Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۷ ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی چند بگفتم که مده دل به کسی بی گرو ی بر سر شطرنج بتی جامه کنی کیسه بری با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهی آنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهن آن کهنی کاو دهدم هر نفسی جان نوی آن کهنی نو صفتی همچو خدا بی جهتی خوش گهر ی خوش نظر ی خوش خبر ی خوش شنو ی خرمن گل گشت جهان از رخت ای سرو روان دشمن تو جو دروی یار تو گندم دروی جذب کن ای باد صفت آب وجود همه را برکش خورشید صفت شبنمه ای را ز گوی ای تو چو خورشید ولی نی چو تفش داغ کنی ای چو صبا با لطفی نی چو صبا خیره دوی گر صفتی در دل من کژ شود آن را تو بکن شاخ کژی را بکند صاحب بستان به خوی گرچه شود خانه دین رخنه ز موش حسدی موش کی باشد برمد از دم گربه به موی سبز شود آب و گلی چون دهدش وصل دلی دلبر و دل جمع شدند لیک نباشند دوی پیشتر آ تا که نه من مانم این جا نه سخن ظلمت هستی چه زند پیش صبوح چو توی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۸ سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گر ی زخم مزن بر جگر خسته خسته جگر ی بر دل من زن همه را ز آنک دریغ است و غبین زخم تو و سنگ تو بر سینه و جان دگری باز رهان جمله اسیر ان جفا را جز من تا به جفا هم نکنی در جز بنده نظری هم به وفا با تو خوشم هم به جفا با تو خوشم نی به وفا نی به جفا بی تو مباد م سفر ی چونک خیالت نبود آمده در چشم کسی چشم بز کشته بود تیره و خیره نگر ی پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی کاش بر این دام گه م هیچ نبودی گذری چند بگفتم که خوشم هیچ سفر می نروم این سفر صعب نگر ره ز علی تا به ثری لطف تو بفریفت مرا گفت برو هیچ مرم بدرقه باشد کرمم بر تو نباشد خطر ی چون به غریبی بروی فرجه کنی پخته شوی باز بیایی به وطن با خبر ی پر هنر ی گفتم ای جان خبر بی تو خبر را چه کنم بهر خبر خود که رود از تو مگر بی خبر ی چون ز کفت باده کشم بی خبر و مست و خوشم بی خطر و خوف کسی بی شر و شور بشر ی گفت به گوشم سخنان چون سخن راه زنان برد مرا شاه ز سر کرد مرا خیره سر ی قصه دراز است بلی آه ز مکر و دغلی گر ننماید کرمش این شب ما را سحر ی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۷ ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی چند بگفتم که مده دل به کسی بی گرو ی بر سر شطرنج بتی جامه کنی کیسه بری با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهی آنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهن آن کهنی کاو دهدم هر نفسی جان نوی آن کهنی نو صفتی همچو خدا بی جهتی خوش گهر ی خوش نظر ی خوش خبر ی خوش شنو ی خرمن گل گشت جهان از رخت ای سرو روان دشمن تو جو دروی یار تو گندم دروی جذب کن ای باد صفت آب وجود همه را برکش خورشید صفت شبنمه ای را ز گوی ای تو چو خورشید ولی نی چو تفش داغ کنی ای چو صبا با لطفی نی چو صبا خیره دوی گر صفتی در دل من کژ شود آن را تو بکن شاخ کژی را بکند صاحب بستان به خوی گرچه شود خانه دین رخنه ز موش حسدی موش کی باشد برمد از دم گربه به موی سبز شود آب و گلی چون دهدش وصل دلی دلبر و دل جمع شدند لیک نباشند دوی پیشتر آ تا که نه من مانم این جا نه سخن ظلمت هستی چه زند پیش صبوح چو توی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۸ سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گر ی زخم مزن بر جگر خسته خسته جگر ی بر دل من زن همه را ز آنک دریغ است و غبین زخم تو و سنگ تو بر سینه و جان دگری باز رهان جمله اسیر ان جفا را جز من تا به جفا هم نکنی در جز بنده نظری هم به وفا با تو خوشم هم به جفا با تو خوشم نی به وفا نی به جفا بی تو مباد م سفر ی چونک خیالت نبود آمده در چشم کسی چشم بز کشته بود تیره و خیره نگر ی پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی کاش بر این دام گه م هیچ نبودی گذری چند بگفتم که خوشم هیچ سفر می نروم این سفر صعب نگر ره ز علی تا به ثری لطف تو بفریفت مرا گفت برو هیچ مرم بدرقه باشد کرمم بر تو نباشد خطر ی چون به غریبی بروی فرجه کنی پخته شوی باز بیایی به وطن با خبر ی پر هنر ی گفتم ای جان خبر بی تو خبر را چه کنم بهر خبر خود که رود از تو مگر بی خبر ی چون ز کفت باده کشم بی خبر و مست و خوشم بی خطر و خوف کسی بی شر و شور بشر ی گفت به گوشم سخنان چون سخن راه زنان برد مرا شاه ز سر کرد مرا خیره سر ی قصه دراز است بلی آه ز مکر و دغلی گر ننماید کرمش این شب ما را سحر ی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۹ عارف گوینده اگر تا به سحر صبر کنی از جهت خسته دلان جان و نگهبان منی همچو علی در صف خود سر نبری از کف خود بولهب وسوسه را تا نکنی راهزنی راه زنان را بزنی تا که حقت نام نهد غازی من حاجی من گرچه به تن در وطنی ساقی جام ازلی مایه قند و عسلی بارگه جان و دلی گنج گه بوالحسنی جنبش پر ملکی مطلع بام فلکی جمع صفا را نمکی شمع خدا را لگنی باده دهی مست کنی جمله حریفان مرا عربده شان یاد دهی با من شان درفکنی از یک سوراخ تو را مار دوباره نگزد گر نری و پاکدلی مؤمنی و مؤتمنی خامش باش ای دل من نام مرا هیچ مگو نام کسی گو که از او چون گل تر خوش دهنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۰ تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی من همه در حکم توام تو همه در خون منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی چون همه جان روید و دل همچو گیا خاک درت جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما لیک مرا زهره کجا تا بجهانم که تویی چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم بر سر آن منظره ها هم بنشانم که تویی مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۱ چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی بی دل من بی دل من راست شدی هر چه بدی گر کژ و گر راست شدی ور کم ور کاست شدی فارغ و آزاد بدی خواجه ز هر نیک و بدی هیچ فضولی نبدی هیچ ملولی نبدی دانش و گولی نبدی طبل تحیات زدی خواجه چه گیری گروم تو نروی من بروم کهنه نه ام خواجه نوم در مدد اندر مددی آتش و نفتم نخورد ور بخورد بازدهد چون عددی را بخورد بازدهد بی عددی بر سر خرپشته من بانگ زن ای کشته من دانک من اندر چمنم صورت من در لحدی گرچه بود در لحدی خوش بودش با احدی آنک در آن دام بود کی خوردش دام و ددی و آنک از او دور بود گرچه که منصور بود زارتر از مور بود ز آنک ندارد سندی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۹ عارف گوینده اگر تا به سحر صبر کنی از جهت خسته دلان جان و نگهبان منی همچو علی در صف خود سر نبری از کف خود بولهب وسوسه را تا نکنی راهزنی راه زنان را بزنی تا که حقت نام نهد غازی من حاجی من گرچه به تن در وطنی ساقی جام ازلی مایه قند و عسلی بارگه جان و دلی گنج گه بوالحسنی جنبش پر ملکی مطلع بام فلکی جمع صفا را نمکی شمع خدا را لگنی باده دهی مست کنی جمله حریفان مرا عربده شان یاد دهی با من شان درفکنی از یک سوراخ تو را مار دوباره نگزد گر نری و پاکدلی مؤمنی و مؤتمنی خامش باش ای دل من نام مرا هیچ مگو نام کسی گو که از او چون گل تر خوش دهنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۰ تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی من همه در حکم توام تو همه در خون منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی چون همه جان روید و دل همچو گیا خاک درت جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما لیک مرا زهره کجا تا بجهانم که تویی چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم بر سر آن منظره ها هم بنشانم که تویی مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۱ چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی بی دل من بی دل من راست شدی هر چه بدی گر کژ و گر راست شدی ور کم ور کاست شدی فارغ و آزاد بدی خواجه ز هر نیک و بدی هیچ فضولی نبدی هیچ ملولی نبدی دانش و گولی نبدی طبل تحیات زدی خواجه چه گیری گروم تو نروی من بروم کهنه نه ام خواجه نوم در مدد اندر مددی آتش و نفتم نخورد ور بخورد بازدهد چون عددی را بخورد بازدهد بی عددی بر سر خرپشته من بانگ زن ای کشته من دانک من اندر چمنم صورت من در لحدی گرچه بود در لحدی خوش بودش با احدی آنک در آن دام بود کی خوردش دام و ددی و آنک از او دور بود گرچه که منصور بود زارتر از مور بود ز آنک ندارد سندی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۲ طوطی و طوطی بچه ای قند به صد ناز خوری از شکرستان ازل آمده ای بازپری قند تو فرخنده بود خاصه که در خنده بود بزم ز آغاز نهم چون تو به آغاز دری ای طربستان ابد ای شکرستان احد هم طرب اندر طربی هم شکر اندر شکری یوسف اندر تتقی یا اسدی بر افقی یا قمر اندر قمر اندر قمر اندر قمری ساقی این میکده ای نوبت عشرت زده ای تا همه را مست کنی خرقه مستان ببری مست شدم مست ولی اندککی باخبرم زین خبرم بازرهان ای که ز من باخبری پیشتر آ پیش که آن شعشعه چهره تو می نهلد تا نگرم که ملکی یا بشری رقص کنان هر قدحی نعره زنان وافرحی شیشه گران شیشه شکن مانده از شیشه گری جام طرب عام شده عقل و سرانجام شده از کف حق جام بری به که سرانجام بری سر ز خرد تافته ام عقل دگر یافته ام عقل جهان یک سری و عقل نهانی دوسری راهب آفاق شدم با همگان عاق شدم از همگان می ببرم تا که تو از من نبری با غمت آموخته ام چشم ز خود دوخته ام در جز تو چون نگرد آنک تو در وی نگری داد ده ای عشق مرا وز در انصاف درآ چون ابدا آن توام نی قنقم رهگذری من به تو مانم فلکا ساکنم و زیر و زبر ز آنک مقیمی به نظر روز و شب اندر سفری ناظر آنی که تو را دارد منظور جهان حاضر آنی که از او در سفر و در حضری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۳ آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ای در خم گردون فکنم هر نفسی غلغله ای زیر قدم می سپرم هر سحری بادیه ای خون جگر می سپرم در طلب قافله ای آه از آن کس که زند بر دل من داغ عجب بر کف پای دل من از ره او آبله ای هم به فلک درفکند زهره ز بامش شرری هم به زمین درفکند هیبت او زلزله ای هیچ تقاضا نکنم ور بکنم دفع دهد صد چو مرا دفع کند او به یکی هین هله ای چونک از او دفع شوم گوشگکی سر بنهم آید عشق چله گر بر سر من با چله ای

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۲ طوطی و طوطی بچه ای قند به صد ناز خوری از شکرستان ازل آمده ای بازپری قند تو فرخنده بود خاصه که در خنده بود بزم ز آغاز نهم چون تو به آغاز دری ای طربستان ابد ای شکرستان احد هم طرب اندر طربی هم شکر اندر شکری یوسف اندر تتقی یا اسدی بر افقی یا قمر اندر قمر اندر قمر اندر قمری ساقی این میکده ای نوبت عشرت زده ای تا همه را مست کنی خرقه مستان ببری مست شدم مست ولی اندککی باخبرم زین خبرم بازرهان ای که ز من باخبری پیشتر آ پیش که آن شعشعه چهره تو می نهلد تا نگرم که ملکی یا بشری رقص کنان هر قدحی نعره زنان وافرحی شیشه گران شیشه شکن مانده از شیشه گری جام طرب عام شده عقل و سرانجام شده از کف حق جام بری به که سرانجام بری سر ز خرد تافته ام عقل دگر یافته ام عقل جهان یک سری و عقل نهانی دوسری راهب آفاق شدم با همگان عاق شدم از همگان می ببرم تا که تو از من نبری با غمت آموخته ام چشم ز خود دوخته ام در جز تو چون نگرد آنک تو در وی نگری داد ده ای عشق مرا وز در انصاف درآ چون ابدا آن توام نی قنقم رهگذری من به تو مانم فلکا ساکنم و زیر و زبر ز آنک مقیمی به نظر روز و شب اندر سفری ناظر آنی که تو را دارد منظور جهان حاضر آنی که از او در سفر و در حضری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۳ آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ای در خم گردون فکنم هر نفسی غلغله ای زیر قدم می سپرم هر سحری بادیه ای خون جگر می سپرم در طلب قافله ای آه از آن کس که زند بر دل من داغ عجب بر کف پای دل من از ره او آبله ای هم به فلک درفکند زهره ز بامش شرری هم به زمین درفکند هیبت او زلزله ای هیچ تقاضا نکنم ور بکنم دفع دهد صد چو مرا دفع کند او به یکی هین هله ای چونک از او دفع شوم گوشگکی سر بنهم آید عشق چله گر بر سر من با چله ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۴ هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری می برمد از او دلم چون دل تو ز مقذری هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهی نیست به پیش همتم زو طربی و مفخری گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهن زو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبری گر قمر است و گر فلک ور صنمی است بانمک کان همه است مشترک می نبود ورا فری آنچ بداد عامه را خلعت خاص نبود آن سور سگان کافران می نخورد غضنفری مجلس خاص بایدم گرچه بود سوی عدم شربت عام کم خورم گرچه بود ز کوثری لاف مسیح می زنی بول خران چه بو کنی با حدثی چه خو کنی همچو روان کافری گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خر جان خران به بوی آن برنزدی چرا خوری مرد چو گوهری بود قیمت خویش خود کند شاد نشد به شحنگی هیچ قباد و سنجری زر تو بریز بر گهر چونک بماند زیر زر برنجهید بر زبر آن سبک است و ابتری ور بجهید بر زبر قیمت او است بیشتر بیش کنش نثار زر هست عزیز گوهری ما گهریم و این جهان همچو زری در امتحان بر سر زر برآ که لا گر تو نه ای محقری شهوت حلق بی نمک شهوت فرج پس دوک با سگ و خوک مشترک با خر و گاو همسری نیست سزای مهتری نیست هوای سروری همت شاه و سنجری قبله گه پیمبری عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگی در طلب تجلیی در نظری و منظری آب حیات جستنی جامه در آب شستنی بر در دل نشستنی تا بگشایدت دری در طرب و معاشقه در نظر و معانقه فرض بود مسابقه بر دل هر مظفری نیست روش طرنطران بنگر سوی آسمان در تک و پوی اختران هر یک چون مسخری روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببین سیر نفوسشان ببین گرد سرای مهتری غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حق در تک و پوی و در سبق بی قدمی و بی پری گرم روی خور نگر شب روی قمر نگر ولوله سحر نگر راست چو روز محشری جان تقی فرشته ای جان شقی درشته ای نفس کریم کشتیی نفس لییم لنگری رحم چو جوی شیر بین شهوت جوی انگبین عمر چو جوی آب دان شوق چو خمر احمری در تو نهان چهارجو هیچ نبینیش که کو همچو صفات و ذات هو هست نهان و ظاهری جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجا لذت عمر در کمین رحم به زیر چادری خلق شده شکار او فرجه کنان کار او در پی اختیار او هر یک بسته زیوری شب به مثال هندوی روز مثال جادوی عدل مثال مشعله ظلم چو کور یا کری عقل حریف جنگیی نفس مثال زنگیی عشق چو مست و بنگیی صبر و حیا چو داوری شاه بگفته نکته ای خفیه به گوش هر کسی گفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری جنگ میان بندگان کینه میان زندگان او فکند به هر زمان اینت ظریف یاوری گفت حدیث چرب و خوش با گل و داد خنده اش گفت به ابر نکته ای کرد دو چشم او تری گوید گل که بزم به گوید ابر گریه به هیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوری گفته به شاخ رقص کن گفته به برگ کف بزن گفته به چرخ چرخ زن گرد منازل ثری گفته به عقل طیره شو گفته به عشق خیره شو گفته به صبر خون گری در غم هجر دلبری گفته به رخ بخند خوش گفته به زلف پرده کش گفته به باد درربا پرده ز روی عبهری گفته به موج شور کن کف ز زلال دور کن گفته به دل عبور کن بر رخ هر مصوری هر طرفی علامتی هر نفسی قیامتی تا نکنی ملامتی گر شده ام سخنوری بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حق صبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابری این همه آب و روغن است آنچ در این دل من است آه چه جای گفتن است آه ز عشق پروری لاح صبوح سره فاح نسیم بره جاء اوان دره برزه لمن یری انزله من العلی انشأه من الولا املاه من الملا فهمه لمن دری زینه لوصله الحقه باصله نوره بنوره ایقظه من الکری لیس لهم ندیده کلهم عبیده عز و جل و اغتنی لیس یرام بالشری اکرمنا ابرنا طیبنا و سرنا حدثنا به ما نجی اخبرنا بما جری طاب جوار ظله من علی مقله عز وجود مثله فی البلدان و القری از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کرد ساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۴ هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری می برمد از او دلم چون دل تو ز مقذری هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهی نیست به پیش همتم زو طربی و مفخری گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهن زو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبری گر قمر است و گر فلک ور صنمی است بانمک کان همه است مشترک می نبود ورا فری آنچ بداد عامه را خلعت خاص نبود آن سور سگان کافران می نخورد غضنفری مجلس خاص بایدم گرچه بود سوی عدم شربت عام کم خورم گرچه بود ز کوثری لاف مسیح می زنی بول خران چه بو کنی با حدثی چه خو کنی همچو روان کافری گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خر جان خران به بوی آن برنزدی چرا خوری مرد چو گوهری بود قیمت خویش خود کند شاد نشد به شحنگی هیچ قباد و سنجری زر تو بریز بر گهر چونک بماند زیر زر برنجهید بر زبر آن سبک است و ابتری ور بجهید بر زبر قیمت او است بیشتر بیش کنش نثار زر هست عزیز گوهری ما گهریم و این جهان همچو زری در امتحان بر سر زر برآ که لا گر تو نه ای محقری شهوت حلق بی نمک شهوت فرج پس دوک با سگ و خوک مشترک با خر و گاو همسری نیست سزای مهتری نیست هوای سروری همت شاه و سنجری قبله گه پیمبری عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگی در طلب تجلیی در نظری و منظری آب حیات جستنی جامه در آب شستنی بر در دل نشستنی تا بگشایدت دری در طرب و معاشقه در نظر و معانقه فرض بود مسابقه بر دل هر مظفری نیست روش طرنطران بنگر سوی آسمان در تک و پوی اختران هر یک چون مسخری روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببین سیر نفوسشان ببین گرد سرای مهتری غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حق در تک و پوی و در سبق بی قدمی و بی پری گرم روی خور نگر شب روی قمر نگر ولوله سحر نگر راست چو روز محشری جان تقی فرشته ای جان شقی درشته ای نفس کریم کشتیی نفس لییم لنگری رحم چو جوی شیر بین شهوت جوی انگبین عمر چو جوی آب دان شوق چو خمر احمری در تو نهان چهارجو هیچ نبینیش که کو همچو صفات و ذات هو هست نهان و ظاهری جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجا لذت عمر در کمین رحم به زیر چادری خلق شده شکار او فرجه کنان کار او در پی اختیار او هر یک بسته زیوری شب به مثال هندوی روز مثال جادوی عدل مثال مشعله ظلم چو کور یا کری عقل حریف جنگیی نفس مثال زنگیی عشق چو مست و بنگیی صبر و حیا چو داوری شاه بگفته نکته ای خفیه به گوش هر کسی گفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری جنگ میان بندگان کینه میان زندگان او فکند به هر زمان اینت ظریف یاوری گفت حدیث چرب و خوش با گل و داد خنده اش گفت به ابر نکته ای کرد دو چشم او تری گوید گل که بزم به گوید ابر گریه به هیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوری گفته به شاخ رقص کن گفته به برگ کف بزن گفته به چرخ چرخ زن گرد منازل ثری گفته به عقل طیره شو گفته به عشق خیره شو گفته به صبر خون گری در غم هجر دلبری گفته به رخ بخند خوش گفته به زلف پرده کش گفته به باد درربا پرده ز روی عبهری گفته به موج شور کن کف ز زلال دور کن گفته به دل عبور کن بر رخ هر مصوری هر طرفی علامتی هر نفسی قیامتی تا نکنی ملامتی گر شده ام سخنوری بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حق صبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابری این همه آب و روغن است آنچ در این دل من است آه چه جای گفتن است آه ز عشق پروری لاح صبوح سره فاح نسیم بره جاء اوان دره برزه لمن یری انزله من العلی انشأه من الولا املاه من الملا فهمه لمن دری زینه لوصله الحقه باصله نوره بنوره ایقظه من الکری لیس لهم ندیده کلهم عبیده عز و جل و اغتنی لیس یرام بالشری اکرمنا ابرنا طیبنا و سرنا حدثنا به ما نجی اخبرنا بما جری طاب جوار ظله من علی مقله عز وجود مثله فی البلدان و القری از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کرد ساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۵ آمده ای که راز من بر همگان بیان کنی و آن شه بی نشانه را جلوه دهی نشان کنی دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش گفتم می نمی خورم گفت مکن زیان کنی گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی دید که ناز می کنم گفت بیا عجب کسی جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی رنگ رخت که داد رو زرد شو از برای او چون ز پی سیاهه ای روی چو زعفران کنی همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه ای نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی ور دو سه روز چشم را بند کنی به اتقوا چشمه چشم حس را بحر در عیان کنی ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی بهتر از این کرم بود جرم تو را گنه تو را شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۶ ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ای ای که چو آفتاب و مه دست کرم گشاده ای صبح که آفتاب خود سر نزده ست از زمین جام جهان نمای را بر کف جان نهاده ای مهدی و مهتدی توی رحمت ایزدی توی روی زمین گرفته ای داد زمانه داده ای مایه صد ملامتی شورش صد قیامتی چشمه مشک دیده ای جوشش خنب باده ای سر نبرد هر آنک او سر کشد از هوای تو ز آنک به گردن همه بسته تر از قلاده ای خیز دلا و خلق را سوی صبوح بانگ زن گرچه ز دوش بیخودی بی سر و پا فتاده ای هر سحری خیال تو دارد میل سردهی دشمن عقل و دانشی فتنه مرد ساده ای همچو بهار ساقیی همچو بهشت باقیی همچو کباب قوتی همچو شراب شاده ای خیز دلا کشان کشان رو سوی بزم بی نشان عشق سواره ات کند گرچه چنین پیاده ای ذره به ذره ای جهان جانب تو نظرکنان گوهر آب و آتشی مونس نر و ماده ای این تن همچو غرقه را تا نکنی ز سر برون بند ردا و خرقه ای مرد سر سجاده ای باده خامشانه خور تا برهی ز گفت و گو یا حیوان ناطقی جمله ز نطق زاده ای لطف نمای ساقیا دست بگیر مست را جانب بزم خویش کش شاه طریق جاده ای

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۵ آمده ای که راز من بر همگان بیان کنی و آن شه بی نشانه را جلوه دهی نشان کنی دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش گفتم می نمی خورم گفت مکن زیان کنی گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی دید که ناز می کنم گفت بیا عجب کسی جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی رنگ رخت که داد رو زرد شو از برای او چون ز پی سیاهه ای روی چو زعفران کنی همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه ای نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی ور دو سه روز چشم را بند کنی به اتقوا چشمه چشم حس را بحر در عیان کنی ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی بهتر از این کرم بود جرم تو را گنه تو را شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۶ ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ای ای که چو آفتاب و مه دست کرم گشاده ای صبح که آفتاب خود سر نزده ست از زمین جام جهان نمای را بر کف جان نهاده ای مهدی و مهتدی توی رحمت ایزدی توی روی زمین گرفته ای داد زمانه داده ای مایه صد ملامتی شورش صد قیامتی چشمه مشک دیده ای جوشش خنب باده ای سر نبرد هر آنک او سر کشد از هوای تو ز آنک به گردن همه بسته تر از قلاده ای خیز دلا و خلق را سوی صبوح بانگ زن گرچه ز دوش بیخودی بی سر و پا فتاده ای هر سحری خیال تو دارد میل سردهی دشمن عقل و دانشی فتنه مرد ساده ای همچو بهار ساقیی همچو بهشت باقیی همچو کباب قوتی همچو شراب شاده ای خیز دلا کشان کشان رو سوی بزم بی نشان عشق سواره ات کند گرچه چنین پیاده ای ذره به ذره ای جهان جانب تو نظرکنان گوهر آب و آتشی مونس نر و ماده ای این تن همچو غرقه را تا نکنی ز سر برون بند ردا و خرقه ای مرد سر سجاده ای باده خامشانه خور تا برهی ز گفت و گو یا حیوان ناطقی جمله ز نطق زاده ای لطف نمای ساقیا دست بگیر مست را جانب بزم خویش کش شاه طریق جاده ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۷ کعبه طواف می کند بر سر کوی یک بتی این چه بتی است ای خدا این چه بلا و آفتی ماه درست پیش او قرص شکسته بسته ای بر شکرش نبات ها چون مگسی است زحمتی جمله ملوک راه دین جمله ملایک امین سجده کنان که ای صنم بهر خدای رحمتی اهل هزار بحر و کف گوهر عشق را صدف زان سوی عزت و شرف سخت بلندهمتی او است بهشت و حور خود شادی و عیش و سور خود در غلبات نور خود آه عظیم آیتی بشنو این خطاب را ساخته شو جواب را ذره مر آفتاب را گشت حریف و بابتی ای تبریز محرمت شمس هزار مکرمت گشته سخن سبوصفت بر یم بی نهایتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۸ نیست به جز دوام جان ز اهل دلان روایتی راحت های عشق را نیست چو عشق غایتی شکر شنیدم از همه تا چه خوشند این رمه هان مپذیر دمدمه ز آنک کند شکایتی عشق مه است جمله رو ماه حسد برد بدو جز که ندای ابشروا این است ورا قرایتی هر سحری حلاوتی هر طرفی طراوتی هر قدمی عجایبی هر نفسی عنایتی خوبی جان چو شد ز حد و آن مدد است بر مدد هست برای چشم بد نیک بلا حمایتی پشت فلک ز جست و جو گشته چو عاشقان دوتو ز آنک جمال حسن هو نادره است و آیتی پرتو روی عشق دان آنک به هر سحرگهان شمس کشید نیزه ای صبح فراشت رایتی عشق چو رهنمون کند روح در او سکون کند سر ز فلک برون کند گوید خوش ولایتی ایزد گفت عشق را گر نبدی جمال تو آینه وجود را کی کنمی رعایتی گرچه که میوه آخر است ورچه درخت اول است میوه ز روی مرتبت داشت بر او بدایتی چند بود بیان تو بیش مگو به جان تو هست دل از زبان تو در غم و در نکایتی خلوتیان گریخته نقل سکوت ریخته ز آنک سکوت مست را هست قوی وقایتی گرچه نوای بلبلان هست دوای بی دلان خامش تا دهد تو را عشق جز این جرایتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۹ آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی پاک و لطیف همچو جان صبحدمی به تن رسی آن سر زلف سرکشت گفته مرا که شب خوشت زین سفر چو آتشت کی تو بدین وطن رسی کی بود آفتاب تو در دل چون حمل رسد تا تو چو آب زندگی بر گل و بر سمن رسی همچو حسن ز دست غم جرعه زهر می کشم ای تریاق احمدی کی تو به بوالحسن رسی گرچه غمت به خون من چابک و تیز می رود هست امید جان که تو در غم دل شکن رسی جمله تو باشی آن زمان دل شده باشد از میان پاک شود بدن چو جان چون تو بدین بدن رسی چرخ فروسکل تو خوش ننگ فلک دگر مکش بوک به بوی طره اش بر سر آن رسن رسی زن ز زنی برون شود مرد میان خون شود چون تو به حسن لم یزل بر سر مرد و زن رسی حسن تو پای درنهد یوسف مصر سر نهد مرده ز گور برجهد چون به سر کفن رسی لطف خیال شمس دین از تبریز در کمین طالب جان شوی چو دین تا به چه شکل و فن رسی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۷ کعبه طواف می کند بر سر کوی یک بتی این چه بتی است ای خدا این چه بلا و آفتی ماه درست پیش او قرص شکسته بسته ای بر شکرش نبات ها چون مگسی است زحمتی جمله ملوک راه دین جمله ملایک امین سجده کنان که ای صنم بهر خدای رحمتی اهل هزار بحر و کف گوهر عشق را صدف زان سوی عزت و شرف سخت بلندهمتی او است بهشت و حور خود شادی و عیش و سور خود در غلبات نور خود آه عظیم آیتی بشنو این خطاب را ساخته شو جواب را ذره مر آفتاب را گشت حریف و بابتی ای تبریز محرمت شمس هزار مکرمت گشته سخن سبوصفت بر یم بی نهایتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۸ نیست به جز دوام جان ز اهل دلان روایتی راحت های عشق را نیست چو عشق غایتی شکر شنیدم از همه تا چه خوشند این رمه هان مپذیر دمدمه ز آنک کند شکایتی عشق مه است جمله رو ماه حسد برد بدو جز که ندای ابشروا این است ورا قرایتی هر سحری حلاوتی هر طرفی طراوتی هر قدمی عجایبی هر نفسی عنایتی خوبی جان چو شد ز حد و آن مدد است بر مدد هست برای چشم بد نیک بلا حمایتی پشت فلک ز جست و جو گشته چو عاشقان دوتو ز آنک جمال حسن هو نادره است و آیتی پرتو روی عشق دان آنک به هر سحرگهان شمس کشید نیزه ای صبح فراشت رایتی عشق چو رهنمون کند روح در او سکون کند سر ز فلک برون کند گوید خوش ولایتی ایزد گفت عشق را گر نبدی جمال تو آینه وجود را کی کنمی رعایتی گرچه که میوه آخر است ورچه درخت اول است میوه ز روی مرتبت داشت بر او بدایتی چند بود بیان تو بیش مگو به جان تو هست دل از زبان تو در غم و در نکایتی خلوتیان گریخته نقل سکوت ریخته ز آنک سکوت مست را هست قوی وقایتی گرچه نوای بلبلان هست دوای بی دلان خامش تا دهد تو را عشق جز این جرایتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۹ آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی پاک و لطیف همچو جان صبحدمی به تن رسی آن سر زلف سرکشت گفته مرا که شب خوشت زین سفر چو آتشت کی تو بدین وطن رسی کی بود آفتاب تو در دل چون حمل رسد تا تو چو آب زندگی بر گل و بر سمن رسی همچو حسن ز دست غم جرعه زهر می کشم ای تریاق احمدی کی تو به بوالحسن رسی گرچه غمت به خون من چابک و تیز می رود هست امید جان که تو در غم دل شکن رسی جمله تو باشی آن زمان دل شده باشد از میان پاک شود بدن چو جان چون تو بدین بدن رسی چرخ فروسکل تو خوش ننگ فلک دگر مکش بوک به بوی طره اش بر سر آن رسن رسی زن ز زنی برون شود مرد میان خون شود چون تو به حسن لم یزل بر سر مرد و زن رسی حسن تو پای درنهد یوسف مصر سر نهد مرده ز گور برجهد چون به سر کفن رسی لطف خیال شمس دین از تبریز در کمین طالب جان شوی چو دین تا به چه شکل و فن رسی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۰ جان به فدای عاشقان خوش هوسی است عاشقی عشق پرست ای پسر باد هواست مابقی از می عشق سرخوشم آتش عشق مفرشم پای بنه در آتشم چند از این منافقی از سوی چرخ تا زمین سلسله ای است آتشین سلسله را بگیر اگر در ره خود محققی عشق مپرس چون بود عشق یکی جنون بود سلسله را زبون بود نی به طریق احمقی عشق پرست ای پسر عشق خوش است ای پسر رو که به جان صادقان صاف و لطیف و صادقی راه تو چون فنا بود خصم تو را کجا بود طاقت تو که را بود کآتش تیز مطلقی جان مرا تو بنده کن عیش مرا تو زنده کن مست کن و بیافرین بازنمای خالقی یک نفسی خموش کن در خمشی خروش کن وقت سخن تو خامشی در خمشی تو ناطقی بی دل و جان سخنوری شیوه گاو سامری راست نباشد ای پسر راست برو که حاذقی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۱ سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی صورت این طلسم را هیچ کسی بدید نی می کشدم به هر طرف قوت کهربای او ای عجبا بدید کس آنک مرا کشید نی هست سماع چنگ نی هست شراب رنگ نی صد قدح است بر قدح آنک قدح چشید نی عشق قرابه باز و من در کف او چو شیشه ای شیشه شکست زیر پا پای کسی خلید نی در قدم روندگان شیخ و مرید بی عدد در نفس یگانگی شیخ نه و مرید نی آنک میان مردمان شهره شد و حدیث شد سایه بایزید بد مایه بایزید نی مژده دهید عاشقان عید وصال می رسد ز آنک ندید هیچ کس خود رمضان و عید نی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۲ چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی نی به خدا که از دغل چشم فراز می کنی چشم ببسته ای که تا خواب کنی حریف را چونک بخفت بر زرش دست دراز می کنی سلسله ای گشاده ای دام ابد نهاده ای بند که سخت می کنی بند که باز می کنی عاشق بی گناه را بهر ثواب می کشی بر سر گور کشتگان بانگ نماز می کنی گه به مثال ساقیان عقل ز مغز می بری گه به مثال مطربان نغنغه ساز می کنی طبل فراق می زنی نای عراق می زنی پرده بوسلیک را جفت حجاز می کنی جان و دل فقیر را خسته دل اسیر را از صدقات حسن خود گنج نیاز می کنی پرده چرخ می دری جلوه ملک می کنی تاج شهان همی بری ملک ایاز می کنی عشق منی و عشق را صورت شکل کی بود اینک به صورتی شدی این به مجاز می کنی گنج بلانهایتی سکه کجاست گنج را صورت سکه گر کنی آن پی گاز می کنی غرق غنا شو و خمش شرم بدار چند چند در کنف غنای او ناله آز می کنی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۰ جان به فدای عاشقان خوش هوسی است عاشقی عشق پرست ای پسر باد هواست مابقی از می عشق سرخوشم آتش عشق مفرشم پای بنه در آتشم چند از این منافقی از سوی چرخ تا زمین سلسله ای است آتشین سلسله را بگیر اگر در ره خود محققی عشق مپرس چون بود عشق یکی جنون بود سلسله را زبون بود نی به طریق احمقی عشق پرست ای پسر عشق خوش است ای پسر رو که به جان صادقان صاف و لطیف و صادقی راه تو چون فنا بود خصم تو را کجا بود طاقت تو که را بود کآتش تیز مطلقی جان مرا تو بنده کن عیش مرا تو زنده کن مست کن و بیافرین بازنمای خالقی یک نفسی خموش کن در خمشی خروش کن وقت سخن تو خامشی در خمشی تو ناطقی بی دل و جان سخنوری شیوه گاو سامری راست نباشد ای پسر راست برو که حاذقی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۱ سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی صورت این طلسم را هیچ کسی بدید نی می کشدم به هر طرف قوت کهربای او ای عجبا بدید کس آنک مرا کشید نی هست سماع چنگ نی هست شراب رنگ نی صد قدح است بر قدح آنک قدح چشید نی عشق قرابه باز و من در کف او چو شیشه ای شیشه شکست زیر پا پای کسی خلید نی در قدم روندگان شیخ و مرید بی عدد در نفس یگانگی شیخ نه و مرید نی آنک میان مردمان شهره شد و حدیث شد سایه بایزید بد مایه بایزید نی مژده دهید عاشقان عید وصال می رسد ز آنک ندید هیچ کس خود رمضان و عید نی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۲ چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی نی به خدا که از دغل چشم فراز می کنی چشم ببسته ای که تا خواب کنی حریف را چونک بخفت بر زرش دست دراز می کنی سلسله ای گشاده ای دام ابد نهاده ای بند که سخت می کنی بند که باز می کنی عاشق بی گناه را بهر ثواب می کشی بر سر گور کشتگان بانگ نماز می کنی گه به مثال ساقیان عقل ز مغز می بری گه به مثال مطربان نغنغه ساز می کنی طبل فراق می زنی نای عراق می زنی پرده بوسلیک را جفت حجاز می کنی جان و دل فقیر را خسته دل اسیر را از صدقات حسن خود گنج نیاز می کنی پرده چرخ می دری جلوه ملک می کنی تاج شهان همی بری ملک ایاز می کنی عشق منی و عشق را صورت شکل کی بود اینک به صورتی شدی این به مجاز می کنی گنج بلانهایتی سکه کجاست گنج را صورت سکه گر کنی آن پی گاز می کنی غرق غنا شو و خمش شرم بدار چند چند در کنف غنای او ناله آز می کنی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۳ آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا توی بار تو ده شکسته را بارگه وفا توی برج نشاط رخنه شد لشکر دل برهنه شد میمنه را کله توی میسره را قبا توی می زده مییم ما کوفته دییم ما چشم نهاده ایم ما در تو که توتیا توی روی متاب از وفا خاک مریز بر صفا آب حیاتی و حیا پشت دل و بقا توی چرخ تو را ندا کند بهر تو جان فدا کند هر چه ز تو زیان کند آن همه را دوا توی خیز بیار باده ای مرکب هر پیاده ای بهر زکات جان خود ساقی جان ما توی این خبر و مجادلی نیست نشان یک دلی گردن این خبر بزن شحنه کبریا توی گردن عربده بزن وسوسه را ز بن بکن باده خاص درفکن خاصبک خدا توی وقت لقای یوسفان مست بدند کف بران ما نه کمیم از زنان یوسف خوش لقا توی از رخ دوست باخبر وز کف خویش بی خبر این خبری است معتبر پیش تو کاوستا توی پر کن زان می نهان تا بخوریم بی دهان تا که بداند این جهان باز که کیمیا توی باده کهنه خدا روز الست ره نما گشته به دست انبیا وارث انبیا توی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۴ ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی لایق خرکمان من نیست در این جهان زهی بحر کمینه شربتم کوه کمینه لقمه ام من چه نهنگم ای خدا بازگشا مرا رهی تشنه تر از اجل منم دوزخ وار می تنم هیچ رسد عجب مرا لقمه زفت فربهی نیست نزار عشق را جز که وصال داروی نیست دهان عشق را جز کف تو علف دهی عقل به دام تو رسد هم سر و ریش گم کند گرچه بود گران سری گرچه بود سبک جهی صدق نهنده هم توی در دل هر موحدی نقش کننده هم توی در دل هر مشبهی نوح ز اوج موج تو گشته حریف تخته ای روح ز بوی کوی تو مست و خراب و والهی خامش باش و بازرو جانب قصر خامشان باز به شهر عشق رو ای تو فکنده در دهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۵ باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای دست جفا گشاده ای پای وفا کشیده ای دوش ز درد دل مها تا به سحر نخفته ام ز آنک تو مکر دشمنان در حق من شنیده ای ای دم آتشین من خیز توی گواه دل ای شب دوش من بیا راست بگو چه دیده ای آینه ای خریده ای می نگری به روی خود در پس پرده رفته ای پرده من دریده ای عقل کجا که من کنون چاره کار خود کنم عقل برفت یاوه شد تا تو به من رسیده ای لعبت صورت مرا دوخته ای به جادوی سوزن های بوالعجب در دل من خلیده ای بر در و بام دل نگر جمله نشان پای توست بر در و بام مردمان دوش چرا دویده ای هر کی حدیث می کند بر لب او نظر کنم از هوس دهان تو تا لب کی گزیده ای تهمت دزد برنهم هر کی دهد نشان تو کاین ز کجا گرفته ای وین ز کجا خریده ای

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۳ آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا توی بار تو ده شکسته را بارگه وفا توی برج نشاط رخنه شد لشکر دل برهنه شد میمنه را کله توی میسره را قبا توی می زده مییم ما کوفته دییم ما چشم نهاده ایم ما در تو که توتیا توی روی متاب از وفا خاک مریز بر صفا آب حیاتی و حیا پشت دل و بقا توی چرخ تو را ندا کند بهر تو جان فدا کند هر چه ز تو زیان کند آن همه را دوا توی خیز بیار باده ای مرکب هر پیاده ای بهر زکات جان خود ساقی جان ما توی این خبر و مجادلی نیست نشان یک دلی گردن این خبر بزن شحنه کبریا توی گردن عربده بزن وسوسه را ز بن بکن باده خاص درفکن خاصبک خدا توی وقت لقای یوسفان مست بدند کف بران ما نه کمیم از زنان یوسف خوش لقا توی از رخ دوست باخبر وز کف خویش بی خبر این خبری است معتبر پیش تو کاوستا توی پر کن زان می نهان تا بخوریم بی دهان تا که بداند این جهان باز که کیمیا توی باده کهنه خدا روز الست ره نما گشته به دست انبیا وارث انبیا توی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۴ ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی لایق خرکمان من نیست در این جهان زهی بحر کمینه شربتم کوه کمینه لقمه ام من چه نهنگم ای خدا بازگشا مرا رهی تشنه تر از اجل منم دوزخ وار می تنم هیچ رسد عجب مرا لقمه زفت فربهی نیست نزار عشق را جز که وصال داروی نیست دهان عشق را جز کف تو علف دهی عقل به دام تو رسد هم سر و ریش گم کند گرچه بود گران سری گرچه بود سبک جهی صدق نهنده هم توی در دل هر موحدی نقش کننده هم توی در دل هر مشبهی نوح ز اوج موج تو گشته حریف تخته ای روح ز بوی کوی تو مست و خراب و والهی خامش باش و بازرو جانب قصر خامشان باز به شهر عشق رو ای تو فکنده در دهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۵ باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای دست جفا گشاده ای پای وفا کشیده ای دوش ز درد دل مها تا به سحر نخفته ام ز آنک تو مکر دشمنان در حق من شنیده ای ای دم آتشین من خیز توی گواه دل ای شب دوش من بیا راست بگو چه دیده ای آینه ای خریده ای می نگری به روی خود در پس پرده رفته ای پرده من دریده ای عقل کجا که من کنون چاره کار خود کنم عقل برفت یاوه شد تا تو به من رسیده ای لعبت صورت مرا دوخته ای به جادوی سوزن های بوالعجب در دل من خلیده ای بر در و بام دل نگر جمله نشان پای توست بر در و بام مردمان دوش چرا دویده ای هر کی حدیث می کند بر لب او نظر کنم از هوس دهان تو تا لب کی گزیده ای تهمت دزد برنهم هر کی دهد نشان تو کاین ز کجا گرفته ای وین ز کجا خریده ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۶ هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی شرح نمی کنم که بس عاقل را اشارتی فهم کنی تو خود که تو زیرک و پاک خاطری باده بیار و دل ببر زود بکن تجارتی نای بنه دهان همی آرد صبح ناله ای چنگ ز چنگ هجر تو کرد حزین شکایتی درده بی دریغ از آن شیره و شیر رایگان شیر و نبید خلد را نیست حدی و غایتی درده باده ای چو زر پاک ز خویشمان ببر نیست بتر ز باخودی مذهب ما جنایتی باده شاد جان فزا تحفه بیار از سما تا غم و غصه را کند اشقر می سیاستی عقل ز نقل تو شود منتقل از عقیله ها دانش غیب یابد و تبصره و فراستی جام تو را چو دل بود در سر و سینه شعله ای مست تو را چه کم بود تجربه یا کفایتی دست که یافت مشربی ماند ز حرص و مکسبی سر که بیافت آن طرب کی طلبد ریاستی شست تو ماهی مرا چله نشاند مدتی دام تو کرکس مرا داد به غم ریاضتی قطره ز بحر فضل تو یافت عجب تبدلی پاکدلی و صفوتی توسعه و احاطتی نفس خسیس حرص خو عاشق مال و گفت و گو یافت به گنج رحمتت از دو جهان فراغتی ترک زیارتت شها دان ز خری نه بی خری ز آنک به جان است متصل حج تو بی مسافتی هیچ مگو دلا هلا طاقت رنج نیستم طاق شو از فضول خود حاجت نیست طاقتی طاقت رنج هر کسی داری و می کشی بسی طاقت گنج نیستت این چه بود خساستی سر دل تو جز ولا تا نبود که بی گمان بر سر بینیت کند سر دلت علامتی حشر شود ضمیر تو در سخن و صفیر تو نقد شود در این جهان عرض تو را قیامتی از بد و نیک مجرمان کند نشد وفای تو ز آنک تو راست در کرم ثابتی و مهارتی جان و دل مرید را از شهوات ما و من جز ز زلال بحر تو نیست یقین طهارتی متقیان به بادیه رفته عشا و غادیه کعبه روان شده به تو تا که کند زیارتی روح سجود می کند شکر وجود می کند یافت ز بندگی تو سروری و سیادتی بر کرم و کرامت خنده آفتاب تو ذره به ذره را بود نوع دگر شهادتی جمله به جست و جوی تو معتکفان کوی تو روی به کعبه کرم مشتغل عبادتی پنج حس از مصاحف نور و حیات جامعت یاد گرفته ز اوستا ظاهر پنج آیتی گاه چو چنگ می کند پیش درت رکوع خوش گاه چو نای می کند بهر دم تو قامتی بس کن ای خرد از این ناله و قصه حزین بوی برد به خامشی هر دل باشهامتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۷ سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی خاربنان خشک را از گل او طراوتی جان و دل فسرده را از نظرش گشایشی سنگ سیاه مرده را از گذرش سعادتی از گذری که او کند گردد سرد دوزخی وز نظری که افکند زنده شود ولایتی مرده ز گور برجهد آید و مستمع شود گر بت من ز مرده ای یاد کند حکایتی آنک ز چشم شوخ او هر نفسی است فتنه ای آنک ز لطف قامتش هر طرفی قیامتی آه که در فراق او هر قدمی است آتشی آه که از هوای او می رسدم ملامتی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۶ هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی شرح نمی کنم که بس عاقل را اشارتی فهم کنی تو خود که تو زیرک و پاک خاطری باده بیار و دل ببر زود بکن تجارتی نای بنه دهان همی آرد صبح ناله ای چنگ ز چنگ هجر تو کرد حزین شکایتی درده بی دریغ از آن شیره و شیر رایگان شیر و نبید خلد را نیست حدی و غایتی درده باده ای چو زر پاک ز خویشمان ببر نیست بتر ز باخودی مذهب ما جنایتی باده شاد جان فزا تحفه بیار از سما تا غم و غصه را کند اشقر می سیاستی عقل ز نقل تو شود منتقل از عقیله ها دانش غیب یابد و تبصره و فراستی جام تو را چو دل بود در سر و سینه شعله ای مست تو را چه کم بود تجربه یا کفایتی دست که یافت مشربی ماند ز حرص و مکسبی سر که بیافت آن طرب کی طلبد ریاستی شست تو ماهی مرا چله نشاند مدتی دام تو کرکس مرا داد به غم ریاضتی قطره ز بحر فضل تو یافت عجب تبدلی پاکدلی و صفوتی توسعه و احاطتی نفس خسیس حرص خو عاشق مال و گفت و گو یافت به گنج رحمتت از دو جهان فراغتی ترک زیارتت شها دان ز خری نه بی خری ز آنک به جان است متصل حج تو بی مسافتی هیچ مگو دلا هلا طاقت رنج نیستم طاق شو از فضول خود حاجت نیست طاقتی طاقت رنج هر کسی داری و می کشی بسی طاقت گنج نیستت این چه بود خساستی سر دل تو جز ولا تا نبود که بی گمان بر سر بینیت کند سر دلت علامتی حشر شود ضمیر تو در سخن و صفیر تو نقد شود در این جهان عرض تو را قیامتی از بد و نیک مجرمان کند نشد وفای تو ز آنک تو راست در کرم ثابتی و مهارتی جان و دل مرید را از شهوات ما و من جز ز زلال بحر تو نیست یقین طهارتی متقیان به بادیه رفته عشا و غادیه کعبه روان شده به تو تا که کند زیارتی روح سجود می کند شکر وجود می کند یافت ز بندگی تو سروری و سیادتی بر کرم و کرامت خنده آفتاب تو ذره به ذره را بود نوع دگر شهادتی جمله به جست و جوی تو معتکفان کوی تو روی به کعبه کرم مشتغل عبادتی پنج حس از مصاحف نور و حیات جامعت یاد گرفته ز اوستا ظاهر پنج آیتی گاه چو چنگ می کند پیش درت رکوع خوش گاه چو نای می کند بهر دم تو قامتی بس کن ای خرد از این ناله و قصه حزین بوی برد به خامشی هر دل باشهامتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۷ سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی خاربنان خشک را از گل او طراوتی جان و دل فسرده را از نظرش گشایشی سنگ سیاه مرده را از گذرش سعادتی از گذری که او کند گردد سرد دوزخی وز نظری که افکند زنده شود ولایتی مرده ز گور برجهد آید و مستمع شود گر بت من ز مرده ای یاد کند حکایتی آنک ز چشم شوخ او هر نفسی است فتنه ای آنک ز لطف قامتش هر طرفی قیامتی آه که در فراق او هر قدمی است آتشی آه که از هوای او می رسدم ملامتی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۸ باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری یک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری همچو دعای صالحان دی سوی اوج می شدی باز چو نور اختران سوی حضیض می پری کشت مرا به جان تو حیله و داستان تو سیل تو می کشد مرا تا به کجام می بری از رحموت گشته ای در رهبوت رفته ای تا دم مهر نشنوی تا سوی دوست ننگری گر سبکی کند دلم خنده زنی که هین بپر چونک به خود فروروم طعنه زنی که لنگری خنده کنم تو گوییم چون سر پخته خنده زن گریه کنم تو گوییم چون بن کوزه می گری ترک توی ز هندوان چهره ترک کم طلب ز آنک نداد هند را صورت ترک تنگری خنده نصیب ماه شد گریه نصیب ابر شد بخت بداد خاک را تابش زر جعفری حسن ز دلبران طلب درد ز عاشقان طلب چهره زرد جو ز من وز رخ خویش احمری من چو کمینه بنده ام خاک شوم ستم کشم تو ملکی و زیبدت سرکشی و ستمگری مست و خوشم کن آنگهی رقص و خوشی طلب ز من در دهنم بنه شکر چون ترشی نمی خوری دیگ توام خوشی دهم چونک ابای خوش پزی ور ترشی پزی ز من هم ترشی برآوری دیو شود فرشته ای چون نگری در او تو خوش ای پرییی که از رخت بوی نمی برد پری سحر چرا حرام شد ز آنک به عهد حسن تو حیف بود که هر خسی لاف زند ز ساحری ای دل چون عتاب و غم هست نشان مهر او ترک عتاب اگر کند دانک بود ز تو بری ای تبریز شمس دین خسرو شمس مشرقت پرتو نور آن سری عاریتی است ای سری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۹ پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری بی مه و سال سال ها روح زده ست بال ها نقطه روح لم یزل پاک روی قلندری آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جان گوهر فقر در میان بر مثل سمندری خود خورد و فزون شود آنک ز خود برون شود سیمبری که خون شود از بر خود خورد بری کوره دل درآ ببین زان سوی کافری و دین زر شده جان عاشقان عشق دکان زرگری چهره فقر را فدا فقر منزه از ردا کز رخ فقر نور شد جمله ز عرش تا ثری مست ز جام شمس دین میکده الست بین صد تبریز را ضمین از غم آب و آذری

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۸ باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری یک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری همچو دعای صالحان دی سوی اوج می شدی باز چو نور اختران سوی حضیض می پری کشت مرا به جان تو حیله و داستان تو سیل تو می کشد مرا تا به کجام می بری از رحموت گشته ای در رهبوت رفته ای تا دم مهر نشنوی تا سوی دوست ننگری گر سبکی کند دلم خنده زنی که هین بپر چونک به خود فروروم طعنه زنی که لنگری خنده کنم تو گوییم چون سر پخته خنده زن گریه کنم تو گوییم چون بن کوزه می گری ترک توی ز هندوان چهره ترک کم طلب ز آنک نداد هند را صورت ترک تنگری خنده نصیب ماه شد گریه نصیب ابر شد بخت بداد خاک را تابش زر جعفری حسن ز دلبران طلب درد ز عاشقان طلب چهره زرد جو ز من وز رخ خویش احمری من چو کمینه بنده ام خاک شوم ستم کشم تو ملکی و زیبدت سرکشی و ستمگری مست و خوشم کن آنگهی رقص و خوشی طلب ز من در دهنم بنه شکر چون ترشی نمی خوری دیگ توام خوشی دهم چونک ابای خوش پزی ور ترشی پزی ز من هم ترشی برآوری دیو شود فرشته ای چون نگری در او تو خوش ای پرییی که از رخت بوی نمی برد پری سحر چرا حرام شد ز آنک به عهد حسن تو حیف بود که هر خسی لاف زند ز ساحری ای دل چون عتاب و غم هست نشان مهر او ترک عتاب اگر کند دانک بود ز تو بری ای تبریز شمس دین خسرو شمس مشرقت پرتو نور آن سری عاریتی است ای سری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۹ پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری بی مه و سال سال ها روح زده ست بال ها نقطه روح لم یزل پاک روی قلندری آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جان گوهر فقر در میان بر مثل سمندری خود خورد و فزون شود آنک ز خود برون شود سیمبری که خون شود از بر خود خورد بری کوره دل درآ ببین زان سوی کافری و دین زر شده جان عاشقان عشق دکان زرگری چهره فقر را فدا فقر منزه از ردا کز رخ فقر نور شد جمله ز عرش تا ثری مست ز جام شمس دین میکده الست بین صد تبریز را ضمین از غم آب و آذری

%0
10 Bölüm