Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۴ - رجوع به قصهٔ رنجور باز گرد و قصه رنجور گو با طبیب آگه ستارخو نبض او بگرفت و واقف شد ز حال که امید صحت او بد محال گفت هر چت دل بخواهد آن بکن تا رود از جسمت این رنج کهن هرچه خواهد خاطر تو وا مگیر تا نگردد صبر و پرهیزت زحیر صبر و پرهیز این مرض را دان زیان هرچه خواهد دل در آرش در میان این چنین رنجور را گفت ای عمو حق تعالی اعملوا ما شیتم گفت رو هین خیر بادت جان عم من تماشای لب جو می روم بر مراد دل همی گشت او بر آب تا که صحت را بیابد فتح باب بر لب جو صوفیی بنشسته بود دست و رو می شست و پاکی می فزود او قفااش دید چون تخییلیی کرد او را آرزوی سیلیی بر قفای صوفی حمزه پرست راست می کرد از برای صفع دست کارزو را گر نرانم تا رود آن طبیبم گفت کان علت شود سیلیش اندر برم در معرکه زانک لا تلقوا بایدی تهلکه تهلکه ست این صبر و پرهیز ای فلان خوش بکوبش تن مزن چون دیگران چون زدش سیلی برآمد یک طراق گفت صوفی هی هی ای قواد عاق خواست صوفی تا دو سه مشتش زند سبلت و ریشش یکایک بر کند خلق رنجور دق و بیچاره اند وز خداع دیو سیلی باره اند جمله در ایذای بی جرمان حریص در قفای همدگر جویان نقیص ای زننده بی گناهان را قفا در قفای خود نمی بینی جزا ای هوا را طب خود پنداشته بر ضعیفان صفع را بگماشته بر تو خندید آنک گفتت این دواست اوست که آدم را به گندم رهنماست که خورید این دانه ای دو مستعین بهر دارو تا تکونا خالدین اوش لغزانید و او را زد قفا آن قفا وا گشت و گشت این را جزا اوش لغزانید سخت اندر زلق لیک پشت و دستگیرش بود حق کوه بود آدم اگر پر مار شد کان تریاقست و بی اضرار شد تو که تریاقی نداری ذره ای از خلاص خود چرایی غره ای آن توکل کو خلیلانه ترا وآن کرامت چون کلیمت از کجا تا نبرد تیغت اسمعیل را تا کنی شه راه قعر نیل را گر سعیدی از مناره اوفتید بادش اندر جامه افتاد و رهید چون یقینت نیست آن بخت ای حسن تو چرا بر باد دادی خویشتن زین مناره صد هزاران هم چو عاد در فتادند و سر و سر باد داد سرنگون افتادگان را زین منار می نگر تو صد هزار اندر هزار تو رسن بازی نمیدانی یقین شکر پاها گوی و می رو بر زمین پر مساز از کاغذ و از که مپر که در آن سودا بسی رفتست سر گرچه آن صوفی پر آتش شد ز خشم لیک او بر عاقبت انداخت چشم اول صف بر کسی ماندم به کام کو نگیرد دانه بیند بند دام حبذا دو چشم پایان بین راد که نگه دارند تن را از فساد آن ز پایان دید احمد بود کو دید دوزخ را همین جا مو به مو دید عرش و کرسی و جنات را تا درید او پرده غفلات را گر همی خواهی سلامت از ضرر چشم ز اول بند و پایان را نگر تا عدمها ار ببینی جمله هست هستها را بنگری محسوس پست این ببین باری که هر کش عقل هست روز و شب در جست و جوی نیستست در گدایی طالب جودی که نیست بر دکانها طالب سودی که نیست در مزارع طالب دخلی که نیست در مغارس طالب نخلی که نیست در مدارس طالب علمی که نیست در صوامع طالب حلمی که نیست هستها را سوی پس افکنده اند نیستها را طالبند و بنده اند زانک کان و مخزن صنع خدا نیست غیر نیستی در انجلا پیش ازین رمزی بگفتستیم ازین این و آن را تو یکی بین دو مبین گفته شد که هر صناعت گر که رست در صناعت جایگاه نیست جست جست بنا موضعی ناساخته گشته ویران سقفها انداخته جست سقا کوزه ای کش آب نیست وان دروگر خانه ای کش باب نیست وقت صید اندر عدم بد حمله شان از عدم آنگه گریزان جمله شان چون امیدت لاست زو پرهیز چیست با انیس طمع خود استیز چیست چون انیس طمع تو آن نیستیست از فنا و نیست این پرهیز چیست گر انیس لا نه ای ای جان به سر در کمین لا چرایی منتظر زانک داری جمله دل برکنده ای شست دل در بحر لا افکنده ای پس گریز از چیست زین بحر مراد که بشستت صد هزاران صید داد از چه نام برگ را کردی تو مرگ جادوی بین که نمودت مرگ برگ هر دو چشمت بست سحر صنعتش تا که جان را در چه آمد رغبتش در خیال او ز مکر کردگار جمله صحرا فوق چه زهرست و مار لاجرم چه را پناهی ساختست تا که مرگ او را به چاه انداختست اینچ گفتم از غلطهات ای عزیز هم برین بشنو دم عطار نیز

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۴ - رجوع به قصهٔ رنجور باز گرد و قصه رنجور گو با طبیب آگه ستارخو نبض او بگرفت و واقف شد ز حال که امید صحت او بد محال گفت هر چت دل بخواهد آن بکن تا رود از جسمت این رنج کهن هرچه خواهد خاطر تو وا مگیر تا نگردد صبر و پرهیزت زحیر صبر و پرهیز این مرض را دان زیان هرچه خواهد دل در آرش در میان این چنین رنجور را گفت ای عمو حق تعالی اعملوا ما شیتم گفت رو هین خیر بادت جان عم من تماشای لب جو می روم بر مراد دل همی گشت او بر آب تا که صحت را بیابد فتح باب بر لب جو صوفیی بنشسته بود دست و رو می شست و پاکی می فزود او قفااش دید چون تخییلیی کرد او را آرزوی سیلیی بر قفای صوفی حمزه پرست راست می کرد از برای صفع دست کارزو را گر نرانم تا رود آن طبیبم گفت کان علت شود سیلیش اندر برم در معرکه زانک لا تلقوا بایدی تهلکه تهلکه ست این صبر و پرهیز ای فلان خوش بکوبش تن مزن چون دیگران چون زدش سیلی برآمد یک طراق گفت صوفی هی هی ای قواد عاق خواست صوفی تا دو سه مشتش زند سبلت و ریشش یکایک بر کند خلق رنجور دق و بیچاره اند وز خداع دیو سیلی باره اند جمله در ایذای بی جرمان حریص در قفای همدگر جویان نقیص ای زننده بی گناهان را قفا در قفای خود نمی بینی جزا ای هوا را طب خود پنداشته بر ضعیفان صفع را بگماشته بر تو خندید آنک گفتت این دواست اوست که آدم را به گندم رهنماست که خورید این دانه ای دو مستعین بهر دارو تا تکونا خالدین اوش لغزانید و او را زد قفا آن قفا وا گشت و گشت این را جزا اوش لغزانید سخت اندر زلق لیک پشت و دستگیرش بود حق کوه بود آدم اگر پر مار شد کان تریاقست و بی اضرار شد تو که تریاقی نداری ذره ای از خلاص خود چرایی غره ای آن توکل کو خلیلانه ترا وآن کرامت چون کلیمت از کجا تا نبرد تیغت اسمعیل را تا کنی شه راه قعر نیل را گر سعیدی از مناره اوفتید بادش اندر جامه افتاد و رهید چون یقینت نیست آن بخت ای حسن تو چرا بر باد دادی خویشتن زین مناره صد هزاران هم چو عاد در فتادند و سر و سر باد داد سرنگون افتادگان را زین منار می نگر تو صد هزار اندر هزار تو رسن بازی نمیدانی یقین شکر پاها گوی و می رو بر زمین پر مساز از کاغذ و از که مپر که در آن سودا بسی رفتست سر گرچه آن صوفی پر آتش شد ز خشم لیک او بر عاقبت انداخت چشم اول صف بر کسی ماندم به کام کو نگیرد دانه بیند بند دام حبذا دو چشم پایان بین راد که نگه دارند تن را از فساد آن ز پایان دید احمد بود کو دید دوزخ را همین جا مو به مو دید عرش و کرسی و جنات را تا درید او پرده غفلات را گر همی خواهی سلامت از ضرر چشم ز اول بند و پایان را نگر تا عدمها ار ببینی جمله هست هستها را بنگری محسوس پست این ببین باری که هر کش عقل هست روز و شب در جست و جوی نیستست در گدایی طالب جودی که نیست بر دکانها طالب سودی که نیست در مزارع طالب دخلی که نیست در مغارس طالب نخلی که نیست در مدارس طالب علمی که نیست در صوامع طالب حلمی که نیست هستها را سوی پس افکنده اند نیستها را طالبند و بنده اند زانک کان و مخزن صنع خدا نیست غیر نیستی در انجلا پیش ازین رمزی بگفتستیم ازین این و آن را تو یکی بین دو مبین گفته شد که هر صناعت گر که رست در صناعت جایگاه نیست جست جست بنا موضعی ناساخته گشته ویران سقفها انداخته جست سقا کوزه ای کش آب نیست وان دروگر خانه ای کش باب نیست وقت صید اندر عدم بد حمله شان از عدم آنگه گریزان جمله شان چون امیدت لاست زو پرهیز چیست با انیس طمع خود استیز چیست چون انیس طمع تو آن نیستیست از فنا و نیست این پرهیز چیست گر انیس لا نه ای ای جان به سر در کمین لا چرایی منتظر زانک داری جمله دل برکنده ای شست دل در بحر لا افکنده ای پس گریز از چیست زین بحر مراد که بشستت صد هزاران صید داد از چه نام برگ را کردی تو مرگ جادوی بین که نمودت مرگ برگ هر دو چشمت بست سحر صنعتش تا که جان را در چه آمد رغبتش در خیال او ز مکر کردگار جمله صحرا فوق چه زهرست و مار لاجرم چه را پناهی ساختست تا که مرگ او را به چاه انداختست اینچ گفتم از غلطهات ای عزیز هم برین بشنو دم عطار نیز

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو رحمة الله علیه گفته است ذکر شه محمود غازی سفته است کز غزای هند پیش آن همام در غنیمت اوفتادش یک غلام پس خلیفه ش کرد و بر تختش نشاند بر سپه بگزیدش و فرزند خواند طول و عرض و وصف قصه تو به تو در کلام آن بزرگ دین بجو حاصل آن کودک برین تخت نضار شسته پهلوی قباد شهریار گریه کردی اشک می راندی بسوز گفت شه او را کای پیروز روز از چه گریی دولتت شد ناگوار فوق املاکی قرین شهریار تو برین تخت و وزیران و سپاه پیش تختت صف زده چون نجم و ماه گفت کودک گریه ام زانست زار که مرا مادر در آن شهر و دیار از توم تهدید کردی هر زمان بینمت در دست محمود ارسلان پس پدر مر مادرم را در جواب جنگ کردی کین چه خشمست و عذاب می نیابی هیچ نفرینی دگر زین چنین نفرین مهلک سهلتر سخت بی رحمی و بس سنگین دلی که به صد شمشیر او را قاتلی من ز گفت هر دو حیران گشتمی در دل افتادی مرا بیم و غمی تا چه دوزخ خوست محمود ای عجب که مثل گشتست در ویل و کرب من همی لرزیدمی از بیم تو غافل از اکرام و از تعظیم تو مادرم کو تا ببیند این زمان مر مرا بر تخت ای شاه جهان فقر آن محمود تست ای بی سعت طبع ازو دایم همی ترساندت گر بدانی رحم این محمود راد خوش بگویی عاقبت محمود باد فقر آن محمود تست ای بیم دل کم شنو زین مادر طبع مضل چون شکار فقر کردی تو یقین هم چوکودک اشک باری یوم دین گرچه اندر پرورش تن مادرست لیک از صد دشمنت دشمن ترست تن چو شد بیمار دارو جوت کرد ور قوی شد مر ترا طاغوت کرد چون زره دان این تن پر حیف را نی شتا را شاید و نه صیف را یار بد نیکوست بهر صبر را که گشاید صبر کردن صدر را صبر مه با شب منور داردش صبر گل با خار اذفر داردش صبر شیر اندر میان فرث و خون کرده او را ناعش ابن اللبون صبر جمله انبیا با منکران کردشان خاص حق و صاحب قران هر که را بینی یکی جامه درست دانک او آن را به صبر و کسب جست هرکه را دیدی برهنه و بی نوا هست بر بی صبری او آن گوا هرکه مستوحش بود پر غصه جان کرده باشد با دغایی اقتران صبر اگر کردی و الف با وفا از فراق او نخوردی این قفا خوی با حق ساختی چون انگبین با لبن که لا احب الافلین لاجرم تنها نماندی هم چنان که آتشی مانده به راه از کاروان چون ز بی صبری قرین غیر شد در فراقش پر غم و بی خیر شد صحبتت چون هست زر ده دهی پیش خاین چون امانت می نهی خوی با او کن که امانتهای تو آمن آید از افول و از عتو خوی با او کن که خو را آفرید خویهای انبیا را پرورید بره ای بدهی رمه بازت دهد پرورنده هر صفت خود رب بود بره پیش گرگ امانت می نهی گرگ و یوسف را مفرما همرهی گرگ اگر با تو نماید روبهی هین مکن باور که ناید زو بهی جاهل ار با تو نماید هم دلی عاقبت زخمت زند از جاهلی او دو آلت دارد و خنثی بود فعل هر دو بی گمان پیدا شود او ذکر را از زنان پنهان کند تا که خود را خواهر ایشان کند شله از مردان به کف پنهان کند تا که خود را جنس آن مردان کند گفت یزدان زان کس مکتوم او شله ای سازیم بر خرطوم او تا که بینایان ما زان ذو دلال در نیایند از فن او در جوال حاصل آنک از هر ذکر ناید نری هین ز جاهل ترس اگر دانش وری دوستی جاهل شیرین سخن کم شنو کان هست چون سم کهن جان مادر چشم روشن گویدت جز غم و حسرت از آن نفزویدت مر پدر را گوید آن مادر جهار که ز مکتب بچه ام شد بس نزار از زن دیگر گرش آوردیی بر وی این جور و جفا کم کردیی از جز تو گر بدی این بچه ام این فشار آن زن بگفتی نیز هم هین بجه زین مادر و تیبای او سیلی بابا به از حلوای او هست مادر نفس و بابا عقل راد اولش تنگی و آخر صد گشاد ای دهنده عقلها فریاد رس تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس هم طلب از تست و هم آن نیکوی ما کییم اول توی آخر توی هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش ما همه لاشیم با چندین تراش زین حواله رغبت افزا در سجود کاهلی جبر مفرست و خمود جبر باشد پر و بال کاملان جبر هم زندان و بند کاهلان هم چو آب نیل دان این جبر را آب مؤمن را و خون مر گبر را بال بازان را سوی سلطان برد بال زاغان را به گورستان برد باز گرد اکنون تو در شرح عدم که چو پازهرست و پنداریش سم هم چو هندوبچه هین ای خواجه تاش رو ز محمود عدم ترسان مباش از وجودی ترس که اکنون در ویی آن خیالت لاشی و تو لا شیی لاشیی بر لاشیی عاشق شدست هیچ نی مر هیچ نی را ره زدست چون برون شد این خیالات از میان گشت نامعقول تو بر تو عیان

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو رحمة الله علیه گفته است ذکر شه محمود غازی سفته است کز غزای هند پیش آن همام در غنیمت اوفتادش یک غلام پس خلیفه ش کرد و بر تختش نشاند بر سپه بگزیدش و فرزند خواند طول و عرض و وصف قصه تو به تو در کلام آن بزرگ دین بجو حاصل آن کودک برین تخت نضار شسته پهلوی قباد شهریار گریه کردی اشک می راندی بسوز گفت شه او را کای پیروز روز از چه گریی دولتت شد ناگوار فوق املاکی قرین شهریار تو برین تخت و وزیران و سپاه پیش تختت صف زده چون نجم و ماه گفت کودک گریه ام زانست زار که مرا مادر در آن شهر و دیار از توم تهدید کردی هر زمان بینمت در دست محمود ارسلان پس پدر مر مادرم را در جواب جنگ کردی کین چه خشمست و عذاب می نیابی هیچ نفرینی دگر زین چنین نفرین مهلک سهلتر سخت بی رحمی و بس سنگین دلی که به صد شمشیر او را قاتلی من ز گفت هر دو حیران گشتمی در دل افتادی مرا بیم و غمی تا چه دوزخ خوست محمود ای عجب که مثل گشتست در ویل و کرب من همی لرزیدمی از بیم تو غافل از اکرام و از تعظیم تو مادرم کو تا ببیند این زمان مر مرا بر تخت ای شاه جهان فقر آن محمود تست ای بی سعت طبع ازو دایم همی ترساندت گر بدانی رحم این محمود راد خوش بگویی عاقبت محمود باد فقر آن محمود تست ای بیم دل کم شنو زین مادر طبع مضل چون شکار فقر کردی تو یقین هم چوکودک اشک باری یوم دین گرچه اندر پرورش تن مادرست لیک از صد دشمنت دشمن ترست تن چو شد بیمار دارو جوت کرد ور قوی شد مر ترا طاغوت کرد چون زره دان این تن پر حیف را نی شتا را شاید و نه صیف را یار بد نیکوست بهر صبر را که گشاید صبر کردن صدر را صبر مه با شب منور داردش صبر گل با خار اذفر داردش صبر شیر اندر میان فرث و خون کرده او را ناعش ابن اللبون صبر جمله انبیا با منکران کردشان خاص حق و صاحب قران هر که را بینی یکی جامه درست دانک او آن را به صبر و کسب جست هرکه را دیدی برهنه و بی نوا هست بر بی صبری او آن گوا هرکه مستوحش بود پر غصه جان کرده باشد با دغایی اقتران صبر اگر کردی و الف با وفا از فراق او نخوردی این قفا خوی با حق ساختی چون انگبین با لبن که لا احب الافلین لاجرم تنها نماندی هم چنان که آتشی مانده به راه از کاروان چون ز بی صبری قرین غیر شد در فراقش پر غم و بی خیر شد صحبتت چون هست زر ده دهی پیش خاین چون امانت می نهی خوی با او کن که امانتهای تو آمن آید از افول و از عتو خوی با او کن که خو را آفرید خویهای انبیا را پرورید بره ای بدهی رمه بازت دهد پرورنده هر صفت خود رب بود بره پیش گرگ امانت می نهی گرگ و یوسف را مفرما همرهی گرگ اگر با تو نماید روبهی هین مکن باور که ناید زو بهی جاهل ار با تو نماید هم دلی عاقبت زخمت زند از جاهلی او دو آلت دارد و خنثی بود فعل هر دو بی گمان پیدا شود او ذکر را از زنان پنهان کند تا که خود را خواهر ایشان کند شله از مردان به کف پنهان کند تا که خود را جنس آن مردان کند گفت یزدان زان کس مکتوم او شله ای سازیم بر خرطوم او تا که بینایان ما زان ذو دلال در نیایند از فن او در جوال حاصل آنک از هر ذکر ناید نری هین ز جاهل ترس اگر دانش وری دوستی جاهل شیرین سخن کم شنو کان هست چون سم کهن جان مادر چشم روشن گویدت جز غم و حسرت از آن نفزویدت مر پدر را گوید آن مادر جهار که ز مکتب بچه ام شد بس نزار از زن دیگر گرش آوردیی بر وی این جور و جفا کم کردیی از جز تو گر بدی این بچه ام این فشار آن زن بگفتی نیز هم هین بجه زین مادر و تیبای او سیلی بابا به از حلوای او هست مادر نفس و بابا عقل راد اولش تنگی و آخر صد گشاد ای دهنده عقلها فریاد رس تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس هم طلب از تست و هم آن نیکوی ما کییم اول توی آخر توی هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش ما همه لاشیم با چندین تراش زین حواله رغبت افزا در سجود کاهلی جبر مفرست و خمود جبر باشد پر و بال کاملان جبر هم زندان و بند کاهلان هم چو آب نیل دان این جبر را آب مؤمن را و خون مر گبر را بال بازان را سوی سلطان برد بال زاغان را به گورستان برد باز گرد اکنون تو در شرح عدم که چو پازهرست و پنداریش سم هم چو هندوبچه هین ای خواجه تاش رو ز محمود عدم ترسان مباش از وجودی ترس که اکنون در ویی آن خیالت لاشی و تو لا شیی لاشیی بر لاشیی عاشق شدست هیچ نی مر هیچ نی را ره زدست چون برون شد این خیالات از میان گشت نامعقول تو بر تو عیان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوت راست گفته ست آن سپهدار بشر که هر آنک کرد از دنیا گذر نیستش درد و دریغ و غبن موت بلک هستش صد دریغ از بهر فوت که چرا قبله نکردم مرگ را مخزن هر دولت و هر برگ را قبله کردم من همه عمر از حول آن خیالاتی که گم شد در اجل حسرت آن مردگان از مرگ نیست زانست کاندر نقشها کردیم ایست ما ندیدیم این که آن نقش است و کف کف ز دریا جنبد و یابد علف چونک بحر افکند کفها را به بر تو بگورستان رو آن کفها نگر پس بگو کو جنبش و جولانتان بحر افکندست در بحرانتان تا بگویندت به لب نی بل به حال که ز دریا کن نه از ما این سؤال نقش چون کف کی بجنبد بی ز موج خاک بی بادی کجا آید بر اوج چون غبار نقش دیدی باد بین کف چو دیدی قلزم ایجاد بین هین ببین کز تو نظر آید به کار باقیت شحمی و لحمی پود و تار شحم تو در شمعها نفزود تاب لحم تو مخمور را نامد کباب در گداز این جمله تن را در بصر در نظر رو در نظر رو در نظر یک نظر دو گز همی بیند ز راه یک نظر دو کون دید و روی شاه در میان این دو فرقی بی شمار سرمه جو والله اعلم بالسرار چون شنیدی شرح بحر نیستی کوش دایم تا برین بحر ایستی چونک اصل کارگاه آن نیستیست که خلا و بی نشانست و تهیست جمله استادان پی اظهار کار نیستی جویند و جای انکسار لاجرم استاد استادان صمد کارگاهش نیستی و لا بود هر کجا این نیستی افزون ترست کار حق و کارگاهش آن سرست نیستی چون هست بالایین طبق بر همه بردند درویشان سبق خاصه درویشی که شد بی جسم و مال کار فقر جسم دارد نه سؤال سایل آن باشد که مال او گداخت قانع آن باشد که جسم خویش باخت پس ز درد اکنون شکایت بر مدار کوست سوی نیست اسپی راهوار این قدر گفتیم باقی فکر کن فکر اگر جامد بود رو ذکر کن ذکر آرد فکر را در اهتزاز ذکر را خورشید این افسرده ساز اصل خود جذبه است لیک ای خواجه تاش کار کن موقوف آن جذبه مباش زانک ترک کار چون نازی بود ناز کی در خورد جانبازی بود نه قبول اندیش نه رد ای غلام امر را و نهی را می بین مدام مرغ جذبه ناگهان پرد ز عش چون بدیدی صبح شمع آنگه بکش چشمها چون شد گذاره نور اوست مغزها می بیند او در عین پوست بیند اندر ذره خورشید بقا بیند اندر قطره کل بحر را

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوت راست گفته ست آن سپهدار بشر که هر آنک کرد از دنیا گذر نیستش درد و دریغ و غبن موت بلک هستش صد دریغ از بهر فوت که چرا قبله نکردم مرگ را مخزن هر دولت و هر برگ را قبله کردم من همه عمر از حول آن خیالاتی که گم شد در اجل حسرت آن مردگان از مرگ نیست زانست کاندر نقشها کردیم ایست ما ندیدیم این که آن نقش است و کف کف ز دریا جنبد و یابد علف چونک بحر افکند کفها را به بر تو بگورستان رو آن کفها نگر پس بگو کو جنبش و جولانتان بحر افکندست در بحرانتان تا بگویندت به لب نی بل به حال که ز دریا کن نه از ما این سؤال نقش چون کف کی بجنبد بی ز موج خاک بی بادی کجا آید بر اوج چون غبار نقش دیدی باد بین کف چو دیدی قلزم ایجاد بین هین ببین کز تو نظر آید به کار باقیت شحمی و لحمی پود و تار شحم تو در شمعها نفزود تاب لحم تو مخمور را نامد کباب در گداز این جمله تن را در بصر در نظر رو در نظر رو در نظر یک نظر دو گز همی بیند ز راه یک نظر دو کون دید و روی شاه در میان این دو فرقی بی شمار سرمه جو والله اعلم بالسرار چون شنیدی شرح بحر نیستی کوش دایم تا برین بحر ایستی چونک اصل کارگاه آن نیستیست که خلا و بی نشانست و تهیست جمله استادان پی اظهار کار نیستی جویند و جای انکسار لاجرم استاد استادان صمد کارگاهش نیستی و لا بود هر کجا این نیستی افزون ترست کار حق و کارگاهش آن سرست نیستی چون هست بالایین طبق بر همه بردند درویشان سبق خاصه درویشی که شد بی جسم و مال کار فقر جسم دارد نه سؤال سایل آن باشد که مال او گداخت قانع آن باشد که جسم خویش باخت پس ز درد اکنون شکایت بر مدار کوست سوی نیست اسپی راهوار این قدر گفتیم باقی فکر کن فکر اگر جامد بود رو ذکر کن ذکر آرد فکر را در اهتزاز ذکر را خورشید این افسرده ساز اصل خود جذبه است لیک ای خواجه تاش کار کن موقوف آن جذبه مباش زانک ترک کار چون نازی بود ناز کی در خورد جانبازی بود نه قبول اندیش نه رد ای غلام امر را و نهی را می بین مدام مرغ جذبه ناگهان پرد ز عش چون بدیدی صبح شمع آنگه بکش چشمها چون شد گذاره نور اوست مغزها می بیند او در عین پوست بیند اندر ذره خورشید بقا بیند اندر قطره کل بحر را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۷ - بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضی گفت صوفی در قصاص یک قفا سر نشاید باد دادن از عمی خرقه تسلیم اندر گردنم بر من آسان کرد سیلی خوردنم دید صوفی خصم خود را سخت زار گفت اگر مشتش زنم من خصم وار او به یک مشتم بریزد چون رصاص شاه فرماید مرا زجر و قصاص خیمه ویرانست و بشکسته وتد او بهانه می جود تا در فتد بهر این مرده دریغ آید دریغ که قصاصم افتد اندر زیر تیغ چون نمی تانست کف بر خصم زد عزمش آن شد کش سوی قاضی برد که ترازوی حق است و کیله اش مخلص است از مکر دیو و حیله اش هست او مقراض احقاد و جدال قاطع جن دو خصم و قیل و قال دیو در شیشه کند افسون او فتنه ها ساکن کند قانون او چون ترازو دید خصم پر طمع سرکشی بگذارد و گردد تبع ور ترازو نیست گر افزون دهیش از قسم راضی نگردد آگهیش هست قاضی رحمت و دفع ستیز قطره ای از بحر عدل رستخیز قطره گرچه خرد و کوته پا بود لطف آب بحر ازو پیدا بود از غبار ار پاک داری کله را تو ز یک قطره ببینی دجله را جزوها بر حال کلها شاهدست تا شفق غماز خورشید آمدست آن قسم بر جسم احمد راند حق آنچ فرمودست کلا والشفق مور بر دانه چرا لرزان بدی گر از آن یک دانه خرمن دان بدی بر سر حرف آ که صوفی بی دلست در مکافات جفا مستعجلست ای تو کرده ظلمها چون خوش دلی از تقاضای مکافی غافلی یا فراموشت شدست از کرده هات که فرو آویخت غفلت پرده هات گر نه خصمیهاستی اندر قفات جرم گردون رشک بردی بر صفات لیک محبوسی برای آن حقوق اندک اندک عذر می خواه از عقوق تا به یکبارت نگیرد محتسب آب خود روشن کن اکنون با محب رفت صوفی سوی آن سیلی زنش دست زد چون مدعی در دامنش اندر آوردش بر قاضی کشان کین خر ادبار را بر خر نشان یا به زخم دره او را ده جزا آنچنان که رای تو بیند سزا کانک از زجر تو میرد در دمار بر تو تاوان نیست آن باشد جبار در حد و تعزیر قاضی هر که مرد نیست بر قاضی ضمان کو نیست خرد نایب حقست و سایه عدل حق آینه هر مستحق و مستحق کو ادب از بهر مظلومی کند نه برای عرض و خشم و دخل خود چون برای حق و روز آجله ست گر خطایی شد دیت بر عاقله ست آنک بهر خود زند او ضامنست وآنک بهر حق زند او آمنست گر پدر زد مر پسر را و بمرد آن پدر را خون بها باید شمرد زانک او را بهر کار خویش زد خدمت او هست واجب بر ولد چون معلم زد صبی را شد تلف بر معلم نیست چیزی لا تخف کان معلم نایب افتاد و امین هر امین را هست حکمش همچنین نیست واجب خدمت استا برو پس نبود استا به زجرش کارجو ور پدر زد او برای خود زدست لاجرم از خونبها دادن نرست پس خودی را سر ببر ای ذوالفقار بی خودی شو فانیی درویش وار چون شدی بی خود هر آنچ تو کنی ما رمیت اذ رمیتی آمنی آن ضمان بر حق بود نه بر امین هست تفصیلش به فقه اندر مبین هر دکانی راست سودایی دگر مثنوی دکان فقرست ای پسر در دکان کفشگر چرمست خوب قالب کفش است اگر بینی تو چوب پیش بزازان قز و ادکن بود بهر گز باشد اگر آهن بود مثنوی ما دکان وحدتست غیر واحد هرچه بینی آن بتست بت ستودن بهر دام عامه را هم چنان دان کالغرانیق العلی خواندش در سوره والنجم زود لیک آن فتنه بد از سوره نبود جمله کفار آن زمان ساجد شدند هم سری بود آنک سر بر در زدند بعد ازین حرفیست پیچاپیچ و دور با سلیمان باش و دیوان را مشور هین حدیث صوفی و قاضی بیار وان ستمکار ضعیف زار زار گفت قاضی ثبت العرش ای پسر تا برو نقشی کنم از خیر و شر کو زننده کو محل انتقام این خیالی گشته است اندر سقام شرع بهر زندگان و اغنیاست شرع بر اصحاب گورستان کجاست آن گروهی کز فقیری بی سرند صد جهت زان مردگان فانی تراند مرده از یک روست فانی در گزند صوفیان از صد جهت فانی شدند مرگ یک قتلست و این سیصد هزار هر یکی را خونبهایی بی شمار گرچه کشت این قوم را حق بارها ریخت بهر خونبها انبارها هم چو جرجیس اند هر یک در سرار کشته گشته زنده گشته شصت بار کشته از ذوق سنان دادگر می بسوزد که بزن زخمی دگر والله از عشق وجود جان پرست کشته بر قتل دوم عاشق ترست گفت قاضی من قضادار حیم حاکم اصحاب گورستان کیم این به صورت گر نه در گورست پست گورها در دودمانش آمدست بس بدیدی مرده اندر گور تو گور را در مرده بین ای کور تو گر ز گوری خشت بر تو اوفتاد عاقلان از گور کی خواهند داد گرد خشم و کینه مرده مگرد هین مکن با نقش گرمابه نبرد شکر کن که زنده ای بر تو نزد کانک زنده رد کند حق کرد رد خشم احیا خشم حق و زخم اوست که به حق زنده ست آن پاکیزه پوست حق بکشت او را و در پاچه ش دمید زود قصابانه پوست از وی کشید نفخ در وی باقی آمد تا ماب نفخ حق نبود چو نفخه آن قصاب فرق بسیارست بین النفختین این همه زینست و آن سر جمله شین این حیات از وی برید و شد مضر وان حیات از نفخ حق شد مستمر این دم آن دم نیست کاید آن به شرح هین بر آ زین قعر چه بالای صرح نیستش بر خر نشاندن مجتهد نقش هیزم را کسی بر خر نهد بر نشست او نه پشت خر سزد پشت تابوتیش اولیتر سزد ظلم چه بود وضع غیر موضعش هین مکن در غیر موضع ضایعش گفت صوفی پس روا داری که او سیلیم زد بی قصاص و بی تسو این روا باشد که خر خرسی قلاش صوفیان را صفع اندازد بلاش گفت قاضی تو چه داری بیش و کم گفت دارم در جهان من شش درم گفت قاضی سه درم تو خرج کن آن سه دیگر را به او ده بی سخن زار و رنجورست و درویش و ضعیف سه درم در بایدش تره و رغیف بر قفای قاضی افتادش نظر از قفای صوفی آن بد خوب تر راست می کرد از پی سیلیش دست که قصاص سیلیم ارزان شدست سوی گوش قاضی آمد بهر راز سیلیی آورد قاضی را فراز گفت هر شش را بگیرید ای دو خصم من شوم آزاد بی خرخاش و وصم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۷ - بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضی گفت صوفی در قصاص یک قفا سر نشاید باد دادن از عمی خرقه تسلیم اندر گردنم بر من آسان کرد سیلی خوردنم دید صوفی خصم خود را سخت زار گفت اگر مشتش زنم من خصم وار او به یک مشتم بریزد چون رصاص شاه فرماید مرا زجر و قصاص خیمه ویرانست و بشکسته وتد او بهانه می جود تا در فتد بهر این مرده دریغ آید دریغ که قصاصم افتد اندر زیر تیغ چون نمی تانست کف بر خصم زد عزمش آن شد کش سوی قاضی برد که ترازوی حق است و کیله اش مخلص است از مکر دیو و حیله اش هست او مقراض احقاد و جدال قاطع جن دو خصم و قیل و قال دیو در شیشه کند افسون او فتنه ها ساکن کند قانون او چون ترازو دید خصم پر طمع سرکشی بگذارد و گردد تبع ور ترازو نیست گر افزون دهیش از قسم راضی نگردد آگهیش هست قاضی رحمت و دفع ستیز قطره ای از بحر عدل رستخیز قطره گرچه خرد و کوته پا بود لطف آب بحر ازو پیدا بود از غبار ار پاک داری کله را تو ز یک قطره ببینی دجله را جزوها بر حال کلها شاهدست تا شفق غماز خورشید آمدست آن قسم بر جسم احمد راند حق آنچ فرمودست کلا والشفق مور بر دانه چرا لرزان بدی گر از آن یک دانه خرمن دان بدی بر سر حرف آ که صوفی بی دلست در مکافات جفا مستعجلست ای تو کرده ظلمها چون خوش دلی از تقاضای مکافی غافلی یا فراموشت شدست از کرده هات که فرو آویخت غفلت پرده هات گر نه خصمیهاستی اندر قفات جرم گردون رشک بردی بر صفات لیک محبوسی برای آن حقوق اندک اندک عذر می خواه از عقوق تا به یکبارت نگیرد محتسب آب خود روشن کن اکنون با محب رفت صوفی سوی آن سیلی زنش دست زد چون مدعی در دامنش اندر آوردش بر قاضی کشان کین خر ادبار را بر خر نشان یا به زخم دره او را ده جزا آنچنان که رای تو بیند سزا کانک از زجر تو میرد در دمار بر تو تاوان نیست آن باشد جبار در حد و تعزیر قاضی هر که مرد نیست بر قاضی ضمان کو نیست خرد نایب حقست و سایه عدل حق آینه هر مستحق و مستحق کو ادب از بهر مظلومی کند نه برای عرض و خشم و دخل خود چون برای حق و روز آجله ست گر خطایی شد دیت بر عاقله ست آنک بهر خود زند او ضامنست وآنک بهر حق زند او آمنست گر پدر زد مر پسر را و بمرد آن پدر را خون بها باید شمرد زانک او را بهر کار خویش زد خدمت او هست واجب بر ولد چون معلم زد صبی را شد تلف بر معلم نیست چیزی لا تخف کان معلم نایب افتاد و امین هر امین را هست حکمش همچنین نیست واجب خدمت استا برو پس نبود استا به زجرش کارجو ور پدر زد او برای خود زدست لاجرم از خونبها دادن نرست پس خودی را سر ببر ای ذوالفقار بی خودی شو فانیی درویش وار چون شدی بی خود هر آنچ تو کنی ما رمیت اذ رمیتی آمنی آن ضمان بر حق بود نه بر امین هست تفصیلش به فقه اندر مبین هر دکانی راست سودایی دگر مثنوی دکان فقرست ای پسر در دکان کفشگر چرمست خوب قالب کفش است اگر بینی تو چوب پیش بزازان قز و ادکن بود بهر گز باشد اگر آهن بود مثنوی ما دکان وحدتست غیر واحد هرچه بینی آن بتست بت ستودن بهر دام عامه را هم چنان دان کالغرانیق العلی خواندش در سوره والنجم زود لیک آن فتنه بد از سوره نبود جمله کفار آن زمان ساجد شدند هم سری بود آنک سر بر در زدند بعد ازین حرفیست پیچاپیچ و دور با سلیمان باش و دیوان را مشور هین حدیث صوفی و قاضی بیار وان ستمکار ضعیف زار زار گفت قاضی ثبت العرش ای پسر تا برو نقشی کنم از خیر و شر کو زننده کو محل انتقام این خیالی گشته است اندر سقام شرع بهر زندگان و اغنیاست شرع بر اصحاب گورستان کجاست آن گروهی کز فقیری بی سرند صد جهت زان مردگان فانی تراند مرده از یک روست فانی در گزند صوفیان از صد جهت فانی شدند مرگ یک قتلست و این سیصد هزار هر یکی را خونبهایی بی شمار گرچه کشت این قوم را حق بارها ریخت بهر خونبها انبارها هم چو جرجیس اند هر یک در سرار کشته گشته زنده گشته شصت بار کشته از ذوق سنان دادگر می بسوزد که بزن زخمی دگر والله از عشق وجود جان پرست کشته بر قتل دوم عاشق ترست گفت قاضی من قضادار حیم حاکم اصحاب گورستان کیم این به صورت گر نه در گورست پست گورها در دودمانش آمدست بس بدیدی مرده اندر گور تو گور را در مرده بین ای کور تو گر ز گوری خشت بر تو اوفتاد عاقلان از گور کی خواهند داد گرد خشم و کینه مرده مگرد هین مکن با نقش گرمابه نبرد شکر کن که زنده ای بر تو نزد کانک زنده رد کند حق کرد رد خشم احیا خشم حق و زخم اوست که به حق زنده ست آن پاکیزه پوست حق بکشت او را و در پاچه ش دمید زود قصابانه پوست از وی کشید نفخ در وی باقی آمد تا ماب نفخ حق نبود چو نفخه آن قصاب فرق بسیارست بین النفختین این همه زینست و آن سر جمله شین این حیات از وی برید و شد مضر وان حیات از نفخ حق شد مستمر این دم آن دم نیست کاید آن به شرح هین بر آ زین قعر چه بالای صرح نیستش بر خر نشاندن مجتهد نقش هیزم را کسی بر خر نهد بر نشست او نه پشت خر سزد پشت تابوتیش اولیتر سزد ظلم چه بود وضع غیر موضعش هین مکن در غیر موضع ضایعش گفت صوفی پس روا داری که او سیلیم زد بی قصاص و بی تسو این روا باشد که خر خرسی قلاش صوفیان را صفع اندازد بلاش گفت قاضی تو چه داری بیش و کم گفت دارم در جهان من شش درم گفت قاضی سه درم تو خرج کن آن سه دیگر را به او ده بی سخن زار و رنجورست و درویش و ضعیف سه درم در بایدش تره و رغیف بر قفای قاضی افتادش نظر از قفای صوفی آن بد خوب تر راست می کرد از پی سیلیش دست که قصاص سیلیم ارزان شدست سوی گوش قاضی آمد بهر راز سیلیی آورد قاضی را فراز گفت هر شش را بگیرید ای دو خصم من شوم آزاد بی خرخاش و وصم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۸ - طیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی را گشت قاضی طیره صوفی گفت هی حکم تو عدلست لاشک نیست غی آنچ نپسندی به خود ای شیخ دین چون پسندی بر برادر ای امین این ندانی که می من چه کنی هم در آن چه عاقبت خود افکنی من حفر بیرا نخواندی از خبر آنچ خواندی کن عمل جان پدر این یکی حکمت چنین بد در قضا که ترا آورد سیلی بر قفا وای بر احکام دیگرهای تو تا چه آرد بر سر و بر پای تو ظالمی را رحم آری از کرم که برای نفقه بادت سه درم دست ظالم را ببر چه جای آن که بدست او نهی حکم و عنان تو بدان بز مانی ای مجهول داد که نژاد گرگ را او شیر داد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۹ - جواب دادن قاضی صوفی را گفت قاضی واجب آیدمان رضا هر قفا و هر جفا کارد قضا خوش دلم در باطن از حکم زبر گرچه شد رویم ترش کالحق مر این دلم باغست و چشمم ابروش ابر گرید باغ خندد شاد و خوش سال قحط از آفتاب خیره خند باغها در مرگ و جان کندن رسند ز امر حق وابکوا کثیرا خوانده ای چون سر بریان چه خندان مانده ای روشنی خانه باشی هم چو شمع گر فرو پاشی تو هم چون شمع دمع آن ترش رویی مادر یا پدر حافظ فرزند شد از هر ضرر ذوق خنده دیده ای ای خیره خند ذوق گریه بین که هست آن کان قند چون جهنم گریه آرد یاد آن پس جهنم خوشتر آید از جنان خنده ها در گریه ها آمد کتیم گنج در ویرانه ها جو ای سلیم ذوق در غمهاست پی گم کرده اند آب حیوان را به ظلمت برده اند بازگونه نعل در ره تا رباط چشمها را چار کن در احتیاط چشمها را چار کن در اعتبار یار کن با چشم خود دو چشم یار امرهم شوری بخوان اندر صحف یار را باش و مگوش از ناز اف یار باشد راه را پشت و پناه چونک نیکو بنگری یارست راه چونک در یاران رسی خامش نشین اندر آن حلقه مکن خود را نگین در نماز جمعه بنگر خوش به هوش جمله جمعند و یک اندیشه و خموش رختها را سوی خاموشی کشان چون نشان جویی مکن خود را نشان گفت پیغامبر که در بحر هموم در دلالت دان تو یاران را نجوم چشم در استارگان نه ره بجو نطق تشویش نظر باشد مگو گر دو حرف صدق گویی ای فلان گفت تیره در تبع گردد روان این نخواندی کالکلام ای مستهام فی شجون جره جر الکلام هین مشو شارع در آن حرف رشد که سخن زو مر سخن را می کشد نیست در ضبطت چو بگشادی دهان از پی صافی شود تیره روان آنک معصوم ره وحی خداست چون همه صافست بگشاید رواست زانک ما ینطق رسول بالهوی کی هوا زاید ز معصوم خدا خویشتن را ساز منطیقی ز حال تا نگردی هم چو من سخره مقال

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۸ - طیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی را گشت قاضی طیره صوفی گفت هی حکم تو عدلست لاشک نیست غی آنچ نپسندی به خود ای شیخ دین چون پسندی بر برادر ای امین این ندانی که می من چه کنی هم در آن چه عاقبت خود افکنی من حفر بیرا نخواندی از خبر آنچ خواندی کن عمل جان پدر این یکی حکمت چنین بد در قضا که ترا آورد سیلی بر قفا وای بر احکام دیگرهای تو تا چه آرد بر سر و بر پای تو ظالمی را رحم آری از کرم که برای نفقه بادت سه درم دست ظالم را ببر چه جای آن که بدست او نهی حکم و عنان تو بدان بز مانی ای مجهول داد که نژاد گرگ را او شیر داد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۹ - جواب دادن قاضی صوفی را گفت قاضی واجب آیدمان رضا هر قفا و هر جفا کارد قضا خوش دلم در باطن از حکم زبر گرچه شد رویم ترش کالحق مر این دلم باغست و چشمم ابروش ابر گرید باغ خندد شاد و خوش سال قحط از آفتاب خیره خند باغها در مرگ و جان کندن رسند ز امر حق وابکوا کثیرا خوانده ای چون سر بریان چه خندان مانده ای روشنی خانه باشی هم چو شمع گر فرو پاشی تو هم چون شمع دمع آن ترش رویی مادر یا پدر حافظ فرزند شد از هر ضرر ذوق خنده دیده ای ای خیره خند ذوق گریه بین که هست آن کان قند چون جهنم گریه آرد یاد آن پس جهنم خوشتر آید از جنان خنده ها در گریه ها آمد کتیم گنج در ویرانه ها جو ای سلیم ذوق در غمهاست پی گم کرده اند آب حیوان را به ظلمت برده اند بازگونه نعل در ره تا رباط چشمها را چار کن در احتیاط چشمها را چار کن در اعتبار یار کن با چشم خود دو چشم یار امرهم شوری بخوان اندر صحف یار را باش و مگوش از ناز اف یار باشد راه را پشت و پناه چونک نیکو بنگری یارست راه چونک در یاران رسی خامش نشین اندر آن حلقه مکن خود را نگین در نماز جمعه بنگر خوش به هوش جمله جمعند و یک اندیشه و خموش رختها را سوی خاموشی کشان چون نشان جویی مکن خود را نشان گفت پیغامبر که در بحر هموم در دلالت دان تو یاران را نجوم چشم در استارگان نه ره بجو نطق تشویش نظر باشد مگو گر دو حرف صدق گویی ای فلان گفت تیره در تبع گردد روان این نخواندی کالکلام ای مستهام فی شجون جره جر الکلام هین مشو شارع در آن حرف رشد که سخن زو مر سخن را می کشد نیست در ضبطت چو بگشادی دهان از پی صافی شود تیره روان آنک معصوم ره وحی خداست چون همه صافست بگشاید رواست زانک ما ینطق رسول بالهوی کی هوا زاید ز معصوم خدا خویشتن را ساز منطیقی ز حال تا نگردی هم چو من سخره مقال

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۰ - سؤال کردن آن صوفی قاضی را گفت صوفی چون ز یک کانست زر این چرا نفعست و آن دیگر ضرر چونک جمله از یکی دست آمدست این چرا هوشیار و آن مست آمدست چون ز یک دریاست این جوها روان این چرا نوش است و آن زهر دهان چون همه انوار از شمس بقاست صبح صادق صبح کاذب از چه خاست چون ز یک سرمه ست ناظر را کحل از چه آمد راست بینی و حول چونک دار الضرب را سلطان خداست نقد را چون ضرب خوب و نارواست چون خدا فرمود ره را راه من این خفیر از چیست و آن یک راه زن از یک اشکم چون رسد حر و سفیه چون یقین شد الولد سر ابیه وحدتی که دید با چندین هزار صد هزاران جنبش از عین قرار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۱ - جواب گفتن آن قاضی صوفی را گفت قاضی صوفیا خیره مشو یک مثالی در بیان این شنو هم چنانک بی قراری عاشقان حاصل آمد از قرار دلستان او چو که در ناز ثابت آمده عاشقان چون برگها لرزان شده خنده او گریه ها انگیخته آب رویش آب روها ریخته این همه چون و چگونه چون زبد بر سر دریای بی چون می تپد ضد و ندش نیست در ذات و عمل زان بپوشیدند هستیها حلل ضد ضد را بود و هستی کی دهد بلک ازو بگریزد و بیرون جهد ند چه بود مثل مثل نیک و بد مثل مثل خویشتن را کی کند چونک دو مثل آمدند ای متقی این چه اولیتر از آن در خالقی بر شمار برگ بستان ند و ضد چون کفی بر بحر بی ضدست و ند بی چگونه بین تو برد و مات بحر چون چگونه گنجد اندر ذات بحر کمترین لعبت او جان تست این چگونه و چون جان کی شد درست پس چنان بحری که در هر قطر آن از بدن ناشی تر آمد عقل و جان کی بگنجد در مضیق چند و چون عقل کل آنجاست از لا یعلمون عقل گوید مر جسد را که ای جماد بوی بردی هیچ از آن بحر معاد جسم گوید من یقین سایه توم یاری از سایه که جوید جان عم عقل گوید کین نه آن حیرت سراست که سزا گستاخ تر از ناسزاست اندرینجا آفتاب انوری خدمت ذره کند چون چاکری شیر این سو پیش آهو سر نهد باز اینجا نزد تیهو پر نهد این ترا باور نیاید مصطفی چون ز مسکینان همی جوید دعا گر بگویی از پی تعلیم بود عین تجهیل از چه رو تفهیم بود بلک می داند که گنج شاهوار در خرابیها نهد آن شهریار بدگمانی نعل معکوس ویست گرچه هر جزویش جاسوس ویست بل حقیقت در حقیقت غرقه شد زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد با تو قلماشیت خواهم گفت هان صوفیا خوش پهن بگشا گوش جان مر ترا هم زخم که آید ز آسمان منتظر می باش خلعت بعد آن کو نه آن شاهست کت سیلی زند پس نبخشد تاج و تخت مستند جمله دنیا را پر پشه بها سیلیی را رشوت بی منتها گردنت زین طوق زرین جهان چست در دزد و ز حق سیلی ستان آن قفاها که انبیا برداشتند زان بلا سرهای خود افراشتند لیک حاضر باش در خود ای فتی تا به خانه او بیابد مر ترا ورنه خلعت را برد او باز پس که نیابیدم به خانه ش هیچ کس

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۰ - سؤال کردن آن صوفی قاضی را گفت صوفی چون ز یک کانست زر این چرا نفعست و آن دیگر ضرر چونک جمله از یکی دست آمدست این چرا هوشیار و آن مست آمدست چون ز یک دریاست این جوها روان این چرا نوش است و آن زهر دهان چون همه انوار از شمس بقاست صبح صادق صبح کاذب از چه خاست چون ز یک سرمه ست ناظر را کحل از چه آمد راست بینی و حول چونک دار الضرب را سلطان خداست نقد را چون ضرب خوب و نارواست چون خدا فرمود ره را راه من این خفیر از چیست و آن یک راه زن از یک اشکم چون رسد حر و سفیه چون یقین شد الولد سر ابیه وحدتی که دید با چندین هزار صد هزاران جنبش از عین قرار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۱ - جواب گفتن آن قاضی صوفی را گفت قاضی صوفیا خیره مشو یک مثالی در بیان این شنو هم چنانک بی قراری عاشقان حاصل آمد از قرار دلستان او چو که در ناز ثابت آمده عاشقان چون برگها لرزان شده خنده او گریه ها انگیخته آب رویش آب روها ریخته این همه چون و چگونه چون زبد بر سر دریای بی چون می تپد ضد و ندش نیست در ذات و عمل زان بپوشیدند هستیها حلل ضد ضد را بود و هستی کی دهد بلک ازو بگریزد و بیرون جهد ند چه بود مثل مثل نیک و بد مثل مثل خویشتن را کی کند چونک دو مثل آمدند ای متقی این چه اولیتر از آن در خالقی بر شمار برگ بستان ند و ضد چون کفی بر بحر بی ضدست و ند بی چگونه بین تو برد و مات بحر چون چگونه گنجد اندر ذات بحر کمترین لعبت او جان تست این چگونه و چون جان کی شد درست پس چنان بحری که در هر قطر آن از بدن ناشی تر آمد عقل و جان کی بگنجد در مضیق چند و چون عقل کل آنجاست از لا یعلمون عقل گوید مر جسد را که ای جماد بوی بردی هیچ از آن بحر معاد جسم گوید من یقین سایه توم یاری از سایه که جوید جان عم عقل گوید کین نه آن حیرت سراست که سزا گستاخ تر از ناسزاست اندرینجا آفتاب انوری خدمت ذره کند چون چاکری شیر این سو پیش آهو سر نهد باز اینجا نزد تیهو پر نهد این ترا باور نیاید مصطفی چون ز مسکینان همی جوید دعا گر بگویی از پی تعلیم بود عین تجهیل از چه رو تفهیم بود بلک می داند که گنج شاهوار در خرابیها نهد آن شهریار بدگمانی نعل معکوس ویست گرچه هر جزویش جاسوس ویست بل حقیقت در حقیقت غرقه شد زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد با تو قلماشیت خواهم گفت هان صوفیا خوش پهن بگشا گوش جان مر ترا هم زخم که آید ز آسمان منتظر می باش خلعت بعد آن کو نه آن شاهست کت سیلی زند پس نبخشد تاج و تخت مستند جمله دنیا را پر پشه بها سیلیی را رشوت بی منتها گردنت زین طوق زرین جهان چست در دزد و ز حق سیلی ستان آن قفاها که انبیا برداشتند زان بلا سرهای خود افراشتند لیک حاضر باش در خود ای فتی تا به خانه او بیابد مر ترا ورنه خلعت را برد او باز پس که نیابیدم به خانه ش هیچ کس

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۲ - باز سؤال کردن صوفی از آن قاضی گفت صوفی که چه بودی کین جهان ابروی رحمت گشادی جاودان هر دمی شوری نیاوردی به پیش بر نیاوردی ز تلوینهاش نیش شب ندزدیدی چراغ روز را دی نبردی باغ عیش آموز را جام صحت را نبودی سنگ تب آمنی با خوف ناوردی کرب خود چه کم گشتی ز جود و رحمتش گر نبودی خرخشه در نعمتش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۳ - جواب قاضی سؤال صوفی را و قصهٔ ترک و درزی را مثل آوردن گفت قاضی بس تهی رو صوفیی خالی از فطنت چو کاف کوفیی تو بنشنیدی که آن پر قند لب غدر خیاطان همی گفتی به شب خلق را در دزدی آن طایفه می نمود افسانه های سالفه قصه پاره ربایی در برین می حکایت کرد او با آن و این در سمر می خواند دزدی نامه ای گرد او جمع آمده هنگامه ای مستمع چون یافت جاذب زان وفود جمله اجزااش حکایت گشته بود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۴ - قال النبی علیه السلام ان الله تعالی یلقن الحکمة علی لسان الواعظین بقدر همم المستمعین جذب سمعست ار کسی را خوش لبیست گرمی و جد معلم از صبیست چنگیی را کو نوازد بیست و چار چون نیابد گوش گردد چنگ بار نه حراره یادش آید نه غزل نه ده انگشتش بجنبد در عمل گر نبودی گوشهای غیب گیر وحی ناوردی ز گردون یک بشیر ور نبودی دیده های صنع بین نه فلک گشتی نه خندیدی زمین آن دم لولاک این باشد که کار از برای چشم تیزست و نظار عامه را از عشق هم خوابه و طبق کی بود پروای عشق صنع حق آب تتماجی نریزی در تغار تا سگی چندی نباشد طعمه خوار رو سگ کهف خداوندیش باش تا رهاند زین تغارت اصطفاش چونک دزدیهای بی رحمانه گفت کی کنند آن درزیان اندر نهفت اندر آن هنگامه ترکی از خطا سخت طیره شد ز کشف آن غطا شب چو روز رستخیز آن رازها کشف می کرد از پی اهل نهی هر کجا آیی تو در جنگی فراز بینی آنجا دو عدو در کشف راز آن زمان را محشر مذکور دان وان گلوی رازگو را صور دان که خدا اسباب خشمی ساختست وآن فضایح را بکوی انداختست بس که غدر درزیان را ذکر کرد حیف آمد ترک را و خشم و درد گفت ای قصاص در شهر شما کیست استاتر درین مکر و دغا

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۲ - باز سؤال کردن صوفی از آن قاضی گفت صوفی که چه بودی کین جهان ابروی رحمت گشادی جاودان هر دمی شوری نیاوردی به پیش بر نیاوردی ز تلوینهاش نیش شب ندزدیدی چراغ روز را دی نبردی باغ عیش آموز را جام صحت را نبودی سنگ تب آمنی با خوف ناوردی کرب خود چه کم گشتی ز جود و رحمتش گر نبودی خرخشه در نعمتش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۳ - جواب قاضی سؤال صوفی را و قصهٔ ترک و درزی را مثل آوردن گفت قاضی بس تهی رو صوفیی خالی از فطنت چو کاف کوفیی تو بنشنیدی که آن پر قند لب غدر خیاطان همی گفتی به شب خلق را در دزدی آن طایفه می نمود افسانه های سالفه قصه پاره ربایی در برین می حکایت کرد او با آن و این در سمر می خواند دزدی نامه ای گرد او جمع آمده هنگامه ای مستمع چون یافت جاذب زان وفود جمله اجزااش حکایت گشته بود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۴ - قال النبی علیه السلام ان الله تعالی یلقن الحکمة علی لسان الواعظین بقدر همم المستمعین جذب سمعست ار کسی را خوش لبیست گرمی و جد معلم از صبیست چنگیی را کو نوازد بیست و چار چون نیابد گوش گردد چنگ بار نه حراره یادش آید نه غزل نه ده انگشتش بجنبد در عمل گر نبودی گوشهای غیب گیر وحی ناوردی ز گردون یک بشیر ور نبودی دیده های صنع بین نه فلک گشتی نه خندیدی زمین آن دم لولاک این باشد که کار از برای چشم تیزست و نظار عامه را از عشق هم خوابه و طبق کی بود پروای عشق صنع حق آب تتماجی نریزی در تغار تا سگی چندی نباشد طعمه خوار رو سگ کهف خداوندیش باش تا رهاند زین تغارت اصطفاش چونک دزدیهای بی رحمانه گفت کی کنند آن درزیان اندر نهفت اندر آن هنگامه ترکی از خطا سخت طیره شد ز کشف آن غطا شب چو روز رستخیز آن رازها کشف می کرد از پی اهل نهی هر کجا آیی تو در جنگی فراز بینی آنجا دو عدو در کشف راز آن زمان را محشر مذکور دان وان گلوی رازگو را صور دان که خدا اسباب خشمی ساختست وآن فضایح را بکوی انداختست بس که غدر درزیان را ذکر کرد حیف آمد ترک را و خشم و درد گفت ای قصاص در شهر شما کیست استاتر درین مکر و دغا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۵ - دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردن گفت خیاطیست نامش پور شش اندرین چستی و دزدی خلق کش گفت من ضامن که با صد اضطراب او نیارد برد پیشم رشته تاب پس بگفتندش که از تو چست تر مات او گشتند در دعوی مپر رو به عقل خود چنین غره مباش که شوی یاوه تو در تزویرهاش گرم تر شد ترک و بست آنجا گرو که نیارد برد نی کهنه نی نو مطمعانش گرم تر کردند زود او گرو بست و رهان را بر گشود که گرو این مرکب تازی من بدهم ار دزدد قماشم او به فن ور نتاند برد اسپی از شما وا ستانم بهر رهن مبتدا ترک را آن شب نبرد از غصه خواب با خیال دزد می کرد او حراب بامدادان اطلسی زد در بغل شد به بازار و دکان آن دغل پس سلامش کرد گرم و اوستاد جست از جا لب به ترحیبش گشاد گرم پرسیدش ز حد ترک بیش تا فکند اندر دل او مهر خویش چون بدید از وی نوای بلبلی پیشش افکند اطلس استنبلی که ببر این را قبای روز جنگ زیر نافم واسع و بالاش تنگ تنگ بالا بهر جسم آرای را زیر واسع تا نگیرد پای را گفت صد خدمت کنم ای ذو وداد در قبولش دست بر دیده نهاد پس بپیمود و بدید او روی کار بعد از آن بگشاد لب را در فشار از حکایتهای میران دگر وز کرمها و عطاء آن نفر وز بخیلان و ز تحشیراتشان از برای خنده هم داد او نشان هم چو آتش کرد مقراضی برون می برید و لب پر افسانه و فسون مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۶ - مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزی ترک خندیدن گرفت از داستان چشم تنگش گشت بسته آن زمان پاره ای دزدید و کردش زیر ران از جز حق از همه احیا نهان حق همی دید آن ولی ستارخوست لیک چون از حد بری غماز اوست ترک را از لذت افسانه اش رفت از دل دعوی پیشانه اش اطلس چه دعوی چه رهن چی ترک سرمستست در لاغ اچی لابه کردش ترک کز بهر خدا لاغ می گو که مرا شد مغتذا گفت لاغی خندمینی آن دغا که فتاد از قهقهه او بر قفا پاره ای اطلس سبک بر نیفه زد ترک غافل خوش مضاحک می مزد هم چنین بار سوم ترک خطا گفت لاغی گوی از بهر خدا گفت لاغی خندمین تر زان دو بار کرد او این ترک را کلی شکار چشم بسته عقل جسته مولهه مست ترک مدعی از قهقهه پس سوم بار از قبا دزدید شاخ که ز خنده ش یافت میدان فراخ چون چهارم بار آن ترک خطا لاغ از آن استا همی کرد اقتضا رحم آمد بر وی آن استاد را کرد در باقی فن و بیداد را گفت مولع گشت این مفتون درین بی خبر کین چه خسارست و غبین بوسه افشان کرد بر استاد او که بمن بهر خدا افسانه گو ای فسانه گشته و محو از وجود چند افسانه بخواهی آزمود خندمین تر از تو هیچ افسانه نیست بر لب گور خراب خویش ایست ای فرو رفته به گور جهل و شک چند جویی لاغ و دستان فلک تا بکی نوشی تو عشوه این جهان که نه عقلت ماند بر قانون نه جان لاغ این چرخ ندیم کرد و مرد آب روی صد هزاران چون تو برد می درد می دوزد این درزی عام جامه صدسالگان طفل خام لاغ او گر باغها را داد داد چون دی آمد داده را بر باد داد پیره طفلان شسته پیشش بهر کد تا به سعد و نحس او لاغی کند

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۵ - دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردن گفت خیاطیست نامش پور شش اندرین چستی و دزدی خلق کش گفت من ضامن که با صد اضطراب او نیارد برد پیشم رشته تاب پس بگفتندش که از تو چست تر مات او گشتند در دعوی مپر رو به عقل خود چنین غره مباش که شوی یاوه تو در تزویرهاش گرم تر شد ترک و بست آنجا گرو که نیارد برد نی کهنه نی نو مطمعانش گرم تر کردند زود او گرو بست و رهان را بر گشود که گرو این مرکب تازی من بدهم ار دزدد قماشم او به فن ور نتاند برد اسپی از شما وا ستانم بهر رهن مبتدا ترک را آن شب نبرد از غصه خواب با خیال دزد می کرد او حراب بامدادان اطلسی زد در بغل شد به بازار و دکان آن دغل پس سلامش کرد گرم و اوستاد جست از جا لب به ترحیبش گشاد گرم پرسیدش ز حد ترک بیش تا فکند اندر دل او مهر خویش چون بدید از وی نوای بلبلی پیشش افکند اطلس استنبلی که ببر این را قبای روز جنگ زیر نافم واسع و بالاش تنگ تنگ بالا بهر جسم آرای را زیر واسع تا نگیرد پای را گفت صد خدمت کنم ای ذو وداد در قبولش دست بر دیده نهاد پس بپیمود و بدید او روی کار بعد از آن بگشاد لب را در فشار از حکایتهای میران دگر وز کرمها و عطاء آن نفر وز بخیلان و ز تحشیراتشان از برای خنده هم داد او نشان هم چو آتش کرد مقراضی برون می برید و لب پر افسانه و فسون مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۶ - مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزی ترک خندیدن گرفت از داستان چشم تنگش گشت بسته آن زمان پاره ای دزدید و کردش زیر ران از جز حق از همه احیا نهان حق همی دید آن ولی ستارخوست لیک چون از حد بری غماز اوست ترک را از لذت افسانه اش رفت از دل دعوی پیشانه اش اطلس چه دعوی چه رهن چی ترک سرمستست در لاغ اچی لابه کردش ترک کز بهر خدا لاغ می گو که مرا شد مغتذا گفت لاغی خندمینی آن دغا که فتاد از قهقهه او بر قفا پاره ای اطلس سبک بر نیفه زد ترک غافل خوش مضاحک می مزد هم چنین بار سوم ترک خطا گفت لاغی گوی از بهر خدا گفت لاغی خندمین تر زان دو بار کرد او این ترک را کلی شکار چشم بسته عقل جسته مولهه مست ترک مدعی از قهقهه پس سوم بار از قبا دزدید شاخ که ز خنده ش یافت میدان فراخ چون چهارم بار آن ترک خطا لاغ از آن استا همی کرد اقتضا رحم آمد بر وی آن استاد را کرد در باقی فن و بیداد را گفت مولع گشت این مفتون درین بی خبر کین چه خسارست و غبین بوسه افشان کرد بر استاد او که بمن بهر خدا افسانه گو ای فسانه گشته و محو از وجود چند افسانه بخواهی آزمود خندمین تر از تو هیچ افسانه نیست بر لب گور خراب خویش ایست ای فرو رفته به گور جهل و شک چند جویی لاغ و دستان فلک تا بکی نوشی تو عشوه این جهان که نه عقلت ماند بر قانون نه جان لاغ این چرخ ندیم کرد و مرد آب روی صد هزاران چون تو برد می درد می دوزد این درزی عام جامه صدسالگان طفل خام لاغ او گر باغها را داد داد چون دی آمد داده را بر باد داد پیره طفلان شسته پیشش بهر کد تا به سعد و نحس او لاغی کند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۷ - گفتن درزی ترک را هی خاموش کی اگر مضاحک دگر گویم قبات تنگ آید گفت درزی ای طواشی بر گذر وای بر تو گر کنم لاغی دگر پس قبایت تنگ آید باز پس این کند با خویشتن خود هیچ کس خنده چه رمزی ار دانستیی تو به جای خنده خون بگرستیی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۸ - بیان آنک بی‌کاران و افسانه‌جویان مثل آن ترک‌اند و عالم غرار غدار هم‌چو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر هم‌چون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن اطلس عمرت به مقراض شهور برد پاره پاره خیاط غرور تو تمنا می بری که اختر مدام لاغ کردی سعد بودی بر دوام سخت می تولی ز تربیعات او وز دلال و کینه و آفات او سخت می رنجی ز خاموشی او وز نحوس و قبض و کین کوشی او که چرا زهره طرب در رقص نیست بر سعود و رقص سعد او مه ایست اخترت گوید که گر افزون کنم لاغ را پس کلیت مغبون کنم تو مبین قلابی این اختران عشق خود بر قلب زن بین ای مهان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۹ - مثل آن یکی می شد به ره سوی دکان پیش ره را بسته دید او از زنان پای او می سوخت از تعجیل و راه بسته از جوق زنان هم چو ماه رو به یک زن کرد و گفت ای مستهان هی چه بسیارید ای دخترچگان رو بدو کرد آن زن و گفت ای امین هیچ بسیاری ما منکر مبین بین که با بسیاری ما بر بساط تنگ می آید شما را انبساط در لواطه می فتید از قحط زن فاعل و مفعول رسوای زمن تو مبین این واقعات روزگار کز فلک می گردد اینجا ناگوار تو مبین تحشیر روزی و معاش تو مبین این قحط و خوف و ارتعاش بین که با این جمله تلخیهای او مرده اویید و ناپروای او رحمتی دان امتحان تلخ را نقمتی دان ملک مرو و بلخ را آن براهیم از تلف نگریخت و ماند این براهیم از شرف بگریخت و راند آن نسوزد وین بسوزد ای عجب نعل معکوس است در راه طلب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۰ - باز مکرر کردن صوفی سؤال را گفت صوفی قادرست آن مستعان که کند سودای ما را بی زیان آنک آتش را کند ورد و شجر هم تواند کرد این را بی ضرر آنک گل آرد برون از عین خار هم تواند کرد این دی را بهار آنک زو هر سرو آزادی کند قادرست ار غصه را شادی کند آنک شد موجود از وی هر عدم گر بدارد باقیش او را چه کم آنک تن را جان دهد تا حی شود گر نمیراند زیانش کی شود خود چه باشد گر ببخشد آن جواد بنده را مقصود جان بی اجتهاد دور دارد از ضعیفان در کمین مکر نفس و فتنه دیو لعین

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۷ - گفتن درزی ترک را هی خاموش کی اگر مضاحک دگر گویم قبات تنگ آید گفت درزی ای طواشی بر گذر وای بر تو گر کنم لاغی دگر پس قبایت تنگ آید باز پس این کند با خویشتن خود هیچ کس خنده چه رمزی ار دانستیی تو به جای خنده خون بگرستیی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۸ - بیان آنک بی‌کاران و افسانه‌جویان مثل آن ترک‌اند و عالم غرار غدار هم‌چو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر هم‌چون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن اطلس عمرت به مقراض شهور برد پاره پاره خیاط غرور تو تمنا می بری که اختر مدام لاغ کردی سعد بودی بر دوام سخت می تولی ز تربیعات او وز دلال و کینه و آفات او سخت می رنجی ز خاموشی او وز نحوس و قبض و کین کوشی او که چرا زهره طرب در رقص نیست بر سعود و رقص سعد او مه ایست اخترت گوید که گر افزون کنم لاغ را پس کلیت مغبون کنم تو مبین قلابی این اختران عشق خود بر قلب زن بین ای مهان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۹ - مثل آن یکی می شد به ره سوی دکان پیش ره را بسته دید او از زنان پای او می سوخت از تعجیل و راه بسته از جوق زنان هم چو ماه رو به یک زن کرد و گفت ای مستهان هی چه بسیارید ای دخترچگان رو بدو کرد آن زن و گفت ای امین هیچ بسیاری ما منکر مبین بین که با بسیاری ما بر بساط تنگ می آید شما را انبساط در لواطه می فتید از قحط زن فاعل و مفعول رسوای زمن تو مبین این واقعات روزگار کز فلک می گردد اینجا ناگوار تو مبین تحشیر روزی و معاش تو مبین این قحط و خوف و ارتعاش بین که با این جمله تلخیهای او مرده اویید و ناپروای او رحمتی دان امتحان تلخ را نقمتی دان ملک مرو و بلخ را آن براهیم از تلف نگریخت و ماند این براهیم از شرف بگریخت و راند آن نسوزد وین بسوزد ای عجب نعل معکوس است در راه طلب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۰ - باز مکرر کردن صوفی سؤال را گفت صوفی قادرست آن مستعان که کند سودای ما را بی زیان آنک آتش را کند ورد و شجر هم تواند کرد این را بی ضرر آنک گل آرد برون از عین خار هم تواند کرد این دی را بهار آنک زو هر سرو آزادی کند قادرست ار غصه را شادی کند آنک شد موجود از وی هر عدم گر بدارد باقیش او را چه کم آنک تن را جان دهد تا حی شود گر نمیراند زیانش کی شود خود چه باشد گر ببخشد آن جواد بنده را مقصود جان بی اجتهاد دور دارد از ضعیفان در کمین مکر نفس و فتنه دیو لعین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۱ - جواب دادن قاضی صوفی را گفت قاضی گر نبودی امر مر ور نبودی خوب و زشت و سنگ و در ور نبودی نفس و شیطان و هوا ور نبودی زخم و چالیش و وغا پس به چه نام و لقب خواندی ملک بندگان خویش را ای منهتک چون بگفتی ای صبور و ای حلیم چون بگفتی ای شجاع و ای حکیم صابرین و صادقین و منفقین چون بدی بی ره زن و دیو لعین رستم و حمزه و مخنث یک بدی علم و حکمت باطل و مندک بدی علم و حکمت بهر راه و بی رهیست چون همه ره باشد آن حکمت تهیست بهر این دکان طبع شوره آب هر دو عالم را روا داری خراب من همی دانم که تو پاکی نه خام وین سؤالت هست از بهر عوام جور دوران و هر آن رنجی که هست سهل تر از بعد حق و غفلتست زآنک اینها بگذرند آن نگذرد دولت آن دارد که جان آگه برد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۲ - حکایت در تقریر آنک صبر در رنج کار سهل‌تر از صبر در فراق یار بود آن یکی زن شوی خود را گفت هی ای مروت را به یک ره کرده طی هیچ تیمارم نمی داری چرا تا بکی باشم درین خواری چرا گفت شو من نفقه چاره می کنم گرچه عورم دست و پایی می زنم نفقه و کسوه ست واجب ای صنم از منت این هر دو هست و نیست کم آستین پیرهن بنمود زن بس درشت و پر وسخ بد پیرهن گفت از سختی تنم را می خورد کس کسی را کسوه زین سان آورد گفت ای زن یک سوالت می کنم مرد درویشم همین آمد فنم این درشتست و غلیظ و ناپسند لیک بندیش ای زن اندیشه مند این درشت و زشت تر یا خود طلاق این ترا مکروه تر یا خود فراق هم چنان ای خواجه تشنیع زن از بلا و فقر و از رنج و محن لا شک این ترک هوا تلخی دهست لیک از تلخی بعد حق بهست گر جهاد و صوم سختست و خشن لیک این بهتر ز بعد ممتحن رنج کی ماند دمی که ذوالمنن گویدت چونی تو ای رنجور من ور نگوید کت نه آن فهم و فن است لیک آن ذوق تو پرسش کردنست آن ملیحان که طبیبان دل اند سوی رنجوران به پرسش مایل اند وز حذر از ننگ و از نامی کنند چاره ای سازند و پیغامی کنند ورنه در دلشان بود آن مفتکر نیست معشوقی ز عاشق بی خبر ای تو جویای نوادر داستان هم فسانه عشق بازان را بخوان بس بجوشیدی درین عهد مدید ترک جوشی هم نگشتی ای قدید دیده ای عمری تو داد و داوری وانگه از نادیدگان ناشی تری هر که شاگردیش کرد استاد شد تو سپس تر رفته ای ای کور لد خود نبود از والدینت اختبار هم نبودت عبرت از لیل و نهار

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۱ - جواب دادن قاضی صوفی را گفت قاضی گر نبودی امر مر ور نبودی خوب و زشت و سنگ و در ور نبودی نفس و شیطان و هوا ور نبودی زخم و چالیش و وغا پس به چه نام و لقب خواندی ملک بندگان خویش را ای منهتک چون بگفتی ای صبور و ای حلیم چون بگفتی ای شجاع و ای حکیم صابرین و صادقین و منفقین چون بدی بی ره زن و دیو لعین رستم و حمزه و مخنث یک بدی علم و حکمت باطل و مندک بدی علم و حکمت بهر راه و بی رهیست چون همه ره باشد آن حکمت تهیست بهر این دکان طبع شوره آب هر دو عالم را روا داری خراب من همی دانم که تو پاکی نه خام وین سؤالت هست از بهر عوام جور دوران و هر آن رنجی که هست سهل تر از بعد حق و غفلتست زآنک اینها بگذرند آن نگذرد دولت آن دارد که جان آگه برد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۲ - حکایت در تقریر آنک صبر در رنج کار سهل‌تر از صبر در فراق یار بود آن یکی زن شوی خود را گفت هی ای مروت را به یک ره کرده طی هیچ تیمارم نمی داری چرا تا بکی باشم درین خواری چرا گفت شو من نفقه چاره می کنم گرچه عورم دست و پایی می زنم نفقه و کسوه ست واجب ای صنم از منت این هر دو هست و نیست کم آستین پیرهن بنمود زن بس درشت و پر وسخ بد پیرهن گفت از سختی تنم را می خورد کس کسی را کسوه زین سان آورد گفت ای زن یک سوالت می کنم مرد درویشم همین آمد فنم این درشتست و غلیظ و ناپسند لیک بندیش ای زن اندیشه مند این درشت و زشت تر یا خود طلاق این ترا مکروه تر یا خود فراق هم چنان ای خواجه تشنیع زن از بلا و فقر و از رنج و محن لا شک این ترک هوا تلخی دهست لیک از تلخی بعد حق بهست گر جهاد و صوم سختست و خشن لیک این بهتر ز بعد ممتحن رنج کی ماند دمی که ذوالمنن گویدت چونی تو ای رنجور من ور نگوید کت نه آن فهم و فن است لیک آن ذوق تو پرسش کردنست آن ملیحان که طبیبان دل اند سوی رنجوران به پرسش مایل اند وز حذر از ننگ و از نامی کنند چاره ای سازند و پیغامی کنند ورنه در دلشان بود آن مفتکر نیست معشوقی ز عاشق بی خبر ای تو جویای نوادر داستان هم فسانه عشق بازان را بخوان بس بجوشیدی درین عهد مدید ترک جوشی هم نگشتی ای قدید دیده ای عمری تو داد و داوری وانگه از نادیدگان ناشی تری هر که شاگردیش کرد استاد شد تو سپس تر رفته ای ای کور لد خود نبود از والدینت اختبار هم نبودت عبرت از لیل و نهار

%0
10 Bölüm