مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۸ - تفسیر کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّاً فَأَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ خانه بر کن کز عقیق این یمن صد هزاران خانه شاید ساختن گنج زیر خانه است و چاره نیست از خرابی خانه مندیش و مه ایست که هزاران خانه از یک نقد گنج تان عمارت کرد بی تکلیف و رنج عاقبت این خانه خود ویران شود گنج از زیرش یقین عریان شود لیک آن تو نباشد زانک روح مزد ویران کردنستش آن فتوح چون نکرد آن کار مزدش هست لا لیس للانسان الا ما سعی دست خایی بعد از آن تو کای دریغ این چنین ماهی بد اندر زیر میغ من نکردم آنچ گفتند از بهی گنج رفت و خانه و دستم تهی خانه اجرت گرفتی و کری نیست ملک تو به بیعی یا شری این کری را مدت او تا اجل تا درین مدت کنی در وی عمل پاره دوزی می کنی اندر دکان زیر این دکان تو مدفون دو کان هست این دکان کرایی زود باش تیشه بستان و تکش را می تراش تا که تیشه ناگهان بر کان نهی از دکان و پاره دوزی وا رهی پاره دوزی چیست خورد آب و نان می زنی این پاره بر دلق گران هر زمان می درد این دلق تنت پاره بر وی می زنی زین خوردنت ای ز نسل پادشاه کامیار با خود آ زین پاره دوزی ننگ دار پاره ای بر کن ازین قعر دکان تا برآرد سر به پیش تو دو کان پیش از آن کین مهلت خانه کری آخر آید تو نخورده زو بری پس ترا بیرون کند صاحب دکان وین دکان را بر کند از روی کان تو ز حسرت گاه بر سر می زنی گاه ریش خام خود بر می کنی کای دریغا آن من بود این دکان کور بودم بر نخوردم زین مکان ای دریغا بود ما را برد باد تا ابد یا حسرتا شد للعباد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۹ - غره شدن آدمی به ذکاوت و تصویرات طبع خویشتن و طلب ناکردن علم غیب کی علم انبیاست دیدم اندر خانه من نقش و نگار بودم اندر عشق خانه بی قرار بودم از گنج نهانی بی خبر ورنه دستنبوی من بودی تبر آه گر داد تبر را دادمی این زمان غم را تبرا دادمی چشم را بر نقش می انداختم هم چو طفلان عشقها می باختم پس نکو گفت آن حکیم کامیار که تو طفلی خانه پر نقش و نگار در الهی نامه بس اندرز کرد که بر آر از دودمان خویش گرد بس کن ای موسی بگو وعده سوم که دل من ز اضطرابش گشت گم گفت موسی آن سوم ملک دوتو دو جهانی خالص از خصم و عدو بیشتر زان ملک که اکنون داشتی کان بد اندر جنگ و این در آشتی آنک در جنگت چنان ملکی دهد بنگر اندر صلح خوانت چون نهد آن کرم که اندر جفا آنهات داد در وفا بنگر چه باشد افتقاد گفت ای موسی چهارم چیست زود بازگو صبرم شد و حرصم فزود گفت چارم آنک مانی تو جوان موی هم چون قیر و رخ چون ارغوان رنگ و بو در پیش ما بس کاسدست لیک تو پستی سخن کردیم پست افتخار از رنگ و بو و از مکان هست شادی و فریب کودکان
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۸ - تفسیر کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّاً فَأَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ خانه بر کن کز عقیق این یمن صد هزاران خانه شاید ساختن گنج زیر خانه است و چاره نیست از خرابی خانه مندیش و مه ایست که هزاران خانه از یک نقد گنج تان عمارت کرد بی تکلیف و رنج عاقبت این خانه خود ویران شود گنج از زیرش یقین عریان شود لیک آن تو نباشد زانک روح مزد ویران کردنستش آن فتوح چون نکرد آن کار مزدش هست لا لیس للانسان الا ما سعی دست خایی بعد از آن تو کای دریغ این چنین ماهی بد اندر زیر میغ من نکردم آنچ گفتند از بهی گنج رفت و خانه و دستم تهی خانه اجرت گرفتی و کری نیست ملک تو به بیعی یا شری این کری را مدت او تا اجل تا درین مدت کنی در وی عمل پاره دوزی می کنی اندر دکان زیر این دکان تو مدفون دو کان هست این دکان کرایی زود باش تیشه بستان و تکش را می تراش تا که تیشه ناگهان بر کان نهی از دکان و پاره دوزی وا رهی پاره دوزی چیست خورد آب و نان می زنی این پاره بر دلق گران هر زمان می درد این دلق تنت پاره بر وی می زنی زین خوردنت ای ز نسل پادشاه کامیار با خود آ زین پاره دوزی ننگ دار پاره ای بر کن ازین قعر دکان تا برآرد سر به پیش تو دو کان پیش از آن کین مهلت خانه کری آخر آید تو نخورده زو بری پس ترا بیرون کند صاحب دکان وین دکان را بر کند از روی کان تو ز حسرت گاه بر سر می زنی گاه ریش خام خود بر می کنی کای دریغا آن من بود این دکان کور بودم بر نخوردم زین مکان ای دریغا بود ما را برد باد تا ابد یا حسرتا شد للعباد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۹ - غره شدن آدمی به ذکاوت و تصویرات طبع خویشتن و طلب ناکردن علم غیب کی علم انبیاست دیدم اندر خانه من نقش و نگار بودم اندر عشق خانه بی قرار بودم از گنج نهانی بی خبر ورنه دستنبوی من بودی تبر آه گر داد تبر را دادمی این زمان غم را تبرا دادمی چشم را بر نقش می انداختم هم چو طفلان عشقها می باختم پس نکو گفت آن حکیم کامیار که تو طفلی خانه پر نقش و نگار در الهی نامه بس اندرز کرد که بر آر از دودمان خویش گرد بس کن ای موسی بگو وعده سوم که دل من ز اضطرابش گشت گم گفت موسی آن سوم ملک دوتو دو جهانی خالص از خصم و عدو بیشتر زان ملک که اکنون داشتی کان بد اندر جنگ و این در آشتی آنک در جنگت چنان ملکی دهد بنگر اندر صلح خوانت چون نهد آن کرم که اندر جفا آنهات داد در وفا بنگر چه باشد افتقاد گفت ای موسی چهارم چیست زود بازگو صبرم شد و حرصم فزود گفت چارم آنک مانی تو جوان موی هم چون قیر و رخ چون ارغوان رنگ و بو در پیش ما بس کاسدست لیک تو پستی سخن کردیم پست افتخار از رنگ و بو و از مکان هست شادی و فریب کودکان