Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۷ ای ناله عشق تو رباب دل من ای ناله شده همه جواب دل من آن دولت معمور که می پرسیدی یا بی تو و لیک در خراب دل من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۸ این بنده مراعات نداند کردن زیرا که به گل رفته فرو تا گردن این مستی ما چو مستی مستان نیست پیداست حد مستی افیون خوردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۹ این دیده من کز نگرد دور از من ای صحت صد دیده رنجور از من گر کژ نگرم پس به که کژ راست شود ور شب باشم چون طلبی نور از من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۰ ای یار به انکار سوی ما نگران زیرا که نخورده ای از آن رطل گران از شادی من بهشت گردیده جهان غم مسخره منست و میر دگران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۱ ای یار بیا و بر دلم بر میزان وی زهره بیا و از رخم زر میزان آنان که میان ما جدایی جستند دیوار بد و نمای و گو سر میزن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۲ ای یک قدح از درد تو دریای جهان گم کرده جهان از تو سر و پای جهان خواهد که جهان ز عشق تو پرگیرد ای غیرت تو ببسته پرهای جهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۳ با دل گفتم اگر بود جای سخن با دوست غمم بگو در اثنای سخن دل گفت به گاه وصل با یار مرا نبود ز نظاره هیچ پروای سخن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۴ با دل گفتم عشق تو آغاز مکن بازم در صد محنت و غم باز مکن دل تیره گیی کرد و بگفت ای سره مرد معشوق شگرفست برو ناز مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۵ باغست و بهار و سرو عالی ای جان ما می نرویم از این حوالی ای جان بگشای نقاب و در فروبند کنون ماییم و توی و خانه خالی ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۶ بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من سرمست همی شدیم روزی به چمن عمریست که من در آرزوی آنم کان عهد به یادآوری ای عهد شکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۷ با هر دو جهان چو رنگ باید بودن بیزار ز لعل و سنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ور نی به هزار ننگ باید بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۸ بر خسته دلان راه ملامت می زن هردم زخمی فزون ز طاقت می زن آتش می زن به هر نفس در جانی واندر همه دم دم فراغت می زن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۹ بر گرد جهان این دل آواره من بسیار سفر کرد پی چاره من وان آب حیات خوش و خوشخواره من جوشید و برآمد ز دل خاره من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۰ بر گردن ما بهانه ای خواهی بستن وز دام و دوال ما نخواهی رستن بالا نگران شدی که بیگانه شده است دف را بمیفشان که نخواهی رفتن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۱ بسیار علاقه ها بباید ای جان تا مسکن و خانه ها شود آبادان ای بلغاری تو خانه کن در بلغار وی تازی گو برو سوی عبادان

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۷ ای ناله عشق تو رباب دل من ای ناله شده همه جواب دل من آن دولت معمور که می پرسیدی یا بی تو و لیک در خراب دل من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۸ این بنده مراعات نداند کردن زیرا که به گل رفته فرو تا گردن این مستی ما چو مستی مستان نیست پیداست حد مستی افیون خوردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۹ این دیده من کز نگرد دور از من ای صحت صد دیده رنجور از من گر کژ نگرم پس به که کژ راست شود ور شب باشم چون طلبی نور از من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۰ ای یار به انکار سوی ما نگران زیرا که نخورده ای از آن رطل گران از شادی من بهشت گردیده جهان غم مسخره منست و میر دگران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۱ ای یار بیا و بر دلم بر میزان وی زهره بیا و از رخم زر میزان آنان که میان ما جدایی جستند دیوار بد و نمای و گو سر میزن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۲ ای یک قدح از درد تو دریای جهان گم کرده جهان از تو سر و پای جهان خواهد که جهان ز عشق تو پرگیرد ای غیرت تو ببسته پرهای جهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۳ با دل گفتم اگر بود جای سخن با دوست غمم بگو در اثنای سخن دل گفت به گاه وصل با یار مرا نبود ز نظاره هیچ پروای سخن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۴ با دل گفتم عشق تو آغاز مکن بازم در صد محنت و غم باز مکن دل تیره گیی کرد و بگفت ای سره مرد معشوق شگرفست برو ناز مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۵ باغست و بهار و سرو عالی ای جان ما می نرویم از این حوالی ای جان بگشای نقاب و در فروبند کنون ماییم و توی و خانه خالی ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۶ بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من سرمست همی شدیم روزی به چمن عمریست که من در آرزوی آنم کان عهد به یادآوری ای عهد شکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۷ با هر دو جهان چو رنگ باید بودن بیزار ز لعل و سنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ور نی به هزار ننگ باید بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۸ بر خسته دلان راه ملامت می زن هردم زخمی فزون ز طاقت می زن آتش می زن به هر نفس در جانی واندر همه دم دم فراغت می زن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۹ بر گرد جهان این دل آواره من بسیار سفر کرد پی چاره من وان آب حیات خوش و خوشخواره من جوشید و برآمد ز دل خاره من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۰ بر گردن ما بهانه ای خواهی بستن وز دام و دوال ما نخواهی رستن بالا نگران شدی که بیگانه شده است دف را بمیفشان که نخواهی رفتن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۱ بسیار علاقه ها بباید ای جان تا مسکن و خانه ها شود آبادان ای بلغاری تو خانه کن در بلغار وی تازی گو برو سوی عبادان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۲ پالوده شوی در طلب پالودن فرسوده شوید در هوس فرسودن تا لذت پالودنتان شرح دهد ور نیست چگونه هست خواهد بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۳ پیموده شدم ز راه تو پیمودن فرسوده شدم ز عشق تو فرسودن نی روز بخوردن و نه شب بغنودن ای دوستی تو دشمن خود بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۴ تا با خودی دوری ارچه هستی با من ای بس دوری که از تو باشد تا من در من نرسی تا نشوی یکتا من اندر ره عشق یا تو باشی یا من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۵ تا روی تو قبله ام شد ای جان جهان نز کعبه خبر دارم و نز قبله نشان با روی تو رو به قبله کردن نتوان کاین قبله قالبست و آن قبله جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۶ توبه کردم ز توبه کردن ای جان نتوان ز قضا کشید گردن ای جان سوگند بسر می نبرم لیک خوش است سوگند به نام دوست خوردن ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۷ تو شاه دل منی و شاهی می کن نوشت بادا ظلم سپاهی می کن بر کف داری شراب و جامی که مپرس آن را بده و تو هرچه خواهی می کن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۸ جانم بر آن قوم که جانند ایشان چون گل به جز از لطف ندانند ایشان هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست هر یک چو قراضه ایم و کانند ایشان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۹ جانهاست همه جانوران را جز جان نانهاست همه نان طلبان را جز نان هر چیز خوشی که در جهان فرض کنی آن را بدل و عوض برود جز جانان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۰ جز باده لعل لامکان یاد مکن آنرا بنگر از این و آن یاد مکن گر جان داری از این جهان یاد مکن مستی خواهی ز عاقلان یاد مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۱ جز جام جلالت اجل نوش مکن جز نغمه عشق کبریا گوش مکن در کان عقیق فقر عشرت نقد است می می خور و قصه پرندوش مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۲ چون شاه جهان نیست کسی در دو جهان نی زیر و نه بالا و نه پیدا و نهان هر تیر که جست از آن سخت کمان هر نکته که هست هست از آن شهره بیان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۳ چندین به تو بر مهر و وفا بسته من ای خوی تو آزردن پیوسته من من صبر کنم ولیک ننگت نبود یک روز تو از درد دل خسته من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۴ چون آتش می شود عذارش به سخن خون می چکد از چشم خمارش به سخن چون می برود صبر و قرارش به سخن ای عشق سخن بخش درآرش به سخن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۵ چون بنده نه ای ندای شاهی میزن تیر نظر آنچنانکه خواهی میزن چون از خود و غیر خود مسلم گشتی بی خود بنشین کوس الهی میزن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۶ چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من چون می به قوام خود رسیدم ز تو من نی نی غلطم که تو می و من آبم آمیخته ایم و ناپدیدم ز تو من

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۲ پالوده شوی در طلب پالودن فرسوده شوید در هوس فرسودن تا لذت پالودنتان شرح دهد ور نیست چگونه هست خواهد بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۳ پیموده شدم ز راه تو پیمودن فرسوده شدم ز عشق تو فرسودن نی روز بخوردن و نه شب بغنودن ای دوستی تو دشمن خود بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۴ تا با خودی دوری ارچه هستی با من ای بس دوری که از تو باشد تا من در من نرسی تا نشوی یکتا من اندر ره عشق یا تو باشی یا من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۵ تا روی تو قبله ام شد ای جان جهان نز کعبه خبر دارم و نز قبله نشان با روی تو رو به قبله کردن نتوان کاین قبله قالبست و آن قبله جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۶ توبه کردم ز توبه کردن ای جان نتوان ز قضا کشید گردن ای جان سوگند بسر می نبرم لیک خوش است سوگند به نام دوست خوردن ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۷ تو شاه دل منی و شاهی می کن نوشت بادا ظلم سپاهی می کن بر کف داری شراب و جامی که مپرس آن را بده و تو هرچه خواهی می کن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۸ جانم بر آن قوم که جانند ایشان چون گل به جز از لطف ندانند ایشان هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست هر یک چو قراضه ایم و کانند ایشان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۹ جانهاست همه جانوران را جز جان نانهاست همه نان طلبان را جز نان هر چیز خوشی که در جهان فرض کنی آن را بدل و عوض برود جز جانان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۰ جز باده لعل لامکان یاد مکن آنرا بنگر از این و آن یاد مکن گر جان داری از این جهان یاد مکن مستی خواهی ز عاقلان یاد مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۱ جز جام جلالت اجل نوش مکن جز نغمه عشق کبریا گوش مکن در کان عقیق فقر عشرت نقد است می می خور و قصه پرندوش مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۲ چون شاه جهان نیست کسی در دو جهان نی زیر و نه بالا و نه پیدا و نهان هر تیر که جست از آن سخت کمان هر نکته که هست هست از آن شهره بیان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۳ چندین به تو بر مهر و وفا بسته من ای خوی تو آزردن پیوسته من من صبر کنم ولیک ننگت نبود یک روز تو از درد دل خسته من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۴ چون آتش می شود عذارش به سخن خون می چکد از چشم خمارش به سخن چون می برود صبر و قرارش به سخن ای عشق سخن بخش درآرش به سخن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۵ چون بنده نه ای ندای شاهی میزن تیر نظر آنچنانکه خواهی میزن چون از خود و غیر خود مسلم گشتی بی خود بنشین کوس الهی میزن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۶ چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من چون می به قوام خود رسیدم ز تو من نی نی غلطم که تو می و من آبم آمیخته ایم و ناپدیدم ز تو من

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۷ حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن خوی بدو اندیشه تو دیگرگون کن انکار زیان تست زو کمتر گیر اقرار ترا سود دهد افزون کن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۸ چون زرد و نزار دید او رو یک من خونابه روان ز چشم چون جو یک من خندید و به خنده گفت دلجو یک من ای ظالم مظلومک بدخو یک من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۹ خود حال دلی بود پریشانتر از این با واقعه بی سر و سامان تر ازین اندر عالم که دید محنت زده ای سرگشته روزگار حیران تر از این مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۰ در باده کشی تو خویش را ریشه مکن وز باده و از ساده تو اندیشه مکن با زنگی زلف او در آنور مجوی اندیشه باریک چنین پیشه مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۱ در بحر کرم حرص و حسد پیمودن وین آب خوشی ز همدگر بربودن ماهی ننهد آب ذخیره هرگز چون بی دریا هیچ نخواهد بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۲ در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان اندیشه مکن که وقت تنگ است ای جان بگذر ز جهان که جمله رنگست ای جان هر گوشه یکی موش و پلنگ است ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۳ در چشم منست ابروی همچو کمان من روح سپر کرده و او تیر زنان چون زخم رسید زخم از پرده دران او نازکنان کنار و من لابه کنان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۴ در حضرت توحید پس و پیش مدان از خویش مدان خالی و از خویش مدان تو کج نظری هرچه درآری به نظر هیچ است همه ز آتشی بیش مدان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۵ در دیده ما نگر جمال حق بین کاین عین حقیقت است و انوار یقین حق نیز جمال خویش در ما بیند وین فاش مکن که خونت ریزد به زمین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۶ در راه نیاز فرد باید بودن پیوسته حریص درد باید بودن مردی نبود گریختن سوی وصال هنگام فراق مرد باید بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۷ در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن با جان خودم به جنگ باید بودن ور نی به هزار ننگ باید بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۸ دل از طلب خوبی بی چون گشتن دریا خواهد شدن ز افزون گشتن دل خون شد و شکر می کند زانکه بسی دل ها خون شد در هوس خون گشتن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۹ دل باغ نهانست و درختان پنهان صد سان بنماید او و خود او یکسان بحریست محیط بیحد و بی پایان صد موج زند موج درون هرجان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۰ دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون بشکافت و بدید پر زخون بود درون فرمود در آتشش نهادن حالی یعنی که نپخته است از آنست پر خون مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۱ دل گرسنه عید تو شد چون رمضان وز عید تو شد شاد و همایون رمضان وانگه عمل کمان به مو وابسته است گر مو شود اندیشه نگنجد به میان

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۷ حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن خوی بدو اندیشه تو دیگرگون کن انکار زیان تست زو کمتر گیر اقرار ترا سود دهد افزون کن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۸ چون زرد و نزار دید او رو یک من خونابه روان ز چشم چون جو یک من خندید و به خنده گفت دلجو یک من ای ظالم مظلومک بدخو یک من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵۹ خود حال دلی بود پریشانتر از این با واقعه بی سر و سامان تر ازین اندر عالم که دید محنت زده ای سرگشته روزگار حیران تر از این مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۰ در باده کشی تو خویش را ریشه مکن وز باده و از ساده تو اندیشه مکن با زنگی زلف او در آنور مجوی اندیشه باریک چنین پیشه مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۱ در بحر کرم حرص و حسد پیمودن وین آب خوشی ز همدگر بربودن ماهی ننهد آب ذخیره هرگز چون بی دریا هیچ نخواهد بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۲ در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان اندیشه مکن که وقت تنگ است ای جان بگذر ز جهان که جمله رنگست ای جان هر گوشه یکی موش و پلنگ است ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۳ در چشم منست ابروی همچو کمان من روح سپر کرده و او تیر زنان چون زخم رسید زخم از پرده دران او نازکنان کنار و من لابه کنان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۴ در حضرت توحید پس و پیش مدان از خویش مدان خالی و از خویش مدان تو کج نظری هرچه درآری به نظر هیچ است همه ز آتشی بیش مدان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۵ در دیده ما نگر جمال حق بین کاین عین حقیقت است و انوار یقین حق نیز جمال خویش در ما بیند وین فاش مکن که خونت ریزد به زمین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۶ در راه نیاز فرد باید بودن پیوسته حریص درد باید بودن مردی نبود گریختن سوی وصال هنگام فراق مرد باید بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۷ در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن با جان خودم به جنگ باید بودن ور نی به هزار ننگ باید بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۸ دل از طلب خوبی بی چون گشتن دریا خواهد شدن ز افزون گشتن دل خون شد و شکر می کند زانکه بسی دل ها خون شد در هوس خون گشتن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶۹ دل باغ نهانست و درختان پنهان صد سان بنماید او و خود او یکسان بحریست محیط بیحد و بی پایان صد موج زند موج درون هرجان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۰ دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون بشکافت و بدید پر زخون بود درون فرمود در آتشش نهادن حالی یعنی که نپخته است از آنست پر خون مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۱ دل گرسنه عید تو شد چون رمضان وز عید تو شد شاد و همایون رمضان وانگه عمل کمان به مو وابسته است گر مو شود اندیشه نگنجد به میان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۲ دلها مثل رباب و عشق تو کمان زامد شد این کمانچه دلها نالان وانگه عمل کمان به مو وابسته است گر مو شود اندیشه نگنجد به میان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۳ دوش آنچه برفت در میان تو و من نتوان بنوشتن و نه بتوان گفتن روزیکه سفر کنم ازین کهنه وطن افسانه کند از آن شکنهای کفن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۴ دوشست دیدم یار جدایی جویان با من به جفا و کین جدا شو گریان امروز چنانم که جدا گشته ز جان رخساره خود به خون فرقت شویان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۵ دی از تو چنان بدم که گل در بستان امروز چنانم و چنان تر ز چنان من چون نزنم دست که پابند منی چون پای نکوبم که تویی دست زنان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۶ دیدم رویت بتا تو روپوش مکن پنهانی ما تو باده ها نوش مکن هر چند دراز کرده بد گوی زبان ای چشم و چراغ عاشقان گوش مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۷ رفتم به طبیب و گفتم ای زین الدین این نبض مرا بگیر و قاروره ببین گفتا با دست با جنون گشته قرین گفتم هله تا باد چنین باد چنین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۸ رفتی و نرفت ای بت بگزیده من مهرت ز دل و خیالت از دیده من میگردم من که بلکه پیشم افتی ای راهنمای راه پیچیده من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۹ رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین اندر دو جهان کرا بود زهره این مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۰ رو درد گزین درد گزین درد گزین زیرا که دگر چاره نداریم جزین دلتنگ مشو که نیستت بخت قرین چون درد نباشدت از آن باش حزین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۱ روزیکه گذر کنی به خر پشته من بنشین و بگو که ای به غم کشته من تا بانگ زنم ز خاک آغشته به خون کای یوسف روزگار و گمگشته من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۲ زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان وانگاه ز ماه تا به ماهی بستان ای آنکه مراغه می کنی و از حیرت تبریز بگوی و هرچه خواهی بستان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۳ سرمست توام نه از می و نز افیون مجنون شده ام ادب مجوی از مجنون از جوشش من جوش کن صد جیحون وز گردش من خیره بماند گردون مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۴ سرمست شدم در هوس سرمستان از دست شدم در ظفر آن دستان بیزار شدم ز عقل و دیوانه شدم تا درکشدم عشق به بیمارستان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۵ شاخ گل تر بر سر عنبر میزن وز تیغ مسلمان سر کافر میزن چون نای توام بگوش من درمیدم چون دف توام بروی من بر میزن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۶ شب رفت و نرفت ای بت سیمین بر من سودای مناجات غمت از سر من خواب شب من توی و نور روزم نه روز و نه شب چون تو نباشی بر من

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۲ دلها مثل رباب و عشق تو کمان زامد شد این کمانچه دلها نالان وانگه عمل کمان به مو وابسته است گر مو شود اندیشه نگنجد به میان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۳ دوش آنچه برفت در میان تو و من نتوان بنوشتن و نه بتوان گفتن روزیکه سفر کنم ازین کهنه وطن افسانه کند از آن شکنهای کفن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۴ دوشست دیدم یار جدایی جویان با من به جفا و کین جدا شو گریان امروز چنانم که جدا گشته ز جان رخساره خود به خون فرقت شویان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۵ دی از تو چنان بدم که گل در بستان امروز چنانم و چنان تر ز چنان من چون نزنم دست که پابند منی چون پای نکوبم که تویی دست زنان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۶ دیدم رویت بتا تو روپوش مکن پنهانی ما تو باده ها نوش مکن هر چند دراز کرده بد گوی زبان ای چشم و چراغ عاشقان گوش مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۷ رفتم به طبیب و گفتم ای زین الدین این نبض مرا بگیر و قاروره ببین گفتا با دست با جنون گشته قرین گفتم هله تا باد چنین باد چنین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۸ رفتی و نرفت ای بت بگزیده من مهرت ز دل و خیالت از دیده من میگردم من که بلکه پیشم افتی ای راهنمای راه پیچیده من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷۹ رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین اندر دو جهان کرا بود زهره این مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۰ رو درد گزین درد گزین درد گزین زیرا که دگر چاره نداریم جزین دلتنگ مشو که نیستت بخت قرین چون درد نباشدت از آن باش حزین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۱ روزیکه گذر کنی به خر پشته من بنشین و بگو که ای به غم کشته من تا بانگ زنم ز خاک آغشته به خون کای یوسف روزگار و گمگشته من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۲ زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان وانگاه ز ماه تا به ماهی بستان ای آنکه مراغه می کنی و از حیرت تبریز بگوی و هرچه خواهی بستان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۳ سرمست توام نه از می و نز افیون مجنون شده ام ادب مجوی از مجنون از جوشش من جوش کن صد جیحون وز گردش من خیره بماند گردون مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۴ سرمست شدم در هوس سرمستان از دست شدم در ظفر آن دستان بیزار شدم ز عقل و دیوانه شدم تا درکشدم عشق به بیمارستان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۵ شاخ گل تر بر سر عنبر میزن وز تیغ مسلمان سر کافر میزن چون نای توام بگوش من درمیدم چون دف توام بروی من بر میزن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۶ شب رفت و نرفت ای بت سیمین بر من سودای مناجات غمت از سر من خواب شب من توی و نور روزم نه روز و نه شب چون تو نباشی بر من

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۷ شد کودکی و رفت جوانی ز جوان روز پیری رسید بر پر ز جهان هر مهمانرا سه روز باشد پیمان ای خواجه سه روز شد تو بر خیز و بران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۸ شمع ازلست عالم افروزی من زان شاهد اعظم است پیروزی من بی شاهد و شمع ازل چون باشم آری چکنم چو این بود روزی من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۹ شوری دارم که برنتابد گردون شوریکه به خواب درنبیند مجنون این کمینه ایست از سینه دوست تا سینه پاک دوست چون باشد چون مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۰ صورت همه مقبول هیولا میدان تصویر گرش علت اولی میدان لاهوت به ناسوت فرو ناید لیک ناوست ز لاهوت هویدا میدان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۱ طبع تو چو سنگست و دلت چون آهن وز آهن و سنگ جسته آتش سوی من سنگت چو در آتش است ای ماه ختن خرمن باشم که دل نهم بر خرمن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۲ طبعی نه که با دوست در نیامیزم من عقلی نه که از عشق بپرهیزم من دستی نه که با قضا درآویزم من پایی نه که از میانه بگریزم من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۳ عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان دینی که ز عهد تو بریدن نتوان علمی که به کنه تو رسیدن نتوان زهدی که ز دام تو رهیدن نتوان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۴ عید آمد و عیدانه جمال سلطان عیدانه که دیده است چنین در دو جهان عید این بود و هزار عید ای دل و جان کان گنج جهان برآمد از کنج نهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۵ فرخ باشد جمال سلطان دیدن جان زنده شود ز روی جانان دیدن من سلسله عشق تو دیدم در خواب یارب چه بود خواب پریشان دیدن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۶ گر تیغ اجل مرا کند بی سر و جان در حسن برآیم ز زمین صد چندان از خاک چو جمله دانه ها میروید هم دانه آدمی بروید میدان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۷ گر دست بشد ز کار پایی می زن ور پای نماند هم نوایی می زن گر نیست ترا به عقل رایی می زن حاصل هر دم دم وفایی می زن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۸ گر شامم و گر عراق و گر لورستان روشن شده زانچهره چون نورستان با منکر و با نکیر همدستی کن تا دست زنان رقص کند گورستان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۹ گر کشته شوم به نزد و پیکار تو من آهی نکشم ز بیم آزار تو من از زخم سر غمزه خونخوار تو من خندان میرم چو گل ز دیدار تو من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۰ گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین روزان و شبان بر در عشاق نشین آنگاه چو این حلقه گشایی کردی از خلق گذر کن بر خلاق نشین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۱ کس نیست به غیر از او در این جمله جهان نی زشت و نه نیکو و نه پیدا و نهان هر تیر که جست هست از آن سخت کمان هر نکته که هست جست از آن شعله دهان

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۷ شد کودکی و رفت جوانی ز جوان روز پیری رسید بر پر ز جهان هر مهمانرا سه روز باشد پیمان ای خواجه سه روز شد تو بر خیز و بران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۸ شمع ازلست عالم افروزی من زان شاهد اعظم است پیروزی من بی شاهد و شمع ازل چون باشم آری چکنم چو این بود روزی من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸۹ شوری دارم که برنتابد گردون شوریکه به خواب درنبیند مجنون این کمینه ایست از سینه دوست تا سینه پاک دوست چون باشد چون مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۰ صورت همه مقبول هیولا میدان تصویر گرش علت اولی میدان لاهوت به ناسوت فرو ناید لیک ناوست ز لاهوت هویدا میدان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۱ طبع تو چو سنگست و دلت چون آهن وز آهن و سنگ جسته آتش سوی من سنگت چو در آتش است ای ماه ختن خرمن باشم که دل نهم بر خرمن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۲ طبعی نه که با دوست در نیامیزم من عقلی نه که از عشق بپرهیزم من دستی نه که با قضا درآویزم من پایی نه که از میانه بگریزم من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۳ عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان دینی که ز عهد تو بریدن نتوان علمی که به کنه تو رسیدن نتوان زهدی که ز دام تو رهیدن نتوان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۴ عید آمد و عیدانه جمال سلطان عیدانه که دیده است چنین در دو جهان عید این بود و هزار عید ای دل و جان کان گنج جهان برآمد از کنج نهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۵ فرخ باشد جمال سلطان دیدن جان زنده شود ز روی جانان دیدن من سلسله عشق تو دیدم در خواب یارب چه بود خواب پریشان دیدن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۶ گر تیغ اجل مرا کند بی سر و جان در حسن برآیم ز زمین صد چندان از خاک چو جمله دانه ها میروید هم دانه آدمی بروید میدان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۷ گر دست بشد ز کار پایی می زن ور پای نماند هم نوایی می زن گر نیست ترا به عقل رایی می زن حاصل هر دم دم وفایی می زن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۸ گر شامم و گر عراق و گر لورستان روشن شده زانچهره چون نورستان با منکر و با نکیر همدستی کن تا دست زنان رقص کند گورستان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹۹ گر کشته شوم به نزد و پیکار تو من آهی نکشم ز بیم آزار تو من از زخم سر غمزه خونخوار تو من خندان میرم چو گل ز دیدار تو من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۰ گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین روزان و شبان بر در عشاق نشین آنگاه چو این حلقه گشایی کردی از خلق گذر کن بر خلاق نشین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۱ کس نیست به غیر از او در این جمله جهان نی زشت و نه نیکو و نه پیدا و نهان هر تیر که جست هست از آن سخت کمان هر نکته که هست جست از آن شعله دهان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۲ گفتم که بر حریف غمگین منشین جز پهلوی خوشدلان شیرین منشین در باغ چو آمدی سوی خار مرو جز با گل و یاسمین و نسرین منشین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۳ گفتم مکن ایروت حسن خوت حسن من دزد نیم مبند دستم بر سن گفتا که کجایی تو هنوز ای همه فن حقا که چنان شوی که کبرت ستسن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۴ گلباغ نهانست و درختان پنهان صد سال نماید او و او خود یکسان بحریست محیط و بی حد و بی پایان صد موج ز موج او درون صد جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۵ ما زیباییم خویش را زیبا کن خو با ما کن ز دیگران خو واکن ور میخواهی که کان گوهر باشی دل را بگشای و سینه را دریا کن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۶ ما کاهگلان عشق و پهلو به زمین کرده است زمین را کرمش مرکب و زین تا میبرد این خفتگکانرا در خواب اصحاف الکهف تا سوی علیین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۷ ما مرد سنانیم نه از بهر سه نان ما دست زنانیم نه از دست زنان در صید بدانیم نه در صید بدان از بند جهانیم نه در بند جهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۸ مجموع جهان عاشق یک پاره من چاره گر و چاره ساز بیچاره من خورشید و فلک غلام سیاره من نظاره گر دو کون نظاره من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۹ معشوق من از همه نهانست بدان بیرون ز کمان هر گمانست بدان در سینه من چو مه عیانست بدان آمیخته با تنم چو جانست بدان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۰ من بنده مستی که بود دست زنان دورم ز کسی که او بود مست زنان باری من خسته دل چنینم نه چنان آلوده مبا بنان عشاق بنان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۱ من بیرخ تو باده ندانم خوردن بی دست تو من مهره ندانم بردن از دور مرا رقص همی فرمایی بی پرده تو رقص ندانم کردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۲ من بینم آنرا که نمی بینم من وز قند لبش نبات می چینم من هر چند چو سین میان یاسینم من یاسین نهلد دمی که بنشینم من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۳ من کاغذهای مصر و بغداد ای جان کردم پر ز آه و فریاد ای جان یکساعت عشق صد جهان بیش ارزد صد جان به فدای عاشقی باد ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۴ من عاشق عشق و عشق هم عاشق من تن عاشق جان آمد و جان عاشق تن گه من آرم دو دست در گردن او گه او کشدم چو دلربایان گردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۵ من کی خندم تات نبینم خندان جان بنده آن خنده بیکام و دهان افسوس که خنده ترا می بینند و آن خنده تو ز چشم خلقان پنهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۶ مردان تو در دایره کن فیکون دل نقطه وحدتست و از عرش فزون گر در چیند نقطه دردت ز درون حالی شوی از دایره کون برون مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۷ نزدیک منی مرا مبین چون دوران تو شهد نگر به صورت زنبوران ابلیس نه ای به جان آدم بنگر اندر تن او نظر مکن چون کوران

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۲ گفتم که بر حریف غمگین منشین جز پهلوی خوشدلان شیرین منشین در باغ چو آمدی سوی خار مرو جز با گل و یاسمین و نسرین منشین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۳ گفتم مکن ایروت حسن خوت حسن من دزد نیم مبند دستم بر سن گفتا که کجایی تو هنوز ای همه فن حقا که چنان شوی که کبرت ستسن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۴ گلباغ نهانست و درختان پنهان صد سال نماید او و او خود یکسان بحریست محیط و بی حد و بی پایان صد موج ز موج او درون صد جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۵ ما زیباییم خویش را زیبا کن خو با ما کن ز دیگران خو واکن ور میخواهی که کان گوهر باشی دل را بگشای و سینه را دریا کن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۶ ما کاهگلان عشق و پهلو به زمین کرده است زمین را کرمش مرکب و زین تا میبرد این خفتگکانرا در خواب اصحاف الکهف تا سوی علیین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۷ ما مرد سنانیم نه از بهر سه نان ما دست زنانیم نه از دست زنان در صید بدانیم نه در صید بدان از بند جهانیم نه در بند جهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۸ مجموع جهان عاشق یک پاره من چاره گر و چاره ساز بیچاره من خورشید و فلک غلام سیاره من نظاره گر دو کون نظاره من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰۹ معشوق من از همه نهانست بدان بیرون ز کمان هر گمانست بدان در سینه من چو مه عیانست بدان آمیخته با تنم چو جانست بدان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۰ من بنده مستی که بود دست زنان دورم ز کسی که او بود مست زنان باری من خسته دل چنینم نه چنان آلوده مبا بنان عشاق بنان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۱ من بیرخ تو باده ندانم خوردن بی دست تو من مهره ندانم بردن از دور مرا رقص همی فرمایی بی پرده تو رقص ندانم کردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۲ من بینم آنرا که نمی بینم من وز قند لبش نبات می چینم من هر چند چو سین میان یاسینم من یاسین نهلد دمی که بنشینم من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۳ من کاغذهای مصر و بغداد ای جان کردم پر ز آه و فریاد ای جان یکساعت عشق صد جهان بیش ارزد صد جان به فدای عاشقی باد ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۴ من عاشق عشق و عشق هم عاشق من تن عاشق جان آمد و جان عاشق تن گه من آرم دو دست در گردن او گه او کشدم چو دلربایان گردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۵ من کی خندم تات نبینم خندان جان بنده آن خنده بیکام و دهان افسوس که خنده ترا می بینند و آن خنده تو ز چشم خلقان پنهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۶ مردان تو در دایره کن فیکون دل نقطه وحدتست و از عرش فزون گر در چیند نقطه دردت ز درون حالی شوی از دایره کون برون مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۷ نزدیک منی مرا مبین چون دوران تو شهد نگر به صورت زنبوران ابلیس نه ای به جان آدم بنگر اندر تن او نظر مکن چون کوران

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۸ هر خانه که بی چراغ باشد ای جان زندان بود آن نه باغ باشد ای جان هرکس که بطبل باز شد باز نشد بازش تو مخوان که زاغ باشد ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۹ هر روز خوش است منزلی بسپردن چون آب روان و فارغ از افسردن دی رفت و حدیث دی چو دی هم بگذشت امروز حدیث تازه باید کردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۰ هر روز نو برآیی ای دلبر جان سودای نوی درافکنی در سر جان در ده پرده بهر سحر ساغر جان ای تو پدر جان من و مادر جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۱ هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوان آن مطرب را تو مطرب دفتر خوان گر چهره نهان کرد ز تو بیت و غزل گر خط خوانی ز چهره ما برخوان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۲ هشدار که می روند هر سو غولان با دانه و دام در شکار گوران ای شاد تنی که دامن دل گیرد عبرت گیرد ز حالت معزولان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۳ هم خانه از آن اوست و هم جامه و نان هم جسم از آن اوست همه دیده و جان وان چیز دگر که نیست گفتن امکان زیرا که زمان باید و اخوان و مکان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۴ هم نور دل منی و هم راحت جان هم فتنه برانگیزی و هم فتنه نشان ما را گویی چه داری از دوست نشان ما را از دوست بی نشانیست نشان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۵ هنگام اجل چو جان بپردازد تن مانند قبای کهنه اندازد تن تن را که ز خاکست دهد باز به خاک وز نور قدیم خویش برسازد تن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۶ یا دلبر من باید و یا دل بر من نی دل بر من باشد و نی دلبر من ای دل بر من مباش بی دلبر من یک دلبر من به از دو صد دل بر من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۷ یارب چه دلست این و چه خو دارد این در جستن او چه جستجو دارد این بر خاک درش هر نفسی سر بنهد خاکش گوید هزار رو دارد این مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۸ یا اوحد بالجمال یا جانمسن از عهد من ای دوست مگر نادمسن قد کنت تجنی فقل تاجکسن والیوم هجرتنی فقل سن کم سن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۹ آن رهزن دل که پای کوبانم از او چون آینه خیال خوبانم از او جانی ست که چون دست زنان می آید یارب یارب چه می شود جانم از او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۰ آن شاه که هست عقل دیوانه او وز عشق دلم شده است همخانه او پروانه فرستاد که من آن توام صد شمع به نور شد ز پروانه او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۱ آن شخص که رشک برد بر جامه تو تا رشک برد بر لب خودکامه تو یا رشک برد بر آن رخ فرخ تو یا بر کر و فر روح علامه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۲ آن کس که همیشه دل پر از دردم از او با سینه ریش و با رخ زردم از او امروز بناز او بری بر من زد المنة لله که بری خوردم از او

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۸ هر خانه که بی چراغ باشد ای جان زندان بود آن نه باغ باشد ای جان هرکس که بطبل باز شد باز نشد بازش تو مخوان که زاغ باشد ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۹ هر روز خوش است منزلی بسپردن چون آب روان و فارغ از افسردن دی رفت و حدیث دی چو دی هم بگذشت امروز حدیث تازه باید کردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۰ هر روز نو برآیی ای دلبر جان سودای نوی درافکنی در سر جان در ده پرده بهر سحر ساغر جان ای تو پدر جان من و مادر جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۱ هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوان آن مطرب را تو مطرب دفتر خوان گر چهره نهان کرد ز تو بیت و غزل گر خط خوانی ز چهره ما برخوان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۲ هشدار که می روند هر سو غولان با دانه و دام در شکار گوران ای شاد تنی که دامن دل گیرد عبرت گیرد ز حالت معزولان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۳ هم خانه از آن اوست و هم جامه و نان هم جسم از آن اوست همه دیده و جان وان چیز دگر که نیست گفتن امکان زیرا که زمان باید و اخوان و مکان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۴ هم نور دل منی و هم راحت جان هم فتنه برانگیزی و هم فتنه نشان ما را گویی چه داری از دوست نشان ما را از دوست بی نشانیست نشان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۵ هنگام اجل چو جان بپردازد تن مانند قبای کهنه اندازد تن تن را که ز خاکست دهد باز به خاک وز نور قدیم خویش برسازد تن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۶ یا دلبر من باید و یا دل بر من نی دل بر من باشد و نی دلبر من ای دل بر من مباش بی دلبر من یک دلبر من به از دو صد دل بر من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۷ یارب چه دلست این و چه خو دارد این در جستن او چه جستجو دارد این بر خاک درش هر نفسی سر بنهد خاکش گوید هزار رو دارد این مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۸ یا اوحد بالجمال یا جانمسن از عهد من ای دوست مگر نادمسن قد کنت تجنی فقل تاجکسن والیوم هجرتنی فقل سن کم سن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲۹ آن رهزن دل که پای کوبانم از او چون آینه خیال خوبانم از او جانی ست که چون دست زنان می آید یارب یارب چه می شود جانم از او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۰ آن شاه که هست عقل دیوانه او وز عشق دلم شده است همخانه او پروانه فرستاد که من آن توام صد شمع به نور شد ز پروانه او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۱ آن شخص که رشک برد بر جامه تو تا رشک برد بر لب خودکامه تو یا رشک برد بر آن رخ فرخ تو یا بر کر و فر روح علامه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۲ آن کس که همیشه دل پر از دردم از او با سینه ریش و با رخ زردم از او امروز بناز او بری بر من زد المنة لله که بری خوردم از او

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۳ آن لاله رخی که با رخ زردم از او وان داروی دردی که همه دردم از او یک روز به بازار بری بر من زد باور نکند کس چه بری خوردم از او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۴ از جان بشنیده ام نوای غم تو نی خود جانهاست ذره های غم تو آن صورتها که در درون می آیند تابند چو ذره در هوای غم تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۵ از گنج قدم شدیم ویرانه او ز افسانه او شدیم افسانه او آوخ که ز پیمان و ز پیمانه او کس خانه خود نداند از خانه او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۶ ای آب از این دیده بیخواب برو وی آتش از این سینه پرتاب برو وی جان چو تنی که مسکنت بود نماند بی آبی خود مجوی و بر آب برو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۷ ای از دل و جان لطیفتر قالب تو بسیار رهست از شکر تا لب تو عمریست که آفتاب و مه میگردند روزان و شبان در آرزوی شب تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۸ ای پرده پندار پسندیده تو وی وهم خودی در دل شوریده تو هیچی تو و هیچ را چنین گوهر به زین نتوان نهاد در دیده تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۹ ای بسته تو خواب من به چشم جادو آن آب حیات و نقل بیخوابان کو کی بینم آب چون منم غرقه جو خود آب گرفته است مرا هر شش سو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۰ ای بلبل مست بوستانی برگو مستی سر و راحت جانی برگو من مستم و تعیین نتوانم کردن ای جان جهان هرچه توانی برگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۱ ای جان جهان به حق احسانت مرو مستم مستم ز شیر پستانت مرو اندر قفسم شکر می افشان و مرو ای طوطی جان زین شکرستانت مرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۲ ای جان جهان جان و جهان بنده تو شیرین شده عالم ز شکر خنده تو صد قرن گذشت و آسمان نیز ندید در گردش روزگار ماننده تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۳ ای جان جهان جز تو کسی کیست بگو بی جان و جهان هیچ کسی زیست بگو من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست بگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۴ ای چرخ فلک پایه پیروزه تو زنبیل جهان گدای دریوزه تو صد سال فلک خدمت خاک تو کند نگزارده باشد حق یکروزه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۵ ای در دل من میل و تمنا همه تو واندر سر من مایه سودا همه تو هرچند بروی کار در مینگرم امروز همه تویی و فردا همه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۶ ای دل اگرت طاقت غم نیست برو آواره عشق چون تو کم نیست برو ای جان تو بیا اگر نخواهی ترسید ور می ترسی کار تو هم نیست برو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۷ ای دل تو بهر خیال مغرور مشو پروانه صفت کشته هر نور مشو تا خود بینی تو از خدا مانی دور نزدیکتر آی و از خدا دور مشو

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۳ آن لاله رخی که با رخ زردم از او وان داروی دردی که همه دردم از او یک روز به بازار بری بر من زد باور نکند کس چه بری خوردم از او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۴ از جان بشنیده ام نوای غم تو نی خود جانهاست ذره های غم تو آن صورتها که در درون می آیند تابند چو ذره در هوای غم تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۵ از گنج قدم شدیم ویرانه او ز افسانه او شدیم افسانه او آوخ که ز پیمان و ز پیمانه او کس خانه خود نداند از خانه او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۶ ای آب از این دیده بیخواب برو وی آتش از این سینه پرتاب برو وی جان چو تنی که مسکنت بود نماند بی آبی خود مجوی و بر آب برو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۷ ای از دل و جان لطیفتر قالب تو بسیار رهست از شکر تا لب تو عمریست که آفتاب و مه میگردند روزان و شبان در آرزوی شب تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۸ ای پرده پندار پسندیده تو وی وهم خودی در دل شوریده تو هیچی تو و هیچ را چنین گوهر به زین نتوان نهاد در دیده تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳۹ ای بسته تو خواب من به چشم جادو آن آب حیات و نقل بیخوابان کو کی بینم آب چون منم غرقه جو خود آب گرفته است مرا هر شش سو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۰ ای بلبل مست بوستانی برگو مستی سر و راحت جانی برگو من مستم و تعیین نتوانم کردن ای جان جهان هرچه توانی برگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۱ ای جان جهان به حق احسانت مرو مستم مستم ز شیر پستانت مرو اندر قفسم شکر می افشان و مرو ای طوطی جان زین شکرستانت مرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۲ ای جان جهان جان و جهان بنده تو شیرین شده عالم ز شکر خنده تو صد قرن گذشت و آسمان نیز ندید در گردش روزگار ماننده تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۳ ای جان جهان جز تو کسی کیست بگو بی جان و جهان هیچ کسی زیست بگو من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست بگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۴ ای چرخ فلک پایه پیروزه تو زنبیل جهان گدای دریوزه تو صد سال فلک خدمت خاک تو کند نگزارده باشد حق یکروزه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۵ ای در دل من میل و تمنا همه تو واندر سر من مایه سودا همه تو هرچند بروی کار در مینگرم امروز همه تویی و فردا همه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۶ ای دل اگرت طاقت غم نیست برو آواره عشق چون تو کم نیست برو ای جان تو بیا اگر نخواهی ترسید ور می ترسی کار تو هم نیست برو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۷ ای دل تو بهر خیال مغرور مشو پروانه صفت کشته هر نور مشو تا خود بینی تو از خدا مانی دور نزدیکتر آی و از خدا دور مشو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۸ ای دل گر ازین حدیث آگاهی تو زین تفرقه خویش چه میخواهی تو یک لحظه که از حضور غایب مانی آن لحظه بدانکه مشرک راهی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۹ ای زندگی و تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی از آنی همه من من نیست شدم در تو از آنم همه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۰ ای ساقی جان برین خوش آواز برو ساز ازلیست هم بر این ساز برو ای باز چو طبل باز او بشنیدی شه منتظر تست سبک باز برو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۱ ای ظلمت شب مانع خورشید مشو ای ابر حجاب روز امید مشو ای مدت یک ساعته لذت جسم اصل الم حاصل جاوید مشو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۲ ای عارف گوینده نوایی برگو یا قول درست یا خطایی برگو درهای گلستان و چمن را بگشای چون بلبل مست ز آشنایی برگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۳ ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو وز مجلس ما ملول و مهجور مشو انگور عدم بدی شرابت کردند واپس مرو ای شراب انگور مشو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۴ ای ماه چو ابر بس گرستم بی تو از دست فراق تو بخستم بی تو برخاستم از جان چو نشستم بی تو وز شرم بمردم چو بزستم بی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۵ ای مشفق فرزند دو بیتی می گو هردم جهت پند دو بیتی می گو در فرقت و پیوند دو بیتی می گو در عین غزل چند دو بیتی می گو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۶ با توست مراد از چه روی هر سو تو او توست ولی به او می گو تو اویی و تویی ز احولی می خیزد چون دیده شود راست تو اویی او تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۷ با نامحرم حدیث اسرار مگو با مردودان حکایت از یار مگو با مردم اغیار جز اغیار مگو با اشتر خار خوار جز خار مگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۸ بر آتش چو دیک تو خود را میجو می جوش تو خودبخود مرو بر هر سو مقصود تو گوهر است بشتاب و بجو زو جوش کنی کن بسوی گوهر زو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۹ بر تخته دل که من نگهبانم و تو خطی بنوشته ای که من خوانم و تو گفتی که بگویمت چو من مانم و تو این نیز از آنهاست که من دانم و تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۰ ترکی که دلم شاد کند خنده او دارد به غمم زلف پراکنده او بستد ز من او خطی به آزادی خویش آورد خطی که من شدم بنده او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۱ چون پاک شد از رنگ خودی سینه تو خودبین گردی ز یار دیرینه تو بی آینه روی خویش نتوان دیدن در یار نگر که اوست آیینه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۲ خواهی که مقیم و خوش شوی با ما تو از سر بنه آن وسوسه و غوغا تو آنگه تو چنان شوی که بودی با من آنگاه چنان شوم که بودم با تو

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۸ ای دل گر ازین حدیث آگاهی تو زین تفرقه خویش چه میخواهی تو یک لحظه که از حضور غایب مانی آن لحظه بدانکه مشرک راهی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۹ ای زندگی و تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی از آنی همه من من نیست شدم در تو از آنم همه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۰ ای ساقی جان برین خوش آواز برو ساز ازلیست هم بر این ساز برو ای باز چو طبل باز او بشنیدی شه منتظر تست سبک باز برو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۱ ای ظلمت شب مانع خورشید مشو ای ابر حجاب روز امید مشو ای مدت یک ساعته لذت جسم اصل الم حاصل جاوید مشو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۲ ای عارف گوینده نوایی برگو یا قول درست یا خطایی برگو درهای گلستان و چمن را بگشای چون بلبل مست ز آشنایی برگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۳ ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو وز مجلس ما ملول و مهجور مشو انگور عدم بدی شرابت کردند واپس مرو ای شراب انگور مشو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۴ ای ماه چو ابر بس گرستم بی تو از دست فراق تو بخستم بی تو برخاستم از جان چو نشستم بی تو وز شرم بمردم چو بزستم بی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۵ ای مشفق فرزند دو بیتی می گو هردم جهت پند دو بیتی می گو در فرقت و پیوند دو بیتی می گو در عین غزل چند دو بیتی می گو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۶ با توست مراد از چه روی هر سو تو او توست ولی به او می گو تو اویی و تویی ز احولی می خیزد چون دیده شود راست تو اویی او تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۷ با نامحرم حدیث اسرار مگو با مردودان حکایت از یار مگو با مردم اغیار جز اغیار مگو با اشتر خار خوار جز خار مگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۸ بر آتش چو دیک تو خود را میجو می جوش تو خودبخود مرو بر هر سو مقصود تو گوهر است بشتاب و بجو زو جوش کنی کن بسوی گوهر زو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵۹ بر تخته دل که من نگهبانم و تو خطی بنوشته ای که من خوانم و تو گفتی که بگویمت چو من مانم و تو این نیز از آنهاست که من دانم و تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۰ ترکی که دلم شاد کند خنده او دارد به غمم زلف پراکنده او بستد ز من او خطی به آزادی خویش آورد خطی که من شدم بنده او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۱ چون پاک شد از رنگ خودی سینه تو خودبین گردی ز یار دیرینه تو بی آینه روی خویش نتوان دیدن در یار نگر که اوست آیینه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۲ خواهی که مقیم و خوش شوی با ما تو از سر بنه آن وسوسه و غوغا تو آنگه تو چنان شوی که بودی با من آنگاه چنان شوم که بودم با تو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۳ داروی ملولی رخ و رخساره تو وان نرگس مخموره خماره تو چندان نمک است در تو دانی پی چیست از بهر ستیزه جگرخواره تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۴ در اصل یکی بدست جان من و تو پیدای من و تو و نهان من و تو خامی باشد که گویی آن من و تو برخاست من و تو از میان من و تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۵ در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو جان چاکر آن کسی که شد چاکر تو انگشت گزان درآمدم از در تو انگشت زنان برون شدم از بر تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۶ در کوی خیال خود چه می پویی تو وین دیده به خون دل چه می شویی تو از فرق سرت تا به قدم حق دارد ای بی خبر از خویش چه می جویی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۷ درها همه بسته اند الا در تو تا ره نبرد غریب الا بر تو ای در کرم و عزت و نورافشانی خورشید و مه و ستاره ها چاکر تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۸ دل در تو گمان بد برد دور از تو این نیز ز ضعف خود برد دور از تو تلخی بدهان هر دل صفرایی خود بر تو شکر حسد برد دور از تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۹ رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو تا با تو چرا رود به گرمابه فرو آن در سر زلف تو چرا آویزد وین بر کف پای تو جرا مالدرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۰ زاندم که شنیده ام نوای غم تو رقصان شده ام چو ذره های غم تو ای روشنی هوای عشق تو عیان بیرون ز هواست این هوای غم تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۱ سر رشته شادیست خیال خوش تو سرمایه گرمیست مها آتش تو هرگاه که خوشدلی سر از ما بکشد رامش کند آن زلف خوش سرکش تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۲ سوگند بدان روی تو و هستی تو گر میدانم نه از تو این پستی تو مستی و تهی دستیت آورد به من من بنده مستی و تهی دستی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۳ صد داد همی رسد ز بیدادی تو در وهم چگونه آورم شادی تو از بندگی تو سرو آزادی یافت گل جامه خود درید ز آزادی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۴ عشقست که کیمیای شرقست در او ابریست که صد هزار برقست در او در باطن من ز فر او دریاییست کاین جمله کاینات غرقست در او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۵ عمرم یکبار زد کناری با تو چون عمر گذشتنیست باری با تو نی نی غلطم کی گذرد پیشه عمر آن عمر که یافت او گذاری با تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۶ فرزانه عشق را تو دیوانه مگو هم خرقه روح را تو بیگانه مگو دریای محیط را تو پیمانه مگو او داند نام خود تو افسانه مگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۷ گر جمله برفتند نگارا تو مرو ای مونس و غمگسار ما را تو مرو پر می کن و می ده و همی خند چو قند ای ساقی خوب عالم آرا تو مرو

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۳ داروی ملولی رخ و رخساره تو وان نرگس مخموره خماره تو چندان نمک است در تو دانی پی چیست از بهر ستیزه جگرخواره تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۴ در اصل یکی بدست جان من و تو پیدای من و تو و نهان من و تو خامی باشد که گویی آن من و تو برخاست من و تو از میان من و تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۵ در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو جان چاکر آن کسی که شد چاکر تو انگشت گزان درآمدم از در تو انگشت زنان برون شدم از بر تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۶ در کوی خیال خود چه می پویی تو وین دیده به خون دل چه می شویی تو از فرق سرت تا به قدم حق دارد ای بی خبر از خویش چه می جویی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۷ درها همه بسته اند الا در تو تا ره نبرد غریب الا بر تو ای در کرم و عزت و نورافشانی خورشید و مه و ستاره ها چاکر تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۸ دل در تو گمان بد برد دور از تو این نیز ز ضعف خود برد دور از تو تلخی بدهان هر دل صفرایی خود بر تو شکر حسد برد دور از تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶۹ رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو تا با تو چرا رود به گرمابه فرو آن در سر زلف تو چرا آویزد وین بر کف پای تو جرا مالدرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۰ زاندم که شنیده ام نوای غم تو رقصان شده ام چو ذره های غم تو ای روشنی هوای عشق تو عیان بیرون ز هواست این هوای غم تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۱ سر رشته شادیست خیال خوش تو سرمایه گرمیست مها آتش تو هرگاه که خوشدلی سر از ما بکشد رامش کند آن زلف خوش سرکش تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۲ سوگند بدان روی تو و هستی تو گر میدانم نه از تو این پستی تو مستی و تهی دستیت آورد به من من بنده مستی و تهی دستی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۳ صد داد همی رسد ز بیدادی تو در وهم چگونه آورم شادی تو از بندگی تو سرو آزادی یافت گل جامه خود درید ز آزادی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۴ عشقست که کیمیای شرقست در او ابریست که صد هزار برقست در او در باطن من ز فر او دریاییست کاین جمله کاینات غرقست در او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۵ عمرم یکبار زد کناری با تو چون عمر گذشتنیست باری با تو نی نی غلطم کی گذرد پیشه عمر آن عمر که یافت او گذاری با تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۶ فرزانه عشق را تو دیوانه مگو هم خرقه روح را تو بیگانه مگو دریای محیط را تو پیمانه مگو او داند نام خود تو افسانه مگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۷ گر جمله برفتند نگارا تو مرو ای مونس و غمگسار ما را تو مرو پر می کن و می ده و همی خند چو قند ای ساقی خوب عالم آرا تو مرو

%0
10 Bölüm