Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۹ بگرد فتنه می گردی دگربار لب بامست و مستی هوش می دار کجا گردم دگر کو جای دیگر که ما فی الدار غیر الله دیار نگردد نقش جز بر کلک نقاش بگرد نقطه گردد پای پرگار چو تو باشی دل و جان کم نیاید چو سر باشد بیاید نیز دستار گرفتارست دل در قبضه حق گرفته صعوه را بازی به منقار ز منقارش فلک سوراخ سوراخ ز چنگالش گران جانان سبکبار رها کن این سخن ها را ندا کن به مخموران که آمد شاه خمار غم و اندیشه را گردن بریدند که آمد دور وصل و لطف و ایثار هلا ای ساربان اشتر بخوابان از این خوشتر کجا باشد علف زار چو مهمانان بدین دولت رسیدند بیا ای خازن و بگشای انبار شب مشتاق را روزی نیاید چنین پنداشتی دیگر مپندار خمش کن تا خموش ما بگوید ویست اصل سخن سلطان گفتار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۰ جفا از سر گرفتی یاد می دار نکردی آن چه گفتی یاد می دار نگفتی تا قیامت با تو جفتم کنون با جور جفتی یاد می دار مرا بیدار در شب های تاریک رها کردی و خفتی یاد می دار به گوش خصم می گفتی سخن ها مرا دیدی نهفتی یاد می دار نگفتی خار باشم پیش دشمن چو گل با او شکفتی یاد می دار گرفتم دامنت از من کشیدی چنین کردی و رفتی یاد می دار همی گویم عتابی من به نرمی تو می گویی به زفتی یاد می دار فتادی بارها دستت گرفتم دگرباره بیفتی یاد می دار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۱ مرا یارا چنین بی یار مگذار ز من مگذر مرا مگذار مگذار به زنهارت درآمد جان چاکر مرا در هجر بی زنهار مگذار طبیبی بلک تو عیسی وقتی مرو ما را چنین بیمار مگذار مرا گفتی که ما را یار غاری چنین تنها مرا در غار مگذار تو را اندک نماید هجر یک شب ز من پرس اندک و بسیار مگذار مینداز آتش اندک به سینه که نبود آتش اندک خوار مگذار دمم بگسست لیکن بار دیگر ز من بشنو مرا این بار مگذار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۲ منم از جان خود بیزار بیزار اگر باشد تو را از بنده آزار مرا خود جان و دل بهر تو باید که قربان تو باشد ای نکوکار ز آزار دلت گرچه نگویی درون جان من پیداست آثار بهار از من بگردد چون ندانم چو در دل جای گلشن پر شود خار گناهم پیش لطفت سجده آرد که ای مسجود جان زنهار زنهار گنه را لطف تو گوید که تا کی گنه گوید بدو کاین بار این بار تن و جانی که خاک تو نباشد تن او سله باشد جان او مار تو خورشیدی و مرغ روز خواهی چو مرغ شب بیاید نبودش بار چو برگیری تو رسم شب ز عالم چه پرها برکند مرغ شب ای یار به حق آن که لطف تو جهانست که آن جا گم شود این چرخ دوار به چشم جان چه دریا و چه صحرا در آن عالم چه اقرار و چه انکار به تنگی درفتد هرک از تو ماند فروکن دست و او را زود بردار به قصد از شمس تبریزی نگردم چگونه زهر نوشد مرد هشیار

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۹ بگرد فتنه می گردی دگربار لب بامست و مستی هوش می دار کجا گردم دگر کو جای دیگر که ما فی الدار غیر الله دیار نگردد نقش جز بر کلک نقاش بگرد نقطه گردد پای پرگار چو تو باشی دل و جان کم نیاید چو سر باشد بیاید نیز دستار گرفتارست دل در قبضه حق گرفته صعوه را بازی به منقار ز منقارش فلک سوراخ سوراخ ز چنگالش گران جانان سبکبار رها کن این سخن ها را ندا کن به مخموران که آمد شاه خمار غم و اندیشه را گردن بریدند که آمد دور وصل و لطف و ایثار هلا ای ساربان اشتر بخوابان از این خوشتر کجا باشد علف زار چو مهمانان بدین دولت رسیدند بیا ای خازن و بگشای انبار شب مشتاق را روزی نیاید چنین پنداشتی دیگر مپندار خمش کن تا خموش ما بگوید ویست اصل سخن سلطان گفتار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۰ جفا از سر گرفتی یاد می دار نکردی آن چه گفتی یاد می دار نگفتی تا قیامت با تو جفتم کنون با جور جفتی یاد می دار مرا بیدار در شب های تاریک رها کردی و خفتی یاد می دار به گوش خصم می گفتی سخن ها مرا دیدی نهفتی یاد می دار نگفتی خار باشم پیش دشمن چو گل با او شکفتی یاد می دار گرفتم دامنت از من کشیدی چنین کردی و رفتی یاد می دار همی گویم عتابی من به نرمی تو می گویی به زفتی یاد می دار فتادی بارها دستت گرفتم دگرباره بیفتی یاد می دار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۱ مرا یارا چنین بی یار مگذار ز من مگذر مرا مگذار مگذار به زنهارت درآمد جان چاکر مرا در هجر بی زنهار مگذار طبیبی بلک تو عیسی وقتی مرو ما را چنین بیمار مگذار مرا گفتی که ما را یار غاری چنین تنها مرا در غار مگذار تو را اندک نماید هجر یک شب ز من پرس اندک و بسیار مگذار مینداز آتش اندک به سینه که نبود آتش اندک خوار مگذار دمم بگسست لیکن بار دیگر ز من بشنو مرا این بار مگذار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۲ منم از جان خود بیزار بیزار اگر باشد تو را از بنده آزار مرا خود جان و دل بهر تو باید که قربان تو باشد ای نکوکار ز آزار دلت گرچه نگویی درون جان من پیداست آثار بهار از من بگردد چون ندانم چو در دل جای گلشن پر شود خار گناهم پیش لطفت سجده آرد که ای مسجود جان زنهار زنهار گنه را لطف تو گوید که تا کی گنه گوید بدو کاین بار این بار تن و جانی که خاک تو نباشد تن او سله باشد جان او مار تو خورشیدی و مرغ روز خواهی چو مرغ شب بیاید نبودش بار چو برگیری تو رسم شب ز عالم چه پرها برکند مرغ شب ای یار به حق آن که لطف تو جهانست که آن جا گم شود این چرخ دوار به چشم جان چه دریا و چه صحرا در آن عالم چه اقرار و چه انکار به تنگی درفتد هرک از تو ماند فروکن دست و او را زود بردار به قصد از شمس تبریزی نگردم چگونه زهر نوشد مرد هشیار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۳ مرا اقبال خندانید آخر عنان این سو بگردانید آخر زمانی مرغ دل بربسته پر بود بدادش پر و پرانید آخر زهی باغی که خندانید از فضل بدان ابری که گریانید آخر زهی نصرت که مر اسلام را داد زهی ملکی که استانید آخر به چوگان وفا یک گوی زرین در این میدان بغلطانید آخر کمر بگشاد مریخ و بینداخت سلح ها را بدرانید آخر بخندد آسمان زیرا زمین را خدا از خوف برهانید آخر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۴ به ساقی درنگر در مست منگر به یوسف درنگر در دست منگر ایا ماهی جان در شست قالب ببین صیاد را در شست منگر بدان اصلی نگر کغاز بودی به فرعی کان کنون پیوست منگر بدان گلزار بی پایان نظر کن بدین خاری که پایت خست منگر همایی بین که سایه بر تو افکند به زاغی کز کف تو جست منگر چو سرو و سنبله بالاروش کن بنفشه وار سوی پست منگر چو در جویت روان شد آب حیوان به خم و کوزه گر اشکست منگر به هستی بخش و مستی بخش بگرو منال از نیست و اندر هست منگر قناعت بین که نرست و سبک رو به طمع ماده آبست منگر تو صافان بین که بر بالا دویدند به دردی کان به بن بنشست منگر جهان پر بین ز صورت های قدسی بدان صورت که راهت بست منگر به دام عشق مرغان شگرفند به بومی که ز دامش رست منگر به از تو ناطقی اندر کمین هست در آن کاین لحظه خاموشست منگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۵ بگردان ساقیا آن جام دیگر بده جان مرا آرام دیگر به جان تو که امروزم ببینی که صبرم نیست تا ایام دیگر اگر یک ذره رحمت هست بر من مکن تأخیر تا هنگام دیگر خلاصم ده خلاصم ده خلاصی که سخت افتاده ام در دام دیگر اگر امروز در بر من ببندی درافتم هر دمی از بام دیگر مرا در دست اندیشه بمسپار که اندیشه ست خون آشام دیگر می خام ار نگردانی تو ساقی مرا زحمت دهد صد خام دیگر بگیر این دلق اگر چه وام دارم گرو کن زود بستان وام دیگر بنه نامم غلام دردنوشان نمی خواهم خدایا نام دیگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۶ نگشتم از تو هرگز ای صنم سیر ولیک از هجر گشتم دم به دم سیر همی بینم رضایت در غم ماست چگونه گردد این بی دل ز غم سیر چه خون آشام و مستسقیست این دل که چشمم می نگردد ز اشک و نم سیر اگر سیری از این عالم بیا که نگردد هیچ کس زان عالمم سیر چو دیدم اتفاق عاشقانت شدستم از خلاف و لا و لم سیر ولی دردم تو اسرافیل جان ها نیم از نفخ روح و زیر و بم سیر چو بوی جام جان بر مغز من زد شدم ای جان جان از جام جم سیر چو بیشست آن جنون لحظه به لحظه خسیس آن کو نگشت از بیش و کم سیر چو دیدم کاس و طاس او شدستم از این طشت نگون خم به خم سیر خیال شمس تبریزی بیامد ز عشق خال او گشتم ز غم سیر

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۳ مرا اقبال خندانید آخر عنان این سو بگردانید آخر زمانی مرغ دل بربسته پر بود بدادش پر و پرانید آخر زهی باغی که خندانید از فضل بدان ابری که گریانید آخر زهی نصرت که مر اسلام را داد زهی ملکی که استانید آخر به چوگان وفا یک گوی زرین در این میدان بغلطانید آخر کمر بگشاد مریخ و بینداخت سلح ها را بدرانید آخر بخندد آسمان زیرا زمین را خدا از خوف برهانید آخر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۴ به ساقی درنگر در مست منگر به یوسف درنگر در دست منگر ایا ماهی جان در شست قالب ببین صیاد را در شست منگر بدان اصلی نگر کغاز بودی به فرعی کان کنون پیوست منگر بدان گلزار بی پایان نظر کن بدین خاری که پایت خست منگر همایی بین که سایه بر تو افکند به زاغی کز کف تو جست منگر چو سرو و سنبله بالاروش کن بنفشه وار سوی پست منگر چو در جویت روان شد آب حیوان به خم و کوزه گر اشکست منگر به هستی بخش و مستی بخش بگرو منال از نیست و اندر هست منگر قناعت بین که نرست و سبک رو به طمع ماده آبست منگر تو صافان بین که بر بالا دویدند به دردی کان به بن بنشست منگر جهان پر بین ز صورت های قدسی بدان صورت که راهت بست منگر به دام عشق مرغان شگرفند به بومی که ز دامش رست منگر به از تو ناطقی اندر کمین هست در آن کاین لحظه خاموشست منگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۵ بگردان ساقیا آن جام دیگر بده جان مرا آرام دیگر به جان تو که امروزم ببینی که صبرم نیست تا ایام دیگر اگر یک ذره رحمت هست بر من مکن تأخیر تا هنگام دیگر خلاصم ده خلاصم ده خلاصی که سخت افتاده ام در دام دیگر اگر امروز در بر من ببندی درافتم هر دمی از بام دیگر مرا در دست اندیشه بمسپار که اندیشه ست خون آشام دیگر می خام ار نگردانی تو ساقی مرا زحمت دهد صد خام دیگر بگیر این دلق اگر چه وام دارم گرو کن زود بستان وام دیگر بنه نامم غلام دردنوشان نمی خواهم خدایا نام دیگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۶ نگشتم از تو هرگز ای صنم سیر ولیک از هجر گشتم دم به دم سیر همی بینم رضایت در غم ماست چگونه گردد این بی دل ز غم سیر چه خون آشام و مستسقیست این دل که چشمم می نگردد ز اشک و نم سیر اگر سیری از این عالم بیا که نگردد هیچ کس زان عالمم سیر چو دیدم اتفاق عاشقانت شدستم از خلاف و لا و لم سیر ولی دردم تو اسرافیل جان ها نیم از نفخ روح و زیر و بم سیر چو بوی جام جان بر مغز من زد شدم ای جان جان از جام جم سیر چو بیشست آن جنون لحظه به لحظه خسیس آن کو نگشت از بیش و کم سیر چو دیدم کاس و طاس او شدستم از این طشت نگون خم به خم سیر خیال شمس تبریزی بیامد ز عشق خال او گشتم ز غم سیر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۷ در این سرما و باران یار خوشتر نگار اندر کنار و عشق در سر نگار اندر کنار و چون نگاری لطیف و خوب و چست و تازه و تر در این سرما به کوی او گریزیم که مانندش نزاید کس ز مادر در این برف آن لبان او ببوسیم که دل را تازه دارد برف و شکر مرا طاقت نماند از دست رفتم مرا بردند و آوردند دیگر خیال او چو ناگه در دل آید دل از جا می رود الله اکبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۸ خداوند خداوندان اسرار زهی خورشید در خورشید انوار ز عشق حسن تو خوبان مه رو به رقص اندر مثال چرخ دوار چو بنمایی ز خوبی دست بردی بماند دست و پای عقل از کار گشاده ز آتش او آب حیوان که آبش خوشترست ای دوست یا نار از آن آتش بروییدست گلزار و زان گلزار عالم های دل زار از آن گل ها که هر دم تازه تر شد نه زان گل ها که پژمردست پیرار نتاند کرد عشقش را نهان کس اگر چه عشق او دارد ز ما عار یکی غاریست هجرانش پرآتش عجب روزی برآرم سر از این غار ز انکارت بروید پرده هایی مکن در کار آن دلبر تو انکار چو گرگی می نمودی روی یوسف چون آن پرده غرض می گشت اظهار ز جان آدمی زاید حسدها ملک باش و به آدم ملک بسپار غذای نفس تخم آن غرض هاست چو کاریدی بروید آن به ناچار نداند گاو کردن بانگ بلبل نداند ذوق مستی عقل هشیار نزاید گرگ لطف روی یوسف و نی طاووس زاید بیضه مار به طراری ربود این عمرها را به پس فردا و فردا نفس طرار همه عمرت هم امروزست لاغیر تو مشنو وعده این طبع عیار کمر بگشا ز هستی و کمر بند به خدمت تا رهی زین نفس اغیار نمازت کی روا باشد که رویت به هنگام نمازست سوی بلغار در آن صحرا بچر گر مشک خواهی که می چرد در آن آهوی تاتار نمی بینی تغیرها و تحویل در افلاک و زمین و اندر آثار کی داند جوهر خوبت بگردد به خاکی کش ندارد سود غمخوار چو تو خربنده باشی نفس خود را به حلقه نازنینان باشی بس خوار اگر خواهی عطای رایگانی ز عالم های باقی ملک بسیار چنان جامی که ویرانی هوش است ز شمس حق و دین بستان و هش دار خداوند خداوندان باقی که نبودشان به مخدومیش انکار ز لطف جان او رفته بکارت چو دیدندنش ز جنت حور ابکار اگر نه پرده رشک الهی بپوشیدیش از دار و ز دیار که سنگ و خاک و آب و باد و آتش همه روحی شدندی مست و سیار به بازار بتان و عاشقان در ز نقش او بسوزد جمله بازار دو ده دان هر دو کون دو جهان را چه باشد ده که باشد اوش سالار که روح القدس پایش می ببوسید ندا آمد که پایش را میازار چه کم عقلی بود آن کس که این را برای جاه او گوید که مکثار به حق آنک آن شیر حقیقی چنین صید دلم کردست اشکار که از تبریز پیغامی فرستی که اینست لابه ما اندر اسحار

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۷ در این سرما و باران یار خوشتر نگار اندر کنار و عشق در سر نگار اندر کنار و چون نگاری لطیف و خوب و چست و تازه و تر در این سرما به کوی او گریزیم که مانندش نزاید کس ز مادر در این برف آن لبان او ببوسیم که دل را تازه دارد برف و شکر مرا طاقت نماند از دست رفتم مرا بردند و آوردند دیگر خیال او چو ناگه در دل آید دل از جا می رود الله اکبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۸ خداوند خداوندان اسرار زهی خورشید در خورشید انوار ز عشق حسن تو خوبان مه رو به رقص اندر مثال چرخ دوار چو بنمایی ز خوبی دست بردی بماند دست و پای عقل از کار گشاده ز آتش او آب حیوان که آبش خوشترست ای دوست یا نار از آن آتش بروییدست گلزار و زان گلزار عالم های دل زار از آن گل ها که هر دم تازه تر شد نه زان گل ها که پژمردست پیرار نتاند کرد عشقش را نهان کس اگر چه عشق او دارد ز ما عار یکی غاریست هجرانش پرآتش عجب روزی برآرم سر از این غار ز انکارت بروید پرده هایی مکن در کار آن دلبر تو انکار چو گرگی می نمودی روی یوسف چون آن پرده غرض می گشت اظهار ز جان آدمی زاید حسدها ملک باش و به آدم ملک بسپار غذای نفس تخم آن غرض هاست چو کاریدی بروید آن به ناچار نداند گاو کردن بانگ بلبل نداند ذوق مستی عقل هشیار نزاید گرگ لطف روی یوسف و نی طاووس زاید بیضه مار به طراری ربود این عمرها را به پس فردا و فردا نفس طرار همه عمرت هم امروزست لاغیر تو مشنو وعده این طبع عیار کمر بگشا ز هستی و کمر بند به خدمت تا رهی زین نفس اغیار نمازت کی روا باشد که رویت به هنگام نمازست سوی بلغار در آن صحرا بچر گر مشک خواهی که می چرد در آن آهوی تاتار نمی بینی تغیرها و تحویل در افلاک و زمین و اندر آثار کی داند جوهر خوبت بگردد به خاکی کش ندارد سود غمخوار چو تو خربنده باشی نفس خود را به حلقه نازنینان باشی بس خوار اگر خواهی عطای رایگانی ز عالم های باقی ملک بسیار چنان جامی که ویرانی هوش است ز شمس حق و دین بستان و هش دار خداوند خداوندان باقی که نبودشان به مخدومیش انکار ز لطف جان او رفته بکارت چو دیدندنش ز جنت حور ابکار اگر نه پرده رشک الهی بپوشیدیش از دار و ز دیار که سنگ و خاک و آب و باد و آتش همه روحی شدندی مست و سیار به بازار بتان و عاشقان در ز نقش او بسوزد جمله بازار دو ده دان هر دو کون دو جهان را چه باشد ده که باشد اوش سالار که روح القدس پایش می ببوسید ندا آمد که پایش را میازار چه کم عقلی بود آن کس که این را برای جاه او گوید که مکثار به حق آنک آن شیر حقیقی چنین صید دلم کردست اشکار که از تبریز پیغامی فرستی که اینست لابه ما اندر اسحار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۹ صد بار بگفتمت نگهدار در خشم و ستیزه پا میفشار بر چنگ وفا و مهربانی گر زخمه زنی بزن به هنجار دانی تو یقین و چون ندانی کز زخمه سخت بسکلد یار می بخش و مخسب کاین نه نیکوست ما خفته خراب و فتنه بیدار می گویم و می کنم نصیحت من خشک دماغ و گفت و تکرار می خندد بر نصیحت من آن چشم خمار یار خمار می گوید چشم او به تسخر خوش می گویی بگو دگربار از تو بترم اگر ننوشم پوشیده نصیحت تو طرار استیزه گرست و لاابالیست کی عشوه خورد حریف خون خوار خامش کن و از دیش مترسان کز باغ خداست این سمن زار خاموش که بی بهار سبزست بی سبلت مهر جان و آذار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۰ کی باشد اختری در اقطار در برج چنین مهی گرفتار آواره شده ز کفر و ایمان اقرار به پیش او چو انکار کس دید دلی که دل ندارد با جان فنا به تیغ جان دار من دیدم اگر کسی ندیدست زیرا که مرا نمود دیدار علم و عملم قبول او بس ای من ز جز این قبول بیزار گر خواب شبم ببست آن شه بخشید وصال و بخت بیدار این وصل به از هزار خوابست از خواب مکن تو یاد زنهار از گریه خود چه داند آن طفل کاندر دل ها چه دارد آثار می گرید بی خبر ولیکن صد چشمه شیر از او در اسرار بگری تو اگر اثر ندانی کز گریه تست خلد و انهار امشب کر و فر شهریاریش اندر ده ماست شاه و سالار نی خواب رها کند نه آرام آن صبح صفا و شیر کرار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۱ شب گشت ولیک پیش اغیار روزست شب من از رخ یار گر عالم جمله خار گیرد ماییم ز دوست غرق گلزار گر گشت جهان خراب و معمور مستست دل و خراب دلدار زیرا که خبر همه ملولیست این بی خبریست اصل اخبار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۲ نوریست میان شعر احمر از دیده و وهم و روح برتر خواهی خود را بدو بدوزی برخیز و حجاب نفس بردر آن روح لطیف صورتی شد با ابرو و چشم و رنگ اسمر بنمود خدای بی چگونه بر صورت مصطفی پیمبر آن صورت او فنای صورت وان نرگس او چو روز محشر هر گه که به خلق بنگریدی گشتی ز خدا گشاده صد در چون صورت مصطفی فنا شد عالم بگرفت الله اکبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۳ نزدیک توام مرا مبین دور پهلوی منی مباش مهجور آن کس که بعید شد ز معمار کی گردد کارهاش معمور چشمی که ز چشم من طرب یافت شد روشن و غیب بین و مخمور هر دل که نسیم من بر او زد شد گلشن و گلستان پرنور بی من اگرت دهند شهدی یک شهد بود هزار زنبور بی من اگرت امیر سازند باشی بتر از هزار مأمور می های جهان اگر بنوشی بی من نشود مزاج محرور در برق چه نامه بر توان خواند آخر چه سپاه آید از مور خلقان برقند و یار خورشید بی گفت تو ظاهرست و مشهور خلقان مورند و ما سلیمان خاموش صبور باش و مستور

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۹ صد بار بگفتمت نگهدار در خشم و ستیزه پا میفشار بر چنگ وفا و مهربانی گر زخمه زنی بزن به هنجار دانی تو یقین و چون ندانی کز زخمه سخت بسکلد یار می بخش و مخسب کاین نه نیکوست ما خفته خراب و فتنه بیدار می گویم و می کنم نصیحت من خشک دماغ و گفت و تکرار می خندد بر نصیحت من آن چشم خمار یار خمار می گوید چشم او به تسخر خوش می گویی بگو دگربار از تو بترم اگر ننوشم پوشیده نصیحت تو طرار استیزه گرست و لاابالیست کی عشوه خورد حریف خون خوار خامش کن و از دیش مترسان کز باغ خداست این سمن زار خاموش که بی بهار سبزست بی سبلت مهر جان و آذار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۰ کی باشد اختری در اقطار در برج چنین مهی گرفتار آواره شده ز کفر و ایمان اقرار به پیش او چو انکار کس دید دلی که دل ندارد با جان فنا به تیغ جان دار من دیدم اگر کسی ندیدست زیرا که مرا نمود دیدار علم و عملم قبول او بس ای من ز جز این قبول بیزار گر خواب شبم ببست آن شه بخشید وصال و بخت بیدار این وصل به از هزار خوابست از خواب مکن تو یاد زنهار از گریه خود چه داند آن طفل کاندر دل ها چه دارد آثار می گرید بی خبر ولیکن صد چشمه شیر از او در اسرار بگری تو اگر اثر ندانی کز گریه تست خلد و انهار امشب کر و فر شهریاریش اندر ده ماست شاه و سالار نی خواب رها کند نه آرام آن صبح صفا و شیر کرار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۱ شب گشت ولیک پیش اغیار روزست شب من از رخ یار گر عالم جمله خار گیرد ماییم ز دوست غرق گلزار گر گشت جهان خراب و معمور مستست دل و خراب دلدار زیرا که خبر همه ملولیست این بی خبریست اصل اخبار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۲ نوریست میان شعر احمر از دیده و وهم و روح برتر خواهی خود را بدو بدوزی برخیز و حجاب نفس بردر آن روح لطیف صورتی شد با ابرو و چشم و رنگ اسمر بنمود خدای بی چگونه بر صورت مصطفی پیمبر آن صورت او فنای صورت وان نرگس او چو روز محشر هر گه که به خلق بنگریدی گشتی ز خدا گشاده صد در چون صورت مصطفی فنا شد عالم بگرفت الله اکبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۳ نزدیک توام مرا مبین دور پهلوی منی مباش مهجور آن کس که بعید شد ز معمار کی گردد کارهاش معمور چشمی که ز چشم من طرب یافت شد روشن و غیب بین و مخمور هر دل که نسیم من بر او زد شد گلشن و گلستان پرنور بی من اگرت دهند شهدی یک شهد بود هزار زنبور بی من اگرت امیر سازند باشی بتر از هزار مأمور می های جهان اگر بنوشی بی من نشود مزاج محرور در برق چه نامه بر توان خواند آخر چه سپاه آید از مور خلقان برقند و یار خورشید بی گفت تو ظاهرست و مشهور خلقان مورند و ما سلیمان خاموش صبور باش و مستور

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۴ ای یار شگرف در همه کار عیاره و عاشق تو عیار تو روز قیامتی که از تو زیر و زبرست شهر و بازار من زاری عاشقان چه گویم ای معشوقان ز عشق تو زار در روز اجل چو من بمیرم در گور مکن مرا نگهدار ور می خواهی که زنده گردیم ما را به نسیم وصل بسپار آخر تو کجا و ما کجاییم ای بی تو حیات و عیش بی کار از من رگ جان بریده بادا گر بی تو رگیم هست هشیار اندر ره تو دو صد کمین بود نزدیک نمود راه و هموار از گلشن روی تو شدم مست بنهادم مست پای بر خار رفتم سوی دانه تو چون مرغ پرخون دیدم جناح و منقار این طرفه که خوشترست زخمت از هر دانه که دارد انبار ای بی تو حرام زندگانی ای بی تو نگشته بخت بیدار خود بخت توی و زندگی تو باقی نامی و لاف و آزار ای کرده ز دل مرا فراموش آخر چه شود مرا به یاد آر یک بار چو رفت آب در جوی کی گردد چرخ طمع یک بار خامش که ستیزه می فزاید آن خواجه عشق را ز گفتار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۵ انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر سرمست زییم مست میریم هم مست دوان دوان به محشر گر خاک شویم وگر بریزیم ساقی با ماست بنده پرور خاکش خوش باد کوست عاشق خاکش ز شراب جان مخمر آن خاک شکوفه کرد یعنی مستیم از این سر و از آن سر مهتر چو خراب گشت و خوش شد خاکست خرابتر ز مهتر خاکی گشتی چو مست گشتی ملاح تو برکشید لنگر خود لنگر ما گسست کلی هر لوح جدا ز لوح دیگر از بند و ز غرقه بازرستند هر تخته کشتی است رهبر چون خوش نبود چنین خرابی بگشای دو چشم عقل و بنگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۶ انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر ماییم معاشران دولت هین بر کف ما نهید ساغر ای ساقی ماه روی زیبا ای جمله مراد تو میسر از روی تو تاب یافت خورشید وز بال تو برپرید جعفر ماییم بلای دی چشیده چون باغ ز زخم دی مزعفر بشنو ز بهار نو سقاهم در جام کن آن شراب احمر لوح دل را ز غم فروشوی ای شاه مطهر مطهر ای تو همه را ولی نعمت بر ما ز همه کسان فزونتر در سایه ات ای درخت طوبی ما راست سعادت مکرر بر عشق و جمال دوست وقفیم وز جمله کارها محرر بر هر که گزید خدمت تو شد منصب سلطنت مقرر آن کس که بود مرید خورشید چون نبود همچو مه منور مخمور شدند قوم و تشنه درده می و زین حدیث بگذر جان را بده از مزوره خویش تا نبود صحتش مزور یک قوم همی رسند مهمان امروز مقدم و مأخر ما گاو و شتر کنیم قربان از بهر قدوم هر برادر چه گاو که می سزد به قربان از بهر مبشر آن مبشر تو نیز شتردلی رها کن اشترواری فرست شکر شکر گفتم قدح نگفتم در نقل بود نبیذ مضمر ور این نکنی خموش گردم دانی چه کنم خموشی اندر

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۴ ای یار شگرف در همه کار عیاره و عاشق تو عیار تو روز قیامتی که از تو زیر و زبرست شهر و بازار من زاری عاشقان چه گویم ای معشوقان ز عشق تو زار در روز اجل چو من بمیرم در گور مکن مرا نگهدار ور می خواهی که زنده گردیم ما را به نسیم وصل بسپار آخر تو کجا و ما کجاییم ای بی تو حیات و عیش بی کار از من رگ جان بریده بادا گر بی تو رگیم هست هشیار اندر ره تو دو صد کمین بود نزدیک نمود راه و هموار از گلشن روی تو شدم مست بنهادم مست پای بر خار رفتم سوی دانه تو چون مرغ پرخون دیدم جناح و منقار این طرفه که خوشترست زخمت از هر دانه که دارد انبار ای بی تو حرام زندگانی ای بی تو نگشته بخت بیدار خود بخت توی و زندگی تو باقی نامی و لاف و آزار ای کرده ز دل مرا فراموش آخر چه شود مرا به یاد آر یک بار چو رفت آب در جوی کی گردد چرخ طمع یک بار خامش که ستیزه می فزاید آن خواجه عشق را ز گفتار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۵ انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر سرمست زییم مست میریم هم مست دوان دوان به محشر گر خاک شویم وگر بریزیم ساقی با ماست بنده پرور خاکش خوش باد کوست عاشق خاکش ز شراب جان مخمر آن خاک شکوفه کرد یعنی مستیم از این سر و از آن سر مهتر چو خراب گشت و خوش شد خاکست خرابتر ز مهتر خاکی گشتی چو مست گشتی ملاح تو برکشید لنگر خود لنگر ما گسست کلی هر لوح جدا ز لوح دیگر از بند و ز غرقه بازرستند هر تخته کشتی است رهبر چون خوش نبود چنین خرابی بگشای دو چشم عقل و بنگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۶ انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر ماییم معاشران دولت هین بر کف ما نهید ساغر ای ساقی ماه روی زیبا ای جمله مراد تو میسر از روی تو تاب یافت خورشید وز بال تو برپرید جعفر ماییم بلای دی چشیده چون باغ ز زخم دی مزعفر بشنو ز بهار نو سقاهم در جام کن آن شراب احمر لوح دل را ز غم فروشوی ای شاه مطهر مطهر ای تو همه را ولی نعمت بر ما ز همه کسان فزونتر در سایه ات ای درخت طوبی ما راست سعادت مکرر بر عشق و جمال دوست وقفیم وز جمله کارها محرر بر هر که گزید خدمت تو شد منصب سلطنت مقرر آن کس که بود مرید خورشید چون نبود همچو مه منور مخمور شدند قوم و تشنه درده می و زین حدیث بگذر جان را بده از مزوره خویش تا نبود صحتش مزور یک قوم همی رسند مهمان امروز مقدم و مأخر ما گاو و شتر کنیم قربان از بهر قدوم هر برادر چه گاو که می سزد به قربان از بهر مبشر آن مبشر تو نیز شتردلی رها کن اشترواری فرست شکر شکر گفتم قدح نگفتم در نقل بود نبیذ مضمر ور این نکنی خموش گردم دانی چه کنم خموشی اندر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۷ دارد درویش نوش دیگر و اندر سر و چشم هوش دیگر در وقت سماع صوفیان را از عرش رسد خروش دیگر تو صورت این سماع بشنو کایشان دارند گوش دیگر صد دیگ به جوش هست این جا دارد درویش جوش دیگر همزانوی آنک تش نبینی سرمست ز می فروش دیگر درویش ز دوش باز مست است غیر شب و روز دوش دیگر ماییم چو جان خموش و گویا حیران شده در خموش دیگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۸ آخر کی شود از آن لقا سیر آخر کی شود ز باغ ما سیر ای عدل تو کرده چرخ را سبز وی لطف تو کرده باغ را سیر رو بنمایید ای ظریفان کز جان خودیم بی شما سیر آن نقل هزارمن بریزید تا گردد هر کجا گدا سیر در بزم رضای تست نقلی وز وی دل و چشم انبیا سیر کی گردد سیر ماهی از آب کی گردد خلق از خدا سیر مشتاب مرو که کیمیایی تا مس بچرد ز کیمیا سیر خوانی دگرست غیر این خوان تا لوت خورند اولیا سیر تا ذوق جفاش دید جانم در عشق جفاست از وفا سیر کز ملکت سیر شد سلیمان و ایوب نگشت از بلا سیر چه مکر و چه نعل باژگونه ست خود گرسنه نادرست یا سیر خاموش کن و دغا رها کن آخر نشدی از این دغا سیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۹ گفتی که زیان کنی زیان گیر گفتی که تو ملحدی چنان گیر گفتی که تو روبهی نه ای شیر ما را سقط همه سگان گیر گفتی که ز دل خبر نداری ای مونس دل مرا زبان گیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۰ عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار وانگهان چون گازری از گازران درویشتر وانگهان چون آفتابی آفتاب هر دیار ناز گازر چون بدید آن آفتاب از لطف خود ابر پیش آورد اینک گازری با کار و بار گفت تا گازر نخندد من برون نایم ز ابر تا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار دسته دسته جامه های گازران از کار ماند تا پدید آید که گازر اختیارست اختیار هر کی باشد عاشق آن آفتاب از جان و دل سر ز خاک پای گازر برندارد زینهار گویم آن گازر که باشد شمس تبریزی و بس کز برای او برآید آفتاب از هر کنار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۱ عرض لشکر می دهد مر عاشقان را عشق یار زندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار عارض رخسار او چون عارض لشکر شدست زخم چشم و چشم زخم عاشقان را گوش دار آفتابا شرم دار از روی او در ابر رو ماه تابان از چنان رخ الحذار و الحذار چون به لشکرگاه عشق آیی دو دیده وام کن وانگهان از یک نظر آن وام ها را می گزار جز خمار باده جان چشم را تدبیر نیست باده جان از که گیری زان دو چشم پرخمار چون تو پای لنگ داری گو پر از خلخال باش گوش کر را سود نبود از هزاران گوشوار گر عصا را تو بدزدی از کف موسی چه سود بازوی حیدر بباید تا براند ذوالفقار دست عیسی را بگیر و سرمه چوب از وی مدزد تا ببینی کار دست و تا ببینی دست کار گر ندانی کرد آن سو زیرزیرک می نگر نی به چشم امتحانی بل به چشم اعتبار زانک آن سو در نوازش رحمتی جوشیده است شمس تبریزیش گویم یا جمال کردگار

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۷ دارد درویش نوش دیگر و اندر سر و چشم هوش دیگر در وقت سماع صوفیان را از عرش رسد خروش دیگر تو صورت این سماع بشنو کایشان دارند گوش دیگر صد دیگ به جوش هست این جا دارد درویش جوش دیگر همزانوی آنک تش نبینی سرمست ز می فروش دیگر درویش ز دوش باز مست است غیر شب و روز دوش دیگر ماییم چو جان خموش و گویا حیران شده در خموش دیگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۸ آخر کی شود از آن لقا سیر آخر کی شود ز باغ ما سیر ای عدل تو کرده چرخ را سبز وی لطف تو کرده باغ را سیر رو بنمایید ای ظریفان کز جان خودیم بی شما سیر آن نقل هزارمن بریزید تا گردد هر کجا گدا سیر در بزم رضای تست نقلی وز وی دل و چشم انبیا سیر کی گردد سیر ماهی از آب کی گردد خلق از خدا سیر مشتاب مرو که کیمیایی تا مس بچرد ز کیمیا سیر خوانی دگرست غیر این خوان تا لوت خورند اولیا سیر تا ذوق جفاش دید جانم در عشق جفاست از وفا سیر کز ملکت سیر شد سلیمان و ایوب نگشت از بلا سیر چه مکر و چه نعل باژگونه ست خود گرسنه نادرست یا سیر خاموش کن و دغا رها کن آخر نشدی از این دغا سیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۹ گفتی که زیان کنی زیان گیر گفتی که تو ملحدی چنان گیر گفتی که تو روبهی نه ای شیر ما را سقط همه سگان گیر گفتی که ز دل خبر نداری ای مونس دل مرا زبان گیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۰ عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار وانگهان چون گازری از گازران درویشتر وانگهان چون آفتابی آفتاب هر دیار ناز گازر چون بدید آن آفتاب از لطف خود ابر پیش آورد اینک گازری با کار و بار گفت تا گازر نخندد من برون نایم ز ابر تا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار دسته دسته جامه های گازران از کار ماند تا پدید آید که گازر اختیارست اختیار هر کی باشد عاشق آن آفتاب از جان و دل سر ز خاک پای گازر برندارد زینهار گویم آن گازر که باشد شمس تبریزی و بس کز برای او برآید آفتاب از هر کنار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۱ عرض لشکر می دهد مر عاشقان را عشق یار زندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار عارض رخسار او چون عارض لشکر شدست زخم چشم و چشم زخم عاشقان را گوش دار آفتابا شرم دار از روی او در ابر رو ماه تابان از چنان رخ الحذار و الحذار چون به لشکرگاه عشق آیی دو دیده وام کن وانگهان از یک نظر آن وام ها را می گزار جز خمار باده جان چشم را تدبیر نیست باده جان از که گیری زان دو چشم پرخمار چون تو پای لنگ داری گو پر از خلخال باش گوش کر را سود نبود از هزاران گوشوار گر عصا را تو بدزدی از کف موسی چه سود بازوی حیدر بباید تا براند ذوالفقار دست عیسی را بگیر و سرمه چوب از وی مدزد تا ببینی کار دست و تا ببینی دست کار گر ندانی کرد آن سو زیرزیرک می نگر نی به چشم امتحانی بل به چشم اعتبار زانک آن سو در نوازش رحمتی جوشیده است شمس تبریزیش گویم یا جمال کردگار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۲ چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر چون حدیث تو نباشد سر سر بشنیده گیر ای که در خوابت ندیده آدم و ذریتش از کی پرسم وصف حسنت از همه پرسیده گیر چون نباشم در وصالت ای ز بینایان نهان در بهشت و حور و دولت تا ابد باشیده گیر چون نبینم خشم و ناز شکرینت هر دمی بر سر شاهان معنی مر مرا نازیده گیر چونک ابر هجر تو ماه تو را پوشیده کرد صد هزاران در و گوهر بر سرم باریده گیر چونک مستان را نباشد شمع و شاهد روی تو صد هزاران خم باده هر طرف جوشیده گیر خضر بی من گر ببیند روی تو ای وای من ور نبیند آب حیوان هر دمش نوشیده گیر چون فنا خواهد شدن این ساحره دنیای دون تخت و بخت و گنج و عالم را به من بخشیده گیر در ازل جان های صدیقان نثار روی تو چونک رویت را نبینم خود نثاری چیده گیر این عزیز مصر جانم تا نبیند روی تو هر دو روزی یوسفی شکرلبی بخریده گیر ای خروشیده ز دردم سنگ و آهن دم به دم چون نجست از سنگ و آهن برق بخروشیده گیر یک شب این دیوانه را مهمان آن زنجیر کن ور بژولاند سر زلف تو را ژولیده گیر ور جهان در عشق تو بدگوی من شد باک نیست صد دروغ و افترا بر صادقی بافیده گیر با فراقت از دو عالم چون منم مظلومتر گر بنالد ظالم از مظلوم تو نالیده گیر چون نلافم شمس تبریز از سگان کوی تو بر سر شیران عالم مر مرا لافیده گیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۳ عزم رفتن کرده ای چون عمر شیرین یاد دار کرده ای اسب جدایی رغم ما زین یاد دار بر زمین و چرخ روید مر تو را یاران صاف لیک عهدی کرده ای با یار پیشین یاد دار کرده ام تقصیرها کان مر تو را کین آورد لیک شب های مرا ای یار بی کین یاد دار قرص مه را هر شبی چون بر سر بالین نهی آنک کردی زانوی ما را تو بالین یاد دار همچو فرهاد از هوایت کوه هجران می کنم ای تو را خسرو غلام و صد چو شیرین یاد دار بر لب دریای چشمم دیده ای صحرای عشق پر ز شاخ زعفران و پر ز نسرین یاد دار التماس آتشینم سوی گردون می رود جبرییل از عرش گوید یا رب آمین یاد دار شمس تبریزی از آن روزی که دیدم روی تو دین من شد عشق رویت مفخر دین یاد دار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۴ مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار برمدار اندر غزل جز پرده های شاهوار بندگانشان دلخوشان و بندگیشان بی نشان خوان هاشان بی خمیر و باده هاشان بی خمار دیده بینای مطلق در میان خلق و حق از همه خلقش گزیر و بر همه فرمان گزار همچو خور عالم فروز و همچو گردون سرفراز هم کلید هشت جنت هم برون از پنج و چار سجده آرد پیش ایشان بانماز و بی نماز پیش ایشان سبز گردد شوره خاک و سبزه زار

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۲ چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر چون حدیث تو نباشد سر سر بشنیده گیر ای که در خوابت ندیده آدم و ذریتش از کی پرسم وصف حسنت از همه پرسیده گیر چون نباشم در وصالت ای ز بینایان نهان در بهشت و حور و دولت تا ابد باشیده گیر چون نبینم خشم و ناز شکرینت هر دمی بر سر شاهان معنی مر مرا نازیده گیر چونک ابر هجر تو ماه تو را پوشیده کرد صد هزاران در و گوهر بر سرم باریده گیر چونک مستان را نباشد شمع و شاهد روی تو صد هزاران خم باده هر طرف جوشیده گیر خضر بی من گر ببیند روی تو ای وای من ور نبیند آب حیوان هر دمش نوشیده گیر چون فنا خواهد شدن این ساحره دنیای دون تخت و بخت و گنج و عالم را به من بخشیده گیر در ازل جان های صدیقان نثار روی تو چونک رویت را نبینم خود نثاری چیده گیر این عزیز مصر جانم تا نبیند روی تو هر دو روزی یوسفی شکرلبی بخریده گیر ای خروشیده ز دردم سنگ و آهن دم به دم چون نجست از سنگ و آهن برق بخروشیده گیر یک شب این دیوانه را مهمان آن زنجیر کن ور بژولاند سر زلف تو را ژولیده گیر ور جهان در عشق تو بدگوی من شد باک نیست صد دروغ و افترا بر صادقی بافیده گیر با فراقت از دو عالم چون منم مظلومتر گر بنالد ظالم از مظلوم تو نالیده گیر چون نلافم شمس تبریز از سگان کوی تو بر سر شیران عالم مر مرا لافیده گیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۳ عزم رفتن کرده ای چون عمر شیرین یاد دار کرده ای اسب جدایی رغم ما زین یاد دار بر زمین و چرخ روید مر تو را یاران صاف لیک عهدی کرده ای با یار پیشین یاد دار کرده ام تقصیرها کان مر تو را کین آورد لیک شب های مرا ای یار بی کین یاد دار قرص مه را هر شبی چون بر سر بالین نهی آنک کردی زانوی ما را تو بالین یاد دار همچو فرهاد از هوایت کوه هجران می کنم ای تو را خسرو غلام و صد چو شیرین یاد دار بر لب دریای چشمم دیده ای صحرای عشق پر ز شاخ زعفران و پر ز نسرین یاد دار التماس آتشینم سوی گردون می رود جبرییل از عرش گوید یا رب آمین یاد دار شمس تبریزی از آن روزی که دیدم روی تو دین من شد عشق رویت مفخر دین یاد دار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۴ مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار برمدار اندر غزل جز پرده های شاهوار بندگانشان دلخوشان و بندگیشان بی نشان خوان هاشان بی خمیر و باده هاشان بی خمار دیده بینای مطلق در میان خلق و حق از همه خلقش گزیر و بر همه فرمان گزار همچو خور عالم فروز و همچو گردون سرفراز هم کلید هشت جنت هم برون از پنج و چار سجده آرد پیش ایشان بانماز و بی نماز پیش ایشان سبز گردد شوره خاک و سبزه زار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۵ یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار او همه لطفست جمله یا ربش پاینده دار ای بسی حق ها که دارد بر شب تاریک ماه ای خدای روز و شب تو بر شبش پاینده دار هست منزل های خوش مر روح را از مذهبش ای خدایا روح را بر مذهبش پاینده دار طفل جان در مکتبش استاد استادان شدست ای خدا این طفل را در مکتبش پاینده دار لشکر دین را ز شاهم شمس تبریزی ضیاست ای خدایا تا ابد بر موکبش پاینده دار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۶ مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار روح بخش هر قران و آفتاب هر دیار این جهان و آن جهان هر دو غلام امر تو گر نخواهی برهمش زن ور همی خواهی بدار تابشی از آفتاب فقر بر هستی بتاب فارغ آور جملگان را از بهشت و خوف نار وارهان مر فاخران فقر را از ننگ جان در ره نقاش بشکن جمله این نقش و نگار قهرمانی را که خون صد هزاران ریخته ست ز آتش اقبال سرمد دود از جانش برآر آن کسی دریابد این اسرار لطفت را که او بی وجود خود برآید محو فقر از عین کار بی کراهت محو گردد جان اگر بیند که او چون زر سرخست خندان دل درون آن شرار ای که تو از اصل کان زر و گوهر بوده ای پس تو را از کیمیاهای جهان ننگست و عار جسم خاک از شمس تبریزی چو کلی کیمیاست تابش آن کیمیا را بر مس ایشان گمار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۷ سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشت رحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر من رها کردم جگر را هرچ خواهد گو بشو بر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر بنده ساقی عشقم مست آن دردی درد گوشه ای سرمست خفتم فارغم از خیر و شر گر بیاید غم بگویم آنک غم می خورد رفت رو به بازار و ربابی از برای من بخر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۸ نیشکر باید که بندد پیش آن لب ها کمر خسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر بلک دریاییست عشق و موج رحمت می زند ابر بفرستد به دوران و به نزدیکان گهر صد سلام و بندگی ای جان از این مستان بخوان جام زرین پیش آر و سیم بر ای سیمبر پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکست آب آنی که ندارد هیچ آبی بر جگر پخته شد نان دلی کز تف عشق تو بسوخت شد زبردست ابد آن کز تو شد زیر و زبر زان سر مستانش رست از خنجر قصاب مرگ که نبودند اندر این سودا چو ساطوری دوسر می بیار ای عشق بهر جان فرزندان خویش محو کن اندیشه ها را زان شراب چون شرر دی بدادی آنچ دادی جمع را ای میر داد بخش امروزینه کو ای هر دمی بخشنده تر بس کن و پرده دگر زن تا نگردد کس ملول می پر از باغی به باغی این چنین کن پر شکر

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۵ یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار او همه لطفست جمله یا ربش پاینده دار ای بسی حق ها که دارد بر شب تاریک ماه ای خدای روز و شب تو بر شبش پاینده دار هست منزل های خوش مر روح را از مذهبش ای خدایا روح را بر مذهبش پاینده دار طفل جان در مکتبش استاد استادان شدست ای خدا این طفل را در مکتبش پاینده دار لشکر دین را ز شاهم شمس تبریزی ضیاست ای خدایا تا ابد بر موکبش پاینده دار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۶ مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار روح بخش هر قران و آفتاب هر دیار این جهان و آن جهان هر دو غلام امر تو گر نخواهی برهمش زن ور همی خواهی بدار تابشی از آفتاب فقر بر هستی بتاب فارغ آور جملگان را از بهشت و خوف نار وارهان مر فاخران فقر را از ننگ جان در ره نقاش بشکن جمله این نقش و نگار قهرمانی را که خون صد هزاران ریخته ست ز آتش اقبال سرمد دود از جانش برآر آن کسی دریابد این اسرار لطفت را که او بی وجود خود برآید محو فقر از عین کار بی کراهت محو گردد جان اگر بیند که او چون زر سرخست خندان دل درون آن شرار ای که تو از اصل کان زر و گوهر بوده ای پس تو را از کیمیاهای جهان ننگست و عار جسم خاک از شمس تبریزی چو کلی کیمیاست تابش آن کیمیا را بر مس ایشان گمار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۷ سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشت رحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر من رها کردم جگر را هرچ خواهد گو بشو بر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر بنده ساقی عشقم مست آن دردی درد گوشه ای سرمست خفتم فارغم از خیر و شر گر بیاید غم بگویم آنک غم می خورد رفت رو به بازار و ربابی از برای من بخر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۸ نیشکر باید که بندد پیش آن لب ها کمر خسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر بلک دریاییست عشق و موج رحمت می زند ابر بفرستد به دوران و به نزدیکان گهر صد سلام و بندگی ای جان از این مستان بخوان جام زرین پیش آر و سیم بر ای سیمبر پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکست آب آنی که ندارد هیچ آبی بر جگر پخته شد نان دلی کز تف عشق تو بسوخت شد زبردست ابد آن کز تو شد زیر و زبر زان سر مستانش رست از خنجر قصاب مرگ که نبودند اندر این سودا چو ساطوری دوسر می بیار ای عشق بهر جان فرزندان خویش محو کن اندیشه ها را زان شراب چون شرر دی بدادی آنچ دادی جمع را ای میر داد بخش امروزینه کو ای هر دمی بخشنده تر بس کن و پرده دگر زن تا نگردد کس ملول می پر از باغی به باغی این چنین کن پر شکر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۹ در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر گر سماع منکران اندر نگیرد گو مگیر قسمت حقست قومی در میان آفتاب پای کوبانند و قومی در میان زمهریر قسمت حقست قومی در میان آب شور تلخ و غمگینند و قومی در میان شهد و شیر نوبت الفقر فخری تا قیامت می زنند تو که داری می خور و می ده شب و روز ای فقیر فقر را در نور یزدان جو مجو اندر پلاس هر برهنه مرد بودی مرد بودی نیز سیر بانگ مرغان می رسد بر می فشانی پر و بال لیک اگر خواهی بپری پای را برکش ز قیر عقل تو دربند جان و طبع تو دربند نان مغزها اندر خمار و دست ها اندر خمیر عارفا گر کاهلی آمد قران کاهلان جاء نصرالله آمد ابشروا جاء البشیر گرمی خود را دگر جا خرج کردی ای جوان هر کی آن جا گرم باشد این طرف باشد زحیر گرمیی با سردیی و سردیی با گرمیی چونک آن جا گرم بودی سردی این جا ناگزیر لیک نومیدی رها کن گرمی حق بی حدست پیش این خورشید گرمی ذره ای باشد سعیر همچو مغناطیس می کش طالبان را بی زبان بس بود بسیار گفتی ای نذیر بی نظیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۰ گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر بی رقیبش دادمی من بوسه هایی سیر سیر بس خطاها کرده ام دزدیده لیکن آرزوست با لب ترک خطا روزی خطایی سیر سیر تا یکی عشرت ببیند چرخ کاو هرگز ندید عشرت کدبانوی با کدخدایی سیر سیر یک به یک بیگانگان را از میان بیرون کنید تا کنارم گیرد آن دم آشنایی سیر سیر دست او گیرم به میدان اندرآیم پای کوب می زنم زان دست با او دست و پایی سیر سیر ای خوشا روزی که بگشاید قبا را بند بند تا کشم او را برهنه بی قبایی سیر سیر در فراق شمس تبریزی از آن کاهید تن تا فزاید جان ها را جان فزایی سیر سیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۱ معده را پر کرده ای دوش از خمیر و از فطیر خواب آمد چشم پر شد کآنچ می جستی بگیر بعد پرخوردن چه آید خواب غفلت یا حدث یار بادنجان چه باشد سرکه باشد یا که سیر سوز اگر از روح خواهی خواجه کم کن لقمه را گوز اگر مفتوح خواهی کاسه را در پیش گیر ای خدا جان را پذیرا کن ز رزق پاک خویش تا نماند چون سگان مردار هر لقمه پذیر وقت روزه از میان دل برآید ناله زار بعد خوردن از ره زیرین گشاید پرده زیر

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۹ در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر گر سماع منکران اندر نگیرد گو مگیر قسمت حقست قومی در میان آفتاب پای کوبانند و قومی در میان زمهریر قسمت حقست قومی در میان آب شور تلخ و غمگینند و قومی در میان شهد و شیر نوبت الفقر فخری تا قیامت می زنند تو که داری می خور و می ده شب و روز ای فقیر فقر را در نور یزدان جو مجو اندر پلاس هر برهنه مرد بودی مرد بودی نیز سیر بانگ مرغان می رسد بر می فشانی پر و بال لیک اگر خواهی بپری پای را برکش ز قیر عقل تو دربند جان و طبع تو دربند نان مغزها اندر خمار و دست ها اندر خمیر عارفا گر کاهلی آمد قران کاهلان جاء نصرالله آمد ابشروا جاء البشیر گرمی خود را دگر جا خرج کردی ای جوان هر کی آن جا گرم باشد این طرف باشد زحیر گرمیی با سردیی و سردیی با گرمیی چونک آن جا گرم بودی سردی این جا ناگزیر لیک نومیدی رها کن گرمی حق بی حدست پیش این خورشید گرمی ذره ای باشد سعیر همچو مغناطیس می کش طالبان را بی زبان بس بود بسیار گفتی ای نذیر بی نظیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۰ گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر بی رقیبش دادمی من بوسه هایی سیر سیر بس خطاها کرده ام دزدیده لیکن آرزوست با لب ترک خطا روزی خطایی سیر سیر تا یکی عشرت ببیند چرخ کاو هرگز ندید عشرت کدبانوی با کدخدایی سیر سیر یک به یک بیگانگان را از میان بیرون کنید تا کنارم گیرد آن دم آشنایی سیر سیر دست او گیرم به میدان اندرآیم پای کوب می زنم زان دست با او دست و پایی سیر سیر ای خوشا روزی که بگشاید قبا را بند بند تا کشم او را برهنه بی قبایی سیر سیر در فراق شمس تبریزی از آن کاهید تن تا فزاید جان ها را جان فزایی سیر سیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۱ معده را پر کرده ای دوش از خمیر و از فطیر خواب آمد چشم پر شد کآنچ می جستی بگیر بعد پرخوردن چه آید خواب غفلت یا حدث یار بادنجان چه باشد سرکه باشد یا که سیر سوز اگر از روح خواهی خواجه کم کن لقمه را گوز اگر مفتوح خواهی کاسه را در پیش گیر ای خدا جان را پذیرا کن ز رزق پاک خویش تا نماند چون سگان مردار هر لقمه پذیر وقت روزه از میان دل برآید ناله زار بعد خوردن از ره زیرین گشاید پرده زیر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۲ گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر ور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر سردهم این دم توی می بی محابا می خورم گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر گر بگوید هوشیاری زرق را پرورده ای با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویش صورتم امروز و فردایی ست او را مرده گیر از خدا دریا همی خواهی و مار خشکی یی چون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیر غوره افشاری و گویی من ریاضت می کنم چونک میخواره نه ای رو شیره افشرده گیر صوفیان صاف را گویی که دردی خورده اند صوفیان را صاف می دارد تو بستان درده گیر هر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درخت گرچه او تازه ست و خندان هم کنون پژمرده گیر شمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیست چونک بی تو شب بود استاره ها بشمرده گیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۳ خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار خوی من کی خوش شود بی روی خوبت ای نگار بی تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار بی تو بی عقلم ملولم هر چه گویم کژ بود من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار آب بد را چیست درمان باز در جیحون شدن خوی بد را چیست درمان بازدیدن روی یار آب جان محبوس می بینم در این گرداب تن خاک را بر می کنم تا ره کنم سوی بحار شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی تا فغان بر ناورد از حسرتش اومیدوار چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۴ گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار بانگ خیزاخیز آمد در عدم این الفرار صد هزاران شعله بر در صد هزاران مشعله کیست بر در کیست بر در هم منم این الفرار از درون نی آن منم گویان که بر در کیست آن هم منم بر در که حلقه می زنم این الفرار هر که پندارد دو نیمم پس دو نیمش کرد قهر ور یکی ام پس هم آب و روغنم این الفرار چون یکی باشم که زلفم صد هزاران ظلمتست چون دو باشم چونک ماه روشنم این الفرار گرد خانه چند جویی تو مرا چون کاله دزد بنگر این دزدی که شد بر روزنم این الفرار زین قفس سر را ز هر سوراخ بیرون می کنم سوی وصلت پر خود را می کنم این الفرار در درون این قفس تن در سر سودا گداخت وز قفس بیرون به هر دم گردنم این الفرار بی می از شمس الحق تبریز مست گفتنم طوطیم یا بلبلم یا سوسنم این الفرار

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۲ گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر ور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر سردهم این دم توی می بی محابا می خورم گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر گر بگوید هوشیاری زرق را پرورده ای با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویش صورتم امروز و فردایی ست او را مرده گیر از خدا دریا همی خواهی و مار خشکی یی چون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیر غوره افشاری و گویی من ریاضت می کنم چونک میخواره نه ای رو شیره افشرده گیر صوفیان صاف را گویی که دردی خورده اند صوفیان را صاف می دارد تو بستان درده گیر هر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درخت گرچه او تازه ست و خندان هم کنون پژمرده گیر شمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیست چونک بی تو شب بود استاره ها بشمرده گیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۳ خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار خوی من کی خوش شود بی روی خوبت ای نگار بی تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار بی تو بی عقلم ملولم هر چه گویم کژ بود من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار آب بد را چیست درمان باز در جیحون شدن خوی بد را چیست درمان بازدیدن روی یار آب جان محبوس می بینم در این گرداب تن خاک را بر می کنم تا ره کنم سوی بحار شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی تا فغان بر ناورد از حسرتش اومیدوار چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۴ گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار بانگ خیزاخیز آمد در عدم این الفرار صد هزاران شعله بر در صد هزاران مشعله کیست بر در کیست بر در هم منم این الفرار از درون نی آن منم گویان که بر در کیست آن هم منم بر در که حلقه می زنم این الفرار هر که پندارد دو نیمم پس دو نیمش کرد قهر ور یکی ام پس هم آب و روغنم این الفرار چون یکی باشم که زلفم صد هزاران ظلمتست چون دو باشم چونک ماه روشنم این الفرار گرد خانه چند جویی تو مرا چون کاله دزد بنگر این دزدی که شد بر روزنم این الفرار زین قفس سر را ز هر سوراخ بیرون می کنم سوی وصلت پر خود را می کنم این الفرار در درون این قفس تن در سر سودا گداخت وز قفس بیرون به هر دم گردنم این الفرار بی می از شمس الحق تبریز مست گفتنم طوطیم یا بلبلم یا سوسنم این الفرار

%0
10 Bölüm