Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و چهارم امروز به قونیه می خندد صد مه رو یعنی که ز لارنده می آید شفتالو در پیش چنین خنده جانست و جهان بنده صد جان و جهان نو در می رسد از هر سو کهنه بگذار و رو در بر کش یار نو نو بیش دهد لذت ای جان و جهان نوجو عالم پر ازین خوبان ما را چه شدست ای جان هر سوی یکی خسرو خندان لب و شیرین خو بر چهره هر یک بت بنوشته که لاتکبت بر سیب زنخ مرقم من یمشق لایصحو برخیز که تا خیزیم با دوست درآمیزیم لالا چه خبر دارد از ما و ازان لولو بهر گل رخسارش کز باغ بقا روید چون فاخته می گوید هر بلبل جان کوکو گر این شکرست ای جان پس چه بود آن شکر ای جان مرا مستی وی درد مرا دارو بازآمد و بازآمد آن دلبر زیبا خد تا فتنه براندازد زن را ببرد از شو با خوبی یار من زن چه بود طبلک زن در مطبخ عشق او شو چه بود کاسه شو گر درنگری خوش خوش اندر سرانگشتش نی جیب نسب گیری نی چادر اغلاغو شب خفته بدی ای جان من بودم سرگردان تا روز دهل می زد آن شاه برین بارو گفتم ز فضولی من ای شاه خوش روشن این کار چه کار تست کو سنجر و کو قتلو گفتا بنگر آخر از عشق من فاخر هم خواجه و هم بنده افتاده میان کو بر طبل کسی دیگر برنارد عاشق سر پیراهن یوسف را مخصوص و شدست این بو مستست دماغ من خواهم سخنی گفتن تا باشم من مجرم تا باشم یا زقلو گیرم که بگویم من چه سود ازین گفتن گوش همه عالم را بر دوزد آن جادو ترجیع کنم ای جان گر زانک بخندی تو تا از خوشی و مستی بر شیر جهد آهو ای عید غلام تو وای جان شده قربانت تا زنده شود قربان پیش لب خندانت چون قند و شکر آید پیش تو که می باید بر قند و شکر خندد آن لعل سخن دانت هرکس که ذلیل آمد در عشق عزیز آمد جز تشنه نیاشامد از چشمه حیوانت ای شادی سرمستان ای رونق صد بستان بنگر به تهی دستان هریک شده مهمانت پرکن قدحی باده تا دل شود آزاده جان سیر خورد جانا از مایده خوانت بس راز نیوشیدم بس باده بنوشیدم رازم همه پیدا کرد آن باده پنهانت ای رحمت بی پایان وقتست که در احسان موجی بزند ناگه بحر گهرافشانت تا دامن هر جانی پر در وگهر گردد تا غوطه خورد ماهی در قلزم احسانت وقتیست که سرمستان گیرند ره خانه شب گشت چه غم از شب با ماه درخشانت ای عید بیفکن خوان داد از رمضان بستان جمعیت نومان ده زان جعد پریشانت در پوش لباس نو خوش بر سر منبر رو تا سجده شکر آرد صد ماه خراسانت ای جان بداندیشش گستاخ درآ پیشش من مجرم تو باشم گر گیرد دربانت در باز شود والله دربان بزند قهقه بوسد کف پای تو چو نبیند حیرانت خنده بر یار من پنهان نتوان کردن هردم رطلی خنده می ریزد در جانت ای جان ز شراب مر فربه شدی و لمتر کز فربهی گردن بدرید گریبانت با چهره چون اطلس زین اطلس ما را بس تو نیز شوی چون ما گر روی دهد آنت زینها بگذشتم من گیر این قدح روشن مستی کن و باقی را درده به عزیزانت چون خانه روند ایشان شب مانم من تنها با زنگیکان شب تا روز بکوبم پا امروز گرو بندم با آن بت شکرخا من خوشتر می خندم یا آن لب چون حلوا من نیم دهان دارم آخر چه قدر خندم او همچو درخت گل خندست ز سر تا پا هستم کن جانا خوش تا جان بدهد شرحش تا شهر برآشوبد زین فتنه و زین غوغا شهری چه محل دارد کز عشق تو شور آرد دیوانه شود ماهی از عشق تو در دریا بر روی زمین ای جان این سایه عشق آمد تا چیست خدا داند از عشق برین بالا کو عالم جسمانی کو عالم روحانی کو پا و سر گلها کو کر و فر دلها با مشعله جانان در پیش شعاع جان تاریک بود انجم بی مغز بود جوزا چون نار نماید آن خود نور بود آخر سودای کلیم الله شد جمله ید بیضا مگریز ز غم ای جان در درد بجو درمان کز خار بروید گل لعل و گهر از خارا زین جمله گذر کردم ساقی می جان درده ای گوشه هر زندان با روی خوشت صحرا ای ساقی روحانی پیش آر می جانی تو چشمه حیوانی ما جمله در استسقا لب بسته و سرگردان ما را مگذار ای جان ساغر هله گردان کن پر باده جان افزا آن باده جان افزا از دل ببرد غم را چون سور و طرب سازد هر غصه و ماتم را چون باشد جام جان خوبی و نظام جان کز گفتن نام جان دل می برود از جا گفتم به دل از محنت باز آی یکی ساعت گفتا که نمی آیم کاین خار به از خرما ماهی که هم از اول با حر بیارامد در جوی نیاساید حوضش نشود مأوا گر آبم در پستی من بفسرم از هستی خورشید پرستم من خو کرده در آن گرما در محنت عشق او درجست دوصد راحت زین محنت خوش ترسان کی باشد جز ترسا

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و چهارم امروز به قونیه می خندد صد مه رو یعنی که ز لارنده می آید شفتالو در پیش چنین خنده جانست و جهان بنده صد جان و جهان نو در می رسد از هر سو کهنه بگذار و رو در بر کش یار نو نو بیش دهد لذت ای جان و جهان نوجو عالم پر ازین خوبان ما را چه شدست ای جان هر سوی یکی خسرو خندان لب و شیرین خو بر چهره هر یک بت بنوشته که لاتکبت بر سیب زنخ مرقم من یمشق لایصحو برخیز که تا خیزیم با دوست درآمیزیم لالا چه خبر دارد از ما و ازان لولو بهر گل رخسارش کز باغ بقا روید چون فاخته می گوید هر بلبل جان کوکو گر این شکرست ای جان پس چه بود آن شکر ای جان مرا مستی وی درد مرا دارو بازآمد و بازآمد آن دلبر زیبا خد تا فتنه براندازد زن را ببرد از شو با خوبی یار من زن چه بود طبلک زن در مطبخ عشق او شو چه بود کاسه شو گر درنگری خوش خوش اندر سرانگشتش نی جیب نسب گیری نی چادر اغلاغو شب خفته بدی ای جان من بودم سرگردان تا روز دهل می زد آن شاه برین بارو گفتم ز فضولی من ای شاه خوش روشن این کار چه کار تست کو سنجر و کو قتلو گفتا بنگر آخر از عشق من فاخر هم خواجه و هم بنده افتاده میان کو بر طبل کسی دیگر برنارد عاشق سر پیراهن یوسف را مخصوص و شدست این بو مستست دماغ من خواهم سخنی گفتن تا باشم من مجرم تا باشم یا زقلو گیرم که بگویم من چه سود ازین گفتن گوش همه عالم را بر دوزد آن جادو ترجیع کنم ای جان گر زانک بخندی تو تا از خوشی و مستی بر شیر جهد آهو ای عید غلام تو وای جان شده قربانت تا زنده شود قربان پیش لب خندانت چون قند و شکر آید پیش تو که می باید بر قند و شکر خندد آن لعل سخن دانت هرکس که ذلیل آمد در عشق عزیز آمد جز تشنه نیاشامد از چشمه حیوانت ای شادی سرمستان ای رونق صد بستان بنگر به تهی دستان هریک شده مهمانت پرکن قدحی باده تا دل شود آزاده جان سیر خورد جانا از مایده خوانت بس راز نیوشیدم بس باده بنوشیدم رازم همه پیدا کرد آن باده پنهانت ای رحمت بی پایان وقتست که در احسان موجی بزند ناگه بحر گهرافشانت تا دامن هر جانی پر در وگهر گردد تا غوطه خورد ماهی در قلزم احسانت وقتیست که سرمستان گیرند ره خانه شب گشت چه غم از شب با ماه درخشانت ای عید بیفکن خوان داد از رمضان بستان جمعیت نومان ده زان جعد پریشانت در پوش لباس نو خوش بر سر منبر رو تا سجده شکر آرد صد ماه خراسانت ای جان بداندیشش گستاخ درآ پیشش من مجرم تو باشم گر گیرد دربانت در باز شود والله دربان بزند قهقه بوسد کف پای تو چو نبیند حیرانت خنده بر یار من پنهان نتوان کردن هردم رطلی خنده می ریزد در جانت ای جان ز شراب مر فربه شدی و لمتر کز فربهی گردن بدرید گریبانت با چهره چون اطلس زین اطلس ما را بس تو نیز شوی چون ما گر روی دهد آنت زینها بگذشتم من گیر این قدح روشن مستی کن و باقی را درده به عزیزانت چون خانه روند ایشان شب مانم من تنها با زنگیکان شب تا روز بکوبم پا امروز گرو بندم با آن بت شکرخا من خوشتر می خندم یا آن لب چون حلوا من نیم دهان دارم آخر چه قدر خندم او همچو درخت گل خندست ز سر تا پا هستم کن جانا خوش تا جان بدهد شرحش تا شهر برآشوبد زین فتنه و زین غوغا شهری چه محل دارد کز عشق تو شور آرد دیوانه شود ماهی از عشق تو در دریا بر روی زمین ای جان این سایه عشق آمد تا چیست خدا داند از عشق برین بالا کو عالم جسمانی کو عالم روحانی کو پا و سر گلها کو کر و فر دلها با مشعله جانان در پیش شعاع جان تاریک بود انجم بی مغز بود جوزا چون نار نماید آن خود نور بود آخر سودای کلیم الله شد جمله ید بیضا مگریز ز غم ای جان در درد بجو درمان کز خار بروید گل لعل و گهر از خارا زین جمله گذر کردم ساقی می جان درده ای گوشه هر زندان با روی خوشت صحرا ای ساقی روحانی پیش آر می جانی تو چشمه حیوانی ما جمله در استسقا لب بسته و سرگردان ما را مگذار ای جان ساغر هله گردان کن پر باده جان افزا آن باده جان افزا از دل ببرد غم را چون سور و طرب سازد هر غصه و ماتم را چون باشد جام جان خوبی و نظام جان کز گفتن نام جان دل می برود از جا گفتم به دل از محنت باز آی یکی ساعت گفتا که نمی آیم کاین خار به از خرما ماهی که هم از اول با حر بیارامد در جوی نیاساید حوضش نشود مأوا گر آبم در پستی من بفسرم از هستی خورشید پرستم من خو کرده در آن گرما در محنت عشق او درجست دوصد راحت زین محنت خوش ترسان کی باشد جز ترسا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و پنجم شب مست یار بودم و در های های او حیران آن جمال خوش و شیوهای او گه دست می زدم که زهی وقت روزگار گه مست می فتادم بر خاک پای او هفت آسمان ز عشق معلق زنان او فربه شده ز جام خوش جانفزای او در هوشها فتاده نهایات بیهشی در گوشها فتاده صریر صلای او هر بره گوش شیر گرفته ز عدل او هر ذره گشاده دهان در ثنای او هرجا وفاست حاصل و هرجا که بوالوفاست بگداخته زخجلت و شرم وفای او چشمت ضعیف می شود از قرص آفتاب صد همچو آفتاب ضعیف از لقای او چندان بود ضعیف که یک روز چشم را سرمه کشد به لطف و کرم توتیای او آن نقدهای قلب که بنهاده به پیش چون ژیوه می طپند پی کیمیای او هر سوت می کشند خیالات آن و این والله کشنده نیست به جز اقتضای او هریک چو کشتییم که برهم همی زنیم بحر کرم وی آمد و ما آشنای او جانم دهی ولی نکشی ور کشی بگو من بارها گزارده ام خونبهای او فرع عنایت تو بود کوشش مرید فرع دعای تست حنین و دعای او بر بوی آب تست ورا در سراب میل بر بوی نقد تست سوی قلب رای او چون تاج عشق بر سر تست ای مرید صدق سرمست می خرام به زیر لوای او ترجیع هم بگویم زیرا که یار خواست هر کژ که من بگویم گردد ز یار راست امسال سال عشرت و ولت در استوا ای شاد آنکسی که بود طالعش چو ما دف می خرید زهره و برهم همی نهاد می ساخت چنگ را سر و پهلو و گردنا در طبع می نهاد هزاران خروش جوش در نای نی نهاد ز انفاس خود نوا بنیاد عشرتی که جهان آن ندیده است خورشید را چه کار به جز گرمی و ضیا امسال سال تست اگر زهره طالعی زهره جنی ببست ازین مژده دست و پا خوان ابد نهاد خدا و اساس نو من سال و ماه گفتم از غیرت خدا ای شاه کژنهاده از مستی آن کلاه چندان گرو شود به خرابات ما قبا جانها فنا شوند ز جام خدای خویش ز اندیشه باز رسته و از جنگ و ماجرا گوید که چون بدیت دران غربت دراز گویند آنچنان که بود درد بی دوا چون ماهیان طپان شده بر ریگهای گرم مهجور از لقای تو ای ماه کبریا در بحر زاده ایم و به خشکی فتاده ایم ای زاده وفاش تو چونی درین جفا منت خدای راست که بازآمدی به بحر چون صوفیان ببند لب از ذکر مامضی زیرا که ذکر وحشت هم وحشتیست نو گفتن ز بعد صلح چنین گفته مرا در بزم اولیا نه شکوفه نه عربده ست در خرمن خدای نه رخصست و نی غلا آنجا سعادتیست که آن را قیاس نیست هر لحظه نو به نو متراقیست اجتبا ترجیع سیومست اگر حق نخواستی جان را به نظم کردن پروا کجاستی در روضه ریاحین می گرد چپ و راست گل دسته بستن تو ندانم پی کراست گل دسته در هوای عفن پایدار نیست آن را کشیدن این سو هم حیف و هم خطاست زنجیر بسکلد بسوی اصل خود رود زیرا که پروریده آن معتدل هواست اینجا قباش ماند یعنی عبارتی اما قبای یوسف دلرا چو توتیاست هین جهد کن تو نیز که بیرون کنی قبا در بحر بی قبا شدنت شرط آشناست ای مرد یک قبا تو قبا بر قبا مپوش گر بحریی تجمل و پوشش ترا عراست الفقر فخر گفت رسول خدای ازین سباح فحل و شاه سباحات مصطفاست کشتی که داشت هم ز برای عوام داشت بهر پیاده چو پیاده شوی سخاست اما دغل بسیست تو کشتی شناس باش زیرا که کار دنیا سحرست و سیمیاست دنیا چو کهرباست و همه که رباید او گندم که مغز دارد فارغ ز کهرباست هرکو سفر به بحر کند در سفینه اش او ساکن و رونده و همراه انبیاست در نان بسی برفتی در آب هم برو از بعد سیر آب یقین مفرشت سماست زین سان طبق طبق متعالی همی شوی اما علای مرتبه جز صورت علاست این ره چنین دراز به یکدم میسرست این روضه دور نیست چو رهبر ترا رضاست آری دراز و کوته در عالم تنست اما بر خدا نه صباحست و نی مساست گر در جفا رود ره و گر در وفا رود جان توست جان تو از تو کجا رود

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و پنجم شب مست یار بودم و در های های او حیران آن جمال خوش و شیوهای او گه دست می زدم که زهی وقت روزگار گه مست می فتادم بر خاک پای او هفت آسمان ز عشق معلق زنان او فربه شده ز جام خوش جانفزای او در هوشها فتاده نهایات بیهشی در گوشها فتاده صریر صلای او هر بره گوش شیر گرفته ز عدل او هر ذره گشاده دهان در ثنای او هرجا وفاست حاصل و هرجا که بوالوفاست بگداخته زخجلت و شرم وفای او چشمت ضعیف می شود از قرص آفتاب صد همچو آفتاب ضعیف از لقای او چندان بود ضعیف که یک روز چشم را سرمه کشد به لطف و کرم توتیای او آن نقدهای قلب که بنهاده به پیش چون ژیوه می طپند پی کیمیای او هر سوت می کشند خیالات آن و این والله کشنده نیست به جز اقتضای او هریک چو کشتییم که برهم همی زنیم بحر کرم وی آمد و ما آشنای او جانم دهی ولی نکشی ور کشی بگو من بارها گزارده ام خونبهای او فرع عنایت تو بود کوشش مرید فرع دعای تست حنین و دعای او بر بوی آب تست ورا در سراب میل بر بوی نقد تست سوی قلب رای او چون تاج عشق بر سر تست ای مرید صدق سرمست می خرام به زیر لوای او ترجیع هم بگویم زیرا که یار خواست هر کژ که من بگویم گردد ز یار راست امسال سال عشرت و ولت در استوا ای شاد آنکسی که بود طالعش چو ما دف می خرید زهره و برهم همی نهاد می ساخت چنگ را سر و پهلو و گردنا در طبع می نهاد هزاران خروش جوش در نای نی نهاد ز انفاس خود نوا بنیاد عشرتی که جهان آن ندیده است خورشید را چه کار به جز گرمی و ضیا امسال سال تست اگر زهره طالعی زهره جنی ببست ازین مژده دست و پا خوان ابد نهاد خدا و اساس نو من سال و ماه گفتم از غیرت خدا ای شاه کژنهاده از مستی آن کلاه چندان گرو شود به خرابات ما قبا جانها فنا شوند ز جام خدای خویش ز اندیشه باز رسته و از جنگ و ماجرا گوید که چون بدیت دران غربت دراز گویند آنچنان که بود درد بی دوا چون ماهیان طپان شده بر ریگهای گرم مهجور از لقای تو ای ماه کبریا در بحر زاده ایم و به خشکی فتاده ایم ای زاده وفاش تو چونی درین جفا منت خدای راست که بازآمدی به بحر چون صوفیان ببند لب از ذکر مامضی زیرا که ذکر وحشت هم وحشتیست نو گفتن ز بعد صلح چنین گفته مرا در بزم اولیا نه شکوفه نه عربده ست در خرمن خدای نه رخصست و نی غلا آنجا سعادتیست که آن را قیاس نیست هر لحظه نو به نو متراقیست اجتبا ترجیع سیومست اگر حق نخواستی جان را به نظم کردن پروا کجاستی در روضه ریاحین می گرد چپ و راست گل دسته بستن تو ندانم پی کراست گل دسته در هوای عفن پایدار نیست آن را کشیدن این سو هم حیف و هم خطاست زنجیر بسکلد بسوی اصل خود رود زیرا که پروریده آن معتدل هواست اینجا قباش ماند یعنی عبارتی اما قبای یوسف دلرا چو توتیاست هین جهد کن تو نیز که بیرون کنی قبا در بحر بی قبا شدنت شرط آشناست ای مرد یک قبا تو قبا بر قبا مپوش گر بحریی تجمل و پوشش ترا عراست الفقر فخر گفت رسول خدای ازین سباح فحل و شاه سباحات مصطفاست کشتی که داشت هم ز برای عوام داشت بهر پیاده چو پیاده شوی سخاست اما دغل بسیست تو کشتی شناس باش زیرا که کار دنیا سحرست و سیمیاست دنیا چو کهرباست و همه که رباید او گندم که مغز دارد فارغ ز کهرباست هرکو سفر به بحر کند در سفینه اش او ساکن و رونده و همراه انبیاست در نان بسی برفتی در آب هم برو از بعد سیر آب یقین مفرشت سماست زین سان طبق طبق متعالی همی شوی اما علای مرتبه جز صورت علاست این ره چنین دراز به یکدم میسرست این روضه دور نیست چو رهبر ترا رضاست آری دراز و کوته در عالم تنست اما بر خدا نه صباحست و نی مساست گر در جفا رود ره و گر در وفا رود جان توست جان تو از تو کجا رود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و ششم ای جان مرا از غم و اندیشه خریده جان را بستم در گل و گلزار کشیده دیده که جهان از نظرش دور فتاده ست نادیده بیاورده دگرباره بدیده جان را سبکی داده و ببریده ز اشغال تا دررسد اندر هوس خویش جریده جولاهه کی باشد که دهی سطنت او را پا در چه اندیشه و سودا بتنیده آن کس که ز باغت خرد انگور فشارد شیرین بودش لاجرم ای دوست عقیده آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها باشند درختان تو از میوه خمیده جان را زند آ باغ صلاهای تعالوا جان در تن پرخون پر از ریم خزیده چون گنج برآزین حدث ای جان و جهان گیر در گوش کن این پند من ای گوشه گزیده پیسه رسنست این شب و این روز حذر کن کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده این گردن ما زین رسن پیسه ایام کی گردد چون گردن احرار رهیده از بولهب و جفتی او چونک ببریم بینیم ز خود حبل مسد را سکلیده بی فصل خزان گلشن ارواح شکفته بی کام و دهان هر فرس روح چریده افسار گسسته فرس و رفته به صحرا مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده ترجیع کنم تا که سر رشته بیابند مستان همه از بهر چنین گنج خرابند باد آمد و با بید همی گوید هی هی این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی می گوید آن بید بدان باد ز خود پرس ای برده مرا از سرو ای داده مرا می اندر تن من یک رگ هشیار نماندست ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی از مردم هشیار بجو قصه و تاریخ کین سابقه کی آمد وان خاتمه تا کی آن ترک سلامم کند و گوید کیسن گویم که خمش کن که نه کی دانم و نی بی آن معتزلی پرسد معدوم نه شیء است بیخود بر من شیی بود و با خود لاشی لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو از خویش تهی باش بیاموز ازان نی اندیشه مرا برد سحرگاه به باغی باغی که برون نیست ز دنیا و نه در وی پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی گفت آنک نترسم ز زمستان و نه از دی نزدیکم و دورم ز تو چون ماه و چو خورشید وین دور نماند چو کند راهخدا طی گیرم که نبینی به نظر چشمه خورشید نی گرمیت از شمس بدافسردگی از فی هین دور شو از سردی و بفزای ز گرمی تا صیف شود بهمنت و رشد شود غنی خورشید نماید خبر بی دم و بی حرف بربند لب از ابجد و از هوز و حطی ترجیع سوم را چو سرآغاز نهادیم بس مرغ نهان را که پر و بال گشادیم برجه که رسیدند رسولان بهاری انگیخت شکاران تو آن شاه شکاری از دشت عدم تا بوجودست بسی راه آموخت عدم را شه الاقی و سواری در باغ زهر گور یکی مرده برآمد بنگر به عزیزان که برستند ز خواری در زلزلت الارض خدا گفت زمین را امرزو کنم زنده هر آن مرده که داری ابرش عوض آب همی روح فشاند تو شرم نداری که بنالی ز نزاری

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و ششم ای جان مرا از غم و اندیشه خریده جان را بستم در گل و گلزار کشیده دیده که جهان از نظرش دور فتاده ست نادیده بیاورده دگرباره بدیده جان را سبکی داده و ببریده ز اشغال تا دررسد اندر هوس خویش جریده جولاهه کی باشد که دهی سطنت او را پا در چه اندیشه و سودا بتنیده آن کس که ز باغت خرد انگور فشارد شیرین بودش لاجرم ای دوست عقیده آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها باشند درختان تو از میوه خمیده جان را زند آ باغ صلاهای تعالوا جان در تن پرخون پر از ریم خزیده چون گنج برآزین حدث ای جان و جهان گیر در گوش کن این پند من ای گوشه گزیده پیسه رسنست این شب و این روز حذر کن کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده این گردن ما زین رسن پیسه ایام کی گردد چون گردن احرار رهیده از بولهب و جفتی او چونک ببریم بینیم ز خود حبل مسد را سکلیده بی فصل خزان گلشن ارواح شکفته بی کام و دهان هر فرس روح چریده افسار گسسته فرس و رفته به صحرا مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده ترجیع کنم تا که سر رشته بیابند مستان همه از بهر چنین گنج خرابند باد آمد و با بید همی گوید هی هی این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی می گوید آن بید بدان باد ز خود پرس ای برده مرا از سرو ای داده مرا می اندر تن من یک رگ هشیار نماندست ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی از مردم هشیار بجو قصه و تاریخ کین سابقه کی آمد وان خاتمه تا کی آن ترک سلامم کند و گوید کیسن گویم که خمش کن که نه کی دانم و نی بی آن معتزلی پرسد معدوم نه شیء است بیخود بر من شیی بود و با خود لاشی لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو از خویش تهی باش بیاموز ازان نی اندیشه مرا برد سحرگاه به باغی باغی که برون نیست ز دنیا و نه در وی پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی گفت آنک نترسم ز زمستان و نه از دی نزدیکم و دورم ز تو چون ماه و چو خورشید وین دور نماند چو کند راهخدا طی گیرم که نبینی به نظر چشمه خورشید نی گرمیت از شمس بدافسردگی از فی هین دور شو از سردی و بفزای ز گرمی تا صیف شود بهمنت و رشد شود غنی خورشید نماید خبر بی دم و بی حرف بربند لب از ابجد و از هوز و حطی ترجیع سوم را چو سرآغاز نهادیم بس مرغ نهان را که پر و بال گشادیم برجه که رسیدند رسولان بهاری انگیخت شکاران تو آن شاه شکاری از دشت عدم تا بوجودست بسی راه آموخت عدم را شه الاقی و سواری در باغ زهر گور یکی مرده برآمد بنگر به عزیزان که برستند ز خواری در زلزلت الارض خدا گفت زمین را امرزو کنم زنده هر آن مرده که داری ابرش عوض آب همی روح فشاند تو شرم نداری که بنالی ز نزاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و هفتم ای درد دهنده ام دوا ده تاریک مکن جهان ضیا ده درد تو دواست و دل ضریرست آن چشم ضریر را صفا ده نومید همی شود بهر غم نومید شونده را رجا ده هر دیده که بهر تو بگرید کحلش کش و نور مصطفی ده شکرش ده وانگهیش نعمت صبرش ده وانگهش بلا ده گر جان ز جهان وفا ندارد از رحمت خویششان وفا ده خوی تو خوش است هم خوشی بخش کار تو عطاست هم عطا ده آن نی که دم تو خورد روزی بازش ز دم خوشت نواده این قفل تو کرده برین دل بفرست کلید و دلگشا ده کس طاقت خشم تو ندارد این خشم ببر عوض رضا ده غم منکر بس نکیر آمد زومان بستان به آشنا ده رحم آر برین فغان و تشنیع ورنه کنمش قرین ترجیع چون باخبری ز هر فغانی زین حالت آتشین امانی مهمان من آمدست اندوه خون ریز و درشت میهمانی یک لقمه کند هزار جان را کی داو دهد به نیم جانی هر سیلی او چو ذوالفقاری هر نکته او یکی سنانی زو تلخ شده دهان دریا چون تلخ شد آنچنان دهانی دریاچه بود که از نهیبش پوشید کبود آسمانی ماییم سرشته نوازش پرورده نازنین جهانی خو کرده به سلسبیل و تسنیم با ساقی چون شکرستانی با جمع شکر لبان رقاص هر لحظه عروسیی و خوانی این عیش و طرب دریغ باشد کاشفته شود به امتحانی حیفست که مجلس لطیفان ناخوش شود از چنین گرانی ترجیع سوم رسید یارا هم بر سر عیش آر ما را در چاه فتاد دل برآرش بیچاره و منتظر مدارش ور وعده دهیش تا به فردا امروز بسوزد این شرارش بخشای برین اسیر هجران بر جان ضعیف بی قرارش هرچند که ظالمست و مجرم مظلوم و شکسته دل شمارش گشتست چو لاله غرقه خون گشتست چو زعفران عذارش خواهد که به پیش تو بمیرد اینست همیشه کسب و کارش یاری دگری کجا پسندد آن را که خدا بدست یارش آن را که بخوانده تو روزی مسپار بدست روزگارش هرچند به زیر کوه غم ماند اندیشه تست یار غارش امسال چو ماه می گدازد می آید یاد وصل پارش راهی بگشا درین بیابان ماهی بنما درین غبارش گر شرح کنم تمام پیغام می مانم از شراب و از جام

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و هفتم ای درد دهنده ام دوا ده تاریک مکن جهان ضیا ده درد تو دواست و دل ضریرست آن چشم ضریر را صفا ده نومید همی شود بهر غم نومید شونده را رجا ده هر دیده که بهر تو بگرید کحلش کش و نور مصطفی ده شکرش ده وانگهیش نعمت صبرش ده وانگهش بلا ده گر جان ز جهان وفا ندارد از رحمت خویششان وفا ده خوی تو خوش است هم خوشی بخش کار تو عطاست هم عطا ده آن نی که دم تو خورد روزی بازش ز دم خوشت نواده این قفل تو کرده برین دل بفرست کلید و دلگشا ده کس طاقت خشم تو ندارد این خشم ببر عوض رضا ده غم منکر بس نکیر آمد زومان بستان به آشنا ده رحم آر برین فغان و تشنیع ورنه کنمش قرین ترجیع چون باخبری ز هر فغانی زین حالت آتشین امانی مهمان من آمدست اندوه خون ریز و درشت میهمانی یک لقمه کند هزار جان را کی داو دهد به نیم جانی هر سیلی او چو ذوالفقاری هر نکته او یکی سنانی زو تلخ شده دهان دریا چون تلخ شد آنچنان دهانی دریاچه بود که از نهیبش پوشید کبود آسمانی ماییم سرشته نوازش پرورده نازنین جهانی خو کرده به سلسبیل و تسنیم با ساقی چون شکرستانی با جمع شکر لبان رقاص هر لحظه عروسیی و خوانی این عیش و طرب دریغ باشد کاشفته شود به امتحانی حیفست که مجلس لطیفان ناخوش شود از چنین گرانی ترجیع سوم رسید یارا هم بر سر عیش آر ما را در چاه فتاد دل برآرش بیچاره و منتظر مدارش ور وعده دهیش تا به فردا امروز بسوزد این شرارش بخشای برین اسیر هجران بر جان ضعیف بی قرارش هرچند که ظالمست و مجرم مظلوم و شکسته دل شمارش گشتست چو لاله غرقه خون گشتست چو زعفران عذارش خواهد که به پیش تو بمیرد اینست همیشه کسب و کارش یاری دگری کجا پسندد آن را که خدا بدست یارش آن را که بخوانده تو روزی مسپار بدست روزگارش هرچند به زیر کوه غم ماند اندیشه تست یار غارش امسال چو ماه می گدازد می آید یاد وصل پارش راهی بگشا درین بیابان ماهی بنما درین غبارش گر شرح کنم تمام پیغام می مانم از شراب و از جام

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و هشتم ای آنک ما را از زمین بر چرخ اخضر می کشی زوتر بکش زوتر بکش ای جان که خوش برمی کشی امروز خوش برخاستم با شور و با غوغاستم امروز رو بالاترم کامروز خوش تر می کشی امروز مر هر تشنه را در حوض و جو می افکنی ذاالنون و ابراهیم را در آب و آذر می کشی امروز خلقی سوخته در تو نظرها دوخته تا خود کرا پیش از همه امروز در بر می کشی ای اصل اصل دلبری امروز چیز دیگری از دل چه خوش دل می بری وز سر چه خوش سر می کشی ای آسمان خوش خرگهی وی خاک زیبا درگهی ای روز گوهر می دهی وی شب تو عنبر می کشی ای صبحدم خوش می دمی وی باد نیکو همدمی وی مهر اختر می کشی وی ماه لشکر می کشی ای گل به بستان می روی وی غنچه پنهان می روی وی سرو از قعر زمین خوش آب کوثر می کشی ای روح راح این تنی وی شرع مفتاح منی وی عشق شنگ و ره زنی وی عقل دفتر می کشی ای باده دفع غم تویی بر زخم ها مرهم تویی وی ساقی شیرین لقا دریا به ساغر می کشی ای باد پیکی هر سحر کز یار می آری خبر خوش ارمغانی های آن زلف معنبر می کشی ای خاک ره در دل نهان داری هزاران گلستان وی آب بر سر می دوی وز بحر گوهر می کشی ای آتش لعلین قبا از عشق داری شعل ها بگشاده لب چون اژدها هر چیز را درمی کشی ترجیع این باشد که تو ما را به بالا می کشی آنجا که جان روید ازو جان را بدانجا می کشی عیسی جان را از ثری فوق ثریا می کشی بی فوق و تحتی هر دمش تا رب اعلیٰ می کشی مانند موسی چشم ها از چشم پیدا می کنی موسی دل را هر زمان بر طور سینا می کشی این عقل بی آرام را می بر که نیکو می بری وین جان خون آشام را می کش که زیبا می کشی تو جان جان ماستی مغز همه جان هاستی از عین جان برخاستی ما را سوی ما می کشی ماییم چون لا سرنگون وز لا تومان آری برون تا صدر الا کشکشان لا را به الا می کشی از تست نفس بتکده چون مسجد اقصی شده وین عقل چون قندیل را بر سقف مینا می کشی شاهان سفیهان را همه بسته به زندان می کشند تو از چه و زندانشان سوی تماشا می کشی تن را که لاغر می کنی پر مشک و عنبر می کنی مر پشه را پیش کش شهپر عنقا می کشی زاغ تن مردار را در جیفه رغبت می دهی طوطی جان پاک را مست و شکرخا می کشی نزدیک مریم بی سبب هنگام آن درد و تعب از شاخ خشک بی رطب هر لحظه خرما می کشی یوسف میان خاک و خون در پستی چاهی زبون از راه پنهان هر دمش ای جان به بالا می کشی یونس به بحر بی امان محبوس بطن ماهیی او را چو گوهر سوی خود از قعر دریا می کشی در پیش سرمستان دل در مجلس پنهان دل خوان ملایک می نهی نزل مسیحا می کشی ترجیع دیگر این بود کامروز چون خوان می کشی فردوس جان را از کرم در پیش مهمان می کشی درد دل عشاق را خوش سوی درمان می کشی هر تشنه مشتاق را تا آب حیوان می کشی خود کی کشی جز شاه را یا خاطر آگاه را هرکس که او انسان بود او را تو این سان می کشی سلطان سلطانان تویی احسان بی پایان تویی در قحط این آخر زمان نک خوان احسان می کشی پیش دو سه دلق دنی چندان تواضع می کنی گویی کمینه بنده خوان پیش سلطان می کشی زنبیلشان پر می کنی پر لعل و پر در می کنی چون بحر رحمت خس کشد زنبیل ایشان می کشی الله یدعو آمده آزادی زندانیان زندانیان غمگین شده گویی به زندان می کشی فرعون را احسان تو از نفس ثعبان می خرد گرچه به ظاهر سوی او تهدید ثعبان می کشی فرعون را گفته کرم بر تخت ملکت من برم تو سر مکش تا من کشم چون تو پریشان می کشی فرعون گفت این رابطه از تست و موسی واسطه مانند موسی کش مرا کو را تو پنهان می کشی گفت او اگر موسی بدی چوب اژدهایی کی شدی ماه از کفش کی تابدی تو سر ز رحمان می کشی موسی ما طاغی نشد وز واسطه ننگش نبد چون عاشقی درمانده بر وی چه دندان می کشی موسی ما طاغی نشد وز واسطه ننگش نبد ده سال چوپانیش کرد چون نام چوپان می کشی ای شمس تبریزی ز تو این ناطقان جوشان شده این کف به سر بر می رود چون سر به کیوان می کشی ترجیع دیگر این بود ای جان که هردم می کشی تو آفتابی ما چو نم ما را به بالا می کشی ای آنک ما را می کشی بس بی محابا می کشی تو آفتابی ما چو نم ما را به بالا می کشی زین پیش جان ها برفلک بودند هم جام ملک جان هر دو دستک می زند کو را همان جا می کشی زین پیش جانها برفلک بودند هم جان ملک جان هردو دستک می زند کو را همانجا می کشی ای مهر و ماه و روشنی آرامگاه و ایمنی ما را بدان جوی روان چون مشک سقا می کشی چون دیدم آن سغراق نو دستار و دل کردم گرو اندیشه را گفتم بدو چون سوی سودا می کشی ای عقل هستم می کنی وی عشق مستم می کنی هرچند پستم می کنی تا رب اعلا می کشی ای عشق می کن حکم مر ما را ز غیر خود ببر ای سیل می غری بغر ما را به دریا می کشی ای عشق می کن حکم مر ما را ز غیر خود ببر ای لا مرا بردار کن زیرا به الا می کشی ای جان بیا اقرار کن وی تن برو انکار کن الا تو نادر دلکشی ما را سوی ما می کشی ای سر تو از وی سر شدی وی پا ز وی رهبر شدی از کبر چون سر می نهی وز کاهلی پا می کشی ای سر تو از وی سرشدی وی پا ز وی رهبر شدی از کبر چون سر می نهی وز کاهلی پا می کشی ای سر بنه سر بر زمین گر آسمان می بایدت وی پای کم رو در وحل گر سوی صحرا می کشی ای سر بنه سر بر زمین گر آسمان می بایدت وی پای کم رو در وحل گر سوی صحرا می کشی ای چشم منگر در بشر وی گوش مشنو خیر و شر وی عقل مغز خر مخور سوی مسیحا می کشی والله که زیبا می کشی حقا که نیکو می کشی بی دست و خنجر می کشی بیچون و بی سو می کشی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و هشتم ای آنک ما را از زمین بر چرخ اخضر می کشی زوتر بکش زوتر بکش ای جان که خوش برمی کشی امروز خوش برخاستم با شور و با غوغاستم امروز رو بالاترم کامروز خوش تر می کشی امروز مر هر تشنه را در حوض و جو می افکنی ذاالنون و ابراهیم را در آب و آذر می کشی امروز خلقی سوخته در تو نظرها دوخته تا خود کرا پیش از همه امروز در بر می کشی ای اصل اصل دلبری امروز چیز دیگری از دل چه خوش دل می بری وز سر چه خوش سر می کشی ای آسمان خوش خرگهی وی خاک زیبا درگهی ای روز گوهر می دهی وی شب تو عنبر می کشی ای صبحدم خوش می دمی وی باد نیکو همدمی وی مهر اختر می کشی وی ماه لشکر می کشی ای گل به بستان می روی وی غنچه پنهان می روی وی سرو از قعر زمین خوش آب کوثر می کشی ای روح راح این تنی وی شرع مفتاح منی وی عشق شنگ و ره زنی وی عقل دفتر می کشی ای باده دفع غم تویی بر زخم ها مرهم تویی وی ساقی شیرین لقا دریا به ساغر می کشی ای باد پیکی هر سحر کز یار می آری خبر خوش ارمغانی های آن زلف معنبر می کشی ای خاک ره در دل نهان داری هزاران گلستان وی آب بر سر می دوی وز بحر گوهر می کشی ای آتش لعلین قبا از عشق داری شعل ها بگشاده لب چون اژدها هر چیز را درمی کشی ترجیع این باشد که تو ما را به بالا می کشی آنجا که جان روید ازو جان را بدانجا می کشی عیسی جان را از ثری فوق ثریا می کشی بی فوق و تحتی هر دمش تا رب اعلیٰ می کشی مانند موسی چشم ها از چشم پیدا می کنی موسی دل را هر زمان بر طور سینا می کشی این عقل بی آرام را می بر که نیکو می بری وین جان خون آشام را می کش که زیبا می کشی تو جان جان ماستی مغز همه جان هاستی از عین جان برخاستی ما را سوی ما می کشی ماییم چون لا سرنگون وز لا تومان آری برون تا صدر الا کشکشان لا را به الا می کشی از تست نفس بتکده چون مسجد اقصی شده وین عقل چون قندیل را بر سقف مینا می کشی شاهان سفیهان را همه بسته به زندان می کشند تو از چه و زندانشان سوی تماشا می کشی تن را که لاغر می کنی پر مشک و عنبر می کنی مر پشه را پیش کش شهپر عنقا می کشی زاغ تن مردار را در جیفه رغبت می دهی طوطی جان پاک را مست و شکرخا می کشی نزدیک مریم بی سبب هنگام آن درد و تعب از شاخ خشک بی رطب هر لحظه خرما می کشی یوسف میان خاک و خون در پستی چاهی زبون از راه پنهان هر دمش ای جان به بالا می کشی یونس به بحر بی امان محبوس بطن ماهیی او را چو گوهر سوی خود از قعر دریا می کشی در پیش سرمستان دل در مجلس پنهان دل خوان ملایک می نهی نزل مسیحا می کشی ترجیع دیگر این بود کامروز چون خوان می کشی فردوس جان را از کرم در پیش مهمان می کشی درد دل عشاق را خوش سوی درمان می کشی هر تشنه مشتاق را تا آب حیوان می کشی خود کی کشی جز شاه را یا خاطر آگاه را هرکس که او انسان بود او را تو این سان می کشی سلطان سلطانان تویی احسان بی پایان تویی در قحط این آخر زمان نک خوان احسان می کشی پیش دو سه دلق دنی چندان تواضع می کنی گویی کمینه بنده خوان پیش سلطان می کشی زنبیلشان پر می کنی پر لعل و پر در می کنی چون بحر رحمت خس کشد زنبیل ایشان می کشی الله یدعو آمده آزادی زندانیان زندانیان غمگین شده گویی به زندان می کشی فرعون را احسان تو از نفس ثعبان می خرد گرچه به ظاهر سوی او تهدید ثعبان می کشی فرعون را گفته کرم بر تخت ملکت من برم تو سر مکش تا من کشم چون تو پریشان می کشی فرعون گفت این رابطه از تست و موسی واسطه مانند موسی کش مرا کو را تو پنهان می کشی گفت او اگر موسی بدی چوب اژدهایی کی شدی ماه از کفش کی تابدی تو سر ز رحمان می کشی موسی ما طاغی نشد وز واسطه ننگش نبد چون عاشقی درمانده بر وی چه دندان می کشی موسی ما طاغی نشد وز واسطه ننگش نبد ده سال چوپانیش کرد چون نام چوپان می کشی ای شمس تبریزی ز تو این ناطقان جوشان شده این کف به سر بر می رود چون سر به کیوان می کشی ترجیع دیگر این بود ای جان که هردم می کشی تو آفتابی ما چو نم ما را به بالا می کشی ای آنک ما را می کشی بس بی محابا می کشی تو آفتابی ما چو نم ما را به بالا می کشی زین پیش جان ها برفلک بودند هم جام ملک جان هر دو دستک می زند کو را همان جا می کشی زین پیش جانها برفلک بودند هم جان ملک جان هردو دستک می زند کو را همانجا می کشی ای مهر و ماه و روشنی آرامگاه و ایمنی ما را بدان جوی روان چون مشک سقا می کشی چون دیدم آن سغراق نو دستار و دل کردم گرو اندیشه را گفتم بدو چون سوی سودا می کشی ای عقل هستم می کنی وی عشق مستم می کنی هرچند پستم می کنی تا رب اعلا می کشی ای عشق می کن حکم مر ما را ز غیر خود ببر ای سیل می غری بغر ما را به دریا می کشی ای عشق می کن حکم مر ما را ز غیر خود ببر ای لا مرا بردار کن زیرا به الا می کشی ای جان بیا اقرار کن وی تن برو انکار کن الا تو نادر دلکشی ما را سوی ما می کشی ای سر تو از وی سر شدی وی پا ز وی رهبر شدی از کبر چون سر می نهی وز کاهلی پا می کشی ای سر تو از وی سرشدی وی پا ز وی رهبر شدی از کبر چون سر می نهی وز کاهلی پا می کشی ای سر بنه سر بر زمین گر آسمان می بایدت وی پای کم رو در وحل گر سوی صحرا می کشی ای سر بنه سر بر زمین گر آسمان می بایدت وی پای کم رو در وحل گر سوی صحرا می کشی ای چشم منگر در بشر وی گوش مشنو خیر و شر وی عقل مغز خر مخور سوی مسیحا می کشی والله که زیبا می کشی حقا که نیکو می کشی بی دست و خنجر می کشی بیچون و بی سو می کشی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و نهم با شیر رو به شانگی آوردمان دیوانگی افزودمان بیگانگی با هر بت یکدانگی از باده شبهای تو و ز مستی لبهای تو وز لطف غبغبهای تو آخر کجا فرزانگی ای رستم دستان نر باشی مخنثتر ز غر با این لب همچون شکر گر ماندت مردانگی آه از نغولیهای تو آه از ملولیهای تو آه از فضولیهای تو یکسان شو از صد شانگی با لعل همچون شکرش وز تابش سیمین برش صد سنگ بادا بر سرش گر در کند دو دانگی جان را ز تو بیچارگی بیچارگی یکبارگی ویرانی و آوارگی صد خانه و صد خانگی ای صاف همچون جام جم پیشت تمامیهاست کم چون چنگ گشتم من به خم اندر غم خوش بانگی مخدوم شمس الدین شهم هم آفتاب و هم مهم بر خاک او سر می نهم هم سر بود زان متهم ای فتنه انگیخته صد جان به هم آمیخته ای خون ترکان ریخته با لولیان بگریخته در سایه آن لطف تو آخر گشایم قلف تو در سر نشسته الف تو زان طره آویخته از چشم بردی خوابها زین غرقه گردابها زان طره پر تابها مشکی به عنبر بیخته ای رفته در خون رهی تورشک خورشید و مهی با این همه شاهنشهی با خاکیان آمیخته از برق آن رخسار تو وز شعله انوار تو وز حلم موسی وار تو از بحر گرد انگیخته ای شمع افلاک و زمین ای مفخر روح الامین عشقت نشسته در کمین خون هزاران ریخته جان در پی تو می دود وندر جهانت می جود صد گنج آخر کی شود در کاغذی درپیخته مخدوم شمس الدین مرا کشتی درین یک ماجرا این عفو بسته شد چرا ای خسرو هر دو سرا ما جمله بیخوابان شده در خوابگه رقصان شده ای ماه بی نقصان شده و انجم ز مه رقصان شده صفرام از سودای تو از جسم جان افزای تو از وعده جانهای تو جانها بگه رقصان شده زان روی همچون ماه تو شاهان چشم در راه تو در عین لشکرگاه تو شاه وسپه رقصان شده ای مفخر روحانیان وی دیده ربانیان سرها ز تو شادی کنان بر سر کله رقصان شده قومی شده رقصان دین با صد هزاران آفرین قومی دگر منکر چنین اندر سفه رقصان شده تبریز و باقی جهان با هرک را عقلست و جان از روی معنی ونهان در عشق شه رقصان شده میدان فراخست ای پسر تو گوشه ای ما گوشه ای همچون ملخ در کشت شه تو خوشه ای ما خوشه ای

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و نهم با شیر رو به شانگی آوردمان دیوانگی افزودمان بیگانگی با هر بت یکدانگی از باده شبهای تو و ز مستی لبهای تو وز لطف غبغبهای تو آخر کجا فرزانگی ای رستم دستان نر باشی مخنثتر ز غر با این لب همچون شکر گر ماندت مردانگی آه از نغولیهای تو آه از ملولیهای تو آه از فضولیهای تو یکسان شو از صد شانگی با لعل همچون شکرش وز تابش سیمین برش صد سنگ بادا بر سرش گر در کند دو دانگی جان را ز تو بیچارگی بیچارگی یکبارگی ویرانی و آوارگی صد خانه و صد خانگی ای صاف همچون جام جم پیشت تمامیهاست کم چون چنگ گشتم من به خم اندر غم خوش بانگی مخدوم شمس الدین شهم هم آفتاب و هم مهم بر خاک او سر می نهم هم سر بود زان متهم ای فتنه انگیخته صد جان به هم آمیخته ای خون ترکان ریخته با لولیان بگریخته در سایه آن لطف تو آخر گشایم قلف تو در سر نشسته الف تو زان طره آویخته از چشم بردی خوابها زین غرقه گردابها زان طره پر تابها مشکی به عنبر بیخته ای رفته در خون رهی تورشک خورشید و مهی با این همه شاهنشهی با خاکیان آمیخته از برق آن رخسار تو وز شعله انوار تو وز حلم موسی وار تو از بحر گرد انگیخته ای شمع افلاک و زمین ای مفخر روح الامین عشقت نشسته در کمین خون هزاران ریخته جان در پی تو می دود وندر جهانت می جود صد گنج آخر کی شود در کاغذی درپیخته مخدوم شمس الدین مرا کشتی درین یک ماجرا این عفو بسته شد چرا ای خسرو هر دو سرا ما جمله بیخوابان شده در خوابگه رقصان شده ای ماه بی نقصان شده و انجم ز مه رقصان شده صفرام از سودای تو از جسم جان افزای تو از وعده جانهای تو جانها بگه رقصان شده زان روی همچون ماه تو شاهان چشم در راه تو در عین لشکرگاه تو شاه وسپه رقصان شده ای مفخر روحانیان وی دیده ربانیان سرها ز تو شادی کنان بر سر کله رقصان شده قومی شده رقصان دین با صد هزاران آفرین قومی دگر منکر چنین اندر سفه رقصان شده تبریز و باقی جهان با هرک را عقلست و جان از روی معنی ونهان در عشق شه رقصان شده میدان فراخست ای پسر تو گوشه ای ما گوشه ای همچون ملخ در کشت شه تو خوشه ای ما خوشه ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌ام عجب سروی عجب ماهی عجب یاقوت و مرجانی عجب جسمی عجب عقلی عجب عشقی عجب جانی عجب لطف بهاری تو عجب میر شکاری تو دران غمزه چه داری تو به زیر لب چه می خوانی عجب حلوای قندی تو امیر بی گزندی تو عجب ماه بلندی تو که گردون را بگردانی عجبتر از عجایبها خبیر از جمله غایبها امان اندر نواییها به تدبیر و دوا دانی ز حد بیرون به شیرینی چو عقل کل بره بینی ز بی خشمی و بی کینی به غفران خدا مانی زهی حسن خدایانه چراغ و شمع هر خانه زهی استاد فرزانه زهی خورشید ربانی زهی پربخش این لنگان زهی شادی دلتنگان همه شاهان چو سرهنگان غلامند و توسلطانی به هر چیزی که آسیبی کنی آن چیز جان گیرد چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی یکی نیم جهان خندان یکی نیم جهان گریان ازیرا شهد پیوندی ازیرا زهر هجرانی دهان عشق می خندد دو چشم عشق می گرید که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی مروح کن دل و جان را دل تنگ پریشان را گلستان ساز زندان را برین ارواح زندانی بدین مفتاح کآوردم گشاده گر نشد مخزن کلیدی دیگرش سازم به ترجیعش کنم روشن توی پای علم جانا به لشکرگاه زیبایی که سلطان السلاطینی و خوبان جمله طغرایی حلاوت را تو بنیادی که خوان عشق بنهادی کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی جهان را گر بسوزانی فلک را گر بریزانی جهان راضیست و می داند که صد لونش بیارایی شکفته ست این زمان گردون به ریحانهای گوناگون زمین کف در حنی دارد بدان شادی که می آیی بیا پهلوی من بنشین که خندیم از طرب پیشین که کان لذت و شادی گرفت انوار بخشایی به اقبال چنین گلشن بیاید نقد خندیدن تو خندان روتری یا من کی باشم من تو مولایی توی گلشن منم بلبل تو حاصل بنده لایحصل بیا کافتاد صد غلغل به پستی و به بالایی توی کامل منم ناقص توی خالص منم مخلص توی سور و منم راقص من اسفل تو معلایی چو تو آیی بنامیزد دوی از پیش برخیزد تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی تو ما باشی مها ما تو ندانم که منم یا تو شکر هم تو شکر خا تو بخا که خوش همی خایی وفادارست میعادت توقف نیست در دادت عطا و بخشش شادت نه نسیه ست و نه فردایی به ترجیع سوم یارا مشرف کن دل ما را بگردان جام صهبا را یکی کن جمله دلها را سلام علیک ای دهقان در آن انبان چها داری چنین تنها چه می گردی درین صحرا چه می کاری زهی سلطان زیبا خد که هرکه روی تو بیند اگر کوه احد باشد بپرد از سبکساری مرا گویی چه می گویی حدیث لطف و خوش خویی دل مهمان خود جویی سر مستان خود خاری ایا ساقی قدوسی گهی آیی به جاسوسی گهی رنجور را پرسی گهی انگور افشاری گهی دامن براندازی که بر تردامنان سازی گهی زینها بپردازی کی داند در چه بازاری سلام علیک هر ساعت بر آن قد و بر آن قامت بر آن دیدار چون ماهت بر آن یغمای هشیاری سلام علیک مشتاقان بر آن سلطان بر آن خاقان سلام علیک بی پایان بر آن کرسی جباری چه شاهست آن چه شاهست آن که شادی سپاهست آن چه ماهست آن چه ماهست آن برین ایوان زنگاری تو مهمانان نو را بین برو دیگی بنه زرین بپز گر پروری داری وگر خرگوش کهساری وگر نبود این و آن برو خود را بکن قربان وگر قربان نگردی تو یقین می دان که مرداری خمش باش و فسون کم خوان نداری لذت مستان چرایی بی نمک ای جان نه همسایه نمکساری رسیدم در بیابانی کزو رویند هستیها فرو بارد جزین مستی از آن اطراف مستیها

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌ام عجب سروی عجب ماهی عجب یاقوت و مرجانی عجب جسمی عجب عقلی عجب عشقی عجب جانی عجب لطف بهاری تو عجب میر شکاری تو دران غمزه چه داری تو به زیر لب چه می خوانی عجب حلوای قندی تو امیر بی گزندی تو عجب ماه بلندی تو که گردون را بگردانی عجبتر از عجایبها خبیر از جمله غایبها امان اندر نواییها به تدبیر و دوا دانی ز حد بیرون به شیرینی چو عقل کل بره بینی ز بی خشمی و بی کینی به غفران خدا مانی زهی حسن خدایانه چراغ و شمع هر خانه زهی استاد فرزانه زهی خورشید ربانی زهی پربخش این لنگان زهی شادی دلتنگان همه شاهان چو سرهنگان غلامند و توسلطانی به هر چیزی که آسیبی کنی آن چیز جان گیرد چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی یکی نیم جهان خندان یکی نیم جهان گریان ازیرا شهد پیوندی ازیرا زهر هجرانی دهان عشق می خندد دو چشم عشق می گرید که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی مروح کن دل و جان را دل تنگ پریشان را گلستان ساز زندان را برین ارواح زندانی بدین مفتاح کآوردم گشاده گر نشد مخزن کلیدی دیگرش سازم به ترجیعش کنم روشن توی پای علم جانا به لشکرگاه زیبایی که سلطان السلاطینی و خوبان جمله طغرایی حلاوت را تو بنیادی که خوان عشق بنهادی کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی جهان را گر بسوزانی فلک را گر بریزانی جهان راضیست و می داند که صد لونش بیارایی شکفته ست این زمان گردون به ریحانهای گوناگون زمین کف در حنی دارد بدان شادی که می آیی بیا پهلوی من بنشین که خندیم از طرب پیشین که کان لذت و شادی گرفت انوار بخشایی به اقبال چنین گلشن بیاید نقد خندیدن تو خندان روتری یا من کی باشم من تو مولایی توی گلشن منم بلبل تو حاصل بنده لایحصل بیا کافتاد صد غلغل به پستی و به بالایی توی کامل منم ناقص توی خالص منم مخلص توی سور و منم راقص من اسفل تو معلایی چو تو آیی بنامیزد دوی از پیش برخیزد تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی تو ما باشی مها ما تو ندانم که منم یا تو شکر هم تو شکر خا تو بخا که خوش همی خایی وفادارست میعادت توقف نیست در دادت عطا و بخشش شادت نه نسیه ست و نه فردایی به ترجیع سوم یارا مشرف کن دل ما را بگردان جام صهبا را یکی کن جمله دلها را سلام علیک ای دهقان در آن انبان چها داری چنین تنها چه می گردی درین صحرا چه می کاری زهی سلطان زیبا خد که هرکه روی تو بیند اگر کوه احد باشد بپرد از سبکساری مرا گویی چه می گویی حدیث لطف و خوش خویی دل مهمان خود جویی سر مستان خود خاری ایا ساقی قدوسی گهی آیی به جاسوسی گهی رنجور را پرسی گهی انگور افشاری گهی دامن براندازی که بر تردامنان سازی گهی زینها بپردازی کی داند در چه بازاری سلام علیک هر ساعت بر آن قد و بر آن قامت بر آن دیدار چون ماهت بر آن یغمای هشیاری سلام علیک مشتاقان بر آن سلطان بر آن خاقان سلام علیک بی پایان بر آن کرسی جباری چه شاهست آن چه شاهست آن که شادی سپاهست آن چه ماهست آن چه ماهست آن برین ایوان زنگاری تو مهمانان نو را بین برو دیگی بنه زرین بپز گر پروری داری وگر خرگوش کهساری وگر نبود این و آن برو خود را بکن قربان وگر قربان نگردی تو یقین می دان که مرداری خمش باش و فسون کم خوان نداری لذت مستان چرایی بی نمک ای جان نه همسایه نمکساری رسیدم در بیابانی کزو رویند هستیها فرو بارد جزین مستی از آن اطراف مستیها

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی و یکم اگر سوزد درون تو چو عود خام ای ساقی بیابی بوی عودی را که بوی او بود باقی یکی ساعت بسوزانی شوی از نار نورانی بگیری خلق ربانی به رسم خوب اخلاقی چو آتش در درونت زد دو دیده حس بردوزد رخت چون گل برافروزد ز آتشهای مشتاقی توی چون سوخت هو باشد چو غیرش سوخت او باشد به هر سویی ازو باشد دو صد خورشید اشراقی تو زاهد می زنی طعنی که نزدیکم به حق یعنی بسی مکی که در معنی بود او دور و آفاقی ز صاف خمر بی دردی ترا بو کو اگر خوردی یکی درکش اگر مردی شراب جان را واقی شدی ای جفت طاق او شدی از می رواق او همی بوسی تو ساق او چو خلخالی بر آن ساقی ببستی چشم از آب و گل بدیدی حاصل حاصل از آن پخته شدی ای دل که اندر نار اشواقی برین معنی نمی افتی چو در هر سایه می خفتی بهست خویشتن جفتی وز آن طاق ازل طاقی تو ای جان رسته از بندی مقیم آن لب قندی قبای حسن برکندی که آزاد از بغلطاقی پدر عقلست اگر پوری وگرنه چغد رنجوری چرا تو زین پدر دوری گه از شوخی گه از عاقی گهی پر خشم و پرتابی به دعوی حاجب البابی گهی خود را همی یابی ز عجز افتاده در قاقی یکی شاهی به معنی صد که جان و دل ز من بستد که جزوی مر مرا نبود طبیب و دارو و راقی به پیش شاه انس و جان صفای گوهر و مرجان تو جان چون بازی ای بی جان که اندر خوف املاقی توی آن شه که خون ریزی که شمس الدین تبریزی به سوق حسن بستیزی کساد جمله اسواقی عطای سر دهم کرده قدحها دم به دم کرده همه هستی عدم کرده دو چشم از خود به هم کرده الا ای شاه یغمایی شدم پرشور و شیدایی مرا یکتاییی فرما دوتا گشتم ز یکتایی دو تایم پیش هر احول یکن این مشکل من حل توی آخر تو اول توی دریای بینایی زهی دریا زهی گوهر زهی سر و زهی سرور زهی نور و زهی انور در آن اقلیم بی جایی چنان نوری که من دیدم چنان سری که بشنیدم اگر از خویش ببریدم عجب باشد چه فرمایی که گردیدیش افلاطون بدان عقل و بدان قانون شدی بتر ز من مجنون شدی بی عقل و سودایی چو مرمر بوده ام من خود مگر کر بوده ام من خود چه اندر بوده ام من خود ز بدخویی و بدرایی ولیک آن ماه رو دارد هزاران مشک بو دارد چگونه پای او دارد یکی سودای صفرایی دریغا جان ندادستم چو آن پر برگشادستم که تا این دم فتادستم ازان اقبال و بالایی شبی دیدم به خواب اندر که می فرمود آن مهتر کزان میهای جان پرور تو هم با ما و بی مایی هزاران مکر سازد او هزاران نقش بازد او اگر با تو بسازد او تو پنداری که همتایی نپنداری ولی مستی ازان تو بی دل و دستی ز می بد هرچه کردستی که با می هیچ برنایی چو از عقلت همی کاهد چو بی خویشت همی دارد همی عذر تو می خواهد چو تو غرقاب میهایی بدیدم شعله تابان چه شعله نور بی پایان بگفتم گوهری ای جان چه گوهر بلک دریایی مهی یا بحر یا گوهر گلی یا مهر یا عبهر ملی یا باده احمر به خوبی و به زیبایی توی ای شمس دین حق شه تبریزیان مطلق فرستادت جمال حق برای علم آرایی گروهی خویش گم کرده به ساقی امر قم کرده شکمها همچو خم کرده قدحها سر به دم کرده ز باده ساغر فانی حذر کن ورنه درمانی وگرچه صد چو خاقانی به تیغ قهر یزدانی ز قیرستان ظلمانی ایا ای نور ربانی که از حضرت تو برهانی مگر ما را تو برهانی ایا ساقی عزم تو بدان توقیع جزم تو نشان ما را به بزم تو که آنجا دور گردانی نه ماهی و تو آبی نه من شیرم تو مهتابی نه من مسکین تو وهابی نه من اینم نه تو آنی نه من ظلمت نه تو نوری نه من ماتم نه تو سوری نه من ویران تو معموری نه من جسمم نه تو جانی قدحها را پیاپی کن براق غصها پی کن خردها را تو لاشی کن ز ساغرهای روحانی بیارا بزم دولت را که بر مالیم سبلت را نواز آن چنگ عشرت را به نغمتهای الحانی در آن مجلس که خوبانند ز شادی پای کوبانند ز بیخویشی نمی دانند که اول چیست یا ثانی زهی سودای بی خویشی که هیچ از خویش نندیشی که پس گشتی تو یا پیشی که خشتک یا گریبانی ز بیخویشی از آن سوتر همی تابد یکی گوهر یکی مه روی سیمین بر مر او را فر سلطانی دو صد مفتی در آن عقلش همی غلطد در آن نقلش ز بستان یکی بقلش زهی بستان و بستانی همی بیند یکایک را چنان همچون یقین شک را زده از خشم آهک را به چشم گوهر کانی حلالش باد نازیدن زهی دید و زهی دیدن نتان از خویش ببریدن و او خویش است می دانی کیست آن شاه شمس الدین ز تبریز نکو آیین زهی هم شاه و هم شاهین درین تصویر انسانی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی و یکم اگر سوزد درون تو چو عود خام ای ساقی بیابی بوی عودی را که بوی او بود باقی یکی ساعت بسوزانی شوی از نار نورانی بگیری خلق ربانی به رسم خوب اخلاقی چو آتش در درونت زد دو دیده حس بردوزد رخت چون گل برافروزد ز آتشهای مشتاقی توی چون سوخت هو باشد چو غیرش سوخت او باشد به هر سویی ازو باشد دو صد خورشید اشراقی تو زاهد می زنی طعنی که نزدیکم به حق یعنی بسی مکی که در معنی بود او دور و آفاقی ز صاف خمر بی دردی ترا بو کو اگر خوردی یکی درکش اگر مردی شراب جان را واقی شدی ای جفت طاق او شدی از می رواق او همی بوسی تو ساق او چو خلخالی بر آن ساقی ببستی چشم از آب و گل بدیدی حاصل حاصل از آن پخته شدی ای دل که اندر نار اشواقی برین معنی نمی افتی چو در هر سایه می خفتی بهست خویشتن جفتی وز آن طاق ازل طاقی تو ای جان رسته از بندی مقیم آن لب قندی قبای حسن برکندی که آزاد از بغلطاقی پدر عقلست اگر پوری وگرنه چغد رنجوری چرا تو زین پدر دوری گه از شوخی گه از عاقی گهی پر خشم و پرتابی به دعوی حاجب البابی گهی خود را همی یابی ز عجز افتاده در قاقی یکی شاهی به معنی صد که جان و دل ز من بستد که جزوی مر مرا نبود طبیب و دارو و راقی به پیش شاه انس و جان صفای گوهر و مرجان تو جان چون بازی ای بی جان که اندر خوف املاقی توی آن شه که خون ریزی که شمس الدین تبریزی به سوق حسن بستیزی کساد جمله اسواقی عطای سر دهم کرده قدحها دم به دم کرده همه هستی عدم کرده دو چشم از خود به هم کرده الا ای شاه یغمایی شدم پرشور و شیدایی مرا یکتاییی فرما دوتا گشتم ز یکتایی دو تایم پیش هر احول یکن این مشکل من حل توی آخر تو اول توی دریای بینایی زهی دریا زهی گوهر زهی سر و زهی سرور زهی نور و زهی انور در آن اقلیم بی جایی چنان نوری که من دیدم چنان سری که بشنیدم اگر از خویش ببریدم عجب باشد چه فرمایی که گردیدیش افلاطون بدان عقل و بدان قانون شدی بتر ز من مجنون شدی بی عقل و سودایی چو مرمر بوده ام من خود مگر کر بوده ام من خود چه اندر بوده ام من خود ز بدخویی و بدرایی ولیک آن ماه رو دارد هزاران مشک بو دارد چگونه پای او دارد یکی سودای صفرایی دریغا جان ندادستم چو آن پر برگشادستم که تا این دم فتادستم ازان اقبال و بالایی شبی دیدم به خواب اندر که می فرمود آن مهتر کزان میهای جان پرور تو هم با ما و بی مایی هزاران مکر سازد او هزاران نقش بازد او اگر با تو بسازد او تو پنداری که همتایی نپنداری ولی مستی ازان تو بی دل و دستی ز می بد هرچه کردستی که با می هیچ برنایی چو از عقلت همی کاهد چو بی خویشت همی دارد همی عذر تو می خواهد چو تو غرقاب میهایی بدیدم شعله تابان چه شعله نور بی پایان بگفتم گوهری ای جان چه گوهر بلک دریایی مهی یا بحر یا گوهر گلی یا مهر یا عبهر ملی یا باده احمر به خوبی و به زیبایی توی ای شمس دین حق شه تبریزیان مطلق فرستادت جمال حق برای علم آرایی گروهی خویش گم کرده به ساقی امر قم کرده شکمها همچو خم کرده قدحها سر به دم کرده ز باده ساغر فانی حذر کن ورنه درمانی وگرچه صد چو خاقانی به تیغ قهر یزدانی ز قیرستان ظلمانی ایا ای نور ربانی که از حضرت تو برهانی مگر ما را تو برهانی ایا ساقی عزم تو بدان توقیع جزم تو نشان ما را به بزم تو که آنجا دور گردانی نه ماهی و تو آبی نه من شیرم تو مهتابی نه من مسکین تو وهابی نه من اینم نه تو آنی نه من ظلمت نه تو نوری نه من ماتم نه تو سوری نه من ویران تو معموری نه من جسمم نه تو جانی قدحها را پیاپی کن براق غصها پی کن خردها را تو لاشی کن ز ساغرهای روحانی بیارا بزم دولت را که بر مالیم سبلت را نواز آن چنگ عشرت را به نغمتهای الحانی در آن مجلس که خوبانند ز شادی پای کوبانند ز بیخویشی نمی دانند که اول چیست یا ثانی زهی سودای بی خویشی که هیچ از خویش نندیشی که پس گشتی تو یا پیشی که خشتک یا گریبانی ز بیخویشی از آن سوتر همی تابد یکی گوهر یکی مه روی سیمین بر مر او را فر سلطانی دو صد مفتی در آن عقلش همی غلطد در آن نقلش ز بستان یکی بقلش زهی بستان و بستانی همی بیند یکایک را چنان همچون یقین شک را زده از خشم آهک را به چشم گوهر کانی حلالش باد نازیدن زهی دید و زهی دیدن نتان از خویش ببریدن و او خویش است می دانی کیست آن شاه شمس الدین ز تبریز نکو آیین زهی هم شاه و هم شاهین درین تصویر انسانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌و دوم شاهنشه مایی تو و بکلربک مایی هرجا که گریزی بر ما باز بیایی گر شخص تو اینجاست من از راه ضمیری می بینمت ای عشوه ده ما که کجایی آنجا که برستست درخت تو وطن ساز زیرا ز صولست ترا روح فزایی برپایه تخت شه شاهان به سجود آی تا باز رهد جان تو از ننگ گدایی ویرانه به جغدان بگذار و سفری کن بازآ بکه قاف تجلی که همایی اینها همه بگذشت بیا ای شه خوبان کاستون حیاتی تو و قندیل سرایی خوانی بنهادند و دری بازگشادند مستانه درآ زود چه موقوف صلایی گر جملهع جهان شمع و می و نوش بگیرد سودای دگر دارد مخمور خدایی اندر قفس ار دانه و آبست فراوان کو طنطنه و دبدبه مرغ هوایی این هم بگذشت ای که ز تو هیچ گذر نیست سغراق وفا گیر که سلطان وفایی آن ساغر شاهانه مردانه بگردان تا گردد جانها خوش و جانباز و بقایی نه باده دلشور و نه افشرده انگور از دست خدا آمد وز خنب عطایی ای چشم من و چشم دو عالم به تو روشن دادی به یکی ساغرم از مرگ رهایی ای مست شده و آمده که زاهد وقتم ای رنگ رخ و چشم خوشت داده گوایی جان شاد بدانست که یکتاست درین عشق هرچند گرو گردد دستار و دو تایی خندید جهان از نظر و رحمت عامش بس کن که به ترجیع بگوییم تمامش ای مست شده از نظرت اسم و مسما وی طوطی جان گشته ز لبهات شکرخا ما را چه ازین قصه که گاو آمد و خر رفت هین وقت لطیفست از آن عربده بازآ ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم ای جان و ولی نعمت هر وامق و عذرا هم دایه جانهایی و هم جوی می و شیر هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم گویند خسیسان که محالست و علالا خواهی که بگوییم بده جام صبوحی تا چرخ برقص آید و صد زهره زهرا هرجا ترشی باشد اندر غم دنیا می غرد و می پرد از انجای دل ما برخیز و بخیلانه در خانه فروبند کانجا که توی خانه شود گلشن و صحرا این مه ز کجا آمد و این روی چه رویست این نور خدایست تبارک و تعالا هم قادر و هم فاخر و هم اول و آخر اول غم و سودا و بخرید بیضا آن دل که نلرزیدت و آن چشم که نگریست یارب خبرش ده تو ازین عیش و تماشا تا شید برآرد به سر کوه برآید فریاد برآرد که تمنیت تمنا نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد شاباش زهی سلسله جذب و تقاضا در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست گر صادق و جدست و گر عشوه و تیبا هر عشوه که دربان دهدت دفع و بهانه ست گوید که برو هیچ مرو شاه بخانه ست بر دلبر ما هیچ کسی را مفزایید ماننده او نیست کسی ژاژ مخایید ور زانک شما را خلل و عیب نمودست آن آینه پاک آمد معیوب شمایید بسته ست مگر روزن این خانه دنیا خورشید برآمد هله بر بام برآیید روزن چو گشاده نبود خانه چو گورست تیشه جهت چیست چو روزن نگشایید آگاه چو نبویت ز آغاز و ز آخر چون گوی بغلتید که خوش بی سر و پایید تسلیم شده در خم چوگان الهی گر در طرب و شادی و گر رهن بلایید در خنب جهان همچو عصیرید گرفتار چون نیک بجوشید ازین خنب برآیید ای حاجتهایی که عطاخواه شدستید آخر بخود آیید شما عین عطایید در عشق لقایید شب و روز و خبر نیست ادراک شما را که شما نور لقایید جویی عجب و تو ز همه چیز عجبتر آن بوالعجبانید که شاهید و گدایید

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌و دوم شاهنشه مایی تو و بکلربک مایی هرجا که گریزی بر ما باز بیایی گر شخص تو اینجاست من از راه ضمیری می بینمت ای عشوه ده ما که کجایی آنجا که برستست درخت تو وطن ساز زیرا ز صولست ترا روح فزایی برپایه تخت شه شاهان به سجود آی تا باز رهد جان تو از ننگ گدایی ویرانه به جغدان بگذار و سفری کن بازآ بکه قاف تجلی که همایی اینها همه بگذشت بیا ای شه خوبان کاستون حیاتی تو و قندیل سرایی خوانی بنهادند و دری بازگشادند مستانه درآ زود چه موقوف صلایی گر جملهع جهان شمع و می و نوش بگیرد سودای دگر دارد مخمور خدایی اندر قفس ار دانه و آبست فراوان کو طنطنه و دبدبه مرغ هوایی این هم بگذشت ای که ز تو هیچ گذر نیست سغراق وفا گیر که سلطان وفایی آن ساغر شاهانه مردانه بگردان تا گردد جانها خوش و جانباز و بقایی نه باده دلشور و نه افشرده انگور از دست خدا آمد وز خنب عطایی ای چشم من و چشم دو عالم به تو روشن دادی به یکی ساغرم از مرگ رهایی ای مست شده و آمده که زاهد وقتم ای رنگ رخ و چشم خوشت داده گوایی جان شاد بدانست که یکتاست درین عشق هرچند گرو گردد دستار و دو تایی خندید جهان از نظر و رحمت عامش بس کن که به ترجیع بگوییم تمامش ای مست شده از نظرت اسم و مسما وی طوطی جان گشته ز لبهات شکرخا ما را چه ازین قصه که گاو آمد و خر رفت هین وقت لطیفست از آن عربده بازآ ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم ای جان و ولی نعمت هر وامق و عذرا هم دایه جانهایی و هم جوی می و شیر هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم گویند خسیسان که محالست و علالا خواهی که بگوییم بده جام صبوحی تا چرخ برقص آید و صد زهره زهرا هرجا ترشی باشد اندر غم دنیا می غرد و می پرد از انجای دل ما برخیز و بخیلانه در خانه فروبند کانجا که توی خانه شود گلشن و صحرا این مه ز کجا آمد و این روی چه رویست این نور خدایست تبارک و تعالا هم قادر و هم فاخر و هم اول و آخر اول غم و سودا و بخرید بیضا آن دل که نلرزیدت و آن چشم که نگریست یارب خبرش ده تو ازین عیش و تماشا تا شید برآرد به سر کوه برآید فریاد برآرد که تمنیت تمنا نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد شاباش زهی سلسله جذب و تقاضا در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست گر صادق و جدست و گر عشوه و تیبا هر عشوه که دربان دهدت دفع و بهانه ست گوید که برو هیچ مرو شاه بخانه ست بر دلبر ما هیچ کسی را مفزایید ماننده او نیست کسی ژاژ مخایید ور زانک شما را خلل و عیب نمودست آن آینه پاک آمد معیوب شمایید بسته ست مگر روزن این خانه دنیا خورشید برآمد هله بر بام برآیید روزن چو گشاده نبود خانه چو گورست تیشه جهت چیست چو روزن نگشایید آگاه چو نبویت ز آغاز و ز آخر چون گوی بغلتید که خوش بی سر و پایید تسلیم شده در خم چوگان الهی گر در طرب و شادی و گر رهن بلایید در خنب جهان همچو عصیرید گرفتار چون نیک بجوشید ازین خنب برآیید ای حاجتهایی که عطاخواه شدستید آخر بخود آیید شما عین عطایید در عشق لقایید شب و روز و خبر نیست ادراک شما را که شما نور لقایید جویی عجب و تو ز همه چیز عجبتر آن بوالعجبانید که شاهید و گدایید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌و سوم رها کن ناز تا تنها نمانی مکن استیزه تا عذرا نمانی مکن گرگی مرنجان همرهان را که تا چون گرگ در صحرا نمانی دو چشم خویشتن در غیب دردوز که تا آنجا روی اینجا نمانی منه لب بر لب هر بوسه جویی که تا ز آن دلبر زیبا نمانی ز دام عشوه پر خود نگه دار که تا از اوج و از بالا نمانی مشو مولای هر ناشسته رویی که تا از عشق مولانا نمانی مکن رخ همچو زر از غصه سیم که تا زین سیم ز آن سیما نمانی چو تو ملک ابد جویی به همت ازین نان و ازین شربا نمانی رها کن عربده خو کن حلیمی که تا از بزم شاه ما نمانی همی کش سرمه تعظیم در چشم پیاپی تا که نابینا نمانی چو ذره باش پویان سوی خورشید که تا چون خاک زیر پا نمانی چو استاره به بالا شب روی کن که تا ز آن ماه بی همتا نمانی مزن هر کوزه را در خنب صفوت که تا از عروةالوثقی نمانی ز بعد این غزل ترجیع باید شراب گل مکرر خوشتر آید چو در عهد و وفا دلدار مایی چو خوانیمت چرا دل وار نایی چو الحمدت همی خوانیم پیوست کچون الحمد دفع رنجهایی درآ در سینها کآرام جانی درآ در دیدها که توتیایی فرو کن سر ز روزنهای دلها که چاره نیست هیچ از روشنایی چو عقلی بی تو دیوانه شود مرد چو جانی کس نمی داند کجایی چو خمری در سر مستان درافتی برآیند از حیا و پارسایی نباشد حسن بی تصدیع عشاق که نبود عیدها بی روستایی اگر چیزی نمی دانم به عالم همی دانم که تو بس جان فزایی چه جولانها کنند جانها چو ذرات که تو خورشید از مشرق برآیی به جانبازی گشاده دار دو دست که حاتم را تو استاد سخایی مکش پای از گلیم خویش افزون که تا داناتر آیی از کسایی عدو را مار و ما را یار می باش که موسی صفا را تو عصایی تمسک کن به اسباب سماوات که در تنویر قندیل سمایی به ترجیع سوم مرصاد بستیم که بر بوی رجوع یار مستیم ایا خوبی که در جانها مقیمی به وقت بی کسی جان را ندیمی ز تو باغ حقایق برشکفتست نباتش را هم آبی هم نسیمی چو خوبان فانی و معزول گردند تو در خوبی و زیبایی مقیمی به وقت قحط بفرستی تو خوانی خذوا رزقا کریما من کریم سهیلی دیگری در چرخ معنی یزکی کل روح کالادیم درآری نیمشب روشن شرابی بگردانی که اشرب یا حمیمی زهی ساقی زهی جام و زهی می نعیم قی نعیم فی نعیم هزاران صورت زیبا و دلبر یولدهم شرابک من عقیم حباب آن شراب و صفوت او شفاء فی شفاء للسقیم تصاعد سکره فی ام رأس ازال اللوم فی طبع اللییم شود صحرای بی پایان اخضر فواد ضیقه کقلب میم فطوبی للندامی والسکارا اذا ماهم حسوها حسوهیم ز یسقون رحیقا نوش می کن وخل ذاالتحدث یا کلیمی کسی که آفتاب آمد غلامش همی آید به مشتاقان سلامش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌و سوم رها کن ناز تا تنها نمانی مکن استیزه تا عذرا نمانی مکن گرگی مرنجان همرهان را که تا چون گرگ در صحرا نمانی دو چشم خویشتن در غیب دردوز که تا آنجا روی اینجا نمانی منه لب بر لب هر بوسه جویی که تا ز آن دلبر زیبا نمانی ز دام عشوه پر خود نگه دار که تا از اوج و از بالا نمانی مشو مولای هر ناشسته رویی که تا از عشق مولانا نمانی مکن رخ همچو زر از غصه سیم که تا زین سیم ز آن سیما نمانی چو تو ملک ابد جویی به همت ازین نان و ازین شربا نمانی رها کن عربده خو کن حلیمی که تا از بزم شاه ما نمانی همی کش سرمه تعظیم در چشم پیاپی تا که نابینا نمانی چو ذره باش پویان سوی خورشید که تا چون خاک زیر پا نمانی چو استاره به بالا شب روی کن که تا ز آن ماه بی همتا نمانی مزن هر کوزه را در خنب صفوت که تا از عروةالوثقی نمانی ز بعد این غزل ترجیع باید شراب گل مکرر خوشتر آید چو در عهد و وفا دلدار مایی چو خوانیمت چرا دل وار نایی چو الحمدت همی خوانیم پیوست کچون الحمد دفع رنجهایی درآ در سینها کآرام جانی درآ در دیدها که توتیایی فرو کن سر ز روزنهای دلها که چاره نیست هیچ از روشنایی چو عقلی بی تو دیوانه شود مرد چو جانی کس نمی داند کجایی چو خمری در سر مستان درافتی برآیند از حیا و پارسایی نباشد حسن بی تصدیع عشاق که نبود عیدها بی روستایی اگر چیزی نمی دانم به عالم همی دانم که تو بس جان فزایی چه جولانها کنند جانها چو ذرات که تو خورشید از مشرق برآیی به جانبازی گشاده دار دو دست که حاتم را تو استاد سخایی مکش پای از گلیم خویش افزون که تا داناتر آیی از کسایی عدو را مار و ما را یار می باش که موسی صفا را تو عصایی تمسک کن به اسباب سماوات که در تنویر قندیل سمایی به ترجیع سوم مرصاد بستیم که بر بوی رجوع یار مستیم ایا خوبی که در جانها مقیمی به وقت بی کسی جان را ندیمی ز تو باغ حقایق برشکفتست نباتش را هم آبی هم نسیمی چو خوبان فانی و معزول گردند تو در خوبی و زیبایی مقیمی به وقت قحط بفرستی تو خوانی خذوا رزقا کریما من کریم سهیلی دیگری در چرخ معنی یزکی کل روح کالادیم درآری نیمشب روشن شرابی بگردانی که اشرب یا حمیمی زهی ساقی زهی جام و زهی می نعیم قی نعیم فی نعیم هزاران صورت زیبا و دلبر یولدهم شرابک من عقیم حباب آن شراب و صفوت او شفاء فی شفاء للسقیم تصاعد سکره فی ام رأس ازال اللوم فی طبع اللییم شود صحرای بی پایان اخضر فواد ضیقه کقلب میم فطوبی للندامی والسکارا اذا ماهم حسوها حسوهیم ز یسقون رحیقا نوش می کن وخل ذاالتحدث یا کلیمی کسی که آفتاب آمد غلامش همی آید به مشتاقان سلامش

%0
10 Bölüm