Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۳ قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش بدان هاروت و ماروتت لجوجان را به بابل کش سلیمانا بدان خاتم که ختم جمله خوبانی همه دیوان و پریان را به قهر اندر سلاسل کش برای جن و انسان را گشادی گنج احسان را مثال نحن اعطیناک بر محروم سایل کش جسد را کن به جان روشن حسد را بیخ و بن برکن نظر را بر مشارق زن خرد را در مسایل کش چو لب الحمد برخواند دهش نقل و می بی حد چو برخواند و لا الضالین تو او را در دلایل کش سوی تو جان چو بشتابد دهش شمعی که ره یابد چو خورشید تو را جوید چو ماهش در منازل کش شراب کاس کیکاووس ده مخمور عاشق را دقیقه دانی و فن را به پیش فکر عاقل کش به اقبال عنایاتت بکش جان را و قابل کن قبول و خلعت خود را به سوی نفس قابل کش اسیر درد و حسرت را بده پیغام لاتأسوا قتول عشق حسنت را از این مقتل به قاتل کش اگر کافردلست این تن شهادت عرضه کن بر وی وگر بی حاصلست این جان چه باشد توش به حاصل کش کنش زنده وگر نکنی مسیحا را تو نایب کن تو وصلش ده وگر ندهی به فضلش سوی فاضل کش زمین لرزید ای خاکی چو دید آن قدس و آن پاکی اذا ما زلزلت برخوان نظر را در زلازل کش تمامش کن هلا حالی که شاه حالی و قالی کسی که قول پیش آرد خطی بر قول و قایل کش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۴ پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش الا ای شحنه خوبی ز لعل تو بسی گوهر بدزدیدست جان من برنجانش برنجانش گر ایمان آورد جانی به غیر کافر زلفت بزن از آتش شوقت تو اندر کفر و ایمانش پریشان باد زلف او که تا پنهان شود رویش که تا تنها مرا باشد پریشانی ز پنهانش منم در عشق بی برگی که اندر باغ عشق او چو گل پاره کنم جامه ز سودای گلستانش در آن گل های رخسارش همی غلطید روزی دل بگفتم چیست این گفتا همی غلطم در احسانش یکی خطی نویسم من ز حال خود بر آن عارض که تا برخواند آن عارض که استادست خط خوانش ولیکن سخت می ترسم از آن زلف سیه کاوش که بس دل در رسن بستست آن هندو ز بهتانش به چاه آن ذقن بنگر مترس ای دل ز افتادن که هر دل کان رسن بیند چنان چاهست زندانش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۳ قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش بدان هاروت و ماروتت لجوجان را به بابل کش سلیمانا بدان خاتم که ختم جمله خوبانی همه دیوان و پریان را به قهر اندر سلاسل کش برای جن و انسان را گشادی گنج احسان را مثال نحن اعطیناک بر محروم سایل کش جسد را کن به جان روشن حسد را بیخ و بن برکن نظر را بر مشارق زن خرد را در مسایل کش چو لب الحمد برخواند دهش نقل و می بی حد چو برخواند و لا الضالین تو او را در دلایل کش سوی تو جان چو بشتابد دهش شمعی که ره یابد چو خورشید تو را جوید چو ماهش در منازل کش شراب کاس کیکاووس ده مخمور عاشق را دقیقه دانی و فن را به پیش فکر عاقل کش به اقبال عنایاتت بکش جان را و قابل کن قبول و خلعت خود را به سوی نفس قابل کش اسیر درد و حسرت را بده پیغام لاتأسوا قتول عشق حسنت را از این مقتل به قاتل کش اگر کافردلست این تن شهادت عرضه کن بر وی وگر بی حاصلست این جان چه باشد توش به حاصل کش کنش زنده وگر نکنی مسیحا را تو نایب کن تو وصلش ده وگر ندهی به فضلش سوی فاضل کش زمین لرزید ای خاکی چو دید آن قدس و آن پاکی اذا ما زلزلت برخوان نظر را در زلازل کش تمامش کن هلا حالی که شاه حالی و قالی کسی که قول پیش آرد خطی بر قول و قایل کش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۴ پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش الا ای شحنه خوبی ز لعل تو بسی گوهر بدزدیدست جان من برنجانش برنجانش گر ایمان آورد جانی به غیر کافر زلفت بزن از آتش شوقت تو اندر کفر و ایمانش پریشان باد زلف او که تا پنهان شود رویش که تا تنها مرا باشد پریشانی ز پنهانش منم در عشق بی برگی که اندر باغ عشق او چو گل پاره کنم جامه ز سودای گلستانش در آن گل های رخسارش همی غلطید روزی دل بگفتم چیست این گفتا همی غلطم در احسانش یکی خطی نویسم من ز حال خود بر آن عارض که تا برخواند آن عارض که استادست خط خوانش ولیکن سخت می ترسم از آن زلف سیه کاوش که بس دل در رسن بستست آن هندو ز بهتانش به چاه آن ذقن بنگر مترس ای دل ز افتادن که هر دل کان رسن بیند چنان چاهست زندانش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۵ ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایش همه مهرست و دلداری همه عیش است و آسایش هر آنچ از فقر کار آید به باغ جان به بار آید به ما از شهریار آید و باقی جمله آرایش همه دیدست در راهش همه صدرست درگاهش وگر تن هست در کاهش ببین جان را تو افزایش ببین تو لطف پاکی را امیر سهمناکی را که او یک مشت خاکی را کند در لامکان جایش بسی کوران و ره شینان از او گشتند ره بینان بسی جان های غمگینان چو طوطی شد شکرخایش بسی زخمست بی دشنه ز پنج و چار وز شش نه ز عشق آتش تشنه که جز خون نیست سقایش زهی شیرین که می سوزم چو از شمعش برافروزم زهی شادی امروزم ز دولت های فردایش چرا من خاکی و پستم ازیرا عاشق و مستم چرا من جمله جانستم ز عشق جسم فرسایش به پیش عاشقان صف صف برآورده به حاجب کف ز زخم اوست دل چون دف دهان از ناله سرنایش از او چونست این دل چون کز او غرقست ره ره خون وز او غوغاست در گردون و ناله جان ز هیهایش دلا تا چند پرهیزی بگو تو شمس تبریزی بنه سر تو ز سرتیزی برای فخر بر پایش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۶ آن یار ترش رو را این سوی کشانیدش زین ساغر خندان رو جامی بچشانیدش زین باده نخوردست او زان بارد و سردست او با این همه بدهیدش جامی بپزانیدش او سرکه چرا آرد غوره ز چه افشارد زان زهر همی بارد تا جمله بدانیدش آن باده انگوری نفزاید جز کوری پهلوی چنین باده بالله منشانیدش باشد بودش سکته در گور نباید کرد زین آب خضر یک کف در حلق چکانیدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۷ رویش خوش و مویش خوش و آن طره جعد ینش صد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد شیرین تر و نادر تر ز آن شیوه پیشینش آن طره پرچین را چون باد بشوراند صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش بر روی و قفا ی مه سیلی زده حسن او بر دبدبه قارون تسخر زده مسکین ش آن ماه که می خندد در شرح نمی گنجد ای چشم و چراغ من دم درکش و می بینش صد چرخ همی گردد بر آب حیات او صد کوه کمر بندد در خدمت تمکین ش گولی مگر ای لولی این جا به چه می لولی رو صید و تماشا کن در شاهی شاهین ش گر اسب ندارد جان پیشش برود لنگان بنشاند آن فارس جان را سپس زینش ور پای ندارد هم سر بندد و سر بنهد مانند طبیب آید آن شاه به بالین ش عشق ست یکی جانی دررفته به صد صورت دیوانه شدم باری من در فن و آیین ش حسن و نمک نادر در صورت عشق آمد تا حسن و سکون یابد جان از پی تسکین ش بر طالع ماه خود تقویم عجب بست او تقویم طلب می کن در سوره والتین ش خورشید به تیغ خود آن را که کشد ای جان از تابش خود سازد تجهیز ش و تکفین ش فرهاد هوای او رفته ست به که کندن تا لعل شود مرمر از ضربت میتین ش من بس کنم ای مطرب بر پرده بگو این را بشنو ز پس پرده کر و فر تحسین ش خامش که به پیش آمد جوزینه و لوزینه لوزینه دعا گوید حلوا کند آمین ش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۵ ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایش همه مهرست و دلداری همه عیش است و آسایش هر آنچ از فقر کار آید به باغ جان به بار آید به ما از شهریار آید و باقی جمله آرایش همه دیدست در راهش همه صدرست درگاهش وگر تن هست در کاهش ببین جان را تو افزایش ببین تو لطف پاکی را امیر سهمناکی را که او یک مشت خاکی را کند در لامکان جایش بسی کوران و ره شینان از او گشتند ره بینان بسی جان های غمگینان چو طوطی شد شکرخایش بسی زخمست بی دشنه ز پنج و چار وز شش نه ز عشق آتش تشنه که جز خون نیست سقایش زهی شیرین که می سوزم چو از شمعش برافروزم زهی شادی امروزم ز دولت های فردایش چرا من خاکی و پستم ازیرا عاشق و مستم چرا من جمله جانستم ز عشق جسم فرسایش به پیش عاشقان صف صف برآورده به حاجب کف ز زخم اوست دل چون دف دهان از ناله سرنایش از او چونست این دل چون کز او غرقست ره ره خون وز او غوغاست در گردون و ناله جان ز هیهایش دلا تا چند پرهیزی بگو تو شمس تبریزی بنه سر تو ز سرتیزی برای فخر بر پایش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۶ آن یار ترش رو را این سوی کشانیدش زین ساغر خندان رو جامی بچشانیدش زین باده نخوردست او زان بارد و سردست او با این همه بدهیدش جامی بپزانیدش او سرکه چرا آرد غوره ز چه افشارد زان زهر همی بارد تا جمله بدانیدش آن باده انگوری نفزاید جز کوری پهلوی چنین باده بالله منشانیدش باشد بودش سکته در گور نباید کرد زین آب خضر یک کف در حلق چکانیدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۷ رویش خوش و مویش خوش و آن طره جعد ینش صد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد شیرین تر و نادر تر ز آن شیوه پیشینش آن طره پرچین را چون باد بشوراند صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش بر روی و قفا ی مه سیلی زده حسن او بر دبدبه قارون تسخر زده مسکین ش آن ماه که می خندد در شرح نمی گنجد ای چشم و چراغ من دم درکش و می بینش صد چرخ همی گردد بر آب حیات او صد کوه کمر بندد در خدمت تمکین ش گولی مگر ای لولی این جا به چه می لولی رو صید و تماشا کن در شاهی شاهین ش گر اسب ندارد جان پیشش برود لنگان بنشاند آن فارس جان را سپس زینش ور پای ندارد هم سر بندد و سر بنهد مانند طبیب آید آن شاه به بالین ش عشق ست یکی جانی دررفته به صد صورت دیوانه شدم باری من در فن و آیین ش حسن و نمک نادر در صورت عشق آمد تا حسن و سکون یابد جان از پی تسکین ش بر طالع ماه خود تقویم عجب بست او تقویم طلب می کن در سوره والتین ش خورشید به تیغ خود آن را که کشد ای جان از تابش خود سازد تجهیز ش و تکفین ش فرهاد هوای او رفته ست به که کندن تا لعل شود مرمر از ضربت میتین ش من بس کنم ای مطرب بر پرده بگو این را بشنو ز پس پرده کر و فر تحسین ش خامش که به پیش آمد جوزینه و لوزینه لوزینه دعا گوید حلوا کند آمین ش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۸ ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش ای خسرو و ای شیرین ای نقش و خیالت خوش ای چهره تو مه وش آب است و در او آتش هم آتش تو نادر هم آب زلالت خوش ای صورت لطف حق نقش تو خوش است الحق ای نقش تو روحانی وی نور جلالت خوش ای مستی هوش آخر در مهر بجوش آخر در وصل بکوش آخر ای صبح وصالت خوش ای روز ز روی تو شب سایه موی تو چون ماه برآ امشب ای طالع و فالت خوش گر لطف و وصال آری ور جور و محال آری آمیخته ای با جان ای جور و محالت خوش دل گفت مرا روزی سالی گذرد زان مه جان گفت به گوش دل کای دل مه و سالت خوش تبریز بگو آخر با غمزه شمس الدین کای فتنه جادویان ای سحر حلالت خوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۹ زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش بس مشک نهان دارد زنهار بشوریدش در شام دو زلف او صد صبح نهان بیشست هر لحظه و هر ساعت صد بار بشوریدش آن دولت عالم را وان جنت خرم را کز وی شکفد در جان گلزار بشوریدش آن باده همی جوشد وز خلق همی پوشد تا روی شود از وی خمار بشوریدش چشم و دل مریم شد روشن از آن خرما نخلیست از آن خرما پربار بشوریدش گم گشت دل مسکین اندر خم زلف او باشد که بدید آید بسیار بشوریدش شمس الحق تبریزی در عشق مسیح آمد هر کس که از او دارد زنار بشوریدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۰ جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش صحت به چه دریابد بیمار به آمیزش هر چند به بر گیری او را نبود سیری دانی به چه بنشیند این بار به آمیزش آن تشنه ده روزه کی به شود از کوزه الا که کند آبش خوش خوار به آمیزش در وصل تو می جوید وز شرم نمی گوید کامسال طرب خواهد چون پار به آمیزش کاری که کند بنده تقدیر زند خنده کای خفته بجو آخر این کار به آمیزش زیرا که به آمیزش یک خشت شود قصری زیرا که شود جامه یک تار به آمیزش اندر چمن عشقت شمس الحق تبریزی صد گلشن و گل گردد یک خار به آمیزش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۱ وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش جمشید تو را چاکر خورشید تو را مفرش بخرام بیا کاین دم والله که نمی گنجد نی میوه و نی شیوه نی چرخ و مه و مه وش جز ما و تو و جامی دریا کف خوش نامی چون دیگ مجوش از غم چون ریگ بیا درکش زان سوی چو بگذشتم شش پنج زنش گشتم یا رب که چه ها دارد زان جانب پنج و شش ناساخته افتادم در دام تو ای خوش دم ای باده در باده ای آتش در آتش نی بس کن و نی بس کن خود را همه اخرس کن کاین نیست قرایاتی کش فهم کند اخفش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۸ ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش ای خسرو و ای شیرین ای نقش و خیالت خوش ای چهره تو مه وش آب است و در او آتش هم آتش تو نادر هم آب زلالت خوش ای صورت لطف حق نقش تو خوش است الحق ای نقش تو روحانی وی نور جلالت خوش ای مستی هوش آخر در مهر بجوش آخر در وصل بکوش آخر ای صبح وصالت خوش ای روز ز روی تو شب سایه موی تو چون ماه برآ امشب ای طالع و فالت خوش گر لطف و وصال آری ور جور و محال آری آمیخته ای با جان ای جور و محالت خوش دل گفت مرا روزی سالی گذرد زان مه جان گفت به گوش دل کای دل مه و سالت خوش تبریز بگو آخر با غمزه شمس الدین کای فتنه جادویان ای سحر حلالت خوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۹ زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش بس مشک نهان دارد زنهار بشوریدش در شام دو زلف او صد صبح نهان بیشست هر لحظه و هر ساعت صد بار بشوریدش آن دولت عالم را وان جنت خرم را کز وی شکفد در جان گلزار بشوریدش آن باده همی جوشد وز خلق همی پوشد تا روی شود از وی خمار بشوریدش چشم و دل مریم شد روشن از آن خرما نخلیست از آن خرما پربار بشوریدش گم گشت دل مسکین اندر خم زلف او باشد که بدید آید بسیار بشوریدش شمس الحق تبریزی در عشق مسیح آمد هر کس که از او دارد زنار بشوریدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۰ جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش صحت به چه دریابد بیمار به آمیزش هر چند به بر گیری او را نبود سیری دانی به چه بنشیند این بار به آمیزش آن تشنه ده روزه کی به شود از کوزه الا که کند آبش خوش خوار به آمیزش در وصل تو می جوید وز شرم نمی گوید کامسال طرب خواهد چون پار به آمیزش کاری که کند بنده تقدیر زند خنده کای خفته بجو آخر این کار به آمیزش زیرا که به آمیزش یک خشت شود قصری زیرا که شود جامه یک تار به آمیزش اندر چمن عشقت شمس الحق تبریزی صد گلشن و گل گردد یک خار به آمیزش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۱ وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش جمشید تو را چاکر خورشید تو را مفرش بخرام بیا کاین دم والله که نمی گنجد نی میوه و نی شیوه نی چرخ و مه و مه وش جز ما و تو و جامی دریا کف خوش نامی چون دیگ مجوش از غم چون ریگ بیا درکش زان سوی چو بگذشتم شش پنج زنش گشتم یا رب که چه ها دارد زان جانب پنج و شش ناساخته افتادم در دام تو ای خوش دم ای باده در باده ای آتش در آتش نی بس کن و نی بس کن خود را همه اخرس کن کاین نیست قرایاتی کش فهم کند اخفش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۲ هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش با زهره درآ گویان در حلقه مستانش هر جان که بود محرم بیدار کنش آن دم وان کو نبود محرم تا حشر بخسبانش می گو سخنش بسته در گوش دل آهسته تا کفر به پیش آرد صد گوهر ایمانش یک برق ز عشق شه بر چرخ زند ناگه آتش فتد اندر مه برهم زند ارکانش آن جا که عنایت ها بخشید ولایت ها آن جا چه زند کوشش آن جا چه بود دانش آن جا که نظر باشد هر کار چو زر باشد بی دست برد چوگان هر گوی ز میدانش شمس الحق تبریزی کو هر دل بی دل را می آرد و می آرد تا حضرت سلطانش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۳ درون ظلمتی می جو صفاتش که باشد نور و ظلمت محو ذاتش در آن ظلمت رسی در آب حیوان نه در هر ظلمتست آب حیاتش بسی دل ها رسد آن جا چو برقی ولی مشکل بود آن جا ثباتش خنک آن بیدق فرخ رخی را که هر دم می رساند شه به ماتش بسی دل ها چو شکر شد شکسته نگشته صاف و نابسته نباتش بپوشیده ز خود تشریف فقرش هم از یاقوت خود داده زکاتش اگر رویش به قبله می نبینی درون کعبه شد جای صلاتش شب قدرست او دریاب او را امان یابی چو برخوانی براتش ز هجران خداوند شمس تبریز شده نالان حیاتش از مماتش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۴ قضا آمد شنو طبل نفیرش نفیرش تلختر یا زخم تیرش چو دایه این جهان پستان سیه کرد گلوگیر آمدت چون شهد شیرش خنک طفلی که دندان خرد یافت رهد زین دایه و شیر و زحیرش بشارت های غیبی شد غذااش ز شیرش وارهانید از بشیرش چو هر دم می رسد تلقین عشقش چه غم دارد ز منکر یا نکیرش چو آن خورشید بر وی سایه انداخت ز دوزخ ایمنست و زمهریرش به اقبال جوان واگشت جانی که راه دین نزد این چرخ پیرش بدان دارالامان و اصل خود رفت رهید از دامگاه و دار و گیرش رهید از بند شحنه حرص و آزی که کرده بود بیچاره و حقیرش رو ای جان کز رباط کهنه جستی ز غصه آجر و حجره و حصیرش نثارش آید از رضوان جنت کنارش گیرد آن بدر منیرش تماشا یافت آن چشم عفیفش سعادت یافت آن نفس فقیرش خجسته باد باغستان خلدش مبارک باد آن نعم المصیرش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۵ نگاری را که می جویم به جانش نمی بینم میان حاضرانش کجا رفت او میان حاضران نیست در این مجلس نمی بینم نشانش نظر می افکنم هر سو و هر جا نمی بینم اثر از گلستانش مسلمانان کجا شد نامداری که می دیدم چو شمع اندر میانش بگو نامش که هر کی نام او گفت به گور اندر نپوسد استخوانش خنک آن را که دست او ببوسید به وقت مرگ شیرین شد دهانش ز رویش شکر گویم یا ز خویش که کفو او نمی بیند جهانش زمینی گر نیابد شکل او چیست که می گردد در این عشق آسمانش بگو القاب شمس الدین تبریز مدار از گوش مشتاقان نهانش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۶ برفتم دی به پیشش سخت پرجوش نپرسید او مرا بنشست خاموش نظر کردم بر او یعنی که واپرس که بی روی چو ماهم چون بدی دوش نظر اندر زمین می کرد یارم که یعنی چون زمین شو پست و بی هوش ببوسیدم زمین را سجده کردم که یعنی چون زمینم مست و مدهوش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۲ هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش با زهره درآ گویان در حلقه مستانش هر جان که بود محرم بیدار کنش آن دم وان کو نبود محرم تا حشر بخسبانش می گو سخنش بسته در گوش دل آهسته تا کفر به پیش آرد صد گوهر ایمانش یک برق ز عشق شه بر چرخ زند ناگه آتش فتد اندر مه برهم زند ارکانش آن جا که عنایت ها بخشید ولایت ها آن جا چه زند کوشش آن جا چه بود دانش آن جا که نظر باشد هر کار چو زر باشد بی دست برد چوگان هر گوی ز میدانش شمس الحق تبریزی کو هر دل بی دل را می آرد و می آرد تا حضرت سلطانش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۳ درون ظلمتی می جو صفاتش که باشد نور و ظلمت محو ذاتش در آن ظلمت رسی در آب حیوان نه در هر ظلمتست آب حیاتش بسی دل ها رسد آن جا چو برقی ولی مشکل بود آن جا ثباتش خنک آن بیدق فرخ رخی را که هر دم می رساند شه به ماتش بسی دل ها چو شکر شد شکسته نگشته صاف و نابسته نباتش بپوشیده ز خود تشریف فقرش هم از یاقوت خود داده زکاتش اگر رویش به قبله می نبینی درون کعبه شد جای صلاتش شب قدرست او دریاب او را امان یابی چو برخوانی براتش ز هجران خداوند شمس تبریز شده نالان حیاتش از مماتش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۴ قضا آمد شنو طبل نفیرش نفیرش تلختر یا زخم تیرش چو دایه این جهان پستان سیه کرد گلوگیر آمدت چون شهد شیرش خنک طفلی که دندان خرد یافت رهد زین دایه و شیر و زحیرش بشارت های غیبی شد غذااش ز شیرش وارهانید از بشیرش چو هر دم می رسد تلقین عشقش چه غم دارد ز منکر یا نکیرش چو آن خورشید بر وی سایه انداخت ز دوزخ ایمنست و زمهریرش به اقبال جوان واگشت جانی که راه دین نزد این چرخ پیرش بدان دارالامان و اصل خود رفت رهید از دامگاه و دار و گیرش رهید از بند شحنه حرص و آزی که کرده بود بیچاره و حقیرش رو ای جان کز رباط کهنه جستی ز غصه آجر و حجره و حصیرش نثارش آید از رضوان جنت کنارش گیرد آن بدر منیرش تماشا یافت آن چشم عفیفش سعادت یافت آن نفس فقیرش خجسته باد باغستان خلدش مبارک باد آن نعم المصیرش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۵ نگاری را که می جویم به جانش نمی بینم میان حاضرانش کجا رفت او میان حاضران نیست در این مجلس نمی بینم نشانش نظر می افکنم هر سو و هر جا نمی بینم اثر از گلستانش مسلمانان کجا شد نامداری که می دیدم چو شمع اندر میانش بگو نامش که هر کی نام او گفت به گور اندر نپوسد استخوانش خنک آن را که دست او ببوسید به وقت مرگ شیرین شد دهانش ز رویش شکر گویم یا ز خویش که کفو او نمی بیند جهانش زمینی گر نیابد شکل او چیست که می گردد در این عشق آسمانش بگو القاب شمس الدین تبریز مدار از گوش مشتاقان نهانش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۶ برفتم دی به پیشش سخت پرجوش نپرسید او مرا بنشست خاموش نظر کردم بر او یعنی که واپرس که بی روی چو ماهم چون بدی دوش نظر اندر زمین می کرد یارم که یعنی چون زمین شو پست و بی هوش ببوسیدم زمین را سجده کردم که یعنی چون زمینم مست و مدهوش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۷ شنو پندی ز من ای یار خوش کیش به خون دل برآید کار درویش یقین می دان مجیب و مستجابست دعای سوخته درویش دل ریش چو آن سلطان بی چون را بدیدی غنی گشتی رهیدی از کم و بیش چو اسماعیل قربان شو در این عشق ولی را بنده شو گر نیستی میش چو پختی در هوای شمس تبریز از این خامان بیهوده میندیش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۸ امروز خوش است دل که تو دوش خون دل ما بخورده ای نوش ای دوش نموده روی چون ماه و امروز هزار شکل و روپوش دل سجده کنان به پیش آن چشم جان حلقه شده به پیش آن گوش هر لحظه اشارتی که هش دار هش می خواهی ز مرد بی هوش سرنای توام مرا تو گویی من در تو فرودمم تو مخروش از بیم تو گشته شیر گربه در خاک خزیده صبر چون موش هر ذره کنار اگر گشاید خورشید نگنجد اندر آغوش خورشید چو شد تو را خریدار ای ذره به نقد نسیه بفروش باقی غزل مگو که حیفست ما در گفتار و دوست خاموش لیکن چه کنم که رسم کهنه ست دریا خاموش و موج در جوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۹ ای خواجه تو عاقلانه می باش چون بی خبری ز شور اوباش آن چهره که رشک فخر فقرست با ناخن زشت خویش مخراش آن بت به خیال درنگنجد بت ها به خیال خانه متراش جمله بت و بت پرست چون اوست غیر کل و جمله چیست جز لاش نی فهم کنند خلق این را نی دستوری که دم زنم فاش این ماش برنج احولانست ور نی نه برنج هست و نی ماش پایان ها را کجا شناسند چون پوشیدست رشک روهاش گر می دزدی ز زندگان دزد ای دزد کفن به شب چو نباش اما ز قضاست مات من مات هم حکم قضاست عاش من عاش خامش که ز شب خبر ندارد آن کس که به روز خورد خشخاش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۰ آن مطرب ما خوشست و چنگش دیوانه شود دل از ترنگش چون چنگ زند یکی تو بنگر کز لطف چگونه گشت رنگش گر تنگ آیی ز زندگانی برجه به کنار گیر تنگش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۱ ما نعره به شب زنیم و خاموش تا درنرود درون هر گوش تا بو نبرد دماغ هر خام بر دیگ وفا نهیم سرپوش بخلی نبود ولی نشاید این شهره گلاب و خانه موش شب آمد و جوش خلق بنشست برخیز کز آن ماست سرجوش امشب ز تو قدر یافت و عزت بر دوش ز کبر می زند دوش یک چند سماع گوش کردیم بردار سماع جان بی هوش ای تن دهنت پر از شکر شد پیشت گله نیست هیچ مخروش ای چنبر دف رسن گسستی با چرخه و دلو و چاه کم کوش چون گشت شکار شیر جانی بیزار شد از شکار خرگوش خرگوش که صورتند بی جان گرمابه پر از نگار منقوش با نفس حدیث روح کم گوی وز ناقه مرده شیر کم دوش از شر بگریز یار شب باش کاندر سر شب نهند شب پوش تا صبح وصال دررسیدن درکش شب تیره را در آغوش از یاد لقای یار بی خواب از خواب شدستمان فراموش شب چتر سیاه دان و با وی نعره دهلست و بانک چاووش این فتنه به هر دمی فزونست امشب بترست عشق از دوش شب چیست نقاب روی مقصود کای رحمت و آفرین بر آن روش هین طبلک شب روان فروکوب زیرا که سوار شد سیاووش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۷ شنو پندی ز من ای یار خوش کیش به خون دل برآید کار درویش یقین می دان مجیب و مستجابست دعای سوخته درویش دل ریش چو آن سلطان بی چون را بدیدی غنی گشتی رهیدی از کم و بیش چو اسماعیل قربان شو در این عشق ولی را بنده شو گر نیستی میش چو پختی در هوای شمس تبریز از این خامان بیهوده میندیش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۸ امروز خوش است دل که تو دوش خون دل ما بخورده ای نوش ای دوش نموده روی چون ماه و امروز هزار شکل و روپوش دل سجده کنان به پیش آن چشم جان حلقه شده به پیش آن گوش هر لحظه اشارتی که هش دار هش می خواهی ز مرد بی هوش سرنای توام مرا تو گویی من در تو فرودمم تو مخروش از بیم تو گشته شیر گربه در خاک خزیده صبر چون موش هر ذره کنار اگر گشاید خورشید نگنجد اندر آغوش خورشید چو شد تو را خریدار ای ذره به نقد نسیه بفروش باقی غزل مگو که حیفست ما در گفتار و دوست خاموش لیکن چه کنم که رسم کهنه ست دریا خاموش و موج در جوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۹ ای خواجه تو عاقلانه می باش چون بی خبری ز شور اوباش آن چهره که رشک فخر فقرست با ناخن زشت خویش مخراش آن بت به خیال درنگنجد بت ها به خیال خانه متراش جمله بت و بت پرست چون اوست غیر کل و جمله چیست جز لاش نی فهم کنند خلق این را نی دستوری که دم زنم فاش این ماش برنج احولانست ور نی نه برنج هست و نی ماش پایان ها را کجا شناسند چون پوشیدست رشک روهاش گر می دزدی ز زندگان دزد ای دزد کفن به شب چو نباش اما ز قضاست مات من مات هم حکم قضاست عاش من عاش خامش که ز شب خبر ندارد آن کس که به روز خورد خشخاش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۰ آن مطرب ما خوشست و چنگش دیوانه شود دل از ترنگش چون چنگ زند یکی تو بنگر کز لطف چگونه گشت رنگش گر تنگ آیی ز زندگانی برجه به کنار گیر تنگش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۱ ما نعره به شب زنیم و خاموش تا درنرود درون هر گوش تا بو نبرد دماغ هر خام بر دیگ وفا نهیم سرپوش بخلی نبود ولی نشاید این شهره گلاب و خانه موش شب آمد و جوش خلق بنشست برخیز کز آن ماست سرجوش امشب ز تو قدر یافت و عزت بر دوش ز کبر می زند دوش یک چند سماع گوش کردیم بردار سماع جان بی هوش ای تن دهنت پر از شکر شد پیشت گله نیست هیچ مخروش ای چنبر دف رسن گسستی با چرخه و دلو و چاه کم کوش چون گشت شکار شیر جانی بیزار شد از شکار خرگوش خرگوش که صورتند بی جان گرمابه پر از نگار منقوش با نفس حدیث روح کم گوی وز ناقه مرده شیر کم دوش از شر بگریز یار شب باش کاندر سر شب نهند شب پوش تا صبح وصال دررسیدن درکش شب تیره را در آغوش از یاد لقای یار بی خواب از خواب شدستمان فراموش شب چتر سیاه دان و با وی نعره دهلست و بانک چاووش این فتنه به هر دمی فزونست امشب بترست عشق از دوش شب چیست نقاب روی مقصود کای رحمت و آفرین بر آن روش هین طبلک شب روان فروکوب زیرا که سوار شد سیاووش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۲ گر لاش نمود راه قلاش ای هر دو جهان غلام آن لاش ای دیده جهان و جان ندیده جانست جهان تو یک نفس باش گردیست جهان و اندر این گرد جاروب نهان شدست و فراش این مشعله از کجاست بینی آن روز که بشکنی چو خشخاش عشقی که نهان و آشکارست خون ریز و ستمگرست و اوباش چون کشته شوی در او بمانی من مات من الهوی فقد عاش عشقست نه زر نهان نماند العاشق کل سره فاش لا حسن یلد حیث لا عشق شاباش زهی جمال شاباش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۳ اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش اندرآ ای آب آب زندگانی شاد باش گرت بیند زندگانی تا ابد باقی شود ورت بیند مرده هم داند که جانی شاد باش همچنین تو دم به دم آن جام باقی می رسان تا شویم از دست و آن باقی تو دانی شاد باش بر نشانه خاک ما اینک نشان زخم تو ای نشانه شاد زی و ای نشانی شاد باش ای هما کز سایه ات پر یافت کوه قاف نیز ای همای خوش لقای آن جهانی شاد باش هم ظریفی هم حریفی هم چراغی هم شراب هم جهانی هم نهانی هم عیانی شاد باش تحفه های آن جهانی می رسانی دم به دم می رسان و می رسان خوش می رسانی شاد باش رخت ها را می کشاند جان مستان سوی تو می چشان و می کشان خوش می کشانی شاد باش ای جهان را شاد کرده وی زمین را جمله گنج تا زمین گوید تو را کای آسمانی شاد باش گر سر خوبی بخارد دلبری در عهد تو پرچمش آرند پیشت ارمغانی شاد باش گوهر آدم به عالم شمس تبریزی توی ای ز تو حیران شده بحر معانی شاد باش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۴ ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش حسن فانی می دهند و عشق فانی می خرند زین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش می کشندت دست دست این دوستان تا نیستی دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش این نگاران نقش پرده آن نگاران دلند پرده را بردار و دررو با نگار خویش باش با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور غره آن روی بین و هوشیار خویش باش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۵ آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش و آنک می کرد او کرانه در میان آوردمش آنک عشوه کار او بد عشوه ای بنمودمش و آنک از من سر کشیدی کشکشان آوردمش آنک هر صبحی تقاضا می کند جان را ز من از تقاضا بر تقاضا من به جان آوردمش جان سرگردان که گم شد در بیابان فراق از بیابان ها سوی دارالامان آوردمش گفت جان من می نیایم تا بننمایی نشان کو نشان کو مهر سلطان من نشان آوردمش مهربانی کردن این باشد که بستم دست دزد دست بسته پیش میر مهربان آوردمش چونک یک گوشه ردای مصطفی آمد به دست آنک بد در قعر دوزخ در جنان آوردمش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۲ گر لاش نمود راه قلاش ای هر دو جهان غلام آن لاش ای دیده جهان و جان ندیده جانست جهان تو یک نفس باش گردیست جهان و اندر این گرد جاروب نهان شدست و فراش این مشعله از کجاست بینی آن روز که بشکنی چو خشخاش عشقی که نهان و آشکارست خون ریز و ستمگرست و اوباش چون کشته شوی در او بمانی من مات من الهوی فقد عاش عشقست نه زر نهان نماند العاشق کل سره فاش لا حسن یلد حیث لا عشق شاباش زهی جمال شاباش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۳ اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش اندرآ ای آب آب زندگانی شاد باش گرت بیند زندگانی تا ابد باقی شود ورت بیند مرده هم داند که جانی شاد باش همچنین تو دم به دم آن جام باقی می رسان تا شویم از دست و آن باقی تو دانی شاد باش بر نشانه خاک ما اینک نشان زخم تو ای نشانه شاد زی و ای نشانی شاد باش ای هما کز سایه ات پر یافت کوه قاف نیز ای همای خوش لقای آن جهانی شاد باش هم ظریفی هم حریفی هم چراغی هم شراب هم جهانی هم نهانی هم عیانی شاد باش تحفه های آن جهانی می رسانی دم به دم می رسان و می رسان خوش می رسانی شاد باش رخت ها را می کشاند جان مستان سوی تو می چشان و می کشان خوش می کشانی شاد باش ای جهان را شاد کرده وی زمین را جمله گنج تا زمین گوید تو را کای آسمانی شاد باش گر سر خوبی بخارد دلبری در عهد تو پرچمش آرند پیشت ارمغانی شاد باش گوهر آدم به عالم شمس تبریزی توی ای ز تو حیران شده بحر معانی شاد باش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۴ ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش حسن فانی می دهند و عشق فانی می خرند زین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش می کشندت دست دست این دوستان تا نیستی دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش این نگاران نقش پرده آن نگاران دلند پرده را بردار و دررو با نگار خویش باش با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور غره آن روی بین و هوشیار خویش باش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۵ آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش و آنک می کرد او کرانه در میان آوردمش آنک عشوه کار او بد عشوه ای بنمودمش و آنک از من سر کشیدی کشکشان آوردمش آنک هر صبحی تقاضا می کند جان را ز من از تقاضا بر تقاضا من به جان آوردمش جان سرگردان که گم شد در بیابان فراق از بیابان ها سوی دارالامان آوردمش گفت جان من می نیایم تا بننمایی نشان کو نشان کو مهر سلطان من نشان آوردمش مهربانی کردن این باشد که بستم دست دزد دست بسته پیش میر مهربان آوردمش چونک یک گوشه ردای مصطفی آمد به دست آنک بد در قعر دوزخ در جنان آوردمش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۶ دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش بر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش گفتمش ای جان جان ساقیان بهر خدا پر کنی پیمانه ای و نشکنی پیمان خویش خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنم حرمتت دارم به حق و حرمت ایمان خویش ساغری آورد و بوسید و نهاد او بر کفم پرمی رخشنده همچون چهره رخشان خویش سجده کردم پیش او و درکشیدم جام را آتشی افکند در من می ز آتشدان خویش چون پیاپی کرد و بر من ریخت زان سان جام چند آن می چون زر سرخم برد اندر کان خویش از گل رخسار او سرسبز دیدم باغ خویش ز ابروی چون سنبل او پخته دیدم نان خویش بخت و روزی هر کسی اندر خراباتی روید من کیم غمخوارگی را یافتم من آن خویش بولهب را دیدم آن جا دست می خایید سخت بوهریره دست کرده در دل انبان خویش بولهب چون پشت بود و رو نبیند هیچ پشت بوهریره روی کرده در مه و کیوان خویش بولهب در فکر رفته حجت و برهان طلب بوهریره حجت خویش است و هم برهان خویش نیست هر خم لایق می هین سر خم را ببند تا برآرد خم دیگر ساقی از خمدان خویش بس کنم تا میر مجلس بازگوید با شما داستان صد هزاران مجلس پنهان خویش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۷ عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش هر کسی اندر جهان مجنون لیلیی شدند عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش لنگری از گنج مادون بسته ای بر پای جان تا فروتر می روی هر روز با قارون خویش یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی چون خویش باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش باده گلگونه ست بر رخسار بیماران غم ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان هر زمانم عشق جانی می دهد ز افسون خویش در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حریر عشق نقدم می دهد از اطلس و اکسون خویش دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش مه که باشد با مه ما کز جمال و طالعش نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۶ دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش بر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش گفتمش ای جان جان ساقیان بهر خدا پر کنی پیمانه ای و نشکنی پیمان خویش خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنم حرمتت دارم به حق و حرمت ایمان خویش ساغری آورد و بوسید و نهاد او بر کفم پرمی رخشنده همچون چهره رخشان خویش سجده کردم پیش او و درکشیدم جام را آتشی افکند در من می ز آتشدان خویش چون پیاپی کرد و بر من ریخت زان سان جام چند آن می چون زر سرخم برد اندر کان خویش از گل رخسار او سرسبز دیدم باغ خویش ز ابروی چون سنبل او پخته دیدم نان خویش بخت و روزی هر کسی اندر خراباتی روید من کیم غمخوارگی را یافتم من آن خویش بولهب را دیدم آن جا دست می خایید سخت بوهریره دست کرده در دل انبان خویش بولهب چون پشت بود و رو نبیند هیچ پشت بوهریره روی کرده در مه و کیوان خویش بولهب در فکر رفته حجت و برهان طلب بوهریره حجت خویش است و هم برهان خویش نیست هر خم لایق می هین سر خم را ببند تا برآرد خم دیگر ساقی از خمدان خویش بس کنم تا میر مجلس بازگوید با شما داستان صد هزاران مجلس پنهان خویش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۷ عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش هر کسی اندر جهان مجنون لیلیی شدند عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش لنگری از گنج مادون بسته ای بر پای جان تا فروتر می روی هر روز با قارون خویش یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی چون خویش باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش باده گلگونه ست بر رخسار بیماران غم ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان هر زمانم عشق جانی می دهد ز افسون خویش در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حریر عشق نقدم می دهد از اطلس و اکسون خویش دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش مه که باشد با مه ما کز جمال و طالعش نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۸ ساقیا بی گه رسیدی می بده مردانه باش ساقی دیوانگانی همچو می دیوانه باش سر به سر پر کن قدح را موی را گنجا مده وان کز این میدان بترسد گو برو در خانه باش چون ز خود بیگانه گشتی رو یگانه مطلقی بعد از آن خواهی وفا کن خواه رو بیگانه باش درهای باصدف را سوی دریا راه نیست گر چنان دریات باید بی صدف دردانه باش بانگ بر طوفان بزن تا او نباشد خیره کش شمع را تهدید کن کای شمع چون پروانه باش کاسه سر را تهی کن وانگهی با سر بگو کای مبارک کاسه سر عشق را پیمانه باش لانه تو عشق بودست ای همای لایزال عشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۹ شده ام سپند حسنت وطنم میان آتش چو ز تیر تست بنده بکشد کمان آتش چو بسوخت جان عاشق ز حبیب سر برآرد چه بسوخت اندر آتش که نگشت جان آتش بمسوز جز دلم را که ز آتشت به داغم بنگر به سینه من اثر سنان آتش که ستاره های آتش سوی سوخته گراید که ز سوخته بیابد شررش نشان آتش غم عشق آتشینت چو درخت کرد خشکم چو درخت خشک گردد نبود جز آن آتش خنک آنک ز آتش تو سمن و گلش بروید که خلیل عشق داند به صفا زبان آتش که خلیل او بر آتش چو دخان بود سواره که خلیل مالک آمد به کفش عنان آتش سحری صلای عشقت بشنید گوش جانم که درآ در آتش ما بجه از جهان آتش دل چون تنور پر شد که ز سوز چند گوید دهن پرآتش من سخن از دهان آتش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۰ به شکرخنده اگر می ببرد جان رسدش وگر از غمزه جادو برد ایمان رسدش لشکر دیو و پری جمله به فرمان ویند با چنین عز و شرف ملک سلیمان رسدش صد هزاران دل یعقوب حزین زنده بدوست کر و فر شرف یوسف کنعان رسدش لب عیسی صفتش مرده به دم زنده کند گر پرد با پر جان جانب کیوان رسدش نوح وقتیست که عشق ابدی کشتی اوست گر جهان زیر و زبر کرد به طوفان رسدش عشق او گرد برانگیخت ز دریای عدم ید بیضا و عصایی شده ثعبان رسدش جملگی تشنه دلان قوت از او می یابند با چنین لقمه دهی شهرت لقمان رسدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۱ گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش ور رخش طعنه زند بر گل تر می رسدش گر فلک سجده برد بر در او می سزدش ور ستاند گرو از قرص قمر می رسدش ور شه عقل که عالم همگی چاکر اوست جهت خدمت او بست کمر می رسدش شاه خورشید که بر زنگی شب تیغ کشید گر پی هیبتش افکند سپر می رسدش گر عطارد ز پی دایره و نقطه او همچو پرگار دوانست به سر می رسدش آن جمالی که فرشته نبود محرم او گر ندارد سر دیدار بشر می رسدش کار و بار ملکانی که زبردست شدند نکند ور بکند زیر و زبر می رسدش می شمردم من از این نوع شنودم ز فلک که از این ها بگذر چیز دگر می رسدش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۸ ساقیا بی گه رسیدی می بده مردانه باش ساقی دیوانگانی همچو می دیوانه باش سر به سر پر کن قدح را موی را گنجا مده وان کز این میدان بترسد گو برو در خانه باش چون ز خود بیگانه گشتی رو یگانه مطلقی بعد از آن خواهی وفا کن خواه رو بیگانه باش درهای باصدف را سوی دریا راه نیست گر چنان دریات باید بی صدف دردانه باش بانگ بر طوفان بزن تا او نباشد خیره کش شمع را تهدید کن کای شمع چون پروانه باش کاسه سر را تهی کن وانگهی با سر بگو کای مبارک کاسه سر عشق را پیمانه باش لانه تو عشق بودست ای همای لایزال عشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۹ شده ام سپند حسنت وطنم میان آتش چو ز تیر تست بنده بکشد کمان آتش چو بسوخت جان عاشق ز حبیب سر برآرد چه بسوخت اندر آتش که نگشت جان آتش بمسوز جز دلم را که ز آتشت به داغم بنگر به سینه من اثر سنان آتش که ستاره های آتش سوی سوخته گراید که ز سوخته بیابد شررش نشان آتش غم عشق آتشینت چو درخت کرد خشکم چو درخت خشک گردد نبود جز آن آتش خنک آنک ز آتش تو سمن و گلش بروید که خلیل عشق داند به صفا زبان آتش که خلیل او بر آتش چو دخان بود سواره که خلیل مالک آمد به کفش عنان آتش سحری صلای عشقت بشنید گوش جانم که درآ در آتش ما بجه از جهان آتش دل چون تنور پر شد که ز سوز چند گوید دهن پرآتش من سخن از دهان آتش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۰ به شکرخنده اگر می ببرد جان رسدش وگر از غمزه جادو برد ایمان رسدش لشکر دیو و پری جمله به فرمان ویند با چنین عز و شرف ملک سلیمان رسدش صد هزاران دل یعقوب حزین زنده بدوست کر و فر شرف یوسف کنعان رسدش لب عیسی صفتش مرده به دم زنده کند گر پرد با پر جان جانب کیوان رسدش نوح وقتیست که عشق ابدی کشتی اوست گر جهان زیر و زبر کرد به طوفان رسدش عشق او گرد برانگیخت ز دریای عدم ید بیضا و عصایی شده ثعبان رسدش جملگی تشنه دلان قوت از او می یابند با چنین لقمه دهی شهرت لقمان رسدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۱ گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش ور رخش طعنه زند بر گل تر می رسدش گر فلک سجده برد بر در او می سزدش ور ستاند گرو از قرص قمر می رسدش ور شه عقل که عالم همگی چاکر اوست جهت خدمت او بست کمر می رسدش شاه خورشید که بر زنگی شب تیغ کشید گر پی هیبتش افکند سپر می رسدش گر عطارد ز پی دایره و نقطه او همچو پرگار دوانست به سر می رسدش آن جمالی که فرشته نبود محرم او گر ندارد سر دیدار بشر می رسدش کار و بار ملکانی که زبردست شدند نکند ور بکند زیر و زبر می رسدش می شمردم من از این نوع شنودم ز فلک که از این ها بگذر چیز دگر می رسدش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۲ آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش بوک این همت ما جانب بستان کشدش گرچه جان را نبود قوت این گستاخی آنک جان از مدد رحمت جانان کشدش هر دم از یاد لبش جان لب خود می لیسد ور سقط می شنود از بن دندان کشدش جانب محو و فنا رخت کشیدند مهان تا بقا لطف کند جانب ایشان کشدش ای بسا جان که چو یعقوب همی زهر چشد تا که آن یوسف جان در شکرستان کشدش هر کسی کو بتر از وی خرد فخر کند گرچه چون ماه بود چرخ به میزان کشدش هر که در دیده عشاق شود مردمکی آن نظر زود سوی گوهر انسان کشدش کافر زلف وی آن را که ز راهش ببرد کفر آید بر او جانب ایمان کشدش شمس تبریز مرا عشق تو سرمست کند هر کی او باده کشد باده بدین سان کشدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۳ بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش نفس اگر سر بکشد گوش کشان می کشدش جان دل اصل دل و اصل دلت فصل دلست وگرش او ندهد جان ز کی باشد مددش دل ز دردش چه خوشی ها و طرب ها دارد تو مگیر آن کرم وان دهش بی عددش ملک الموت برید از دلم آن روز طمع که مشرف شدم از طوق حیات ابدش برد سود دو جهان و آنچ نیاید به زبان کاروانی که غم عشق خدا راه زدش سوسن استایش او کرد کز او یافت زبان سرو آزادی او کرد که بخشید قدش بلبل آن را بستاید که زبانش آموخت گل از او جامه دراند که برافروخت خدش کیست کو دانه اومید در این خاک بکاشت که بهار کرمش بازنبخشید صدش میوه تلخ و ترش خام طمع بود ولی آفتاب کرم تو به کرم می پزدش آفتاب از پی آن سجده که هر شام کند چه زیان کرد از آن شاه که جان شد جسدش همه شب سجده کنان می رود و وقت سحر روش بخشد که بمیرد مه چرخ از حسدش هر که امروز کند شهوت خود را در گور هر یکی حور شود مونس گور و الحدش هر کی او اسب دواند به سوی گمراهی کند آن اسب لگدکوب نکال از لگدش بهل ابتر تو غزل را به ازل حیران باش که تمامش کند و شرح دهد هم صمدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۴ من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش خویش را غیر مینگار و مران از در خویش سر و پا گم مکن از فتنه بی پایانت تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم مکش ای دوست تو بر سایه خود خنجر خویش ای درختی که به هر سوت هزاران سایه ست سایه ها را بنواز و مبر از گوهر خویش سایه ها را همه پنهان کن و فانی در نور برگشا طلعت خورشید رخ انور خویش ملک دل از دودلی تو مخبط گشته ست بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش عقل تاج است چنین گفت به تثمیل علی تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۲ آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش بوک این همت ما جانب بستان کشدش گرچه جان را نبود قوت این گستاخی آنک جان از مدد رحمت جانان کشدش هر دم از یاد لبش جان لب خود می لیسد ور سقط می شنود از بن دندان کشدش جانب محو و فنا رخت کشیدند مهان تا بقا لطف کند جانب ایشان کشدش ای بسا جان که چو یعقوب همی زهر چشد تا که آن یوسف جان در شکرستان کشدش هر کسی کو بتر از وی خرد فخر کند گرچه چون ماه بود چرخ به میزان کشدش هر که در دیده عشاق شود مردمکی آن نظر زود سوی گوهر انسان کشدش کافر زلف وی آن را که ز راهش ببرد کفر آید بر او جانب ایمان کشدش شمس تبریز مرا عشق تو سرمست کند هر کی او باده کشد باده بدین سان کشدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۳ بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش نفس اگر سر بکشد گوش کشان می کشدش جان دل اصل دل و اصل دلت فصل دلست وگرش او ندهد جان ز کی باشد مددش دل ز دردش چه خوشی ها و طرب ها دارد تو مگیر آن کرم وان دهش بی عددش ملک الموت برید از دلم آن روز طمع که مشرف شدم از طوق حیات ابدش برد سود دو جهان و آنچ نیاید به زبان کاروانی که غم عشق خدا راه زدش سوسن استایش او کرد کز او یافت زبان سرو آزادی او کرد که بخشید قدش بلبل آن را بستاید که زبانش آموخت گل از او جامه دراند که برافروخت خدش کیست کو دانه اومید در این خاک بکاشت که بهار کرمش بازنبخشید صدش میوه تلخ و ترش خام طمع بود ولی آفتاب کرم تو به کرم می پزدش آفتاب از پی آن سجده که هر شام کند چه زیان کرد از آن شاه که جان شد جسدش همه شب سجده کنان می رود و وقت سحر روش بخشد که بمیرد مه چرخ از حسدش هر که امروز کند شهوت خود را در گور هر یکی حور شود مونس گور و الحدش هر کی او اسب دواند به سوی گمراهی کند آن اسب لگدکوب نکال از لگدش بهل ابتر تو غزل را به ازل حیران باش که تمامش کند و شرح دهد هم صمدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۴ من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش خویش را غیر مینگار و مران از در خویش سر و پا گم مکن از فتنه بی پایانت تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم مکش ای دوست تو بر سایه خود خنجر خویش ای درختی که به هر سوت هزاران سایه ست سایه ها را بنواز و مبر از گوهر خویش سایه ها را همه پنهان کن و فانی در نور برگشا طلعت خورشید رخ انور خویش ملک دل از دودلی تو مخبط گشته ست بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش عقل تاج است چنین گفت به تثمیل علی تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۵ اندک اندک راه زد سیم و زرش مرگ و جسک نو فتاد اندر سرش عشق گردانید با او پوستین می گریزد خواجه از شور و شرش اندک اندک روی سرخش زرد شد اندک اندک خشک شد چشم ترش وسوسه و اندیشه بر وی در گشاد راند عشق لاابالی از درش اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت چون بریده شد رگ بیخ آورش اندک اندک دیو شد لاحول گو سست شد در عاشقی بال و پرش اندک اندک گشت صوفی خرقه دوز رفت وجد و حالت خرقه درش عشق داد و دل بر این عالم نهاد در برش زین پس نیاید دلبرش زان همی جنباند سر او سست سست کآمد اندر پا و افتاد اکثرش بهر او پر می کنم من ساغری گر بنوشد برجهاند ساغرش دست ها زان سان برآرد کآسمان بشنود آواز الله اکبرش میر ما سیرست از این گفت و ملول درکشان اندر حدیث دیگرش کشته عشقم نترسم از امیر هر کی شد کشته چه خوف از خنجرش بترین مرگ ها بی عشقی است بر چه می لرزد صدف بر گوهرش برگ ها لرزان ز بیم خشکی اند تا نگردد خشک شاخ اخضرش در تک دریا گریزد هر صدف تا بنربایند گوهر از برش چون ربودند از صدف دانه گهر بعد از آن چه آب خوش چه آذرش آن صدف بی چشم و بی گوش است شاد در به باطن درگشاده منظرش گر بماند عاشقی از کاروان بر سر ره خضر آید رهبرش خواجه می گرید که ماند از قافله لیک می خندد خر اندر آخرش عشق را بگذاشت و دم خر گرفت لاجرم سرگین خر شد عنبرش ملک را بگذاشت و بر سرگین نشست لاجرم شد خرمگس سرلشکرش خرمگس آن وسوسه ست و آن خیال که همی خارش دهد همچون گرش گر ندارد شرم و واناید از این وانمایم شاخ های دیگرش تو مکن شاخش چو مرد اندر خری گاو خیزد با سه شاخ از محشرش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۶ آنک جانش داده ای آن را مکش ور ندادی نقش بی جان را مکش آن دو زلف کافر خود را بگو کای یگانه اهل ایمان را مکش آفتابا روی خود جلوه مکن چند روزی ماه تابان را مکش چون تو سیمرغی به قاف ذوالجلال بازگرد و جمله مرغان را مکش در میان خون هر مسکین مرو جز قباد و شاه خاقان را مکش گر مرا دربان عشقت بار داد از سر غیرت تو دربان را مکش گر فضولم من که مهمان توام شرط نبود هیچ مهمان را مکش مست میدانم ز می دانم خراب شیشه مشکن مست میدان را مکش شمس تبریزی توی سلطان من بازگشتم باز سلطان را مکش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۷ چون تو شادی بنده گو غمخوار باش تو عزیزی صد چو ما گو خوار باش کار تو باید که باشد بر مراد کارهای عاشقان گو زار باش شاه منصوری و ملکت آن توست بنده چون منصور گو بر دار باش اشتر مستم نجویم نسترن نوشخوارم در رهت گو خار باش نشنوم من هیچ جز پیغام او هر چه خواهی گفت گو اسرار باش ای دل آن جایی تو باری که ویست از جمال یار برخوردار باش او طبیبست و به بیماران رود ای تن وامانده تو بیمار باش بر امید یار غار خلوتی ثانی اثنین برو در غار باش بر امید داد و ایثار بهار مهرها می کار و در ایثار باش خرمنا بر طمع ماه بانمک گم شو از دزد و در آن انبار باش بهر نطق یار خوش گفتار خویش لب ببند از گفت و کم گفتار باش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۵ اندک اندک راه زد سیم و زرش مرگ و جسک نو فتاد اندر سرش عشق گردانید با او پوستین می گریزد خواجه از شور و شرش اندک اندک روی سرخش زرد شد اندک اندک خشک شد چشم ترش وسوسه و اندیشه بر وی در گشاد راند عشق لاابالی از درش اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت چون بریده شد رگ بیخ آورش اندک اندک دیو شد لاحول گو سست شد در عاشقی بال و پرش اندک اندک گشت صوفی خرقه دوز رفت وجد و حالت خرقه درش عشق داد و دل بر این عالم نهاد در برش زین پس نیاید دلبرش زان همی جنباند سر او سست سست کآمد اندر پا و افتاد اکثرش بهر او پر می کنم من ساغری گر بنوشد برجهاند ساغرش دست ها زان سان برآرد کآسمان بشنود آواز الله اکبرش میر ما سیرست از این گفت و ملول درکشان اندر حدیث دیگرش کشته عشقم نترسم از امیر هر کی شد کشته چه خوف از خنجرش بترین مرگ ها بی عشقی است بر چه می لرزد صدف بر گوهرش برگ ها لرزان ز بیم خشکی اند تا نگردد خشک شاخ اخضرش در تک دریا گریزد هر صدف تا بنربایند گوهر از برش چون ربودند از صدف دانه گهر بعد از آن چه آب خوش چه آذرش آن صدف بی چشم و بی گوش است شاد در به باطن درگشاده منظرش گر بماند عاشقی از کاروان بر سر ره خضر آید رهبرش خواجه می گرید که ماند از قافله لیک می خندد خر اندر آخرش عشق را بگذاشت و دم خر گرفت لاجرم سرگین خر شد عنبرش ملک را بگذاشت و بر سرگین نشست لاجرم شد خرمگس سرلشکرش خرمگس آن وسوسه ست و آن خیال که همی خارش دهد همچون گرش گر ندارد شرم و واناید از این وانمایم شاخ های دیگرش تو مکن شاخش چو مرد اندر خری گاو خیزد با سه شاخ از محشرش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۶ آنک جانش داده ای آن را مکش ور ندادی نقش بی جان را مکش آن دو زلف کافر خود را بگو کای یگانه اهل ایمان را مکش آفتابا روی خود جلوه مکن چند روزی ماه تابان را مکش چون تو سیمرغی به قاف ذوالجلال بازگرد و جمله مرغان را مکش در میان خون هر مسکین مرو جز قباد و شاه خاقان را مکش گر مرا دربان عشقت بار داد از سر غیرت تو دربان را مکش گر فضولم من که مهمان توام شرط نبود هیچ مهمان را مکش مست میدانم ز می دانم خراب شیشه مشکن مست میدان را مکش شمس تبریزی توی سلطان من بازگشتم باز سلطان را مکش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۷ چون تو شادی بنده گو غمخوار باش تو عزیزی صد چو ما گو خوار باش کار تو باید که باشد بر مراد کارهای عاشقان گو زار باش شاه منصوری و ملکت آن توست بنده چون منصور گو بر دار باش اشتر مستم نجویم نسترن نوشخوارم در رهت گو خار باش نشنوم من هیچ جز پیغام او هر چه خواهی گفت گو اسرار باش ای دل آن جایی تو باری که ویست از جمال یار برخوردار باش او طبیبست و به بیماران رود ای تن وامانده تو بیمار باش بر امید یار غار خلوتی ثانی اثنین برو در غار باش بر امید داد و ایثار بهار مهرها می کار و در ایثار باش خرمنا بر طمع ماه بانمک گم شو از دزد و در آن انبار باش بهر نطق یار خوش گفتار خویش لب ببند از گفت و کم گفتار باش

%0
10 Bölüm