Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۳ چنان گشتم ز مستی و خرابی که خاکی را نمی دانم ز آبی در این خانه نمی یابم کسی را تو هشیاری بیا باشد بیابی همین دانم که مجلس از تو برپاست نمی دانم شرابی یا کبابی به باطن جان جان جان جانی به ظاهر آفتاب آفتابی از آن رو خوش فسونی که مسیحی از آن رو دیوسوزی که شهابی مرا خوش خوی کن زیرا شرابی مرا خوش بوی کن زیرا گلابی صبایی که بخندانی چمن را اگر چه تشنگان را تو عذابی بیا مستان بی حد بین به بازار اگر تو محتسب در احتسابی چو نان خواهان گهی اندر سؤالی چو رنجوران گهی اندر جوابی مثال برق کوته خنده تو از آن محبوس ظلمات سحابی درآ در مجلس سلطان باقی ببین گردان جفان کالجوابی تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی تو بس خوبی ولیکن در نقابی به سوی شه پری باز سپیدی وگر پری به گورستان غرابی جوان بختا بزن دستی و می گو شبابی یا شبابی یا شبابی مگو با کس سخن ور سخت گیرد بگو والله اعلم بالصواب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۴ چو اسم شمس دین اسما تو دیدی خلاصه او است در اشیاء تو دیدی چه دارد عقل ها پیشش ز دانش برابر با سری کش پا تو دیدی منورتر به هر دو کون ای دل ز حلقه خاص او هیجا تو دیدی به مانندش ز اول تا به آخر بگو آخر کی دیده ست یا تو دیدی در آن گوهر نبوده ست هیچ نقصان اگر هستت خیال آن ها تو دیدی به پیش خدمتش اندر سجودند از آن سوی حجاب لا تو دیدی خدیو سینه پهن و سروبالا نه بالا است و نی پهنا تو دیدی شهی کش جن و انس اندر سجودند همه رویش در آن رعنا تو دیدی ورا حلمی که خاک آن برنتابد چنان حلمی در استغنا تو دیدی ز وصف تلخ خود زهرا یکی وصف به لعل شکر و زهرا تو دیدی ز فرمان کردنش سوی سماوات نهاده نردبان بالا تو دیدی چنان لؤلؤ به تابانی و خوبی که او را هست جان لالا تو دیدی کسی خود این شبه فانی دون را از او خواهد چنین کالا تو دیدی به نرمی در هوای هرزه آبی و یا آن عشق چون خارا تو دیدی برونم جمله رنج و اندرون گنج بدین وصف عجب ما را تو دیدی خداوند شمس دین را در دو عالم به ملک و بخت او همتا تو دیدی ز بهر آتش ای باد صبا تا رسانی خدمتی از ما تو دیدی چو خاک سنب اسب جبرییل است همه تبریزیان احیا تو دیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۵ مرا اندر جگر بنشست خاری بحمدالله ز باغ او است باری یکی اقبال زفتی یافت جانم وگرچه شد تنم در عشق زاری کناری نیست این اقبال ما را چو بگرفتم چنین مه در کناری بگیر این عقل را بر دار او کش تماشا کن از این پس گیر و داری چو اندربافت این جانم به عشقش ز هستم تا نماند پود و تاری رخ گلنار گر در ره حجاب است چو گل در جان زنیمش زود ناری مشو غره به گلزار فنا تو که او گنده شود روزی سه چاری جمالی بین که حضرت عاشقستش بشو بهر چنین جان جان سپاری خداوندی شمس الدین تبریز کز او دارد خداوند افتخاری

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۳ چنان گشتم ز مستی و خرابی که خاکی را نمی دانم ز آبی در این خانه نمی یابم کسی را تو هشیاری بیا باشد بیابی همین دانم که مجلس از تو برپاست نمی دانم شرابی یا کبابی به باطن جان جان جان جانی به ظاهر آفتاب آفتابی از آن رو خوش فسونی که مسیحی از آن رو دیوسوزی که شهابی مرا خوش خوی کن زیرا شرابی مرا خوش بوی کن زیرا گلابی صبایی که بخندانی چمن را اگر چه تشنگان را تو عذابی بیا مستان بی حد بین به بازار اگر تو محتسب در احتسابی چو نان خواهان گهی اندر سؤالی چو رنجوران گهی اندر جوابی مثال برق کوته خنده تو از آن محبوس ظلمات سحابی درآ در مجلس سلطان باقی ببین گردان جفان کالجوابی تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی تو بس خوبی ولیکن در نقابی به سوی شه پری باز سپیدی وگر پری به گورستان غرابی جوان بختا بزن دستی و می گو شبابی یا شبابی یا شبابی مگو با کس سخن ور سخت گیرد بگو والله اعلم بالصواب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۴ چو اسم شمس دین اسما تو دیدی خلاصه او است در اشیاء تو دیدی چه دارد عقل ها پیشش ز دانش برابر با سری کش پا تو دیدی منورتر به هر دو کون ای دل ز حلقه خاص او هیجا تو دیدی به مانندش ز اول تا به آخر بگو آخر کی دیده ست یا تو دیدی در آن گوهر نبوده ست هیچ نقصان اگر هستت خیال آن ها تو دیدی به پیش خدمتش اندر سجودند از آن سوی حجاب لا تو دیدی خدیو سینه پهن و سروبالا نه بالا است و نی پهنا تو دیدی شهی کش جن و انس اندر سجودند همه رویش در آن رعنا تو دیدی ورا حلمی که خاک آن برنتابد چنان حلمی در استغنا تو دیدی ز وصف تلخ خود زهرا یکی وصف به لعل شکر و زهرا تو دیدی ز فرمان کردنش سوی سماوات نهاده نردبان بالا تو دیدی چنان لؤلؤ به تابانی و خوبی که او را هست جان لالا تو دیدی کسی خود این شبه فانی دون را از او خواهد چنین کالا تو دیدی به نرمی در هوای هرزه آبی و یا آن عشق چون خارا تو دیدی برونم جمله رنج و اندرون گنج بدین وصف عجب ما را تو دیدی خداوند شمس دین را در دو عالم به ملک و بخت او همتا تو دیدی ز بهر آتش ای باد صبا تا رسانی خدمتی از ما تو دیدی چو خاک سنب اسب جبرییل است همه تبریزیان احیا تو دیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۵ مرا اندر جگر بنشست خاری بحمدالله ز باغ او است باری یکی اقبال زفتی یافت جانم وگرچه شد تنم در عشق زاری کناری نیست این اقبال ما را چو بگرفتم چنین مه در کناری بگیر این عقل را بر دار او کش تماشا کن از این پس گیر و داری چو اندربافت این جانم به عشقش ز هستم تا نماند پود و تاری رخ گلنار گر در ره حجاب است چو گل در جان زنیمش زود ناری مشو غره به گلزار فنا تو که او گنده شود روزی سه چاری جمالی بین که حضرت عاشقستش بشو بهر چنین جان جان سپاری خداوندی شمس الدین تبریز کز او دارد خداوند افتخاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۶ بگفتم با دلم آخر قراری ز آتش های او آخر فراری تو را می گویم و تو از سر طنز اشارت می کنی خندان که آری منم از دست تو بی دست و پایی تو در کوی مهی شکرعذاری دلم گفتا ندیدی آنچ دیدم تو پنداری ز اکنون است کاری منم جزوی و از خود کل کل است وی است دریای آتش من شراری ورا دیدم چو بحری موج می زد و جان من ز بحر او بخاری ز تبریز آفتابی رو نمودم بشد رقاص جانم ذره واری خداوند شمس دین چون یک نظر تافت بجوشید آب خوش از جان ناری ز هر قطره یکی جانی همی رست همی پرید اندر لاله زاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۷ تو جانا بی وصالش در چه کاری به دست خویش بی وصلش چه داری همه لافت که زاری ها کنم من به نزد او نیرزد خاک زاری اگر سنگت ببیند بر تو گرید که از وصل چه کس گشتی تو عاری به وصلش مر سما را فخر بودی به هجرش خاک را اکنون تو عاری چنان مغرور و سرکش گشته بودی زمان وصل یعنی یار غاری از آن می ها ز وصلش مست بودی نک آمد مر تو را دور خماری ولیکن مرغ دولت مژده آورد کز آن اقبال می آید بهاری ز لطف و حلم او بوده ست آن وصل نبود از عقل و فرهنگ و عیاری به پیر هندوی بگذشت لطفش چو ماهی گشت پیر از خوش عذاری چنین ها دیده ای از لطف و حسنش تو جانا کز پی او بی قراری چه سودم دارد ار صد ملک دارم که تو که جان آنی در فراری خداوندی ز تو دور است ای دل که بی او یاوه گشته و بی مهاری هزاران زخم دارد از تو ای هجر که این دم بر سر گنجش تو ماری ایا روز فراقم همچو قیری ایا روز وصالم همچو قاری تو بودی در وصالش در قماری کنون تو با خیالش در قماری به هجر فخر ما شمس الحق و دین ایا صبرا نکردی هیچ یاری مگر صبری که رست از خاک تبریز خورم یابم دمی زو بردباری ببینا این فراق من فراقی ببینا بخت لنگم راهواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۸ بیا ای آنک سلطان جمالی کمالات کمالان را کمالی خیالی را امین خلق کردی چنانک وهمشان شد که خیالی خیالت شحنه شهر فراق است تو زان پاکی تو سلطان وصالی تو خورشیدی و جان ها سایه تو نه چون خورشید گردون در زوالی بخندانی جهان را تو نخندی بنالانی روان را تو ننالی تو دست و پای هر بی دست و پایی تو پر و بال هر بی پر و بالی هزاران مشفق غمخوار سازی ولیک از ناز گویی لاابالی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۶ بگفتم با دلم آخر قراری ز آتش های او آخر فراری تو را می گویم و تو از سر طنز اشارت می کنی خندان که آری منم از دست تو بی دست و پایی تو در کوی مهی شکرعذاری دلم گفتا ندیدی آنچ دیدم تو پنداری ز اکنون است کاری منم جزوی و از خود کل کل است وی است دریای آتش من شراری ورا دیدم چو بحری موج می زد و جان من ز بحر او بخاری ز تبریز آفتابی رو نمودم بشد رقاص جانم ذره واری خداوند شمس دین چون یک نظر تافت بجوشید آب خوش از جان ناری ز هر قطره یکی جانی همی رست همی پرید اندر لاله زاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۷ تو جانا بی وصالش در چه کاری به دست خویش بی وصلش چه داری همه لافت که زاری ها کنم من به نزد او نیرزد خاک زاری اگر سنگت ببیند بر تو گرید که از وصل چه کس گشتی تو عاری به وصلش مر سما را فخر بودی به هجرش خاک را اکنون تو عاری چنان مغرور و سرکش گشته بودی زمان وصل یعنی یار غاری از آن می ها ز وصلش مست بودی نک آمد مر تو را دور خماری ولیکن مرغ دولت مژده آورد کز آن اقبال می آید بهاری ز لطف و حلم او بوده ست آن وصل نبود از عقل و فرهنگ و عیاری به پیر هندوی بگذشت لطفش چو ماهی گشت پیر از خوش عذاری چنین ها دیده ای از لطف و حسنش تو جانا کز پی او بی قراری چه سودم دارد ار صد ملک دارم که تو که جان آنی در فراری خداوندی ز تو دور است ای دل که بی او یاوه گشته و بی مهاری هزاران زخم دارد از تو ای هجر که این دم بر سر گنجش تو ماری ایا روز فراقم همچو قیری ایا روز وصالم همچو قاری تو بودی در وصالش در قماری کنون تو با خیالش در قماری به هجر فخر ما شمس الحق و دین ایا صبرا نکردی هیچ یاری مگر صبری که رست از خاک تبریز خورم یابم دمی زو بردباری ببینا این فراق من فراقی ببینا بخت لنگم راهواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۸ بیا ای آنک سلطان جمالی کمالات کمالان را کمالی خیالی را امین خلق کردی چنانک وهمشان شد که خیالی خیالت شحنه شهر فراق است تو زان پاکی تو سلطان وصالی تو خورشیدی و جان ها سایه تو نه چون خورشید گردون در زوالی بخندانی جهان را تو نخندی بنالانی روان را تو ننالی تو دست و پای هر بی دست و پایی تو پر و بال هر بی پر و بالی هزاران مشفق غمخوار سازی ولیک از ناز گویی لاابالی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۹ مگر تو یوسفان را دلستانی مگر تو رشک ماه آسمانی مها از بس عزیزی و لطیفی غریب این جهان و آن جهانی روان هایی که روز تو شنیدند به طمع تو گرفته شب روانی ز شب رفتن ز چالاکی چه آید چو ذوالعرشت کند می پاسبانی منم آن کز دم عیسی بمردم مرا کشته ست آب زندگانی چنین مرگی که مردم زنده گردم گرت بینم ایا فخر الزمانی دلم از هجر تو خون گشت لیکن از آن خون رست صورت های جانی ز درد تو رواق صاف جوشید ز درد خم های خسروانی خداوندی است شمس الدین تبریز که او را نیست در آفاق ثانی برید آفرینش در دو عالم نیاورده ست چون او ارمغانی هزاران جان نثار جان او باد که تا گردند جان ها جاودانی دریغا لفظ ها بودی نوآیین کز این الفاظ ناقص شد معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۰ تو تا بنشسته ای بر دار فانی نشسته می روی و می نبینی نشسته می روی این نیز نیکو است اگر رویت در این گفتن سوی او است بسی گشتی در این گرداب گردان به سوی جوی رحمت رو بگردان بزن پایی بر این پابند عالم که تا دست از تبرک بر تو مالم تو را زلفی است به از مشک و عنبر تو ده کل را کلاهی ای برادر کله کم جو چو داری جعد فاخر کله بر آسمان انداز آخر چرا دنیا به نکته مستحیله فریبد چون تو زیرک را به حیله به سردی نکته گوید سرد سیلی نداری پای آن خر را شکالی اگر دوران دلیل آرد در آن قال تخلف دیده ای در روی او مال تو را عمری کشید این غول در تیه بکن با غول خود بحثی به توجیه چرا الزام اویی چیست سکته جوابش گو که مقلوب است نکته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۱ نه آتش های ما را ترجمانی نه اسرار دل ما را زبانی نه محرم درد ما را هیچ آهی نه همدم آه ما را هیچ جانی نه آن گوهر که از دریا برآمد نه آن دریا که آرامد زمانی نه آن معنی که زاید هیچ حرفی نه آن حرفی که آید در بیانی معانی را زبان چون ناودان است کجا دریا رود در ناودانی جهان جان که هر جزوش جهان است نگنجد در دهان هرگز جهانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۲ به کوی دل فرورفتم زمانی همی جستم ز حال دل نشانی که تا چون است احوال دل من که از وی در فغان دیدم جهانی ز گفتار حکیمان بازجستم به هر وادی و شهری داستانی همه از دست دل فریاد کردند فتادم زین حدیث اندر گمانی ز عقل خود سفر کردم سوی دل ندیدم هیچ خالی زو مکانی میان عارف و معروف این دل همی گردد به سان ترجمانی خداوندان دل دانند دل چیست چه داند قدر دل هر بی روانی ز درگاه خدا یابی دل و بس نیابی از فلانی و فلانی نیابی دل جز از جبار عالم شهید هر نشان و بی نشانی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۹ مگر تو یوسفان را دلستانی مگر تو رشک ماه آسمانی مها از بس عزیزی و لطیفی غریب این جهان و آن جهانی روان هایی که روز تو شنیدند به طمع تو گرفته شب روانی ز شب رفتن ز چالاکی چه آید چو ذوالعرشت کند می پاسبانی منم آن کز دم عیسی بمردم مرا کشته ست آب زندگانی چنین مرگی که مردم زنده گردم گرت بینم ایا فخر الزمانی دلم از هجر تو خون گشت لیکن از آن خون رست صورت های جانی ز درد تو رواق صاف جوشید ز درد خم های خسروانی خداوندی است شمس الدین تبریز که او را نیست در آفاق ثانی برید آفرینش در دو عالم نیاورده ست چون او ارمغانی هزاران جان نثار جان او باد که تا گردند جان ها جاودانی دریغا لفظ ها بودی نوآیین کز این الفاظ ناقص شد معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۰ تو تا بنشسته ای بر دار فانی نشسته می روی و می نبینی نشسته می روی این نیز نیکو است اگر رویت در این گفتن سوی او است بسی گشتی در این گرداب گردان به سوی جوی رحمت رو بگردان بزن پایی بر این پابند عالم که تا دست از تبرک بر تو مالم تو را زلفی است به از مشک و عنبر تو ده کل را کلاهی ای برادر کله کم جو چو داری جعد فاخر کله بر آسمان انداز آخر چرا دنیا به نکته مستحیله فریبد چون تو زیرک را به حیله به سردی نکته گوید سرد سیلی نداری پای آن خر را شکالی اگر دوران دلیل آرد در آن قال تخلف دیده ای در روی او مال تو را عمری کشید این غول در تیه بکن با غول خود بحثی به توجیه چرا الزام اویی چیست سکته جوابش گو که مقلوب است نکته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۱ نه آتش های ما را ترجمانی نه اسرار دل ما را زبانی نه محرم درد ما را هیچ آهی نه همدم آه ما را هیچ جانی نه آن گوهر که از دریا برآمد نه آن دریا که آرامد زمانی نه آن معنی که زاید هیچ حرفی نه آن حرفی که آید در بیانی معانی را زبان چون ناودان است کجا دریا رود در ناودانی جهان جان که هر جزوش جهان است نگنجد در دهان هرگز جهانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۲ به کوی دل فرورفتم زمانی همی جستم ز حال دل نشانی که تا چون است احوال دل من که از وی در فغان دیدم جهانی ز گفتار حکیمان بازجستم به هر وادی و شهری داستانی همه از دست دل فریاد کردند فتادم زین حدیث اندر گمانی ز عقل خود سفر کردم سوی دل ندیدم هیچ خالی زو مکانی میان عارف و معروف این دل همی گردد به سان ترجمانی خداوندان دل دانند دل چیست چه داند قدر دل هر بی روانی ز درگاه خدا یابی دل و بس نیابی از فلانی و فلانی نیابی دل جز از جبار عالم شهید هر نشان و بی نشانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۳ دیدی که چه کرد یار ما دیدی منصوبه یار باوفا دیدی زین نوع که مات کرد دل ها را آن چشمه زندگی کجا دیدی در صورت مات برد می بخشد مقلوب گری چو او که را دیدی ای بسته بند عشق حقستت کز عشق هزار دلگشا دیدی بستان باغی اگر گلی دادی برخور ز وفا اگر جفا دیدی از بستانش سر خر است این تن زان بحر گهر تو کهربا دیدی از فرعونی چو احولی دادت آن بود عصا و اژدها دیدی امروز چو موسی ت مداوا کرد صد برگ فشان از آن عصا دیدی صیاد جهان فشاند شهدانه آن را تو ز سادگی عطا دیدی چون مرغ سلیم سوی او رفتی دام و دغل و فن و دغا دیدی بازت بخرید لطف نجینا تا لطف و عنایت خدا دیدی در طالع مه چو مشتری گشتی ز الله عطای اشتری دیدی چندان کرت که در عدد ناید این بستگی و گشاد را دیدی تا آخر کار آن ولی نعمت چشمت بگشاد توتیا دیدی از چشمه سلسبیل می خوردی عشرت گه خاص اولیا دیدی چون دعوت اشربوا پری دادت جولان گه عرصه هوا دیدی وآنگه ز هوا به سوی هو رفتی بر قاف پریدن هما دیدی پرواز همای کبریایی را از کیف و چگونگی جدا دیدی باقیش مجیب هر دعا گوید کز وی تو اجابت دعا دیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۴ روز ار دو هزار بار می آیی هر بار چو جان به کار می آیی از بهر حیات و زنده کردن تو در عالم چون بهار می آیی عشاق همه شدند حلوایی چون شکر قندوار می آیی می درده و اختیار ما بستان کز مجلس اختیار می آیی از خلق جهان کناره می گیرد آن را که تو در کنار می آیی خاموش به حضرت تو اولیتر کز حضرت کردگار می آیی دیدیم تو را ز دست ما رفتیم کز عالم پایدار می آیی ای مرغ ز طاق عرش می پری وی شیر ز مرغزار می آیی ای بحر محیط سخت می جوشی وی موج چه بی قرار می آیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۵ مندیش از آن بت مسیحایی تا دل نشود سقیم و سودایی لاحول کن و ره سلامت گیر مندیش از آن جمال و زیبایی فرصت ز کجا که تا کنی لاحول چون نیست از او دمی شکیبایی ماهی ز کجا شکیبد از دریا یا طوطی روح از شکرخایی چون دین نشود مشوش و ایمان زان زلف مشوش چلیپایی اخگر شده دل در آتش رویش بگرفته عقول بادپیمایی دل با دو جهان چراست بیگانه کز جا برمد صفات بی جایی ای تن تو و تره زار این عالم چون خو کردی که ژاژ می خایی ای عقل برو مشاطگی می کن می ناز بدین که عالم آرایی بگرفته معلمی در این مکتب با حفصی اگر چه کارافزایی ای بر لب بحر همچو بوتیمار دستور نه تا لبی بیالایی این ها همه رفت ساقیا برخیز با تشنه دلان نمای سقایی مشرق چه کند چراغ افروزی سلطان چه کند شهی و مولایی مصقول شود چو چهره گردون چون دود سیاه را تو بزدایی درده تو شراب جان فزایی را کز وی آموخت باده صهبایی یکتا عیشی است و عشرتی کز وی جان عارف گرفت یکتایی از دست تو هر که را دهد این دست بی عقبه لا شده است الایی ای شاد دمی که آن صراحی را از دور به مست خویش بنمایی چون گوهر می بتافت بر خاکم خاک تن من نمود مینایی دریای صفات عشق می جوشد رمزی دو بگویم ار بفرمایی ور نی بهلم ستیر و بربسته من دانم و یار من به تنهایی زین بگذشتم بیار حمرا را صفراشکن هزار صفرایی تا روز رهد ز غصه روزی وین هندوی شب رهد ز لالایی در حال مگر درت فروبسته ست کاندر پیکار قال می آیی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۳ دیدی که چه کرد یار ما دیدی منصوبه یار باوفا دیدی زین نوع که مات کرد دل ها را آن چشمه زندگی کجا دیدی در صورت مات برد می بخشد مقلوب گری چو او که را دیدی ای بسته بند عشق حقستت کز عشق هزار دلگشا دیدی بستان باغی اگر گلی دادی برخور ز وفا اگر جفا دیدی از بستانش سر خر است این تن زان بحر گهر تو کهربا دیدی از فرعونی چو احولی دادت آن بود عصا و اژدها دیدی امروز چو موسی ت مداوا کرد صد برگ فشان از آن عصا دیدی صیاد جهان فشاند شهدانه آن را تو ز سادگی عطا دیدی چون مرغ سلیم سوی او رفتی دام و دغل و فن و دغا دیدی بازت بخرید لطف نجینا تا لطف و عنایت خدا دیدی در طالع مه چو مشتری گشتی ز الله عطای اشتری دیدی چندان کرت که در عدد ناید این بستگی و گشاد را دیدی تا آخر کار آن ولی نعمت چشمت بگشاد توتیا دیدی از چشمه سلسبیل می خوردی عشرت گه خاص اولیا دیدی چون دعوت اشربوا پری دادت جولان گه عرصه هوا دیدی وآنگه ز هوا به سوی هو رفتی بر قاف پریدن هما دیدی پرواز همای کبریایی را از کیف و چگونگی جدا دیدی باقیش مجیب هر دعا گوید کز وی تو اجابت دعا دیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۴ روز ار دو هزار بار می آیی هر بار چو جان به کار می آیی از بهر حیات و زنده کردن تو در عالم چون بهار می آیی عشاق همه شدند حلوایی چون شکر قندوار می آیی می درده و اختیار ما بستان کز مجلس اختیار می آیی از خلق جهان کناره می گیرد آن را که تو در کنار می آیی خاموش به حضرت تو اولیتر کز حضرت کردگار می آیی دیدیم تو را ز دست ما رفتیم کز عالم پایدار می آیی ای مرغ ز طاق عرش می پری وی شیر ز مرغزار می آیی ای بحر محیط سخت می جوشی وی موج چه بی قرار می آیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۵ مندیش از آن بت مسیحایی تا دل نشود سقیم و سودایی لاحول کن و ره سلامت گیر مندیش از آن جمال و زیبایی فرصت ز کجا که تا کنی لاحول چون نیست از او دمی شکیبایی ماهی ز کجا شکیبد از دریا یا طوطی روح از شکرخایی چون دین نشود مشوش و ایمان زان زلف مشوش چلیپایی اخگر شده دل در آتش رویش بگرفته عقول بادپیمایی دل با دو جهان چراست بیگانه کز جا برمد صفات بی جایی ای تن تو و تره زار این عالم چون خو کردی که ژاژ می خایی ای عقل برو مشاطگی می کن می ناز بدین که عالم آرایی بگرفته معلمی در این مکتب با حفصی اگر چه کارافزایی ای بر لب بحر همچو بوتیمار دستور نه تا لبی بیالایی این ها همه رفت ساقیا برخیز با تشنه دلان نمای سقایی مشرق چه کند چراغ افروزی سلطان چه کند شهی و مولایی مصقول شود چو چهره گردون چون دود سیاه را تو بزدایی درده تو شراب جان فزایی را کز وی آموخت باده صهبایی یکتا عیشی است و عشرتی کز وی جان عارف گرفت یکتایی از دست تو هر که را دهد این دست بی عقبه لا شده است الایی ای شاد دمی که آن صراحی را از دور به مست خویش بنمایی چون گوهر می بتافت بر خاکم خاک تن من نمود مینایی دریای صفات عشق می جوشد رمزی دو بگویم ار بفرمایی ور نی بهلم ستیر و بربسته من دانم و یار من به تنهایی زین بگذشتم بیار حمرا را صفراشکن هزار صفرایی تا روز رهد ز غصه روزی وین هندوی شب رهد ز لالایی در حال مگر درت فروبسته ست کاندر پیکار قال می آیی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۶ ای دیده ز نم زبون نگشتی وی دل ز فراق خون نگشتی وی عقل مگر تو سنگ جانی چون مایه صد جنون نگشتی این یک هنرت هزار ارزد کز عشق به هر فسون نگشتی لیک از تو شکایت است دل را کز ناله چو ارغنون نگشتی ز اندیشه دوست بو نبردی ز اندیشه خود فزون نگشتی زان گرم نگشته ای ز خورشید کز خانه تن برون نگشتی چون گردش آفتاب دیدی ماننده ذره چون نگشتی چون آب حیات خضر دیدی چون صافی و آبگون نگشتی مرغ زیرک به پای آویخت شکر است که ذوفنون نگشتی زان درس جماد علم آموخت تو مردم یعلمون نگشتی شمس تبریز جان جان ها ز اول بده ای کنون نگشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۷ گر وسوسه ره دهی به گوشی افسرده شوی بدان ز جوشی آن گرمی چشم را که داری نیش زهر است و شکل نوشی انبار نعیم را زیان چیست گر خشم گرفت کورموشی آخر چه زیان اگر بیفتد یک دو مگس از شکرفروشی مر ناقه شیر را چه نقصان گر دیگ شکست شیردوشی شب بود و زمانه خفته بودند در هیچ سری نبود هوشی آن شاه ز روی لطف برداشت سرنای و در او بزد خروشی در خون خودی اگر بمانی زین پس زان رو به روی پوشی ماییم ز عشق شمس تبریز هم ناطق عشق هم خموشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۸ باغ است و بهار و سرو عالی ما می نرویم از این حوالی بگشای نقاب و در فروبند ماییم و توی و خانه خالی امروز حریف خاص عشقیم برداشته جام لاابالی ای مطرب خوش نوای خوش نی باید که عظیم خوش بنالی ای ساقی شادکام خوش حال پیش آر شراب را تو حالی تا خوش بخوریم و خوش بخسبیم در سایه لطف لایزالی خوردی نه ز راه حلق و اشکم خوابی نه نتیجه لیالی ای دل خواهم که آن قدح را بر دیده و چشم خود بمالی چون نیست شوی تمام در می آن ساعت هست بر کمالی پاینده شوی از آن سقاهم بی مرگ و فنا و انتقالی دزدی بگذار و خوش همی رو ایمن ز شکنجه های والی گویی بنما که ایمنی کو رو رو که هنوز در سؤالی ای روز بدین خوشی چه روزی ای روز به از هزار سالی ای جمله روزها غلامت ایشان هجرند و تو وصالی ای روز جمال تو کی بیند ای روز عظیم باجمالی هم خود بینی جمال خود را و آن چشم که گوش او بمالی ای روز نه روز آفتابی تو روز ز نور ذوالجلالی خورشید کند سجود هر شام می خواهد از مهت هلالی ای روز میان روز پنهان ای روز مقیم لایزالی ای روزی روزها و شب ها ای لطف جنوبی و شمالی خامش کنم از کمال گفتن زیرا تو ورای هر کمالی پیدا نشوی به قال زیرا تو پیداتر ز قیل و قالی از قال شود خیال پیدا تو فوق توهم و خیالی و آن وهم و خیال تشنه توست ای داده تو آب را زلالی این هر دو در آب جان دهن خشک در عالم پر ز خویش خالی باقی غزل ورای پرده محجوب ز تو که در ملالی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۶ ای دیده ز نم زبون نگشتی وی دل ز فراق خون نگشتی وی عقل مگر تو سنگ جانی چون مایه صد جنون نگشتی این یک هنرت هزار ارزد کز عشق به هر فسون نگشتی لیک از تو شکایت است دل را کز ناله چو ارغنون نگشتی ز اندیشه دوست بو نبردی ز اندیشه خود فزون نگشتی زان گرم نگشته ای ز خورشید کز خانه تن برون نگشتی چون گردش آفتاب دیدی ماننده ذره چون نگشتی چون آب حیات خضر دیدی چون صافی و آبگون نگشتی مرغ زیرک به پای آویخت شکر است که ذوفنون نگشتی زان درس جماد علم آموخت تو مردم یعلمون نگشتی شمس تبریز جان جان ها ز اول بده ای کنون نگشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۷ گر وسوسه ره دهی به گوشی افسرده شوی بدان ز جوشی آن گرمی چشم را که داری نیش زهر است و شکل نوشی انبار نعیم را زیان چیست گر خشم گرفت کورموشی آخر چه زیان اگر بیفتد یک دو مگس از شکرفروشی مر ناقه شیر را چه نقصان گر دیگ شکست شیردوشی شب بود و زمانه خفته بودند در هیچ سری نبود هوشی آن شاه ز روی لطف برداشت سرنای و در او بزد خروشی در خون خودی اگر بمانی زین پس زان رو به روی پوشی ماییم ز عشق شمس تبریز هم ناطق عشق هم خموشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۸ باغ است و بهار و سرو عالی ما می نرویم از این حوالی بگشای نقاب و در فروبند ماییم و توی و خانه خالی امروز حریف خاص عشقیم برداشته جام لاابالی ای مطرب خوش نوای خوش نی باید که عظیم خوش بنالی ای ساقی شادکام خوش حال پیش آر شراب را تو حالی تا خوش بخوریم و خوش بخسبیم در سایه لطف لایزالی خوردی نه ز راه حلق و اشکم خوابی نه نتیجه لیالی ای دل خواهم که آن قدح را بر دیده و چشم خود بمالی چون نیست شوی تمام در می آن ساعت هست بر کمالی پاینده شوی از آن سقاهم بی مرگ و فنا و انتقالی دزدی بگذار و خوش همی رو ایمن ز شکنجه های والی گویی بنما که ایمنی کو رو رو که هنوز در سؤالی ای روز بدین خوشی چه روزی ای روز به از هزار سالی ای جمله روزها غلامت ایشان هجرند و تو وصالی ای روز جمال تو کی بیند ای روز عظیم باجمالی هم خود بینی جمال خود را و آن چشم که گوش او بمالی ای روز نه روز آفتابی تو روز ز نور ذوالجلالی خورشید کند سجود هر شام می خواهد از مهت هلالی ای روز میان روز پنهان ای روز مقیم لایزالی ای روزی روزها و شب ها ای لطف جنوبی و شمالی خامش کنم از کمال گفتن زیرا تو ورای هر کمالی پیدا نشوی به قال زیرا تو پیداتر ز قیل و قالی از قال شود خیال پیدا تو فوق توهم و خیالی و آن وهم و خیال تشنه توست ای داده تو آب را زلالی این هر دو در آب جان دهن خشک در عالم پر ز خویش خالی باقی غزل ورای پرده محجوب ز تو که در ملالی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۹ با این همه مهر و مهربانی دل می دهدت که خشم رانی وین جمله شیشه خانه ها را درهم شکنی به لن ترانی در زلزله است دار دنیا کز خانه تو رخت می کشانی نالان تو صد هزار رنجور بی تو نزیند هین تو دانی دنیا چو شب و تو آفتابی خلقان همه صورت و تو جانی هر چند که غافلند از جان در مکسبه و غم امانی اما چون جان ز جا بجنبد آغاز کنند نوحه خوانی خورشید چو در کسوف آید نی عیش بود نه شادمانی تا هست از او به یاد نارند ای وای چو او شود نهانی ای رونق رزم و جان بازار شیرینی خانه و دکانی خاموش که گفت و گو حجابند از بحر معلق معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۰ آورد خبر شکرستانی کز مصر رسید کاروانی صد اشتر جمله شکر و قند یا رب چه لطیف ارمغانی در نیم شبی رسید شمعی در قالب مرده رفت جانی گفتم که بگو سخن گشاده گفتا که رسید آن فلانی دل از سبکی ز جای برجست بنهاد ز عقل نردبانی بر بام دوید از سر عشق می جست از این خبر نشانی ناگاه بدید از سر بام بیرون ز جهان ما جهانی دریای محیط در سبویی در صورت خاک آسمانی بر بام نشسته پادشاهی پوشیده لباس پاسبانی باغی و بهشت بی نهایت در سینه مرد باغبانی می گشت به سینه ها خیالش می کرد ز شاه دل بیانی مگریز ز چشمم ای خیالش تا تازه شود دلم زمانی شمس تبریز لامکان دید برساخت ز لامکان مکانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۱ بشنیده بدم که جان جانی آنی و هزار همچنانی از خلق نشان تو شنیدم کفو تو نبود آن نشانی الحمد شدم ز حمد گفتن تا بوک بدان لبم بخوانی جان دید کسی بدین لطیفی کس دید روان بدین روانی ای قوت قلوب همچو معنی وی صورت تو به از معانی ای گشته ز لامکان حقایق از لذت کان تو مکانی ای شاه و وزیر را سعادت وی عالم پیر را جوانی آن جان که از این جهان جهان بود کردیش تو باز این جهانی جانی چو تو باشد این جهان را باقی بود این جهان فانی جان چرب زبان توست اما نبود به لسان تو لسانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۲ ای ساقی باده معانی درده تو شراب ارغوانی زان باده پیر تلخ پاسخ بفزای حلاوت جوانی در بزم سرای شاه جانان نظاره شاهدان جانی جان ها بینی چو روز روشن از لذت عشرت شبانی بینی که جهان به حیرت آید در حلقه خلق آن جهانی مه را ز فلک فروفرستد در مجلسشان به ارمغانی و آن زهره نوای خوش برآورد کو مطرب کیست آسمانی این ها به همند و ما به خلوت با دلبر خوب پرمعانی رخ بر رخ ما نهاد آن شه و آن باقی را تو خود بدانی آن شاه کیست شمس تبریز آن خسرو ملک بی نشانی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۹ با این همه مهر و مهربانی دل می دهدت که خشم رانی وین جمله شیشه خانه ها را درهم شکنی به لن ترانی در زلزله است دار دنیا کز خانه تو رخت می کشانی نالان تو صد هزار رنجور بی تو نزیند هین تو دانی دنیا چو شب و تو آفتابی خلقان همه صورت و تو جانی هر چند که غافلند از جان در مکسبه و غم امانی اما چون جان ز جا بجنبد آغاز کنند نوحه خوانی خورشید چو در کسوف آید نی عیش بود نه شادمانی تا هست از او به یاد نارند ای وای چو او شود نهانی ای رونق رزم و جان بازار شیرینی خانه و دکانی خاموش که گفت و گو حجابند از بحر معلق معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۰ آورد خبر شکرستانی کز مصر رسید کاروانی صد اشتر جمله شکر و قند یا رب چه لطیف ارمغانی در نیم شبی رسید شمعی در قالب مرده رفت جانی گفتم که بگو سخن گشاده گفتا که رسید آن فلانی دل از سبکی ز جای برجست بنهاد ز عقل نردبانی بر بام دوید از سر عشق می جست از این خبر نشانی ناگاه بدید از سر بام بیرون ز جهان ما جهانی دریای محیط در سبویی در صورت خاک آسمانی بر بام نشسته پادشاهی پوشیده لباس پاسبانی باغی و بهشت بی نهایت در سینه مرد باغبانی می گشت به سینه ها خیالش می کرد ز شاه دل بیانی مگریز ز چشمم ای خیالش تا تازه شود دلم زمانی شمس تبریز لامکان دید برساخت ز لامکان مکانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۱ بشنیده بدم که جان جانی آنی و هزار همچنانی از خلق نشان تو شنیدم کفو تو نبود آن نشانی الحمد شدم ز حمد گفتن تا بوک بدان لبم بخوانی جان دید کسی بدین لطیفی کس دید روان بدین روانی ای قوت قلوب همچو معنی وی صورت تو به از معانی ای گشته ز لامکان حقایق از لذت کان تو مکانی ای شاه و وزیر را سعادت وی عالم پیر را جوانی آن جان که از این جهان جهان بود کردیش تو باز این جهانی جانی چو تو باشد این جهان را باقی بود این جهان فانی جان چرب زبان توست اما نبود به لسان تو لسانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۲ ای ساقی باده معانی درده تو شراب ارغوانی زان باده پیر تلخ پاسخ بفزای حلاوت جوانی در بزم سرای شاه جانان نظاره شاهدان جانی جان ها بینی چو روز روشن از لذت عشرت شبانی بینی که جهان به حیرت آید در حلقه خلق آن جهانی مه را ز فلک فروفرستد در مجلسشان به ارمغانی و آن زهره نوای خوش برآورد کو مطرب کیست آسمانی این ها به همند و ما به خلوت با دلبر خوب پرمعانی رخ بر رخ ما نهاد آن شه و آن باقی را تو خود بدانی آن شاه کیست شمس تبریز آن خسرو ملک بی نشانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۳ ای وصل تو آب زندگانی تدبیر خلاص ما تو دانی از دیده برون مشو که نوری وز سینه جدا مشو که جانی آن دم که نهان شوی ز چشمم می نالد جان من نهانی من خود چه کسم که وصل جویم از لطف توام همی کشانی ای دل تو مرو سوی خرابات هر چند قلندر جهانی کان جا همه پاکباز باشند ترسم که تو کم زنی بمانی ور ز آنک روی مرو تو با خویش درپوش نشان بی نشانی مانند سپر مپوش سینه گر عاشق تیر آن کمانی پرسید یکی که عاشقی چیست گفتم که مپرس از این معانی آنگه که چو من شوی ببینی آنگه که بخواندت بخوانی مردانه درآ چو شیرمردی دل را چو زنان چه می طپانی ای از رخ گلرخان غیبت گشته رخ سرخ زعفرانی ای از هوس بهار حسنت در هر نفسم دم خزانی ای آنک تو باغ و بوستان را از جور خزان همی رهانی ای داده تو گوشت پاره ای را در گفت و شنود ترجمانی ای داده زبان انبیا را با سر قدیم همزبانی ای داده روان اولیا را در مرگ حیات جاودانی ای داده تو عقل بدگمان را بر بام دماغ پاسبانی ای آنک تو هر شبی ز خلقان این پنج چراغ می ستانی ای داده تو چشم گلرخان را مخموری و سحر و دلستانی ای داده دو قطره خون دل را اندیشه و فکر و خرده دانی ای داده تو عشق را به قدرت مردی و نری و پهلوانی این بود نصیحت سنایی جان باز چو طالب عیانی شمس تبریز نور محضی زیرا که چراغ آسمانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۴ ای بی تو حرام زندگانی خود بی تو کدام زندگانی بی روی خوش تو زنده بودن مرگ است به نام زندگانی پازهر توی و زهر دنیا دانه تو و دام زندگانی گوهر تو و این جهان چو حقه باده تو و جام زندگانی بی آب تو گلستان چو شوره بی جوش تو خام زندگانی بی خوبی حسن باقوامت نگرفته قوام زندگانی با جمله مراد و کام بی تو نایافته کام زندگانی تا داد سلامتی ندادی کی کرد سلام زندگانی خامش کردم بکن تو شاهی پیش تو غلام زندگانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۵ برجه که بهار زد صلایی در باغ خرام چون صبایی از شاخ درخت گیر رقصی وز لاله و که شنو صدایی ریحان گوید به سبزه رازی بلبل طلبد ز گل نوایی از باد زند گیاه موجی در بحر هوای آشنایی وز ابر که حامله ست از بحر چون چشم عروس بین بکایی وز گریه ابر و خنده برق در سنبل و سرو ارتقایی فخ شسته به پیش گوش قمری کموزدش او بهانه هایی نرگس گوید به سوسن آخر برگوی تو هجو یا ثنایی ای سوسن صدزبان فروخوان بر مرغ حکایت همایی سوسن گوید خمش که مستم از جام میی گران بهایی سرمستم و بیخودم مبادا بجهد ز دهان من خطایی رو کن به شهی کز او بپوشید اشکوفه بریشمین قبایی می گوید بید سرفشانان رستیم ز دست اژدهایی ای سرو برای شکر این را تو نیز چنین بکوب پایی ای جان و جهان به تو رهیدیم ز اشکنجه جان جان نمایی از وسوسه چنین حریفی وز دغدغه چنین دغایی زان دی که بسی قفا بخوردیم رفت و بنمودمان قفایی ظاهر مشواد او که آمد از شوم ظهور او خفایی خاموش کن و نظاره می کن بی زحمت خوف در رجایی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۳ ای وصل تو آب زندگانی تدبیر خلاص ما تو دانی از دیده برون مشو که نوری وز سینه جدا مشو که جانی آن دم که نهان شوی ز چشمم می نالد جان من نهانی من خود چه کسم که وصل جویم از لطف توام همی کشانی ای دل تو مرو سوی خرابات هر چند قلندر جهانی کان جا همه پاکباز باشند ترسم که تو کم زنی بمانی ور ز آنک روی مرو تو با خویش درپوش نشان بی نشانی مانند سپر مپوش سینه گر عاشق تیر آن کمانی پرسید یکی که عاشقی چیست گفتم که مپرس از این معانی آنگه که چو من شوی ببینی آنگه که بخواندت بخوانی مردانه درآ چو شیرمردی دل را چو زنان چه می طپانی ای از رخ گلرخان غیبت گشته رخ سرخ زعفرانی ای از هوس بهار حسنت در هر نفسم دم خزانی ای آنک تو باغ و بوستان را از جور خزان همی رهانی ای داده تو گوشت پاره ای را در گفت و شنود ترجمانی ای داده زبان انبیا را با سر قدیم همزبانی ای داده روان اولیا را در مرگ حیات جاودانی ای داده تو عقل بدگمان را بر بام دماغ پاسبانی ای آنک تو هر شبی ز خلقان این پنج چراغ می ستانی ای داده تو چشم گلرخان را مخموری و سحر و دلستانی ای داده دو قطره خون دل را اندیشه و فکر و خرده دانی ای داده تو عشق را به قدرت مردی و نری و پهلوانی این بود نصیحت سنایی جان باز چو طالب عیانی شمس تبریز نور محضی زیرا که چراغ آسمانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۴ ای بی تو حرام زندگانی خود بی تو کدام زندگانی بی روی خوش تو زنده بودن مرگ است به نام زندگانی پازهر توی و زهر دنیا دانه تو و دام زندگانی گوهر تو و این جهان چو حقه باده تو و جام زندگانی بی آب تو گلستان چو شوره بی جوش تو خام زندگانی بی خوبی حسن باقوامت نگرفته قوام زندگانی با جمله مراد و کام بی تو نایافته کام زندگانی تا داد سلامتی ندادی کی کرد سلام زندگانی خامش کردم بکن تو شاهی پیش تو غلام زندگانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۵ برجه که بهار زد صلایی در باغ خرام چون صبایی از شاخ درخت گیر رقصی وز لاله و که شنو صدایی ریحان گوید به سبزه رازی بلبل طلبد ز گل نوایی از باد زند گیاه موجی در بحر هوای آشنایی وز ابر که حامله ست از بحر چون چشم عروس بین بکایی وز گریه ابر و خنده برق در سنبل و سرو ارتقایی فخ شسته به پیش گوش قمری کموزدش او بهانه هایی نرگس گوید به سوسن آخر برگوی تو هجو یا ثنایی ای سوسن صدزبان فروخوان بر مرغ حکایت همایی سوسن گوید خمش که مستم از جام میی گران بهایی سرمستم و بیخودم مبادا بجهد ز دهان من خطایی رو کن به شهی کز او بپوشید اشکوفه بریشمین قبایی می گوید بید سرفشانان رستیم ز دست اژدهایی ای سرو برای شکر این را تو نیز چنین بکوب پایی ای جان و جهان به تو رهیدیم ز اشکنجه جان جان نمایی از وسوسه چنین حریفی وز دغدغه چنین دغایی زان دی که بسی قفا بخوردیم رفت و بنمودمان قفایی ظاهر مشواد او که آمد از شوم ظهور او خفایی خاموش کن و نظاره می کن بی زحمت خوف در رجایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۶ چون سوی برادری بپویی باید که نخست رو بشویی در سر ز خمارت ار صداعی است تصدیع برادران نجویی یا بوی بغل ز خود برانی یا ترک کنار دوست گویی در سور مهی بنفشه مویی کی شرط بود که تو بمویی بی دام اگرت شکار باید می دانک چو من محال جویی ور گوش تو گرم شد ز مستی صوفی سماع و های و هویی ور هوش تو بی خبر شد از گوش یک توی نه ای هزارتویی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷ مجلس چو چراغ و تو چو آبی وز آب چراغ را خرابی خورشید بتافته ست بر جمع رو تو ز میان که چون سحابی بر خوان منشین که نیک خامی کو بوی کباب اگر کبابی در پیش شدی که حاجبم من والله که نه حاجبی حجابی چون حاجب باب را نشان هاست دانند تو را که از چه بابی گشتی تو سوار اسب چوبین از جهل به حمله می شتابی یا عشق گزین که هر سه نقد است یا زهد چو طالب ثوابی با بیداران نشین و برخیز کاین قافله رفت تو به خوابی از شمس الدین رسی به منزل و اندر تبریز راه یابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۸ من پار بخورده ام شرابی امسال چه مستم و خرابی من پار ز آتشی گذشتم امسال چرا شدم کبابی من تشنه به آب جوی رفتم ماهی دیدم میان آبی شیران همه ماهتاب جویند من شیرم و یار ماهتابی از درد مپرس رنگ رخ بین تا رنگ بگویدت جوابی جانم مست است و تن خراب است مستی است نشسته در خرابی این هر دو چنین و دل چنینتر کز غم چو خری است در خلابی یک لحظه مشو ملول بشنو تا باشدت از خدا ثوابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۹ ای یار یگانه چند خسبی وی شاه زمانه چند خسبی بر روزن توست بنده از کی ای رونق خانه چند خسبی ای کرده به زه کمان ابرو برزن به نشانه چند خسبی افسانه ما شنو که در عشق گشتیم فسانه چند خسبی ماییم چو میخ سر نهاده بر روی ستانه چند خسبی گر خنب ببسته است پیش آر باقی شبانه چند خسبی درده قدح شراب و چون شمع بنشین به میانه چند خسبی بشتاب مها که این شب قدر آمد به کرانه چند خسبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۰ بازم صنما چه می فریبی بازم به دغا چه می فریبی هر لحظه بخوانیم که ای دوست ای دوست مرا چه می فریبی عمری تو و عمر را وفا نیست بازم به وفا چه می فریبی دل سیر نمی شود به جیحون او را به سقا چه می فریبی تاریک شده ست چشم بی تو ما را به عصا چه می فریبی ای دوست دعا وظیفه ماست ما را به دعا چه می فریبی آن را که مثال امن دادی با خوف و رجا چه می فریبی گفتی به قضای حق رضا ده ما را به قضا چه می فریبی چون نیست دواپذیر این درد ما را به دوا چه می فریبی تنها خوردن چو پیشه کردی ما را به صلا چه می فریبی چون چنگ نشاط ما شکستی ما را به سه تا چه می فریبی ما را بی ما چو می نوازی ما را با ما چه می فریبی ای بسته کمر به پیش تو جان ما را به قبا چه می فریبی خاموش که غیر تو نخواهیم ما را به عطا چه می فریبی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۶ چون سوی برادری بپویی باید که نخست رو بشویی در سر ز خمارت ار صداعی است تصدیع برادران نجویی یا بوی بغل ز خود برانی یا ترک کنار دوست گویی در سور مهی بنفشه مویی کی شرط بود که تو بمویی بی دام اگرت شکار باید می دانک چو من محال جویی ور گوش تو گرم شد ز مستی صوفی سماع و های و هویی ور هوش تو بی خبر شد از گوش یک توی نه ای هزارتویی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷ مجلس چو چراغ و تو چو آبی وز آب چراغ را خرابی خورشید بتافته ست بر جمع رو تو ز میان که چون سحابی بر خوان منشین که نیک خامی کو بوی کباب اگر کبابی در پیش شدی که حاجبم من والله که نه حاجبی حجابی چون حاجب باب را نشان هاست دانند تو را که از چه بابی گشتی تو سوار اسب چوبین از جهل به حمله می شتابی یا عشق گزین که هر سه نقد است یا زهد چو طالب ثوابی با بیداران نشین و برخیز کاین قافله رفت تو به خوابی از شمس الدین رسی به منزل و اندر تبریز راه یابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۸ من پار بخورده ام شرابی امسال چه مستم و خرابی من پار ز آتشی گذشتم امسال چرا شدم کبابی من تشنه به آب جوی رفتم ماهی دیدم میان آبی شیران همه ماهتاب جویند من شیرم و یار ماهتابی از درد مپرس رنگ رخ بین تا رنگ بگویدت جوابی جانم مست است و تن خراب است مستی است نشسته در خرابی این هر دو چنین و دل چنینتر کز غم چو خری است در خلابی یک لحظه مشو ملول بشنو تا باشدت از خدا ثوابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۹ ای یار یگانه چند خسبی وی شاه زمانه چند خسبی بر روزن توست بنده از کی ای رونق خانه چند خسبی ای کرده به زه کمان ابرو برزن به نشانه چند خسبی افسانه ما شنو که در عشق گشتیم فسانه چند خسبی ماییم چو میخ سر نهاده بر روی ستانه چند خسبی گر خنب ببسته است پیش آر باقی شبانه چند خسبی درده قدح شراب و چون شمع بنشین به میانه چند خسبی بشتاب مها که این شب قدر آمد به کرانه چند خسبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۰ بازم صنما چه می فریبی بازم به دغا چه می فریبی هر لحظه بخوانیم که ای دوست ای دوست مرا چه می فریبی عمری تو و عمر را وفا نیست بازم به وفا چه می فریبی دل سیر نمی شود به جیحون او را به سقا چه می فریبی تاریک شده ست چشم بی تو ما را به عصا چه می فریبی ای دوست دعا وظیفه ماست ما را به دعا چه می فریبی آن را که مثال امن دادی با خوف و رجا چه می فریبی گفتی به قضای حق رضا ده ما را به قضا چه می فریبی چون نیست دواپذیر این درد ما را به دوا چه می فریبی تنها خوردن چو پیشه کردی ما را به صلا چه می فریبی چون چنگ نشاط ما شکستی ما را به سه تا چه می فریبی ما را بی ما چو می نوازی ما را با ما چه می فریبی ای بسته کمر به پیش تو جان ما را به قبا چه می فریبی خاموش که غیر تو نخواهیم ما را به عطا چه می فریبی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۱ ای آنک تو خواب ما ببستی رفتی و به گوشه ای نشستی ای زنده کننده هر دلی را آخر به جفا دلم شکستی ای دل چو به دام او فتادی از بند هزار دام رستی رستی ز خمار هر دو عالم تا حشر ز دام دوست مستی با پر بلی بلند می پر چون محرم گلشن الستی رو بر سر خم آسمان صاف تا درد بدی بدی به پستی دولت همه سوی نیستی بود می جوید ابلهش ز هستی گیرم که جمال دوست دیدی از چشم ویش ندیده استی ای یوسف عشق رو نمودی دست دو هزار مست خستی خامش که ز بحر بی نصیبی تا بسته نقش های شستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۲ ای آنک تو خواب ما ببستی رفتی و به گوشه ای نشستی اندر دلم آمدی چو ماهی چون دل به تو بنگرید جستی چون گلشن نیستی نمودی چون صبر کنیم ما به هستی چون باشد در خمار هجران آن روح که یافت وصل و مستی آن خانه چگونه خانه ماند کز هجر ستون او شکستی پنداشتی ای دماغ سرمست کز رنج خمار بازرستی در عشق وصال هست و هجران در راه بلندی است و پستی از یک جهت ار چه حق شناسی از ده جهت آب و گل پرستی بسیار ره است تا به جایی کاندر سوداش طمع بستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۳ رو رو که از این جهان گذشتی وز محنت و امتحان گذشتی ای نقش شدی به سوی نقاش وی جان سوی جان جان گذشتی بر خور هله از درخت ایمان کز منزل بی امان گذشتی در آب حیات رو چو ماهی کز غربت خاکدان گذشتی از برج به برج رو چو خورشید کز انجم آسمان گذشتی زان کان که بیامدی شدی باز زین خانه و زین دکان گذشتی بنما ز کدام راه رفتی الحق ز ره نهان گذشتی بر بام جهان طواف کردی چون آب ز ناودان گذشتی خاموش کنون که در خموشی از جمله خامشان گذشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۴ روز طرب است و سال شادی کامروز به کوی ما فتادی تاریکی غم تمام برخاست چون شمع در این میان نهادی اندیشه و غم چه پای دارد با آن قدح وفا که دادی ای باده تو از کدام مشکی وی مه به کدام ماه زادی مستی و خوشی و شادکامی سلطان دلی و کیقبادی و آن عقل که کدخدای غم بود از ما ستدی به اوستادی شاباش که پای غم ببستی صد گونه در طرب گشادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۵ آخر گل و خار را بدیدی روز و شب تار را بدیدی بس نقش و نگار درشکستی تا نقش و نگار را بدیدی از عالم خاک برگذشتی و آن گرد و غبار را بدیدی می خند چو گل در این گلستان کان جان بهار را بدیدی بی کار شدی ز کار عالم چون حاصل کار را بدیدی چون باده ساقی اندرآمیز چون رنج خمار را بدیدی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۱ ای آنک تو خواب ما ببستی رفتی و به گوشه ای نشستی ای زنده کننده هر دلی را آخر به جفا دلم شکستی ای دل چو به دام او فتادی از بند هزار دام رستی رستی ز خمار هر دو عالم تا حشر ز دام دوست مستی با پر بلی بلند می پر چون محرم گلشن الستی رو بر سر خم آسمان صاف تا درد بدی بدی به پستی دولت همه سوی نیستی بود می جوید ابلهش ز هستی گیرم که جمال دوست دیدی از چشم ویش ندیده استی ای یوسف عشق رو نمودی دست دو هزار مست خستی خامش که ز بحر بی نصیبی تا بسته نقش های شستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۲ ای آنک تو خواب ما ببستی رفتی و به گوشه ای نشستی اندر دلم آمدی چو ماهی چون دل به تو بنگرید جستی چون گلشن نیستی نمودی چون صبر کنیم ما به هستی چون باشد در خمار هجران آن روح که یافت وصل و مستی آن خانه چگونه خانه ماند کز هجر ستون او شکستی پنداشتی ای دماغ سرمست کز رنج خمار بازرستی در عشق وصال هست و هجران در راه بلندی است و پستی از یک جهت ار چه حق شناسی از ده جهت آب و گل پرستی بسیار ره است تا به جایی کاندر سوداش طمع بستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۳ رو رو که از این جهان گذشتی وز محنت و امتحان گذشتی ای نقش شدی به سوی نقاش وی جان سوی جان جان گذشتی بر خور هله از درخت ایمان کز منزل بی امان گذشتی در آب حیات رو چو ماهی کز غربت خاکدان گذشتی از برج به برج رو چو خورشید کز انجم آسمان گذشتی زان کان که بیامدی شدی باز زین خانه و زین دکان گذشتی بنما ز کدام راه رفتی الحق ز ره نهان گذشتی بر بام جهان طواف کردی چون آب ز ناودان گذشتی خاموش کنون که در خموشی از جمله خامشان گذشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۴ روز طرب است و سال شادی کامروز به کوی ما فتادی تاریکی غم تمام برخاست چون شمع در این میان نهادی اندیشه و غم چه پای دارد با آن قدح وفا که دادی ای باده تو از کدام مشکی وی مه به کدام ماه زادی مستی و خوشی و شادکامی سلطان دلی و کیقبادی و آن عقل که کدخدای غم بود از ما ستدی به اوستادی شاباش که پای غم ببستی صد گونه در طرب گشادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۵ آخر گل و خار را بدیدی روز و شب تار را بدیدی بس نقش و نگار درشکستی تا نقش و نگار را بدیدی از عالم خاک برگذشتی و آن گرد و غبار را بدیدی می خند چو گل در این گلستان کان جان بهار را بدیدی بی کار شدی ز کار عالم چون حاصل کار را بدیدی چون باده ساقی اندرآمیز چون رنج خمار را بدیدی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۶ آن را که به لطف سر بخاری از عقل و معامله برآری از یک نظرت قیامتی خاست یا رب تو در آن نظر چه داری از لعل تو دل دری بدزدید دزد است از آنش می فشاری بفشار به غم تو دزد خود را غم نیست چو هم تو غمگساری بفشار که رخت مؤمنان را پنهان کرده است از عیاری یا من نعش العبید فضلا من کل مواقع العثار بالفضل اعاد ما فقدنا بعد الحولان و التواری فجرت من الهوا عیونا فی مرج قلوبنا جواری تخضر بمایها غصون فی الروح لذیذه الثمار یا من غصب القلوب جهرا ثم اکرمهن فی السرار دی رفت و پریر رفت و امروز جان منتظر است تا چه آری هر روز ز تو وظیفه دارد این باز هزار گون شکاری برگیر کلاه از سر باز تا پر بزند در این صحاری زان پیش که می دهد مرا دوست آن لطف نمود و بردباری که مست شدم ز باده ماندم اندر بر لطف و حق گزاری آید از باغ لطف و سبزی آید ز بهار هم بهاری ای باد بهار عشق و سودا بر خسته دلان چه سازگاری اسکت و افتح جناح عشق حان الجولان فی المطار خاموش که غیر حرف و آواز بی صد لغت دگر سواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۷ خضری به میان سینه داری در آب حیات و سبزه زاری خضر آب حیات را نپاید گر بوی برد که تو چه داری در کشتی نوح همچو روحی در گلشن روح نوبهاری گر طبل وجودها بدرد از کتم عدم علم برآری این چار طبیعت ار بسوزد غم نیست تو جان هر چهاری صیاد بدایت وجودی اجزای جهان همه شکاری گه بند کند گهی گشاید ای کارافزا تو بر چه کاری او سرو بلند و تو چو سایه او باد شمال و تو غباری در چشم تو ریخت کحل پندار می پنداری به اختیاری این چرخ به اختیار خود نیست آخر تو کیی بدین نزاری از نیست تو خویش هست کردی وین گردن خود تو می فشاری زین ترس تو حجت است بر تو کز غیر تو است ترسگاری از خویش دل کسی نترسد از خویش کسی نجست یاری پس خوف و رجای تو گواهند بر ملکت شاه و کامکاری وز خوف و رجا چو برتر آیی ایمن چو صفات کردگاری کشتی ترسد ز بحر نی بحر تو کشتی بحر بی کناری کشتی توی تو چو بشکست خاموش کن از سخن گزاری کشتی شکسته را کی راند جز آب به موج بی قراری کشتیبان شکستگان است آن بحر کرم به بردباری خامش که زبان عقل مهر است بنشین بر جا که گشت تاری

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۶ آن را که به لطف سر بخاری از عقل و معامله برآری از یک نظرت قیامتی خاست یا رب تو در آن نظر چه داری از لعل تو دل دری بدزدید دزد است از آنش می فشاری بفشار به غم تو دزد خود را غم نیست چو هم تو غمگساری بفشار که رخت مؤمنان را پنهان کرده است از عیاری یا من نعش العبید فضلا من کل مواقع العثار بالفضل اعاد ما فقدنا بعد الحولان و التواری فجرت من الهوا عیونا فی مرج قلوبنا جواری تخضر بمایها غصون فی الروح لذیذه الثمار یا من غصب القلوب جهرا ثم اکرمهن فی السرار دی رفت و پریر رفت و امروز جان منتظر است تا چه آری هر روز ز تو وظیفه دارد این باز هزار گون شکاری برگیر کلاه از سر باز تا پر بزند در این صحاری زان پیش که می دهد مرا دوست آن لطف نمود و بردباری که مست شدم ز باده ماندم اندر بر لطف و حق گزاری آید از باغ لطف و سبزی آید ز بهار هم بهاری ای باد بهار عشق و سودا بر خسته دلان چه سازگاری اسکت و افتح جناح عشق حان الجولان فی المطار خاموش که غیر حرف و آواز بی صد لغت دگر سواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۷ خضری به میان سینه داری در آب حیات و سبزه زاری خضر آب حیات را نپاید گر بوی برد که تو چه داری در کشتی نوح همچو روحی در گلشن روح نوبهاری گر طبل وجودها بدرد از کتم عدم علم برآری این چار طبیعت ار بسوزد غم نیست تو جان هر چهاری صیاد بدایت وجودی اجزای جهان همه شکاری گه بند کند گهی گشاید ای کارافزا تو بر چه کاری او سرو بلند و تو چو سایه او باد شمال و تو غباری در چشم تو ریخت کحل پندار می پنداری به اختیاری این چرخ به اختیار خود نیست آخر تو کیی بدین نزاری از نیست تو خویش هست کردی وین گردن خود تو می فشاری زین ترس تو حجت است بر تو کز غیر تو است ترسگاری از خویش دل کسی نترسد از خویش کسی نجست یاری پس خوف و رجای تو گواهند بر ملکت شاه و کامکاری وز خوف و رجا چو برتر آیی ایمن چو صفات کردگاری کشتی ترسد ز بحر نی بحر تو کشتی بحر بی کناری کشتی توی تو چو بشکست خاموش کن از سخن گزاری کشتی شکسته را کی راند جز آب به موج بی قراری کشتیبان شکستگان است آن بحر کرم به بردباری خامش که زبان عقل مهر است بنشین بر جا که گشت تاری

%0
10 Bölüm