مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۷ ای ناله عشق تو رباب دل من ای ناله شده همه جواب دل من آن دولت معمور که می پرسیدی یا بی تو و لیک در خراب دل من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۸ این بنده مراعات نداند کردن زیرا که به گل رفته فرو تا گردن این مستی ما چو مستی مستان نیست پیداست حد مستی افیون خوردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۹ این دیده من کز نگرد دور از من ای صحت صد دیده رنجور از من گر کژ نگرم پس به که کژ راست شود ور شب باشم چون طلبی نور از من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۰ ای یار به انکار سوی ما نگران زیرا که نخورده ای از آن رطل گران از شادی من بهشت گردیده جهان غم مسخره منست و میر دگران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۱ ای یار بیا و بر دلم بر میزان وی زهره بیا و از رخم زر میزان آنان که میان ما جدایی جستند دیوار بد و نمای و گو سر میزن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۲ ای یک قدح از درد تو دریای جهان گم کرده جهان از تو سر و پای جهان خواهد که جهان ز عشق تو پرگیرد ای غیرت تو ببسته پرهای جهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۳ با دل گفتم اگر بود جای سخن با دوست غمم بگو در اثنای سخن دل گفت به گاه وصل با یار مرا نبود ز نظاره هیچ پروای سخن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۴ با دل گفتم عشق تو آغاز مکن بازم در صد محنت و غم باز مکن دل تیره گیی کرد و بگفت ای سره مرد معشوق شگرفست برو ناز مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۵ باغست و بهار و سرو عالی ای جان ما می نرویم از این حوالی ای جان بگشای نقاب و در فروبند کنون ماییم و توی و خانه خالی ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۶ بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من سرمست همی شدیم روزی به چمن عمریست که من در آرزوی آنم کان عهد به یادآوری ای عهد شکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۷ با هر دو جهان چو رنگ باید بودن بیزار ز لعل و سنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ور نی به هزار ننگ باید بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۸ بر خسته دلان راه ملامت می زن هردم زخمی فزون ز طاقت می زن آتش می زن به هر نفس در جانی واندر همه دم دم فراغت می زن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۹ بر گرد جهان این دل آواره من بسیار سفر کرد پی چاره من وان آب حیات خوش و خوشخواره من جوشید و برآمد ز دل خاره من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۰ بر گردن ما بهانه ای خواهی بستن وز دام و دوال ما نخواهی رستن بالا نگران شدی که بیگانه شده است دف را بمیفشان که نخواهی رفتن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۱ بسیار علاقه ها بباید ای جان تا مسکن و خانه ها شود آبادان ای بلغاری تو خانه کن در بلغار وی تازی گو برو سوی عبادان
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۷ ای ناله عشق تو رباب دل من ای ناله شده همه جواب دل من آن دولت معمور که می پرسیدی یا بی تو و لیک در خراب دل من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۸ این بنده مراعات نداند کردن زیرا که به گل رفته فرو تا گردن این مستی ما چو مستی مستان نیست پیداست حد مستی افیون خوردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۹ این دیده من کز نگرد دور از من ای صحت صد دیده رنجور از من گر کژ نگرم پس به که کژ راست شود ور شب باشم چون طلبی نور از من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۰ ای یار به انکار سوی ما نگران زیرا که نخورده ای از آن رطل گران از شادی من بهشت گردیده جهان غم مسخره منست و میر دگران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۱ ای یار بیا و بر دلم بر میزان وی زهره بیا و از رخم زر میزان آنان که میان ما جدایی جستند دیوار بد و نمای و گو سر میزن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۲ ای یک قدح از درد تو دریای جهان گم کرده جهان از تو سر و پای جهان خواهد که جهان ز عشق تو پرگیرد ای غیرت تو ببسته پرهای جهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۳ با دل گفتم اگر بود جای سخن با دوست غمم بگو در اثنای سخن دل گفت به گاه وصل با یار مرا نبود ز نظاره هیچ پروای سخن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۴ با دل گفتم عشق تو آغاز مکن بازم در صد محنت و غم باز مکن دل تیره گیی کرد و بگفت ای سره مرد معشوق شگرفست برو ناز مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۵ باغست و بهار و سرو عالی ای جان ما می نرویم از این حوالی ای جان بگشای نقاب و در فروبند کنون ماییم و توی و خانه خالی ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۶ بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من سرمست همی شدیم روزی به چمن عمریست که من در آرزوی آنم کان عهد به یادآوری ای عهد شکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۷ با هر دو جهان چو رنگ باید بودن بیزار ز لعل و سنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ور نی به هزار ننگ باید بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۸ بر خسته دلان راه ملامت می زن هردم زخمی فزون ز طاقت می زن آتش می زن به هر نفس در جانی واندر همه دم دم فراغت می زن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳۹ بر گرد جهان این دل آواره من بسیار سفر کرد پی چاره من وان آب حیات خوش و خوشخواره من جوشید و برآمد ز دل خاره من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۰ بر گردن ما بهانه ای خواهی بستن وز دام و دوال ما نخواهی رستن بالا نگران شدی که بیگانه شده است دف را بمیفشان که نخواهی رفتن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴۱ بسیار علاقه ها بباید ای جان تا مسکن و خانه ها شود آبادان ای بلغاری تو خانه کن در بلغار وی تازی گو برو سوی عبادان