Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۴ - آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد رو به شهر آورد آن فرمان پذیر شهر غزنین گشت از رویش منیر از فرح خلقی به استقبال رفت او در آمد از ره دزدیده تفت جمله اعیان و مهان بر خاستند قصرها از بهر او آراستند گفت من از خودنمایی نامدم جز به خواری و گدایی نامدم نیستم در عزم قال و قیل من در به در گردم به کف زنبیل من بنده فرمانم که امرست از خدا که گدا باشم گدا باشم گدا در گدایی لفظ نادر ناورم جز طریق خس گدایان نسپرم تا شوم غرقه مذلت من تمام تا سقطها بشنوم از خاص و عام امر حق جانست و من آن را تبع او طمع فرمود ذل من طمع چون طمع خواهد ز من سلطان دین خاک بر فرق قناعت بعد ازین او مذلت خواست کی عزت تنم او گدایی خواست کی میری کنم بعد ازین کد و مذلت جان من بیست عباس اند در انبان من شیخ بر می گشت زنبیلی به دست شیء لله خواجه توفیقیت هست برتر از کرسی و عرش اسرار او شیء لله شیء لله کار او انبیا هر یک همین فن می زنند خلق مفلس کدیه ایشان می کنند اقرضوا الله اقرضوا الله می زنند بازگون بر انصروا الله می تنند در به در این شیخ می آرد نیاز بر فلک صد در برای شیخ باز که آن گدایی که آن به جد می کرد او بهر یزدان بود نه از بهر گلو ور بکردی نیز از بهر گلو آن گلو از نور حق دارد غلو در حق او خورد نان و شهد و شیر به ز چله وز سه روزه صد فقیر نور می نوشد مگو نان می خورد لاله می کارد به صورت می چرد چون شراری کو خورد روغن ز شمع نور افزاید ز خوردش بهر جمع نان خوری را گفت حق لاتسرفوا نور خوردن را نگفتست اکتفوا آن گلوی ابتلا بد وین گلو فارغ از اسراف و آمن از غلو امر و فرمان بود نه حرص و طمع آن چنان جان حرص را نبود تبع گر بگوید کیمیا مس را بده تو به من خود را طمع نبود فره گنجهای خاک تا هفتم طبق عرضه کرده بود پیش شیخ حق شیخ گفتا خالقا من عاشقم گر بجویم غیر تو من فاسقم هشت جنت گر در آرم در نظر ور کنم خدمت من از خوف سقر مومنی باشم سلامت جوی من زانک این هر دو بود حظ بدن عاشقی کز عشق یزدان خورد قوت صد بدن پیشش نیرزد تره توت وین بدن که دارد آن شیخ فطن چیز دگر گشت کم خوانش بدن عاشق عشق خدا وانگاه مزد جبرییل مؤتمن وانگاه دزد عاشق آن لیلی کور و کبود ملک عالم پیش او یک تره بود پیش او یکسان شده بد خاک و زر زر چه باشد که نبد جان را خطر شیر و گرگ و دد ازو واقف شده هم چو خویشان گرد او گرد آمده کین شدست از خوی حیوان پاک پاک پر ز عشق و لحم و شحمش زهرناک زهر دد باشد شکرریز خرد زانک نیک نیک باشد ضد بد لحم عاشق را نیارد خورد دد عشق معروفست پیش نیک و بد ور خورد خود فی المثل دام و ددش گوشت عاشق زهر گردد بکشدش هر چه جز عشقست شد ماکول عشق دو جهان یک دانه پیش نول عشق دانه ای مر مرغ را هرگز خورد کاهدان مر اسپ را هرگز چرد بندگی کن تا شوی عاشق لعل بندگی کسبیست آید در عمل بنده آزادی طمع دارد ز جد عاشق آزادی نخواهد تا ابد بنده دایم خلعت و ادرارجوست خلعت عاشق همه دیدار دوست در نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریاییست قعرش ناپدید قطره های بحر را نتوان شمرد هفت دریا پیش آن بحرست خرد این سخن پایان ندارد ای فلان باز رو در قصه شیخ زمان

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۴ - آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد رو به شهر آورد آن فرمان پذیر شهر غزنین گشت از رویش منیر از فرح خلقی به استقبال رفت او در آمد از ره دزدیده تفت جمله اعیان و مهان بر خاستند قصرها از بهر او آراستند گفت من از خودنمایی نامدم جز به خواری و گدایی نامدم نیستم در عزم قال و قیل من در به در گردم به کف زنبیل من بنده فرمانم که امرست از خدا که گدا باشم گدا باشم گدا در گدایی لفظ نادر ناورم جز طریق خس گدایان نسپرم تا شوم غرقه مذلت من تمام تا سقطها بشنوم از خاص و عام امر حق جانست و من آن را تبع او طمع فرمود ذل من طمع چون طمع خواهد ز من سلطان دین خاک بر فرق قناعت بعد ازین او مذلت خواست کی عزت تنم او گدایی خواست کی میری کنم بعد ازین کد و مذلت جان من بیست عباس اند در انبان من شیخ بر می گشت زنبیلی به دست شیء لله خواجه توفیقیت هست برتر از کرسی و عرش اسرار او شیء لله شیء لله کار او انبیا هر یک همین فن می زنند خلق مفلس کدیه ایشان می کنند اقرضوا الله اقرضوا الله می زنند بازگون بر انصروا الله می تنند در به در این شیخ می آرد نیاز بر فلک صد در برای شیخ باز که آن گدایی که آن به جد می کرد او بهر یزدان بود نه از بهر گلو ور بکردی نیز از بهر گلو آن گلو از نور حق دارد غلو در حق او خورد نان و شهد و شیر به ز چله وز سه روزه صد فقیر نور می نوشد مگو نان می خورد لاله می کارد به صورت می چرد چون شراری کو خورد روغن ز شمع نور افزاید ز خوردش بهر جمع نان خوری را گفت حق لاتسرفوا نور خوردن را نگفتست اکتفوا آن گلوی ابتلا بد وین گلو فارغ از اسراف و آمن از غلو امر و فرمان بود نه حرص و طمع آن چنان جان حرص را نبود تبع گر بگوید کیمیا مس را بده تو به من خود را طمع نبود فره گنجهای خاک تا هفتم طبق عرضه کرده بود پیش شیخ حق شیخ گفتا خالقا من عاشقم گر بجویم غیر تو من فاسقم هشت جنت گر در آرم در نظر ور کنم خدمت من از خوف سقر مومنی باشم سلامت جوی من زانک این هر دو بود حظ بدن عاشقی کز عشق یزدان خورد قوت صد بدن پیشش نیرزد تره توت وین بدن که دارد آن شیخ فطن چیز دگر گشت کم خوانش بدن عاشق عشق خدا وانگاه مزد جبرییل مؤتمن وانگاه دزد عاشق آن لیلی کور و کبود ملک عالم پیش او یک تره بود پیش او یکسان شده بد خاک و زر زر چه باشد که نبد جان را خطر شیر و گرگ و دد ازو واقف شده هم چو خویشان گرد او گرد آمده کین شدست از خوی حیوان پاک پاک پر ز عشق و لحم و شحمش زهرناک زهر دد باشد شکرریز خرد زانک نیک نیک باشد ضد بد لحم عاشق را نیارد خورد دد عشق معروفست پیش نیک و بد ور خورد خود فی المثل دام و ددش گوشت عاشق زهر گردد بکشدش هر چه جز عشقست شد ماکول عشق دو جهان یک دانه پیش نول عشق دانه ای مر مرغ را هرگز خورد کاهدان مر اسپ را هرگز چرد بندگی کن تا شوی عاشق لعل بندگی کسبیست آید در عمل بنده آزادی طمع دارد ز جد عاشق آزادی نخواهد تا ابد بنده دایم خلعت و ادرارجوست خلعت عاشق همه دیدار دوست در نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریاییست قعرش ناپدید قطره های بحر را نتوان شمرد هفت دریا پیش آن بحرست خرد این سخن پایان ندارد ای فلان باز رو در قصه شیخ زمان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۵ - در معنی لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الأَفْلاکَ شد چنین شیخی گدای کو به کو عشق آمد لاابالی اتقوا عشق جوشد بحر را مانند دیگ عشق ساید کوه را مانند ریگ عشق بشکافد فلک را صد شکاف عشق لرزاند زمین را از گزاف با محمد بود عشق پاک جفت بهر عشق او را خدا لولاک گفت منتهی در عشق چون او بود فرد پس مر او را ز انبیا تخصیص کرد گر نبودی بهر عشق پاک را کی وجودی دادمی افلاک را من بدان افراشتم چرخ سنی تا علو عشق را فهمی کنی منفعتهای دگر آید ز چرخ آن چو بیضه تابع آید این چو فرخ خاک را من خوار کردم یک سری تا ز خواری عاشقان بویی بری خاک را دادیم سبزی و نوی تا ز تبدیل فقیر آگه شوی با تو گویند این جبال راسیات وصف حال عاشقان اندر ثبات گرچه آن معنیست و این نقش ای پسر تا به فهم تو کند نزدیک تر غصه را با خار تشبیهی کنند آن نباشد لیک تنبیهی کنند آن دل قاسی که سنگش خواندند نامناسب بد مثالی راندند در تصور در نیاید عین آن عیب بر تصویر نه نفیش مدان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۶ - رفتن این شیخ در خانهٔ امیری بهر کدیه روزی چهار بار به زنبیل به اشارت غیب و عتاب کردن امیر او را بدان وقاحت و عذر گفتن او امیر را شیخ روزی چار کرت چون فقیر بهر کدیه رفت در قصر امیر در کفش زنبیل و شی لله زنان خالق جان می بجوید تای نان نعلهای بازگونه ست ای پسر عقل کلی را کند هم خیره سر چون امیرش دید گفتش ای وقیح گویمت چیزی منه نامم شحیح این چه سغری و چه رویست و چه کار که به روزی اندر آیی چار بار کیست اینجا شیخ اندر بند تو من ندیدم نر گدا مانند تو حرمت و آب گدایان برده ای این چه عباسی زشت آورده ای غاشیه بر دوش تو عباس دبس هیچ ملحد را مباد این نفس نحس گفت امیرا بنده فرمانم خموش ز آتشم آگه نه ای چندین مجوش بهر نان در خویش حرصی دیدمی اشکم نان خواه را بدریدمی هفت سال از سوز عشق جسم پز در بیابان خورده ام من برگ رز تا ز برگ خشک و تازه خوردنم سبز گشته بود این رنگ تنم تا تو باشی در حجاب بوالبشر سرسری در عاشقان کمتر نگر زیرکان که مویها بشکافتند علم هیات را به جان دریافتند علم نارنجات و سحر و فلسفه گرچه نشناسند حق المعرفه لیک کوشیدند تا امکان خود بر گذشتند از همه اقران خود عشق غیرت کرد و زیشان در کشید شد چنین خورشید زیشان ناپدید نور چشمی کو به روز استاره دید آفتابی چون ازو رو در کشید زین گذر کن پند من بپذیر هین عاشقان را تو به چشم عشق بین وقت نازک باشد و جان در رصد با تو نتوان گفت آن دم عذر خود فهم کن موقوف آن گفتن مباش سینه های عاشقان را کم خراش نه گمانی برده ای تو زین نشاط حزم را مگذار می کن احتیاط واجبست و جایزست و مستحیل این وسط را گیر در حزم ای دخیل

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۵ - در معنی لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الأَفْلاکَ شد چنین شیخی گدای کو به کو عشق آمد لاابالی اتقوا عشق جوشد بحر را مانند دیگ عشق ساید کوه را مانند ریگ عشق بشکافد فلک را صد شکاف عشق لرزاند زمین را از گزاف با محمد بود عشق پاک جفت بهر عشق او را خدا لولاک گفت منتهی در عشق چون او بود فرد پس مر او را ز انبیا تخصیص کرد گر نبودی بهر عشق پاک را کی وجودی دادمی افلاک را من بدان افراشتم چرخ سنی تا علو عشق را فهمی کنی منفعتهای دگر آید ز چرخ آن چو بیضه تابع آید این چو فرخ خاک را من خوار کردم یک سری تا ز خواری عاشقان بویی بری خاک را دادیم سبزی و نوی تا ز تبدیل فقیر آگه شوی با تو گویند این جبال راسیات وصف حال عاشقان اندر ثبات گرچه آن معنیست و این نقش ای پسر تا به فهم تو کند نزدیک تر غصه را با خار تشبیهی کنند آن نباشد لیک تنبیهی کنند آن دل قاسی که سنگش خواندند نامناسب بد مثالی راندند در تصور در نیاید عین آن عیب بر تصویر نه نفیش مدان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۶ - رفتن این شیخ در خانهٔ امیری بهر کدیه روزی چهار بار به زنبیل به اشارت غیب و عتاب کردن امیر او را بدان وقاحت و عذر گفتن او امیر را شیخ روزی چار کرت چون فقیر بهر کدیه رفت در قصر امیر در کفش زنبیل و شی لله زنان خالق جان می بجوید تای نان نعلهای بازگونه ست ای پسر عقل کلی را کند هم خیره سر چون امیرش دید گفتش ای وقیح گویمت چیزی منه نامم شحیح این چه سغری و چه رویست و چه کار که به روزی اندر آیی چار بار کیست اینجا شیخ اندر بند تو من ندیدم نر گدا مانند تو حرمت و آب گدایان برده ای این چه عباسی زشت آورده ای غاشیه بر دوش تو عباس دبس هیچ ملحد را مباد این نفس نحس گفت امیرا بنده فرمانم خموش ز آتشم آگه نه ای چندین مجوش بهر نان در خویش حرصی دیدمی اشکم نان خواه را بدریدمی هفت سال از سوز عشق جسم پز در بیابان خورده ام من برگ رز تا ز برگ خشک و تازه خوردنم سبز گشته بود این رنگ تنم تا تو باشی در حجاب بوالبشر سرسری در عاشقان کمتر نگر زیرکان که مویها بشکافتند علم هیات را به جان دریافتند علم نارنجات و سحر و فلسفه گرچه نشناسند حق المعرفه لیک کوشیدند تا امکان خود بر گذشتند از همه اقران خود عشق غیرت کرد و زیشان در کشید شد چنین خورشید زیشان ناپدید نور چشمی کو به روز استاره دید آفتابی چون ازو رو در کشید زین گذر کن پند من بپذیر هین عاشقان را تو به چشم عشق بین وقت نازک باشد و جان در رصد با تو نتوان گفت آن دم عذر خود فهم کن موقوف آن گفتن مباش سینه های عاشقان را کم خراش نه گمانی برده ای تو زین نشاط حزم را مگذار می کن احتیاط واجبست و جایزست و مستحیل این وسط را گیر در حزم ای دخیل

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۷ - گریان شدن امیر از نصیحت شیخ و عکس صدق او و ایثار کردن مخزن بعد از آن گستاخی و استعصام شیخ و قبول ناکردن و گفتن کی من بی‌اشارت نیارم تصرفی کردن این بگفت و گریه در شد های های اشک غلطان بر رخ او جای جای صدق او هم بر ضمیر میر زد عشق هر دم طرفه دیگی می پزد صدق عاشق بر جمادی می تند چه عجب گر بر دل دانا زند صدق موسی بر عصا و کوه زد بلک بر دریای پر اشکوه زد صدق احمد بر جمال ماه زد بلک بر خورشید رخشان راه زد رو برو آورده هر دو در نفیر گشته گریان هم امیر و هم فقیر ساعتی بسیار چون بگریستند گفت میر او را که خیز ای ارجمند هر چه خواهی از خزانه برگزین گرچه استحقاق داری صد چنین خانه آن تست هر چت میل هست بر گزین خود هر دو عالم اندکست گفت دستوری ندادندم چنین که به دست خويش چيزي برگزين این بهانه کرد و مهره در ربود مانع آن بد کان عطا صادق نبود نه که صادق بود و پاک از غل و خشم شیخ را هر صدق می نامد به چشم گفت فرمانم چنین دادست اله که گدایانه برو نانی بخواه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۸ - اشارت آمدن از غیب به شیخ کی این دو سال به فرمان ما بستدی و بدادی بعد ازین بده و مستان دست در زیر حصیر می‌کن کی آن را چون انبان بوهریره کردیم در حق تو هر چه خواهی بیابی تا یقین شود عالمیان را کی ورای این عالمیست کی خاک به کف گیری زر شود مرده درو آید زنده شود نحس اکبر در وی آید سعد اکبر شود کفر درو آید ایمان گردد زهر درو آید تریاق شود نه داخل این عالمست و نه خارج این عالم نه تحت و نه فوق نه متصل نه منفصل بی‌چون و بی چگونه هر دم ازو هزاران اثر و نمونه ظاهر می‌شود چنانک صنعت دست با صورت دست و غمزهٔ چشم با صورت چشم و فصاحت زبان با صورت زبان نه داخلست و نه خارج او نه متصل و نه منفصل والعاقل تکفیه الاشارة تا دو سال این کار کرد آن مرد کار بعد از آن امر آمدش از کردگار بعد ازین می ده ولی از کس مخواه ما بدادیمت ز غیب این دستگاه هر که خواهد از تو از یک تا هزار دست در زیر حصیری کن بر آر هین ز گنج رحمت بی مر بده در کف تو خاک گردد زر بده هر چه خواهندت بده مندیش از آن داد یزدان را تو بیش از بیش دان دست زیر بوریا کن ای سند از برای روی پوش چشم بد پس ز زیر بوریا پر کن تو مشت ده به دست سایل بشکسته پشت بعد ازین از اجر ناممنون بده هر که خواهد گوهر مکنون بده رو ید الله فوق ایدیهم تو باش هم چو دست حق گزافی رزق پاش وام داران را ز عهده وا رهان هم چو باران سبز کن فرش جهان بود یک سال دگر کارش همین که بدادی زر ز کیسه رب دین زر شدی خاک سیه اندر کفش حاتم طایی گدایی در صفش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۷ - گریان شدن امیر از نصیحت شیخ و عکس صدق او و ایثار کردن مخزن بعد از آن گستاخی و استعصام شیخ و قبول ناکردن و گفتن کی من بی‌اشارت نیارم تصرفی کردن این بگفت و گریه در شد های های اشک غلطان بر رخ او جای جای صدق او هم بر ضمیر میر زد عشق هر دم طرفه دیگی می پزد صدق عاشق بر جمادی می تند چه عجب گر بر دل دانا زند صدق موسی بر عصا و کوه زد بلک بر دریای پر اشکوه زد صدق احمد بر جمال ماه زد بلک بر خورشید رخشان راه زد رو برو آورده هر دو در نفیر گشته گریان هم امیر و هم فقیر ساعتی بسیار چون بگریستند گفت میر او را که خیز ای ارجمند هر چه خواهی از خزانه برگزین گرچه استحقاق داری صد چنین خانه آن تست هر چت میل هست بر گزین خود هر دو عالم اندکست گفت دستوری ندادندم چنین که به دست خويش چيزي برگزين این بهانه کرد و مهره در ربود مانع آن بد کان عطا صادق نبود نه که صادق بود و پاک از غل و خشم شیخ را هر صدق می نامد به چشم گفت فرمانم چنین دادست اله که گدایانه برو نانی بخواه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۸ - اشارت آمدن از غیب به شیخ کی این دو سال به فرمان ما بستدی و بدادی بعد ازین بده و مستان دست در زیر حصیر می‌کن کی آن را چون انبان بوهریره کردیم در حق تو هر چه خواهی بیابی تا یقین شود عالمیان را کی ورای این عالمیست کی خاک به کف گیری زر شود مرده درو آید زنده شود نحس اکبر در وی آید سعد اکبر شود کفر درو آید ایمان گردد زهر درو آید تریاق شود نه داخل این عالمست و نه خارج این عالم نه تحت و نه فوق نه متصل نه منفصل بی‌چون و بی چگونه هر دم ازو هزاران اثر و نمونه ظاهر می‌شود چنانک صنعت دست با صورت دست و غمزهٔ چشم با صورت چشم و فصاحت زبان با صورت زبان نه داخلست و نه خارج او نه متصل و نه منفصل والعاقل تکفیه الاشارة تا دو سال این کار کرد آن مرد کار بعد از آن امر آمدش از کردگار بعد ازین می ده ولی از کس مخواه ما بدادیمت ز غیب این دستگاه هر که خواهد از تو از یک تا هزار دست در زیر حصیری کن بر آر هین ز گنج رحمت بی مر بده در کف تو خاک گردد زر بده هر چه خواهندت بده مندیش از آن داد یزدان را تو بیش از بیش دان دست زیر بوریا کن ای سند از برای روی پوش چشم بد پس ز زیر بوریا پر کن تو مشت ده به دست سایل بشکسته پشت بعد ازین از اجر ناممنون بده هر که خواهد گوهر مکنون بده رو ید الله فوق ایدیهم تو باش هم چو دست حق گزافی رزق پاش وام داران را ز عهده وا رهان هم چو باران سبز کن فرش جهان بود یک سال دگر کارش همین که بدادی زر ز کیسه رب دین زر شدی خاک سیه اندر کفش حاتم طایی گدایی در صفش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۹ - دانستن شیخ ضمیر سایل را بی گفتن و دانستن قدر وام وام‌داران بی گفتن کی نشان آن باشد کی اخرج به صفاتی الی خلقی حاجت خود گر نگفتی آن فقیر او بدادی و بدانستی ضمیر آنچ در دل داشتی آن پشت خم قدر آن دادی بدو نه بیش و کم پس بگفتندی چه دانستی که او این قدر اندیشه دارد ای عمو او بگفتی خانه دل خلوتست خالی از کدیه مثال جنتست اندرو جز عشق یزدان کار نیست جز خیال وصل او دیار نیست خانه را من روفتم از نیک و بد خانه ام پرست از عشق احد هرچه بینم اندرو غیر خدا آن من نبود بود عکس گدا گر در آبی نخل یا عرجون نمود جز ز عکس نخله بیرون نبود در تگ آب ار ببینی صورتی عکس بیرون باشد آن نقش ای فتی لیک تا آب از قذی خالی شدن تنقیه شرطست در جوی بدن تا نماند تیرگی و خس درو تا امین گردد نماید عکس رو جز گلابه در تنت کو ای مقل آب صافی کن ز گل ای خصم دل تو بر آنی هر دمی کز خواب و خور خاک ریزی اندرین جو بیشتر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۰ - سبب دانستن ضمیرهای خلق چون دل آن آب زینها خالیست عکس روها از برون در آب جست پس ترا باطن مصفا ناشده خانه پر از دیو و نسناس و دده ای خری ز استیزه مانده در خری کی ز ارواح مسیحی بو بری کی شناسی گر خیالی سر کند کز کدامین مکمنی سر بر کند چون خیالی می شود در زهد تن تا خیالات از درونه روفتن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۱ - غالب شدن مکر روبه بر استعصام خر خر بسی کوشید و او را دفع گفت لیک جوع الکلب با خر بود جفت غالب آمد حرص و صبرش بد ضعیف بس گلوها که برد عشق رغیف زان رسولی کش حقایق داد دست کاد فقر ان یکن کفر آمدست گشته بود آن خر مجاعت را اسیر گفت اگر مکرست یک ره مرده گیر زین عذاب جوع باری وا رهم گر حیات اینست من مرده بهم گر خر اول توبه و سوگند خورد عاقبت هم از خری خبطی بکرد حرص کور و احمق و نادان کند مرگ را بر احمقان آسان کند نیست آسان مرگ بر جان خران که ندارند آب جان جاودان چون ندارد جان جاوید او شقیست جرات او بر اجل از احمقیست جهد کن تا جان مخلد گرددت تا به روز مرگ برگی باشدت اعتمادش نیز بر رازق نبود که بر افشاند برو از غیب جود تاکنونش فضل بی روزی نداشت گرچه گه گه بر تنش جوعی گماشت گر نباشد جوع صد رنج دگر از پی هیضه بر آرد از تو سر رنج جوع اولی بود خود زان علل هم به لطف و هم به خفت هم عمل رنج جوع از رنجها پاکیزه تر خاصه در جوعست صد نفع و هنر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۲ - در بیان فضیلت احتما و جوع جوع خود سلطان داروهاست هین جوع در جان نه چنین خوارش مبین جمله ناخوش از مجاعت خوش شدست جمله خوشها بی مجاعتها ردست

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۹ - دانستن شیخ ضمیر سایل را بی گفتن و دانستن قدر وام وام‌داران بی گفتن کی نشان آن باشد کی اخرج به صفاتی الی خلقی حاجت خود گر نگفتی آن فقیر او بدادی و بدانستی ضمیر آنچ در دل داشتی آن پشت خم قدر آن دادی بدو نه بیش و کم پس بگفتندی چه دانستی که او این قدر اندیشه دارد ای عمو او بگفتی خانه دل خلوتست خالی از کدیه مثال جنتست اندرو جز عشق یزدان کار نیست جز خیال وصل او دیار نیست خانه را من روفتم از نیک و بد خانه ام پرست از عشق احد هرچه بینم اندرو غیر خدا آن من نبود بود عکس گدا گر در آبی نخل یا عرجون نمود جز ز عکس نخله بیرون نبود در تگ آب ار ببینی صورتی عکس بیرون باشد آن نقش ای فتی لیک تا آب از قذی خالی شدن تنقیه شرطست در جوی بدن تا نماند تیرگی و خس درو تا امین گردد نماید عکس رو جز گلابه در تنت کو ای مقل آب صافی کن ز گل ای خصم دل تو بر آنی هر دمی کز خواب و خور خاک ریزی اندرین جو بیشتر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۰ - سبب دانستن ضمیرهای خلق چون دل آن آب زینها خالیست عکس روها از برون در آب جست پس ترا باطن مصفا ناشده خانه پر از دیو و نسناس و دده ای خری ز استیزه مانده در خری کی ز ارواح مسیحی بو بری کی شناسی گر خیالی سر کند کز کدامین مکمنی سر بر کند چون خیالی می شود در زهد تن تا خیالات از درونه روفتن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۱ - غالب شدن مکر روبه بر استعصام خر خر بسی کوشید و او را دفع گفت لیک جوع الکلب با خر بود جفت غالب آمد حرص و صبرش بد ضعیف بس گلوها که برد عشق رغیف زان رسولی کش حقایق داد دست کاد فقر ان یکن کفر آمدست گشته بود آن خر مجاعت را اسیر گفت اگر مکرست یک ره مرده گیر زین عذاب جوع باری وا رهم گر حیات اینست من مرده بهم گر خر اول توبه و سوگند خورد عاقبت هم از خری خبطی بکرد حرص کور و احمق و نادان کند مرگ را بر احمقان آسان کند نیست آسان مرگ بر جان خران که ندارند آب جان جاودان چون ندارد جان جاوید او شقیست جرات او بر اجل از احمقیست جهد کن تا جان مخلد گرددت تا به روز مرگ برگی باشدت اعتمادش نیز بر رازق نبود که بر افشاند برو از غیب جود تاکنونش فضل بی روزی نداشت گرچه گه گه بر تنش جوعی گماشت گر نباشد جوع صد رنج دگر از پی هیضه بر آرد از تو سر رنج جوع اولی بود خود زان علل هم به لطف و هم به خفت هم عمل رنج جوع از رنجها پاکیزه تر خاصه در جوعست صد نفع و هنر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۲ - در بیان فضیلت احتما و جوع جوع خود سلطان داروهاست هین جوع در جان نه چنین خوارش مبین جمله ناخوش از مجاعت خوش شدست جمله خوشها بی مجاعتها ردست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۳ - مثل آن یکی می خورد نان فخفره گفت سایل چون بدین استت شره گفت جوع از صبر چون دوتا شود نان جو در پیش من حلوا شود پس توانم که همه حلوا خورم چون کنم صبری صبورم لاجرم خود نباشد جوع هر کس را زبون کین علف زاریست ز اندازه برون جوع مر خاصان حق را داده اند تا شوند از جوع شیر زورمند جوع هر جلف گدا را کی دهند چون علف کم نیست پیش او نهند که بخور که هم بدین ارزانیی تو نه ای مرغاب مرغ نانیی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۴ - حکایت مریدی کی شیخ از حرص و ضمیر او واقف شد او را نصیحت کرد به زبان و در ضمن نصیحت قوت توکل بخشیدش به امر حق شیخ می شد با مریدی بی درنگ سوی شهری نان بدانجا بود تنگ ترس جوع و قحط در فکر مرید هر دمی می گشت از غفلت پدید شیخ آگه بود و واقف از ضمیر گفت او را چند باشی در زحیر از برای غصه نان سوختی دیده صبر و توکل دوختی تو نه ای زان نازنینان عزیز که ترا دارند بی جوز و مویز جوع رزق جان خاصان خداست کی زبون هم چو تو گیج گداست باش فارغ تو از آنها نیستی که درین مطبخ تو بی نان بیستی کاسه بر کاسه ست و نان بر نان مدام از برای این شکم خواران عام چون بمیرد می رود نان پیش پیش کای ز بیم بی نوایی کشته خویش تو برفتی ماند نان برخیز گیر ای بکشته خویش را اندر زحیر هین توکل کن ملرزان پا و دست رزق تو بر تو ز تو عاشق ترست عاشقست و می زند او مول مول که ز بی صبریت داند ای فضول گر تو را صبری بدی رزق آمدی خویشتن چون عاشقان بر تو زدی این تب لرزه ز خوف جوع چیست در توکل سیر می تانند زیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۵ - حکایت آن گاو کی تنها در جزیره‌ای‌ست بزرگ، حق تعالی آن جزیرهٔ بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین کی علفِ گاو باشد. تا به شب آن گاو همه را بخورَد و فربه شود چون کوه پاره‌ای. چون شب شود خوابش نبرَد از غصه و خوف کی همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا ازین غصه لاغر شود. هم‌چون خلال روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوه‌تر بیند از دی؛ باز بخورَد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد سالهاست کی او هم‌چنین می‌بیند و اعتماد نمی‌کند یک جزیره سبز هست اندر جهان اندرو گاویست تنها خوش دهان جمله صحرا را چرد او تا به شب تا شود زفت و عظیم و منتجب شب ز اندیشه که فردا چه خورم گردد او چون تار مو لاغر ز غم چون برآید صبح گردد سبز دشت تا میان رسته قصیل سبز و کشت اندر افتد گاو با جوع البقر تا به شب آن را چرد او سر به سر باز زفت و فربه و لمتر شود آن تنش از پیه و قوت پر شود باز شب اندر تب افتد از فزع تا شود لاغر ز خوف منتجع که چه خواهم خورد فردا وقت خور سالها اینست کار آن بقر هیچ نندیشد که چندین سال من می خورم زین سبزه زار و زین چمن هیچ روزی کم نیامد روزیم چیست این ترس و غم و دلسوزیم باز چون شب می شود آن گاو زفت می شود لاغر که آوه رزق رفت نفس آن گاوست و آن دشت این جهان کاو همی لاغر شود از خوف نان که چه خواهم خورد مستقبل عجب لوت فردا از کجا سازم طلب سالها خوردی و کم نامد ز خور ترک مستقبل کن و ماضی نگر لوت و پوت خورده را هم یاد آر منگر اندر غابر و کم باش زار

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۳ - مثل آن یکی می خورد نان فخفره گفت سایل چون بدین استت شره گفت جوع از صبر چون دوتا شود نان جو در پیش من حلوا شود پس توانم که همه حلوا خورم چون کنم صبری صبورم لاجرم خود نباشد جوع هر کس را زبون کین علف زاریست ز اندازه برون جوع مر خاصان حق را داده اند تا شوند از جوع شیر زورمند جوع هر جلف گدا را کی دهند چون علف کم نیست پیش او نهند که بخور که هم بدین ارزانیی تو نه ای مرغاب مرغ نانیی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۴ - حکایت مریدی کی شیخ از حرص و ضمیر او واقف شد او را نصیحت کرد به زبان و در ضمن نصیحت قوت توکل بخشیدش به امر حق شیخ می شد با مریدی بی درنگ سوی شهری نان بدانجا بود تنگ ترس جوع و قحط در فکر مرید هر دمی می گشت از غفلت پدید شیخ آگه بود و واقف از ضمیر گفت او را چند باشی در زحیر از برای غصه نان سوختی دیده صبر و توکل دوختی تو نه ای زان نازنینان عزیز که ترا دارند بی جوز و مویز جوع رزق جان خاصان خداست کی زبون هم چو تو گیج گداست باش فارغ تو از آنها نیستی که درین مطبخ تو بی نان بیستی کاسه بر کاسه ست و نان بر نان مدام از برای این شکم خواران عام چون بمیرد می رود نان پیش پیش کای ز بیم بی نوایی کشته خویش تو برفتی ماند نان برخیز گیر ای بکشته خویش را اندر زحیر هین توکل کن ملرزان پا و دست رزق تو بر تو ز تو عاشق ترست عاشقست و می زند او مول مول که ز بی صبریت داند ای فضول گر تو را صبری بدی رزق آمدی خویشتن چون عاشقان بر تو زدی این تب لرزه ز خوف جوع چیست در توکل سیر می تانند زیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۵ - حکایت آن گاو کی تنها در جزیره‌ای‌ست بزرگ، حق تعالی آن جزیرهٔ بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین کی علفِ گاو باشد. تا به شب آن گاو همه را بخورَد و فربه شود چون کوه پاره‌ای. چون شب شود خوابش نبرَد از غصه و خوف کی همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا ازین غصه لاغر شود. هم‌چون خلال روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوه‌تر بیند از دی؛ باز بخورَد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد سالهاست کی او هم‌چنین می‌بیند و اعتماد نمی‌کند یک جزیره سبز هست اندر جهان اندرو گاویست تنها خوش دهان جمله صحرا را چرد او تا به شب تا شود زفت و عظیم و منتجب شب ز اندیشه که فردا چه خورم گردد او چون تار مو لاغر ز غم چون برآید صبح گردد سبز دشت تا میان رسته قصیل سبز و کشت اندر افتد گاو با جوع البقر تا به شب آن را چرد او سر به سر باز زفت و فربه و لمتر شود آن تنش از پیه و قوت پر شود باز شب اندر تب افتد از فزع تا شود لاغر ز خوف منتجع که چه خواهم خورد فردا وقت خور سالها اینست کار آن بقر هیچ نندیشد که چندین سال من می خورم زین سبزه زار و زین چمن هیچ روزی کم نیامد روزیم چیست این ترس و غم و دلسوزیم باز چون شب می شود آن گاو زفت می شود لاغر که آوه رزق رفت نفس آن گاوست و آن دشت این جهان کاو همی لاغر شود از خوف نان که چه خواهم خورد مستقبل عجب لوت فردا از کجا سازم طلب سالها خوردی و کم نامد ز خور ترک مستقبل کن و ماضی نگر لوت و پوت خورده را هم یاد آر منگر اندر غابر و کم باش زار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۶ - صید کردن شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش، رفت به چشمه تا آب خورد تا باز آمدنِ شیر جگربند و دل و گرده را روباه خورده بود کی لطیفترست، شیر طلب کرد دل و جگر نیافت از روبه پرسید کی کو دل و جگر؟ روبه گفت اگر او را دل و جگر بودی آنچنان سیاستی دیده بود آن روز و به هزار حیله جان برده؛ کی برِ تو باز آمدی؟ لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر برد خر را روبهک تا پیش شیر پاره پاره کردش آن شیر دلیر تشنه شد از کوشش آن سلطان دد رفت سوی چشمه تا آبی خورد روبهک خورد آن جگربند و دلش آن زمان چون فرصتی شد حاصلش شیر چون وا گشت از چشمه به خور جست در خر دل نه دل بد نه جگر گفت روبه را جگر کو دل چه شد که نباشد جانور را زین دو بد گفت گر بودی ورا دل یا جگر کی بدینجا آمدی بار دگر آن قیامت دیده بود و رستخیز وآن ز کوه افتادن و هول و گریز گر جگر بودی ورا یا دل بدی بار دیگر کی بر تو آمدی چون نباشد نور دل دل نیست آن چون نباشد روح جز گل نیست آن آن زجاجی کاو ندارد نور جان بول و قاروره ست قندیلش مخوان نور مصباحست داد ذوالجلال صنعت خلقست آن شیشه و سفال لاجرم در ظرف باشد اعتداد در لهبها نبود الا اتحاد نور شش قندیل چون آمیختند نیست اندر نورشان اعداد و چند آن جهود از ظرفها مشرک شده ست نور دید آن مؤمن و مدرک شده ست چون نظر بر ظرف افتد روح را پس دو بیند شیث را و نوح را جو که آبش هست جو خود آن بود آدمی آنست کاو را جان بود این نه مردانند اینها صورتند مرده نانند و کشته شهوتند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۷ - حکایت آن راهب که روز با چراغ می‌گشت در میان بازار از سَرِ حالتی کی او را بود آن یکی با شمع برمی گشت روز گرد بازاری دلش پر عشق و سوز بوالفضولی گفت او را کای فلان هین چه می جویی به سوی هر دکان هین چه می گردی تو جویان با چراغ در میان روز روشن چیست لاغ گفت می جویم به هر سو آدمی که بود حی از حیات آن دمی هست مردی گفت این بازار پر مردمانند آخر ای دانای حر گفت خواهم مرد بر جاده دو ره در ره خشم و به هنگام شره وقت خشم و وقت شهوت مرد کو طالب مردی دوانم کو به کو کو درین دو حال مردی در جهان تا فدای او کنم امروز جان گفت نادر چیز می جویی ولیک غافل از حکم و قضایی بین تو نیک ناظر فرعی ز اصلی بی خبر فرع ماییم اصل احکام قدر چرخ گردان را قضا گمره کند صد عطارد را قضا ابله کند تنگ گرداند جهان چاره را آب گرداند حدید و خاره را ای قراری داده ره را گام گام خام خامی خام خامی خام خام چون بدیدی گردش سنگ آسیا آب جو را هم ببین آخر بیا خاک را دیدی برآمد در هوا در میان خاک بنگر باد را دیگ های فکر می بینی به جوش اندر آتش هم نظر می کن به هوش گفت حق ایوب را در مکرمت من به هر موییت صبری دادمت هین به صبر خود مکن چندین نظر صبر دیدی صبر دادن را نگر چند بینی گردش دولاب را سر برون کن هم ببین تیز آب را تو همی گویی که می بینم ولیک دید آن را بس علامتهاست نیک گردش کف را چو دیدی مختصر حیرتت باید به دریا در نگر آنک کف را دید سر گویان بود وانک دریا دید او حیران بود آنک کف را دید نیتها کند وانک دریا دید دل دریا کند آنک کفها دید باشد در شمار و آنک دریا دید شد بی اختیار آنک او کف دید در گردش بود وانک دریا دید او بی غش بود

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۶ - صید کردن شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش، رفت به چشمه تا آب خورد تا باز آمدنِ شیر جگربند و دل و گرده را روباه خورده بود کی لطیفترست، شیر طلب کرد دل و جگر نیافت از روبه پرسید کی کو دل و جگر؟ روبه گفت اگر او را دل و جگر بودی آنچنان سیاستی دیده بود آن روز و به هزار حیله جان برده؛ کی برِ تو باز آمدی؟ لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر برد خر را روبهک تا پیش شیر پاره پاره کردش آن شیر دلیر تشنه شد از کوشش آن سلطان دد رفت سوی چشمه تا آبی خورد روبهک خورد آن جگربند و دلش آن زمان چون فرصتی شد حاصلش شیر چون وا گشت از چشمه به خور جست در خر دل نه دل بد نه جگر گفت روبه را جگر کو دل چه شد که نباشد جانور را زین دو بد گفت گر بودی ورا دل یا جگر کی بدینجا آمدی بار دگر آن قیامت دیده بود و رستخیز وآن ز کوه افتادن و هول و گریز گر جگر بودی ورا یا دل بدی بار دیگر کی بر تو آمدی چون نباشد نور دل دل نیست آن چون نباشد روح جز گل نیست آن آن زجاجی کاو ندارد نور جان بول و قاروره ست قندیلش مخوان نور مصباحست داد ذوالجلال صنعت خلقست آن شیشه و سفال لاجرم در ظرف باشد اعتداد در لهبها نبود الا اتحاد نور شش قندیل چون آمیختند نیست اندر نورشان اعداد و چند آن جهود از ظرفها مشرک شده ست نور دید آن مؤمن و مدرک شده ست چون نظر بر ظرف افتد روح را پس دو بیند شیث را و نوح را جو که آبش هست جو خود آن بود آدمی آنست کاو را جان بود این نه مردانند اینها صورتند مرده نانند و کشته شهوتند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۷ - حکایت آن راهب که روز با چراغ می‌گشت در میان بازار از سَرِ حالتی کی او را بود آن یکی با شمع برمی گشت روز گرد بازاری دلش پر عشق و سوز بوالفضولی گفت او را کای فلان هین چه می جویی به سوی هر دکان هین چه می گردی تو جویان با چراغ در میان روز روشن چیست لاغ گفت می جویم به هر سو آدمی که بود حی از حیات آن دمی هست مردی گفت این بازار پر مردمانند آخر ای دانای حر گفت خواهم مرد بر جاده دو ره در ره خشم و به هنگام شره وقت خشم و وقت شهوت مرد کو طالب مردی دوانم کو به کو کو درین دو حال مردی در جهان تا فدای او کنم امروز جان گفت نادر چیز می جویی ولیک غافل از حکم و قضایی بین تو نیک ناظر فرعی ز اصلی بی خبر فرع ماییم اصل احکام قدر چرخ گردان را قضا گمره کند صد عطارد را قضا ابله کند تنگ گرداند جهان چاره را آب گرداند حدید و خاره را ای قراری داده ره را گام گام خام خامی خام خامی خام خام چون بدیدی گردش سنگ آسیا آب جو را هم ببین آخر بیا خاک را دیدی برآمد در هوا در میان خاک بنگر باد را دیگ های فکر می بینی به جوش اندر آتش هم نظر می کن به هوش گفت حق ایوب را در مکرمت من به هر موییت صبری دادمت هین به صبر خود مکن چندین نظر صبر دیدی صبر دادن را نگر چند بینی گردش دولاب را سر برون کن هم ببین تیز آب را تو همی گویی که می بینم ولیک دید آن را بس علامتهاست نیک گردش کف را چو دیدی مختصر حیرتت باید به دریا در نگر آنک کف را دید سر گویان بود وانک دریا دید او حیران بود آنک کف را دید نیتها کند وانک دریا دید دل دریا کند آنک کفها دید باشد در شمار و آنک دریا دید شد بی اختیار آنک او کف دید در گردش بود وانک دریا دید او بی غش بود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۸ - دعوت کردن مسلمان مغ را مر مغی را گفت مردی کای فلان هین مسلمان شو بباش از مؤمنان گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم ور فزاید فضل هم موقن شوم گفت می خواهد خدا ایمان تو تا رهد از دست دوزخ جان تو لیک نفس نحس و آن شیطان زشت می کشندت سوی کفران و کنشت گفت ای منصف چو ایشان غالب اند یار او باشم که باشد زورمند یار آن تانم بدن کاو غالبست آن طرف افتم که غالب جاذبست چون خدا می خواست از من صدق زفت خواست او چه سود چون پیشش نرفت نفس و شیطان خواست خود را پیش برد وآن عنایت قهر گشت و خرد و مرد تو یکی قصر و سرایی ساختی اندرو صد نقش خوش افراختی خواستی مسجد بود آن جای خیر دیگری آمد مر آن را ساخت دیر یا تو بافیدی یکی کرباس تا خوش بسازی بهر پوشیدن قبا تو قبا می خواستی خصم از نبرد رغم تو کرباس را شلوار کرد او زبون شد جرم این کرباس چیست آنک او مغلوب غالب نیست کیست چون کسی بی خواست او بر وی براند خاربن در ملک و خانه او نشاند صاحب خانه بدین خواری بود که چنین بر وی خلاقت می رود هم خلق گردم من ار تازه و نوم چونک یار این چنین خواری شوم چونک خواه نفس آمد مستعان تسخر آمد ایش شاء الله کان من اگر ننگ مغان یا کافرم آن نیم که بر خدا این ظن برم که کسی ناخواه او و رغم او گردد اندر ملکت او حکم جو ملکت او را فرو گیرد چنین که نیارد دم زدن دم آفرین دفع او می خواهد و می بایدش دیو هر دم غصه می افزایدش بنده این دیو می باید شدن چونک غالب اوست در هر انجمن تا مبادا کین کشد شیطان ز من پس چه دستم گیرد آنجا ذوالمنن آنک او خواهد مراد او شود از کی کار من دگر نیکو شود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۹ - مثل شیطان بر در رحمان حاش لله ایش شاء الله کان حاکم آمد در مکان و لامکان هیچ کس در ملک او بی امر او در نیفزاید سر یک تای مو ملک ملک اوست فرمان آن او کمترین سگ بر در آن شیطان او ترکمان را گر سگی باشد به در بر درش بنهاده باشد رو و سر کودکان خانه دمش می کشند باشد اندر دست طفلان خوارمند باز اگر بیگانه ای معبر کند حمله بر وی هم چو شیر نر کند که اشداء علی الکفار شد با ولی گل با عدو چون خار شد ز آب تتماجی که دادش ترکمان آنچنان وافی شده ست و پاسبان پس سگ شیطان که حق هستش کند اندرو صد فکرت و حیلت تند آب روها را غذای او کند تا برد او آب روی نیک و بد این تتماجست آب روی عام که سگ شیطان از آن یابد طعام بر در خرگاه قدرت جان او چون نباشد حکم را قربان بگو گله گله از مرید و از مرید چون سگ باسط ذراعی بالوصید بر در کهف الوهیت چو سگ ذره ذره امرجو برجسته رگ ای سگ دیو امتحان می کن که تا چون درین ره می نهند این خلق پا حمله می کن منع می کن می نگر تا که باشد ماده اندر صدق و نر پس اعوذ از بهر چه باشد چو سگ گشته باشد از ترفع تیزتگ این اعوذ آنست کای ترک خطا بانگ بر زن بر سگت ره بر گشا تا بیایم بر در خرگاه تو حاجتی خواهم ز جود و جاه تو چونک ترک از سطوت سگ عاجزست این اعوذ و این فغان ناجایزست ترک هم گوید اعوذ از سگ که من هم ز سگ در مانده ام اندر وطن تو نمی یاری برین در آمدن من نمی آرم ز در بیرون شدن خاک اکنون بر سر ترک و قنق که یکی سگ هر دو را بندد عنق حاش لله ترک بانگی بر زند سگ چه باشد شیر نر خون قی کند ای که خود را شیر یزدان خوانده ای سالها شد با سگی در مانده ای چون کند این سگ برای تو شکار چون شکار سگ شده ستی آشکار

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۸ - دعوت کردن مسلمان مغ را مر مغی را گفت مردی کای فلان هین مسلمان شو بباش از مؤمنان گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم ور فزاید فضل هم موقن شوم گفت می خواهد خدا ایمان تو تا رهد از دست دوزخ جان تو لیک نفس نحس و آن شیطان زشت می کشندت سوی کفران و کنشت گفت ای منصف چو ایشان غالب اند یار او باشم که باشد زورمند یار آن تانم بدن کاو غالبست آن طرف افتم که غالب جاذبست چون خدا می خواست از من صدق زفت خواست او چه سود چون پیشش نرفت نفس و شیطان خواست خود را پیش برد وآن عنایت قهر گشت و خرد و مرد تو یکی قصر و سرایی ساختی اندرو صد نقش خوش افراختی خواستی مسجد بود آن جای خیر دیگری آمد مر آن را ساخت دیر یا تو بافیدی یکی کرباس تا خوش بسازی بهر پوشیدن قبا تو قبا می خواستی خصم از نبرد رغم تو کرباس را شلوار کرد او زبون شد جرم این کرباس چیست آنک او مغلوب غالب نیست کیست چون کسی بی خواست او بر وی براند خاربن در ملک و خانه او نشاند صاحب خانه بدین خواری بود که چنین بر وی خلاقت می رود هم خلق گردم من ار تازه و نوم چونک یار این چنین خواری شوم چونک خواه نفس آمد مستعان تسخر آمد ایش شاء الله کان من اگر ننگ مغان یا کافرم آن نیم که بر خدا این ظن برم که کسی ناخواه او و رغم او گردد اندر ملکت او حکم جو ملکت او را فرو گیرد چنین که نیارد دم زدن دم آفرین دفع او می خواهد و می بایدش دیو هر دم غصه می افزایدش بنده این دیو می باید شدن چونک غالب اوست در هر انجمن تا مبادا کین کشد شیطان ز من پس چه دستم گیرد آنجا ذوالمنن آنک او خواهد مراد او شود از کی کار من دگر نیکو شود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۹ - مثل شیطان بر در رحمان حاش لله ایش شاء الله کان حاکم آمد در مکان و لامکان هیچ کس در ملک او بی امر او در نیفزاید سر یک تای مو ملک ملک اوست فرمان آن او کمترین سگ بر در آن شیطان او ترکمان را گر سگی باشد به در بر درش بنهاده باشد رو و سر کودکان خانه دمش می کشند باشد اندر دست طفلان خوارمند باز اگر بیگانه ای معبر کند حمله بر وی هم چو شیر نر کند که اشداء علی الکفار شد با ولی گل با عدو چون خار شد ز آب تتماجی که دادش ترکمان آنچنان وافی شده ست و پاسبان پس سگ شیطان که حق هستش کند اندرو صد فکرت و حیلت تند آب روها را غذای او کند تا برد او آب روی نیک و بد این تتماجست آب روی عام که سگ شیطان از آن یابد طعام بر در خرگاه قدرت جان او چون نباشد حکم را قربان بگو گله گله از مرید و از مرید چون سگ باسط ذراعی بالوصید بر در کهف الوهیت چو سگ ذره ذره امرجو برجسته رگ ای سگ دیو امتحان می کن که تا چون درین ره می نهند این خلق پا حمله می کن منع می کن می نگر تا که باشد ماده اندر صدق و نر پس اعوذ از بهر چه باشد چو سگ گشته باشد از ترفع تیزتگ این اعوذ آنست کای ترک خطا بانگ بر زن بر سگت ره بر گشا تا بیایم بر در خرگاه تو حاجتی خواهم ز جود و جاه تو چونک ترک از سطوت سگ عاجزست این اعوذ و این فغان ناجایزست ترک هم گوید اعوذ از سگ که من هم ز سگ در مانده ام اندر وطن تو نمی یاری برین در آمدن من نمی آرم ز در بیرون شدن خاک اکنون بر سر ترک و قنق که یکی سگ هر دو را بندد عنق حاش لله ترک بانگی بر زند سگ چه باشد شیر نر خون قی کند ای که خود را شیر یزدان خوانده ای سالها شد با سگی در مانده ای چون کند این سگ برای تو شکار چون شکار سگ شده ستی آشکار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۰ - جواب گفتن مؤمن سُنّی، کافر جبری را و در اثبات اختیار بنده دلیل گفتن سنّت راهی باشد کوفتهٔ اقدام انبیا علیهم‌السلام بر یمین آن راه بیابان جبر کی خود را اختیار نبیند و امر و نهی را منکر شود و تاویل کند و از منکر شدن امر و نهی لازم آید انکار بهشت کی جزای مطیعان امرست و دوزخ جزای مخالفان امر و دیگر نگویم به چه انجامد کی العاقل تکفیه الاشاره و بر یسار آن راه بیابان قدرست کی قدرت خالق را مغلوب قدرت خلق داند و از آن آن فسادها زاید کی آن مغ جبری بر می‌شمرد گفت مؤمن بشنو ای جبری خطاب آن خود گفتی نک آوردم جواب بازی خود دیدی ای شطرنج باز بازی خصمت ببین پهن و دراز نامه عذر خودت بر خوانده ای نامه سنی بخوان چه مانده ای نکته گفتی جبریانه در قضا سر آن بشنو ز من در ماجرا اختیاری هست ما را بی گمان حس را منکر نتانی شد عیان سنگ را هرگز بگوید کس بیا از کلوخی کس کجا جوید وفا آدمی را کس نگوید هین بپر یا بیا ای کور تو در من نگر گفت یزدان ما علی الاعمی حرج کی نهد بر کس حرج رب الفرج کس نگوید سنگ را دیر آمدی یا که چوبا تو چرا بر من زدی این چنین واجستها مجبور را کس بگوید یا زند معذور را امر و نهی و خشم و تشریف و عتیب نیست جز مختار را ای پاک جیب اختیاری هست در ظلم و ستم من ازین شیطان و نفس این خواستم اختیار اندر درونت ساکنست تا ندید او یوسفی کف را نخست اختیار و داعیه در نفس بود روش دید آنگه پر و بالی گشود سگ بخفته اختیارش گشته گم چون شکنبه دید جنبانید دم اسپ هم حو حو کند چون دید جو چون بجنبد گوشت گربه کرد مو دیدن آمد جنبش آن اختیار هم چو نفخی ز آتش انگیزد شرار پس بجنبد اختیارت چون بلیس شد دلاله آردت پیغام ویس چونک مطلوبی برین کس عرضه کرد اختیار خفته بگشاید نورد وآن فرشته خیرها بر رغم دیو عرضه دارد می کند در دل غریو تا بجنبد اختیار خیر تو زانک پیش از عرضه خفته ست این دو خو پس فرشته و دیو گشته عرضه دار بهر تحریک عروق اختیار می شود ز الهامها و وسوسه اختیار خیر و شرت ده کسه وقت تحلیل نماز ای بانمک زان سلام آورد باید بر ملک که ز الهام و دعای خوبتان اختیار این نمازم شد روان باز از بعد گنه لعنت کنی بر بلیس ایرا کزویی منحنی این دو ضد عرضه کننده ت در سرار در حجاب غیب آمد عرضه دار چونک پرده غیب برخیزد ز پیش تو ببینی روی دلالان خویش وآن سخنشان وا شناسی بی گزند که آن سخن گویان نهان اینها بدند دیو گوید ای اسیر طبع و تن عرضه می کردم نکردم زور من وآن فرشته گویدت من گفتمت که ازین شادی فزون گردد غمت آن فلان روزت نگفتم من چنان که از آن سویست ره سوی جنان ما محب جان و روح افزای تو ساجدان مخلص بابای تو این زمانت خدمتی هم می کنیم سوی مخدومی صلایت می زنیم آن گره بابات را بوده عدی در خطاب اسجدوا کرده ابا آن گرفتی آن ما انداختی حق خدمت های ما نشناختی این زمان ما را و ایشان را عیان در نگر بشناس از لحن و بیان نیم شب چون بشنوی رازی ز دوست چون سخن گوید سحر دانی که اوست ور دو کس در شب خبر آرد ترا روز از گفتن شناسی هر دو را بانگ شیر و بانگ سگ در شب رسید صورت هر دو ز تاریکی ندید روز شد چون باز در بانگ آمدند پس شناسدشان ز بانگ آن هوشمند مخلص این که دیو و روح عرضه دار هر دو هستند از تتمه اختیار اختیاری هست در ما ناپدید چون دو مطلب دید آید در مزید اوستادان کودکان را می زنند آن ادب سنگ سیه را کی کنند هیچ گویی سنگ را فردا بیا ور نیایی من دهم بد را سزا هیچ عاقل مر کلوخی را زند هیچ با سنگی عتابی کس کند در خرد جبر از قدر رسواترست زانک جبری حس خود را منکرست منکر حس نیست آن مرد قدر فعل حق حسی نباشد ای پسر منکر فعل خداوند جلیل هست در انکار مدلول دلیل آن بگوید دود هست و نار نی نور شمعی بی ز شمعی روشنی وین همی بیند معین نار را نیست می گوید پی انکار را جامه اش سوزد بگوید نار نیست جامه اش دوزد بگوید تار نیست پس تسفسط آمد این دعوی جبر لاجرم بدتر بود زین رو ز گبر گبر گوید هست عالم نیست رب یا ربی گوید که نبود مستحب این همی گوید جهان خود نیست هیچ هسته سوفسطایی اندر پیچ پیچ جمله عالم مقر در اختیار امر و نهی این میار و آن بیار او همی گوید که امر و نهی لاست اختیاری نیست این جمله خطاست حس را حیوان مقرست ای رفیق لیک ادراک دلیل آمد دقیق زانک محسوسست ما را اختیار خوب می آید برو تکلیف کار

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۰ - جواب گفتن مؤمن سُنّی، کافر جبری را و در اثبات اختیار بنده دلیل گفتن سنّت راهی باشد کوفتهٔ اقدام انبیا علیهم‌السلام بر یمین آن راه بیابان جبر کی خود را اختیار نبیند و امر و نهی را منکر شود و تاویل کند و از منکر شدن امر و نهی لازم آید انکار بهشت کی جزای مطیعان امرست و دوزخ جزای مخالفان امر و دیگر نگویم به چه انجامد کی العاقل تکفیه الاشاره و بر یسار آن راه بیابان قدرست کی قدرت خالق را مغلوب قدرت خلق داند و از آن آن فسادها زاید کی آن مغ جبری بر می‌شمرد گفت مؤمن بشنو ای جبری خطاب آن خود گفتی نک آوردم جواب بازی خود دیدی ای شطرنج باز بازی خصمت ببین پهن و دراز نامه عذر خودت بر خوانده ای نامه سنی بخوان چه مانده ای نکته گفتی جبریانه در قضا سر آن بشنو ز من در ماجرا اختیاری هست ما را بی گمان حس را منکر نتانی شد عیان سنگ را هرگز بگوید کس بیا از کلوخی کس کجا جوید وفا آدمی را کس نگوید هین بپر یا بیا ای کور تو در من نگر گفت یزدان ما علی الاعمی حرج کی نهد بر کس حرج رب الفرج کس نگوید سنگ را دیر آمدی یا که چوبا تو چرا بر من زدی این چنین واجستها مجبور را کس بگوید یا زند معذور را امر و نهی و خشم و تشریف و عتیب نیست جز مختار را ای پاک جیب اختیاری هست در ظلم و ستم من ازین شیطان و نفس این خواستم اختیار اندر درونت ساکنست تا ندید او یوسفی کف را نخست اختیار و داعیه در نفس بود روش دید آنگه پر و بالی گشود سگ بخفته اختیارش گشته گم چون شکنبه دید جنبانید دم اسپ هم حو حو کند چون دید جو چون بجنبد گوشت گربه کرد مو دیدن آمد جنبش آن اختیار هم چو نفخی ز آتش انگیزد شرار پس بجنبد اختیارت چون بلیس شد دلاله آردت پیغام ویس چونک مطلوبی برین کس عرضه کرد اختیار خفته بگشاید نورد وآن فرشته خیرها بر رغم دیو عرضه دارد می کند در دل غریو تا بجنبد اختیار خیر تو زانک پیش از عرضه خفته ست این دو خو پس فرشته و دیو گشته عرضه دار بهر تحریک عروق اختیار می شود ز الهامها و وسوسه اختیار خیر و شرت ده کسه وقت تحلیل نماز ای بانمک زان سلام آورد باید بر ملک که ز الهام و دعای خوبتان اختیار این نمازم شد روان باز از بعد گنه لعنت کنی بر بلیس ایرا کزویی منحنی این دو ضد عرضه کننده ت در سرار در حجاب غیب آمد عرضه دار چونک پرده غیب برخیزد ز پیش تو ببینی روی دلالان خویش وآن سخنشان وا شناسی بی گزند که آن سخن گویان نهان اینها بدند دیو گوید ای اسیر طبع و تن عرضه می کردم نکردم زور من وآن فرشته گویدت من گفتمت که ازین شادی فزون گردد غمت آن فلان روزت نگفتم من چنان که از آن سویست ره سوی جنان ما محب جان و روح افزای تو ساجدان مخلص بابای تو این زمانت خدمتی هم می کنیم سوی مخدومی صلایت می زنیم آن گره بابات را بوده عدی در خطاب اسجدوا کرده ابا آن گرفتی آن ما انداختی حق خدمت های ما نشناختی این زمان ما را و ایشان را عیان در نگر بشناس از لحن و بیان نیم شب چون بشنوی رازی ز دوست چون سخن گوید سحر دانی که اوست ور دو کس در شب خبر آرد ترا روز از گفتن شناسی هر دو را بانگ شیر و بانگ سگ در شب رسید صورت هر دو ز تاریکی ندید روز شد چون باز در بانگ آمدند پس شناسدشان ز بانگ آن هوشمند مخلص این که دیو و روح عرضه دار هر دو هستند از تتمه اختیار اختیاری هست در ما ناپدید چون دو مطلب دید آید در مزید اوستادان کودکان را می زنند آن ادب سنگ سیه را کی کنند هیچ گویی سنگ را فردا بیا ور نیایی من دهم بد را سزا هیچ عاقل مر کلوخی را زند هیچ با سنگی عتابی کس کند در خرد جبر از قدر رسواترست زانک جبری حس خود را منکرست منکر حس نیست آن مرد قدر فعل حق حسی نباشد ای پسر منکر فعل خداوند جلیل هست در انکار مدلول دلیل آن بگوید دود هست و نار نی نور شمعی بی ز شمعی روشنی وین همی بیند معین نار را نیست می گوید پی انکار را جامه اش سوزد بگوید نار نیست جامه اش دوزد بگوید تار نیست پس تسفسط آمد این دعوی جبر لاجرم بدتر بود زین رو ز گبر گبر گوید هست عالم نیست رب یا ربی گوید که نبود مستحب این همی گوید جهان خود نیست هیچ هسته سوفسطایی اندر پیچ پیچ جمله عالم مقر در اختیار امر و نهی این میار و آن بیار او همی گوید که امر و نهی لاست اختیاری نیست این جمله خطاست حس را حیوان مقرست ای رفیق لیک ادراک دلیل آمد دقیق زانک محسوسست ما را اختیار خوب می آید برو تکلیف کار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۱ - درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار به جای حس است کی زرد از سرخ بداند و فرق کند و خرد از بزرگ و طلخ از شیرین و مشک از سرگین و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شیر گرم و تر از خشک و مس دیوار از مس درخت پس منکر وجدانی منکر حس باشد و زیاده که وجدانی از حس ظاهرترست زیرا حس را توان بستن و منع کردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانیات را ممکن نیست و العاقل تکفیه الاشارة درک وجدانی به جای حس بود هر دو در یک جدول ای عم می رود نغز می آید برو کن یا مکن امر و نهی و ماجراها و سخن این که فردا این کنم یا آن کنم این دلیل اختیارست ای صنم وان پشیمانی که خوردی زان بدی ز اختیار خویش گشتی مهتدی جمله قران امر و نهیست و وعید امر کردن سنگ مرمر را کی دید هیچ دانا هیچ عاقل این کند با کلوخ و سنگ خشم و کین کند که بگفتم کین چنین کن یا چنان چون نکردید ای موات و عاجزان عقل کی حکمی کند بر چوب و سنگ عقل کی چنگی زند بر نقش چنگ کای غلام بسته دست اشکسته پا نیزه برگیر و بیا سوی وغا خالقی که اختر و گردون کند امر و نهی جاهلانه چون کند احتمال عجز از حق راندی جاهل و گیج و سفیهش خواندی عجز نبود از قدر ور گر بود جاهلی از عاجزی بدتر بود ترک می گوید قنق را از کرم بی سگ و بی دلق آ سوی درم وز فلان سوی اندر آ هین با ادب تا سگم بندد ز تو دندان و لب تو به عکس آن کنی بر در روی لاجرم از زخم سگ خسته شوی آن چنان رو که غلامان رفته اند تا سگش گردد حلیم و مهرمند تو سگی با خود بری یا روبهی سگ بشورد از بن هر خرگهی غیر حق را گر نباشد اختیار خشم چون می آیدت بر جرم دار چون همی خایی تو دندان بر عدو چون همی بینی گناه و جرم ازو گر ز سقف خانه چوبی بشکند بر تو افتد سخت مجروحت کند هیچ خشمی آیدت بر چوب سقف هیچ اندر کین او باشی تو وقف که چرا بر من زد و دستم شکست او عدو و خصم جان من بدست کودکان خرد را چون می زنی چون بزرگان را منزه می کنی آنک دزدد مال تو گویی بگیر دست و پایش را ببر سازش اسیر وآنک قصد عورت تو می کند صد هزاران خشم از تو می دمد گر بیاید سیل و رخت تو برد هیچ با سیل آورد کینی خرد ور بیامد باد و دستارت ربود کی ترا با باد دل خشمی نمود خشم در تو شد بیان اختیار تا نگویی جبریانه اعتذار گر شتربان اشتری را می زند آن شتر قصد زننده می کند خشم اشتر نیست با آن چوب او پس ز مختاری شتر بردست بو هم چنین سگ گر برو سنگی زنی بر تو آرد حمله گردد منثنی سنگ را گر گیرد از خشم توست که تو دوری و ندارد بر تو دست عقل حیوانی چو دانست اختیار این مگو ای عقل انسان شرم دار روشنست این لیکن از طمع سحور آن خورنده چشم می بندد ز نور چونک کلی میل او نان خوردنیست رو به تاریکی نهد که روز نیست حرص چون خورشید را پنهان کند چه عجب گر پشت بر برهان کند

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۱ - درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار به جای حس است کی زرد از سرخ بداند و فرق کند و خرد از بزرگ و طلخ از شیرین و مشک از سرگین و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شیر گرم و تر از خشک و مس دیوار از مس درخت پس منکر وجدانی منکر حس باشد و زیاده که وجدانی از حس ظاهرترست زیرا حس را توان بستن و منع کردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانیات را ممکن نیست و العاقل تکفیه الاشارة درک وجدانی به جای حس بود هر دو در یک جدول ای عم می رود نغز می آید برو کن یا مکن امر و نهی و ماجراها و سخن این که فردا این کنم یا آن کنم این دلیل اختیارست ای صنم وان پشیمانی که خوردی زان بدی ز اختیار خویش گشتی مهتدی جمله قران امر و نهیست و وعید امر کردن سنگ مرمر را کی دید هیچ دانا هیچ عاقل این کند با کلوخ و سنگ خشم و کین کند که بگفتم کین چنین کن یا چنان چون نکردید ای موات و عاجزان عقل کی حکمی کند بر چوب و سنگ عقل کی چنگی زند بر نقش چنگ کای غلام بسته دست اشکسته پا نیزه برگیر و بیا سوی وغا خالقی که اختر و گردون کند امر و نهی جاهلانه چون کند احتمال عجز از حق راندی جاهل و گیج و سفیهش خواندی عجز نبود از قدر ور گر بود جاهلی از عاجزی بدتر بود ترک می گوید قنق را از کرم بی سگ و بی دلق آ سوی درم وز فلان سوی اندر آ هین با ادب تا سگم بندد ز تو دندان و لب تو به عکس آن کنی بر در روی لاجرم از زخم سگ خسته شوی آن چنان رو که غلامان رفته اند تا سگش گردد حلیم و مهرمند تو سگی با خود بری یا روبهی سگ بشورد از بن هر خرگهی غیر حق را گر نباشد اختیار خشم چون می آیدت بر جرم دار چون همی خایی تو دندان بر عدو چون همی بینی گناه و جرم ازو گر ز سقف خانه چوبی بشکند بر تو افتد سخت مجروحت کند هیچ خشمی آیدت بر چوب سقف هیچ اندر کین او باشی تو وقف که چرا بر من زد و دستم شکست او عدو و خصم جان من بدست کودکان خرد را چون می زنی چون بزرگان را منزه می کنی آنک دزدد مال تو گویی بگیر دست و پایش را ببر سازش اسیر وآنک قصد عورت تو می کند صد هزاران خشم از تو می دمد گر بیاید سیل و رخت تو برد هیچ با سیل آورد کینی خرد ور بیامد باد و دستارت ربود کی ترا با باد دل خشمی نمود خشم در تو شد بیان اختیار تا نگویی جبریانه اعتذار گر شتربان اشتری را می زند آن شتر قصد زننده می کند خشم اشتر نیست با آن چوب او پس ز مختاری شتر بردست بو هم چنین سگ گر برو سنگی زنی بر تو آرد حمله گردد منثنی سنگ را گر گیرد از خشم توست که تو دوری و ندارد بر تو دست عقل حیوانی چو دانست اختیار این مگو ای عقل انسان شرم دار روشنست این لیکن از طمع سحور آن خورنده چشم می بندد ز نور چونک کلی میل او نان خوردنیست رو به تاریکی نهد که روز نیست حرص چون خورشید را پنهان کند چه عجب گر پشت بر برهان کند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۲ - حکایت هم در بیان تقریر اختیار خلق و بیان آنک تقدیر و قضا سلب کنندهٔ اختیار نیست گفت دزدی شحنه را کای پادشاه آنچ کردم بود آن حکم اله گفت شحنه آنچ من هم می کنم حکم حقست ای دو چشم روشنم از دکانی گر کسی تربی برد کین ز حکم ایزدست ای با خرد بر سرش کوبی دو سه مشت ای کره حکم حقست این که اینجا باز نه در یکی تره چو این عذر ای فضول می نیاید پیش بقالی قبول چون بدین عذر اعتمادی می کنی بر حوالی اژدهایی می تنی از چنین عذر ای سلیم نانبیل خون و مال و زن همه کردی سبیل هر کسی پس سبلت تو بر کند عذر آرد خویش را مضطر کند حکم حق گر عذر می شاید ترا پس بیاموز و بده فتوی مرا که مرا صد آرزو و شهوتست دست من بسته ز بیم و هیبتست پس کرم کن عذر را تعلیم ده برگشا از دست و پای من گره اختیاری کرده ای تو پیشه ای که اختیاری دارم و اندیشه ای ورنه چون بگزیده ای آن پیشه را از میان پیشه ها ای کدخدا چونک آید نوبت نفس و هوا بیست مرده اختیار آید ترا چون برد یک حبه از تو یار سود اختیار جنگ در جانت گشود چون بیاید نوبت شکر نعم اختیارت نیست وز سنگی تو کم دوزخت را عذر این باشد یقین که اندرین سوزش مرا معذور بین کس بدین حجت چو معذورت نداشت وز کف جلاد این دورت نداشت پس بدین داور جهان منظوم شد حال آن عالم همت معلوم شد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۳ - حکایت هم در جواب جبری و اثبات اختیار و صحت امر و نهی و بیان آنک عذر جبری در هیچ ملتی و در هیچ دینی مقبول نیست و موجب خلاص نیست از سزای آن کار کی کرده است چنانک خلاص نیافت ابلیس جبری بدان کی گفت بما اغویتنی والقلیل یدل علی الکثیر آن یکی می رفت بالای درخت می فشاند آن میوه را دزدانه سخت صاحب باغ آمد و گفت ای دنی از خدا شرمیت کو چه می کنی گفت از باغ خدا بنده خدا گر خورد خرما که حق کردش عطا عامیانه چه ملامت می کنی بخل بر خوان خداوند غنی گفت ای ایبک بیاور آن رسن تا بگویم من جواب بوالحسن پس ببستش سخت آن دم بر درخت می زد او بر پشت و ساقش چوب سخت گفت آخر از خدا شرمی بدار می کشی این بی گنه را زار زار گفت از چوب خدا این بنده اش می زند بر پشت دیگر بنده خوش چوب حق و پشت و پهلو آن او من غلام و آلت فرمان او گفت توبه کردم از جبر ای عیار اختیارست اختیارست اختیار اختیارات اختیارش هست کرد اختیارش چون سواری زیر گرد اختیارش اختیار ما کند امر شد بر اختیاری مستند حاکمی بر صورت بی اختیار هست هر مخلوق را در اقتدار تا کشد بی اختیاری صید را تا برد بگرفته گوش او زید را لیک بی هیچ آلتی صنع صمد اختیارش را کمند او کند اختیارش زید را قیدش کند بی سگ و بی دام حق صیدش کند آن دروگر حاکم چوبی بود وآن مصور حاکم خوبی بود هست آهنگر بر آهن قیمی هست بنا هم بر آلت حاکمی نادر این باشد که چندین اختیار ساجد اندر اختیارش بنده وار قدرت تو بر جمادات از نبرد کی جمادی را از آنها نفی کرد قدرتش بر اختیارات آنچنان نفی نکند اختیاری را از آن خواستش می گوی بر وجه کمال که نباشد نسبت جبر و ضلال چونک گفتی کفر من خواست ویست خواست خود را نیز هم می دان که هست زانک بی خواه تو خود کفر تو نیست کفر بی خواهش تناقض گفتنیست امر عاجز را قبیحست و ذمیم خشم بتر خاصه از رب رحیم گاو گر یوغی نگیرد می زنند هیچ گاوی که نپرد شد نژند گاو چون معذور نبود در فضول صاحب گاو از چه معذورست و دول چون نه ای رنجور سر را بر مبند اختیارت هست بر سبلت مخند جهد کن کز جام حق یابی نوی بی خود و بی اختیار آنگه شوی آنگه آن می را بود کل اختیار تو شوی معذور مطلق مست وار هرچه گویی گفته می باشد آن هر چه روبی رفته می باشد آن کی کند آن مست جز عدل و صواب که ز جام حق کشیدست او شراب جادوان فرعون را گفتند بیست مست را پروای دست و پای نیست دست و پای ما می آن واحدست دست ظاهر سایه است و کاسدست

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۲ - حکایت هم در بیان تقریر اختیار خلق و بیان آنک تقدیر و قضا سلب کنندهٔ اختیار نیست گفت دزدی شحنه را کای پادشاه آنچ کردم بود آن حکم اله گفت شحنه آنچ من هم می کنم حکم حقست ای دو چشم روشنم از دکانی گر کسی تربی برد کین ز حکم ایزدست ای با خرد بر سرش کوبی دو سه مشت ای کره حکم حقست این که اینجا باز نه در یکی تره چو این عذر ای فضول می نیاید پیش بقالی قبول چون بدین عذر اعتمادی می کنی بر حوالی اژدهایی می تنی از چنین عذر ای سلیم نانبیل خون و مال و زن همه کردی سبیل هر کسی پس سبلت تو بر کند عذر آرد خویش را مضطر کند حکم حق گر عذر می شاید ترا پس بیاموز و بده فتوی مرا که مرا صد آرزو و شهوتست دست من بسته ز بیم و هیبتست پس کرم کن عذر را تعلیم ده برگشا از دست و پای من گره اختیاری کرده ای تو پیشه ای که اختیاری دارم و اندیشه ای ورنه چون بگزیده ای آن پیشه را از میان پیشه ها ای کدخدا چونک آید نوبت نفس و هوا بیست مرده اختیار آید ترا چون برد یک حبه از تو یار سود اختیار جنگ در جانت گشود چون بیاید نوبت شکر نعم اختیارت نیست وز سنگی تو کم دوزخت را عذر این باشد یقین که اندرین سوزش مرا معذور بین کس بدین حجت چو معذورت نداشت وز کف جلاد این دورت نداشت پس بدین داور جهان منظوم شد حال آن عالم همت معلوم شد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۳ - حکایت هم در جواب جبری و اثبات اختیار و صحت امر و نهی و بیان آنک عذر جبری در هیچ ملتی و در هیچ دینی مقبول نیست و موجب خلاص نیست از سزای آن کار کی کرده است چنانک خلاص نیافت ابلیس جبری بدان کی گفت بما اغویتنی والقلیل یدل علی الکثیر آن یکی می رفت بالای درخت می فشاند آن میوه را دزدانه سخت صاحب باغ آمد و گفت ای دنی از خدا شرمیت کو چه می کنی گفت از باغ خدا بنده خدا گر خورد خرما که حق کردش عطا عامیانه چه ملامت می کنی بخل بر خوان خداوند غنی گفت ای ایبک بیاور آن رسن تا بگویم من جواب بوالحسن پس ببستش سخت آن دم بر درخت می زد او بر پشت و ساقش چوب سخت گفت آخر از خدا شرمی بدار می کشی این بی گنه را زار زار گفت از چوب خدا این بنده اش می زند بر پشت دیگر بنده خوش چوب حق و پشت و پهلو آن او من غلام و آلت فرمان او گفت توبه کردم از جبر ای عیار اختیارست اختیارست اختیار اختیارات اختیارش هست کرد اختیارش چون سواری زیر گرد اختیارش اختیار ما کند امر شد بر اختیاری مستند حاکمی بر صورت بی اختیار هست هر مخلوق را در اقتدار تا کشد بی اختیاری صید را تا برد بگرفته گوش او زید را لیک بی هیچ آلتی صنع صمد اختیارش را کمند او کند اختیارش زید را قیدش کند بی سگ و بی دام حق صیدش کند آن دروگر حاکم چوبی بود وآن مصور حاکم خوبی بود هست آهنگر بر آهن قیمی هست بنا هم بر آلت حاکمی نادر این باشد که چندین اختیار ساجد اندر اختیارش بنده وار قدرت تو بر جمادات از نبرد کی جمادی را از آنها نفی کرد قدرتش بر اختیارات آنچنان نفی نکند اختیاری را از آن خواستش می گوی بر وجه کمال که نباشد نسبت جبر و ضلال چونک گفتی کفر من خواست ویست خواست خود را نیز هم می دان که هست زانک بی خواه تو خود کفر تو نیست کفر بی خواهش تناقض گفتنیست امر عاجز را قبیحست و ذمیم خشم بتر خاصه از رب رحیم گاو گر یوغی نگیرد می زنند هیچ گاوی که نپرد شد نژند گاو چون معذور نبود در فضول صاحب گاو از چه معذورست و دول چون نه ای رنجور سر را بر مبند اختیارت هست بر سبلت مخند جهد کن کز جام حق یابی نوی بی خود و بی اختیار آنگه شوی آنگه آن می را بود کل اختیار تو شوی معذور مطلق مست وار هرچه گویی گفته می باشد آن هر چه روبی رفته می باشد آن کی کند آن مست جز عدل و صواب که ز جام حق کشیدست او شراب جادوان فرعون را گفتند بیست مست را پروای دست و پای نیست دست و پای ما می آن واحدست دست ظاهر سایه است و کاسدست

%0
10 Bölüm