Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۸ - جزع ناکردن شیخی بر مرگ فرزندان خود بود شیخی رهنمایی پیش ازین آسمانی شمع بر روی زمین چون پیمبر درمیان امتان در گشای روضه دار الجنان گفت پیغامبر که شیخ رفته پیش چون نبی باشد میان قوم خویش یک صباحی گفتش اهل بیت او سخت دل چونی بگو ای نیک خو ما ز مرگ و هجر فرزندان تو نوحه می داریم با پشت دوتو تو نمی گریی نمی زاری چرا یا که رحمت نیست در دل ای کیا چون تورا رحمی نباشد در درون پس چه اومیدست مان از تو کنون ما باومید تویم ای پیشوا که بنگذاری تو ما را در فنا چون بیارایند روز حشر تخت خود شفیع ما توی آن روز سخت در چنان روز و شب بی زینهار ما به اکرام تویم اومیدوار دست ما و دامن تست آن زمان که نماند هیچ مجرم را امان گفت پیغامبر که روز رستخیز کی گذارم مجرمان را اشک ریز من شفیع عاصیان باشم بجان تا رهانمشان ز اشکنجه گران عاصیان واهل کبایر را بجهد وا رهانم از عتاب نقض عهد صالحان امتم خود فارغ اند از شفاعتهای من روز گزند بلک ایشان را شفاعتها بود گفتشان چون حکم نافذ می رود هیچ وازر وزر غیری بر نداشت من نیم وازر خدایم بر فراشت آنک بی وزرست شیخست ای جوان در قبول حق چو اندر کف کمان شیخ کی بد پیر یعنی مو سپید معنی این مو بدان ای کژ امید هست آن موی سیه هستی او تا ز هستی اش نماند تای مو چونک هستی اش نماند پیر اوست گر سیه مو باشد او یا خود دوموست هست آن موی سیه وصف بشر نیست آن مو موی ریش و موی سر عیسی اندر مهد بر دارد نفیر که جوان ناگشته ما شیخیم و پیر گر رهید از بعض اوصاف بشر شیخ نبود کهل باشد ای پسر چون یکی موی سیه کان وصف ماست نیست بر وی شیخ و مقبول خداست چون بود مویش سپید ار با خودست او نه پیرست و نه خاص ایزدست ور سر مویی ز وصفش باقیست او نه از عرش است او آفاقیست

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۸ - جزع ناکردن شیخی بر مرگ فرزندان خود بود شیخی رهنمایی پیش ازین آسمانی شمع بر روی زمین چون پیمبر درمیان امتان در گشای روضه دار الجنان گفت پیغامبر که شیخ رفته پیش چون نبی باشد میان قوم خویش یک صباحی گفتش اهل بیت او سخت دل چونی بگو ای نیک خو ما ز مرگ و هجر فرزندان تو نوحه می داریم با پشت دوتو تو نمی گریی نمی زاری چرا یا که رحمت نیست در دل ای کیا چون تورا رحمی نباشد در درون پس چه اومیدست مان از تو کنون ما باومید تویم ای پیشوا که بنگذاری تو ما را در فنا چون بیارایند روز حشر تخت خود شفیع ما توی آن روز سخت در چنان روز و شب بی زینهار ما به اکرام تویم اومیدوار دست ما و دامن تست آن زمان که نماند هیچ مجرم را امان گفت پیغامبر که روز رستخیز کی گذارم مجرمان را اشک ریز من شفیع عاصیان باشم بجان تا رهانمشان ز اشکنجه گران عاصیان واهل کبایر را بجهد وا رهانم از عتاب نقض عهد صالحان امتم خود فارغ اند از شفاعتهای من روز گزند بلک ایشان را شفاعتها بود گفتشان چون حکم نافذ می رود هیچ وازر وزر غیری بر نداشت من نیم وازر خدایم بر فراشت آنک بی وزرست شیخست ای جوان در قبول حق چو اندر کف کمان شیخ کی بد پیر یعنی مو سپید معنی این مو بدان ای کژ امید هست آن موی سیه هستی او تا ز هستی اش نماند تای مو چونک هستی اش نماند پیر اوست گر سیه مو باشد او یا خود دوموست هست آن موی سیه وصف بشر نیست آن مو موی ریش و موی سر عیسی اندر مهد بر دارد نفیر که جوان ناگشته ما شیخیم و پیر گر رهید از بعض اوصاف بشر شیخ نبود کهل باشد ای پسر چون یکی موی سیه کان وصف ماست نیست بر وی شیخ و مقبول خداست چون بود مویش سپید ار با خودست او نه پیرست و نه خاص ایزدست ور سر مویی ز وصفش باقیست او نه از عرش است او آفاقیست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۹ - عذر گفتن شیخ بهر ناگریستن بر فرزندان شیخ گفت او را مپندار ای رفیق که ندارم رحم و مهر و دل شفیق بر همه کفار ما را رحمتست گرچه جان جمله کافر نعمتست بر سگانم رحمت و بخشایش است که چرا از سنگهاشان مالش است آن سگی که می گزد گویم دعا که ازین خو وا رهانش ای خدا این سگان را هم در آن اندیشه دار که نباشند از خلایق سنگسار زان بیاورد اولیا را بر زمین تا کندشان رحمة للعالمین خلق را خواند سوی درگاه خاص حق را خواند که وافر کن خلاص جهد بنماید ازین سو بهر پند چون نشد گوید خدایا در مبند رحمت جزوی بود مر عام را رحمت کلی بود همام را رحمت جزوش قرین گشته به کل رحمت دریا بود هادی سبل رحمت جزوی به کل پیوسته شو رحمت کل را تو هادی بین و رو تا که جزوست او نداند راه بحر هر غدیری را کند ز اشباه بحر چون نداند راه یم کی ره برد سوی دریا خلق را چون آورد متصل گردد به بحر آنگاه او ره برد تا بحر همچون سیل و جو ور کند دعوت به تقلیدی بود نه از عیان و وحی تاییدی بود گفت پس چون رحم داری بر همه همچو چوپانی به گرد این رمه چون نداری نوحه بر فرزند خویش چونک فصاد اجلشان زد به نیش چون گواه رحم اشک دیده هاست دیده تو بی نم و گریه چراست رو به زن کرد و بگفتش ای عجوز خود نباشد فصل دی همچون تموز جمله گر مردند ایشان گر حی اند غایب و پنهان ز چشم دل کی اند من چو بینمشان معین پیش خویش از چه رو رو را کنم همچون تو ریش گرچه بیرون اند از دور زمان با من اند و گرد من بازی کنان گریه از هجران بود یا از فراق با عزیزانم وصالست و عناق خلق اندر خواب می بینندشان من به بیداری همی بینم عیان زین جهان خود را دمی پنهان کنم برگ حس را از درخت افشان کنم حس اسیر عقل باشد ای فلان عقل اسیر روح باشد هم بدان دست بسته عقل را جان باز کرد کارهای بسته را هم ساز کرد حسها و اندیشه بر آب صفا همچو خس بگرفته روی آب را دست عقل آن خس به یکسو می برد آب پیدا می شود پیش خرد خس بس انبه بود بر جو چون حباب خس چو یکسو رفت پیدا گشت آب چونک دست عقل نگشاید خدا خس فزاید از هوا بر آب ما آب را هر دم کند پوشیده او آن هوا خندان و گریان عقل تو چونک تقوی بست دو دست هوا حق گشاید هر دو دست عقل را پس حواس چیره محکوم تو شد چون خرد سالار و مخدوم تو شد حس را بی خواب خواب اندر کند تا که غیبیها ز جان سر بر زند هم به بیداری ببینی خوابها هم ز گردون برگشاید بابها مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۰ - قصهٔ خواندن شیخ ضریر مصحف را در رو و بینا شدن وقت قرائت دید در ایام آن شیخ فقیر مصحفی در خانه پیری ضریر پیش او مهمان شد او وقت تموز هر دو زاهد جمع گشته چند روز گفت اینجا ای عجب مصحف چراست چونک نابیناست این درویش راست اندرین اندیشه تشویشش فزود که جز او را نیست اینجا باش و بود اوست تنها مصحفی آویخته من نیم گستاخ یا آمیخته تا بپرسم نه خمش صبری کنم تا به صبری بر مرادی بر زنم صبر کرد و بود چندی در حرج کشف شد کالصبر مفتاح الفرج

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۹ - عذر گفتن شیخ بهر ناگریستن بر فرزندان شیخ گفت او را مپندار ای رفیق که ندارم رحم و مهر و دل شفیق بر همه کفار ما را رحمتست گرچه جان جمله کافر نعمتست بر سگانم رحمت و بخشایش است که چرا از سنگهاشان مالش است آن سگی که می گزد گویم دعا که ازین خو وا رهانش ای خدا این سگان را هم در آن اندیشه دار که نباشند از خلایق سنگسار زان بیاورد اولیا را بر زمین تا کندشان رحمة للعالمین خلق را خواند سوی درگاه خاص حق را خواند که وافر کن خلاص جهد بنماید ازین سو بهر پند چون نشد گوید خدایا در مبند رحمت جزوی بود مر عام را رحمت کلی بود همام را رحمت جزوش قرین گشته به کل رحمت دریا بود هادی سبل رحمت جزوی به کل پیوسته شو رحمت کل را تو هادی بین و رو تا که جزوست او نداند راه بحر هر غدیری را کند ز اشباه بحر چون نداند راه یم کی ره برد سوی دریا خلق را چون آورد متصل گردد به بحر آنگاه او ره برد تا بحر همچون سیل و جو ور کند دعوت به تقلیدی بود نه از عیان و وحی تاییدی بود گفت پس چون رحم داری بر همه همچو چوپانی به گرد این رمه چون نداری نوحه بر فرزند خویش چونک فصاد اجلشان زد به نیش چون گواه رحم اشک دیده هاست دیده تو بی نم و گریه چراست رو به زن کرد و بگفتش ای عجوز خود نباشد فصل دی همچون تموز جمله گر مردند ایشان گر حی اند غایب و پنهان ز چشم دل کی اند من چو بینمشان معین پیش خویش از چه رو رو را کنم همچون تو ریش گرچه بیرون اند از دور زمان با من اند و گرد من بازی کنان گریه از هجران بود یا از فراق با عزیزانم وصالست و عناق خلق اندر خواب می بینندشان من به بیداری همی بینم عیان زین جهان خود را دمی پنهان کنم برگ حس را از درخت افشان کنم حس اسیر عقل باشد ای فلان عقل اسیر روح باشد هم بدان دست بسته عقل را جان باز کرد کارهای بسته را هم ساز کرد حسها و اندیشه بر آب صفا همچو خس بگرفته روی آب را دست عقل آن خس به یکسو می برد آب پیدا می شود پیش خرد خس بس انبه بود بر جو چون حباب خس چو یکسو رفت پیدا گشت آب چونک دست عقل نگشاید خدا خس فزاید از هوا بر آب ما آب را هر دم کند پوشیده او آن هوا خندان و گریان عقل تو چونک تقوی بست دو دست هوا حق گشاید هر دو دست عقل را پس حواس چیره محکوم تو شد چون خرد سالار و مخدوم تو شد حس را بی خواب خواب اندر کند تا که غیبیها ز جان سر بر زند هم به بیداری ببینی خوابها هم ز گردون برگشاید بابها مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۰ - قصهٔ خواندن شیخ ضریر مصحف را در رو و بینا شدن وقت قرائت دید در ایام آن شیخ فقیر مصحفی در خانه پیری ضریر پیش او مهمان شد او وقت تموز هر دو زاهد جمع گشته چند روز گفت اینجا ای عجب مصحف چراست چونک نابیناست این درویش راست اندرین اندیشه تشویشش فزود که جز او را نیست اینجا باش و بود اوست تنها مصحفی آویخته من نیم گستاخ یا آمیخته تا بپرسم نه خمش صبری کنم تا به صبری بر مرادی بر زنم صبر کرد و بود چندی در حرج کشف شد کالصبر مفتاح الفرج

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۱ - صبرکردن لقمان چون دید کی داود حلقه‌ها می‌ساخت از سوال کردن با این نیت کی صبر از سوال موجب فرج باشد رفت لقمان سوی داود صفا دید کو می کرد ز آهن حلقه ها جمله را با همدگر در می فکند ز آهن پولاد آن شاه بلند صنعت زراد او کم دیده بود درعجب می ماند وسواسش فزود کین چه شاید بود وا پرسم ازو که چه می سازی ز حلقه تو بتو باز با خود گفت صبر اولیترست صبر تا مقصود زوتر رهبرست چون نپرسی زودتر کشفت شود مرغ صبر از جمله پران تر بود ور بپرسی دیرتر حاصل شود سهل از بی صبریت مشکل شود چونک لقمان تن بزد هم در زمان شد تمام از صنعت داود آن پس زره سازید و در پوشید او پیش لقمان کریم صبرخو گفت این نیکو لباسست ای فتی در مصاف و جنگ دفع زخم را گفت لقمان صبر هم نیکو دمیست که پناه و دافع هر جا غمیست صبر را با حق قرین کرد ای فلان آخر والعصر را آگه بخوان صد هزاران کیمیا حق آفرید کیمیایی همچو صبر آدم ندید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۲ - بقیهٔ حکایت نابینا و مصحف مرد مهمان صبرکرد و ناگهان کشف گشتش حال مشکل در زمان نیم شب آواز قرآن را شنید جست از خواب آن عجایب را بدید که ز مصحف کور می خواندی درست گشت بی صبر و ازو آن حال جست گفت آیا ای عجب با چشم کور چون همی خوانی همی بینی سطور آنچ می خوانی بر آن افتاده ای دست را بر حرف آن بنهاده ای اصبعت در سیر پیدا می کند که نظر بر حرف داری مستند گفت ای گشته ز جهل تن جدا این عجب می داری از صنع خدا من ز حق در خواستم کای مستعان بر قرایت من حریصم همچو جان نیستم حافظ مرا نوری بده در دو دیده وقت خواندن بی گره باز ده دو دیده ام را آن زمان که بگیرم مصحف و خوانم عیان آمد از حضرت ندا کای مرد کار ای به هر رنجی به ما اومیدوار حسن ظنست و امیدی خوش تورا که تورا گوید به هر دم برتر آ هر زمان که قصد خواندن باشدت یا ز مصحفها قرایت بایدت من در آن دم وا دهم چشم تورا تا فرو خوانی معظم جوهرا همچنان کرد و هر آنگاهی که من وا گشایم مصحف اندر خواندن آن خبیری که نشد غافل ز کار آن گرامی پادشاه و کردگار باز بخشد بینشم آن شاه فرد در زمان همچون چراغ شب نورد زین سبب نبود ولی را اعتراض هرچه بستاند فرستد اعتیاض گر بسوزد باغت انگورت دهد در میان ماتمی سورت دهد آن شل بی دست را دستی دهد کان غمها را دل مستی دهد لا نسلم و اعتراض از ما برفت چون عوض می آید از مفقود زفت چونک بی آتش مرا گرمی رسد راضیم گر آتشش ما را کشد بی چراغی چون دهد او روشنی گر چراغت شد چه افغان می کنی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۳ - صفت بعضی اولیا کی راضی‌اند به‌احکام و لابه نکنند کی این حکم را بگردان بشنو اکنون قصه آن ره روان که ندارند اعتراضی در جهان ز اولیا اهل دعا خود دیگرند که همی دوزند و گاهی می درند قوم دیگر می شناسم ز اولیا که دهانشان بسته باشد از دعا از رضا که هست رام آن کرام جستن دفع قضاشان شد حرام در قضا ذوقی همی بینند خاص کفرشان آید طلب کردن خلاص حسن ظنی بر دل ایشان گشود که نپوشند از عمی جامه کبود

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۱ - صبرکردن لقمان چون دید کی داود حلقه‌ها می‌ساخت از سوال کردن با این نیت کی صبر از سوال موجب فرج باشد رفت لقمان سوی داود صفا دید کو می کرد ز آهن حلقه ها جمله را با همدگر در می فکند ز آهن پولاد آن شاه بلند صنعت زراد او کم دیده بود درعجب می ماند وسواسش فزود کین چه شاید بود وا پرسم ازو که چه می سازی ز حلقه تو بتو باز با خود گفت صبر اولیترست صبر تا مقصود زوتر رهبرست چون نپرسی زودتر کشفت شود مرغ صبر از جمله پران تر بود ور بپرسی دیرتر حاصل شود سهل از بی صبریت مشکل شود چونک لقمان تن بزد هم در زمان شد تمام از صنعت داود آن پس زره سازید و در پوشید او پیش لقمان کریم صبرخو گفت این نیکو لباسست ای فتی در مصاف و جنگ دفع زخم را گفت لقمان صبر هم نیکو دمیست که پناه و دافع هر جا غمیست صبر را با حق قرین کرد ای فلان آخر والعصر را آگه بخوان صد هزاران کیمیا حق آفرید کیمیایی همچو صبر آدم ندید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۲ - بقیهٔ حکایت نابینا و مصحف مرد مهمان صبرکرد و ناگهان کشف گشتش حال مشکل در زمان نیم شب آواز قرآن را شنید جست از خواب آن عجایب را بدید که ز مصحف کور می خواندی درست گشت بی صبر و ازو آن حال جست گفت آیا ای عجب با چشم کور چون همی خوانی همی بینی سطور آنچ می خوانی بر آن افتاده ای دست را بر حرف آن بنهاده ای اصبعت در سیر پیدا می کند که نظر بر حرف داری مستند گفت ای گشته ز جهل تن جدا این عجب می داری از صنع خدا من ز حق در خواستم کای مستعان بر قرایت من حریصم همچو جان نیستم حافظ مرا نوری بده در دو دیده وقت خواندن بی گره باز ده دو دیده ام را آن زمان که بگیرم مصحف و خوانم عیان آمد از حضرت ندا کای مرد کار ای به هر رنجی به ما اومیدوار حسن ظنست و امیدی خوش تورا که تورا گوید به هر دم برتر آ هر زمان که قصد خواندن باشدت یا ز مصحفها قرایت بایدت من در آن دم وا دهم چشم تورا تا فرو خوانی معظم جوهرا همچنان کرد و هر آنگاهی که من وا گشایم مصحف اندر خواندن آن خبیری که نشد غافل ز کار آن گرامی پادشاه و کردگار باز بخشد بینشم آن شاه فرد در زمان همچون چراغ شب نورد زین سبب نبود ولی را اعتراض هرچه بستاند فرستد اعتیاض گر بسوزد باغت انگورت دهد در میان ماتمی سورت دهد آن شل بی دست را دستی دهد کان غمها را دل مستی دهد لا نسلم و اعتراض از ما برفت چون عوض می آید از مفقود زفت چونک بی آتش مرا گرمی رسد راضیم گر آتشش ما را کشد بی چراغی چون دهد او روشنی گر چراغت شد چه افغان می کنی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۳ - صفت بعضی اولیا کی راضی‌اند به‌احکام و لابه نکنند کی این حکم را بگردان بشنو اکنون قصه آن ره روان که ندارند اعتراضی در جهان ز اولیا اهل دعا خود دیگرند که همی دوزند و گاهی می درند قوم دیگر می شناسم ز اولیا که دهانشان بسته باشد از دعا از رضا که هست رام آن کرام جستن دفع قضاشان شد حرام در قضا ذوقی همی بینند خاص کفرشان آید طلب کردن خلاص حسن ظنی بر دل ایشان گشود که نپوشند از عمی جامه کبود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۴ - سؤال کردن بهلول آن درویش را گفت بهلول آن یکی درویش را چونی ای درویش واقف کن مرا گفت چون باشد کسی که جاودان بر مراد او رود کار جهان سیل و جوها بر مراد او روند اختران زان سان که خواهد آن شوند زندگی و مرگ سرهنگان او بر مراد او روانه کو به کو هر کجا خواهد فرستد تعزیت هر کجا خواهد ببخشد تهنیت سالکان راه هم بر گام او ماندگان از راه هم در دام او هیچ دندانی نخندد در جهان بی رضا و امر آن فرمان روان گفت ای شه راست گفتی همچنین در فر و سیمای تو پیداست این این و صد چندینی ای صادق ولیک شرح کن این را بیان کن نیک نیک آنچنان که فاضل و مرد فضول چون به گوش او رسد آرد قبول آنچنانش شرح کن اندر کلام که از آن هم بهره یابد عقل عام ناطق کامل چو خوان پاشی بود خوانش بر هر گونه آشی بود که نماند هیچ مهمان بی نوا هر کسی یابد غذای خود جدا همچو قرآن که به معنی هفت توست خاص را و عام را مطعم دروست گفت این باری یقین شد پیش عام که جهان در امر یزدان است رام هیچ برگی در نیفتد از درخت بی قضا و حکم آن سلطان بخت از دهان لقمه نشد سوی گلو تا نگوید لقمه را حق که ادخلوا میل و رغبت کان زمام آدمی ست جنبش آن رام امر آن غنی ست در زمین ها و آسمان ها ذره ای پر نجنباند نگردد پره ای جز به فرمان قدیم نافذش شرح نتوان کرد و جلدی نیست خوش کی شمرد برگ درختان را تمام بی نهایت کی شود در نطق رام این قدر بشنو که چون کلی کار می نگردد جز به امر کردگار چون قضای حق رضای بنده شد حکم او را بنده خواهنده شد بی تکلف نه پی مزد و ثواب بلک طبع او چنین شد مستطاب زندگی خود نخواهد بهر خوذ نه پی ذوقی حیات مستلذ هرکجا امر قدم را مسلکی ست زندگی و مردگی پیشش یکی ست بهر یزدان می زید نه بهر گنج بهر یزدان می مرد نه از خوف رنج هست ایمانش برای خواست او نه برای جنت و اشجار و جو ترک کفرش هم برای حق بود نه ز بیم آنکه در آتش رود این چنین آمد ز اصل آن خوی او نه ریاضت نه به جست و جوی او آنگهان خندد که او بیند رضا همچو حلوای شکر او را قضا بنده ای کش خوی و خلقت این بود نه جهان بر امر و فرمانش رود پس چرا لابه کند او یا دعا که بگردان ای خداوند این قضا مرگ او و مرگ فرزندان او بهر حق پیشش چو حلوا در گلو نزع فرزندان بر آن باوفا چون قطایف پیش شیخ بی نوا پس چرا گوید دعا الا مگر در دعا بیند رضای دادگر آن شفاعت و آن دعا نه از رحم خود می کند آن بنده صاحب رشد رحم خود را او همان دم سوخته ست که چراغ عشق حق افروخته ست دوزخ اوصاف او عشقست و او سوخت مر اوصاف خود را مو به مو هر طروقی این فروقی کی شناخت جز دقوقی تا درین دولت بتاخت

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۴ - سؤال کردن بهلول آن درویش را گفت بهلول آن یکی درویش را چونی ای درویش واقف کن مرا گفت چون باشد کسی که جاودان بر مراد او رود کار جهان سیل و جوها بر مراد او روند اختران زان سان که خواهد آن شوند زندگی و مرگ سرهنگان او بر مراد او روانه کو به کو هر کجا خواهد فرستد تعزیت هر کجا خواهد ببخشد تهنیت سالکان راه هم بر گام او ماندگان از راه هم در دام او هیچ دندانی نخندد در جهان بی رضا و امر آن فرمان روان گفت ای شه راست گفتی همچنین در فر و سیمای تو پیداست این این و صد چندینی ای صادق ولیک شرح کن این را بیان کن نیک نیک آنچنان که فاضل و مرد فضول چون به گوش او رسد آرد قبول آنچنانش شرح کن اندر کلام که از آن هم بهره یابد عقل عام ناطق کامل چو خوان پاشی بود خوانش بر هر گونه آشی بود که نماند هیچ مهمان بی نوا هر کسی یابد غذای خود جدا همچو قرآن که به معنی هفت توست خاص را و عام را مطعم دروست گفت این باری یقین شد پیش عام که جهان در امر یزدان است رام هیچ برگی در نیفتد از درخت بی قضا و حکم آن سلطان بخت از دهان لقمه نشد سوی گلو تا نگوید لقمه را حق که ادخلوا میل و رغبت کان زمام آدمی ست جنبش آن رام امر آن غنی ست در زمین ها و آسمان ها ذره ای پر نجنباند نگردد پره ای جز به فرمان قدیم نافذش شرح نتوان کرد و جلدی نیست خوش کی شمرد برگ درختان را تمام بی نهایت کی شود در نطق رام این قدر بشنو که چون کلی کار می نگردد جز به امر کردگار چون قضای حق رضای بنده شد حکم او را بنده خواهنده شد بی تکلف نه پی مزد و ثواب بلک طبع او چنین شد مستطاب زندگی خود نخواهد بهر خوذ نه پی ذوقی حیات مستلذ هرکجا امر قدم را مسلکی ست زندگی و مردگی پیشش یکی ست بهر یزدان می زید نه بهر گنج بهر یزدان می مرد نه از خوف رنج هست ایمانش برای خواست او نه برای جنت و اشجار و جو ترک کفرش هم برای حق بود نه ز بیم آنکه در آتش رود این چنین آمد ز اصل آن خوی او نه ریاضت نه به جست و جوی او آنگهان خندد که او بیند رضا همچو حلوای شکر او را قضا بنده ای کش خوی و خلقت این بود نه جهان بر امر و فرمانش رود پس چرا لابه کند او یا دعا که بگردان ای خداوند این قضا مرگ او و مرگ فرزندان او بهر حق پیشش چو حلوا در گلو نزع فرزندان بر آن باوفا چون قطایف پیش شیخ بی نوا پس چرا گوید دعا الا مگر در دعا بیند رضای دادگر آن شفاعت و آن دعا نه از رحم خود می کند آن بنده صاحب رشد رحم خود را او همان دم سوخته ست که چراغ عشق حق افروخته ست دوزخ اوصاف او عشقست و او سوخت مر اوصاف خود را مو به مو هر طروقی این فروقی کی شناخت جز دقوقی تا درین دولت بتاخت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۵ - قصهٔ دقوقی رحمة الله علیه و کراماتش آن دقوقی داشت خوش دیباجه ای عاشق و صاحب کرامت خواجه ای در زمین می شد چو مه بر آسمان شب روان راگشته زو روشن روان در مقامی مسکنی کم ساختی کم دو روز اندر دهی انداختی گفت در یک خانه گر باشم دو روز عشق آن مسکن کند در من فروز غرة المسکن احاذره انا انقلی یا نفس سیری للغنا لا اعود خلق قلبی بالمکان کی یکون خالصا فی الامتحان روز اندر سیر بد شب در نماز چشم اندر شاه باز او همچو باز منقطع از خلق نه از بد خوی منفرد از مرد و زن نه از دوی مشفقی بر خلق و نافع همچو آب خوش شفعیی و دعااش مستجاب نیک و بد را مهربان و مستقر بهتر از مادر شهی تر از پدر گفت پیغامبر شما را ای مهان چون پدر هستم شفیق و مهربان زان سبب که جمله اجزای منید جزو را از کل چرا بر می کنید جزو از کل قطع شد بی کار شد عضو از تن قطع شد مردار شد تا نپیوندد به کل بار دگر مرده باشد نبودش از جان خبر ور بجنبد نیست آن را خود سند عضو نو ببریده هم جنبش کند جزو ازین کل گر برد یکسو رود این نه آن کلست کو ناقص شود قطع و وصل او نیاید در مقال چیز ناقص گفته شد بهر مثال مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۶ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی مر علی را در مثالی شیر خواند شیر مثل او نباشد گرچه راند از مثال و مثل و فرق آن بران جانب قصه دقوقی ای جوان آنک در فتوی امام خلق بود گوی تقوی از فرشته می ربود آنک اندر سیر مه را مات کرد هم ز دین داری او دین رشک خورد با چنین تقوی و اوراد و قیام طالب خاصان حق بودی مدام در سفر معظم مرادش آن بدی که دمی بر بنده خاصی زدی این همی گفتی چو می رفتی به راه کن قرین خاصگانم ای اله یا رب آنها را که بشناسد دلم بنده و بسته میان و مجملم و آنک نشناسم تو ای یزدان جان بر من محجوبشان کن مهربان حضرتش گفتی که ای صدر مهین این چه عشقست و چه استسقاست این مهر من داری چه می جویی دگر چون خدا با تست چون جویی بشر او بگفتی یا رب ای دانای راز تو گشودی در دلم راه نیاز درمیان بحر اگر بنشسته ام طمع در آب سبو هم بسته ام همچو داودم نود نعجه مراست طمع در نعجه حریفم هم بخاست حرص اندر عشق تو فخرست و جاه حرص اندر غیر تو ننگ و تباه شهوت و حرص نران بیشی بود و آن حیزان ننگ و بدکیشی بود حرص مردان از ره پیشی بود در مخنث حرص سوی پس رود آن یکی حرص از کمال مردی است و آن دگر حرص افتضاح و سردی است آه سری هست اینجا بس نهان که سوی خضری شود موسی روان همچو مستسقی کز آبش سیر نیست بر هر آنچ یافتی بالله مه ایست بی نهایت حضرتست این بارگاه صدر را بگذار صدر تست راه

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۵ - قصهٔ دقوقی رحمة الله علیه و کراماتش آن دقوقی داشت خوش دیباجه ای عاشق و صاحب کرامت خواجه ای در زمین می شد چو مه بر آسمان شب روان راگشته زو روشن روان در مقامی مسکنی کم ساختی کم دو روز اندر دهی انداختی گفت در یک خانه گر باشم دو روز عشق آن مسکن کند در من فروز غرة المسکن احاذره انا انقلی یا نفس سیری للغنا لا اعود خلق قلبی بالمکان کی یکون خالصا فی الامتحان روز اندر سیر بد شب در نماز چشم اندر شاه باز او همچو باز منقطع از خلق نه از بد خوی منفرد از مرد و زن نه از دوی مشفقی بر خلق و نافع همچو آب خوش شفعیی و دعااش مستجاب نیک و بد را مهربان و مستقر بهتر از مادر شهی تر از پدر گفت پیغامبر شما را ای مهان چون پدر هستم شفیق و مهربان زان سبب که جمله اجزای منید جزو را از کل چرا بر می کنید جزو از کل قطع شد بی کار شد عضو از تن قطع شد مردار شد تا نپیوندد به کل بار دگر مرده باشد نبودش از جان خبر ور بجنبد نیست آن را خود سند عضو نو ببریده هم جنبش کند جزو ازین کل گر برد یکسو رود این نه آن کلست کو ناقص شود قطع و وصل او نیاید در مقال چیز ناقص گفته شد بهر مثال مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۶ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی مر علی را در مثالی شیر خواند شیر مثل او نباشد گرچه راند از مثال و مثل و فرق آن بران جانب قصه دقوقی ای جوان آنک در فتوی امام خلق بود گوی تقوی از فرشته می ربود آنک اندر سیر مه را مات کرد هم ز دین داری او دین رشک خورد با چنین تقوی و اوراد و قیام طالب خاصان حق بودی مدام در سفر معظم مرادش آن بدی که دمی بر بنده خاصی زدی این همی گفتی چو می رفتی به راه کن قرین خاصگانم ای اله یا رب آنها را که بشناسد دلم بنده و بسته میان و مجملم و آنک نشناسم تو ای یزدان جان بر من محجوبشان کن مهربان حضرتش گفتی که ای صدر مهین این چه عشقست و چه استسقاست این مهر من داری چه می جویی دگر چون خدا با تست چون جویی بشر او بگفتی یا رب ای دانای راز تو گشودی در دلم راه نیاز درمیان بحر اگر بنشسته ام طمع در آب سبو هم بسته ام همچو داودم نود نعجه مراست طمع در نعجه حریفم هم بخاست حرص اندر عشق تو فخرست و جاه حرص اندر غیر تو ننگ و تباه شهوت و حرص نران بیشی بود و آن حیزان ننگ و بدکیشی بود حرص مردان از ره پیشی بود در مخنث حرص سوی پس رود آن یکی حرص از کمال مردی است و آن دگر حرص افتضاح و سردی است آه سری هست اینجا بس نهان که سوی خضری شود موسی روان همچو مستسقی کز آبش سیر نیست بر هر آنچ یافتی بالله مه ایست بی نهایت حضرتست این بارگاه صدر را بگذار صدر تست راه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۷ - سِرِّ طلب کردن موسی خضر را علیهماالسلام با کمال نبوت و قربت از کلیم حق بیاموز ای کریم بین چه می گوید ز مشتاقی کلیم با چنین جاه و چنین پیغامبری طالب خضرم ز خودبینی بری موسیا تو قوم خود را هشته ای در پی نیکوپیی سرگشته ای کیقبادی رسته از خوف و رجا چند گردی چند جویی تا کجا آن تو با تست و تو واقف برین آسمانا چند پیمایی زمین گفت موسی این ملامت کم کنید آفتاب و ماه را کم ره زنید می روم تا مجمع البحرین من تا شوم مصحوب سلطان زمن اجعل الخضر لامری سببا ذاک او امضی و اسری حقبا سال ها پرم به پر و بال ها سال ها چه بود هزاران سال ها می روم یعنی نمی ارزد بدان عشق جانان کم مدان از عشق نان این سخن پایان ندارد ای عمو داستان آن دقوقی را بگو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۸ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی آن دقوقی رحمة الله علیه گفت سافرت مدی فی خافقیه سال و مه رفتم سفر از عشق ماه بی خبر از راه حیران در اله پا برهنه می روی بر خار و سنگ گفت من حیرانم و بی خویش و دنگ تو مبین این پایها را بر زمین زانک بر دل می رود عاشق یقین از ره و منزل ز کوتاه و دراز دل چه داند کوست مست دل نواز آن دراز و کوته اوصاف تنست رفتن ارواح دیگر رفتنست تو سفر کردی ز نطفه تا به عقل نه به گامی بود نه منزل نه نقل سیر جان بی چون بود در دور و دیر جسم ما از جان بیاموزید سیر سیر جسمانه رها کرد او کنون می رود بی چون نهان در شکل چون گفت روزی می شدم مشتاق وار تا ببینم در بشر انوار یار تا ببینم قلزمی در قطره ای آفتابی درج اندر ذره ای چون رسیدم سوی یک ساحل به گام بود بیگه گشته روز و وقت شام مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۹ - نمودن مثال هفت شمع سوی ساحل هفت شمع از دور دیدم ناگهان اندر آن ساحل شتابیدم بدان نور شعله هر یکی شمعی از آن بر شده خوش تا عنان آسمان خیره گشتم خیرگی هم خیره گشت موج حیرت عقل را از سر گذشت این چگونه شمعها افروخته ست کین دو دیده خلق ازینها دوخته ست خلق جویان چراغی گشته بود پیش آن شمعی که بر مه می فزود چشم بندی بد عجب بر دیده ها بندشان می کرد یهدی من یشا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۰ - شدن آن هفت شمع بر مثال یک شمع باز می دیدم که می شد هفت یک می شکافد نور او جیب فلک باز آن یک بار دیگر هفت شد مستی و حیرانی من زفت شد اتصالاتی میان شمعها که نیاید بر زبان و گفت ما آنک یک دیدن کند ادراک آن سالها نتوان نمودن از زبان آنک یک دم بیندش ادراک هوش سالها نتوان شنودن آن بگوش چونک پایانی ندارد رو الیک زانک لا احصی ثناء ما علیک پیشتر رفتم دوان کان شمعها تا چه چیزست از نشان کبریا می شدم بی خویش و مدهوش و خراب تا بیفتادم ز تعجیل و شتاب ساعتی بی هوش و بی عقل اندرین اوفتادم بر سر خاک زمین باز با هوش آمدم برخاستم در روش گویی نه سر نه پاستم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۷ - سِرِّ طلب کردن موسی خضر را علیهماالسلام با کمال نبوت و قربت از کلیم حق بیاموز ای کریم بین چه می گوید ز مشتاقی کلیم با چنین جاه و چنین پیغامبری طالب خضرم ز خودبینی بری موسیا تو قوم خود را هشته ای در پی نیکوپیی سرگشته ای کیقبادی رسته از خوف و رجا چند گردی چند جویی تا کجا آن تو با تست و تو واقف برین آسمانا چند پیمایی زمین گفت موسی این ملامت کم کنید آفتاب و ماه را کم ره زنید می روم تا مجمع البحرین من تا شوم مصحوب سلطان زمن اجعل الخضر لامری سببا ذاک او امضی و اسری حقبا سال ها پرم به پر و بال ها سال ها چه بود هزاران سال ها می روم یعنی نمی ارزد بدان عشق جانان کم مدان از عشق نان این سخن پایان ندارد ای عمو داستان آن دقوقی را بگو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۸ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی آن دقوقی رحمة الله علیه گفت سافرت مدی فی خافقیه سال و مه رفتم سفر از عشق ماه بی خبر از راه حیران در اله پا برهنه می روی بر خار و سنگ گفت من حیرانم و بی خویش و دنگ تو مبین این پایها را بر زمین زانک بر دل می رود عاشق یقین از ره و منزل ز کوتاه و دراز دل چه داند کوست مست دل نواز آن دراز و کوته اوصاف تنست رفتن ارواح دیگر رفتنست تو سفر کردی ز نطفه تا به عقل نه به گامی بود نه منزل نه نقل سیر جان بی چون بود در دور و دیر جسم ما از جان بیاموزید سیر سیر جسمانه رها کرد او کنون می رود بی چون نهان در شکل چون گفت روزی می شدم مشتاق وار تا ببینم در بشر انوار یار تا ببینم قلزمی در قطره ای آفتابی درج اندر ذره ای چون رسیدم سوی یک ساحل به گام بود بیگه گشته روز و وقت شام مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۹ - نمودن مثال هفت شمع سوی ساحل هفت شمع از دور دیدم ناگهان اندر آن ساحل شتابیدم بدان نور شعله هر یکی شمعی از آن بر شده خوش تا عنان آسمان خیره گشتم خیرگی هم خیره گشت موج حیرت عقل را از سر گذشت این چگونه شمعها افروخته ست کین دو دیده خلق ازینها دوخته ست خلق جویان چراغی گشته بود پیش آن شمعی که بر مه می فزود چشم بندی بد عجب بر دیده ها بندشان می کرد یهدی من یشا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۰ - شدن آن هفت شمع بر مثال یک شمع باز می دیدم که می شد هفت یک می شکافد نور او جیب فلک باز آن یک بار دیگر هفت شد مستی و حیرانی من زفت شد اتصالاتی میان شمعها که نیاید بر زبان و گفت ما آنک یک دیدن کند ادراک آن سالها نتوان نمودن از زبان آنک یک دم بیندش ادراک هوش سالها نتوان شنودن آن بگوش چونک پایانی ندارد رو الیک زانک لا احصی ثناء ما علیک پیشتر رفتم دوان کان شمعها تا چه چیزست از نشان کبریا می شدم بی خویش و مدهوش و خراب تا بیفتادم ز تعجیل و شتاب ساعتی بی هوش و بی عقل اندرین اوفتادم بر سر خاک زمین باز با هوش آمدم برخاستم در روش گویی نه سر نه پاستم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۱ - نمودن آن شمعها در نظر هفت مرد هفت شمع اندر نظر شد هفت مرد نورشان می شد به سقف لاژورد پیش آن انوار نور روز درد از صلابت نورها را می سترد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۲ - باز شدن آن شمعها هفت درخت باز هر یک مرد شد شکل درخت چشمم از سبزی ایشان نیکبخت زانبهی برگ پیدا نیست شاخ برگ هم گم گشته از میوه فراخ هر درختی شاخ بر سدره زده سدره چه بود از خلا بیرون شده بیخ هر یک رفته در قعر زمین زیرتر از گاو و ماهی بد یقین بیخشان از شاخ خندان روی تر عقل از آن اشکالشان زیر و زبر میوه ای که بر شکافیدی ز زور همچو آب از میوه جستی برق نور مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۳ - مخفی بودن آن درختان از چشم خلق این عجب تر که بریشان می گذشت صد هزاران خلق از صحرا و دشت ز آرزوی سایه جان می باختند از گلیمی سایه بان می ساختند سایه آن را نمی دیدند هیچ صد تفو بر دیده های پیچ پیچ ختم کرده قهر حق بر دیده ها که نبیند ماه را بیند سها ذره ای را بیند و خورشید نه لیک از لطف و کرم نومید نه کاروانها بی نوا وین میوه ها پخته می ریزد چه سحرست ای خدا سیب پوسیده همی چیدند خلق درهم افتاده به یغما خشک حلق گفته هر برگ و شکوفه آن غصون دم بدم یا لیت قوم یعلمون بانگ می آمد ز سوی هر درخت سوی ما آیید خلق شوربخت بانگ می آمد ز غیرت بر شجر چشمشان بستیم کلا لا وزر گر کسی می گفتشان کین سو روید تا ازین اشجار مستسعد شوید جمله می گفتند کین مسکین مست از قضاء الله دیوانه شدست مغز این مسکین ز سودای دراز وز ریاضت گشت فاسد چون پیاز او عجب می ماند یا رب حال چیست خلق را این پرده و اضلال چیست خلق گوناگون با صد رای و عقل یک قدم آن سو نمی آرند نقل عاقلان و زیرکانشان ز اتفاق گشته منکر زین چنین باغی و عاق یا منم دیوانه و خیره شده دیو چیزی مر مرا بر سر زده چشم می مالم به هر لحظه که من خواب می بینم خیال اندر زمن خواب چه بود بر درختان می روم میوه هاشان می خورم چون نگروم باز چون من بنگرم در منکران که همی گیرند زین بستان کران با کمال احتیاج و افتقار ز آرزوی نیم غوره جانسپار ز اشتیاق و حرص یک برگ درخت می زنند این بی نوایان آه سخت در هزیمت زین درخت و زین ثمار این خلایق صد هزار اندر هزار باز می گویم عجب من بی خودم دست در شاخ خیالی در زدم حتی اذا ما استیاس الرسل بگو تا بظنوا انهم قد کذبوا این قرایت خوان که تخفیف کذب این بود که خویش بیند محتجب در گمان افتاد جان انبیا ز اتفاق منکری اشقیا جایهم بعد التشکک نصرنا ترکشان گو بر درخت جان بر آ می خور و می ده بدان کش روزیست هر دم و هر لحظه سحرآموزیست خلق گویان ای عجب این بانگ چیست چونک صحرا از درخت و بر تهیست گیج گشتیم از دم سوداییان که به نزدیک شما باغست و خوان چشم می مالیم اینجا باغ نیست یا بیابانیست یا مشکل رهیست ای عجب چندین دراز این گفت و گو چون بود بیهوده ور خود هست کو من همی گویم چو ایشان ای عجب این چنین مهری چرا زد صنع رب زین تنازعها محمد در عجب در تعجب نیز مانده بولهب زین عجب تا آن عجب فرقیست ژرف تا چه خواهد کرد سلطان شگرف ای دقوقی تیزتر ران هین خموش چند گویی چند چون قحطست گوش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۱ - نمودن آن شمعها در نظر هفت مرد هفت شمع اندر نظر شد هفت مرد نورشان می شد به سقف لاژورد پیش آن انوار نور روز درد از صلابت نورها را می سترد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۲ - باز شدن آن شمعها هفت درخت باز هر یک مرد شد شکل درخت چشمم از سبزی ایشان نیکبخت زانبهی برگ پیدا نیست شاخ برگ هم گم گشته از میوه فراخ هر درختی شاخ بر سدره زده سدره چه بود از خلا بیرون شده بیخ هر یک رفته در قعر زمین زیرتر از گاو و ماهی بد یقین بیخشان از شاخ خندان روی تر عقل از آن اشکالشان زیر و زبر میوه ای که بر شکافیدی ز زور همچو آب از میوه جستی برق نور مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۳ - مخفی بودن آن درختان از چشم خلق این عجب تر که بریشان می گذشت صد هزاران خلق از صحرا و دشت ز آرزوی سایه جان می باختند از گلیمی سایه بان می ساختند سایه آن را نمی دیدند هیچ صد تفو بر دیده های پیچ پیچ ختم کرده قهر حق بر دیده ها که نبیند ماه را بیند سها ذره ای را بیند و خورشید نه لیک از لطف و کرم نومید نه کاروانها بی نوا وین میوه ها پخته می ریزد چه سحرست ای خدا سیب پوسیده همی چیدند خلق درهم افتاده به یغما خشک حلق گفته هر برگ و شکوفه آن غصون دم بدم یا لیت قوم یعلمون بانگ می آمد ز سوی هر درخت سوی ما آیید خلق شوربخت بانگ می آمد ز غیرت بر شجر چشمشان بستیم کلا لا وزر گر کسی می گفتشان کین سو روید تا ازین اشجار مستسعد شوید جمله می گفتند کین مسکین مست از قضاء الله دیوانه شدست مغز این مسکین ز سودای دراز وز ریاضت گشت فاسد چون پیاز او عجب می ماند یا رب حال چیست خلق را این پرده و اضلال چیست خلق گوناگون با صد رای و عقل یک قدم آن سو نمی آرند نقل عاقلان و زیرکانشان ز اتفاق گشته منکر زین چنین باغی و عاق یا منم دیوانه و خیره شده دیو چیزی مر مرا بر سر زده چشم می مالم به هر لحظه که من خواب می بینم خیال اندر زمن خواب چه بود بر درختان می روم میوه هاشان می خورم چون نگروم باز چون من بنگرم در منکران که همی گیرند زین بستان کران با کمال احتیاج و افتقار ز آرزوی نیم غوره جانسپار ز اشتیاق و حرص یک برگ درخت می زنند این بی نوایان آه سخت در هزیمت زین درخت و زین ثمار این خلایق صد هزار اندر هزار باز می گویم عجب من بی خودم دست در شاخ خیالی در زدم حتی اذا ما استیاس الرسل بگو تا بظنوا انهم قد کذبوا این قرایت خوان که تخفیف کذب این بود که خویش بیند محتجب در گمان افتاد جان انبیا ز اتفاق منکری اشقیا جایهم بعد التشکک نصرنا ترکشان گو بر درخت جان بر آ می خور و می ده بدان کش روزیست هر دم و هر لحظه سحرآموزیست خلق گویان ای عجب این بانگ چیست چونک صحرا از درخت و بر تهیست گیج گشتیم از دم سوداییان که به نزدیک شما باغست و خوان چشم می مالیم اینجا باغ نیست یا بیابانیست یا مشکل رهیست ای عجب چندین دراز این گفت و گو چون بود بیهوده ور خود هست کو من همی گویم چو ایشان ای عجب این چنین مهری چرا زد صنع رب زین تنازعها محمد در عجب در تعجب نیز مانده بولهب زین عجب تا آن عجب فرقیست ژرف تا چه خواهد کرد سلطان شگرف ای دقوقی تیزتر ران هین خموش چند گویی چند چون قحطست گوش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۴ - یک درخت شدن آن هفت درخت گفت راندم پیشتر من نیکبخت باز شد آن هفت جمله یک درخت هفت می شد فرد می شد هر دمی من چه سان می گشتم از حیرت همی بعد از آن دیدم درختان در نماز صف کشیده چون جماعت کرده ساز یک درخت از پیش مانند امام دیگران اندر پس او در قیام آن قیام و آن رکوع و آن سجود از درختان بس شگفتم می نمود یاد کردم قول حق را آن زمان گفت النجم و شجر را یسجدان این درختان را نه زانو نه میان این چه ترتیب نمازست آنچنان آمد الهام خدا کای بافروز می عجب داری ز کار ما هنوز مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۵ - هفت مرد شدن آن هفت درخت بعد دیری گشت آنها هفت مرد جمله در قعده پی یزدان فرد چشم می مالم که آن هفت ارسلان تا کیانند و چه دارند از جهان چون به نزدیکی رسیدم من ز راه کردم ایشان را سلام از انتباه قوم گفتندم جواب آن سلام ای دقوقی مفخر و تاج کرام گفتم آخر چون مرا بشناختند پیش ازین بر من نظر ننداختند از ضمیر من بدانستند زود یکدگر را بنگریدند از فرود پاسخم دادند خندان کای عزیز این بپوشیدست اکنون بر تو نیز بر دلی کو در تحیر با خداست کی شود پوشیده راز چپ و راست گفتم ار سوی حقایق بشگفند چون ز اسم حرف رسمی واقفند گفت اگر اسمی شود غیب از ولی آن ز استغراق دان نه از جاهلی بعد از آن گفتند ما را آرزوست اقتدا کردن به تو ای پاک دوست گفتم آری لیک یک ساعت که من مشکلاتی دارم از دور زمن تا شود آن حل به صحبتهای پاک که به صحبت روید انگوری ز خاک دانه پرمغز با خاک دژم خلوتی و صحبتی کرد از کرم خویشتن در خاک کلی محو کرد تا نماندش رنگ و بو و سرخ و زرد از پس آن محو قبض او نماند پرگشاد و بسط شد مرکب براند پیش اصل خویش چون بی خویش شد رفت صورت جلوه معنیش شد سر چنین کردند هین فرمان توراست تف دل از سر چنین کردن بخاست ساعتی با آن گروه مجتبی چون مراقب گشتم و از خود جدا هم در آن ساعت ز ساعت رست جان زانک ساعت پیر گرداند جوان جمله تلوینها ز ساعت خاستست رست از تلوین که از ساعت برست چون ز ساعت ساعتی بیرون شوی چون نماند محرم بی چون شوی ساعت از بی ساعتی آگاه نیست زانکش آن سو جز تحیر راه نیست هر نفر را بر طویله خاص او بسته اند اندر جهان جست و جو منتصب بر هر طویله رایضی جز بدستوری نیاید رافضی از هوس گر از طویله بسکلد در طویله دیگران سر در کند در زمان آخرجیان چست خوش گوشه افسار او گیرند و کش حافظان را گر نبینی ای عیار اختیارت را ببین بی اختیار اختیاری می کنی و دست و پا برگشا دستت چرا حبسی چرا روی در انکار حافظ برده ای نام تهدیدات نفسش کرده ای

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۴ - یک درخت شدن آن هفت درخت گفت راندم پیشتر من نیکبخت باز شد آن هفت جمله یک درخت هفت می شد فرد می شد هر دمی من چه سان می گشتم از حیرت همی بعد از آن دیدم درختان در نماز صف کشیده چون جماعت کرده ساز یک درخت از پیش مانند امام دیگران اندر پس او در قیام آن قیام و آن رکوع و آن سجود از درختان بس شگفتم می نمود یاد کردم قول حق را آن زمان گفت النجم و شجر را یسجدان این درختان را نه زانو نه میان این چه ترتیب نمازست آنچنان آمد الهام خدا کای بافروز می عجب داری ز کار ما هنوز مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۵ - هفت مرد شدن آن هفت درخت بعد دیری گشت آنها هفت مرد جمله در قعده پی یزدان فرد چشم می مالم که آن هفت ارسلان تا کیانند و چه دارند از جهان چون به نزدیکی رسیدم من ز راه کردم ایشان را سلام از انتباه قوم گفتندم جواب آن سلام ای دقوقی مفخر و تاج کرام گفتم آخر چون مرا بشناختند پیش ازین بر من نظر ننداختند از ضمیر من بدانستند زود یکدگر را بنگریدند از فرود پاسخم دادند خندان کای عزیز این بپوشیدست اکنون بر تو نیز بر دلی کو در تحیر با خداست کی شود پوشیده راز چپ و راست گفتم ار سوی حقایق بشگفند چون ز اسم حرف رسمی واقفند گفت اگر اسمی شود غیب از ولی آن ز استغراق دان نه از جاهلی بعد از آن گفتند ما را آرزوست اقتدا کردن به تو ای پاک دوست گفتم آری لیک یک ساعت که من مشکلاتی دارم از دور زمن تا شود آن حل به صحبتهای پاک که به صحبت روید انگوری ز خاک دانه پرمغز با خاک دژم خلوتی و صحبتی کرد از کرم خویشتن در خاک کلی محو کرد تا نماندش رنگ و بو و سرخ و زرد از پس آن محو قبض او نماند پرگشاد و بسط شد مرکب براند پیش اصل خویش چون بی خویش شد رفت صورت جلوه معنیش شد سر چنین کردند هین فرمان توراست تف دل از سر چنین کردن بخاست ساعتی با آن گروه مجتبی چون مراقب گشتم و از خود جدا هم در آن ساعت ز ساعت رست جان زانک ساعت پیر گرداند جوان جمله تلوینها ز ساعت خاستست رست از تلوین که از ساعت برست چون ز ساعت ساعتی بیرون شوی چون نماند محرم بی چون شوی ساعت از بی ساعتی آگاه نیست زانکش آن سو جز تحیر راه نیست هر نفر را بر طویله خاص او بسته اند اندر جهان جست و جو منتصب بر هر طویله رایضی جز بدستوری نیاید رافضی از هوس گر از طویله بسکلد در طویله دیگران سر در کند در زمان آخرجیان چست خوش گوشه افسار او گیرند و کش حافظان را گر نبینی ای عیار اختیارت را ببین بی اختیار اختیاری می کنی و دست و پا برگشا دستت چرا حبسی چرا روی در انکار حافظ برده ای نام تهدیدات نفسش کرده ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۶ - پیش رفتن دقوقی رحمة الله علیه به امامت این سخن پایان ندارد تیز دو هین نماز آمد دقوقی پیش رو ای یگانه هین دوگانه بر گزار تا مزین گردد از تو روزگار ای امام چشم روشن در صلا چشم روشن باید ایدر پیشوا در شریعت هست مکروه ای کیا در امامت پیش کردن کور را گرچه حافظ باشد و چست و فقیه چشم روشن به وگر باشد سفیه کور را پرهیز نبود از قذر چشم باشد اصل پرهیز و حذر او پلیدی را نبیند در عبور هیچ مؤمن را مبادا چشم کور کور ظاهر در نجاسه ظاهرست کور باطن در نجاسات سرست این نجاسه ظاهر از آبی رود آن نجاسه باطن افزون می شود جز به آب چشم نتوان شستن آن چون نجاسات بواطن شد عیان چون نجس خواندست کافر را خدا آن نجاست نیست بر ظاهر ورا ظاهر کافر ملوث نیست زین آن نجاست هست در اخلاق و دین این نجاست بویش آید بیست گام و آن نجاست بویش از ری تا به شام بلک بویش آسمانها بر رود بر دماغ حور و رضوان بر شود اینچ می گویم به قدر فهم تست مردم اندر حسرت فهم درست فهم آبست و وجود تن سبو چون سبو بشکست ریزد آب ازو این سبو را پنج سوراخست ژرف اندرو نه آب ماند خود نه برف امر غضوا غضة ابصارکم هم شنیدی راست ننهادی تو سم از دهانت نطق فهمت را برد گوش چون ریگست فهمت را خورد همچنین سوراخهای دیگرت می کشاند آب فهم مضمرت گر ز دریا آب را بیرون کنی بی عوض آن بحر را هامون کنی بیگهست ار نه بگویم حال را مدخل اعواض را و ابدال را کان عوضها و آن بدلها بحر را از کجا آید ز بعد خرجها صد هزاران جانور زو می خورند ابرها هم از برونش می برند باز دریا آن عوضها می کشد از کجا دانند اصحاب رشد قصه ها آغاز کردیم از شتاب ماند بی مخلص درون این کتاب ای ضیاء الحق حسام الدین راد که فلک و ارکان چو تو شاهی نزاد تو به نادر آمدی در جان و دل ای دل و جان از قدوم تو خجل چند کردم مدح قوم ما مضی قصد من زانها تو بودی ز اقتضا خانه خود را شناسد خود دعا تو بنام هر که خواهی کن ثنا بهر کتمان مدیح از نا محل حق نهادست این حکایات و مثل گرچه آن مدح از تو هم آمد خجل لیک بپذیرد خدا جهد المقل حق پذیرد کسره ای دارد معاف کز دو دیده کور دو قطره کفاف مرغ و ماهی داند آن ابهام را که ستودم مجمل این خوش نام را تا برو آه حسودان کم وزد تا خیالش را به دندان کم گزد خود خیالش را کجا یابد حسود در وثاق موش طوطی کی غنود آن خیال او بود از احتیال موی ابروی ویست آن نه هلال مدح تو گویم برون از پنج و هفت بر نویس اکنون دقوقی پیش رفت

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۶ - پیش رفتن دقوقی رحمة الله علیه به امامت این سخن پایان ندارد تیز دو هین نماز آمد دقوقی پیش رو ای یگانه هین دوگانه بر گزار تا مزین گردد از تو روزگار ای امام چشم روشن در صلا چشم روشن باید ایدر پیشوا در شریعت هست مکروه ای کیا در امامت پیش کردن کور را گرچه حافظ باشد و چست و فقیه چشم روشن به وگر باشد سفیه کور را پرهیز نبود از قذر چشم باشد اصل پرهیز و حذر او پلیدی را نبیند در عبور هیچ مؤمن را مبادا چشم کور کور ظاهر در نجاسه ظاهرست کور باطن در نجاسات سرست این نجاسه ظاهر از آبی رود آن نجاسه باطن افزون می شود جز به آب چشم نتوان شستن آن چون نجاسات بواطن شد عیان چون نجس خواندست کافر را خدا آن نجاست نیست بر ظاهر ورا ظاهر کافر ملوث نیست زین آن نجاست هست در اخلاق و دین این نجاست بویش آید بیست گام و آن نجاست بویش از ری تا به شام بلک بویش آسمانها بر رود بر دماغ حور و رضوان بر شود اینچ می گویم به قدر فهم تست مردم اندر حسرت فهم درست فهم آبست و وجود تن سبو چون سبو بشکست ریزد آب ازو این سبو را پنج سوراخست ژرف اندرو نه آب ماند خود نه برف امر غضوا غضة ابصارکم هم شنیدی راست ننهادی تو سم از دهانت نطق فهمت را برد گوش چون ریگست فهمت را خورد همچنین سوراخهای دیگرت می کشاند آب فهم مضمرت گر ز دریا آب را بیرون کنی بی عوض آن بحر را هامون کنی بیگهست ار نه بگویم حال را مدخل اعواض را و ابدال را کان عوضها و آن بدلها بحر را از کجا آید ز بعد خرجها صد هزاران جانور زو می خورند ابرها هم از برونش می برند باز دریا آن عوضها می کشد از کجا دانند اصحاب رشد قصه ها آغاز کردیم از شتاب ماند بی مخلص درون این کتاب ای ضیاء الحق حسام الدین راد که فلک و ارکان چو تو شاهی نزاد تو به نادر آمدی در جان و دل ای دل و جان از قدوم تو خجل چند کردم مدح قوم ما مضی قصد من زانها تو بودی ز اقتضا خانه خود را شناسد خود دعا تو بنام هر که خواهی کن ثنا بهر کتمان مدیح از نا محل حق نهادست این حکایات و مثل گرچه آن مدح از تو هم آمد خجل لیک بپذیرد خدا جهد المقل حق پذیرد کسره ای دارد معاف کز دو دیده کور دو قطره کفاف مرغ و ماهی داند آن ابهام را که ستودم مجمل این خوش نام را تا برو آه حسودان کم وزد تا خیالش را به دندان کم گزد خود خیالش را کجا یابد حسود در وثاق موش طوطی کی غنود آن خیال او بود از احتیال موی ابروی ویست آن نه هلال مدح تو گویم برون از پنج و هفت بر نویس اکنون دقوقی پیش رفت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۷ - پیش رفتن دقوقی به امامت آن قوم در تحیات و سلام الصالحین مدح جمله انبیا آمد عجین مدحها شد جملگی آمیخته کوزه ها در یک لگن در ریخته زانک خود ممدوح جز یک بیش نیست کیشها زین روی جز یک کیش نیست دان که هر مدحی به نور حق رود بر صور و اشخاص عاریت بود مدحها جز مستحق را کی کنند لیک بر پنداشت گم ره می شوند همچو نوری تافته بر حایطی حایط آن انوار را چون رابطی لاجرم چون سایه سوی اصل راند ضال مه گم کرد و ز استایش بماند یا ز چاهی عکس ماهی وا نمود سر به چه در کرد و آن را می ستود در حقیقت مادح ماهست او گرچه جهل او بعکسش کرد رو مدح او مه راست نه آن عکس را کفر شد آن چون غلط شد ماجرا کز شقاوت گشت گم ره آن دلیر مه به بالا بود و او پنداشت زیر زین بتان خلقان پریشان می شوند شهوت رانده پشیمان می شوند زآنک شهوت با خیالی رانده است وز حقیقت دورتر وا مانده است با خیالی میل تو چون پر بود تا بدان پر بر حقیقت بر شود چون براندی شهوتی پرت بریخت لنگ گشتی و آن خیال از تو گریخت پر نگه دار و چنین شهوت مران تا پر میلت برد سوی جنان خلق پندارند عشرت می کنند بر خیالی پر خود بر می کنند وام دار شرح این نکته شدم مهلتم ده معسرم زان تن زدم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۸ - اقتدا کردن قوم از پس دقوقی پیش در شد آن دقوقی در نماز قوم همچون اطلس آمد او طراز اقتدا کردند آن شاهان قطار در پی آن مقتدای نامدار چونک با تکبیرها مقرون شدند همچو قربان از جهان بیرون شدند معنی تکبیر اینست ای امیم کای خدا پیش تو ما قربان شدیم وقت ذبح الله اکبر می کنی همچنین در ذبح نفس کشتنی تن چو اسمعیل و جان همچون خلیل کرد جان تکبیر بر جسم نبیل گشت کشته تن ز شهوتها و آز شد به بسم الله بسمل در نماز چون قیامت پیش حق صفها زده در حساب و در مناجات آمده ایستاده پیش یزدان اشک ریز بر مثال راست خیز رستخیز حق همی گوید چه آوردی مرا اندرین مهلت که دادم من تورا عمر خود را در چه پایان برده ای قوت و قوت در چه فانی کرده ای گوهر دیده کجا فرسوده ای پنج حس را در کجا پالوده ای چشم و هوش و گوش و گوهرهای عرش خرج کردی چه خریدی تو ز فرش دست و پا دادمت چون بیل و کلند من ببخشیدم ز خود آن کی شدند همچنین پیغامهای دردگین صد هزاران آید از حضرت چنین در قیام این گفتها دارد رجوع وز خجالت شد دوتا او در رکوع قوت استادن از خجلت نماند در رکوع از شرم تسبیحی بخواند باز فرمان می رسد بردار سر از رکوع و پاسخ حق بر شمر سر بر آرد از رکوع آن شرمسار باز اندر رو فتد آن خام کار باز فرمان آیدش بردار سر از سجود و وا ده از کرده خبر سر بر آرد او دگر ره شرمسار اندر افتد باز در رو همچو مار باز گوید سر برآر و باز گو که بخواهم جست از تو مو به مو قوت پا ایستادن نبودش که خطاب هیبتی بر جان زدش پس نشیند قعده زان بار گران حضرتش گوید سخن گو با بیان نعمتت دادم بگو شکرت چه بود دادمت سرمایه هین بنمای سود رو به دست راست آرد در سلام سوی جان انبیا و آن کرام یعنی ای شاهان شفاعت کین لییم سخت در گل ماندش پای و گلیم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۷ - پیش رفتن دقوقی به امامت آن قوم در تحیات و سلام الصالحین مدح جمله انبیا آمد عجین مدحها شد جملگی آمیخته کوزه ها در یک لگن در ریخته زانک خود ممدوح جز یک بیش نیست کیشها زین روی جز یک کیش نیست دان که هر مدحی به نور حق رود بر صور و اشخاص عاریت بود مدحها جز مستحق را کی کنند لیک بر پنداشت گم ره می شوند همچو نوری تافته بر حایطی حایط آن انوار را چون رابطی لاجرم چون سایه سوی اصل راند ضال مه گم کرد و ز استایش بماند یا ز چاهی عکس ماهی وا نمود سر به چه در کرد و آن را می ستود در حقیقت مادح ماهست او گرچه جهل او بعکسش کرد رو مدح او مه راست نه آن عکس را کفر شد آن چون غلط شد ماجرا کز شقاوت گشت گم ره آن دلیر مه به بالا بود و او پنداشت زیر زین بتان خلقان پریشان می شوند شهوت رانده پشیمان می شوند زآنک شهوت با خیالی رانده است وز حقیقت دورتر وا مانده است با خیالی میل تو چون پر بود تا بدان پر بر حقیقت بر شود چون براندی شهوتی پرت بریخت لنگ گشتی و آن خیال از تو گریخت پر نگه دار و چنین شهوت مران تا پر میلت برد سوی جنان خلق پندارند عشرت می کنند بر خیالی پر خود بر می کنند وام دار شرح این نکته شدم مهلتم ده معسرم زان تن زدم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۸ - اقتدا کردن قوم از پس دقوقی پیش در شد آن دقوقی در نماز قوم همچون اطلس آمد او طراز اقتدا کردند آن شاهان قطار در پی آن مقتدای نامدار چونک با تکبیرها مقرون شدند همچو قربان از جهان بیرون شدند معنی تکبیر اینست ای امیم کای خدا پیش تو ما قربان شدیم وقت ذبح الله اکبر می کنی همچنین در ذبح نفس کشتنی تن چو اسمعیل و جان همچون خلیل کرد جان تکبیر بر جسم نبیل گشت کشته تن ز شهوتها و آز شد به بسم الله بسمل در نماز چون قیامت پیش حق صفها زده در حساب و در مناجات آمده ایستاده پیش یزدان اشک ریز بر مثال راست خیز رستخیز حق همی گوید چه آوردی مرا اندرین مهلت که دادم من تورا عمر خود را در چه پایان برده ای قوت و قوت در چه فانی کرده ای گوهر دیده کجا فرسوده ای پنج حس را در کجا پالوده ای چشم و هوش و گوش و گوهرهای عرش خرج کردی چه خریدی تو ز فرش دست و پا دادمت چون بیل و کلند من ببخشیدم ز خود آن کی شدند همچنین پیغامهای دردگین صد هزاران آید از حضرت چنین در قیام این گفتها دارد رجوع وز خجالت شد دوتا او در رکوع قوت استادن از خجلت نماند در رکوع از شرم تسبیحی بخواند باز فرمان می رسد بردار سر از رکوع و پاسخ حق بر شمر سر بر آرد از رکوع آن شرمسار باز اندر رو فتد آن خام کار باز فرمان آیدش بردار سر از سجود و وا ده از کرده خبر سر بر آرد او دگر ره شرمسار اندر افتد باز در رو همچو مار باز گوید سر برآر و باز گو که بخواهم جست از تو مو به مو قوت پا ایستادن نبودش که خطاب هیبتی بر جان زدش پس نشیند قعده زان بار گران حضرتش گوید سخن گو با بیان نعمتت دادم بگو شکرت چه بود دادمت سرمایه هین بنمای سود رو به دست راست آرد در سلام سوی جان انبیا و آن کرام یعنی ای شاهان شفاعت کین لییم سخت در گل ماندش پای و گلیم

%0
10 Bölüm