مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۵ گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی اندر آن یغما رفیق ترک یغما بودمی ور چو چشم خونی او بودمی من فتنه جوی در میان حلقه های شور و غوغا بودمی گر ضمیر هر خسی ما را نخستی در جهان در سر و دل ها روان مانند سودا بودمی گر نه هر روزی ز برجی سر فروکردی مهم جا نگردانیدمی هرگز به یک جا بودمی من نکردم جلدیی با عشق او کان آتشش آب کردی مر مرا گر سنگ خارا بودمی گر نکاهیدی وجودم هر دمی از درد عشق من نه عاشق بودمی من کارافزا بودمی گر نه موج عشق شمس الدین تبریزی بدی کو مرا بر می کشد در قعر دریا بودمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۶ آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای دانم این باری که الحق جان فزا آورده ای مشرق و مغرب بدرد همچو ابر از یک دگر چون چنین خورشید از نور خدا آورده ای خیره گان روی خود را از ره و منزل مپرس چون بر ایشان شعله های کبریا آورده ای احمقی باشد اگر جانی بمیرد بعد از این چون چنین دریای جوشان از بقا آورده ای از قضا و از قدر مر عاشقان را خوف نیست چون قدر را مست گشته با قضا آورده ای می نگنجد جان ما در پوست از شادی تو کاین جمال جان فزا از بهر ما آورده ای شمس تبریزی جفا کردی و دانم این قدر کز میان هر جفایی صد وفا آورده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۷ ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ای تا بسی درهای دولت بر فلک بگشوده ای ای بسا کوه احد کز راه دل برکنده ای ای بسا وصف احد کاندر نظر بنموده ای جان ها زنبوروار از عشق تو پران شده تا دهان خاکیان را زان عسل آلوده ای ای سبک عقلی که از خویشش گرانی داده ای وی گران جانی که سوی خویشتن بربوده ای شاد با گوش مقیم اندر مقالات الست چون ز بی چشمان مقالات خطا بشنوده ای در رخ پرزهر دونان کمترک خندیده ای هر خسی را از ضرورت در جهان بستوده ای فارغی از چرب و شیرین در حلاوت های خود چرب و شیرین باش از خود ز آنک خوش پالوده ای ای همه دعویت معنی ای ز معنی بیشتر ای دو صد چندانک دعوی کرده ای بنموده ای ای که می جویی مثال شمس تبریزی تو هم روزگاری می بری و اندر غم بیهوده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۸ آه از آن رخسار برق انداز خوش عیاره ای صاعقه است از برق او بر جان هر بیچاره ای چون ز پیش رشته ای در لعل چون آتش بتافت موج زد دریای گوهر از میان خاره ای این دل صدپاره مر دربان جان را پاره داد چون به پیش پرده آمد بهترک شد پاره ای هشت منظر شد بهشت و هر یکی چون دفتری هشت دفتر درج بین در رقعه ای رخساره ای تا چه مرغ است این دلم چون اشتران زانو زده یا چو اشترمرغ گرد شعله آتشخواره ای هم دکان شد این دلم با عشقت ای کان طرب خوش حریفی یافت او هم در دکان هم کاره ای ز آفتاب عشق تو ذرات جان ها شد چو ماه وز سعادت در فلک هر ساعتی استاره ای نقش تو نادیده و یک یک حکایت می کند چون مسیح از نور مریم روح در گهواره ای شمس تبریزی تناقض چیست در احوال دل هم مقیم عشق باشد هم ز عشق آواره ای
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۵ گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی اندر آن یغما رفیق ترک یغما بودمی ور چو چشم خونی او بودمی من فتنه جوی در میان حلقه های شور و غوغا بودمی گر ضمیر هر خسی ما را نخستی در جهان در سر و دل ها روان مانند سودا بودمی گر نه هر روزی ز برجی سر فروکردی مهم جا نگردانیدمی هرگز به یک جا بودمی من نکردم جلدیی با عشق او کان آتشش آب کردی مر مرا گر سنگ خارا بودمی گر نکاهیدی وجودم هر دمی از درد عشق من نه عاشق بودمی من کارافزا بودمی گر نه موج عشق شمس الدین تبریزی بدی کو مرا بر می کشد در قعر دریا بودمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۶ آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای دانم این باری که الحق جان فزا آورده ای مشرق و مغرب بدرد همچو ابر از یک دگر چون چنین خورشید از نور خدا آورده ای خیره گان روی خود را از ره و منزل مپرس چون بر ایشان شعله های کبریا آورده ای احمقی باشد اگر جانی بمیرد بعد از این چون چنین دریای جوشان از بقا آورده ای از قضا و از قدر مر عاشقان را خوف نیست چون قدر را مست گشته با قضا آورده ای می نگنجد جان ما در پوست از شادی تو کاین جمال جان فزا از بهر ما آورده ای شمس تبریزی جفا کردی و دانم این قدر کز میان هر جفایی صد وفا آورده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۷ ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ای تا بسی درهای دولت بر فلک بگشوده ای ای بسا کوه احد کز راه دل برکنده ای ای بسا وصف احد کاندر نظر بنموده ای جان ها زنبوروار از عشق تو پران شده تا دهان خاکیان را زان عسل آلوده ای ای سبک عقلی که از خویشش گرانی داده ای وی گران جانی که سوی خویشتن بربوده ای شاد با گوش مقیم اندر مقالات الست چون ز بی چشمان مقالات خطا بشنوده ای در رخ پرزهر دونان کمترک خندیده ای هر خسی را از ضرورت در جهان بستوده ای فارغی از چرب و شیرین در حلاوت های خود چرب و شیرین باش از خود ز آنک خوش پالوده ای ای همه دعویت معنی ای ز معنی بیشتر ای دو صد چندانک دعوی کرده ای بنموده ای ای که می جویی مثال شمس تبریزی تو هم روزگاری می بری و اندر غم بیهوده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۸ آه از آن رخسار برق انداز خوش عیاره ای صاعقه است از برق او بر جان هر بیچاره ای چون ز پیش رشته ای در لعل چون آتش بتافت موج زد دریای گوهر از میان خاره ای این دل صدپاره مر دربان جان را پاره داد چون به پیش پرده آمد بهترک شد پاره ای هشت منظر شد بهشت و هر یکی چون دفتری هشت دفتر درج بین در رقعه ای رخساره ای تا چه مرغ است این دلم چون اشتران زانو زده یا چو اشترمرغ گرد شعله آتشخواره ای هم دکان شد این دلم با عشقت ای کان طرب خوش حریفی یافت او هم در دکان هم کاره ای ز آفتاب عشق تو ذرات جان ها شد چو ماه وز سعادت در فلک هر ساعتی استاره ای نقش تو نادیده و یک یک حکایت می کند چون مسیح از نور مریم روح در گهواره ای شمس تبریزی تناقض چیست در احوال دل هم مقیم عشق باشد هم ز عشق آواره ای