Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۱ - اشارت به فضیلت امت و شرف آل و اصحاب او صلی الله علیه و علی آله و سلم امت احمد از میان امم باشد از جمله افضل و اکرم اولیایی کز امت اویند پیرو شرع و سنت اویند رهبران ره هدی باشند بهتر از غیر انبیا باشند خاصه آل پیمبر و اصحاب کز همه بهترند در هر باب وز میان همه نبود حقیق به خلافت کسی به از صدیق وز پی او نبود ازان احرار کس چو فاروق لایق آن کار بعد فاروق جز به ذی النورین کار ملت نیافت زینت و زین بود بعد از همه به علم و وفا اسدالله خاتم الخلقا جز به آل کرام و صجب عظام سلک دین نبی نیافت نظام نامشان جز به احترام مبر جز به تعظیم سویشان منگر همه را اعتقاد نیکو کن دل ز انکارشان به یک سو کن هر خصومت که بودشان با هم به تعصب مزن در آنجا دم بر کس انگشت اعتراض منه دین خود رایگان ز دست مده حکم آن قصه با خدای گذار بندگی کن تو را به حکم چه کار وان خلافی که داشت با حیدر در خلافت صحابی دیگر حق در آنجا به دست حیدر بود جنگ با او خطا و منکر بود آن خلاف از مخالفان مپسند لیکن از طعن و لعن لب دربند گر کسی را خدای لعنت کرد نیست لعن من و تواش در خورد ور به احسان و فضل شد ممتاز لعن ما جز به ما نگردد باز جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۲ - اشارت به آنکه تکفیر اهل قبله جایز نیست هر که شد ز اهل قبله بر تو پدید که به آورده نبی گروید گرچه صد بدعت و خطا و خلل بینی او را ز روی علم و عمل مکن او را به سرزنش تکفیر مشمارش ز اهل نار و سعیر ور ببینی کسی ز اهل صلاح که رود راه دین صباح و رواح از مناهی شود بکل یک سوی با اوامر نهد بکلی روی کند از فرض ها و نافله ها سوی عقبی روانه قافله ها به یقین اهل جنتش مشمار ایمن از روز آخرش مگذار مگر آن کس که از رسول خدا شد مبشر به جنت المأوی گرچه ده کس بود به آن مشهور اندر آن ده مدارشان محصور زانکه جمعی ز آل پاک سرشت هم بشارت رسیدشان به بهشت جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۳ - اشارت به عذاب قبر و سؤال منکر و نکیر هر که را زیر خاک شد منزل دو فرشته به صورتی هایل پیشش آیند ز ایزد متعال امتحان را ازو کنند سؤال که خدای تو و نبی تو کیست زان همه دین که بود دین تو چیست گر بگوید جوابشان به صواب برهد از غم عذاب و عقاب فسحت قبر او بیفزایند روزنی در بهشت بگشایند گردد او را عیان چه صبح و چه شام که کجا دارد از بهشت مقام ور نگوید جوابشان در خور آهنین گرزی آیدش بر سر ناله او به وقت گرز خوری بشنود غیر آدمی و پری آدمی و پری اگر شنوند همه از خواب و خور نفور شوند تنگی گورش آنچنان فشرد که دو پهلوی او ز هم گذرد بگشایند روزنی ز سقر که در آن بنگرد به شام و سحر جای خود را ببیند از دوزخ آوخ از حالتی چنین آوخ

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۱ - اشارت به فضیلت امت و شرف آل و اصحاب او صلی الله علیه و علی آله و سلم امت احمد از میان امم باشد از جمله افضل و اکرم اولیایی کز امت اویند پیرو شرع و سنت اویند رهبران ره هدی باشند بهتر از غیر انبیا باشند خاصه آل پیمبر و اصحاب کز همه بهترند در هر باب وز میان همه نبود حقیق به خلافت کسی به از صدیق وز پی او نبود ازان احرار کس چو فاروق لایق آن کار بعد فاروق جز به ذی النورین کار ملت نیافت زینت و زین بود بعد از همه به علم و وفا اسدالله خاتم الخلقا جز به آل کرام و صجب عظام سلک دین نبی نیافت نظام نامشان جز به احترام مبر جز به تعظیم سویشان منگر همه را اعتقاد نیکو کن دل ز انکارشان به یک سو کن هر خصومت که بودشان با هم به تعصب مزن در آنجا دم بر کس انگشت اعتراض منه دین خود رایگان ز دست مده حکم آن قصه با خدای گذار بندگی کن تو را به حکم چه کار وان خلافی که داشت با حیدر در خلافت صحابی دیگر حق در آنجا به دست حیدر بود جنگ با او خطا و منکر بود آن خلاف از مخالفان مپسند لیکن از طعن و لعن لب دربند گر کسی را خدای لعنت کرد نیست لعن من و تواش در خورد ور به احسان و فضل شد ممتاز لعن ما جز به ما نگردد باز جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۲ - اشارت به آنکه تکفیر اهل قبله جایز نیست هر که شد ز اهل قبله بر تو پدید که به آورده نبی گروید گرچه صد بدعت و خطا و خلل بینی او را ز روی علم و عمل مکن او را به سرزنش تکفیر مشمارش ز اهل نار و سعیر ور ببینی کسی ز اهل صلاح که رود راه دین صباح و رواح از مناهی شود بکل یک سوی با اوامر نهد بکلی روی کند از فرض ها و نافله ها سوی عقبی روانه قافله ها به یقین اهل جنتش مشمار ایمن از روز آخرش مگذار مگر آن کس که از رسول خدا شد مبشر به جنت المأوی گرچه ده کس بود به آن مشهور اندر آن ده مدارشان محصور زانکه جمعی ز آل پاک سرشت هم بشارت رسیدشان به بهشت جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۳ - اشارت به عذاب قبر و سؤال منکر و نکیر هر که را زیر خاک شد منزل دو فرشته به صورتی هایل پیشش آیند ز ایزد متعال امتحان را ازو کنند سؤال که خدای تو و نبی تو کیست زان همه دین که بود دین تو چیست گر بگوید جوابشان به صواب برهد از غم عذاب و عقاب فسحت قبر او بیفزایند روزنی در بهشت بگشایند گردد او را عیان چه صبح و چه شام که کجا دارد از بهشت مقام ور نگوید جوابشان در خور آهنین گرزی آیدش بر سر ناله او به وقت گرز خوری بشنود غیر آدمی و پری آدمی و پری اگر شنوند همه از خواب و خور نفور شوند تنگی گورش آنچنان فشرد که دو پهلوی او ز هم گذرد بگشایند روزنی ز سقر که در آن بنگرد به شام و سحر جای خود را ببیند از دوزخ آوخ از حالتی چنین آوخ

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۴ - اشارت به نفختین چون شود نوبت جهان آخر وز قیامت نشانه ها ظاهر نشود یافت هیچ کس به جهان کالله الله برآیدش به زبان مر سرافیل را دهد دستور حق تعالی که در دمد در صور زان دمیدن خلایق عالم همه میرند چون چراغ از دم عمرها زیر گنبد دوار نبود از جنس آدمی دیار بار دیگر ز حق شود مأمور که کند نفخ صور صاحب صور در دمد در قوالب و ابدان به یکی دم زدن هزاران جان گرچه ابدان بود پراکنده همچو آتش به دم شود زنده جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۵ - اشارت به تطایر صحایف از پی نفخ صور نوع بشر چون شود حشر کرده در محشر سویشان بعد از انتظارگران نامه های عمل کنند پران سعدا را دهند بهر شرف نامه از سوی دست راست به کف اشقیا را صحیفه ها در مشت از سوی چپ دهند یا پس پشت جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۶ - اشارت به میزان وضع میزان کنند از پی آن تا بسنجند طاعت و عصیان آن کش افزود کفه حسنات شاد زی گو که شد ز اهل نجات وان که افزود پله عصیان خون گری گوی که ماند در خسران جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۷ - اشارت به صراط چون ز میزان و وزن آن برهند بر جهنم پلی عجب بنهند پلی آنسان که از قدم تا فرق عابر آن بود در آتش غرق تیز چون تیغ بلکه افزون هم عرض آن موی بلکه از مو کم هر که باشد ز مؤمن و کافر بر سر پل کنندگشان حاضر هر که کافر بود چو بنهد پای قعر دوزخ شود مر او را جای مؤمنان را ز حق رسد تأیید لیک بر قدر قوت توحید هر که را بر طریقت نبوی خود نبوده ست غیر راست روی دوزخ از نور او کند پرهیز بگذرد همچو برق خاطف تیز یا چو مرغ پران و باد وزان یا چو چیز دیگر فروتر از آن وان که ضعفی بود در ایمانش نبود زان گذشتش آسانش بلکه در رنج آن گذرگه تنگ باشد او را به قدر ضعف درنگ لیک یابد خلاصی آخر کار گرچه بیند مشقت بسیار جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۸ - اشارت به مواقف عرصات پنجه آمد مواقف عرصات که مطیعان بایستند و عصات کرده آماده خالق داور بهر هر موقفی سؤال دگر هر که گوید جواب خود به صواب طی هر موقفی کند به شتاب ور نه در هر یکی ز سختی حال رنج بیند هزار سال و ملال جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۹ - اشارت به خلود کفار در نار و خروج بعض عصات به شفاعت هر که افتد به دوزخ از کفار جاودان جای او بود در نار ور بود مؤمن فتاده ز راه سوزد آنجا به قدر جرم و گناه یا خود او را شفاعت شفعا برهاند ازان جزا و سزا ور دری از شفیع نگشاید ارحم الراحمین ببخشاید جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۳۰ - اشارت به حوض کوثر چون ز دوزخ کنند خلق گذر شست و شویی کنند در کوثر دود دوزخ ز خود فرو شویند سوی جنت سرای خود پویند

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۴ - اشارت به نفختین چون شود نوبت جهان آخر وز قیامت نشانه ها ظاهر نشود یافت هیچ کس به جهان کالله الله برآیدش به زبان مر سرافیل را دهد دستور حق تعالی که در دمد در صور زان دمیدن خلایق عالم همه میرند چون چراغ از دم عمرها زیر گنبد دوار نبود از جنس آدمی دیار بار دیگر ز حق شود مأمور که کند نفخ صور صاحب صور در دمد در قوالب و ابدان به یکی دم زدن هزاران جان گرچه ابدان بود پراکنده همچو آتش به دم شود زنده جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۵ - اشارت به تطایر صحایف از پی نفخ صور نوع بشر چون شود حشر کرده در محشر سویشان بعد از انتظارگران نامه های عمل کنند پران سعدا را دهند بهر شرف نامه از سوی دست راست به کف اشقیا را صحیفه ها در مشت از سوی چپ دهند یا پس پشت جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۶ - اشارت به میزان وضع میزان کنند از پی آن تا بسنجند طاعت و عصیان آن کش افزود کفه حسنات شاد زی گو که شد ز اهل نجات وان که افزود پله عصیان خون گری گوی که ماند در خسران جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۷ - اشارت به صراط چون ز میزان و وزن آن برهند بر جهنم پلی عجب بنهند پلی آنسان که از قدم تا فرق عابر آن بود در آتش غرق تیز چون تیغ بلکه افزون هم عرض آن موی بلکه از مو کم هر که باشد ز مؤمن و کافر بر سر پل کنندگشان حاضر هر که کافر بود چو بنهد پای قعر دوزخ شود مر او را جای مؤمنان را ز حق رسد تأیید لیک بر قدر قوت توحید هر که را بر طریقت نبوی خود نبوده ست غیر راست روی دوزخ از نور او کند پرهیز بگذرد همچو برق خاطف تیز یا چو مرغ پران و باد وزان یا چو چیز دیگر فروتر از آن وان که ضعفی بود در ایمانش نبود زان گذشتش آسانش بلکه در رنج آن گذرگه تنگ باشد او را به قدر ضعف درنگ لیک یابد خلاصی آخر کار گرچه بیند مشقت بسیار جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۸ - اشارت به مواقف عرصات پنجه آمد مواقف عرصات که مطیعان بایستند و عصات کرده آماده خالق داور بهر هر موقفی سؤال دگر هر که گوید جواب خود به صواب طی هر موقفی کند به شتاب ور نه در هر یکی ز سختی حال رنج بیند هزار سال و ملال جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۹ - اشارت به خلود کفار در نار و خروج بعض عصات به شفاعت هر که افتد به دوزخ از کفار جاودان جای او بود در نار ور بود مؤمن فتاده ز راه سوزد آنجا به قدر جرم و گناه یا خود او را شفاعت شفعا برهاند ازان جزا و سزا ور دری از شفیع نگشاید ارحم الراحمین ببخشاید جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۳۰ - اشارت به حوض کوثر چون ز دوزخ کنند خلق گذر شست و شویی کنند در کوثر دود دوزخ ز خود فرو شویند سوی جنت سرای خود پویند

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۳۱ - اشارت به درجات بهشت و خلود در آن و رؤیت حق سبحانه درجات بهشت باشد هشت که به قول ثقات ثابت گشت گر کسی را به قدر علم و عمل دهد آنجا خدا مقام و محل جاودان در مقام خود باشد هرگزش دل ز غصه نخراشد نعمت او بود برون ز شمار برتر از جمله نعمت دیدار که ببیند خدای را به بصر چون شب چارده مه انور هست دیدار حق اجل نعم و به انتهی الکلام و تم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۳۲ - گفتار در ختم دفتر اول از کتاب سلسلة الذهب و حواله آنچه تقریب سخن به آن رسیده بود به دفتر دیگر چون شد این اعتقاد نامه درست باز گردم به کار و بار نخست کار من عشق و بار من عشق است حاصل روزگار من عشق است سر رشته کشیده بود به عشق دل و جان آرمیده بود به عشق به سر رشته خود آیم باز سخن عاشقی کنم آغاز هرگز آن رشته را خلل مرساد تا به حشرم مهار بینی باد آن نه رشته سلاسل ذهب است نام رشته بر آن نه از ادب است بهر شیران بود سلاسل زر هر که شیر است ازان نپیچد سر این مسلسل سخن که می خوانی هم ازان سلسله ست تا دانی تا نجوشد ز سینه عشق سخن نتوان داد شرح عشق کهن می زند جوش عشقم از سینه تا دهم شرح عشق دیرینه لیک بیم ملال بی ذوقی که ندارد به شرح آن شوقی می کند بند راه شوق بیان می نهد مهر خامشی به دهان پس همان به که لب فرو بندم بیش از این گفت و گوی نپسندم گر مددگار من شود توفیق که کنم درس عشق را تحقیق بهر آن دفتری ز نو سازم داستانی دگر بپردازم ور بماند جواد عمر از سیر ختم الله لی بما هو خیر جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱ - آغاز دفتر ثانی مثنوی ملقب به سلسلة الذهب المتوسل بها الی اعز مقصد و اجل مطلب بسم الله الرحمن الرحیم هست صلای سر خوان کریم بشنو ای گوش بر فسانه عشق از صریر قلم ترانه عشق قلم اینک چو نی به لحن صریر قصه عشق می کند تقریر عشق مفتاح مخزن جود است هر چه بینی به عشق موجود است هیچ جنسی ز سافل و عالی نیست از عشق و حکم آن خالی حق چو بر خویشتن تجلی کرد یافت خود را در آن تجلی فرد دید ذاتی به وصف های کمال متصف در حریم عز و جلال وصف های همیشه لازم ذات کسب کرده ز وی بقا و ثبات هر چه دارد ز نام غیر نشان نیست دخلش در اتصاف به آن چون وجوب وجود و قدس قدم بی نیازی ز عالم و آدم آن که دارد ز علم و دانش کام نهد آن را کمال ذاتی نام لیک در ضمن آن کمال دگر دید موقوف بر ظهور اثر پیش اهل شعور و دانایی لقب آن کمال اسمایی وان ظهور حق است در اطوار مختلف در خصایص و آثار بس شهود تطورات ظهور کش به آنها بود شعور و حضور وین ظهور و شهود را دانا می شمارد جلا و استجلا آمدن در صور کمال جلاست دیدن آن کمال استجلاست حق چو حسن کمال اسما دید آنچنانش نهفته نپسندید خواست اظهار آن کمال کند عرض آن حسن و آن جمال کند خواست تا در مجالی اعیان سر مستور او رسد به عیان چون ز حق یافت انبعاث این خواست فتنه عشق و عاشقی برخاست هست با نیست عشق در پیوست نیست زان عشق نقش هستی بست نیست چون فیض نور هستی یافت روی همت به منبع آن تافت سایه و آفتاب را با هم نسبت جذب عشق شد محکم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۳۱ - اشارت به درجات بهشت و خلود در آن و رؤیت حق سبحانه درجات بهشت باشد هشت که به قول ثقات ثابت گشت گر کسی را به قدر علم و عمل دهد آنجا خدا مقام و محل جاودان در مقام خود باشد هرگزش دل ز غصه نخراشد نعمت او بود برون ز شمار برتر از جمله نعمت دیدار که ببیند خدای را به بصر چون شب چارده مه انور هست دیدار حق اجل نعم و به انتهی الکلام و تم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۳۲ - گفتار در ختم دفتر اول از کتاب سلسلة الذهب و حواله آنچه تقریب سخن به آن رسیده بود به دفتر دیگر چون شد این اعتقاد نامه درست باز گردم به کار و بار نخست کار من عشق و بار من عشق است حاصل روزگار من عشق است سر رشته کشیده بود به عشق دل و جان آرمیده بود به عشق به سر رشته خود آیم باز سخن عاشقی کنم آغاز هرگز آن رشته را خلل مرساد تا به حشرم مهار بینی باد آن نه رشته سلاسل ذهب است نام رشته بر آن نه از ادب است بهر شیران بود سلاسل زر هر که شیر است ازان نپیچد سر این مسلسل سخن که می خوانی هم ازان سلسله ست تا دانی تا نجوشد ز سینه عشق سخن نتوان داد شرح عشق کهن می زند جوش عشقم از سینه تا دهم شرح عشق دیرینه لیک بیم ملال بی ذوقی که ندارد به شرح آن شوقی می کند بند راه شوق بیان می نهد مهر خامشی به دهان پس همان به که لب فرو بندم بیش از این گفت و گوی نپسندم گر مددگار من شود توفیق که کنم درس عشق را تحقیق بهر آن دفتری ز نو سازم داستانی دگر بپردازم ور بماند جواد عمر از سیر ختم الله لی بما هو خیر جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱ - آغاز دفتر ثانی مثنوی ملقب به سلسلة الذهب المتوسل بها الی اعز مقصد و اجل مطلب بسم الله الرحمن الرحیم هست صلای سر خوان کریم بشنو ای گوش بر فسانه عشق از صریر قلم ترانه عشق قلم اینک چو نی به لحن صریر قصه عشق می کند تقریر عشق مفتاح مخزن جود است هر چه بینی به عشق موجود است هیچ جنسی ز سافل و عالی نیست از عشق و حکم آن خالی حق چو بر خویشتن تجلی کرد یافت خود را در آن تجلی فرد دید ذاتی به وصف های کمال متصف در حریم عز و جلال وصف های همیشه لازم ذات کسب کرده ز وی بقا و ثبات هر چه دارد ز نام غیر نشان نیست دخلش در اتصاف به آن چون وجوب وجود و قدس قدم بی نیازی ز عالم و آدم آن که دارد ز علم و دانش کام نهد آن را کمال ذاتی نام لیک در ضمن آن کمال دگر دید موقوف بر ظهور اثر پیش اهل شعور و دانایی لقب آن کمال اسمایی وان ظهور حق است در اطوار مختلف در خصایص و آثار بس شهود تطورات ظهور کش به آنها بود شعور و حضور وین ظهور و شهود را دانا می شمارد جلا و استجلا آمدن در صور کمال جلاست دیدن آن کمال استجلاست حق چو حسن کمال اسما دید آنچنانش نهفته نپسندید خواست اظهار آن کمال کند عرض آن حسن و آن جمال کند خواست تا در مجالی اعیان سر مستور او رسد به عیان چون ز حق یافت انبعاث این خواست فتنه عشق و عاشقی برخاست هست با نیست عشق در پیوست نیست زان عشق نقش هستی بست نیست چون فیض نور هستی یافت روی همت به منبع آن تافت سایه و آفتاب را با هم نسبت جذب عشق شد محکم

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲ - اشارت به آنکه محبت هر چند از جانبین است اما اصل در آن محبت حضرت حق است سبحانه مر بنده را چنانکه عشق هر چند بین بین آمد میل و جذبی ز جانبین آمد لیک عشق حق است اصل در آن پرتو آن فتاده بر دگران تا بر اهل طلب خدای مجید متجلی نشد به اسم مرید به ارادت نشد کسی موصوف به محبت نشد کسی معروف ذات حق با همه صفات به هم جز وجوب وجود و نعت قدم در حقیقت باسرها ساریست در مجاری جسم و جان جاریست لیک پرده ز روی خود نگشاد هیچ جا جز به قدر استعداد آن یکی مستعد دانایی وان دگر قابل توانایی علم و دانش ازان یکی زد سر فعل و قدرت نمود ازان دیگر شد یکی مظهر ارادت و خواست شیوه عاشقی ازو برخاست تافت بر وی جمال عز قدم در ره عاشقی نهاد قدم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳ - اشارت به ملائکه مهیمین که لایزال در شهود جمال حضرت حق مستهلکند و مستغرق از ملایک جماعتی هستند کز می عشق جاودان مستند نی ز خود نی ز خلقشان خبری نی به خود نی به خلقشان نظری برده از خلق در وجود سبق در شهود حق اند مستغرق عارفانی که راه دین پویند نام ایشان مهیمین گویند ز آدمیزاده نیز بسیارند که ازین شیوه بهره ای دارند جسم شان در مجاهدت قایم جان شان در مشاهدت هایم در بریده ز دنیی و عقبی کرده از هر دو روی در مولی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴ - سلطان العارفین قدس الله تعالی سره در بادیه کله ای دید بر وی نوشته خسرالدنیا و الآخرة از زمین برداشت و بوسه داد و فرمود که این سر صوفیی است که دو جهان را برای خدای درباخته است بحر بس ژرف و یم بس طامی قطب حق بایزید بسطامی بود روزی به بادیه گذران دید فرسوده کله ای و بر آن آیتی ثبت بود کش معنی بود خسران دنیی و عقبی چون بر آن سر نوشته را نگریست بوسه ها زد بر آن و زار گریست کین سر صوفیی ست افتاده دو جهان را برای حق داده برگزیده زیان هر دو سرای تا بود سودش از میانه خدای ای خوش آن کس که شد پی این سود به زیانکاری جهان خوشنود از دو عالم همین خدا طلبید دو جهان داد و یک خدای خرید هر چه بودش ز جنس دنیی و دین باخت در عشق حق خلیل آیین

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲ - اشارت به آنکه محبت هر چند از جانبین است اما اصل در آن محبت حضرت حق است سبحانه مر بنده را چنانکه عشق هر چند بین بین آمد میل و جذبی ز جانبین آمد لیک عشق حق است اصل در آن پرتو آن فتاده بر دگران تا بر اهل طلب خدای مجید متجلی نشد به اسم مرید به ارادت نشد کسی موصوف به محبت نشد کسی معروف ذات حق با همه صفات به هم جز وجوب وجود و نعت قدم در حقیقت باسرها ساریست در مجاری جسم و جان جاریست لیک پرده ز روی خود نگشاد هیچ جا جز به قدر استعداد آن یکی مستعد دانایی وان دگر قابل توانایی علم و دانش ازان یکی زد سر فعل و قدرت نمود ازان دیگر شد یکی مظهر ارادت و خواست شیوه عاشقی ازو برخاست تافت بر وی جمال عز قدم در ره عاشقی نهاد قدم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳ - اشارت به ملائکه مهیمین که لایزال در شهود جمال حضرت حق مستهلکند و مستغرق از ملایک جماعتی هستند کز می عشق جاودان مستند نی ز خود نی ز خلقشان خبری نی به خود نی به خلقشان نظری برده از خلق در وجود سبق در شهود حق اند مستغرق عارفانی که راه دین پویند نام ایشان مهیمین گویند ز آدمیزاده نیز بسیارند که ازین شیوه بهره ای دارند جسم شان در مجاهدت قایم جان شان در مشاهدت هایم در بریده ز دنیی و عقبی کرده از هر دو روی در مولی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴ - سلطان العارفین قدس الله تعالی سره در بادیه کله ای دید بر وی نوشته خسرالدنیا و الآخرة از زمین برداشت و بوسه داد و فرمود که این سر صوفیی است که دو جهان را برای خدای درباخته است بحر بس ژرف و یم بس طامی قطب حق بایزید بسطامی بود روزی به بادیه گذران دید فرسوده کله ای و بر آن آیتی ثبت بود کش معنی بود خسران دنیی و عقبی چون بر آن سر نوشته را نگریست بوسه ها زد بر آن و زار گریست کین سر صوفیی ست افتاده دو جهان را برای حق داده برگزیده زیان هر دو سرای تا بود سودش از میانه خدای ای خوش آن کس که شد پی این سود به زیانکاری جهان خوشنود از دو عالم همین خدا طلبید دو جهان داد و یک خدای خرید هر چه بودش ز جنس دنیی و دین باخت در عشق حق خلیل آیین

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵ - اشارت به قصه امتحان ملائکه مر ابراهیم خلیل را صلوات الرحمن علیه و در باختن آنچه داشت از مواشی و نعم و اموال در محبت حق سبحانه و تعالی چون خلیل الله آن امام کرام یافت از حق مواید انعام افسر دولتش نهاد به سر خلعت خلتش فکند به بر شد پی رهروان صاحبدل بر دل پاک او صحف نازل کثرت مالش از عدد بگذشت رمه و گله اش ز حد بگذشت کوه و در پر مواشی نعمش شهر و ده پر حواشی خدمش لیک با این همه نمی آسود پی کسب رضای حق می بود روز بودی به شغل مهمانی شب در اندیشه خدا خوانی در مقام مجاهدت قایم در عبادت قدم زدی دایم حال او را چو قدسیان دیدند جز به میزان ظن نسنجیدند می ز پیمانه گمان خوردند ظن به حال وی آنچنان بردند کان همه جد و جهد دمبدمش نیست جز در مقابل نعمش عشق نعمت زده ست ره بر وی عشق منعم نبرده سویی پی عشق فعلیست آن و اسمایی نیست از عشق ذات شیدایی عشق کان منتشی نه از ذات است هدف تیرهای آفات است فعل معشوق وصف او به مثل چون به اضداد خود شوند بدل عاشقان را فسرده گردد دل گرمی عشقشان شود زایل ور بود عشق منبعث از ذات باشد آن عشق را بقا و ثبات ذات با هر صفت شود پیدا عاشق از عشق آن بود شیدا گر رضا باشد آن صفت ور قهر جان عاشق ز هر دو یابد بهر

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵ - اشارت به قصه امتحان ملائکه مر ابراهیم خلیل را صلوات الرحمن علیه و در باختن آنچه داشت از مواشی و نعم و اموال در محبت حق سبحانه و تعالی چون خلیل الله آن امام کرام یافت از حق مواید انعام افسر دولتش نهاد به سر خلعت خلتش فکند به بر شد پی رهروان صاحبدل بر دل پاک او صحف نازل کثرت مالش از عدد بگذشت رمه و گله اش ز حد بگذشت کوه و در پر مواشی نعمش شهر و ده پر حواشی خدمش لیک با این همه نمی آسود پی کسب رضای حق می بود روز بودی به شغل مهمانی شب در اندیشه خدا خوانی در مقام مجاهدت قایم در عبادت قدم زدی دایم حال او را چو قدسیان دیدند جز به میزان ظن نسنجیدند می ز پیمانه گمان خوردند ظن به حال وی آنچنان بردند کان همه جد و جهد دمبدمش نیست جز در مقابل نعمش عشق نعمت زده ست ره بر وی عشق منعم نبرده سویی پی عشق فعلیست آن و اسمایی نیست از عشق ذات شیدایی عشق کان منتشی نه از ذات است هدف تیرهای آفات است فعل معشوق وصف او به مثل چون به اضداد خود شوند بدل عاشقان را فسرده گردد دل گرمی عشقشان شود زایل ور بود عشق منبعث از ذات باشد آن عشق را بقا و ثبات ذات با هر صفت شود پیدا عاشق از عشق آن بود شیدا گر رضا باشد آن صفت ور قهر جان عاشق ز هر دو یابد بهر

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶ - اذن کردن حق سبحانه و تعالی ملائکه را در امتحان کردن ابراهیم صلوات الرحمن علی نبینا و علیه حق چو آن وهم و آن گمان دانست چاره آن در امتحان دانست بهر نقد خلیل خواست محک داد فرمان که فرقه ای ز ملک خلعت از صورت بشر کردند سبحه گویان بر او گذر کردند بانگ تسبیح و نعره تهلیل بر گرفتند در جوار خلیل زان نوای و صدای جان افزای عقل و هوش خلیل رفت از جای نام جانان شنید و جان افشاند آستین بر همه جهان افشاند ای خوش آن نغمه های دردآمیز که بود ذوق بخش و شورانگیز بر کند عقل را ز بیخ و ز بن نو کند در درونه عشق کهن چون شدند آن گروه سبحه سرای خامش از سبحه های هوش ربای با خود آمد خلیل و داد آواز کین نوا را ز نو کنید آغاز جان من از سماع ناشده سیر بر خموشی چرا شدید دلیر حالت صوفیان نگشته تمام بر مغنی بود سکوت حرام نیست در مذهب مسلمانی جز به اتمام ذبح قربانی مرغ را کز کف تو دانه کش است نیم بسمل رها کنی نه خوش است یا مکن قصد هیچ جانداری یا چو کشتی تمام کش باری نیم کشته نه مرده نی زنده ست جان عاشق به آن نه ارزنده ست حال اهل ضلال در عقبی لایموت آمده ست و لا یحیی قدسیان گوهر ادب سفتند در جواب خلیل حق گفتند تا کی این ذکر رایگان گوییم کار کردیم مزد آن جوییم کار بی مزد هیچ کس نکند مزد دیده ز کار بس نکند کار خواهی به مزد بگشا دست گره از کار مزد بگشاده ست زانچه دارم ز مال گفت و عقار می کنم بر شما دو دانگ نثار بار دیگر کنید بهر خدا این نوای طرب فزای ادا بر بیان بلیغ و لفظ فصیح برگرفتند قدسیان تسبیح بانگ قدوس و نعره سبوح شد براهیم را مهیج روح دل و جانش در اهتزاز آمد وجد و حال گذشته باز آمد وجد و حالی چنانکه هست محال درک آن پیش عقل و وهم و خیال بلکه نارسته از خیال و گمان نیست ادراک آن تو را امکان قدسیان باز لب فرو بستند زان صدا و خموش بنشستند بانگ برداشت آن ستوده سیر که فدا می کنم دو دانگ دگر باز این ذکر را اعاده کنید شورش و وجد من زیاده کنید جان من ماهی است و ذکر حق آب صبر ماهی از آب نیست صواب ماهی از آب صبر نتواند ور کند صبر زنده کی ماند هر چه از آب بر کنار بود آن نه ماهی که سوسمار بود سوسمار است زیر ریگ روان ماهیش می برند خلق گمان سبحه خوانان که مزد جوی شدند مزد دیدند و سبحه گوی شدند های و هویی فکند در ملکوت ذکر ذوالکبریاء و الجبروت شد خلیل از سماع آن بی خویش ساخت طی پرده وجود از پیش کرد بر خود لباس هستی شق سر برون زد ز جیب هستی حق چون دگر باره زمره ملکوت بر لب خود زدند مهر سکوت ناله شوق برگرفت خلیل کانچه دارم من از کثیر و قلیل جمله را می کنم فدای شما تا ز هم نگسلد نوای شما منشینید ازین سرود خموش که شدم در سماع آن همه گوش باز آغاز آن نوا کردند ورد تسبیح خود ادا کردند شد خلیل از نوای ایشان مست داد یکبارگی عنان از دست وقت خوش یافت زان ترانه خوش دست همت فشاند صوفی وش هر چه بودش ز ملک و مال پسند جمله در پای مطربان افکند در سماعی که در وی از سر ذوق نفشاند حریق شعله شوق بر خود و خلق آستین وداع گرد خود گشتن است و آن نه سماع ز آتش امتحان چو ابراهیم خالص آمد چو زر ناب و سلیم قدسیان پیش او شدند عیان که رسولیم از خدای جهان آدمی نیستیم ما ملکیم نقد پنهانی تو را محکیم آمده بهر امتحان توییم ناقد مخزن نهان توییم لله الحمد کامدی به شمار چون زر ده دهی تمام عیار تو خلیلی و در تو عشق خدای متخلل شده ز سر تا پای جزو جزو تو از قدم تا فرق گشته در خلت و محبت غرق بنده منعمی نه بند نعم از فوات نعم تو را چه الم گر نعم فی المثل نقم گردد نیست عشق تو آن که کم گردد چون دلت از خدای نشکیبد تاج خلت همین تو را زیبد هر گمانی که داشتیم تو را گشت روشن که سهو بود و خطا عشق تو ذاتی است نه عرضی گشته صافی ز شوب هر غرضی عشق چون بر جمال ذات بود حاش لله که بی ثبات بود

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶ - اذن کردن حق سبحانه و تعالی ملائکه را در امتحان کردن ابراهیم صلوات الرحمن علی نبینا و علیه حق چو آن وهم و آن گمان دانست چاره آن در امتحان دانست بهر نقد خلیل خواست محک داد فرمان که فرقه ای ز ملک خلعت از صورت بشر کردند سبحه گویان بر او گذر کردند بانگ تسبیح و نعره تهلیل بر گرفتند در جوار خلیل زان نوای و صدای جان افزای عقل و هوش خلیل رفت از جای نام جانان شنید و جان افشاند آستین بر همه جهان افشاند ای خوش آن نغمه های دردآمیز که بود ذوق بخش و شورانگیز بر کند عقل را ز بیخ و ز بن نو کند در درونه عشق کهن چون شدند آن گروه سبحه سرای خامش از سبحه های هوش ربای با خود آمد خلیل و داد آواز کین نوا را ز نو کنید آغاز جان من از سماع ناشده سیر بر خموشی چرا شدید دلیر حالت صوفیان نگشته تمام بر مغنی بود سکوت حرام نیست در مذهب مسلمانی جز به اتمام ذبح قربانی مرغ را کز کف تو دانه کش است نیم بسمل رها کنی نه خوش است یا مکن قصد هیچ جانداری یا چو کشتی تمام کش باری نیم کشته نه مرده نی زنده ست جان عاشق به آن نه ارزنده ست حال اهل ضلال در عقبی لایموت آمده ست و لا یحیی قدسیان گوهر ادب سفتند در جواب خلیل حق گفتند تا کی این ذکر رایگان گوییم کار کردیم مزد آن جوییم کار بی مزد هیچ کس نکند مزد دیده ز کار بس نکند کار خواهی به مزد بگشا دست گره از کار مزد بگشاده ست زانچه دارم ز مال گفت و عقار می کنم بر شما دو دانگ نثار بار دیگر کنید بهر خدا این نوای طرب فزای ادا بر بیان بلیغ و لفظ فصیح برگرفتند قدسیان تسبیح بانگ قدوس و نعره سبوح شد براهیم را مهیج روح دل و جانش در اهتزاز آمد وجد و حال گذشته باز آمد وجد و حالی چنانکه هست محال درک آن پیش عقل و وهم و خیال بلکه نارسته از خیال و گمان نیست ادراک آن تو را امکان قدسیان باز لب فرو بستند زان صدا و خموش بنشستند بانگ برداشت آن ستوده سیر که فدا می کنم دو دانگ دگر باز این ذکر را اعاده کنید شورش و وجد من زیاده کنید جان من ماهی است و ذکر حق آب صبر ماهی از آب نیست صواب ماهی از آب صبر نتواند ور کند صبر زنده کی ماند هر چه از آب بر کنار بود آن نه ماهی که سوسمار بود سوسمار است زیر ریگ روان ماهیش می برند خلق گمان سبحه خوانان که مزد جوی شدند مزد دیدند و سبحه گوی شدند های و هویی فکند در ملکوت ذکر ذوالکبریاء و الجبروت شد خلیل از سماع آن بی خویش ساخت طی پرده وجود از پیش کرد بر خود لباس هستی شق سر برون زد ز جیب هستی حق چون دگر باره زمره ملکوت بر لب خود زدند مهر سکوت ناله شوق برگرفت خلیل کانچه دارم من از کثیر و قلیل جمله را می کنم فدای شما تا ز هم نگسلد نوای شما منشینید ازین سرود خموش که شدم در سماع آن همه گوش باز آغاز آن نوا کردند ورد تسبیح خود ادا کردند شد خلیل از نوای ایشان مست داد یکبارگی عنان از دست وقت خوش یافت زان ترانه خوش دست همت فشاند صوفی وش هر چه بودش ز ملک و مال پسند جمله در پای مطربان افکند در سماعی که در وی از سر ذوق نفشاند حریق شعله شوق بر خود و خلق آستین وداع گرد خود گشتن است و آن نه سماع ز آتش امتحان چو ابراهیم خالص آمد چو زر ناب و سلیم قدسیان پیش او شدند عیان که رسولیم از خدای جهان آدمی نیستیم ما ملکیم نقد پنهانی تو را محکیم آمده بهر امتحان توییم ناقد مخزن نهان توییم لله الحمد کامدی به شمار چون زر ده دهی تمام عیار تو خلیلی و در تو عشق خدای متخلل شده ز سر تا پای جزو جزو تو از قدم تا فرق گشته در خلت و محبت غرق بنده منعمی نه بند نعم از فوات نعم تو را چه الم گر نعم فی المثل نقم گردد نیست عشق تو آن که کم گردد چون دلت از خدای نشکیبد تاج خلت همین تو را زیبد هر گمانی که داشتیم تو را گشت روشن که سهو بود و خطا عشق تو ذاتی است نه عرضی گشته صافی ز شوب هر غرضی عشق چون بر جمال ذات بود حاش لله که بی ثبات بود

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷ - اشارت به تقسیم محبت به ذاتی و صفاتی و افعالی و آثاری یا بود عشق منتشی از ذات یا بود منبعث ز حسن صفات یا ز افعال یا ز آثارش می شمر منحصر درین چارش عشق ذات آن بود که باشد دل سوی حق خالی از غرض مایل باز یابد ز خویشتن طلبی که نباشد معینش سببی کششی خیزد از درونه جان که عبارت ازان کشش نتوان هم عبارت ازان بود کوتاه هم اشارت در آن بود گمراه گر بپرسی که کیست محبوبیت زین تک و پوی چیست مطلوبت خوابت از چشم اشکبار که برد صبرت از جان بیقرار که برد رو به ره داشت جان آگاهت چون فتادی ز ره که زد راهت در جواب سؤال ماند لال دم نیارد زد از حقیقت حال هر چه بر خاطرش شود ظاهر باشد از حسب حال او قاصر

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷ - اشارت به تقسیم محبت به ذاتی و صفاتی و افعالی و آثاری یا بود عشق منتشی از ذات یا بود منبعث ز حسن صفات یا ز افعال یا ز آثارش می شمر منحصر درین چارش عشق ذات آن بود که باشد دل سوی حق خالی از غرض مایل باز یابد ز خویشتن طلبی که نباشد معینش سببی کششی خیزد از درونه جان که عبارت ازان کشش نتوان هم عبارت ازان بود کوتاه هم اشارت در آن بود گمراه گر بپرسی که کیست محبوبیت زین تک و پوی چیست مطلوبت خوابت از چشم اشکبار که برد صبرت از جان بیقرار که برد رو به ره داشت جان آگاهت چون فتادی ز ره که زد راهت در جواب سؤال ماند لال دم نیارد زد از حقیقت حال هر چه بر خاطرش شود ظاهر باشد از حسب حال او قاصر

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۸ - حکایت داشت شاهی بر انس و جان غالب دختری بلکه اختری ثاقب از قضا روزی آن یگانه عصر سر فرو کرد از کرانه قصر حبشی زاده ای بدید از دور دلربا همچو خال چهره حور قامت آن سیاه چرده روان چون الف کرد منزلش در جان با سواد رخ و جبین و عذار ساخت جا در دلش سویداوار ماندش آن صورت پسندیده چون سیاهی دیده در دیده گرچه او بد سمر به ماه وشی سوخت جانش به داغ آن حبشی عجب افسانه ای و خوش لاغی که زند بر تذرو ره زاغی لیکن اینها ز عشق نیست شگفت خود چه گل کان ز باغ او نشگفت عشق در بند حسن و احسان است عشق بنده ست و حسن سلطان است هر کجا حسن می نماید روی می نهد سر به سجده عشق آن سوی حسن بود آنکه در لباس ایاز خواند محمود را به کوی نیاز حسن بود آن به کسوت لیلی قیس را داده سوی خود میلی حسن بود آن ز صورت عذار عذر وامق نهاده بر صحرا حسن بود آن کزان سیاه نمود که ازان ماه صبر و دین بربود صبر و دین چیست آن ستوده غلام برد ازان ماه هر چه داشت تمام هر چه از جنس هستی اش در دست دید برد و به جای آن بنشست یکسر از رنج خویشتن برهید غیر معشوق خویش هیچ ندید حبذا عاشقی که رست از خویش هر چه جز دوست برگرفت از پیش یکدل و یک جهت شد و یکروی روی همت بتافت از همه سوی دوست دانست و دوست دید و شنید هر چه جز دوست دید ازان ببرید دختر القصه ماند بی خور و خواب دل پر آتش ز عشق و دیده پر آب لب فرو بست از پرستاران مهر بگسست از وفاداران پشت بر بزم و عیش و شادی کرد رو به دیوار نامرادی کرد همه حیران کار او ماندند سخن از کار و بار او راندند آن یکی گفت راه او زد دیو ساخت دیوانه اش به حیله و ریو وان دگر گفت با پری شد یار کارش از یاری پری شد زار وان دگر گفت خوبیی به تمام داشت چشمش رسید از ایام وان دگر گفت هیچ از اینها نیست آفتش غیر عشق و سودا نیست دلبری دیده دل به او داده وز غمش در کشاکش افتاده بود با او همیشه یک دایه از فسون و فسانه پر مایه گنده پیری که تا جوان بوده هدف تیر این و آن بوده زده بعد از جوانی گذران دست در کارسازی دگران چون لبش در فسون بجنبیدی بر خود افسونگران بلرزیدی ور زبان در فسانه بگشادی مالش صد فسانه خوان دادی گرچه از بهر سبحه داشت به فن مهره ای چند کرده در گردن بود چون سبحه اش به زخم درشت خرد به مهره های گردن و پشت ورچه می کرد نفس حیله گرش وصله وصله مرقعی به برش بود اولی ز دهر خونخواره چون مرقع تنش به صد پاره دایه چون حال دختر آنسان دید بر وی آن درد و رنج نپسندید پیش دختر نشست کای فرزند که بود با تو روح را پیوند حق چو نشو و نمای سرو تو جست بر کنار منش نشاند نخست لب تو کاینچنین شکر شکن است پرورش یافته ز شیر من است ابرویت را به وسمه پیوسته نقش نو کلک صنع من بسته تا نکردم به سرمه دست دراز بود چشمت تهی ز سرمه ناز بود روشن رخت چو صبح دوم در شب تار موی مشکین گم تا نبستم نغوله موی تو را کس ندید آشکار روی تو را هر شب از بهر خواب تا به سحر از حریرت فکنده ام بستر چون شده سیر نرگس تو ز خواب گل روی تو شسته ام به گلاب حق خدمت بسی گزارده شد تا هلال تو ماه چارده شد بار دیگر مکن ز رنج و ملال بدل این ماه چارده به هلال محنت روزگار نابرده گل رویت چراست پژمرده بود مقصود دل ز قد تو راست این زمان قد تو خمیده چراست دیده عمری به روی تو خوش زیست این چنین زلف تو مشوش چیست حال خود بازگو چه حال است این اثر خواب یا خیال است این یا به بیداریت کسی زد راه وز تو بربود صبر و دل ناگاه مهر خاموشی از لبت بگشای سوی آن رهزنم رهی بنمای گر بود همچو مه بر اوج بلند آرم او را فرو به خم کمند ور چو ماهی بود به بحر درون کنم او را به مکر و حیله برون چون فسون و فریب بندم کار خواهد از کار من فلک زنهار گر بود زاهدی به خود مغرور یا حکیمی ز خود پرستی دور آن به زهد از فسون من نرهد وین به جهد از فریب من نجهد دختر از دایه آن فسون چو شنید بهتر از راست هیچ چاره ندید نام و ناموس را به گوشه نهاد پرده از روی کار خود بگشاد حال خود آنچنان که واقع بود بی تکلف به دایه باز نمود دایه گفتا کفایت این کار بکنم دل ز غصه فارغ دار بنهم در کنار کام تو را دور دارم ز عار نام تو را این سخن عرضه کرد بی کم و کاست بهر موعود خویشتن برخاست سینه سوزان ز داغ آن حبشی کرد هر جا سراغ آن حبشی عاقبت یافت منزل او را دید موزون شمایل او را کرد با او به دوستی پیوند شد یکی مادر و دگر فرزند خانه خویشتن نشانش داد راه آمد شدن بر او بگشاد هیچ شامی نبودی و سحری که نکردی به سوی او گذری یک شب او را به پیش خویش نشاند بر وی از بهر خواب افسون خواند آنچنان خفت بر سر بستر که نماندش ز حال خویش خبر گر به دندان کسی لبش کندی چین در ابروی خود نیفکندی ور دو صد نیش پای کرده دراز نکشیدی به جانب خود باز خواب او را چو دایه دید گران بست در پشت خادمیش روان برد چون تنگ مشک یا عنبر یکسر او را به خانه دختر نیکبختا کسی که رفت به خواب چشم حس بست ازین جهان خراب جذب معشوق گشت حامل او برد تا پیشگاه محمل او شبروان رنج بین و محنت کش واو به صدر وصال خرم و خوش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۸ - حکایت داشت شاهی بر انس و جان غالب دختری بلکه اختری ثاقب از قضا روزی آن یگانه عصر سر فرو کرد از کرانه قصر حبشی زاده ای بدید از دور دلربا همچو خال چهره حور قامت آن سیاه چرده روان چون الف کرد منزلش در جان با سواد رخ و جبین و عذار ساخت جا در دلش سویداوار ماندش آن صورت پسندیده چون سیاهی دیده در دیده گرچه او بد سمر به ماه وشی سوخت جانش به داغ آن حبشی عجب افسانه ای و خوش لاغی که زند بر تذرو ره زاغی لیکن اینها ز عشق نیست شگفت خود چه گل کان ز باغ او نشگفت عشق در بند حسن و احسان است عشق بنده ست و حسن سلطان است هر کجا حسن می نماید روی می نهد سر به سجده عشق آن سوی حسن بود آنکه در لباس ایاز خواند محمود را به کوی نیاز حسن بود آن به کسوت لیلی قیس را داده سوی خود میلی حسن بود آن ز صورت عذار عذر وامق نهاده بر صحرا حسن بود آن کزان سیاه نمود که ازان ماه صبر و دین بربود صبر و دین چیست آن ستوده غلام برد ازان ماه هر چه داشت تمام هر چه از جنس هستی اش در دست دید برد و به جای آن بنشست یکسر از رنج خویشتن برهید غیر معشوق خویش هیچ ندید حبذا عاشقی که رست از خویش هر چه جز دوست برگرفت از پیش یکدل و یک جهت شد و یکروی روی همت بتافت از همه سوی دوست دانست و دوست دید و شنید هر چه جز دوست دید ازان ببرید دختر القصه ماند بی خور و خواب دل پر آتش ز عشق و دیده پر آب لب فرو بست از پرستاران مهر بگسست از وفاداران پشت بر بزم و عیش و شادی کرد رو به دیوار نامرادی کرد همه حیران کار او ماندند سخن از کار و بار او راندند آن یکی گفت راه او زد دیو ساخت دیوانه اش به حیله و ریو وان دگر گفت با پری شد یار کارش از یاری پری شد زار وان دگر گفت خوبیی به تمام داشت چشمش رسید از ایام وان دگر گفت هیچ از اینها نیست آفتش غیر عشق و سودا نیست دلبری دیده دل به او داده وز غمش در کشاکش افتاده بود با او همیشه یک دایه از فسون و فسانه پر مایه گنده پیری که تا جوان بوده هدف تیر این و آن بوده زده بعد از جوانی گذران دست در کارسازی دگران چون لبش در فسون بجنبیدی بر خود افسونگران بلرزیدی ور زبان در فسانه بگشادی مالش صد فسانه خوان دادی گرچه از بهر سبحه داشت به فن مهره ای چند کرده در گردن بود چون سبحه اش به زخم درشت خرد به مهره های گردن و پشت ورچه می کرد نفس حیله گرش وصله وصله مرقعی به برش بود اولی ز دهر خونخواره چون مرقع تنش به صد پاره دایه چون حال دختر آنسان دید بر وی آن درد و رنج نپسندید پیش دختر نشست کای فرزند که بود با تو روح را پیوند حق چو نشو و نمای سرو تو جست بر کنار منش نشاند نخست لب تو کاینچنین شکر شکن است پرورش یافته ز شیر من است ابرویت را به وسمه پیوسته نقش نو کلک صنع من بسته تا نکردم به سرمه دست دراز بود چشمت تهی ز سرمه ناز بود روشن رخت چو صبح دوم در شب تار موی مشکین گم تا نبستم نغوله موی تو را کس ندید آشکار روی تو را هر شب از بهر خواب تا به سحر از حریرت فکنده ام بستر چون شده سیر نرگس تو ز خواب گل روی تو شسته ام به گلاب حق خدمت بسی گزارده شد تا هلال تو ماه چارده شد بار دیگر مکن ز رنج و ملال بدل این ماه چارده به هلال محنت روزگار نابرده گل رویت چراست پژمرده بود مقصود دل ز قد تو راست این زمان قد تو خمیده چراست دیده عمری به روی تو خوش زیست این چنین زلف تو مشوش چیست حال خود بازگو چه حال است این اثر خواب یا خیال است این یا به بیداریت کسی زد راه وز تو بربود صبر و دل ناگاه مهر خاموشی از لبت بگشای سوی آن رهزنم رهی بنمای گر بود همچو مه بر اوج بلند آرم او را فرو به خم کمند ور چو ماهی بود به بحر درون کنم او را به مکر و حیله برون چون فسون و فریب بندم کار خواهد از کار من فلک زنهار گر بود زاهدی به خود مغرور یا حکیمی ز خود پرستی دور آن به زهد از فسون من نرهد وین به جهد از فریب من نجهد دختر از دایه آن فسون چو شنید بهتر از راست هیچ چاره ندید نام و ناموس را به گوشه نهاد پرده از روی کار خود بگشاد حال خود آنچنان که واقع بود بی تکلف به دایه باز نمود دایه گفتا کفایت این کار بکنم دل ز غصه فارغ دار بنهم در کنار کام تو را دور دارم ز عار نام تو را این سخن عرضه کرد بی کم و کاست بهر موعود خویشتن برخاست سینه سوزان ز داغ آن حبشی کرد هر جا سراغ آن حبشی عاقبت یافت منزل او را دید موزون شمایل او را کرد با او به دوستی پیوند شد یکی مادر و دگر فرزند خانه خویشتن نشانش داد راه آمد شدن بر او بگشاد هیچ شامی نبودی و سحری که نکردی به سوی او گذری یک شب او را به پیش خویش نشاند بر وی از بهر خواب افسون خواند آنچنان خفت بر سر بستر که نماندش ز حال خویش خبر گر به دندان کسی لبش کندی چین در ابروی خود نیفکندی ور دو صد نیش پای کرده دراز نکشیدی به جانب خود باز خواب او را چو دایه دید گران بست در پشت خادمیش روان برد چون تنگ مشک یا عنبر یکسر او را به خانه دختر نیکبختا کسی که رفت به خواب چشم حس بست ازین جهان خراب جذب معشوق گشت حامل او برد تا پیشگاه محمل او شبروان رنج بین و محنت کش واو به صدر وصال خرم و خوش

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۹ - حکایت ذوالنون و ابو یزید قدس الله تعالی سرهما داد ذوالنون به بایزید پیام کای گرفته به خواب خوش آرام سر برآور که وقت بیگه گشت پای در نه که کاروان بگذشت بایزیدش جواب داد که مرد آن بود در سرای صلح و نبرد که رود شب به خواب از همه پیش بامدادان رسد به منزل خویش سر به بالین نهد به فرقت یار صبحدم پیش او شود بیدار لیک در مجمع طلبکاران باشد این خواب خواب بیداران هر که عمری ز خواب دیده نبست ندهد این خواب یکدم او را دست جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۰ - حکایت شاه شجاع کرمانی قدس الله تعالی سره شاه کرمانی آن مطیع مطاع که به میدان عشق بود شجاع هر شبی دیده پر نمک کردی جگر خود به آن نمک خوردی ساختی آب دیده را نمک آب پاک شستی ز دیده سرمه خواب بعد عمری که چشم او نغنود یک شبی خواب راحتش بربود روی جانان به خواب دید آن شب میوه وصل یار چید آن شب تخم بی خوابش رسید به بر آمدش بر جمال یار نظر گر به بی خوابیش نبودی خوی به وی این خواب کی نمودی روی چون به مقصود خود ز خواب رسید هیچ مقصود به ز خواب ندید بعد ازان چون زدی به راهی گام یا گرفتی به منزلی آرام داشتی بالشی قرین با خویش که گرش آمدی مجالی پیش زیر پهلو ز خار و خس رفتی سر به بالین نهادی و خفتی خوش بود خواب های بیداران خوش بود کارهای بیکاران دیده مشغول خواب و دل بیدار دست فارغ ز کار و دل در کار یار بر چشم سر چو گشت عیان گر بود بسته چشم سر چه زیان ور بود چشم سر ازو مسدود گر بود چشم سر گشاده چه سود

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۹ - حکایت ذوالنون و ابو یزید قدس الله تعالی سرهما داد ذوالنون به بایزید پیام کای گرفته به خواب خوش آرام سر برآور که وقت بیگه گشت پای در نه که کاروان بگذشت بایزیدش جواب داد که مرد آن بود در سرای صلح و نبرد که رود شب به خواب از همه پیش بامدادان رسد به منزل خویش سر به بالین نهد به فرقت یار صبحدم پیش او شود بیدار لیک در مجمع طلبکاران باشد این خواب خواب بیداران هر که عمری ز خواب دیده نبست ندهد این خواب یکدم او را دست جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۰ - حکایت شاه شجاع کرمانی قدس الله تعالی سره شاه کرمانی آن مطیع مطاع که به میدان عشق بود شجاع هر شبی دیده پر نمک کردی جگر خود به آن نمک خوردی ساختی آب دیده را نمک آب پاک شستی ز دیده سرمه خواب بعد عمری که چشم او نغنود یک شبی خواب راحتش بربود روی جانان به خواب دید آن شب میوه وصل یار چید آن شب تخم بی خوابش رسید به بر آمدش بر جمال یار نظر گر به بی خوابیش نبودی خوی به وی این خواب کی نمودی روی چون به مقصود خود ز خواب رسید هیچ مقصود به ز خواب ندید بعد ازان چون زدی به راهی گام یا گرفتی به منزلی آرام داشتی بالشی قرین با خویش که گرش آمدی مجالی پیش زیر پهلو ز خار و خس رفتی سر به بالین نهادی و خفتی خوش بود خواب های بیداران خوش بود کارهای بیکاران دیده مشغول خواب و دل بیدار دست فارغ ز کار و دل در کار یار بر چشم سر چو گشت عیان گر بود بسته چشم سر چه زیان ور بود چشم سر ازو مسدود گر بود چشم سر گشاده چه سود

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۱ - رجوع به تمامی قصه باز گردم به قصه دختر که شدش خون ز انتظار جگر یار خفته به خواب و او بیدار چون شود از وصال برخوردار دایه را گفت خواب او بگشای زنگ حرمان ز خاطرم بزدای خفته مرده ست و عشق با مرده نیست جز کار جان افسرده چشم او فارغ از کرشمه ناز گوش او بی خبر ز عرض نیاز نه زبانش به نطق گوهر ریز نه دهانش ز خنده شورانگیز قامت او که سرو آزاد است بر زمین همچو سایه افتاده ست من ازین سایه سایه دار شدم بی خور و خواب سایه وار شدم کار با سایه کس نساخته است عشق با سایه کس نباخته است دایه لب در فسون بجنبانید حال او از فسون بگردانید خواب او شد بدل به بیداری مستی اش منقلب به هشیاری سرو آزادش از زمین برخاست چون چمن صحن خانه را آراست لب لعلش گشاد بار دگر قفل مرجان ز حقه گوهر کرد چشمش به روی مردم باز در رحمت که کرده بود فراز خانه ای دید همچو قصر بهشت پس و پیشش بتان حور سرشت در میانشان یکی به مسند ناز خوش نشسته ز دیگران ممتاز از همه در جلال و جاه فره وز همه در جمال و خوبی به همه پیشش به خدمت استاده داد خدمتگذاریش داده واو نشسته به خرمی و خوشی چشم و دل کرده وقف بر حبشی حبشی نیز روی او می دید دمبدم چشم خود همی مالید کان مبادا خیال و خواب بود آب پندارد و سراب بود تا دم صبح در کشاکش بود گاه خوش بود و گاه ناخوش بود خوشیش آنکه در چنان جایی فارغ از وحشتی و غوغایی دید چیزی که هیچ چشم ندید هیچ گوشی حدیث آن نشنید بلکه بر خاطر کسی نگذشت در دل هیچ آفریده نگشت ناخوشی آنکه آن جمال و وصال بود در معرض فنا و زوال دیدکان راحتی که روی نمود بی غم و محنتی نخواهد بود آری آری درین سرای سپنج با هم آمیخته است راحت و رنج مرغ زیرک چو در زمین بیند دانه را دام در کمین بیند یک زمانی به حزم کار کند صبر از دانه اختیار کند تا دگر مرغکان غفلت کیش سوی دانه روند از وی پیش گر نیاید گزندشان از دام کند او نیز سوی دانه خرام ور رسدشان ز دانه رنج و ملال رو نهد در گریز فارغ بال ما درین دامگاه خونخواره کم ازان مرغکیم صد باره هیچ از آسیب دام نهراسیم بلکه دانه ز دام نشناسیم دام بینم و دانه پنداریم دام را جز فسانه نشماریم ور بگوید کسی که آن دام است دام بهر عذاب و ایلام است بر غرض گردد آن سخن محمول نشود بهره ور ز حسن قبول نیست این قصه های قرآنی که ز پیشینیان همی خوانی که فلان قوم در فلان ایام می زدند از پی امانی گام آن امانی که کام ایشان شد آخرالامر دام ایشان شد جز پی آنکه فهم گر داری حصه خود ز قصه برداری نه که آن را فسانه ای خوانی در ریاست بهانه ای دانی همچو آن کافران پیشینه که پر از کینه بودشان سینه از نبی قصه ها چو بشنفتند از تعنت به یکدیگر گفتند نه ز اخبار راستین است این بل اساطیر اولین است این تو هم این قصه ها چو می شنوی به زبان خوش به آن همی گروی لیک حالت بود مکذب گفت آشکارت بود خلاف نهفت گر تو را سر آن یقین بودی کار و بار تو کی چنین بودی نگذشتی ز دانش و خبرت برگرفتی ز دیگران عبرت هر که گوید تو را که معلوم است که فلانی طعام مسموم است لیک ازان می خورد به حرص و شره گفت او را دروغ دان و تبه می کند حیله تا ازان ببرد طمع خلق را و خود بخورد

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۱ - رجوع به تمامی قصه باز گردم به قصه دختر که شدش خون ز انتظار جگر یار خفته به خواب و او بیدار چون شود از وصال برخوردار دایه را گفت خواب او بگشای زنگ حرمان ز خاطرم بزدای خفته مرده ست و عشق با مرده نیست جز کار جان افسرده چشم او فارغ از کرشمه ناز گوش او بی خبر ز عرض نیاز نه زبانش به نطق گوهر ریز نه دهانش ز خنده شورانگیز قامت او که سرو آزاد است بر زمین همچو سایه افتاده ست من ازین سایه سایه دار شدم بی خور و خواب سایه وار شدم کار با سایه کس نساخته است عشق با سایه کس نباخته است دایه لب در فسون بجنبانید حال او از فسون بگردانید خواب او شد بدل به بیداری مستی اش منقلب به هشیاری سرو آزادش از زمین برخاست چون چمن صحن خانه را آراست لب لعلش گشاد بار دگر قفل مرجان ز حقه گوهر کرد چشمش به روی مردم باز در رحمت که کرده بود فراز خانه ای دید همچو قصر بهشت پس و پیشش بتان حور سرشت در میانشان یکی به مسند ناز خوش نشسته ز دیگران ممتاز از همه در جلال و جاه فره وز همه در جمال و خوبی به همه پیشش به خدمت استاده داد خدمتگذاریش داده واو نشسته به خرمی و خوشی چشم و دل کرده وقف بر حبشی حبشی نیز روی او می دید دمبدم چشم خود همی مالید کان مبادا خیال و خواب بود آب پندارد و سراب بود تا دم صبح در کشاکش بود گاه خوش بود و گاه ناخوش بود خوشیش آنکه در چنان جایی فارغ از وحشتی و غوغایی دید چیزی که هیچ چشم ندید هیچ گوشی حدیث آن نشنید بلکه بر خاطر کسی نگذشت در دل هیچ آفریده نگشت ناخوشی آنکه آن جمال و وصال بود در معرض فنا و زوال دیدکان راحتی که روی نمود بی غم و محنتی نخواهد بود آری آری درین سرای سپنج با هم آمیخته است راحت و رنج مرغ زیرک چو در زمین بیند دانه را دام در کمین بیند یک زمانی به حزم کار کند صبر از دانه اختیار کند تا دگر مرغکان غفلت کیش سوی دانه روند از وی پیش گر نیاید گزندشان از دام کند او نیز سوی دانه خرام ور رسدشان ز دانه رنج و ملال رو نهد در گریز فارغ بال ما درین دامگاه خونخواره کم ازان مرغکیم صد باره هیچ از آسیب دام نهراسیم بلکه دانه ز دام نشناسیم دام بینم و دانه پنداریم دام را جز فسانه نشماریم ور بگوید کسی که آن دام است دام بهر عذاب و ایلام است بر غرض گردد آن سخن محمول نشود بهره ور ز حسن قبول نیست این قصه های قرآنی که ز پیشینیان همی خوانی که فلان قوم در فلان ایام می زدند از پی امانی گام آن امانی که کام ایشان شد آخرالامر دام ایشان شد جز پی آنکه فهم گر داری حصه خود ز قصه برداری نه که آن را فسانه ای خوانی در ریاست بهانه ای دانی همچو آن کافران پیشینه که پر از کینه بودشان سینه از نبی قصه ها چو بشنفتند از تعنت به یکدیگر گفتند نه ز اخبار راستین است این بل اساطیر اولین است این تو هم این قصه ها چو می شنوی به زبان خوش به آن همی گروی لیک حالت بود مکذب گفت آشکارت بود خلاف نهفت گر تو را سر آن یقین بودی کار و بار تو کی چنین بودی نگذشتی ز دانش و خبرت برگرفتی ز دیگران عبرت هر که گوید تو را که معلوم است که فلانی طعام مسموم است لیک ازان می خورد به حرص و شره گفت او را دروغ دان و تبه می کند حیله تا ازان ببرد طمع خلق را و خود بخورد

%0
10 Bölüm