Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۸ - حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را شاه با دلقک همی شطرنج باخت مات کردش زود خشم شه بتاخت گفت شه شه و آن شه کبرآورش یک یک از شطرنج می زد بر سرش که بگیر اینک شهت ای قلتبان صبر کرد آن دلقک و گفت الامان دست دیگر باختن فرمود میر او چنان لرزان که عور از زمهریر باخت دست دیگر و شه مات شد وقت شه شه گفتن و میقات شد بر جهید آن دلقک و در کنج رفت شش نمد بر خود فکند از بیم تفت زیر بالشها و زیر شش نمد خفت پنهان تا ز زخم شه رهد گفت شه هی هی چه کردی چیست این گفت شه شه شه شه ای شاه گزین کی توان حق گفت جز زیر لحاف با تو ای خشم آور آتش سجاف ای تو مات و من ز زخم شاه مات می زنم شه شه به زیر رختهات چون محله پر شد از هیهای میر وز لگد بر در زدن وز دار و گیر خلق بیرون جست زود از چپ و راست کای مقدم وقت عفوست و رضاست مغز او خشکست و عقلش این زمان کمترست از عقل و فهم کودکان زهد و پیری ضعف بر ضعف آمده واندر آن زهدش گشادی ناشده رنج دیده گنج نادیده ز یار کارها کرده ندیده مزد کار یا نبود آن کار او را خود گهر یا نیامد وقت پاداش از قدر یا که بود آن سعی چون سعی جهود یا جزا وابسته میقات بود مر ورا درد و مصیبت این بس است که درین وادی پر خون بی کس است چشم پر درد و نشسته او به کنج رو ترش کرده فرو افکنده لنج نه یکی کحال کو را غم خورد نیش عقلی که به کحلی پی برد اجتهادی می کند با حزر و ظن کار در بوکست تا نیکو شدن زان رهش دورست تا دیدار دوست کو نجوید سر رییسیش آرزوست ساعتی او با خدا اندر عتاب که نصیبم رنج آمد زین حساب ساعتی با بخت خود اندر جدال که همه پران و ما ببریده بال هر که محبوس است اندر بو و رنگ گرچه در زهدست باشد خوش تنگ تا برون ناید ازین ننگین مناخ کی شود خویش خوش و صدرش فراخ زاهدان را در خلا پیش از گشاد کارد و استره نشاید هیچ داد کز ضجر خود را بدراند شکم غصه آن بی مرادیها و غم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۸ - حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را شاه با دلقک همی شطرنج باخت مات کردش زود خشم شه بتاخت گفت شه شه و آن شه کبرآورش یک یک از شطرنج می زد بر سرش که بگیر اینک شهت ای قلتبان صبر کرد آن دلقک و گفت الامان دست دیگر باختن فرمود میر او چنان لرزان که عور از زمهریر باخت دست دیگر و شه مات شد وقت شه شه گفتن و میقات شد بر جهید آن دلقک و در کنج رفت شش نمد بر خود فکند از بیم تفت زیر بالشها و زیر شش نمد خفت پنهان تا ز زخم شه رهد گفت شه هی هی چه کردی چیست این گفت شه شه شه شه ای شاه گزین کی توان حق گفت جز زیر لحاف با تو ای خشم آور آتش سجاف ای تو مات و من ز زخم شاه مات می زنم شه شه به زیر رختهات چون محله پر شد از هیهای میر وز لگد بر در زدن وز دار و گیر خلق بیرون جست زود از چپ و راست کای مقدم وقت عفوست و رضاست مغز او خشکست و عقلش این زمان کمترست از عقل و فهم کودکان زهد و پیری ضعف بر ضعف آمده واندر آن زهدش گشادی ناشده رنج دیده گنج نادیده ز یار کارها کرده ندیده مزد کار یا نبود آن کار او را خود گهر یا نیامد وقت پاداش از قدر یا که بود آن سعی چون سعی جهود یا جزا وابسته میقات بود مر ورا درد و مصیبت این بس است که درین وادی پر خون بی کس است چشم پر درد و نشسته او به کنج رو ترش کرده فرو افکنده لنج نه یکی کحال کو را غم خورد نیش عقلی که به کحلی پی برد اجتهادی می کند با حزر و ظن کار در بوکست تا نیکو شدن زان رهش دورست تا دیدار دوست کو نجوید سر رییسیش آرزوست ساعتی او با خدا اندر عتاب که نصیبم رنج آمد زین حساب ساعتی با بخت خود اندر جدال که همه پران و ما ببریده بال هر که محبوس است اندر بو و رنگ گرچه در زهدست باشد خوش تنگ تا برون ناید ازین ننگین مناخ کی شود خویش خوش و صدرش فراخ زاهدان را در خلا پیش از گشاد کارد و استره نشاید هیچ داد کز ضجر خود را بدراند شکم غصه آن بی مرادیها و غم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۹ - قصد انداختن مصطفی علیه‌السلام خود را از کوه حری از وحشت دیر نمودن جبرئیل علیه‌السلام خود را به وی و پیدا شدن جبرئیل به وی کی مینداز کی ترا دولتها در پیش است مصطفی را هجر چون بفراختی خویش را از کوه می انداختی تا بگفتی جبرییلش هین مکن که ترا بس دولتست از امر کن مصطفی ساکن شدی ز انداختن باز هجران آوریدی تاختن باز خود را سرنگون از کوه او می فکندی از غم و اندوه او باز خود پیدا شدی آن جبرییل که مکن این ای تو شاه بی بدیل هم چنین می بود تا کشف حجاب تا بیابید آن گهر را او ز جیب بهر هر محنت چو خود را می کشند اصل محنتهاست این چونش کشند از فدایی مردمان را حیرتیست هر یکی از ما فدای سیرتیست ای خنک آنک فدا کردست تن بهر آن کارزد فدای آن شدن هر یکی چونک فدایی فنیست کاندر آن ره صرف عمر و کشتنیست کشتنی اندر غروبی یا شروق که نه شایق ماند آنگه نه مشوق باری این مقبل فدای این فنست کاندرو صد زندگی در کشتنست عاشق و معشوق و عشقش بر دوام در دو عالم بهرمند و نیک نام یا کرامی ارحموا اهل الهوی شانهم ورد التوی بعد التوی عفو کن ای میر بر سختی او در نگر در درد و بدبختی او تا ز جرمت هم خدا عفوی کند زلتت را مغفرت در آکند تو ز غفلت بس سبو بشکسته ای در امید عفو دل در بسته ای عفو کن تا عفو یابی در جزا می شکافد مو قدر اندر سزا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۰ - جواب گفتن امیر مر آن شفیعان را و همسایگان زاهد را کی گستاخی چرا کرد و سبوی ما را چرا شکست من درین باب شفاعت قبول نخواهم کرد کی سوگند خورده‌ام کی سزای او را بدهم میر گفت او کیست کو سنگی زند بر سبوی ما سبو را بشکند چون گذر سازد ز کویم شیر نر ترس ترسان بگذرد با صد حذر بنده ما را چرا آزرد دل کرد ما را پیش مهمانان خجل شربتی که به ز خون اوست ریخت این زمان هم چون زنان از ما گریخت لیک جان از دست من او کی برد گیر هم چون مرغ بالا بر پرد تیر قهر خویش بر پرش زنم پر و بال مردریگش بر کنم گر رود در سنگ سخت از کوششم از دل سنگش کنون بیرون کشم من برانم بر تن او ضربتی که بود قوادکان را عبرتی با همه سالوس با ما نیز هم داد او و صد چو او این دم دهم خشم خون خوارش شده بد سرکشی از دهانش می بر آمد آتشی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۹ - قصد انداختن مصطفی علیه‌السلام خود را از کوه حری از وحشت دیر نمودن جبرئیل علیه‌السلام خود را به وی و پیدا شدن جبرئیل به وی کی مینداز کی ترا دولتها در پیش است مصطفی را هجر چون بفراختی خویش را از کوه می انداختی تا بگفتی جبرییلش هین مکن که ترا بس دولتست از امر کن مصطفی ساکن شدی ز انداختن باز هجران آوریدی تاختن باز خود را سرنگون از کوه او می فکندی از غم و اندوه او باز خود پیدا شدی آن جبرییل که مکن این ای تو شاه بی بدیل هم چنین می بود تا کشف حجاب تا بیابید آن گهر را او ز جیب بهر هر محنت چو خود را می کشند اصل محنتهاست این چونش کشند از فدایی مردمان را حیرتیست هر یکی از ما فدای سیرتیست ای خنک آنک فدا کردست تن بهر آن کارزد فدای آن شدن هر یکی چونک فدایی فنیست کاندر آن ره صرف عمر و کشتنیست کشتنی اندر غروبی یا شروق که نه شایق ماند آنگه نه مشوق باری این مقبل فدای این فنست کاندرو صد زندگی در کشتنست عاشق و معشوق و عشقش بر دوام در دو عالم بهرمند و نیک نام یا کرامی ارحموا اهل الهوی شانهم ورد التوی بعد التوی عفو کن ای میر بر سختی او در نگر در درد و بدبختی او تا ز جرمت هم خدا عفوی کند زلتت را مغفرت در آکند تو ز غفلت بس سبو بشکسته ای در امید عفو دل در بسته ای عفو کن تا عفو یابی در جزا می شکافد مو قدر اندر سزا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۰ - جواب گفتن امیر مر آن شفیعان را و همسایگان زاهد را کی گستاخی چرا کرد و سبوی ما را چرا شکست من درین باب شفاعت قبول نخواهم کرد کی سوگند خورده‌ام کی سزای او را بدهم میر گفت او کیست کو سنگی زند بر سبوی ما سبو را بشکند چون گذر سازد ز کویم شیر نر ترس ترسان بگذرد با صد حذر بنده ما را چرا آزرد دل کرد ما را پیش مهمانان خجل شربتی که به ز خون اوست ریخت این زمان هم چون زنان از ما گریخت لیک جان از دست من او کی برد گیر هم چون مرغ بالا بر پرد تیر قهر خویش بر پرش زنم پر و بال مردریگش بر کنم گر رود در سنگ سخت از کوششم از دل سنگش کنون بیرون کشم من برانم بر تن او ضربتی که بود قوادکان را عبرتی با همه سالوس با ما نیز هم داد او و صد چو او این دم دهم خشم خون خوارش شده بد سرکشی از دهانش می بر آمد آتشی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۱ - دو بار دست و پای امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگان زاهد آن شفیعان از دم هیهای او چند بوسیدند دست و پای او کای امیر از تو نشاید کین کشی گر بشد باده تو بی باده خوشی باده سرمایه ز لطف تو برد لطف آب از لطف تو حسرت خورد پادشاهی کن ببخشش ای رحیم ای کریم ابن الکریم ابن الکریم هر شرابی بنده این قد و خد جمله مستان را بود بر تو حسد هیچ محتاج می گلگون نه ای ترک کن گلگونه تو گلگونه ای ای رخ چون زهره ات شمس الضحی ای گدای رنگ تو گلگونه ها باده کاندر خنب می جوشد نهان ز اشتیاق روی تو جوشد چنان ای همه دریا چه خواهی کرد نم وی همه هستی چه می جویی عدم ای مه تابان چه خواهی کرد گرد ای که مه در پیش رویت روی زرد تاج کرمناست بر فرق سرت طوق اعطیناک آویز برت تو خوش و خوبی و کان هر خوشی تو چرا خود منت باده کشی جوهرست انسان و چرخ او را عرض جمله فرع و پایه اند و او غرض ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش چون چنینی خویش را ارزان فروش خدمتت بر جمله هستی مفترض جوهری چون نجده خواهد از عرض علم جویی از کتبها ای فسوس ذوق جویی تو ز حلوا ای فسوس بحر علمی در نمی پنهان شده در سه گز تن عالمی پنهان شده می چه باشد یا سماع و یا جماع تا بجویی زو نشاط و انتفاع آفتاب از ذره ای شد وام خواه زهره ای از خمره ای شد جام خواه جان بی کیفی شده محبوس کیف آفتابی حبس عقده اینت حیف مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۲ - باز جواب گفتن آن امیر ایشان را گفت نه نه من حریف آن میم من به ذوق این خوشی قانع نیم من چنان خواهم که هم چون یاسمین کژ همی گردم چنان گاهی چنین وارهیده از همه خوف و امید کژ همی گردم بهر سو هم چو بید هم چو شاخ بید گردان چپ و راست که ز بادش گونه گونه رقصهاست آنک خو کردست با شادی می این خوشی را کی پسندد خواجه کی انبیا زان زین خوشی بیرون شدند که سرشته در خوشی حق بدند زانک جانشان آن خوشی را دیده بود این خوشیها پیششان بازی نمود با بت زنده کسی چون گشت یار مرده را چون در کشد اندر کنار

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۱ - دو بار دست و پای امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگان زاهد آن شفیعان از دم هیهای او چند بوسیدند دست و پای او کای امیر از تو نشاید کین کشی گر بشد باده تو بی باده خوشی باده سرمایه ز لطف تو برد لطف آب از لطف تو حسرت خورد پادشاهی کن ببخشش ای رحیم ای کریم ابن الکریم ابن الکریم هر شرابی بنده این قد و خد جمله مستان را بود بر تو حسد هیچ محتاج می گلگون نه ای ترک کن گلگونه تو گلگونه ای ای رخ چون زهره ات شمس الضحی ای گدای رنگ تو گلگونه ها باده کاندر خنب می جوشد نهان ز اشتیاق روی تو جوشد چنان ای همه دریا چه خواهی کرد نم وی همه هستی چه می جویی عدم ای مه تابان چه خواهی کرد گرد ای که مه در پیش رویت روی زرد تاج کرمناست بر فرق سرت طوق اعطیناک آویز برت تو خوش و خوبی و کان هر خوشی تو چرا خود منت باده کشی جوهرست انسان و چرخ او را عرض جمله فرع و پایه اند و او غرض ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش چون چنینی خویش را ارزان فروش خدمتت بر جمله هستی مفترض جوهری چون نجده خواهد از عرض علم جویی از کتبها ای فسوس ذوق جویی تو ز حلوا ای فسوس بحر علمی در نمی پنهان شده در سه گز تن عالمی پنهان شده می چه باشد یا سماع و یا جماع تا بجویی زو نشاط و انتفاع آفتاب از ذره ای شد وام خواه زهره ای از خمره ای شد جام خواه جان بی کیفی شده محبوس کیف آفتابی حبس عقده اینت حیف مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۲ - باز جواب گفتن آن امیر ایشان را گفت نه نه من حریف آن میم من به ذوق این خوشی قانع نیم من چنان خواهم که هم چون یاسمین کژ همی گردم چنان گاهی چنین وارهیده از همه خوف و امید کژ همی گردم بهر سو هم چو بید هم چو شاخ بید گردان چپ و راست که ز بادش گونه گونه رقصهاست آنک خو کردست با شادی می این خوشی را کی پسندد خواجه کی انبیا زان زین خوشی بیرون شدند که سرشته در خوشی حق بدند زانک جانشان آن خوشی را دیده بود این خوشیها پیششان بازی نمود با بت زنده کسی چون گشت یار مرده را چون در کشد اندر کنار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۳ - تفسیر این آیت که وَ إِنَّ الدّارَ الآخِرةَ لَهیَ الحَیَوانُ لَوْ کانوا یَعْلَمونَ کی در و دیوار و عرصهٔ آن عالم و آب و کوزه و میوه و درخت همه زنده‌اند و سخن‌گوی و سخن‌شنو و جهت آن فرمود مصطفی علیه السلام کی الدُّنیا جیفةٌ وَ طُلّابُها کلابٌ و اگر آخرت را حیات نبودی آخرت هم جیفه بودی جیفه را برای مردگیش جیفه گویند نه برای بوی زشت و فرخجی آن جهان چون ذره ذره زنده اند نکته دانند و سخن گوینده اند در جهان مرده شان آرام نیست کین علف جز لایق انعام نیست هر که را گلشن بود بزم و وطن کی خورد او باده اندر گولخن جای روح پاک علیین بود کرم باشد کش وطن سرگین بود بهر مخمور خدا جام طهور بهر این مرغان کور این آب شور هر که عدل عمرش ننمود دست پیش او حجاج خونی عادلست دختران را لعبت مرده دهند که ز لعب زندگان بی آگهند چون ندارند از فتوت زور و دست کودکان را تیغ چوبین بهترست کافران قانع بنقش انبیا که نگاریده ست اندر دیرها زان مهان ما را چو دور روشنیست هیچ مان پروای نقش سایه نیست این یکی نقشش نشسته در جهان وآن دگر نقشش چو مه در آسمان این دهانش نکته گویان با جلیس و آن دگر با حق به گفتار و انیس گوش ظاهر این سخن را ضبط کن گوش جانش جاذب اسرار کن چشم ظاهر ضابط حلیه بشر چشم سر حیران مازاغ البصر پای ظاهر در صف مسجد صواف پای معنی فوق گردون در طواف جزو جزوش را تو بشمر هم چنین این درون وقت و آن بیرون حین این که در وقتست باشد تا اجل وان دگر یار ابد قرن ازل هست یک نامش ولی الدولتین هست یک نعتش امام القبلتین خلوت و چله برو لازم نماند هیچ غیمی مر ورا غایم نماند قرص خورشیدست خلوت خانه اش کی حجاب آرد شب بیگانه اش علت و پرهیز شد بحران نماند کفر او ایمان شد و کفران نماند چون الف از استقامت شد به پیش او ندارد هیچ از اوصاف خویش گشت فرد از کسوه خوهای خویش شد برهنه جان به جان افزای خویش چون برهنه رفت پیش شاه فرد شاهش از اوصاف قدسی جامه کرد خلعتی پوشید از اوصاف شاه بر پرید از چاه بر ایوان جاه این چنین باشد چو دردی صاف گشت از بن طشت آمد او بالای طشت در بن طشت از چه بود او دردناک شومی آمیزش اجزای خاک یار ناخوش پر و بالش بسته بود ورنه او در اصل بس برجسته بود چون عتاب اهبطوا انگیختند هم چو هاروتش نگون آویختند بود هاروت از ملاک آسمان از عتابی شد معلق هم چنان سرنگون زان شد که از سر دور ماند خویش را سر ساخت و تنها پیش راند آن سپد خود را چو پر از آب دید کرد استغنا و از دریا برید بر جگر آبش یکی قطره نماند بحر رحمت کرد و او را باز خواند رحمتی بی علتی بی خدمتی آید از دریا مبارک ساعتی الله الله گرد دریابار گرد گرچه باشند اهل دریابار زرد تا که آید لطف بخشایش گری سرخ گردد روی زرد از گوهری زردی رو بهترین رنگهاست زانک اندر انتظار آن لقاست لیک سرخی بر رخی که آن لامعست بهر آن آمد که جانش قانعست که طمع لاغر کند زرد و ذلیل نیست او از علت ابدان علیل چون ببیند روی زرد بی سقم خیره گردد عقل جالینوس هم چون طمع بستی تو در انوار هو مصطفی گوید که ذلت نفسه نور بی سایه لطیف و عالی است آن مشبک سایه غربالی است عاشقان عریان همی خواهند تن پیش عنینان چه جامه چه بدن روزه داران را بود آن نان و خوان خرمگس را چه ابا چه دیگدان

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۳ - تفسیر این آیت که وَ إِنَّ الدّارَ الآخِرةَ لَهیَ الحَیَوانُ لَوْ کانوا یَعْلَمونَ کی در و دیوار و عرصهٔ آن عالم و آب و کوزه و میوه و درخت همه زنده‌اند و سخن‌گوی و سخن‌شنو و جهت آن فرمود مصطفی علیه السلام کی الدُّنیا جیفةٌ وَ طُلّابُها کلابٌ و اگر آخرت را حیات نبودی آخرت هم جیفه بودی جیفه را برای مردگیش جیفه گویند نه برای بوی زشت و فرخجی آن جهان چون ذره ذره زنده اند نکته دانند و سخن گوینده اند در جهان مرده شان آرام نیست کین علف جز لایق انعام نیست هر که را گلشن بود بزم و وطن کی خورد او باده اندر گولخن جای روح پاک علیین بود کرم باشد کش وطن سرگین بود بهر مخمور خدا جام طهور بهر این مرغان کور این آب شور هر که عدل عمرش ننمود دست پیش او حجاج خونی عادلست دختران را لعبت مرده دهند که ز لعب زندگان بی آگهند چون ندارند از فتوت زور و دست کودکان را تیغ چوبین بهترست کافران قانع بنقش انبیا که نگاریده ست اندر دیرها زان مهان ما را چو دور روشنیست هیچ مان پروای نقش سایه نیست این یکی نقشش نشسته در جهان وآن دگر نقشش چو مه در آسمان این دهانش نکته گویان با جلیس و آن دگر با حق به گفتار و انیس گوش ظاهر این سخن را ضبط کن گوش جانش جاذب اسرار کن چشم ظاهر ضابط حلیه بشر چشم سر حیران مازاغ البصر پای ظاهر در صف مسجد صواف پای معنی فوق گردون در طواف جزو جزوش را تو بشمر هم چنین این درون وقت و آن بیرون حین این که در وقتست باشد تا اجل وان دگر یار ابد قرن ازل هست یک نامش ولی الدولتین هست یک نعتش امام القبلتین خلوت و چله برو لازم نماند هیچ غیمی مر ورا غایم نماند قرص خورشیدست خلوت خانه اش کی حجاب آرد شب بیگانه اش علت و پرهیز شد بحران نماند کفر او ایمان شد و کفران نماند چون الف از استقامت شد به پیش او ندارد هیچ از اوصاف خویش گشت فرد از کسوه خوهای خویش شد برهنه جان به جان افزای خویش چون برهنه رفت پیش شاه فرد شاهش از اوصاف قدسی جامه کرد خلعتی پوشید از اوصاف شاه بر پرید از چاه بر ایوان جاه این چنین باشد چو دردی صاف گشت از بن طشت آمد او بالای طشت در بن طشت از چه بود او دردناک شومی آمیزش اجزای خاک یار ناخوش پر و بالش بسته بود ورنه او در اصل بس برجسته بود چون عتاب اهبطوا انگیختند هم چو هاروتش نگون آویختند بود هاروت از ملاک آسمان از عتابی شد معلق هم چنان سرنگون زان شد که از سر دور ماند خویش را سر ساخت و تنها پیش راند آن سپد خود را چو پر از آب دید کرد استغنا و از دریا برید بر جگر آبش یکی قطره نماند بحر رحمت کرد و او را باز خواند رحمتی بی علتی بی خدمتی آید از دریا مبارک ساعتی الله الله گرد دریابار گرد گرچه باشند اهل دریابار زرد تا که آید لطف بخشایش گری سرخ گردد روی زرد از گوهری زردی رو بهترین رنگهاست زانک اندر انتظار آن لقاست لیک سرخی بر رخی که آن لامعست بهر آن آمد که جانش قانعست که طمع لاغر کند زرد و ذلیل نیست او از علت ابدان علیل چون ببیند روی زرد بی سقم خیره گردد عقل جالینوس هم چون طمع بستی تو در انوار هو مصطفی گوید که ذلت نفسه نور بی سایه لطیف و عالی است آن مشبک سایه غربالی است عاشقان عریان همی خواهند تن پیش عنینان چه جامه چه بدن روزه داران را بود آن نان و خوان خرمگس را چه ابا چه دیگدان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۴ - دگربار استدعاء شاه از ایاز کی تاویل کار خود بگو و مشکل منکران را و طاعنان را حل کن کی ایشان را در آن التباس رها کردن مروت نیست این سخن از حد و اندازه ست بیش ای ایاز اکنون بگو احوال خویش هست احوال تو از کان نوی تو بدین احوال کی راضی شوی هین حکایت کن از آن احوال خوش خاک بر احوال و درس پنج و شش حال باطن گر نمی آید بگفت حال ظاهر گویمت در طاق وجفت که ز لطف یار تلخیهای مات گشت بر جان خوشتر از شکرنبات زان نبات ار گرد در دریا رود تلخی دریا همه شیرین شود صدهزار احوال آمد هم چنین باز سوی غیب رفتند ای امین حال هر روزی بدی مانند نی هم چو جو اندر روش کش بند نی شادی هر روز از نوعی دگر فکرت هر روز را دیگر اثر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۵ - تمثیل تن آدمی به مهمان‌خانه و اندیشه‌های مختلف به مهمانان مختلف عارف در رضا بدان اندیشه‌های غم و شادی چون شخص مهمان‌دوست غریب‌نواز خلیل‌وار کی در خلیل باکرام ضیف پیوسته باز بود بر کافر و مؤمن و امین و خاین و با همه مهمانان روی تازه داشتی هست مهمان خانه این تن ای جوان هر صباحی ضیف نو آید دوان هین مگو کین ماند اندر گردنم که هم اکنون باز پرد در عدم هرچه آید از جهان غیب وش در دلت ضیفست او را دار خوش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۶ - حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند آن یکی را بیگهان آمد قنق ساخت او را هم چو طوق اندر عنق خوان کشید او را کرامتها نمود آن شب اندر کوی ایشان سور بود مرد زن را گفت پنهانی سخن که امشب ای خاتون دو جامه خواب کن پستر ما را بگستر سوی در بهر مهمان گستر آن سوی دگر گفت زن خدمت کنم شادی کنم سمع و طاعه ای دو چشم روشنم هر دو پستر گسترید و رفت زن سوی ختنه سور کرد آنجا وطن ماند مهمان عزیز و شوهرش نقل بنهادند از خشک و ترش در سمر گفتند هر دو منتجب سرگذشت نیک و بد تا نیم شب بعد از آن مهمان ز خواب و از سمر شد در آن پستر که بد آن سوی در شوهر از خجلت بدو چیزی نگفت که ترا این سوست ای جان جای خفت که برای خواب تو ای بوالکرم پستر آن سوی دگر افکنده ام آن قراری که به زن او داده بود گشت مبدل و آن طرف مهمان غنود آن شب آنجا سخت باران در گرفت کز غلیظی ابرشان آمد شگفت زن بیامد بر گمان آنک شو سوی در خفتست و آن سو آن عمو رفت عریان در لحاف آن دم عروس داد مهمان را به رغبت چند بوس گفت می ترسیدم ای مرد کلان خود همان آمد همان آمد همان مرد مهمان را گل و باران نشاند بر تو چون صابون سلطانی بماند اندرین باران و گل او کی رود بر سر و جان تو او تاوان شود زود مهمان جست و گفت این زن بهل موزه دارم غم ندارم من ز گل من روان گشتم شما را خیر باد در سفر یک دم مبادا روح شاد تا که زوتر جانب معدن رود کین خوشی اندر سفر ره زن شود زن پشیمان شد از آن گفتار سرد چون رمید و رفت آن مهمان فرد زن بسی گفتش که آخر ای امیر گر مزاحی کردم از طیبت مگیر سجده و زاری زن سودی نداشت رفت و ایشان را در آن حسرت گذاشت جامه ازرق کرد زان پس مرد و زن صورتش دیدند شمعی بی لگن می شد و صحرا ز نور شمع مرد چون بهشت از ظلمت شب گشته فرد کرد مهمان خانه خانه خویش را از غم و از خجلت این ماجرا در درون هر دو از راه نهان هر زمان گفتی خیال میهمان که منم یار خضر صد گنج و جود می فشاندم لیک روزیتان نبود

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۴ - دگربار استدعاء شاه از ایاز کی تاویل کار خود بگو و مشکل منکران را و طاعنان را حل کن کی ایشان را در آن التباس رها کردن مروت نیست این سخن از حد و اندازه ست بیش ای ایاز اکنون بگو احوال خویش هست احوال تو از کان نوی تو بدین احوال کی راضی شوی هین حکایت کن از آن احوال خوش خاک بر احوال و درس پنج و شش حال باطن گر نمی آید بگفت حال ظاهر گویمت در طاق وجفت که ز لطف یار تلخیهای مات گشت بر جان خوشتر از شکرنبات زان نبات ار گرد در دریا رود تلخی دریا همه شیرین شود صدهزار احوال آمد هم چنین باز سوی غیب رفتند ای امین حال هر روزی بدی مانند نی هم چو جو اندر روش کش بند نی شادی هر روز از نوعی دگر فکرت هر روز را دیگر اثر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۵ - تمثیل تن آدمی به مهمان‌خانه و اندیشه‌های مختلف به مهمانان مختلف عارف در رضا بدان اندیشه‌های غم و شادی چون شخص مهمان‌دوست غریب‌نواز خلیل‌وار کی در خلیل باکرام ضیف پیوسته باز بود بر کافر و مؤمن و امین و خاین و با همه مهمانان روی تازه داشتی هست مهمان خانه این تن ای جوان هر صباحی ضیف نو آید دوان هین مگو کین ماند اندر گردنم که هم اکنون باز پرد در عدم هرچه آید از جهان غیب وش در دلت ضیفست او را دار خوش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۶ - حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند آن یکی را بیگهان آمد قنق ساخت او را هم چو طوق اندر عنق خوان کشید او را کرامتها نمود آن شب اندر کوی ایشان سور بود مرد زن را گفت پنهانی سخن که امشب ای خاتون دو جامه خواب کن پستر ما را بگستر سوی در بهر مهمان گستر آن سوی دگر گفت زن خدمت کنم شادی کنم سمع و طاعه ای دو چشم روشنم هر دو پستر گسترید و رفت زن سوی ختنه سور کرد آنجا وطن ماند مهمان عزیز و شوهرش نقل بنهادند از خشک و ترش در سمر گفتند هر دو منتجب سرگذشت نیک و بد تا نیم شب بعد از آن مهمان ز خواب و از سمر شد در آن پستر که بد آن سوی در شوهر از خجلت بدو چیزی نگفت که ترا این سوست ای جان جای خفت که برای خواب تو ای بوالکرم پستر آن سوی دگر افکنده ام آن قراری که به زن او داده بود گشت مبدل و آن طرف مهمان غنود آن شب آنجا سخت باران در گرفت کز غلیظی ابرشان آمد شگفت زن بیامد بر گمان آنک شو سوی در خفتست و آن سو آن عمو رفت عریان در لحاف آن دم عروس داد مهمان را به رغبت چند بوس گفت می ترسیدم ای مرد کلان خود همان آمد همان آمد همان مرد مهمان را گل و باران نشاند بر تو چون صابون سلطانی بماند اندرین باران و گل او کی رود بر سر و جان تو او تاوان شود زود مهمان جست و گفت این زن بهل موزه دارم غم ندارم من ز گل من روان گشتم شما را خیر باد در سفر یک دم مبادا روح شاد تا که زوتر جانب معدن رود کین خوشی اندر سفر ره زن شود زن پشیمان شد از آن گفتار سرد چون رمید و رفت آن مهمان فرد زن بسی گفتش که آخر ای امیر گر مزاحی کردم از طیبت مگیر سجده و زاری زن سودی نداشت رفت و ایشان را در آن حسرت گذاشت جامه ازرق کرد زان پس مرد و زن صورتش دیدند شمعی بی لگن می شد و صحرا ز نور شمع مرد چون بهشت از ظلمت شب گشته فرد کرد مهمان خانه خانه خویش را از غم و از خجلت این ماجرا در درون هر دو از راه نهان هر زمان گفتی خیال میهمان که منم یار خضر صد گنج و جود می فشاندم لیک روزیتان نبود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۷ - تمثیل فکر هر روزینه کی اندر دل آید به مهمان نو کی از اول روز در خانه فرود آید و فضیلت مهمان‌نوازی و ناز مهمان کشیدن و تحکم و بدخویی کند به خداوند خانه هر دمی فکری چو مهمان عزیز آید اندر سینه ات هر روز نیز فکر را ای جان به جای شخص دان زانک شخص از فکر دارد قدر و جان فکر غم گر راه شادی می زند کارسازیهای شادی می کند خانه می روبد به تندی او ز غیر تا در آید شادی نو ز اصل خیر می فشاند برگ زرد از شاخ دل تا بروید برگ سبز متصل می کند بیخ سرور کهنه را تا خرامد ذوق نو از ما ورا غم کند بیخ کژ پوسیده را تا نماید بیخ رو پوشیده را غم ز دل هر چه بریزد یا برد در عوض حقا که بهتر آورد خاصه آن را که یقینش باشد این که بود غم بنده اهل یقین گر ترش رویی نیارد ابر و برق رز بسوزد از تبسمهای شرق سعد و نحس اندر دلت مهمان شود چون ستاره خانه خانه می رود آن زمان که او مقیم برج تست باش هم چون طالعش شیرین و چست تا که با مه چون شود او متصل شکر گوید از تو با سلطان دل هفت سال ایوب با صبر و رضا در بلا خوش بود با ضیف خدا تا چو وا گردد بلای سخت رو پیش حق گوید به صدگون شکر او کز محبت با من محبوب کش رو نکرد ایوب یک لحظه ترش از وفا و خجلت علم خدا بود چون شیر و عسل او با بلا فکر در سینه در آید نو به نو خند خندان پیش او تو باز رو که اعذنی خالقی من شره لا تحرمنی انل من بره رب اوزعنی لشکر ما اری لا تعقب حسرة لی ان مضی آن ضمیر رو ترش را پاس دار آن ترش را چون شکر شیرین شمار ابر را گر هست ظاهر رو ترش گلشن آرنده ست ابر و شوره کش فکر غم را تو مثال ابر دان با ترش تو رو ترش کم کن چنان بوک آن گوهر به دست او بود جهد کن تا از تو او راضی رود ور نباشد گوهر و نبود غنی عادت شیرین خود افزون کنی جای دیگر سود دارد عادتت ناگهان روزی بر آید حاجتت فکرتی کز شادیت مانع شود آن به امر و حکمت صانع شود تو مخوان دو چار دانگش ای جوان بوک نجمی باشد و صاحب قران تو مگو فرعیست او را اصل گیر تا بوی پیوسته بر مقصود چیر ور تو آن را فرع گیری و مضر چشم تو در اصل باشد منتظر زهر آمد انتظار اندر چشش دایما در مرگ باشی زان روش اصل دان آن را بگیرش در کنار بازره دایم ز مرگ انتظار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۸ - نواختن سلطان ایاز را ای ایاز پر نیاز صدق کیش صدق تو از بحر و از کوهست بیش نه به وقت شهوتت باشد عثار که رود عقل چو کوهت کاه وار نه به وقت خشم و کینه صبرهات سست گردد در قرار و در ثبات مردی این مردیست نه ریش و ذکر ورنه بودی شاه مردان کیر خر حق کرا خواندست در قرآن رجال کی بود این جسم را آنجا مجال روح حیوان را چه قدرست ای پدر آخر از بازار قصابان گذر صد هزاران سر نهاده بر شکم ارزشان از دنبه و از دم کم روسپی باشد که از جولان کیر عقل او موشی شود شهوت چو شیر

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۷ - تمثیل فکر هر روزینه کی اندر دل آید به مهمان نو کی از اول روز در خانه فرود آید و فضیلت مهمان‌نوازی و ناز مهمان کشیدن و تحکم و بدخویی کند به خداوند خانه هر دمی فکری چو مهمان عزیز آید اندر سینه ات هر روز نیز فکر را ای جان به جای شخص دان زانک شخص از فکر دارد قدر و جان فکر غم گر راه شادی می زند کارسازیهای شادی می کند خانه می روبد به تندی او ز غیر تا در آید شادی نو ز اصل خیر می فشاند برگ زرد از شاخ دل تا بروید برگ سبز متصل می کند بیخ سرور کهنه را تا خرامد ذوق نو از ما ورا غم کند بیخ کژ پوسیده را تا نماید بیخ رو پوشیده را غم ز دل هر چه بریزد یا برد در عوض حقا که بهتر آورد خاصه آن را که یقینش باشد این که بود غم بنده اهل یقین گر ترش رویی نیارد ابر و برق رز بسوزد از تبسمهای شرق سعد و نحس اندر دلت مهمان شود چون ستاره خانه خانه می رود آن زمان که او مقیم برج تست باش هم چون طالعش شیرین و چست تا که با مه چون شود او متصل شکر گوید از تو با سلطان دل هفت سال ایوب با صبر و رضا در بلا خوش بود با ضیف خدا تا چو وا گردد بلای سخت رو پیش حق گوید به صدگون شکر او کز محبت با من محبوب کش رو نکرد ایوب یک لحظه ترش از وفا و خجلت علم خدا بود چون شیر و عسل او با بلا فکر در سینه در آید نو به نو خند خندان پیش او تو باز رو که اعذنی خالقی من شره لا تحرمنی انل من بره رب اوزعنی لشکر ما اری لا تعقب حسرة لی ان مضی آن ضمیر رو ترش را پاس دار آن ترش را چون شکر شیرین شمار ابر را گر هست ظاهر رو ترش گلشن آرنده ست ابر و شوره کش فکر غم را تو مثال ابر دان با ترش تو رو ترش کم کن چنان بوک آن گوهر به دست او بود جهد کن تا از تو او راضی رود ور نباشد گوهر و نبود غنی عادت شیرین خود افزون کنی جای دیگر سود دارد عادتت ناگهان روزی بر آید حاجتت فکرتی کز شادیت مانع شود آن به امر و حکمت صانع شود تو مخوان دو چار دانگش ای جوان بوک نجمی باشد و صاحب قران تو مگو فرعیست او را اصل گیر تا بوی پیوسته بر مقصود چیر ور تو آن را فرع گیری و مضر چشم تو در اصل باشد منتظر زهر آمد انتظار اندر چشش دایما در مرگ باشی زان روش اصل دان آن را بگیرش در کنار بازره دایم ز مرگ انتظار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۸ - نواختن سلطان ایاز را ای ایاز پر نیاز صدق کیش صدق تو از بحر و از کوهست بیش نه به وقت شهوتت باشد عثار که رود عقل چو کوهت کاه وار نه به وقت خشم و کینه صبرهات سست گردد در قرار و در ثبات مردی این مردیست نه ریش و ذکر ورنه بودی شاه مردان کیر خر حق کرا خواندست در قرآن رجال کی بود این جسم را آنجا مجال روح حیوان را چه قدرست ای پدر آخر از بازار قصابان گذر صد هزاران سر نهاده بر شکم ارزشان از دنبه و از دم کم روسپی باشد که از جولان کیر عقل او موشی شود شهوت چو شیر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۹ - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت خواجه ای بودست او را دختری زهره خدی مه رخی سیمین بری گشت بالغ داد دختر را به شو شو نبود اندر کفایت کفو او خربزه چون در رسد شد آبناک گر بنشکافی تلف گردد هلاک چون ضرورت بود دختر را بداد او بناکفوی ز تخویف فساد گفت دختر را کزین داماد نو خویشتن پرهیز کن حامل مشو کز ضرورت بود عقد این گدا این غریب اشمار را نبود وفا ناگهان بجهد کند ترک همه بر تو طفل او بماند مظلمه گفت دختر کای پدر خدمت کنم هست پندت دل پذیر و مغتنم هر دو روزی هر سه روزی آن پدر دختر خود را بفرمودی حذر حامله شد ناگهان دختر ازو چون بود هر دو جوان خاتون و شو از پدر او را خفی می داشتش پنج ماهه گشت کودک یا که شش گشت پیدا گفت بابا چیست این من نگفتم که ازو دوری گزین این وصیتهای من خود باد بود که نکردت پند و وعظم هیچ سود گفت بابا چون کنم پرهیز من آتش و پنبه ست بی شک مرد و زن پنبه را پرهیز از آتش کجاست یا در آتش کی حفاظست و تقاست گفت من گفتم که سوی او مرو تو پذیرای منی او مشو در زمان حال و انزال و خوشی خویشتن باید که از وی در کشی گفت کی دانم که انزالش کی است این نهانست و به غایت دوردست گفت چشمش چون کلاپیسه شود فهم کن که آن وقت انزالش بود گفت تا چشمش کلاپیسه شدن کور گشتست این دو چشم کور من نیست هر عقلی حقیری پایدار وقت حرص و وقت خشم و کارزار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۰ - وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورد مجاهده ناکرده درد و داغ عشق ناچشیده به سجده و دست‌بوس عام و به حرمت نظر کردن و بانگشت نمودن ایشان کی امروز در زمانه صوفی اوست غره شده و بوهم بیمار شده هم‌چون آن معلم کی کودکان گفتند کی رنجوری و با این وهم کی من مجاهدم مرا درین ره پهلوان می‌دانند با غازیان به غزا رفته کی به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهاد اکبر مستثناام جهاد اصغر خود پیش من چه محل دارد خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مست این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصد شیر و شیر به زبان حال گفته کی کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون رفت یک صوفی به لشکر در غزا ناگهان آمد قطاریق و وغا ماند صوفی با بنه و خیمه و ضعاف فارسان راندند تا صف مصاف مثقلان خاک بر جا ماندند سابقون السابقون در راندند جنگها کرده مظفر آمدند باز گشته با غنایم سودمند ارمغان دادند کای صوفی تو نیز او برون انداخت نستد هیچ چیز پس بگفتندش که خشمینی چرا گفت من محروم ماندم از غزا زان تلطف هیچ صوفی خوش نشد که میان غزو خنجر کش نشد پس بگفتندش که آوردیم اسیر آن یکی را بهر کشتن تو بگیر سر ببرش تا تو هم غازی شوی اندکی خوش گشت صوفی دل قوی که آب را گر در وضو صد روشنیست چونک آن نبود تیمم کردنیست برد صوفی آن اسیر بسته را در پس خرگه که آرد او غزا دیر ماند آن صوفی آنجا با اسیر قوم گفتا دیر ماند آنجا فقیر کافر بسته دو دست او کشتنیست بسملش را موجب تاخیر چیست آمد آن یک در تفحص در پیش دید کافر را به بالای ویش هم چو نر بالای ماده وآن اسیر هم چو شیری خفته بالای فقیر دستها بسته همی خایید او از سر استیز صوفی را گلو گبر می خایید با دندان گلوش صوفی افتاده به زیر و رفته هوش دست بسته گبر و هم چون گربه ای خسته کرده حلق او بی حربه ای نیم کشتش کرده با دندان اسیر ریش او پر خون ز حلق آن فقیر هم چو تو کز دست نفس بسته دست هم چو آن صوفی شدی بی خویش و پست ای شده عاجز ز تلی کیش تو صد هزاران کوهها در پیش تو زین قدر خرپشته مردی از شکوه چون روی بر عقبه های هم چو کوه غازیان کشتند کافر را بتیغ هم در آن ساعت ز حمیت بی دریغ بر رخ صوفی زدند آب و گلاب تا به هوش آید ز بی خویشی و خواب چون به خویش آمد بدید آن قوم را پس بپرسیدند چون بد ماجرا الله الله این چه حالست ای عزیز این چنین بی هوش گشتی از چه چیز از اسیر نیم کشت بسته دست این چنین بی هوش افتادی و پست گفت چون قصد سرش کردم به خشم طرفه در من بنگرید آن شوخ چشم چشم را وا کرد پهن او سوی من چشم گردانید و شد هوشم ز تن گردش چشمش مرا لشکر نمود من ندانم گفت چون پر هول بود قصه کوته کن کزان چشم این چنین رفتم از خود اوفتادم بر زمین

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۹ - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت خواجه ای بودست او را دختری زهره خدی مه رخی سیمین بری گشت بالغ داد دختر را به شو شو نبود اندر کفایت کفو او خربزه چون در رسد شد آبناک گر بنشکافی تلف گردد هلاک چون ضرورت بود دختر را بداد او بناکفوی ز تخویف فساد گفت دختر را کزین داماد نو خویشتن پرهیز کن حامل مشو کز ضرورت بود عقد این گدا این غریب اشمار را نبود وفا ناگهان بجهد کند ترک همه بر تو طفل او بماند مظلمه گفت دختر کای پدر خدمت کنم هست پندت دل پذیر و مغتنم هر دو روزی هر سه روزی آن پدر دختر خود را بفرمودی حذر حامله شد ناگهان دختر ازو چون بود هر دو جوان خاتون و شو از پدر او را خفی می داشتش پنج ماهه گشت کودک یا که شش گشت پیدا گفت بابا چیست این من نگفتم که ازو دوری گزین این وصیتهای من خود باد بود که نکردت پند و وعظم هیچ سود گفت بابا چون کنم پرهیز من آتش و پنبه ست بی شک مرد و زن پنبه را پرهیز از آتش کجاست یا در آتش کی حفاظست و تقاست گفت من گفتم که سوی او مرو تو پذیرای منی او مشو در زمان حال و انزال و خوشی خویشتن باید که از وی در کشی گفت کی دانم که انزالش کی است این نهانست و به غایت دوردست گفت چشمش چون کلاپیسه شود فهم کن که آن وقت انزالش بود گفت تا چشمش کلاپیسه شدن کور گشتست این دو چشم کور من نیست هر عقلی حقیری پایدار وقت حرص و وقت خشم و کارزار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۰ - وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورد مجاهده ناکرده درد و داغ عشق ناچشیده به سجده و دست‌بوس عام و به حرمت نظر کردن و بانگشت نمودن ایشان کی امروز در زمانه صوفی اوست غره شده و بوهم بیمار شده هم‌چون آن معلم کی کودکان گفتند کی رنجوری و با این وهم کی من مجاهدم مرا درین ره پهلوان می‌دانند با غازیان به غزا رفته کی به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهاد اکبر مستثناام جهاد اصغر خود پیش من چه محل دارد خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مست این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصد شیر و شیر به زبان حال گفته کی کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون رفت یک صوفی به لشکر در غزا ناگهان آمد قطاریق و وغا ماند صوفی با بنه و خیمه و ضعاف فارسان راندند تا صف مصاف مثقلان خاک بر جا ماندند سابقون السابقون در راندند جنگها کرده مظفر آمدند باز گشته با غنایم سودمند ارمغان دادند کای صوفی تو نیز او برون انداخت نستد هیچ چیز پس بگفتندش که خشمینی چرا گفت من محروم ماندم از غزا زان تلطف هیچ صوفی خوش نشد که میان غزو خنجر کش نشد پس بگفتندش که آوردیم اسیر آن یکی را بهر کشتن تو بگیر سر ببرش تا تو هم غازی شوی اندکی خوش گشت صوفی دل قوی که آب را گر در وضو صد روشنیست چونک آن نبود تیمم کردنیست برد صوفی آن اسیر بسته را در پس خرگه که آرد او غزا دیر ماند آن صوفی آنجا با اسیر قوم گفتا دیر ماند آنجا فقیر کافر بسته دو دست او کشتنیست بسملش را موجب تاخیر چیست آمد آن یک در تفحص در پیش دید کافر را به بالای ویش هم چو نر بالای ماده وآن اسیر هم چو شیری خفته بالای فقیر دستها بسته همی خایید او از سر استیز صوفی را گلو گبر می خایید با دندان گلوش صوفی افتاده به زیر و رفته هوش دست بسته گبر و هم چون گربه ای خسته کرده حلق او بی حربه ای نیم کشتش کرده با دندان اسیر ریش او پر خون ز حلق آن فقیر هم چو تو کز دست نفس بسته دست هم چو آن صوفی شدی بی خویش و پست ای شده عاجز ز تلی کیش تو صد هزاران کوهها در پیش تو زین قدر خرپشته مردی از شکوه چون روی بر عقبه های هم چو کوه غازیان کشتند کافر را بتیغ هم در آن ساعت ز حمیت بی دریغ بر رخ صوفی زدند آب و گلاب تا به هوش آید ز بی خویشی و خواب چون به خویش آمد بدید آن قوم را پس بپرسیدند چون بد ماجرا الله الله این چه حالست ای عزیز این چنین بی هوش گشتی از چه چیز از اسیر نیم کشت بسته دست این چنین بی هوش افتادی و پست گفت چون قصد سرش کردم به خشم طرفه در من بنگرید آن شوخ چشم چشم را وا کرد پهن او سوی من چشم گردانید و شد هوشم ز تن گردش چشمش مرا لشکر نمود من ندانم گفت چون پر هول بود قصه کوته کن کزان چشم این چنین رفتم از خود اوفتادم بر زمین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۱ - نصیحت مبارزان او را کی با این دل و زهره کی تو داری کی از کلابیسه شدن چشم کافر اسیری دست بسته بیهوش شوی و دشنه از دست بیفتد زنهار زنهار ملازم مطبخ خانقاه باش و سوی پیکار مرو تا رسوا نشوی قوم گفتندش به پیکار و نبرد با چنین زهره که تو داری مگرد چون ز چشم آن اسیر بسته دست غرقه گشتی کشتی تو در شکست پس میان حمله شیران نر که بود با تیغشان چون گوی سر کی توانی کرد در خون آشنا چون نه ای با جنگ مردان آشنا که ز طاقاطاق گردنها زدن طاق طاق جامه کوبان ممتهن بس تن بی سر که دارد اضطراب بس سر بی تن به خون بر چون حباب زیر دست و پای اسپان در غزا صد فنا کن غرقه گشته در فنا این چنین هوشی که از موشی پرید اندر آن صف تیغ چون خواهد کشید چالش است آن حمزه خوردن نیست این تا تو برمالی بخوردن آستین نیست حمزه خوردن اینجا تیغ بین حمزه ای باید درین صف آهنین کار هر نازک دلی نبود قتال که گریزد از خیالی چون خیال کار ترکانست نه ترکان برو جای ترکان هست خانه خانه شو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۲ - حکایت عیاضی رحمه‌الله کی هفتاد غزو کرده بود سینه برهنه بر امید شهید شدن چون از آن نومید شد از جهاد اصغر رو به جهاد اکبر آورد و خلوت گزید ناگهان طبل غازیان شنید نفس از اندرون زنجیر می‌درانید سوی غزا و متهم داشتن او نفس خود را درین رغبت گفت عیاضی نود بار آمدم تن برهنه بوک زخمی آیدم تن برهنه می شدم در پیش تیر تا یکی تیری خورم من جای گیر تیر خوردن بر گلو یا مقتلی در نیابد جز شهیدی مقبلی بر تنم یک جایگه بی زخم نیست این تنم از تیر چون پرویزنیست لیک بر مقتل نیامد تیرها کار بخت است این نه جلدی و دها چون شهیدی روزی جانم نبود رفتم اندر خلوت و در چله زود در جهاد اکبر افکندم بدن در ریاضت کردن و لاغر شدن بانگ طبل غازیان آمد به گوش که خرامیدند جیش غزوکوش نفس از باطن مرا آواز داد که به گوش حس شنیدم بامداد خیز هنگام غزا آمد برو خویش را در غزو کردن کن گرو گفتم ای نفس خبیث بی وفا از کجا میل غزا تو از کجا راست گوی ای نفس کین حیلت گریست ورنه نفس شهوت از طاعت بریست گر نگویی راست حمله آرمت در ریاضت سخت تر افشارمت نفس بانگ آورد آن دم از درون با فصاحت بی دهان اندر فسون که مرا هر روز اینجا می کشی جان من چون جان گبران می کشی هیچ کس را نیست از حالم خبر که مرا تو می کشی بی خواب و خور در غزا بجهم به یک زخم از بدن خلق بیند مردی و ایثار من گفتم ای نفسک منافق زیستی هم منافق می مری تو چیستی در دو عالم تو مرایی بوده ای در دو عالم تو چنین بیهوده ای نذر کردم که ز خلوت هیچ من سر برون نارم چو زنده ست این بدن زانک در خلوت هر آنچ تن کند نه از برای روی مرد و زن کند جنبش و آرامش اندر خلوتش جز برای حق نباشد نیتش این جهاد اکبرست آن اصغرست هر دو کار رستمست و حیدرست کار آن کس نیست کو را عقل و هوش پرد از تن چون بجنبد دنب موش آن چنان کس را بباید چون زنان دور بودن از مصاف و از سنان صوفیی آن صوفیی این اینت حیف آن ز سوزن کشته این را طعمه سیف نقش صوفی باشد او را نیست جان صوفیان بدنام هم زین صوفیان بر در و دیوار جسم گل سرشت حق ز غیرت نقش صد صوفی نبشت تا ز سحر آن نقشها جنبان شود تا عصای موسوی پنهان شود نقشها را میخورد صدق عصا چشم فرعونیست پر گرد و حصا صوفی دیگر میان صف حرب اندر آمد بیست بار از بهر ضرب با مسلمانان به کافر وقت کر وانگشت او با مسلمانان به فر زخم خورد و بست زخمی را که خورد بار دیگر حمله آورد و نبرد تا نمیرد تن به یک زخم از گزاف تا خورد او بیست زخم اندر مصاف حیفش آمد که به زخمی جان دهد جان ز دست صدق او آسان رهد

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۱ - نصیحت مبارزان او را کی با این دل و زهره کی تو داری کی از کلابیسه شدن چشم کافر اسیری دست بسته بیهوش شوی و دشنه از دست بیفتد زنهار زنهار ملازم مطبخ خانقاه باش و سوی پیکار مرو تا رسوا نشوی قوم گفتندش به پیکار و نبرد با چنین زهره که تو داری مگرد چون ز چشم آن اسیر بسته دست غرقه گشتی کشتی تو در شکست پس میان حمله شیران نر که بود با تیغشان چون گوی سر کی توانی کرد در خون آشنا چون نه ای با جنگ مردان آشنا که ز طاقاطاق گردنها زدن طاق طاق جامه کوبان ممتهن بس تن بی سر که دارد اضطراب بس سر بی تن به خون بر چون حباب زیر دست و پای اسپان در غزا صد فنا کن غرقه گشته در فنا این چنین هوشی که از موشی پرید اندر آن صف تیغ چون خواهد کشید چالش است آن حمزه خوردن نیست این تا تو برمالی بخوردن آستین نیست حمزه خوردن اینجا تیغ بین حمزه ای باید درین صف آهنین کار هر نازک دلی نبود قتال که گریزد از خیالی چون خیال کار ترکانست نه ترکان برو جای ترکان هست خانه خانه شو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۲ - حکایت عیاضی رحمه‌الله کی هفتاد غزو کرده بود سینه برهنه بر امید شهید شدن چون از آن نومید شد از جهاد اصغر رو به جهاد اکبر آورد و خلوت گزید ناگهان طبل غازیان شنید نفس از اندرون زنجیر می‌درانید سوی غزا و متهم داشتن او نفس خود را درین رغبت گفت عیاضی نود بار آمدم تن برهنه بوک زخمی آیدم تن برهنه می شدم در پیش تیر تا یکی تیری خورم من جای گیر تیر خوردن بر گلو یا مقتلی در نیابد جز شهیدی مقبلی بر تنم یک جایگه بی زخم نیست این تنم از تیر چون پرویزنیست لیک بر مقتل نیامد تیرها کار بخت است این نه جلدی و دها چون شهیدی روزی جانم نبود رفتم اندر خلوت و در چله زود در جهاد اکبر افکندم بدن در ریاضت کردن و لاغر شدن بانگ طبل غازیان آمد به گوش که خرامیدند جیش غزوکوش نفس از باطن مرا آواز داد که به گوش حس شنیدم بامداد خیز هنگام غزا آمد برو خویش را در غزو کردن کن گرو گفتم ای نفس خبیث بی وفا از کجا میل غزا تو از کجا راست گوی ای نفس کین حیلت گریست ورنه نفس شهوت از طاعت بریست گر نگویی راست حمله آرمت در ریاضت سخت تر افشارمت نفس بانگ آورد آن دم از درون با فصاحت بی دهان اندر فسون که مرا هر روز اینجا می کشی جان من چون جان گبران می کشی هیچ کس را نیست از حالم خبر که مرا تو می کشی بی خواب و خور در غزا بجهم به یک زخم از بدن خلق بیند مردی و ایثار من گفتم ای نفسک منافق زیستی هم منافق می مری تو چیستی در دو عالم تو مرایی بوده ای در دو عالم تو چنین بیهوده ای نذر کردم که ز خلوت هیچ من سر برون نارم چو زنده ست این بدن زانک در خلوت هر آنچ تن کند نه از برای روی مرد و زن کند جنبش و آرامش اندر خلوتش جز برای حق نباشد نیتش این جهاد اکبرست آن اصغرست هر دو کار رستمست و حیدرست کار آن کس نیست کو را عقل و هوش پرد از تن چون بجنبد دنب موش آن چنان کس را بباید چون زنان دور بودن از مصاف و از سنان صوفیی آن صوفیی این اینت حیف آن ز سوزن کشته این را طعمه سیف نقش صوفی باشد او را نیست جان صوفیان بدنام هم زین صوفیان بر در و دیوار جسم گل سرشت حق ز غیرت نقش صد صوفی نبشت تا ز سحر آن نقشها جنبان شود تا عصای موسوی پنهان شود نقشها را میخورد صدق عصا چشم فرعونیست پر گرد و حصا صوفی دیگر میان صف حرب اندر آمد بیست بار از بهر ضرب با مسلمانان به کافر وقت کر وانگشت او با مسلمانان به فر زخم خورد و بست زخمی را که خورد بار دیگر حمله آورد و نبرد تا نمیرد تن به یک زخم از گزاف تا خورد او بیست زخم اندر مصاف حیفش آمد که به زخمی جان دهد جان ز دست صدق او آسان رهد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۳ - حکایت آن مجاهد کی از همیان سیم هر روز یک درم در خندق انداختی به تفاریق از بهر ستیزهٔ حرص و آرزوی نفس و وسوسهٔ نفس کی چون می‌اندازی به خندق باری به یک‌بار بینداز تا خلاص یابم کی الیاس احدی الراحتین او گفته کی این راحت نیز ندهم آن یکی بودش به کف در چل درم هر شب افکندی یکی در آب یم تا که گردد سخت بر نفس مجاز در تأنی درد جان کندن دراز با مسلمانان به کر او پیش رفت وقت فر او وا نگشت از خصم تفت زخم دیگر خورد آن را هم ببست بیست کرت رمح و تیر از وی شکست بعد از آن قوت نماند افتاد پیش مقعد صدق او ز صدق عشق خویش صدق جان دادن بود هین سابقوا از نبی برخوان رجال صدقوا این همه مردن نه مرگ صورت است این بدن مر روح را چون آلت است ای بسا خامی که ظاهر خونش ریخت لیک نفس زنده آن جانب گریخت آلتش بشکست و ره زن زنده ماند نفس زنده ست ارچه مرکب خون فشاند اسپ کشت و راه او رفته نشد جز که خام و زشت و آشفته نشد گر به هر خون ریزیی گشتی شهید کافری کشته بدی هم بوسعید ای بسا نفس شهید معتمد مرده در دنیا چو زنده می رود روح ره زن مرد و تن که تیغ اوست هست باقی در کف آن غزوجوست تیغ آن تیغست مرد آن مرد نیست لیک این صورت ترا حیران کنیست نفس چون مبدل شود این تیغ تن باشد اندر دست صنع ذوالمنن آن یکی مردیست قوتش جمله درد این دگر مردی میان تی هم چو گرد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۴ - صفت کردن مرد غماز و نمودن صورت کنیزک مصور در کاغذ و عاشق شدن خلیفهٔ مصر بر آن صورت و فرستادن خلیفه امیری را با سپاه گران بدر موصل و قتل و ویرانی بسیار کردن بهر این غرض مر خلیفه مصر را غماز گفت که شه موصل به حوری گشت جفت یک کنیزک دارد او اندر کنار که به عالم نیست مانندش نگار در بیان ناید که حسنش بی حدست نقش او اینست که اندر کاغذست نقش در کاغذ چو دید آن کیقباد خیره گشت و جام از دستش فتاد پهلوانی را فرستاد آن زمان سوی موصل با سپاه بس گران که اگر ندهد به تو آن ماه را برکن از بن آن در و درگاه را ور دهد ترکش کن و مه را بیار تا کشم من بر زمین مه در کنار پهلوان شد سوی موصل با حشم با هزاران رستم و طبل و علم چون ملخها بی عدد بر گرد کشت قاصد اهلاک اهل شهر گشت هر نواحی منجنیقی از نبرد هم چو کوه قاف او بر کار کرد زخم تیر و سنگهای منجنیق تیغها در گرد چون برق از بریق هفته ای کرد این چنین خون ریز گرم برج سنگین سست شد چون موم نرم شاه موصل دید پیگار مهول پس فرستاد از درون پیشش رسول که چه می خواهی ز خون مؤمنان کشته می گردند زین حرب گران گر مرادت ملک شهر موصلست بی چنین خون ریز اینت حاصلست من روم بیرون شهر اینک در آ تا نگیرد خون مظلومان ترا ور مرادت مال و زر و گوهرست این ز ملک شهر خود آسان ترست

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۳ - حکایت آن مجاهد کی از همیان سیم هر روز یک درم در خندق انداختی به تفاریق از بهر ستیزهٔ حرص و آرزوی نفس و وسوسهٔ نفس کی چون می‌اندازی به خندق باری به یک‌بار بینداز تا خلاص یابم کی الیاس احدی الراحتین او گفته کی این راحت نیز ندهم آن یکی بودش به کف در چل درم هر شب افکندی یکی در آب یم تا که گردد سخت بر نفس مجاز در تأنی درد جان کندن دراز با مسلمانان به کر او پیش رفت وقت فر او وا نگشت از خصم تفت زخم دیگر خورد آن را هم ببست بیست کرت رمح و تیر از وی شکست بعد از آن قوت نماند افتاد پیش مقعد صدق او ز صدق عشق خویش صدق جان دادن بود هین سابقوا از نبی برخوان رجال صدقوا این همه مردن نه مرگ صورت است این بدن مر روح را چون آلت است ای بسا خامی که ظاهر خونش ریخت لیک نفس زنده آن جانب گریخت آلتش بشکست و ره زن زنده ماند نفس زنده ست ارچه مرکب خون فشاند اسپ کشت و راه او رفته نشد جز که خام و زشت و آشفته نشد گر به هر خون ریزیی گشتی شهید کافری کشته بدی هم بوسعید ای بسا نفس شهید معتمد مرده در دنیا چو زنده می رود روح ره زن مرد و تن که تیغ اوست هست باقی در کف آن غزوجوست تیغ آن تیغست مرد آن مرد نیست لیک این صورت ترا حیران کنیست نفس چون مبدل شود این تیغ تن باشد اندر دست صنع ذوالمنن آن یکی مردیست قوتش جمله درد این دگر مردی میان تی هم چو گرد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۴ - صفت کردن مرد غماز و نمودن صورت کنیزک مصور در کاغذ و عاشق شدن خلیفهٔ مصر بر آن صورت و فرستادن خلیفه امیری را با سپاه گران بدر موصل و قتل و ویرانی بسیار کردن بهر این غرض مر خلیفه مصر را غماز گفت که شه موصل به حوری گشت جفت یک کنیزک دارد او اندر کنار که به عالم نیست مانندش نگار در بیان ناید که حسنش بی حدست نقش او اینست که اندر کاغذست نقش در کاغذ چو دید آن کیقباد خیره گشت و جام از دستش فتاد پهلوانی را فرستاد آن زمان سوی موصل با سپاه بس گران که اگر ندهد به تو آن ماه را برکن از بن آن در و درگاه را ور دهد ترکش کن و مه را بیار تا کشم من بر زمین مه در کنار پهلوان شد سوی موصل با حشم با هزاران رستم و طبل و علم چون ملخها بی عدد بر گرد کشت قاصد اهلاک اهل شهر گشت هر نواحی منجنیقی از نبرد هم چو کوه قاف او بر کار کرد زخم تیر و سنگهای منجنیق تیغها در گرد چون برق از بریق هفته ای کرد این چنین خون ریز گرم برج سنگین سست شد چون موم نرم شاه موصل دید پیگار مهول پس فرستاد از درون پیشش رسول که چه می خواهی ز خون مؤمنان کشته می گردند زین حرب گران گر مرادت ملک شهر موصلست بی چنین خون ریز اینت حاصلست من روم بیرون شهر اینک در آ تا نگیرد خون مظلومان ترا ور مرادت مال و زر و گوهرست این ز ملک شهر خود آسان ترست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۵ - ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خون‌ریز مسلمانان بیشتر نشود چون رسول آمد به پیش پهلوان داد کاغذ اندرو نقش و نشان بنگر اندر کاغذ این را طالبم هین بده ورنه کنون من غالبم چون رسول آمد بگفت آن شاه نر صورتی کم گیر زود این را ببر من نیم در عهد ایمان بت پرست بت بر آن بت پرست اولیترست چونک آوردش رسول آن پهلوان گشت عاشق بر جمالش آن زمان عشق بحری آسمان بر وی کفی چون زلیخا در هوای یوسفی دور گردونها ز موج عشق دان گر نبودی عشق بفسردی جهان کی جمادی محو گشتی در نبات کی فدای روح گشتی نامیات روح کی گشتی فدای آن دمی کز نسیمش حامله شد مریمی هر یکی بر جا ترنجیدی چو یخ کی بدی پران و جویان چون ملخ ذره ذره عاشقان آن کمال می شتابند در علو هم چون نهال سبح لله هست اشتابشان تنقیه تن می کنند از بهر جان پهلوان چه را چو ره پنداشته شوره اش خوش آمده حب کاشته چون خیالی دید آن خفته به خواب جفت شد با آن و از وی رفت آب چون برفت آن خواب و شد بیدار زود دید که آن لعبت به بیداری نبود گفت بر هیچ آب خود بردم دریغ عشوه آن عشوه ده خوردم دریغ پهلوان تن بد آن مردی نداشت تخم مردی در چنان ریگی بکاشت مرکب عشقش دریده صد لگام نعره می زد لا ابالی بالحمام ایش ابالی بالخلیفه فی الهوی استوی عندی وجودی والتوی این چنین سوزان و گرم آخر مکار مشورت کن با یکی خاوندگار مشورت کو عقل کو سیلاب آز در خرابی کرد ناخنها دراز بین ایدی سد و سوی خلف سد پیش و پس کم بیند آن مفتون خد آمده در قصدجان سیل سیاه تا که روبه افکند شیری به چاه از چهی بنموده معدومی خیال تا در اندازد اسودا کالجبال هیچ کس را با زنان محرم مدار که مثال این دو پنبه ست و شرار آتشی باید بشسته ز آب حق هم چو یوسف معتصم اندر زهق کز زلیخای لطیف سروقد هم چو شیران خویشتن را واکشد بازگشت از موصل و می شد به راه تا فرود آمد به بیشه و مرج گاه آتش عشقش فروزان آن چنان که نداند او زمین از آسمان قصد آن مه کرد اندر خیمه او عقل کو و از خلیفه خوف کو چون زند شهوت درین وادی دهل چیست عقل تو فجل ابن الفجل صد خلیفه گشته کمتر از مگس پیش چشم آتشینش آن نفس چون برون انداخت شلوار و نشست در میان پای زن آن زن پرست چون ذکر سوی مقر می رفت راست رستخیز و غلغل از لشکر بخاست برجهید و کون برهنه سوی صف ذوالفقاری هم چو آتش او به کف دید شیر نر سیه از نیستان بر زده بر قلب لشکر ناگهان تازیان چون دیو در جوش آمده هر طویله و خیمه اندر هم زده شیر نر گنبذ همی کرد از لغز در هوا چون موج دریا بیست گز پهلوان مردانه بود و بی حذر پیش شیر آمد چو شیر مست نر زد به شمشیر و سرش را بر شکافت زود سوی خیمه مه رو شتافت چونک خود را او بدان حوری نمود مردی او هم چنین بر پای بود با چنان شیری به چالش گشت جفت مردی او مانده بر پای و نخفت آن بت شیرین لقای ماه رو در عجب در ماند از مردی او جفت شد با او به شهوت آن زمان متحد گشتند حالی آن دو جان ز اتصال این دو جان با همدگر می رسد از غیبشان جانی دگر رو نماید از طریق زادنی گر نباشد از علوقش ره زنی هر کجا دو کس به مهری یا به کین جمع آید ثالثی زاید یقین لیک اندر غیب زاید آن صور چون روی آن سو ببینی در نظر آن نتایج از قرانات تو زاد هین مگرد از هر قرینی زود شاد منتظر می باش آن میقات را صدق دان الحاق ذریات را کز عمل زاییده اند و از علل هر یکی را صورت و نطق و طلل بانگشان درمی رسد زان خوش حجال کای ز ما غافل هلا زوتر تعال منتظر در غیب جان مرد و زن مول مولت چیست زوتر گام زن راه گم کرد او از آن صبح دروغ چون مگس افتاد اندر دیگ دوغ

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۵ - ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خون‌ریز مسلمانان بیشتر نشود چون رسول آمد به پیش پهلوان داد کاغذ اندرو نقش و نشان بنگر اندر کاغذ این را طالبم هین بده ورنه کنون من غالبم چون رسول آمد بگفت آن شاه نر صورتی کم گیر زود این را ببر من نیم در عهد ایمان بت پرست بت بر آن بت پرست اولیترست چونک آوردش رسول آن پهلوان گشت عاشق بر جمالش آن زمان عشق بحری آسمان بر وی کفی چون زلیخا در هوای یوسفی دور گردونها ز موج عشق دان گر نبودی عشق بفسردی جهان کی جمادی محو گشتی در نبات کی فدای روح گشتی نامیات روح کی گشتی فدای آن دمی کز نسیمش حامله شد مریمی هر یکی بر جا ترنجیدی چو یخ کی بدی پران و جویان چون ملخ ذره ذره عاشقان آن کمال می شتابند در علو هم چون نهال سبح لله هست اشتابشان تنقیه تن می کنند از بهر جان پهلوان چه را چو ره پنداشته شوره اش خوش آمده حب کاشته چون خیالی دید آن خفته به خواب جفت شد با آن و از وی رفت آب چون برفت آن خواب و شد بیدار زود دید که آن لعبت به بیداری نبود گفت بر هیچ آب خود بردم دریغ عشوه آن عشوه ده خوردم دریغ پهلوان تن بد آن مردی نداشت تخم مردی در چنان ریگی بکاشت مرکب عشقش دریده صد لگام نعره می زد لا ابالی بالحمام ایش ابالی بالخلیفه فی الهوی استوی عندی وجودی والتوی این چنین سوزان و گرم آخر مکار مشورت کن با یکی خاوندگار مشورت کو عقل کو سیلاب آز در خرابی کرد ناخنها دراز بین ایدی سد و سوی خلف سد پیش و پس کم بیند آن مفتون خد آمده در قصدجان سیل سیاه تا که روبه افکند شیری به چاه از چهی بنموده معدومی خیال تا در اندازد اسودا کالجبال هیچ کس را با زنان محرم مدار که مثال این دو پنبه ست و شرار آتشی باید بشسته ز آب حق هم چو یوسف معتصم اندر زهق کز زلیخای لطیف سروقد هم چو شیران خویشتن را واکشد بازگشت از موصل و می شد به راه تا فرود آمد به بیشه و مرج گاه آتش عشقش فروزان آن چنان که نداند او زمین از آسمان قصد آن مه کرد اندر خیمه او عقل کو و از خلیفه خوف کو چون زند شهوت درین وادی دهل چیست عقل تو فجل ابن الفجل صد خلیفه گشته کمتر از مگس پیش چشم آتشینش آن نفس چون برون انداخت شلوار و نشست در میان پای زن آن زن پرست چون ذکر سوی مقر می رفت راست رستخیز و غلغل از لشکر بخاست برجهید و کون برهنه سوی صف ذوالفقاری هم چو آتش او به کف دید شیر نر سیه از نیستان بر زده بر قلب لشکر ناگهان تازیان چون دیو در جوش آمده هر طویله و خیمه اندر هم زده شیر نر گنبذ همی کرد از لغز در هوا چون موج دریا بیست گز پهلوان مردانه بود و بی حذر پیش شیر آمد چو شیر مست نر زد به شمشیر و سرش را بر شکافت زود سوی خیمه مه رو شتافت چونک خود را او بدان حوری نمود مردی او هم چنین بر پای بود با چنان شیری به چالش گشت جفت مردی او مانده بر پای و نخفت آن بت شیرین لقای ماه رو در عجب در ماند از مردی او جفت شد با او به شهوت آن زمان متحد گشتند حالی آن دو جان ز اتصال این دو جان با همدگر می رسد از غیبشان جانی دگر رو نماید از طریق زادنی گر نباشد از علوقش ره زنی هر کجا دو کس به مهری یا به کین جمع آید ثالثی زاید یقین لیک اندر غیب زاید آن صور چون روی آن سو ببینی در نظر آن نتایج از قرانات تو زاد هین مگرد از هر قرینی زود شاد منتظر می باش آن میقات را صدق دان الحاق ذریات را کز عمل زاییده اند و از علل هر یکی را صورت و نطق و طلل بانگشان درمی رسد زان خوش حجال کای ز ما غافل هلا زوتر تعال منتظر در غیب جان مرد و زن مول مولت چیست زوتر گام زن راه گم کرد او از آن صبح دروغ چون مگس افتاد اندر دیگ دوغ

%0
10 Bölüm