سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه یکی روبهی دید بی دست و پای فروماند در لطف و صنع خدای که چون زندگانی به سر می برد بدین دست و پای از کجا می خورد در این بود درویش شوریده رنگ که شیری درآمد شغالی به چنگ شغال نگون بخت را شیر خورد بماند آنچه روبه از آن سیر خورد دگر روز باز اتفاق اوفتاد که روزی رسان قوت روزش بداد یقین مرد را دیده بیننده کرد شد و تکیه بر آفریننده کرد کز این پس به کنجی نشینم چو مور که روزی نخوردند پیلان به زور زنخدان فرو برد چندی به جیب که بخشنده روزی فرستد ز غیب نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش ز دیوار محرابش آمد به گوش برو شیر درنده باش ای دغل مینداز خود را چو روباه شل چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر چه باشی چو روبه به وامانده سیر چو شیر آن که را گردنی فربه است گر افتد چو روبه سگ از وی به است به چنگ آر و با دیگران نوش کن نه بر فضله دیگران گوش کن بخور تا توانی به بازوی خویش که سعیت بود در ترازوی خویش چو مردان ببر رنج و راحت رسان مخنث خورد دسترنج کسان بگیر ای جوان دست درویش پیر نه خود را بیفکن که دستم بگیر خدا را بر آن بنده بخشایش است که خلق از وجودش در آسایش است کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست که دون همتانند بی مغز و پوست کسی نیک بیند به هر دو سرای که نیکی رساند به خلق خدای سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۸ - حکایت شنیدم که مردی است پاکیزه بوم شناسا و رهرو در اقصای روم من و چند سیاح صحرانورد برفتیم قاصد به دیدار مرد سر و چشم هر یک ببوسید و دست به تمکین و عزت نشاند و نشست زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت ولی بی مروت چو بی بر درخت به لطف و سخن گرم رو مرد بود ولی دیگدانش عجب سرد بود همه شب نبودش قرار و هجوع ز تسبیح و تهلیل و ما را ز جوع سحرگه میان بست و در باز کرد همان لطف و پرسیدن آغاز کرد یکی بد که شیرین و خوش طبع بود که با ما مسافر در آن ربع بود مرا بوسه گفتا به تصحیف ده که درویش را توشه از بوسه به به خدمت منه دست بر کفش من مرا نان ده و کفش بر سر بزن به ایثار مردان سبق برده اند نه شب زنده داران دل مرده اند همین دیدم از پاسبان تتار دل مرده و چشم شب زنده دار کرامت جوانمردی و نان دهی است مقالات بیهوده طبل تهی است قیامت کسی بینی اندر بهشت که معنی طلب کرد و دعوی بهشت به معنی توان کرد دعوی درست دم بی قدم تکیه گاهی است سست
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه یکی روبهی دید بی دست و پای فروماند در لطف و صنع خدای که چون زندگانی به سر می برد بدین دست و پای از کجا می خورد در این بود درویش شوریده رنگ که شیری درآمد شغالی به چنگ شغال نگون بخت را شیر خورد بماند آنچه روبه از آن سیر خورد دگر روز باز اتفاق اوفتاد که روزی رسان قوت روزش بداد یقین مرد را دیده بیننده کرد شد و تکیه بر آفریننده کرد کز این پس به کنجی نشینم چو مور که روزی نخوردند پیلان به زور زنخدان فرو برد چندی به جیب که بخشنده روزی فرستد ز غیب نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش ز دیوار محرابش آمد به گوش برو شیر درنده باش ای دغل مینداز خود را چو روباه شل چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر چه باشی چو روبه به وامانده سیر چو شیر آن که را گردنی فربه است گر افتد چو روبه سگ از وی به است به چنگ آر و با دیگران نوش کن نه بر فضله دیگران گوش کن بخور تا توانی به بازوی خویش که سعیت بود در ترازوی خویش چو مردان ببر رنج و راحت رسان مخنث خورد دسترنج کسان بگیر ای جوان دست درویش پیر نه خود را بیفکن که دستم بگیر خدا را بر آن بنده بخشایش است که خلق از وجودش در آسایش است کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست که دون همتانند بی مغز و پوست کسی نیک بیند به هر دو سرای که نیکی رساند به خلق خدای سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۸ - حکایت شنیدم که مردی است پاکیزه بوم شناسا و رهرو در اقصای روم من و چند سیاح صحرانورد برفتیم قاصد به دیدار مرد سر و چشم هر یک ببوسید و دست به تمکین و عزت نشاند و نشست زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت ولی بی مروت چو بی بر درخت به لطف و سخن گرم رو مرد بود ولی دیگدانش عجب سرد بود همه شب نبودش قرار و هجوع ز تسبیح و تهلیل و ما را ز جوع سحرگه میان بست و در باز کرد همان لطف و پرسیدن آغاز کرد یکی بد که شیرین و خوش طبع بود که با ما مسافر در آن ربع بود مرا بوسه گفتا به تصحیف ده که درویش را توشه از بوسه به به خدمت منه دست بر کفش من مرا نان ده و کفش بر سر بزن به ایثار مردان سبق برده اند نه شب زنده داران دل مرده اند همین دیدم از پاسبان تتار دل مرده و چشم شب زنده دار کرامت جوانمردی و نان دهی است مقالات بیهوده طبل تهی است قیامت کسی بینی اندر بهشت که معنی طلب کرد و دعوی بهشت به معنی توان کرد دعوی درست دم بی قدم تکیه گاهی است سست