مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۴ ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره تا چه زند زهره از آینه و جندره پیش تو افتاده ماه بر ره سودای عشق ریخته گلگونه اش یاوه شده قنجره پنجره ای شد سماع سوی گلستان تو گوش و دل عاشقان بر سر این پنجره آه که این پنجره هست حجابی عظیم رو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره از شکرینی که هست بهر بخاییدنش لب همه دندان شده ست بر مثل دستره دست دل خویش را دیدم در خمره ای گفتم خواجه حکیم چیست در این خنبره گفت شراب کسی کو همگی چرخ را با همه دولاب جان می نخرد یک تره کره گردون تند پیشش پالانیی بر سر میدان او جان خر باتوبره ای شه فارغ از آن باشد در لشکرت نصرت بر میمنه دولت بر میسره ای که ز تبریز تو عید جهان شمس دین هین که رسید آفتاب جانب برج بره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۵ ای همه منزل شده از تو ره بی رهه بی قدمی رقص بین بی دهنی قهقهه از سر پستان عشق چونک دمی شیر یافت قامت سروی گرفت کودکک یک مهه روی ببینید روی بهر خدا عاشقان گرچه زنخ زد بسی کوردلی ابلهه والله کو یوسف است بشنو از من از آنک بودم با یوسفی هم نمک و هم چهه چونک نماید جمال گوش سوی غیب دار عرش پر از نعره هاست فرش پر از وه وهه عاشق باشد کمان خاص بتی همچو تیر هیچ نپرد کمان گر بشود ده زهه آنک ز تبریز دید یک نظر شمس دین طعنه زند بر چله سخره کند بر دهه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۶ ایا دلی چو صبا ذوق صبح ها دیده ز دیده مست شدی یا ز ذوق نادیده گهی به بحر تحیر گهی به دامن کوه کمر ببسته و در کوه کهربا دیده ورای دیده و دل صد دریچه بگشاده برون ز چرخ و زمین رفته صد سما دیده چو جوششی و بخاری فتاد در دریا ز لذت نظرش رست در قفا دیده چو موج موج درآمیخت چشم با دریا عجب عجب که همه بحر گشت یا دیده به پیش دیده دو عالم چو دانه پیش خروس چنین بود نظر پاک کبریادیده نه طالب است و نه مطلوب آن که در توحید صفات طالب و مطلوب را جدا دیده اله را که شناسد کسی که رست ز لا ز لا که رست بگو عاشق بلادیده رموز لیس و فی جبتی بدانسته هزار بار من این جبه را قبا دیده دهان گشاد ضمیر و صلاح دین را گفت تویی حیات من ای دیده خدادیده
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۴ ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره تا چه زند زهره از آینه و جندره پیش تو افتاده ماه بر ره سودای عشق ریخته گلگونه اش یاوه شده قنجره پنجره ای شد سماع سوی گلستان تو گوش و دل عاشقان بر سر این پنجره آه که این پنجره هست حجابی عظیم رو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره از شکرینی که هست بهر بخاییدنش لب همه دندان شده ست بر مثل دستره دست دل خویش را دیدم در خمره ای گفتم خواجه حکیم چیست در این خنبره گفت شراب کسی کو همگی چرخ را با همه دولاب جان می نخرد یک تره کره گردون تند پیشش پالانیی بر سر میدان او جان خر باتوبره ای شه فارغ از آن باشد در لشکرت نصرت بر میمنه دولت بر میسره ای که ز تبریز تو عید جهان شمس دین هین که رسید آفتاب جانب برج بره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۵ ای همه منزل شده از تو ره بی رهه بی قدمی رقص بین بی دهنی قهقهه از سر پستان عشق چونک دمی شیر یافت قامت سروی گرفت کودکک یک مهه روی ببینید روی بهر خدا عاشقان گرچه زنخ زد بسی کوردلی ابلهه والله کو یوسف است بشنو از من از آنک بودم با یوسفی هم نمک و هم چهه چونک نماید جمال گوش سوی غیب دار عرش پر از نعره هاست فرش پر از وه وهه عاشق باشد کمان خاص بتی همچو تیر هیچ نپرد کمان گر بشود ده زهه آنک ز تبریز دید یک نظر شمس دین طعنه زند بر چله سخره کند بر دهه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۶ ایا دلی چو صبا ذوق صبح ها دیده ز دیده مست شدی یا ز ذوق نادیده گهی به بحر تحیر گهی به دامن کوه کمر ببسته و در کوه کهربا دیده ورای دیده و دل صد دریچه بگشاده برون ز چرخ و زمین رفته صد سما دیده چو جوششی و بخاری فتاد در دریا ز لذت نظرش رست در قفا دیده چو موج موج درآمیخت چشم با دریا عجب عجب که همه بحر گشت یا دیده به پیش دیده دو عالم چو دانه پیش خروس چنین بود نظر پاک کبریادیده نه طالب است و نه مطلوب آن که در توحید صفات طالب و مطلوب را جدا دیده اله را که شناسد کسی که رست ز لا ز لا که رست بگو عاشق بلادیده رموز لیس و فی جبتی بدانسته هزار بار من این جبه را قبا دیده دهان گشاد ضمیر و صلاح دین را گفت تویی حیات من ای دیده خدادیده