مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۸ تا به کی ای شکر چو تن بی دل و جان فغان کنم چند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم از غم و اندهان من سوخت درون جان من جمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنم چند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنی چند من شکسته دل نوحه تن به جان کنم مؤمن عشقم ای صنم نعره عشق می زنم همچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنم چونک خیال تو سحر سوی من آید ای قمر چون گذرد ز موج خون خاصه که خون فشان کنم سنگ شد آب از غمم آه نه سنگ و آهنم کآتش روید از تنم چونک حدیث آن کنم ای تبریز شمس دین با تو قرین و چون قرین دور قمر اگر هله با تو یکی قران کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۹ ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام ناز رها کن ای صنم راست بگو که داده ام گرچه برفتی از برم آن بنرفت از سرم بر سر ره بیا ببین بر سر ره فتاده ام چشم بدی که بد مرا حسن تو در حجاب شد دوختم آن دو چشم را چشم دگر گشاده ام چون بگشاید این دلم جز به امید عهد دوست نامه عهد دوست را بر سر دل نهاده ام زاده اولم بشد زاده عشقم این نفس من ز خودم زیادتم زانک دو بار زاده ام چون ز بلاد کافری عشق مرا اسیر برد همچو روان عاشقان صاف و لطیف و ساده ام من به شهی رسیده ام زلف خوشش کشیده ام خانه شه گرفته ام گرچه چنین پیاده ام از تبریز شمس دین بازبیا مرا ببین مات شدم ز عشق تو لیک از او زیاده ام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۰ تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم دیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم برف بدم گداختم تا که مرا زمین بخورد تا همه دود دل شدم تا سوی آسمان شدم نیستم از روان ها بر حذرم ز جان ها جان نکند حذر ز جان چیست حذر چو جان شدم آنک کسی گمان نبرد رفت گمان من بدو تا که چنین به عاقبت بر سر آن گمان شدم از سر بیخودی دلم داد گواهیی به دست این دل من ز دست شد و آنچ بگفت آن شدم این همه ناله های من نیست ز من همه از اوست کز مدد می لبش بی دل و بی زبان شدم گفت چرا نهان کنی عشق مرا چو عاشقی من ز برای این سخن شهره عاشقان شدم جان و جهان ز عشق تو رفت ز دست کار من من به جهان چه می کنم چونک از این جهان شدم
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۸ تا به کی ای شکر چو تن بی دل و جان فغان کنم چند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم از غم و اندهان من سوخت درون جان من جمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنم چند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنی چند من شکسته دل نوحه تن به جان کنم مؤمن عشقم ای صنم نعره عشق می زنم همچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنم چونک خیال تو سحر سوی من آید ای قمر چون گذرد ز موج خون خاصه که خون فشان کنم سنگ شد آب از غمم آه نه سنگ و آهنم کآتش روید از تنم چونک حدیث آن کنم ای تبریز شمس دین با تو قرین و چون قرین دور قمر اگر هله با تو یکی قران کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۹ ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام ناز رها کن ای صنم راست بگو که داده ام گرچه برفتی از برم آن بنرفت از سرم بر سر ره بیا ببین بر سر ره فتاده ام چشم بدی که بد مرا حسن تو در حجاب شد دوختم آن دو چشم را چشم دگر گشاده ام چون بگشاید این دلم جز به امید عهد دوست نامه عهد دوست را بر سر دل نهاده ام زاده اولم بشد زاده عشقم این نفس من ز خودم زیادتم زانک دو بار زاده ام چون ز بلاد کافری عشق مرا اسیر برد همچو روان عاشقان صاف و لطیف و ساده ام من به شهی رسیده ام زلف خوشش کشیده ام خانه شه گرفته ام گرچه چنین پیاده ام از تبریز شمس دین بازبیا مرا ببین مات شدم ز عشق تو لیک از او زیاده ام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۰ تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم دیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم برف بدم گداختم تا که مرا زمین بخورد تا همه دود دل شدم تا سوی آسمان شدم نیستم از روان ها بر حذرم ز جان ها جان نکند حذر ز جان چیست حذر چو جان شدم آنک کسی گمان نبرد رفت گمان من بدو تا که چنین به عاقبت بر سر آن گمان شدم از سر بیخودی دلم داد گواهیی به دست این دل من ز دست شد و آنچ بگفت آن شدم این همه ناله های من نیست ز من همه از اوست کز مدد می لبش بی دل و بی زبان شدم گفت چرا نهان کنی عشق مرا چو عاشقی من ز برای این سخن شهره عاشقان شدم جان و جهان ز عشق تو رفت ز دست کار من من به جهان چه می کنم چونک از این جهان شدم