Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۱ مرا خواندی ز در تو خستی از بام زهی بازی زهی بازی زهی دام از آن بازی که من می دانم و تو چه بازی ها تو پختستی و من خام توی کز مکر و از افسوس و وعده چو خواهی سنگ و آهن را کنی رام مها با این همه خوشی تو چونی ز زحمت های ما وز جور ایام چه می پرسم تو خود چون خوش نباشی که در مجلس تو داری جام بر جام مرا در راه دی دشنام دادی چنین مستم ز شیرینی دشنام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۲ چنان مستم چنان مستم من این دم که حوا را بنشناسم ز آدم ز شور من بشوریده ست دریا ز سرمستی من مست است عالم زهی سر ده که سر ببریده جلاد که تا دنیا نبیند هیچ ماتم حلال اندر حلال اندر حلال است می خنب خدا نبود محرم از این باده جوان گر خورده بودی نبودی پشت پیر چرخ را خم زمین ار خورده بودی فارغستی از آن که ابر تر بارد بر او نم دل بی عقل شرح این بگفتی اگر بودی به عالم نیم محرم ز آب و گل برون بردی شما را اگر بودی شما را پای محکم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۳ کجایی ساقیا در ده مدامم که من از جان غلامت را غلامم می اندر ده تهی دستم چه داری که از خون جگر پر گشت جامم ز ننگ من نگوید نام من کس چو من مردی چه جای ننگ و نامم چو بر جانم زدی شمشیر عشقت تمامم کن که زنده ی ناتمامم گهم زاهد همی خوانند و گه رند من مسکین ندانم تا کدامم ز من چون شمع تا یک ذره باقی ست نخواهد بود جز آتش مقامم مرا جز سوختن راه دگر نیست بیا تا خوش بسوزم زانک خامم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۴ مرا گویی چه سانی من چه دانم کدامی وز کیانی من چه دانم مرا گویی چنین سرمست و مخمور ز چه رطل گرانی من چه دانم مرا گویی در آن لب او چه دارد کز او شیرین زبانی من چه دانم مرا گویی در این عمرت چه دیدی به از عمر و جوانی من چه دانم بدیدم آتشی اندر رخ او چو آب زندگانی من چه دانم اگر من خود توام پس تو کدامی تو اینی یا تو آنی من چه دانم چنین اندیشه ها را من کی باشم تو جان مهربانی من چه دانم مرا گویی که بر راهش مقیمی مگر تو راهبانی من چه دانم مرا گاهی کمان سازی گهی تیر تو تیری یا کمانی من چه دانم خنک آن دم که گویی جانت بخشم بگویم من تو دانی من چه دانم ز بی صبری بگویم شمس تبریز چنینی و چنانی من چه دانم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۱ مرا خواندی ز در تو خستی از بام زهی بازی زهی بازی زهی دام از آن بازی که من می دانم و تو چه بازی ها تو پختستی و من خام توی کز مکر و از افسوس و وعده چو خواهی سنگ و آهن را کنی رام مها با این همه خوشی تو چونی ز زحمت های ما وز جور ایام چه می پرسم تو خود چون خوش نباشی که در مجلس تو داری جام بر جام مرا در راه دی دشنام دادی چنین مستم ز شیرینی دشنام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۲ چنان مستم چنان مستم من این دم که حوا را بنشناسم ز آدم ز شور من بشوریده ست دریا ز سرمستی من مست است عالم زهی سر ده که سر ببریده جلاد که تا دنیا نبیند هیچ ماتم حلال اندر حلال اندر حلال است می خنب خدا نبود محرم از این باده جوان گر خورده بودی نبودی پشت پیر چرخ را خم زمین ار خورده بودی فارغستی از آن که ابر تر بارد بر او نم دل بی عقل شرح این بگفتی اگر بودی به عالم نیم محرم ز آب و گل برون بردی شما را اگر بودی شما را پای محکم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۳ کجایی ساقیا در ده مدامم که من از جان غلامت را غلامم می اندر ده تهی دستم چه داری که از خون جگر پر گشت جامم ز ننگ من نگوید نام من کس چو من مردی چه جای ننگ و نامم چو بر جانم زدی شمشیر عشقت تمامم کن که زنده ی ناتمامم گهم زاهد همی خوانند و گه رند من مسکین ندانم تا کدامم ز من چون شمع تا یک ذره باقی ست نخواهد بود جز آتش مقامم مرا جز سوختن راه دگر نیست بیا تا خوش بسوزم زانک خامم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۴ مرا گویی چه سانی من چه دانم کدامی وز کیانی من چه دانم مرا گویی چنین سرمست و مخمور ز چه رطل گرانی من چه دانم مرا گویی در آن لب او چه دارد کز او شیرین زبانی من چه دانم مرا گویی در این عمرت چه دیدی به از عمر و جوانی من چه دانم بدیدم آتشی اندر رخ او چو آب زندگانی من چه دانم اگر من خود توام پس تو کدامی تو اینی یا تو آنی من چه دانم چنین اندیشه ها را من کی باشم تو جان مهربانی من چه دانم مرا گویی که بر راهش مقیمی مگر تو راهبانی من چه دانم مرا گاهی کمان سازی گهی تیر تو تیری یا کمانی من چه دانم خنک آن دم که گویی جانت بخشم بگویم من تو دانی من چه دانم ز بی صبری بگویم شمس تبریز چنینی و چنانی من چه دانم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۵ شراب شیره انگور خواهم حریف سرخوش مخمور خواهم مرا بویی رسید از بوی حلاج ز ساقی باده منصور خواهم ز مطرب ناله سرنای خواهم ز زهره زاری تنبور خواهم چو یارم در خرابات خراب است چرا من خانه معمور خواهم بیا نزدیکم ای ساقی که امروز من از خود خویشتن را دور خواهم اگر گویم مرا معذور می دار مرا گوید تو را معذور خواهم مرا در چشم خود ره ده که خود را ز چشم دیگران مستور خواهم یکی دم دست را از روی برگیر که در دنیا بهشت و حور خواهم اگر چشم و دلم غیر تو بیند در آن دم چشم ها را کور خواهم ببستم چشم خود از نور خورشید که من آن چهره پرنور خواهم چو رنجوران دل را تو طبیبی سزد گر خویش را رنجور خواهم چو تو مر مردگان را می دهی جان سزد گر خویش را در گور خواهم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۶ رفتم تصدیع از جهان بردم بیرون شدم از زحیر و جان بردم کردم بدرود همنشینان را جان را به جهان بی نشان بردم زین خانه شش دری برون رفتم خوش رخت به سوی لامکان بردم چون میر شکار غیب را دیدم چون تیر پریدم و کمان بردم چوگان اجل چو سوی من آمد من گوی سعادت از میان بردم از روزن من مهی عجب درتافت رفتم سوی بام و نردبان بردم این بام فلک که مجمع جان هاست ز آن خوشتر بد که من گمان بردم شاخ گل من چو گشت پژمرده بازش سوی باغ و گلستان بردم چون مشتریی نبود نقدم را زودش سوی اصل اصل کان بردم زین قلب زنان قراضه جان را هم جانب زرگر ارمغان بردم در غیب جهان بی کران دیدم آلاجق خود بدان کران بردم بر من مگری که زین سفر شادم چون راه به خطه جنان بردم این نکته نویس بر سر گورم که سر ز بلا و امتحان بردم خوش خسپ تنا در این زمین که من پیغام تو سوی آسمان بردم بربند زنخ که من فغان ها را سرجمله به خالق فغان بردم زین بیش مگو غم دل ایرا من دل را به جناب غیب دان بردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۷ من با تو حدیث بی زبان گویم وز جمله حاضران نهان گویم جز گوش تو نشنود حدیث من هر چند میان مردمان گویم در خواب سخن نه بی زبان گویند در بیداری من آن چنان گویم جز در بن چاه می ننالم من اسرار غم تو بی مکان گویم بر روی زمین نشسته باشم خوش احوال زمین بر آسمان گویم معشوق همی شود نهان از من هر چند علامت نشان گویم جان های لطیف در فغان آیند آن دم که من از غمت فغان گویم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۵ شراب شیره انگور خواهم حریف سرخوش مخمور خواهم مرا بویی رسید از بوی حلاج ز ساقی باده منصور خواهم ز مطرب ناله سرنای خواهم ز زهره زاری تنبور خواهم چو یارم در خرابات خراب است چرا من خانه معمور خواهم بیا نزدیکم ای ساقی که امروز من از خود خویشتن را دور خواهم اگر گویم مرا معذور می دار مرا گوید تو را معذور خواهم مرا در چشم خود ره ده که خود را ز چشم دیگران مستور خواهم یکی دم دست را از روی برگیر که در دنیا بهشت و حور خواهم اگر چشم و دلم غیر تو بیند در آن دم چشم ها را کور خواهم ببستم چشم خود از نور خورشید که من آن چهره پرنور خواهم چو رنجوران دل را تو طبیبی سزد گر خویش را رنجور خواهم چو تو مر مردگان را می دهی جان سزد گر خویش را در گور خواهم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۶ رفتم تصدیع از جهان بردم بیرون شدم از زحیر و جان بردم کردم بدرود همنشینان را جان را به جهان بی نشان بردم زین خانه شش دری برون رفتم خوش رخت به سوی لامکان بردم چون میر شکار غیب را دیدم چون تیر پریدم و کمان بردم چوگان اجل چو سوی من آمد من گوی سعادت از میان بردم از روزن من مهی عجب درتافت رفتم سوی بام و نردبان بردم این بام فلک که مجمع جان هاست ز آن خوشتر بد که من گمان بردم شاخ گل من چو گشت پژمرده بازش سوی باغ و گلستان بردم چون مشتریی نبود نقدم را زودش سوی اصل اصل کان بردم زین قلب زنان قراضه جان را هم جانب زرگر ارمغان بردم در غیب جهان بی کران دیدم آلاجق خود بدان کران بردم بر من مگری که زین سفر شادم چون راه به خطه جنان بردم این نکته نویس بر سر گورم که سر ز بلا و امتحان بردم خوش خسپ تنا در این زمین که من پیغام تو سوی آسمان بردم بربند زنخ که من فغان ها را سرجمله به خالق فغان بردم زین بیش مگو غم دل ایرا من دل را به جناب غیب دان بردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۷ من با تو حدیث بی زبان گویم وز جمله حاضران نهان گویم جز گوش تو نشنود حدیث من هر چند میان مردمان گویم در خواب سخن نه بی زبان گویند در بیداری من آن چنان گویم جز در بن چاه می ننالم من اسرار غم تو بی مکان گویم بر روی زمین نشسته باشم خوش احوال زمین بر آسمان گویم معشوق همی شود نهان از من هر چند علامت نشان گویم جان های لطیف در فغان آیند آن دم که من از غمت فغان گویم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۸ روی تو چو نوبهار دیدم گل را ز تو شرمسار دیدم تا در دل من قرار کردی دل را ز تو بی قرار دیدم من چشم شدم همه چو نرگس کان نرگس پرخمار دیدم در عشق روم که عشق را من از جمله بلا حصار دیدم از ملک جهان و عیش عالم من عشق تو اختیار دیدم خود ملک توی و جان عالم یک بود و منش هزار دیدم من مردم و از تو زنده گشتم پس عالم را دو بار دیدم ای مطرب اگر تو یار مایی این پرده بزن که یار دیدم در شهر شما چه یار جویم چون یاری شهریار دیدم چون در بر خود خوشش فشردم آیین شکرفشار دیدم چون بستم من دهان ز گفتن بس گفتن بی شمار دیدم چون پای نماند اندر این ره من رفتن راهوار دیدم سر درنکشم ز ضر که بی سر سرهای کلاه دار دیدم بس کن که ملول گشت دلبر بر خاطر او غبار دیدم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۹ زنهار مرا مگو که پیرم پیری و فنا کجا پذیرم من ماهی چشمه حیاتم من غرقه بحر شهد و شیرم جز از لب لعل جان ننوشم غیر سر زلف او نگیرم گر کژ نهدم کمان ابرو در حکم کمان او چو تیرم انداخته ای چو تیر دورم برگیر که از تو ناگزیرم پرم تو دهی چرا نپرم میرم چو توی چرا بمیرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۰ گر از غم عشق عار داریم پس ما به جهان چه کار داریم یا رب تو مده قرار ما را گر بی رخ تو قرار داریم ای یوسف یوسفان کجایی ما روی در آن دیار داریم هر صبح بر آن دو زلف مشکین چون باد صبا گذار داریم چون حلقه زلف خود شماری ما چشم در آن شمار داریم چشم تو شکار کرد جان را ما دیده در آن شکار داریم ای آب حیات در کنارت این آتش از آن کنار داریم زان لاله ستان چه زار گشتیم یا رب که چه لاله زار داریم گوییم ز رشک شمس تبریز نی سیم و نه زر نه یار داریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۱ از اصل چو حورزاد باشیم شاید که همیشه شاد باشیم ما داد طرب دهیم تا ما در عشق امیرداد باشیم چون عشق بنا نهاد ما را دانی که نکونهاد باشیم در عشق توام گشاد دیده چون عشق تو باگشاد باشیم ما را چو مراد بی مرادی است پس ما همه بر مراد باشیم چون بنده بندگان عشقیم کیخسرو و کیقباد باشیم چون یوسف آن عزیز مصریم هر چند که در مزاد باشیم بر چهره یوسفی حجابی است اندر پس پرده راد باشیم خود باد حجاب را رباید ما منتظران باد باشیم ما دل به صلاح دین سپردیم تا در دل او به یاد باشیم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۸ روی تو چو نوبهار دیدم گل را ز تو شرمسار دیدم تا در دل من قرار کردی دل را ز تو بی قرار دیدم من چشم شدم همه چو نرگس کان نرگس پرخمار دیدم در عشق روم که عشق را من از جمله بلا حصار دیدم از ملک جهان و عیش عالم من عشق تو اختیار دیدم خود ملک توی و جان عالم یک بود و منش هزار دیدم من مردم و از تو زنده گشتم پس عالم را دو بار دیدم ای مطرب اگر تو یار مایی این پرده بزن که یار دیدم در شهر شما چه یار جویم چون یاری شهریار دیدم چون در بر خود خوشش فشردم آیین شکرفشار دیدم چون بستم من دهان ز گفتن بس گفتن بی شمار دیدم چون پای نماند اندر این ره من رفتن راهوار دیدم سر درنکشم ز ضر که بی سر سرهای کلاه دار دیدم بس کن که ملول گشت دلبر بر خاطر او غبار دیدم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۹ زنهار مرا مگو که پیرم پیری و فنا کجا پذیرم من ماهی چشمه حیاتم من غرقه بحر شهد و شیرم جز از لب لعل جان ننوشم غیر سر زلف او نگیرم گر کژ نهدم کمان ابرو در حکم کمان او چو تیرم انداخته ای چو تیر دورم برگیر که از تو ناگزیرم پرم تو دهی چرا نپرم میرم چو توی چرا بمیرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۰ گر از غم عشق عار داریم پس ما به جهان چه کار داریم یا رب تو مده قرار ما را گر بی رخ تو قرار داریم ای یوسف یوسفان کجایی ما روی در آن دیار داریم هر صبح بر آن دو زلف مشکین چون باد صبا گذار داریم چون حلقه زلف خود شماری ما چشم در آن شمار داریم چشم تو شکار کرد جان را ما دیده در آن شکار داریم ای آب حیات در کنارت این آتش از آن کنار داریم زان لاله ستان چه زار گشتیم یا رب که چه لاله زار داریم گوییم ز رشک شمس تبریز نی سیم و نه زر نه یار داریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۱ از اصل چو حورزاد باشیم شاید که همیشه شاد باشیم ما داد طرب دهیم تا ما در عشق امیرداد باشیم چون عشق بنا نهاد ما را دانی که نکونهاد باشیم در عشق توام گشاد دیده چون عشق تو باگشاد باشیم ما را چو مراد بی مرادی است پس ما همه بر مراد باشیم چون بنده بندگان عشقیم کیخسرو و کیقباد باشیم چون یوسف آن عزیز مصریم هر چند که در مزاد باشیم بر چهره یوسفی حجابی است اندر پس پرده راد باشیم خود باد حجاب را رباید ما منتظران باد باشیم ما دل به صلاح دین سپردیم تا در دل او به یاد باشیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۲ ما آفت جان عاشقانیم نی خانه نشین و خانه بانیم اندر دل تو اگر خیال است می پنداری که ما ندانیم اسرار خیال ها نه ماییم هر سودا را نه ما پزانیم دل ها بر ما کبوترانند هر لحظه به جانبی پرانیم تن گفت به جان از این نشان کو جان گفت که سر به سر نشانیم آخر تو به گفت خویش بنگر کاندر دهن تو می نشانیم هر دم بغل تو را گرفته در راحت و رنج می کشانیم تا آتش و آب و بادطبعی ما باده خاکیت چشانیم وان گاه دهان تو بشوییم آن جا برسی که ما نهانیم چون رخت تو در نهان کشیدیم آنگه بینی که ما چه سانیم چون نقش تو از زمین ببردیم دانی که عجایب زمانیم هر سو نگری زمان نبینی پس لاف زنی که لامکانیم همرنگ دلت شود تن تو در رقص آیی که جمله جانیم لب بر لب ما نهی تو بی لب اقرار کنی که همزبانیم ای شمس الدین و شاه تبریز از بندگیت شهنشهانیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۳ ما صحبت همدگر گزینیم بر دامن همدگر نشینیم یاران همه پیشتر نشینید تا چهره همدگر ببینیم ما را ز درون موافقت هاست تا ظن نبری که ما همینیم این دم که نشسته ایم با هم می بر کف و گل در آستینیم از عین به غیب راه داریم زیرا همراه پیک دینیم از خانه به باغ راه داریم همسایه سرو و یاسمینیم هر روز به باغ اندرآییم گل های شکفته صد ببینیم وز بهر نثار عاشقان را دامن دامن ز گل بچینیم از باغ هر آنچ جمع کردیم در پیش نهیم و برگزینیم از ما دل خویش درمدزدید ما دزد نه ایم ما امینیم اینک دم ما نسیم آن گل ما گلبن گلشن یقینیم عالم پر شد نسیم آن گل یعنی که بیا که ما چنینیم بومان ببرد چو بوی بردیم مه مان کند ار چه ما کهینیم هر چند کمین غلام عشقیم چون عشق نشسته در کمینیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۴ چون ذره به رقص اندرآییم خورشید تو را مسخر آییم در هر سحری ز مشرق عشق همچون خورشید ما برآییم در خشک و تر جهان بتابیم نی خشک شویم و نی تر آییم بس ناله مس ها شنیدیم کای نور بتاب تا زر آییم از بهر نیاز و درد ایشان ما بر سر چرخ و اختر آییم از سیمبری که هست دلبر از بهر قلاده عنبر آییم زان خرقه خویش ضرب کردیم تا زین به قبای ششتر آییم ما صرف کشان راه فقریم سرمست نبیذ احمر آییم گر زهر جهان نهند بر ما از باطن خویش شکر آییم آن روز که پردلان گریزند در عین وغا چو سنجر آییم از خون عدو نبیذ سازیم وانگه بکشیم و خنجر آییم ما حلقه عاشقان مستیم هر روز چو حلقه بر در آییم طغرای امان ما نوشت او کی از اجلی به غرغر آییم اندر ملکوت و لامکان ما بر کره چرخ اخضر آییم از عالم جسم خفیه گردیم در عالم عشق اظهر آییم در جسم شده ست روح طاهر بی جسم شویم و اطهر آییم شمس تبریز جان جان است در برج ابد برابر آییم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۲ ما آفت جان عاشقانیم نی خانه نشین و خانه بانیم اندر دل تو اگر خیال است می پنداری که ما ندانیم اسرار خیال ها نه ماییم هر سودا را نه ما پزانیم دل ها بر ما کبوترانند هر لحظه به جانبی پرانیم تن گفت به جان از این نشان کو جان گفت که سر به سر نشانیم آخر تو به گفت خویش بنگر کاندر دهن تو می نشانیم هر دم بغل تو را گرفته در راحت و رنج می کشانیم تا آتش و آب و بادطبعی ما باده خاکیت چشانیم وان گاه دهان تو بشوییم آن جا برسی که ما نهانیم چون رخت تو در نهان کشیدیم آنگه بینی که ما چه سانیم چون نقش تو از زمین ببردیم دانی که عجایب زمانیم هر سو نگری زمان نبینی پس لاف زنی که لامکانیم همرنگ دلت شود تن تو در رقص آیی که جمله جانیم لب بر لب ما نهی تو بی لب اقرار کنی که همزبانیم ای شمس الدین و شاه تبریز از بندگیت شهنشهانیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۳ ما صحبت همدگر گزینیم بر دامن همدگر نشینیم یاران همه پیشتر نشینید تا چهره همدگر ببینیم ما را ز درون موافقت هاست تا ظن نبری که ما همینیم این دم که نشسته ایم با هم می بر کف و گل در آستینیم از عین به غیب راه داریم زیرا همراه پیک دینیم از خانه به باغ راه داریم همسایه سرو و یاسمینیم هر روز به باغ اندرآییم گل های شکفته صد ببینیم وز بهر نثار عاشقان را دامن دامن ز گل بچینیم از باغ هر آنچ جمع کردیم در پیش نهیم و برگزینیم از ما دل خویش درمدزدید ما دزد نه ایم ما امینیم اینک دم ما نسیم آن گل ما گلبن گلشن یقینیم عالم پر شد نسیم آن گل یعنی که بیا که ما چنینیم بومان ببرد چو بوی بردیم مه مان کند ار چه ما کهینیم هر چند کمین غلام عشقیم چون عشق نشسته در کمینیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۴ چون ذره به رقص اندرآییم خورشید تو را مسخر آییم در هر سحری ز مشرق عشق همچون خورشید ما برآییم در خشک و تر جهان بتابیم نی خشک شویم و نی تر آییم بس ناله مس ها شنیدیم کای نور بتاب تا زر آییم از بهر نیاز و درد ایشان ما بر سر چرخ و اختر آییم از سیمبری که هست دلبر از بهر قلاده عنبر آییم زان خرقه خویش ضرب کردیم تا زین به قبای ششتر آییم ما صرف کشان راه فقریم سرمست نبیذ احمر آییم گر زهر جهان نهند بر ما از باطن خویش شکر آییم آن روز که پردلان گریزند در عین وغا چو سنجر آییم از خون عدو نبیذ سازیم وانگه بکشیم و خنجر آییم ما حلقه عاشقان مستیم هر روز چو حلقه بر در آییم طغرای امان ما نوشت او کی از اجلی به غرغر آییم اندر ملکوت و لامکان ما بر کره چرخ اخضر آییم از عالم جسم خفیه گردیم در عالم عشق اظهر آییم در جسم شده ست روح طاهر بی جسم شویم و اطهر آییم شمس تبریز جان جان است در برج ابد برابر آییم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۵ جز جانب دل به دل نیاییم یک لحظه برون دل نپاییم ماننده نای سربریده بی برگ شدیم و بانواییم همچون جگر کباب عاشق جز آتش عشق را نشاییم ما ذره آفتاب عشقیم ای عشق برآی تا برآییم ما را به میان ذره ها جوی ما خردترین ذره هاییم ور زانک بجویی و نیابی بدهیم نشان که ما کجاییم در خانه چو آفتاب درتافت گرد سر روزن سراییم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۶ ای برده نماز من ز هنگام هین وقت نماز شد بیارام ای خورده تو خون صد قلندر ای بر تو حلال خون بیاشام عشق تو و آنگهی سلامت ای دشمن ننگ و دشمن نام مستی تو وانگهی سر و پا دیوانه وانگهی سرانجام یک حرف بپرسمت بگویی دلسوخته دیده چنین خام پیداست که یار من ملول است خاموش شدم به کام و ناکام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۷ یا رب توبه چرا شکستم وز لقمه دهان چرا نبستم گر وسوسه کرد گرد پیچم در پیچش او چرا نشستم آخر دیدم به عقل موضع صد بار و هزار بار رستم از بندگی خدا ملولم زیرا که به جان گلوپرستم خود من جعل الهموم هما از لفظ رسول خوانده استم چون بر دل من نشسته دودی چون زود چو گرد برنجستم این ها که نبشتم از ندامت آن وقت نبشته بود دستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۸ دانی کامروز از چه زردم ای تو همه شب حریف نردم در نرد دل از تو متهم شد کو مهره ربود از نبردم گفتم که دلا بیار مهره کز رفتن مهره من به دردم بگشاد دلم بغل که می جو گر هست بیاب من نخوردم دیوانه شدم ز درد مهره دل را همه شب شکنجه کردم می گفت بلی و گاه نی نی گه عشوه بداد گرم و سردم گفتم که تو برده ای یقین است من از تو به عشوه برنگردم دل گفت چگونه دزد باشم من خازن چرخ لاژوردم زین دمدمه از خرم بیفکند دریافت که من سلیم مردم خر رفت و رسن ببرد و دل گفت من در پی گرد او چه گردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۹ من دوش به تازه عهد کردم سوگند به جان تو بخوردم کز روی تو چشم برندارم گر تیغ زنی ز تو نگردم درمان ز کسی دگر نجویم زیرا ز فراق توست دردم در آتشم ار فروبری تو گر آه برآورم نه مردم برخاستم از رهت چو گردی بر خاک ره تو بازگردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۰ تا عشق تو سوخت همچو عودم یک عقده نماند از وجودم گه باروی چرخ رخنه کردم گه سکه آفتاب سودم چون مه پی آفتاب رفتم گه کاهیدم گهی فزودم از تو دل من نمی شکیبد صد بار منش بیازمودم این بخشش توست زور من نیست گر حلقه سیم درربودم گر دشمن چاشتم خفاشم ور منکر احمدم جهودم تفهیم تو تیز کرد گوشم کان راز شریف را شنودم سیل آمد و برد خفتگان را من تشنه بدم نمی غنودم صیقل گر سینه امر کن بود گر من ز کسل نمی زدودم توفیر شد از مکارم تو هر تقصیری که من نمودم من جود چرا کنم به جلدی کز جود تو مو به موی جودم از عشق تو بر فراز عرشم گر بالایم وگر فرودم از فضل تو است اگر ضحوکم از رشک تو است اگر حسودم بس کردم ذکر شمس تبریز ای عالم سر تار و پودم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۵ جز جانب دل به دل نیاییم یک لحظه برون دل نپاییم ماننده نای سربریده بی برگ شدیم و بانواییم همچون جگر کباب عاشق جز آتش عشق را نشاییم ما ذره آفتاب عشقیم ای عشق برآی تا برآییم ما را به میان ذره ها جوی ما خردترین ذره هاییم ور زانک بجویی و نیابی بدهیم نشان که ما کجاییم در خانه چو آفتاب درتافت گرد سر روزن سراییم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۶ ای برده نماز من ز هنگام هین وقت نماز شد بیارام ای خورده تو خون صد قلندر ای بر تو حلال خون بیاشام عشق تو و آنگهی سلامت ای دشمن ننگ و دشمن نام مستی تو وانگهی سر و پا دیوانه وانگهی سرانجام یک حرف بپرسمت بگویی دلسوخته دیده چنین خام پیداست که یار من ملول است خاموش شدم به کام و ناکام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۷ یا رب توبه چرا شکستم وز لقمه دهان چرا نبستم گر وسوسه کرد گرد پیچم در پیچش او چرا نشستم آخر دیدم به عقل موضع صد بار و هزار بار رستم از بندگی خدا ملولم زیرا که به جان گلوپرستم خود من جعل الهموم هما از لفظ رسول خوانده استم چون بر دل من نشسته دودی چون زود چو گرد برنجستم این ها که نبشتم از ندامت آن وقت نبشته بود دستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۸ دانی کامروز از چه زردم ای تو همه شب حریف نردم در نرد دل از تو متهم شد کو مهره ربود از نبردم گفتم که دلا بیار مهره کز رفتن مهره من به دردم بگشاد دلم بغل که می جو گر هست بیاب من نخوردم دیوانه شدم ز درد مهره دل را همه شب شکنجه کردم می گفت بلی و گاه نی نی گه عشوه بداد گرم و سردم گفتم که تو برده ای یقین است من از تو به عشوه برنگردم دل گفت چگونه دزد باشم من خازن چرخ لاژوردم زین دمدمه از خرم بیفکند دریافت که من سلیم مردم خر رفت و رسن ببرد و دل گفت من در پی گرد او چه گردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۹ من دوش به تازه عهد کردم سوگند به جان تو بخوردم کز روی تو چشم برندارم گر تیغ زنی ز تو نگردم درمان ز کسی دگر نجویم زیرا ز فراق توست دردم در آتشم ار فروبری تو گر آه برآورم نه مردم برخاستم از رهت چو گردی بر خاک ره تو بازگردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۰ تا عشق تو سوخت همچو عودم یک عقده نماند از وجودم گه باروی چرخ رخنه کردم گه سکه آفتاب سودم چون مه پی آفتاب رفتم گه کاهیدم گهی فزودم از تو دل من نمی شکیبد صد بار منش بیازمودم این بخشش توست زور من نیست گر حلقه سیم درربودم گر دشمن چاشتم خفاشم ور منکر احمدم جهودم تفهیم تو تیز کرد گوشم کان راز شریف را شنودم سیل آمد و برد خفتگان را من تشنه بدم نمی غنودم صیقل گر سینه امر کن بود گر من ز کسل نمی زدودم توفیر شد از مکارم تو هر تقصیری که من نمودم من جود چرا کنم به جلدی کز جود تو مو به موی جودم از عشق تو بر فراز عرشم گر بالایم وگر فرودم از فضل تو است اگر ضحوکم از رشک تو است اگر حسودم بس کردم ذکر شمس تبریز ای عالم سر تار و پودم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۱ تا چهره آن یگانه دیدم دل در غم بی کرانه دیدم گفتی فرداست روز بازار بازار تو را بهانه دیدم دل را چو انار ترش و شیرین خون بسته و دانه دانه دیدم زهر عالم همه عسل شد تا شهد تو در میانه دیدم جان را چو وثاق و جای زنبور از شهد تو خانه خانه دیدم بر آتشم و هنوز در عشق زان دوزخ یک زبانه دیدم شطرنج که صد هزار خانه ست از جمله آن دو خانه دیدم یک خانه پر از خمار دیدم یک خانه می مغانه دیدم چون عشق چنین دو روی دارد سرگشتگی زمانه دیدم وانگه زین سر به سوی آن سر دزدیده ره و دهانه دیدم زان ره خرد دقیقه بین را اندیشه ابلهانه دیدم او بر سر گنج بی نشانی سرگشته که من نشانه دیدم او زیر پر همای دولت گوید که به خواب لانه دیدم جانی که ز غم ز پا درآمد در عالم دل روانه دیدم جانی که فسانه داند این را او را همگی فسانه دیدم نالنده و بی خبر ز نالش چون بربط و چون چغانه دیدم بس شانه مکن که طره عشق بیرون ز حدود شانه دیدم صد شب بر او ترانه گویی روزت گوید تو را ندیدم هر درد که آن دوا ندارد سوی دل خود دوانه دیدم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۲ گر ناز تو را به گفت نارم مهر تو درون سینه دارم بی مهر تو گر گلی ببویم در حال بسوز همچو خارم ماننده ماهی ار خموشم چون موج و چو بحر بی قرارم ای بر لب من نهاده مهری می کش تو به سوی خود مهارم مقصود تو چیست من چه دانم دانم که من اندر این قطارم نشخوار غمت زنم چو اشتر چون اشتر مست کف برآرم هر چند نهان کنم نگویم در حضرت عشق آشکارم ماننده دانه زیر خاکم موقوف اشارت بهارم تا بی دم خود زنم دمی خوش تا بی سر خود سری بخارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۳ من اشتر مست شهریارم آن خایم کز گلو برآرم چون گلبن روی اوست خویم اشکوفه من بود نثارم چون بحر اگر ترش کنم رو پرگوهر و در بود کنارم گر یار وصال ما نجوید با عشق وصال یار غارم خواری که به پیش خلق عار است آن عار شده ست افتخارم باد منطق برون کن از لنج کز باد نطق در این غبارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۴ روزی که گذر کنی به گورم یاد آور از این نفیر و شورم پرنور کن آن تک لحد را ای دیده و ای چراغ نورم تا از تو سجود شکر آرد اندر لحد این تن صبورم ای خرمن گل شتاب مگذار خوش کن نفسی بدان بخورم وان گاه که بگذری مینگار کز روزن و درگه تو دورم گر سنگ لحد ببست راهم از راه خیال بی فتورم گر صد کفنم بود ز اطلس بی خلعت صورت تو عورم از صحن سرای تو برآیم در نقب زنی مگر که مورم من مور توام توی سلیمان یک دم مگذار بی حضورم خامش کردم بگو تو باقی کز گفت و شنود خود نفورم شمس تبریز دعوتم کن چون دعوت توست نفخ صورم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۱ تا چهره آن یگانه دیدم دل در غم بی کرانه دیدم گفتی فرداست روز بازار بازار تو را بهانه دیدم دل را چو انار ترش و شیرین خون بسته و دانه دانه دیدم زهر عالم همه عسل شد تا شهد تو در میانه دیدم جان را چو وثاق و جای زنبور از شهد تو خانه خانه دیدم بر آتشم و هنوز در عشق زان دوزخ یک زبانه دیدم شطرنج که صد هزار خانه ست از جمله آن دو خانه دیدم یک خانه پر از خمار دیدم یک خانه می مغانه دیدم چون عشق چنین دو روی دارد سرگشتگی زمانه دیدم وانگه زین سر به سوی آن سر دزدیده ره و دهانه دیدم زان ره خرد دقیقه بین را اندیشه ابلهانه دیدم او بر سر گنج بی نشانی سرگشته که من نشانه دیدم او زیر پر همای دولت گوید که به خواب لانه دیدم جانی که ز غم ز پا درآمد در عالم دل روانه دیدم جانی که فسانه داند این را او را همگی فسانه دیدم نالنده و بی خبر ز نالش چون بربط و چون چغانه دیدم بس شانه مکن که طره عشق بیرون ز حدود شانه دیدم صد شب بر او ترانه گویی روزت گوید تو را ندیدم هر درد که آن دوا ندارد سوی دل خود دوانه دیدم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۲ گر ناز تو را به گفت نارم مهر تو درون سینه دارم بی مهر تو گر گلی ببویم در حال بسوز همچو خارم ماننده ماهی ار خموشم چون موج و چو بحر بی قرارم ای بر لب من نهاده مهری می کش تو به سوی خود مهارم مقصود تو چیست من چه دانم دانم که من اندر این قطارم نشخوار غمت زنم چو اشتر چون اشتر مست کف برآرم هر چند نهان کنم نگویم در حضرت عشق آشکارم ماننده دانه زیر خاکم موقوف اشارت بهارم تا بی دم خود زنم دمی خوش تا بی سر خود سری بخارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۳ من اشتر مست شهریارم آن خایم کز گلو برآرم چون گلبن روی اوست خویم اشکوفه من بود نثارم چون بحر اگر ترش کنم رو پرگوهر و در بود کنارم گر یار وصال ما نجوید با عشق وصال یار غارم خواری که به پیش خلق عار است آن عار شده ست افتخارم باد منطق برون کن از لنج کز باد نطق در این غبارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۴ روزی که گذر کنی به گورم یاد آور از این نفیر و شورم پرنور کن آن تک لحد را ای دیده و ای چراغ نورم تا از تو سجود شکر آرد اندر لحد این تن صبورم ای خرمن گل شتاب مگذار خوش کن نفسی بدان بخورم وان گاه که بگذری مینگار کز روزن و درگه تو دورم گر سنگ لحد ببست راهم از راه خیال بی فتورم گر صد کفنم بود ز اطلس بی خلعت صورت تو عورم از صحن سرای تو برآیم در نقب زنی مگر که مورم من مور توام توی سلیمان یک دم مگذار بی حضورم خامش کردم بگو تو باقی کز گفت و شنود خود نفورم شمس تبریز دعوتم کن چون دعوت توست نفخ صورم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۵ ای دشمن روزه و نمازم وی عمر و سعادت درازم هر پرده که ساختم دریدی بگذشت از آنک پرده سازم ای من چو زمین و تو بهاری پیدا شده از تو جمله رازم چون صید شدم چگونه پرم چون مات توام دگر چه بازم پروانه من چو سوخت بر شمع دیگر ز چه باشد احترازم نزدیکتری به من ز عقلم پس سوی تو من چگونه یازم بگداز مرا که جمله قندم گر من فسرم وگر گدازم یک بارگی از وفا مشو دست یک بار دگر ببین نیازم یک بار دگر مرا فسون خوان وز روح مسیح کن طرازم بر قنطره بست باج دارم از بهر عبور ده جوازم خاموش که گفت حاجتش نیست در گفتن خویش یاوه تازم خاموش که عاقبت مرا کار محمود بود چو من ایازم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۶ تا با تو قرین شده ست جانم هر جا که روم به گلستانم تا صورت تو قرین دل شد بر خاک نیم بر آسمانم گر سایه من در این جهان است غم نیست که من در آن جهانم من عاریه ام در آن که خوش نیست چیزی که بدان خوشم من آنم در کشتی عشق خفته ام خوش در حالت خفتگی روانم امروز جمادها شکفته ست امروز میان زندگانم چون علم بالقلم رهم داد پس تخته نانبشته خوانم چون کان عقیق در گشاده ست چه غم که خراب شد دکانم زان رطل گران دلم سبک شد گر دل سبک است سرگرانم ای ساقی تاج بخش پیش آ تا بر سر و دیده ات نشانم جز شمع و شکر مگوی چیزی چیزی بمگو که من ندانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۷ امروز مرا چه شد چه دانم امروز من از سبک دلانم در دیده عقل بس مکینم در دیده عشق بی مکانم افسوس که ساکن زمینم انصاف که صارم زمانم این طرفه که با تن زمینی بر پشت فلک همی دوانم آن بار که چرخ برنتابد از قوت عشق می کشانم از سینه خویش آتشش را تا سینه سنگ می رسانم از لذت و از صفای قندش پر شهد شده ست این دهانم از مشکل شمس حق تبریز من نکته مشکل جهانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۸ ای جان لطیف و ای جهانم از خواب گرانت برجهانم بی شرم و حیا کنم تقاضا دانی که غریم بی امانم گر بر دل تو غبار بینم از اشک خودش فرونشانم ای گلبن جان برای مجلس بگرفته امت که گل فشانم یک بوسه بده که اندر این راه من باج عقیق می ستانم بسیار شب است کاندر این دشت من از پی باج راهبانم شب نعره زنم چو پاسبانان چون طالب باج کاروانم همخانه گریخت از نفیرم همسایه گریست از فغانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۹ ناآمده سیل تر شدستیم نارفته به دام پای بستیم شطرنج ندیده ایم و ماتیم یک جرعه نخورده ایم و مستیم همچون شکن دو زلف خوبان نادیده مصاف ما شکستیم ما سایه آن بتیم گویی کز اصل وجود بت پرستیم سایه بنماید و نباشد ما نیز چو سایه نیست هستیم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۵ ای دشمن روزه و نمازم وی عمر و سعادت درازم هر پرده که ساختم دریدی بگذشت از آنک پرده سازم ای من چو زمین و تو بهاری پیدا شده از تو جمله رازم چون صید شدم چگونه پرم چون مات توام دگر چه بازم پروانه من چو سوخت بر شمع دیگر ز چه باشد احترازم نزدیکتری به من ز عقلم پس سوی تو من چگونه یازم بگداز مرا که جمله قندم گر من فسرم وگر گدازم یک بارگی از وفا مشو دست یک بار دگر ببین نیازم یک بار دگر مرا فسون خوان وز روح مسیح کن طرازم بر قنطره بست باج دارم از بهر عبور ده جوازم خاموش که گفت حاجتش نیست در گفتن خویش یاوه تازم خاموش که عاقبت مرا کار محمود بود چو من ایازم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۶ تا با تو قرین شده ست جانم هر جا که روم به گلستانم تا صورت تو قرین دل شد بر خاک نیم بر آسمانم گر سایه من در این جهان است غم نیست که من در آن جهانم من عاریه ام در آن که خوش نیست چیزی که بدان خوشم من آنم در کشتی عشق خفته ام خوش در حالت خفتگی روانم امروز جمادها شکفته ست امروز میان زندگانم چون علم بالقلم رهم داد پس تخته نانبشته خوانم چون کان عقیق در گشاده ست چه غم که خراب شد دکانم زان رطل گران دلم سبک شد گر دل سبک است سرگرانم ای ساقی تاج بخش پیش آ تا بر سر و دیده ات نشانم جز شمع و شکر مگوی چیزی چیزی بمگو که من ندانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۷ امروز مرا چه شد چه دانم امروز من از سبک دلانم در دیده عقل بس مکینم در دیده عشق بی مکانم افسوس که ساکن زمینم انصاف که صارم زمانم این طرفه که با تن زمینی بر پشت فلک همی دوانم آن بار که چرخ برنتابد از قوت عشق می کشانم از سینه خویش آتشش را تا سینه سنگ می رسانم از لذت و از صفای قندش پر شهد شده ست این دهانم از مشکل شمس حق تبریز من نکته مشکل جهانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۸ ای جان لطیف و ای جهانم از خواب گرانت برجهانم بی شرم و حیا کنم تقاضا دانی که غریم بی امانم گر بر دل تو غبار بینم از اشک خودش فرونشانم ای گلبن جان برای مجلس بگرفته امت که گل فشانم یک بوسه بده که اندر این راه من باج عقیق می ستانم بسیار شب است کاندر این دشت من از پی باج راهبانم شب نعره زنم چو پاسبانان چون طالب باج کاروانم همخانه گریخت از نفیرم همسایه گریست از فغانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۹ ناآمده سیل تر شدستیم نارفته به دام پای بستیم شطرنج ندیده ایم و ماتیم یک جرعه نخورده ایم و مستیم همچون شکن دو زلف خوبان نادیده مصاف ما شکستیم ما سایه آن بتیم گویی کز اصل وجود بت پرستیم سایه بنماید و نباشد ما نیز چو سایه نیست هستیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۰ آن عشرت نو که برگرفتیم پا دار که ما ز سر گرفتیم آن دلبر خوب باخبر را مست و خوش و بی خبر گرفتیم هر لحظه ز حسن یوسف خود صد مصر پر از شکر گرفتیم در خانه حسن بود ماهی رفتیمش و بام و در گرفتیم آن آب حیات سرمدی را چون آب در این جگر گرفتیم چون گوشه تاج او بدیدیم مستانه اش از کمر گرفتیم هر نقش که بی وی است مرده ست از بهر تو جانور گرفتیم هر جانوری که آن ندارد او را علف سقر گرفتیم هر کس گهری گرفت از کان از کان همه سیمبر گرفتیم از تابش نور آفتابی چون ماه جمال و فر گرفتیم شمس تبریز چون سفر کرد چون ماه از آن سفر گرفتیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۱ در عشق قدیم سال خوردیم وز گفت حسود برنگردیم زین دمدمه ها زنان بترسند بر ما تو مخوان که مرد مردیم مردانه کنیم کار مردان پنهان نکنیم آنچ کردیم ما را تو به زرد و سرخ مفریب کز خنجر عشق روی زردیم بر درد هزار آفرین باد باقی بر ما که یار دردیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۲ گر گمشدگان روزگاریم ره یافتگان کوی یاریم گم گردد روزگار چون ما گر آتش دل بر او گماریم نی سر ماند نه عقل او را گر ما سر فتنه را بخاریم این مرگ که خلق لقمه اوست یک لقمه کنیم و غم نداریم تو غرقه وام این قماری ما وام گزار این قماریم جانی مانده ست رهن این وام جان را بدهیم و برگزاریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۳ ما عاشق و بی دل و فقیریم هم کودک و هم جوان و پیریم چون کبریتیم و هیزم خشک ما آتش عشق زو پذیریم از آتش عشق برفروزیم اما چون برق زو نمیریم ما خون جگر خوریم چون شیر چون یوز نه عاشق پنیریم گویند شما چه دست گیرید کو دست تو را که دست گیریم بر خویش پرست همچو خاریم بر دوست پرست چون حریریم عاشق که چو شمع می بسوزد او را چو فتیله ناگزیریم از ما مگریز زانک با تو آمیخته همچو شهد و شیریم تو میر شکار بی نظیری ما نیز شکار بی نظیریم در حسن تو را تنور گرم است ما را بربند ما خمیریم ما را به قدوم خویش درباف زیر قدم تو چون حصیریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۴ نی سیم و نه زر نه مال خواهیم از لطف تو پر و بال خواهیم نی حاکمی و نه حکم خواهیم بر حکم تو احتمال خواهیم ای عمر عزیز عمر ما باش نی هفته نه مه نه سال خواهیم ما بدر نی ایم و از پی بدر خود را چو قد هلال خواهیم از بهر مطالعه خیالت خود را به کم از خیال خواهیم چون دلو مسافران چاهیم کان یوسف خوش خصال خواهیم چون آینه نقش خود زدایم چون عکس چنان جمال خواهیم چون چشم نظر کند به جز تو جان را ز تو گوشمال خواهیم خاموش ز قال چند لافی چون حال آمد چه قال خواهیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۵ ما شاخ گلیم نی گیاهیم ما شیوه تر و تازه خواهیم اشکوفه باغ آسمانیم نقل و می مجلس الهیم ما جوی نه ایم بلک آبیم ما ابر نه ایم بلک ماهیم لوح و قلمیم نی حروفیم تیغ و علمیم نی سپاهیم هم خسته غمزه چو تیریم هم بسته طره سیاهیم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۰ آن عشرت نو که برگرفتیم پا دار که ما ز سر گرفتیم آن دلبر خوب باخبر را مست و خوش و بی خبر گرفتیم هر لحظه ز حسن یوسف خود صد مصر پر از شکر گرفتیم در خانه حسن بود ماهی رفتیمش و بام و در گرفتیم آن آب حیات سرمدی را چون آب در این جگر گرفتیم چون گوشه تاج او بدیدیم مستانه اش از کمر گرفتیم هر نقش که بی وی است مرده ست از بهر تو جانور گرفتیم هر جانوری که آن ندارد او را علف سقر گرفتیم هر کس گهری گرفت از کان از کان همه سیمبر گرفتیم از تابش نور آفتابی چون ماه جمال و فر گرفتیم شمس تبریز چون سفر کرد چون ماه از آن سفر گرفتیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۱ در عشق قدیم سال خوردیم وز گفت حسود برنگردیم زین دمدمه ها زنان بترسند بر ما تو مخوان که مرد مردیم مردانه کنیم کار مردان پنهان نکنیم آنچ کردیم ما را تو به زرد و سرخ مفریب کز خنجر عشق روی زردیم بر درد هزار آفرین باد باقی بر ما که یار دردیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۲ گر گمشدگان روزگاریم ره یافتگان کوی یاریم گم گردد روزگار چون ما گر آتش دل بر او گماریم نی سر ماند نه عقل او را گر ما سر فتنه را بخاریم این مرگ که خلق لقمه اوست یک لقمه کنیم و غم نداریم تو غرقه وام این قماری ما وام گزار این قماریم جانی مانده ست رهن این وام جان را بدهیم و برگزاریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۳ ما عاشق و بی دل و فقیریم هم کودک و هم جوان و پیریم چون کبریتیم و هیزم خشک ما آتش عشق زو پذیریم از آتش عشق برفروزیم اما چون برق زو نمیریم ما خون جگر خوریم چون شیر چون یوز نه عاشق پنیریم گویند شما چه دست گیرید کو دست تو را که دست گیریم بر خویش پرست همچو خاریم بر دوست پرست چون حریریم عاشق که چو شمع می بسوزد او را چو فتیله ناگزیریم از ما مگریز زانک با تو آمیخته همچو شهد و شیریم تو میر شکار بی نظیری ما نیز شکار بی نظیریم در حسن تو را تنور گرم است ما را بربند ما خمیریم ما را به قدوم خویش درباف زیر قدم تو چون حصیریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۴ نی سیم و نه زر نه مال خواهیم از لطف تو پر و بال خواهیم نی حاکمی و نه حکم خواهیم بر حکم تو احتمال خواهیم ای عمر عزیز عمر ما باش نی هفته نه مه نه سال خواهیم ما بدر نی ایم و از پی بدر خود را چو قد هلال خواهیم از بهر مطالعه خیالت خود را به کم از خیال خواهیم چون دلو مسافران چاهیم کان یوسف خوش خصال خواهیم چون آینه نقش خود زدایم چون عکس چنان جمال خواهیم چون چشم نظر کند به جز تو جان را ز تو گوشمال خواهیم خاموش ز قال چند لافی چون حال آمد چه قال خواهیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۵ ما شاخ گلیم نی گیاهیم ما شیوه تر و تازه خواهیم اشکوفه باغ آسمانیم نقل و می مجلس الهیم ما جوی نه ایم بلک آبیم ما ابر نه ایم بلک ماهیم لوح و قلمیم نی حروفیم تیغ و علمیم نی سپاهیم هم خسته غمزه چو تیریم هم بسته طره سیاهیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۶ ما زنده به نور کبریاییم بیگانه و سخت آشناییم نفس است چو گرگ لیک در سر بر یوسف مصر برفزاییم مه توبه کند ز خویش بینی گر ما رخ خود به مه نماییم درسوزد پر و بال خورشید چون ما پر و بال برگشاییم این هیکل آدم است روپوش ما قبله جمله سجده هاییم آن دم بنگر مبین تو آدم تا جانت به لطف دررباییم ابلیس نظر جدا جدا داشت پنداشت که ما ز حق جداییم شمس تبریز خود بهانه ست ماییم به حسن لطف ماییم با خلق بگو برای روپوش کو شاه کریم و ما گداییم ما را چه ز شاهی و گدایی شادیم که شاه را سزاییم محویم به حسن شمس تبریز در محو نه او بود نه ماییم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۷ امروز نیم ملول شادم غم را همه طاق برنهادم بر سبلت هر کجا ملولی است گر میر من است و اوستادم امروز میان به عیش بستم روبند ز روی مه گشادم امروز ظریفم و لطیفم گویی که مگر ز لطف زادم یاری که نداد بوسه از ناز او بوسه بجست و من ندادم من دوش عجب چه خواب دیدم کامروز عظیم بامرادم گفتی تو که رو که پادشاهی آری که خوش و خجسته بادم بی ساقی و بی شراب مستم بی تخت و کلاه کیقبادم در من ز کجا رسد گمان ها سبحان الله کجا فتادم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۸ من جز احد صمد نخواهم من جز ملک ابد نخواهم جز رحمت او نبایدم نقل جز باده که او دهد نخواهم اندیشه عیش بی حضورش ترسم که بدو رسد نخواهم بی او ز برای عشرت من خورشید سبو کشد نخواهم من مایه باده ام چو انگور جز ضربت و جز لگد نخواهم از لذت زخم هاش جانم یک ساعت اگر رهد نخواهم وقت است که جان شویم خالص کاین زحمت کالبد نخواهم احمد گوید برای روپوش از احمد جز احد نخواهم مجموع همه است شمس تبریز حق است که من عدد نخواهم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۹ ما آب دریم ما چه دانیم چه شور و شریم ما چه دانیم هر دم ز شراب بی نشانی خود مستتریم ما چه دانیم تا گوهر حسن تو بدیدیم رخ همچو زریم ما چه دانیم تا عشق تو پای ما گرفته ست بی پا و سریم ما چه دانیم خشک و تر ما همه توی تو خوش خشک و تریم ما چه دانیم سرحلقه زلف تو گرفتیم خوش می شمریم ما چه دانیم گر زیر و زبر شود دو عالم زیر و زبریم ما چه دانیم گر سبزه و باغ خشک گردد ما از تو چریم ما چه دانیم گلزار اگر همه بریزد گل از تو بریم ما چه دانیم گر چرخ هزار مه نماید در تو نگریم ما چه دانیم گر زانک شکر جهان بگیرد ما باده خوریم ما چه دانیم شمس تبریز ز آفتابت همچون قمریم ما چه دانیم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۶ ما زنده به نور کبریاییم بیگانه و سخت آشناییم نفس است چو گرگ لیک در سر بر یوسف مصر برفزاییم مه توبه کند ز خویش بینی گر ما رخ خود به مه نماییم درسوزد پر و بال خورشید چون ما پر و بال برگشاییم این هیکل آدم است روپوش ما قبله جمله سجده هاییم آن دم بنگر مبین تو آدم تا جانت به لطف دررباییم ابلیس نظر جدا جدا داشت پنداشت که ما ز حق جداییم شمس تبریز خود بهانه ست ماییم به حسن لطف ماییم با خلق بگو برای روپوش کو شاه کریم و ما گداییم ما را چه ز شاهی و گدایی شادیم که شاه را سزاییم محویم به حسن شمس تبریز در محو نه او بود نه ماییم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۷ امروز نیم ملول شادم غم را همه طاق برنهادم بر سبلت هر کجا ملولی است گر میر من است و اوستادم امروز میان به عیش بستم روبند ز روی مه گشادم امروز ظریفم و لطیفم گویی که مگر ز لطف زادم یاری که نداد بوسه از ناز او بوسه بجست و من ندادم من دوش عجب چه خواب دیدم کامروز عظیم بامرادم گفتی تو که رو که پادشاهی آری که خوش و خجسته بادم بی ساقی و بی شراب مستم بی تخت و کلاه کیقبادم در من ز کجا رسد گمان ها سبحان الله کجا فتادم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۸ من جز احد صمد نخواهم من جز ملک ابد نخواهم جز رحمت او نبایدم نقل جز باده که او دهد نخواهم اندیشه عیش بی حضورش ترسم که بدو رسد نخواهم بی او ز برای عشرت من خورشید سبو کشد نخواهم من مایه باده ام چو انگور جز ضربت و جز لگد نخواهم از لذت زخم هاش جانم یک ساعت اگر رهد نخواهم وقت است که جان شویم خالص کاین زحمت کالبد نخواهم احمد گوید برای روپوش از احمد جز احد نخواهم مجموع همه است شمس تبریز حق است که من عدد نخواهم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۹ ما آب دریم ما چه دانیم چه شور و شریم ما چه دانیم هر دم ز شراب بی نشانی خود مستتریم ما چه دانیم تا گوهر حسن تو بدیدیم رخ همچو زریم ما چه دانیم تا عشق تو پای ما گرفته ست بی پا و سریم ما چه دانیم خشک و تر ما همه توی تو خوش خشک و تریم ما چه دانیم سرحلقه زلف تو گرفتیم خوش می شمریم ما چه دانیم گر زیر و زبر شود دو عالم زیر و زبریم ما چه دانیم گر سبزه و باغ خشک گردد ما از تو چریم ما چه دانیم گلزار اگر همه بریزد گل از تو بریم ما چه دانیم گر چرخ هزار مه نماید در تو نگریم ما چه دانیم گر زانک شکر جهان بگیرد ما باده خوریم ما چه دانیم شمس تبریز ز آفتابت همچون قمریم ما چه دانیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۰ تا دلبر خویش را نبینیم جز در تک خون دل نشینیم ما به نشویم از نصیحت چون گمره عشق آن بهینیم اندر دل درد خانه داریم درمان نبود چو همچنینیم در حلقه عاشقان قدسی سرحلقه چو گوهر نگینیم حاشا که ز عقل و روح لافیم آتش در ما اگر همینیم گر از عقبات روح جستی مستانه مرو که در کمینیم چون فتنه نشان آسمانیم چون است که فتنه زمینیم چون ساده تر از روان پاکیم پرنقش چرا مثال چینیم پژمرده شود هزار دولت ما تازه و تر چو یاسمینیم گر متهمیم پیش هستی اندر تتق فنا امینیم ما پشت بدین وجود داریم کاندر شکم فنا جنینیم تبریز ببین چه تاجداریم زان سر که غلام شمس دینیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۱ گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم کاندر این مکتب ندارد کر و فری هر معلم متهم شو همچو یوسف تا در آن زندان درآیی زانک در زندان نیاید جز مگر بدنام و ظالم جای عاقل صدر دیوان جای مجنون قعر زندان حبس و تهمت قسم عاشق تخت و منبر جای عالم کم طمع شد آن کسی کو طمع در عشق تو بندد کم سخن شد آن کسی که عشق با او شد مکالم پنجه اندر خون شیران دارد آن شیر سمایی غمزه خون خوار دارد غم ندارد از مظالم گر بگویم ور خموشم ور بجوشم ور نجوشم اندر این فتنه خوشم من تو برو می باش سالم مشک بربند ای سقا تو گرچه اندر وقت خوردن مستی آرد این معانی حیرت آرد این معالم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۲ هرچ گویی از بهانه لا نسلم لا نسلم کار دارم من به خانه لا نسلم لا نسلم گفته ای فردا بیایم لطف و نیکویی نمایم وعده ست این بی نشانه لا نسلم لا نسلم گفته ای رنجور دارم دل ز غم پرشور دارم این فریب است و بهانه لا نسلم لا نسلم گفت مادر مادرانه چون ببینی دام و دانه این چنین گو رهروانه لا نسلم لا نسلم گوییم امروز زارم نیت حمام دارم می نمایی سنگ و شانه لا نسلم لا نسلم هر کجا خوانند ما را تا فریبانند ما را غیر این عالی ستانه لا نسلم لا نسلم بر سر مستان بیایی هر دمی زحمت نمایی کاین فلان است آن فلانه لا نسلم لا نسلم گوییم من خواجه تاشم عاقبت اندیش باشم تا درافتی در میانه لا نسلم لا نسلم رو ترش کرد آن مپرسم تا ز شکل او بترسم ای عجوزه بامثانه لا نسلم لا نسلم دست از خشمم گزیدی گویی از عشقت گزیدم مغلطه است این ای یگانه لا نسلم لا نسلم جمله را نتوان شمردن شرح یک یک حیله کردن نیست مکرت را کرانه لا نسلم لا نسلم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۳ می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام در جبینش آفتاب و در یمینش جام جام می خرامد بخت ما کو هست نقد وقت ما مشنو ای پخته از این پس وعده های خام خام جاء نصر الله حقا مستجیبا داعیا ان تعالوا یا کرامی و ادخلوا بین الکرام قال ان الله یدعوا اخرجوا من ضیقکم ان عقبا ملتقانا مشعر البیت الحرام ترجمانش این بود کز خود برون آیید زود ور نه هر دم بند باشد هر دو گامی دام دام از خودی بیرون رویم آخر کجا در بیخودی بیخودی معنی است معنی باخودی ها نام نام ان تکن اسما فاسم بالمسمی مازج لا کاسم شبه غمد و المسمی کالحسام مجلس خاص اندرآ و عام را وادان ز خاص ای درونت خاص خاص و ای برونت عام عام

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۰ تا دلبر خویش را نبینیم جز در تک خون دل نشینیم ما به نشویم از نصیحت چون گمره عشق آن بهینیم اندر دل درد خانه داریم درمان نبود چو همچنینیم در حلقه عاشقان قدسی سرحلقه چو گوهر نگینیم حاشا که ز عقل و روح لافیم آتش در ما اگر همینیم گر از عقبات روح جستی مستانه مرو که در کمینیم چون فتنه نشان آسمانیم چون است که فتنه زمینیم چون ساده تر از روان پاکیم پرنقش چرا مثال چینیم پژمرده شود هزار دولت ما تازه و تر چو یاسمینیم گر متهمیم پیش هستی اندر تتق فنا امینیم ما پشت بدین وجود داریم کاندر شکم فنا جنینیم تبریز ببین چه تاجداریم زان سر که غلام شمس دینیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۱ گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم کاندر این مکتب ندارد کر و فری هر معلم متهم شو همچو یوسف تا در آن زندان درآیی زانک در زندان نیاید جز مگر بدنام و ظالم جای عاقل صدر دیوان جای مجنون قعر زندان حبس و تهمت قسم عاشق تخت و منبر جای عالم کم طمع شد آن کسی کو طمع در عشق تو بندد کم سخن شد آن کسی که عشق با او شد مکالم پنجه اندر خون شیران دارد آن شیر سمایی غمزه خون خوار دارد غم ندارد از مظالم گر بگویم ور خموشم ور بجوشم ور نجوشم اندر این فتنه خوشم من تو برو می باش سالم مشک بربند ای سقا تو گرچه اندر وقت خوردن مستی آرد این معانی حیرت آرد این معالم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۲ هرچ گویی از بهانه لا نسلم لا نسلم کار دارم من به خانه لا نسلم لا نسلم گفته ای فردا بیایم لطف و نیکویی نمایم وعده ست این بی نشانه لا نسلم لا نسلم گفته ای رنجور دارم دل ز غم پرشور دارم این فریب است و بهانه لا نسلم لا نسلم گفت مادر مادرانه چون ببینی دام و دانه این چنین گو رهروانه لا نسلم لا نسلم گوییم امروز زارم نیت حمام دارم می نمایی سنگ و شانه لا نسلم لا نسلم هر کجا خوانند ما را تا فریبانند ما را غیر این عالی ستانه لا نسلم لا نسلم بر سر مستان بیایی هر دمی زحمت نمایی کاین فلان است آن فلانه لا نسلم لا نسلم گوییم من خواجه تاشم عاقبت اندیش باشم تا درافتی در میانه لا نسلم لا نسلم رو ترش کرد آن مپرسم تا ز شکل او بترسم ای عجوزه بامثانه لا نسلم لا نسلم دست از خشمم گزیدی گویی از عشقت گزیدم مغلطه است این ای یگانه لا نسلم لا نسلم جمله را نتوان شمردن شرح یک یک حیله کردن نیست مکرت را کرانه لا نسلم لا نسلم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۳ می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام در جبینش آفتاب و در یمینش جام جام می خرامد بخت ما کو هست نقد وقت ما مشنو ای پخته از این پس وعده های خام خام جاء نصر الله حقا مستجیبا داعیا ان تعالوا یا کرامی و ادخلوا بین الکرام قال ان الله یدعوا اخرجوا من ضیقکم ان عقبا ملتقانا مشعر البیت الحرام ترجمانش این بود کز خود برون آیید زود ور نه هر دم بند باشد هر دو گامی دام دام از خودی بیرون رویم آخر کجا در بیخودی بیخودی معنی است معنی باخودی ها نام نام ان تکن اسما فاسم بالمسمی مازج لا کاسم شبه غمد و المسمی کالحسام مجلس خاص اندرآ و عام را وادان ز خاص ای درونت خاص خاص و ای برونت عام عام

%0
10 Bölüm