Qur'an&Sunnahالقرآن

Sa'dî — Bostân

Ebû Muhammed Müslihuddîn Sa'dî Şîrâzî · FA

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۷ - حکایت درویش صاحب‌نظر و بقراط حکیم یکی صورتی دید صاحب جمال بگردیدش از شورش عشق حال بر انداخت بیچاره چندان عرق که شبنم بر اردیبهشتی ورق گذر کرد بقراط بر وی سوار بپرسید کاین را چه افتاده کار کسی گفتش این عابد ی پارسا ست که هرگز خطایی ز دستش نخاست رود روز و شب در بیابان و کوه ز صحبت گریزان ز مردم ستوه ربوده ست خاطر فریبی دلش فرو رفته پای نظر در گلش چو آید ز خلقش ملامت به گوش بگرید که چند از ملامت خموش مگوی ار بنالم که معذور نیست که فریاد م از علتی دور نیست نه این نقش دل می رباید ز دست دل آن می رباید که این نقش بست شنید این سخن مرد کار آزمای کهنسال پرورده پخته رای بگفت ار چه صیت نکویی رود نه با هر کسی هر چه گویی رود نگارنده را خود همین نقش بود که شوریده را دل به یغما ربود چرا طفل یک روزه هوشش نبرد که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد محقق همان بیند اندر ابل که در خوبرویان چین و چگل نقابی است هر سطر من زین کتیب فرو هشته بر عارضی دل فریب معانی است در زیر حرف سیاه چو در پرده معشوق و در میغ ماه در اوراق سعدی نگنجد ملال که دارد پس پرده چندین جمال مرا کاین سخن هاست مجلس فروز چو آتش در او روشنایی و سوز نرنجم ز خصمان اگر بر تپند کز این آتش پارسی در تبند

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۷ - حکایت درویش صاحب‌نظر و بقراط حکیم یکی صورتی دید صاحب جمال بگردیدش از شورش عشق حال بر انداخت بیچاره چندان عرق که شبنم بر اردیبهشتی ورق گذر کرد بقراط بر وی سوار بپرسید کاین را چه افتاده کار کسی گفتش این عابد ی پارسا ست که هرگز خطایی ز دستش نخاست رود روز و شب در بیابان و کوه ز صحبت گریزان ز مردم ستوه ربوده ست خاطر فریبی دلش فرو رفته پای نظر در گلش چو آید ز خلقش ملامت به گوش بگرید که چند از ملامت خموش مگوی ار بنالم که معذور نیست که فریاد م از علتی دور نیست نه این نقش دل می رباید ز دست دل آن می رباید که این نقش بست شنید این سخن مرد کار آزمای کهنسال پرورده پخته رای بگفت ار چه صیت نکویی رود نه با هر کسی هر چه گویی رود نگارنده را خود همین نقش بود که شوریده را دل به یغما ربود چرا طفل یک روزه هوشش نبرد که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد محقق همان بیند اندر ابل که در خوبرویان چین و چگل نقابی است هر سطر من زین کتیب فرو هشته بر عارضی دل فریب معانی است در زیر حرف سیاه چو در پرده معشوق و در میغ ماه در اوراق سعدی نگنجد ملال که دارد پس پرده چندین جمال مرا کاین سخن هاست مجلس فروز چو آتش در او روشنایی و سوز نرنجم ز خصمان اگر بر تپند کز این آتش پارسی در تبند

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۸ - گفتار اندر سلامت گوشه‌نشینی و صبر بر ایذاء خلق اگر در جهان از جهان رسته ای است در از خلق بر خویشتن بسته ای است کس از دست جور زبانها نرست اگر خودنمای است و گر حق پرست اگر بر پری چون ملک به آسمان ز دامن در آویزدت بدگمان به کوشش توان دجله را پیش بست نشاید زبان بداندیش بست فراهم نشینند تردامنان که این زهد خشک است و آن دام نان تو روی از پرستیدن حق مپیچ بهل تا نگیرند خلقت به هیچ چو راضی شد از بنده یزدان پاک گر اینها نگردند راضی چه باک بد اندیش خلق از حق آگاه نیست ز غوغای خلقش به حق راه نیست از آن ره به جایی نیاورده اند که اول قدم پی غلط کرده اند دو کس بر حدیثی گمارند گوش از این تا بدان ز اهرمن تا سروش یکی پند گیرد دگر ناپسند نپردازد از حرفگیری به پند فرو مانده در کنج تاریک جای چه دریابد از جام گیتی نمای مپندار اگر شیر و گر روبهی کز اینان به مردی و حیلت رهی اگر کنج خلوت گزیند کسی که پروای صحبت ندارد بسی مذمت کنندش که زرق است و ریو ز مردم چنان می گریزد که دیو وگر خنده روی است و آمیزگار عفیفش ندانند و پرهیزگار غنی را به غیبت بکاوند پوست که فرعون اگر هست در عالم اوست وگر بینوایی بگرید به سوز نگون بخت خوانندش و تیره روز وگر کامرانی در آید ز پای غنیمت شمارند و فضل خدای که تا چند از این جاه و گردن کشی خوشی را بود در قفا ناخوشی و گر تنگدستی تنک مایه ای سعادت بلندش کند پایه ای بخایندش از کینه دندان به زهر که دون پرور است این فرومایه دهر چو بینند کاری به دستت در است حریصت شمارند و دنیاپرست وگر دست همت بداری ز کار گدا پیشه خوانندت و پخته خوار اگر ناطقی طبل پر یاوه ای وگر خامشی نقش گرماوه ای تحمل کنان را نخوانند مرد که بیچاره از بیم سر برنکرد وگر در سرش هول و مردانگی است گریزند از او کاین چه دیوانگی است تعنت کنندش گر اندک خوری است که مالش مگر روزی دیگری است وگر نغز و پاکیزه باشد خورش شکم بنده خوانند و تن پرورش وگر بی تکلف زید مالدار که زینت بر اهل تمیز است عار زبان در نهندش به ایذا چو تیغ که بدبخت زر دارد از خود دریغ و گر کاخ و ایوان منقش کند تن خویش را کسوتی خوش کند به جان آید از طعنه بر وی زنان که خود را بیاراست همچون زنان اگر پارسایی سیاحت نکرد سفر کردگانش نخوانند مرد که نارفته بیرون ز آغوش زن کدامش هنر باشد و رای و فن جهاندیده را هم بدرند پوست که سرگشته بخت برگشته اوست گرش حظ از اقبال بودی و بهر زمانه نراندی ز شهرش به شهر عزب را نکوهش کند خرده بین که می رنجد از خفت و خیزش زمین وگر زن کند گوید از دست دل به گردن در افتاد چون خر به گل نه از جور مردم رهد زشت روی نه شاهد ز نامردم زشت گوی غلامی به مصر اندرم بنده بود که چشم از حیا در بر افکنده بود کسی گفت هیچ این پسر عقل و هوش ندارد بمالش به تعلیم گوش شبی بر زدم بانگ بر وی درشت هم او گفت مسکین به جورش بکشت گرت برکند خشم روزی ز جای سراسیمه خوانندت و تیره رای وگر بردباری کنی از کسی بگویند غیرت ندارد بسی سخی را به اندرز گویند بس که فردا دو دستت بود پیش و پس وگر قانع و خویشتن دار گشت به تشنیع خلقی گرفتار گشت که همچون پدر خواهد این سفله مرد که نعمت رها کرد و حسرت ببرد که یارد به کنج سلامت نشست که پیغمبر از خبث ایشان نرست خدا را که مانند و انباز و جفت ندارد شنیدی که ترسا چه گفت رهایی نیابد کس از دست کس گرفتار را چاره صبر است و بس

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۸ - گفتار اندر سلامت گوشه‌نشینی و صبر بر ایذاء خلق اگر در جهان از جهان رسته ای است در از خلق بر خویشتن بسته ای است کس از دست جور زبانها نرست اگر خودنمای است و گر حق پرست اگر بر پری چون ملک به آسمان ز دامن در آویزدت بدگمان به کوشش توان دجله را پیش بست نشاید زبان بداندیش بست فراهم نشینند تردامنان که این زهد خشک است و آن دام نان تو روی از پرستیدن حق مپیچ بهل تا نگیرند خلقت به هیچ چو راضی شد از بنده یزدان پاک گر اینها نگردند راضی چه باک بد اندیش خلق از حق آگاه نیست ز غوغای خلقش به حق راه نیست از آن ره به جایی نیاورده اند که اول قدم پی غلط کرده اند دو کس بر حدیثی گمارند گوش از این تا بدان ز اهرمن تا سروش یکی پند گیرد دگر ناپسند نپردازد از حرفگیری به پند فرو مانده در کنج تاریک جای چه دریابد از جام گیتی نمای مپندار اگر شیر و گر روبهی کز اینان به مردی و حیلت رهی اگر کنج خلوت گزیند کسی که پروای صحبت ندارد بسی مذمت کنندش که زرق است و ریو ز مردم چنان می گریزد که دیو وگر خنده روی است و آمیزگار عفیفش ندانند و پرهیزگار غنی را به غیبت بکاوند پوست که فرعون اگر هست در عالم اوست وگر بینوایی بگرید به سوز نگون بخت خوانندش و تیره روز وگر کامرانی در آید ز پای غنیمت شمارند و فضل خدای که تا چند از این جاه و گردن کشی خوشی را بود در قفا ناخوشی و گر تنگدستی تنک مایه ای سعادت بلندش کند پایه ای بخایندش از کینه دندان به زهر که دون پرور است این فرومایه دهر چو بینند کاری به دستت در است حریصت شمارند و دنیاپرست وگر دست همت بداری ز کار گدا پیشه خوانندت و پخته خوار اگر ناطقی طبل پر یاوه ای وگر خامشی نقش گرماوه ای تحمل کنان را نخوانند مرد که بیچاره از بیم سر برنکرد وگر در سرش هول و مردانگی است گریزند از او کاین چه دیوانگی است تعنت کنندش گر اندک خوری است که مالش مگر روزی دیگری است وگر نغز و پاکیزه باشد خورش شکم بنده خوانند و تن پرورش وگر بی تکلف زید مالدار که زینت بر اهل تمیز است عار زبان در نهندش به ایذا چو تیغ که بدبخت زر دارد از خود دریغ و گر کاخ و ایوان منقش کند تن خویش را کسوتی خوش کند به جان آید از طعنه بر وی زنان که خود را بیاراست همچون زنان اگر پارسایی سیاحت نکرد سفر کردگانش نخوانند مرد که نارفته بیرون ز آغوش زن کدامش هنر باشد و رای و فن جهاندیده را هم بدرند پوست که سرگشته بخت برگشته اوست گرش حظ از اقبال بودی و بهر زمانه نراندی ز شهرش به شهر عزب را نکوهش کند خرده بین که می رنجد از خفت و خیزش زمین وگر زن کند گوید از دست دل به گردن در افتاد چون خر به گل نه از جور مردم رهد زشت روی نه شاهد ز نامردم زشت گوی غلامی به مصر اندرم بنده بود که چشم از حیا در بر افکنده بود کسی گفت هیچ این پسر عقل و هوش ندارد بمالش به تعلیم گوش شبی بر زدم بانگ بر وی درشت هم او گفت مسکین به جورش بکشت گرت برکند خشم روزی ز جای سراسیمه خوانندت و تیره رای وگر بردباری کنی از کسی بگویند غیرت ندارد بسی سخی را به اندرز گویند بس که فردا دو دستت بود پیش و پس وگر قانع و خویشتن دار گشت به تشنیع خلقی گرفتار گشت که همچون پدر خواهد این سفله مرد که نعمت رها کرد و حسرت ببرد که یارد به کنج سلامت نشست که پیغمبر از خبث ایشان نرست خدا را که مانند و انباز و جفت ندارد شنیدی که ترسا چه گفت رهایی نیابد کس از دست کس گرفتار را چاره صبر است و بس

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۹ - حکایت جوانی هنرمند فرزانه بود که در وعظ چالاک و مردانه بود نکونام و صاحبدل و حق پرست خط عارضش خوشتر از خط دست قوی در بلاغات و در نحو چست ولی حرف ابجد نگفتی درست یکی را بگفتم ز صاحبدلان که دندان پیشین ندارد فلان برآمد ز سودای من سرخ روی کز این جنس بیهوده دیگر مگوی تو در وی همان عیب دیدی که هست ز چندان هنر چشم عقلت ببست یقین بشنو از من که روز یقین نبینند بد مردم نیک بین یکی را که فضل است و فرهنگ و رای گرش پای عصمت بخیزد ز جای به یک خرده مپسند بر وی جفا بزرگان چه گفتند خذ ما صفا بود خار و گل با هم ای هوشمند چه در بند خاری تو گل دسته بند که را زشت خویی بود در سرشت نبیند ز طاووس جز پای زشت صفایی به دست آور ای خیره روی که ننماید آیینه تیره روی طریقی طلب کز عقوبت رهی نه حرفی که انگشت بر وی نهی منه عیب خلق ای خردمند پیش که چشمت فرو دوزد از عیب خویش چرا دامن آلوده را حد زنم چو در خود شناسم که تر دامنم نشاید که بر کس درشتی کنی چو خود را به تأویل پشتی کنی چو بد ناپسند آیدت خود مکن پس آنگه به همسایه گو بد مکن من ار حق شناسم وگر خود نمای برون با تو دارم درون با خدای چو ظاهر به عفت بیاراستم تصرف مکن در کژ و راستم اگر سیرتم خوب و گر منکر است خدایم به سر از تو داناتر است تو خاموش اگر من بهم یا بدم که حمال سود و زیان خودم کسی را به کردار بد کن عذاب که چشم از تو دارد به نیکی ثواب نکو کاری از مردم نیک رای یکی را به ده می نویسد خدای تو نیز ای عجب هر که را یک هنر ببینی ز ده عیبش اندر گذر نه یک عیب او را بر انگشت پیچ جهانی فضیلت بر آور به هیچ چو دشمن که در شعر سعدی نگاه به نفرت کند ز اندرون تباه ندارد به صد نکته نغز گوش چو زحفی ببیند بر آرد خروش جز این علتش نیست کان بد پسند حسد دیده نیک بینش بکند نه مر خلق را صنع باری سرشت سیاه و سپید آمد و خوب و زشت نه هر چشم و ابرو که بینی نکوست بخور پسته مغز و بینداز پوست

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۹ - حکایت جوانی هنرمند فرزانه بود که در وعظ چالاک و مردانه بود نکونام و صاحبدل و حق پرست خط عارضش خوشتر از خط دست قوی در بلاغات و در نحو چست ولی حرف ابجد نگفتی درست یکی را بگفتم ز صاحبدلان که دندان پیشین ندارد فلان برآمد ز سودای من سرخ روی کز این جنس بیهوده دیگر مگوی تو در وی همان عیب دیدی که هست ز چندان هنر چشم عقلت ببست یقین بشنو از من که روز یقین نبینند بد مردم نیک بین یکی را که فضل است و فرهنگ و رای گرش پای عصمت بخیزد ز جای به یک خرده مپسند بر وی جفا بزرگان چه گفتند خذ ما صفا بود خار و گل با هم ای هوشمند چه در بند خاری تو گل دسته بند که را زشت خویی بود در سرشت نبیند ز طاووس جز پای زشت صفایی به دست آور ای خیره روی که ننماید آیینه تیره روی طریقی طلب کز عقوبت رهی نه حرفی که انگشت بر وی نهی منه عیب خلق ای خردمند پیش که چشمت فرو دوزد از عیب خویش چرا دامن آلوده را حد زنم چو در خود شناسم که تر دامنم نشاید که بر کس درشتی کنی چو خود را به تأویل پشتی کنی چو بد ناپسند آیدت خود مکن پس آنگه به همسایه گو بد مکن من ار حق شناسم وگر خود نمای برون با تو دارم درون با خدای چو ظاهر به عفت بیاراستم تصرف مکن در کژ و راستم اگر سیرتم خوب و گر منکر است خدایم به سر از تو داناتر است تو خاموش اگر من بهم یا بدم که حمال سود و زیان خودم کسی را به کردار بد کن عذاب که چشم از تو دارد به نیکی ثواب نکو کاری از مردم نیک رای یکی را به ده می نویسد خدای تو نیز ای عجب هر که را یک هنر ببینی ز ده عیبش اندر گذر نه یک عیب او را بر انگشت پیچ جهانی فضیلت بر آور به هیچ چو دشمن که در شعر سعدی نگاه به نفرت کند ز اندرون تباه ندارد به صد نکته نغز گوش چو زحفی ببیند بر آرد خروش جز این علتش نیست کان بد پسند حسد دیده نیک بینش بکند نه مر خلق را صنع باری سرشت سیاه و سپید آمد و خوب و زشت نه هر چشم و ابرو که بینی نکوست بخور پسته مغز و بینداز پوست

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱ - سرآغاز نفس می نیارم زد از شکر دوست که شکری ندانم که در خورد اوست عطایی است هر موی از او بر تنم چگونه به هر موی شکری کنم ستایش خداوند بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را که را قوت وصف احسان اوست که اوصاف مستغرق شأن اوست بدیعی که شخص آفریند ز گل روان و خرد بخشد و هوش و دل ز پشت پدر تا به پایان شیب نگر تا چه تشریف دادت ز غیب چو پاک آفریدت بهش باش و پاک که ننگ است ناپاک رفتن به خاک پیاپی بیفشان از آیینه گرد که مصقل نگیرد چو زنگار خورد نه در ابتدا بودی آب منی اگر مردی از سر به در کن منی چو روزی به سعی آوری سوی خویش مکن تکیه بر زور بازوی خویش چرا حق نمی بینی ای خودپرست که بازو به گردش درآورد و دست چو آید به کوشیدنت خیر پیش به توفیق حق دان نه از سعی خویش به سرپنجگی کس نبرده ست گوی سپاس خداوند توفیق گوی تو قایم به خود نیستی یک قدم ز غیبت مدد می رسد دم به دم نه طفل زبان بسته بودی ز لاف همی روزی آمد به جوفش ز ناف چو نافش بریدند و روزی گسست به پستان مادر در آویخت دست غریبی که رنج آردش دهر پیش به دارو دهند آبش از شهر خویش پس او در شکم پرورش یافته ست ز انبوب معده خورش یافته ست دو پستان که امروز دلخواه اوست دو چشمه هم از پرورشگاه اوست کنار و بر مادر دلپذیر بهشت است و پستان در او جوی شیر درختی است بالای جان پرورش ولد میوه نازنین بر برش نه رگ های پستان درون دل است پس ار بنگری شیر خون دل است به خونش فرو برده دندان چو نیش سرشته در او مهر خون خوار خویش چو بازو قوی کرد و دندان ستبر براندایدش دایه پستان به صبر چنان صبرش از شیر خامش کند که پستان شیرین فرامش کند تو نیز ای که در توبه ای طفل راه به صبرت فراموش گردد گناه سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۲ - حکایت جوانی سر از رای مادر بتافت دل دردمندش به آذر بتافت چو بیچاره شد پیشش آورد مهد که ای سست مهر فراموش عهد نه گریان و درمانده بودی و خرد که شبها ز دست تو خوابم نبرد نه در مهد نیروی حالت نبود مگس راندن از خود مجالت نبود تو آنی کز آن یک مگس رنجه ای که امروز سالار و سرپنجه ای به حالی شوی باز در قعر گور که نتوانی از خویشتن دفع مور دگر دیده چون برفروزد چراغ چو کرم لحد خورد پیه دماغ چو پوشیده چشمی ببینی که راه نداند همی وقت رفتن ز چاه تو گر شکر کردی که با دیده ای وگر نه تو هم چشم پوشیده ای معلم نیاموختت فهم و رای سرشت این صفت در نهادت خدای گرت منع کردی دل حق نیوش حقت عین باطل نبودی به گوش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱ - سرآغاز نفس می نیارم زد از شکر دوست که شکری ندانم که در خورد اوست عطایی است هر موی از او بر تنم چگونه به هر موی شکری کنم ستایش خداوند بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را که را قوت وصف احسان اوست که اوصاف مستغرق شأن اوست بدیعی که شخص آفریند ز گل روان و خرد بخشد و هوش و دل ز پشت پدر تا به پایان شیب نگر تا چه تشریف دادت ز غیب چو پاک آفریدت بهش باش و پاک که ننگ است ناپاک رفتن به خاک پیاپی بیفشان از آیینه گرد که مصقل نگیرد چو زنگار خورد نه در ابتدا بودی آب منی اگر مردی از سر به در کن منی چو روزی به سعی آوری سوی خویش مکن تکیه بر زور بازوی خویش چرا حق نمی بینی ای خودپرست که بازو به گردش درآورد و دست چو آید به کوشیدنت خیر پیش به توفیق حق دان نه از سعی خویش به سرپنجگی کس نبرده ست گوی سپاس خداوند توفیق گوی تو قایم به خود نیستی یک قدم ز غیبت مدد می رسد دم به دم نه طفل زبان بسته بودی ز لاف همی روزی آمد به جوفش ز ناف چو نافش بریدند و روزی گسست به پستان مادر در آویخت دست غریبی که رنج آردش دهر پیش به دارو دهند آبش از شهر خویش پس او در شکم پرورش یافته ست ز انبوب معده خورش یافته ست دو پستان که امروز دلخواه اوست دو چشمه هم از پرورشگاه اوست کنار و بر مادر دلپذیر بهشت است و پستان در او جوی شیر درختی است بالای جان پرورش ولد میوه نازنین بر برش نه رگ های پستان درون دل است پس ار بنگری شیر خون دل است به خونش فرو برده دندان چو نیش سرشته در او مهر خون خوار خویش چو بازو قوی کرد و دندان ستبر براندایدش دایه پستان به صبر چنان صبرش از شیر خامش کند که پستان شیرین فرامش کند تو نیز ای که در توبه ای طفل راه به صبرت فراموش گردد گناه سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۲ - حکایت جوانی سر از رای مادر بتافت دل دردمندش به آذر بتافت چو بیچاره شد پیشش آورد مهد که ای سست مهر فراموش عهد نه گریان و درمانده بودی و خرد که شبها ز دست تو خوابم نبرد نه در مهد نیروی حالت نبود مگس راندن از خود مجالت نبود تو آنی کز آن یک مگس رنجه ای که امروز سالار و سرپنجه ای به حالی شوی باز در قعر گور که نتوانی از خویشتن دفع مور دگر دیده چون برفروزد چراغ چو کرم لحد خورد پیه دماغ چو پوشیده چشمی ببینی که راه نداند همی وقت رفتن ز چاه تو گر شکر کردی که با دیده ای وگر نه تو هم چشم پوشیده ای معلم نیاموختت فهم و رای سرشت این صفت در نهادت خدای گرت منع کردی دل حق نیوش حقت عین باطل نبودی به گوش

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۳ - گفتار اندر صنع باری عز اسمه در ترکیب خلقت انسان ببین تا یک انگشت از چند بند به صنع الهی به هم در فگند پس آشفتگی باشد و ابلهی که انگشت بر حرف صنعش نهی تأمل کن از بهر رفتار مرد که چند استخوان پی زد و وصل کرد که بی گردش کعب و زانو و پای نشاید قدم بر گرفتن ز جای از آن سجده بر آدمی سخت نیست که در صلب او مهره یک لخت نیست دو صد مهره بر یکدگر ساخته ست که گل مهره ای چون تو پرداخته ست رگت بر تن است ای پسندیده خوی زمینی در او سیصد و شصت جوی بصر در سر و فکر و رای و تمیز جوارح به دل دل به دانش عزیز بهایم به روی اندر افتاده خوار تو همچون الف بر قدمها سوار نگون کرده ایشان سر از بهر خور تو آری به عزت خورش پیش سر نزیبد تو را با چنین سروری که سر جز به طاعت فرود آوری به انعام خود دانه دادت نه کاه نکردت چو انعام سر در گیاه ولیکن بدین صورت دلپذیر فرفته مشو سیرت خوب گیر ره راست باید نه بالای راست که کافر هم از روی صورت چو ماست تو را آن که چشم و دهان داد و گوش اگر عاقلی در خلافش مکوش گرفتم که دشمن بکوبی به سنگ مکن باری از جهل با دوست جنگ خردمند طبعان منت شناس بدوزند نعمت به میخ سپاس سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۴ - حکایت اندر معنی شکر منعم ملک زاده ای ز اسب ادهم فتاد به گردن درش مهره بر هم فتاد چو پیلش فرو رفت گردن به تن نگشتی سرش تا نگشتی بدن پزشکان بماندند حیران در این مگر فیلسوفی ز یونان زمین سرش باز پیچید و رگ راست شد وگر وی نبودی زمن خواست شد دگر نوبت آمد به نزدیک شاه به عین عنایت نکردش نگاه خردمند را سر فرو شد به شرم شنیدم که می رفت و می گفت نرم اگر دی نپیچیدمی گردنش نپیچیدی امروز روی از منش فرستاد تخمی به دست رهی که باید که بر عودسوزش نهی ملک را یکی عطسه آمد ز دود سر و گردنش همچنان شد که بود به عذر از پی مرد بشتافتند بجستند بسیار و کم یافتند مکن گردن از شکر منعم مپیچ که روز پسین سر بر آری به هیچ شنیدم که پیری پسر را به خشم ملامت همی کرد کای شوخ چشم تو را تیشه دادم که هیزم شکن نگفتم که دیوار مسجد بکن زبان آمد از بهر شکر و سپاس به غیبت نگرداندش حق شناس گذرگاه قرآن و پند است گوش به بهتان و باطل شنیدن مکوش دو چشم از پی صنع باری نکوست ز عیب برادر فرو گیر و دوست

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۳ - گفتار اندر صنع باری عز اسمه در ترکیب خلقت انسان ببین تا یک انگشت از چند بند به صنع الهی به هم در فگند پس آشفتگی باشد و ابلهی که انگشت بر حرف صنعش نهی تأمل کن از بهر رفتار مرد که چند استخوان پی زد و وصل کرد که بی گردش کعب و زانو و پای نشاید قدم بر گرفتن ز جای از آن سجده بر آدمی سخت نیست که در صلب او مهره یک لخت نیست دو صد مهره بر یکدگر ساخته ست که گل مهره ای چون تو پرداخته ست رگت بر تن است ای پسندیده خوی زمینی در او سیصد و شصت جوی بصر در سر و فکر و رای و تمیز جوارح به دل دل به دانش عزیز بهایم به روی اندر افتاده خوار تو همچون الف بر قدمها سوار نگون کرده ایشان سر از بهر خور تو آری به عزت خورش پیش سر نزیبد تو را با چنین سروری که سر جز به طاعت فرود آوری به انعام خود دانه دادت نه کاه نکردت چو انعام سر در گیاه ولیکن بدین صورت دلپذیر فرفته مشو سیرت خوب گیر ره راست باید نه بالای راست که کافر هم از روی صورت چو ماست تو را آن که چشم و دهان داد و گوش اگر عاقلی در خلافش مکوش گرفتم که دشمن بکوبی به سنگ مکن باری از جهل با دوست جنگ خردمند طبعان منت شناس بدوزند نعمت به میخ سپاس سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۴ - حکایت اندر معنی شکر منعم ملک زاده ای ز اسب ادهم فتاد به گردن درش مهره بر هم فتاد چو پیلش فرو رفت گردن به تن نگشتی سرش تا نگشتی بدن پزشکان بماندند حیران در این مگر فیلسوفی ز یونان زمین سرش باز پیچید و رگ راست شد وگر وی نبودی زمن خواست شد دگر نوبت آمد به نزدیک شاه به عین عنایت نکردش نگاه خردمند را سر فرو شد به شرم شنیدم که می رفت و می گفت نرم اگر دی نپیچیدمی گردنش نپیچیدی امروز روی از منش فرستاد تخمی به دست رهی که باید که بر عودسوزش نهی ملک را یکی عطسه آمد ز دود سر و گردنش همچنان شد که بود به عذر از پی مرد بشتافتند بجستند بسیار و کم یافتند مکن گردن از شکر منعم مپیچ که روز پسین سر بر آری به هیچ شنیدم که پیری پسر را به خشم ملامت همی کرد کای شوخ چشم تو را تیشه دادم که هیزم شکن نگفتم که دیوار مسجد بکن زبان آمد از بهر شکر و سپاس به غیبت نگرداندش حق شناس گذرگاه قرآن و پند است گوش به بهتان و باطل شنیدن مکوش دو چشم از پی صنع باری نکوست ز عیب برادر فرو گیر و دوست

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۵ - گفتار اندر گزاردن شکر نعمت‌ها شب از بهر آسایش توست و روز مه روشن و مهر گیتی فروز سپهر از برای تو فراش وار همی گستراند بساط بهار اگر باد و برف است و باران و میغ وگر رعد چوگان زند برق تیغ همه کارداران فرمانبر ند که تخم تو در خاک می پرورند اگر تشنه مانی ز سختی مجوش که سقای ابر آبت آرد به دوش ز خاک آورد رنگ و بوی و طعام تماشاگه دیده و مغز و کام عسل دادت از نحل و من از هوا رطب دادت از نخل و نخل از نوی همه نخل بندان بخایند دست ز حیرت که نخلی چنین کس نبست خور و ماه و پروین برای تواند قنادیل سقف سرای تواند ز خارت گل آورد و از نافه مشک زر از کان و برگ تر از چوب خشک به دست خودت چشم و ابرو نگاشت که محرم به اغیار نتوان گذاشت توانا که او نازنین پرورد به الوان نعمت چنین پرورد به جان گفت باید نفس بر نفس که شکرش نه کار زبان است و بس خدایا دلم خون شد و دیده ریش که می بینم انعامت از گفت بیش نگویم دد و دام و مور و سمک که فوج ملایک بر اوج فلک هنوزت سپاس اندکی گفته اند ز بیور هزاران یکی گفته اند برو سعدیا دست و دفتر بشوی به راهی که پایان ندارد مپوی سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۶ - گفتار اندر بخشایش بر ناتوانان و شکر نعمت حق در توانایی نداند کسی قدر روز خوشی مگر روزی افتد به سختی کشی زمستان درویش در تنگ سال چه سهل است پیش خداوند مال سلیمی که یک چند نالان نخفت خداوند را شکر صحت نگفت چو مردانه رو باشی و تیز پای به شکرانه با کندپایان بپای به پیر کهن بر ببخشد جوان توانا کند رحم بر ناتوان چه دانند جیحونیان قدر آب ز واماندگان پرس در آفتاب عرب را که در دجله باشد قعود چه غم دارد از تشنگان زرود کسی قیمت تندرستی شناخت که یک چند بیچاره در تب گداخت تو را تیره شب کی نماید دراز که غلطی ز پهلو به پهلوی ناز براندیش از افتان و خیزان تب که رنجور داند درازای شب به بانگ دهل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون گذشت

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۵ - گفتار اندر گزاردن شکر نعمت‌ها شب از بهر آسایش توست و روز مه روشن و مهر گیتی فروز سپهر از برای تو فراش وار همی گستراند بساط بهار اگر باد و برف است و باران و میغ وگر رعد چوگان زند برق تیغ همه کارداران فرمانبر ند که تخم تو در خاک می پرورند اگر تشنه مانی ز سختی مجوش که سقای ابر آبت آرد به دوش ز خاک آورد رنگ و بوی و طعام تماشاگه دیده و مغز و کام عسل دادت از نحل و من از هوا رطب دادت از نخل و نخل از نوی همه نخل بندان بخایند دست ز حیرت که نخلی چنین کس نبست خور و ماه و پروین برای تواند قنادیل سقف سرای تواند ز خارت گل آورد و از نافه مشک زر از کان و برگ تر از چوب خشک به دست خودت چشم و ابرو نگاشت که محرم به اغیار نتوان گذاشت توانا که او نازنین پرورد به الوان نعمت چنین پرورد به جان گفت باید نفس بر نفس که شکرش نه کار زبان است و بس خدایا دلم خون شد و دیده ریش که می بینم انعامت از گفت بیش نگویم دد و دام و مور و سمک که فوج ملایک بر اوج فلک هنوزت سپاس اندکی گفته اند ز بیور هزاران یکی گفته اند برو سعدیا دست و دفتر بشوی به راهی که پایان ندارد مپوی سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۶ - گفتار اندر بخشایش بر ناتوانان و شکر نعمت حق در توانایی نداند کسی قدر روز خوشی مگر روزی افتد به سختی کشی زمستان درویش در تنگ سال چه سهل است پیش خداوند مال سلیمی که یک چند نالان نخفت خداوند را شکر صحت نگفت چو مردانه رو باشی و تیز پای به شکرانه با کندپایان بپای به پیر کهن بر ببخشد جوان توانا کند رحم بر ناتوان چه دانند جیحونیان قدر آب ز واماندگان پرس در آفتاب عرب را که در دجله باشد قعود چه غم دارد از تشنگان زرود کسی قیمت تندرستی شناخت که یک چند بیچاره در تب گداخت تو را تیره شب کی نماید دراز که غلطی ز پهلو به پهلوی ناز براندیش از افتان و خیزان تب که رنجور داند درازای شب به بانگ دهل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون گذشت

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۷ - حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد بر هندوی پاسبان ز باریدن برف و باران و سیل به لرزش در افتاده همچون سهیل دلش بر وی از رحمت آورد جوش که اینک قبا پوستینم بپوش دمی منتظر باش بر طرف بام که بیرون فرستم به دست غلام در این بود و باد صبا بروزید شهنشه در ایوان شاهی خزید وشاقی پری چهره در خیل داشت که طبعش بدو اندکی میل داشت تماشای ترکش چنان خوش فتاد که هندوی مسکین برفتش ز یاد قبا پوستینی گذشتش به گوش ز بدبختیش در نیامد به دوش مگر رنج سرما بر او بس نبود که جور سپهر انتظارش فزود نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت که چوبک زنش بامدادان چه گفت مگر نیکبختت فراموش شد چو دستت در آغوش آغوش شد تو را شب به عیش و طرب می رود چه دانی که بر ما چه شب می رود فرو برده سر کاروانی به دیگ چه از پا فرو رفتگانش به ریگ بدار ای خداوند زورق بر آب که بیچارگان را گذشت از سر آب توقف کنید ای جوانان چست که در کاروانند پیران سست تو خوش خفته در هودج کاروان مهار شتر در کف ساروان چه هامون و کوهت چه سنگ و رمال ز ره باز پس ماندگان پرس حال تو را کوه پیکر هیون می برد پیاده چه دانی که خون می خورد به آرام دل خفتگان در بنه چه دانند حال کم گرسنه سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۸ - حکایت یکی را عسس دست بر بسته بود همه شب پریشان و دلخسته بود به گوش آمدش در شب تیره رنگ که شخصی همی نالد از دست تنگ شنید این سخن دزد مغلول و گفت ز بیچارگی چند نالی بخفت برو شکر یزدان کن ای تنگدست که دستت عسس تنگ بر هم نبست مکن ناله از بینوایی بسی چو بینی ز خود بینواتر کسی سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۹ - حکایت برهنه تنی یک درم وام کرد تن خویش را کسوتی خام کرد بنالید کای طالع بدلگام به گرما بپختم در این زیر خام چو ناپخته آمد ز سختی به جوش یکی گفتش از چاه زندان خموش به جای آور ای خام شکر خدای که چون ما نه ای خام بر دست و پای سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۰ - حکایت یکی کرد بر پارسایی گذر به صورت جهود آمدش در نظر قفایی فرو کوفت بر گردنش ببخشید درویش پیراهنش خجل گفت کانچ از من آمد خطاست ببخشای بر من چه جای عطاست به شکرانه گفتا به سر بیستم که آنم که پنداشتی نیستم نکو سیرت بی تکلف برون به از نیکنام خراب اندرون به نزدیک من شبرو راهزن به از فاسق پارسا پیرهن سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۱ - حکایت ز ره باز پس مانده ای می گریست که مسکین تر از من در این دشت کیست جهاندیده ای گفتش ای هوشیار اگر مردی این یک سخن گوش دار برو شکر کن چون به خر بر نه ای که آخر بنی آدمی خر نه ای

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۷ - حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد بر هندوی پاسبان ز باریدن برف و باران و سیل به لرزش در افتاده همچون سهیل دلش بر وی از رحمت آورد جوش که اینک قبا پوستینم بپوش دمی منتظر باش بر طرف بام که بیرون فرستم به دست غلام در این بود و باد صبا بروزید شهنشه در ایوان شاهی خزید وشاقی پری چهره در خیل داشت که طبعش بدو اندکی میل داشت تماشای ترکش چنان خوش فتاد که هندوی مسکین برفتش ز یاد قبا پوستینی گذشتش به گوش ز بدبختیش در نیامد به دوش مگر رنج سرما بر او بس نبود که جور سپهر انتظارش فزود نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت که چوبک زنش بامدادان چه گفت مگر نیکبختت فراموش شد چو دستت در آغوش آغوش شد تو را شب به عیش و طرب می رود چه دانی که بر ما چه شب می رود فرو برده سر کاروانی به دیگ چه از پا فرو رفتگانش به ریگ بدار ای خداوند زورق بر آب که بیچارگان را گذشت از سر آب توقف کنید ای جوانان چست که در کاروانند پیران سست تو خوش خفته در هودج کاروان مهار شتر در کف ساروان چه هامون و کوهت چه سنگ و رمال ز ره باز پس ماندگان پرس حال تو را کوه پیکر هیون می برد پیاده چه دانی که خون می خورد به آرام دل خفتگان در بنه چه دانند حال کم گرسنه سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۸ - حکایت یکی را عسس دست بر بسته بود همه شب پریشان و دلخسته بود به گوش آمدش در شب تیره رنگ که شخصی همی نالد از دست تنگ شنید این سخن دزد مغلول و گفت ز بیچارگی چند نالی بخفت برو شکر یزدان کن ای تنگدست که دستت عسس تنگ بر هم نبست مکن ناله از بینوایی بسی چو بینی ز خود بینواتر کسی سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۹ - حکایت برهنه تنی یک درم وام کرد تن خویش را کسوتی خام کرد بنالید کای طالع بدلگام به گرما بپختم در این زیر خام چو ناپخته آمد ز سختی به جوش یکی گفتش از چاه زندان خموش به جای آور ای خام شکر خدای که چون ما نه ای خام بر دست و پای سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۰ - حکایت یکی کرد بر پارسایی گذر به صورت جهود آمدش در نظر قفایی فرو کوفت بر گردنش ببخشید درویش پیراهنش خجل گفت کانچ از من آمد خطاست ببخشای بر من چه جای عطاست به شکرانه گفتا به سر بیستم که آنم که پنداشتی نیستم نکو سیرت بی تکلف برون به از نیکنام خراب اندرون به نزدیک من شبرو راهزن به از فاسق پارسا پیرهن سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۱ - حکایت ز ره باز پس مانده ای می گریست که مسکین تر از من در این دشت کیست جهاندیده ای گفتش ای هوشیار اگر مردی این یک سخن گوش دار برو شکر کن چون به خر بر نه ای که آخر بنی آدمی خر نه ای

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۲ - حکایت فقیهی بر افتاده مستی گذشت به مستوری خویش مغرور گشت ز نخوت بر او التفاتی نکرد جوان سر برآورد کای پیرمرد برو شکر کن چون به نعمت دری که محرومی آید ز مستکبری یکی را که در بند بینی مخند مبادا که ناگه درافتی به بند نه آخر در امکان تقدیر هست که فردا چو من باشی افتاده مست تو را آسمان خط به مسجد نوشت مزن طعنه بر دیگری در کنشت ببند ای مسلمان به شکرانه دست که زنار مغ بر میانت نبست نه خود می رود هر که جویان اوست به عنفش کشان می برد لطف دوست نگر تا قضا از کجا سیر کرد که کوری بود تکیه بر غیر کرد سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۳ - نظر در اسباب وجود عالم سرشته ست باری شفا در عسل نه چندان که زور آورد با اجل عسل خوش کند زندگان را مزاج ولی درد مردن ندارد علاج رمق مانده ای را که جان از بدن برآمد چه سود انگبین در دهن یکی گرز پولاد بر مغز خورد کسی گفت صندل بمالش به درد ز پیش خطر تا توانی گریز ولیکن مکن با قضا پنجه تیز درون تا بود قابل شرب و اکل بدن تازه روی است و پاکیزه شکل خراب آنگه این خانه گردد تمام که با هم نسازند طبع و طعام طبایع تر و خشک و گرم است و سرد مرکب از این چار طبع است مرد یکی زین چو بر دیگری یافت دست ترازوی عدل طبیعت شکست اگر باد سرد نفس نگذرد تف معده جان در خروش آورد وگر دیگ معده نجوشد طعام تن نازنین را شود کار خام در اینان نبندد دل اهل شناخت که پیوسته با هم نخواهند ساخت توانایی تن مدان از خورش که لطف حقت می دهد پرورش به حقش که گر دیده بر تیغ و کارد نهی حق شکرش نخواهی گزارد چو رویی به طاعت نهی بر زمین خدا را ثناگوی و خود را مبین گدایی است تسبیح و ذکر و حضور گدا را نباید که باشد غرور گرفتم که خود خدمتی کرده ای نه پیوسته اقطاع او خورده ای سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۴ - در سابقهٔ حکم ازل و توفیق خیر نخست او ارادت به دل در نهاد پس این بنده بر آستان سر نهاد گر از حق نه توفیق خیری رسد کی از بنده چیزی به غیری رسد زبان را چه بینی که اقرار داد ببین تا زبان را که گفتار داد در معرفت دیده آدمی است که بگشوده بر آسمان و زمی است کیت فهم بودی نشیب و فراز گر این در نکردی به روی تو باز سر آورد و دست از عدم در وجود در این جود بنهاد و در آن سجود وگرنه کی از دست جود آمدی محال است کز سر سجود آمدی به حکمت زبان داد و گوش آفرید که باشند صندوق دل را کلید اگر نه زبان قصه برداشتی کس از سر دل کی خبر داشتی وگر نیستی سعی جاسوس گوش خبر کی رسیدی به سلطان هوش مرا لفظ شیرین خواننده داد تو را سمع و ادراک داننده داد مدام این دو چون حاجبان بر درند ز سلطان به سلطان خبر می برند چه اندیشی از خود که فعلم نکوست از آن در نگه کن که توفیق اوست برد بوستانبان به ایوان شاه به نوباوه گل هم ز بستان شاه

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۲ - حکایت فقیهی بر افتاده مستی گذشت به مستوری خویش مغرور گشت ز نخوت بر او التفاتی نکرد جوان سر برآورد کای پیرمرد برو شکر کن چون به نعمت دری که محرومی آید ز مستکبری یکی را که در بند بینی مخند مبادا که ناگه درافتی به بند نه آخر در امکان تقدیر هست که فردا چو من باشی افتاده مست تو را آسمان خط به مسجد نوشت مزن طعنه بر دیگری در کنشت ببند ای مسلمان به شکرانه دست که زنار مغ بر میانت نبست نه خود می رود هر که جویان اوست به عنفش کشان می برد لطف دوست نگر تا قضا از کجا سیر کرد که کوری بود تکیه بر غیر کرد سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۳ - نظر در اسباب وجود عالم سرشته ست باری شفا در عسل نه چندان که زور آورد با اجل عسل خوش کند زندگان را مزاج ولی درد مردن ندارد علاج رمق مانده ای را که جان از بدن برآمد چه سود انگبین در دهن یکی گرز پولاد بر مغز خورد کسی گفت صندل بمالش به درد ز پیش خطر تا توانی گریز ولیکن مکن با قضا پنجه تیز درون تا بود قابل شرب و اکل بدن تازه روی است و پاکیزه شکل خراب آنگه این خانه گردد تمام که با هم نسازند طبع و طعام طبایع تر و خشک و گرم است و سرد مرکب از این چار طبع است مرد یکی زین چو بر دیگری یافت دست ترازوی عدل طبیعت شکست اگر باد سرد نفس نگذرد تف معده جان در خروش آورد وگر دیگ معده نجوشد طعام تن نازنین را شود کار خام در اینان نبندد دل اهل شناخت که پیوسته با هم نخواهند ساخت توانایی تن مدان از خورش که لطف حقت می دهد پرورش به حقش که گر دیده بر تیغ و کارد نهی حق شکرش نخواهی گزارد چو رویی به طاعت نهی بر زمین خدا را ثناگوی و خود را مبین گدایی است تسبیح و ذکر و حضور گدا را نباید که باشد غرور گرفتم که خود خدمتی کرده ای نه پیوسته اقطاع او خورده ای سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۴ - در سابقهٔ حکم ازل و توفیق خیر نخست او ارادت به دل در نهاد پس این بنده بر آستان سر نهاد گر از حق نه توفیق خیری رسد کی از بنده چیزی به غیری رسد زبان را چه بینی که اقرار داد ببین تا زبان را که گفتار داد در معرفت دیده آدمی است که بگشوده بر آسمان و زمی است کیت فهم بودی نشیب و فراز گر این در نکردی به روی تو باز سر آورد و دست از عدم در وجود در این جود بنهاد و در آن سجود وگرنه کی از دست جود آمدی محال است کز سر سجود آمدی به حکمت زبان داد و گوش آفرید که باشند صندوق دل را کلید اگر نه زبان قصه برداشتی کس از سر دل کی خبر داشتی وگر نیستی سعی جاسوس گوش خبر کی رسیدی به سلطان هوش مرا لفظ شیرین خواننده داد تو را سمع و ادراک داننده داد مدام این دو چون حاجبان بر درند ز سلطان به سلطان خبر می برند چه اندیشی از خود که فعلم نکوست از آن در نگه کن که توفیق اوست برد بوستانبان به ایوان شاه به نوباوه گل هم ز بستان شاه

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان بتی دیدم از عاج در سومنات مرصع چو در جاهلیت منات چنان صورتش بسته تمثالگر که صورت نبندد از آن خوبتر ز هر ناحیت کاروانها روان به دیدار آن صورت بی روان طمع کرده رایان چین و چگل چو سعدی وفا ز آن بت سخت دل زبان آوران رفته از هر مکان تضرع کنان پیش آن بی زبان فرو ماندم از کشف آن ماجرا که حیی جمادی پرستد چرا مغی را که با من سر و کار بود نکوگوی و هم حجره و یار بود به نرمی بپرسیدم ای برهمن عجب دارم از کار این بقعه من که مدهوش این ناتوان پیکرند مقید به چاه ضلال اندرند نه نیروی دستش نه رفتار پای ورش بفکنی بر نخیزد ز جای نبینی که چشمانش از کهرباست وفا جستن از سنگ چشمان خطاست بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت چو آتش شد از خشم و در من گرفت مغان را خبر کرد و پیران دیر ندیدم در آن انجمن روی خیر فتادند گبران پازند خوان چو سگ در من از بهر آن استخوان چو آن راه کژ پیششان راست بود ره راست در چشمشان کژ نمود که مرد ار چه دانا و صاحبدل است به نزدیک بی دانشان جاهل است فرو ماندم از چاره همچون غریق برون از مدارا ندیدم طریق چو بینی که جاهل به کین اندر است سلامت به تسلیم و لین اندر است مهین برهمن را ستودم بلند که ای پیر تفسیر استا و زند مرا نیز با نقش این بت خوش است که شکلی خوش و قامتی دلکش است بدیع آیدم صورتش در نظر ولیکن ز معنی ندارم خبر که سالوک این منزلم عن قریب بد از نیک کمتر شناسد غریب تو دانی که فرزین این رقعه ای نصیحتگر شاه این بقعه ای چه معنی است در صورت این صنم که اول پرستندگانش منم عبادت به تقلید گمراهی است خنک رهروی را که آگاهی است برهمن ز شادی بر افروخت روی پسندید و گفت ای پسندیده گوی سؤالت صواب است و فعلت جمیل به منزل رسد هر که جوید دلیل بسی چون تو گردیدم اندر سفر بتان دیدم از خویشتن بی خبر جز این بت که هر صبح از اینجا که هست برآرد به یزدان دادار دست وگر خواهی امشب همینجا بباش که فردا شود سر این بر تو فاش شب آنجا ببودم به فرمان پیر چو بیژن به چاه بلا در اسیر شبی همچو روز قیامت دراز مغان گرد من بی وضو در نماز کشیشان هرگز نیازرده آب بغلها چو مردار در آفتاب مگر کرده بودم گناهی عظیم که بردم در آن شب عذابی الیم همه شب در این قید غم مبتلا یکم دست بر دل یکی بر دعا که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس بخواند از فضای برهمن خروس خطیب سیه پوش شب بی خلاف بر آهخت شمشیر روز از غلاف فتاد آتش صبح در سوخته به یک دم جهانی شد افروخته تو گفتی که در خطه زنگبار ز یک گوشه ناگه در آمد تتار مغان تبه رای ناشسته روی به دیر آمدند از در و دشت و کوی کس از مرد در شهر و از زن نماند در آن بتکده جای درزن نماند من از غصه رنجور و از خواب مست که ناگاه تمثال برداشت دست به یک بار از ایشان برآمد خروش تو گفتی که دریا بر آمد به جوش چو بتخانه خالی شد از انجمن برهمن نگه کرد خندان به من که دانم تو را بیش مشکل نماند حقیقت عیان گشت و باطل نماند چو دیدم که جهل اندر او محکم است خیال محال اندر او مدغم است نیارستم از حق دگر هیچ گفت که حق ز اهل باطل بباید نهفت چو بینی زبر دست را زور دست نه مردی بود پنجه خود شکست زمانی به سالوس گریان شدم که من زآنچه گفتم پشیمان شدم به گریه دل کافران کرد میل عجب نیست سنگ ار بگردد به سیل دویدند خدمت کنان سوی من به عزت گرفتند بازوی من شدم عذرگویان بر شخص عاج به کرسی زر کوفت بر تخت ساج بتک را یکی بوسه دادم به دست که لعنت بر او باد و بر بت پرست به تقلید کافر شدم روز چند برهمن شدم در مقالات زند چو دیدم که در دیر گشتم امین نگنجیدم از خرمی در زمین در دیر محکم ببستم شبی دویدم چپ و راست چون عقربی نگه کردم از زیر تخت و زبر یکی پرده دیدم مکلل به زر پس پرده مطرانی آذرپرست مجاور سر ریسمانی به دست به فورم در آن حال معلوم شد چو داود کآهن بر او موم شد که ناچار چون در کشد ریسمان بر آرد صنم دست فریادخوان برهمن شد از روی من شرمسار که شنعت بود بخیه بر روی کار بتازید و من در پیش تاختم نگونش به چاهی در انداختم که دانستم ار زنده آن برهمن بماند کند سعی در خون من پسندد که از من بر آید دمار مبادا که سرش کنم آشکار چو از کار مفسد خبر یافتی ز دستش برآور چو دریافتی که گر زنده اش مانی آن بی هنر نخواهد تو را زندگانی دگر وگر سر به خدمت نهد بر درت اگر دست یابد ببرد سرت فریبنده را پای در پی منه چو رفتی و دیدی امانش مده تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث که از مرده دیگر نیاید حدیث چو دیدم که غوغایی انگیختم رها کردم آن بوم و بگریختم چو اندر نیستانی آتش زدی ز شیران بپرهیز اگر بخردی مکش بچه مار مردم گزای چو کشتی در آن خانه دیگر مپای چو زنبور خانه بیاشوفتی گریز از محلت که گرم اوفتی به چابک تر از خود مینداز تیر چو افتاد دامن به دندان بگیر در اوراق سعدی چنین پند نیست که چون پای دیوار کندی مایست به هند آمدم بعد از آن رستخیز وز آنجا به راه یمن تا حجیز از آن جمله سختی که بر من گذشت دهانم جز امروز شیرین نگشت در اقبال و تأیید بوبکر سعد که مادر نزاید چنو قبل و بعد ز جور فلک دادخواه آمدم در این سایه گستر پناه آمدم دعاگوی این دولتم بنده وار خدایا تو این سایه پاینده دار که مرهم نهادم نه در خورد ریش که در خورد انعام و اکرام خویش کی این شکر نعمت به جای آورم و گر پای گردد به خدمت سرم فرج یافتم بعد از آن بندها هنوزم به گوش است از آن پندها یکی آن که هر گه که دست نیاز برآرم به درگاه دانای راز به یاد آید آن لعبت چینیم کند خاک در چشم خودبینیم بدانم که دستی که برداشتم به نیروی خود بر نیفراشتم نه صاحبدلان دست بر می کشند که سررشته از غیب در می کشند در خیر باز است و طاعت ولیک نه هر کس تواناست بر فعل نیک همین است مانع که در بارگاه نشاید شدن جز به فرمان شاه کلید قدر نیست در دست کس توانای مطلق خدای است و بس پس ای مرد پوینده بر راه راست تو را نیست منت خداوند راست چو در غیب نیکو نهادت سرشت نیاید ز خوی تو کردار زشت ز زنبور کرد این حلاوت پدید همان کس که در مار زهر آفرید چو خواهد که ملک تو ویران کند نخست از تو خلقی پریشان کند وگر باشدش بر تو بخشایشی رساند به خلق از تو آسایشی تکبر مکن بر ره راستی که دستت گرفتند و برخاستی سخن سودمند است اگر بشنوی به مردان رسی گر طریقت روی مقامی بیابی گرت ره دهند که بر خوان عزت سماطت نهند ولیکن نباید که تنها خوری ز درویش درمنده یاد آوری فرستی مگر رحمتی در پیم که بر کرده خویش واثق نیم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان بتی دیدم از عاج در سومنات مرصع چو در جاهلیت منات چنان صورتش بسته تمثالگر که صورت نبندد از آن خوبتر ز هر ناحیت کاروانها روان به دیدار آن صورت بی روان طمع کرده رایان چین و چگل چو سعدی وفا ز آن بت سخت دل زبان آوران رفته از هر مکان تضرع کنان پیش آن بی زبان فرو ماندم از کشف آن ماجرا که حیی جمادی پرستد چرا مغی را که با من سر و کار بود نکوگوی و هم حجره و یار بود به نرمی بپرسیدم ای برهمن عجب دارم از کار این بقعه من که مدهوش این ناتوان پیکرند مقید به چاه ضلال اندرند نه نیروی دستش نه رفتار پای ورش بفکنی بر نخیزد ز جای نبینی که چشمانش از کهرباست وفا جستن از سنگ چشمان خطاست بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت چو آتش شد از خشم و در من گرفت مغان را خبر کرد و پیران دیر ندیدم در آن انجمن روی خیر فتادند گبران پازند خوان چو سگ در من از بهر آن استخوان چو آن راه کژ پیششان راست بود ره راست در چشمشان کژ نمود که مرد ار چه دانا و صاحبدل است به نزدیک بی دانشان جاهل است فرو ماندم از چاره همچون غریق برون از مدارا ندیدم طریق چو بینی که جاهل به کین اندر است سلامت به تسلیم و لین اندر است مهین برهمن را ستودم بلند که ای پیر تفسیر استا و زند مرا نیز با نقش این بت خوش است که شکلی خوش و قامتی دلکش است بدیع آیدم صورتش در نظر ولیکن ز معنی ندارم خبر که سالوک این منزلم عن قریب بد از نیک کمتر شناسد غریب تو دانی که فرزین این رقعه ای نصیحتگر شاه این بقعه ای چه معنی است در صورت این صنم که اول پرستندگانش منم عبادت به تقلید گمراهی است خنک رهروی را که آگاهی است برهمن ز شادی بر افروخت روی پسندید و گفت ای پسندیده گوی سؤالت صواب است و فعلت جمیل به منزل رسد هر که جوید دلیل بسی چون تو گردیدم اندر سفر بتان دیدم از خویشتن بی خبر جز این بت که هر صبح از اینجا که هست برآرد به یزدان دادار دست وگر خواهی امشب همینجا بباش که فردا شود سر این بر تو فاش شب آنجا ببودم به فرمان پیر چو بیژن به چاه بلا در اسیر شبی همچو روز قیامت دراز مغان گرد من بی وضو در نماز کشیشان هرگز نیازرده آب بغلها چو مردار در آفتاب مگر کرده بودم گناهی عظیم که بردم در آن شب عذابی الیم همه شب در این قید غم مبتلا یکم دست بر دل یکی بر دعا که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس بخواند از فضای برهمن خروس خطیب سیه پوش شب بی خلاف بر آهخت شمشیر روز از غلاف فتاد آتش صبح در سوخته به یک دم جهانی شد افروخته تو گفتی که در خطه زنگبار ز یک گوشه ناگه در آمد تتار مغان تبه رای ناشسته روی به دیر آمدند از در و دشت و کوی کس از مرد در شهر و از زن نماند در آن بتکده جای درزن نماند من از غصه رنجور و از خواب مست که ناگاه تمثال برداشت دست به یک بار از ایشان برآمد خروش تو گفتی که دریا بر آمد به جوش چو بتخانه خالی شد از انجمن برهمن نگه کرد خندان به من که دانم تو را بیش مشکل نماند حقیقت عیان گشت و باطل نماند چو دیدم که جهل اندر او محکم است خیال محال اندر او مدغم است نیارستم از حق دگر هیچ گفت که حق ز اهل باطل بباید نهفت چو بینی زبر دست را زور دست نه مردی بود پنجه خود شکست زمانی به سالوس گریان شدم که من زآنچه گفتم پشیمان شدم به گریه دل کافران کرد میل عجب نیست سنگ ار بگردد به سیل دویدند خدمت کنان سوی من به عزت گرفتند بازوی من شدم عذرگویان بر شخص عاج به کرسی زر کوفت بر تخت ساج بتک را یکی بوسه دادم به دست که لعنت بر او باد و بر بت پرست به تقلید کافر شدم روز چند برهمن شدم در مقالات زند چو دیدم که در دیر گشتم امین نگنجیدم از خرمی در زمین در دیر محکم ببستم شبی دویدم چپ و راست چون عقربی نگه کردم از زیر تخت و زبر یکی پرده دیدم مکلل به زر پس پرده مطرانی آذرپرست مجاور سر ریسمانی به دست به فورم در آن حال معلوم شد چو داود کآهن بر او موم شد که ناچار چون در کشد ریسمان بر آرد صنم دست فریادخوان برهمن شد از روی من شرمسار که شنعت بود بخیه بر روی کار بتازید و من در پیش تاختم نگونش به چاهی در انداختم که دانستم ار زنده آن برهمن بماند کند سعی در خون من پسندد که از من بر آید دمار مبادا که سرش کنم آشکار چو از کار مفسد خبر یافتی ز دستش برآور چو دریافتی که گر زنده اش مانی آن بی هنر نخواهد تو را زندگانی دگر وگر سر به خدمت نهد بر درت اگر دست یابد ببرد سرت فریبنده را پای در پی منه چو رفتی و دیدی امانش مده تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث که از مرده دیگر نیاید حدیث چو دیدم که غوغایی انگیختم رها کردم آن بوم و بگریختم چو اندر نیستانی آتش زدی ز شیران بپرهیز اگر بخردی مکش بچه مار مردم گزای چو کشتی در آن خانه دیگر مپای چو زنبور خانه بیاشوفتی گریز از محلت که گرم اوفتی به چابک تر از خود مینداز تیر چو افتاد دامن به دندان بگیر در اوراق سعدی چنین پند نیست که چون پای دیوار کندی مایست به هند آمدم بعد از آن رستخیز وز آنجا به راه یمن تا حجیز از آن جمله سختی که بر من گذشت دهانم جز امروز شیرین نگشت در اقبال و تأیید بوبکر سعد که مادر نزاید چنو قبل و بعد ز جور فلک دادخواه آمدم در این سایه گستر پناه آمدم دعاگوی این دولتم بنده وار خدایا تو این سایه پاینده دار که مرهم نهادم نه در خورد ریش که در خورد انعام و اکرام خویش کی این شکر نعمت به جای آورم و گر پای گردد به خدمت سرم فرج یافتم بعد از آن بندها هنوزم به گوش است از آن پندها یکی آن که هر گه که دست نیاز برآرم به درگاه دانای راز به یاد آید آن لعبت چینیم کند خاک در چشم خودبینیم بدانم که دستی که برداشتم به نیروی خود بر نیفراشتم نه صاحبدلان دست بر می کشند که سررشته از غیب در می کشند در خیر باز است و طاعت ولیک نه هر کس تواناست بر فعل نیک همین است مانع که در بارگاه نشاید شدن جز به فرمان شاه کلید قدر نیست در دست کس توانای مطلق خدای است و بس پس ای مرد پوینده بر راه راست تو را نیست منت خداوند راست چو در غیب نیکو نهادت سرشت نیاید ز خوی تو کردار زشت ز زنبور کرد این حلاوت پدید همان کس که در مار زهر آفرید چو خواهد که ملک تو ویران کند نخست از تو خلقی پریشان کند وگر باشدش بر تو بخشایشی رساند به خلق از تو آسایشی تکبر مکن بر ره راستی که دستت گرفتند و برخاستی سخن سودمند است اگر بشنوی به مردان رسی گر طریقت روی مقامی بیابی گرت ره دهند که بر خوان عزت سماطت نهند ولیکن نباید که تنها خوری ز درویش درمنده یاد آوری فرستی مگر رحمتی در پیم که بر کرده خویش واثق نیم

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱ - سر آغاز بیا ای که عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که بر باد رفت همه برگ بودن همی ساختی به تدبیر رفتن نپرداختی قیامت که بازار مینو نهند منازل به اعمال نیکو دهند بضاعت به چندان که آری بری وگر مفلسی شرمساری بری که بازار چندان که آکنده تر تهیدست را دل پراکنده تر ز پنجه درم پنج اگر کم شود دلت ریش سرپنجه غم شود چو پنجاه سالت برون شد ز دست غنیمت شمر پنج روزی که هست اگر مرده مسکین زبان داشتی به فریاد و زاری فغان داشتی که ای زنده چون هست امکان گفت لب از ذکر چون مرده بر هم مخفت چو ما را به غفلت بشد روزگار تو باری دمی چند فرصت شمار سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲ - حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی شبی در جوانی و طیب نعم جوانان نشستیم چندی بهم چو بلبل سرایان چو گل تازه روی ز شوخی در افکنده غلغل به کوی جهاندیده پیری ز ما بر کنار ز دور فلک لیل مویش نهار چو فندق دهان از سخن بسته بود نه چون ما لب از خنده چون پسته بود جوانی فرا رفت کای پیرمرد چه در کنج حسرت نشینی به درد یکی سر برآر از گریبان غم به آرام دل با جوانان بچم برآورد سر سالخورد از نهفت جوابش نگر تا چه پیرانه گفت چو باد صبا بر گلستان وزد چمیدن درخت جوان را سزد چمد تا جوان است و سرسبز خوید شکسته شود چون به زردی رسید بهاران که بید آورد بید مشک بریزد درخت گشن برگ خشک نزیبد مرا با جوانان چمید که بر عارضم صبح پیری دمید به قید اندرم جره بازی که بود دمادم سر رشته خواهد ربود شما راست نوبت بر این خوان نشست که ما از تنعم بشستیم دست چو بر سر نشست از بزرگی غبار دگر چشم عیش جوانی مدار مرا برف باریده بر پر زاغ نشاید چو بلبل تماشای باغ کند جلوه طاووس صاحب جمال چه می خواهی از باز برکنده بال مرا غله تنگ اندر آمد درو شما را کنون می دمد سبزه نو گلستان ما را طراوت گذشت که گل دسته بندد چو پژمرده گشت مرا تکیه جان پدر بر عصاست دگر تکیه بر زندگانی خطاست مسلم جوان راست بر پای جست که پیران برند استعانت به دست گل سرخ رویم نگر زر ناب فرو رفت چون زرد شد آفتاب هوس پختن از کودک ناتمام چنان زشت نبود که از پیر خام مرا می بباید چو طفلان گریست ز شرم گناهان نه طفلانه زیست نکو گفت لقمان که نازیستن به از سالها بر خطا زیستن هم از بامدادان در کلبه بست به از سود و سرمایه دادن ز دست جوان تا رساند سیاهی به نور برد پیر مسکین سپیدی به گور

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱ - سر آغاز بیا ای که عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که بر باد رفت همه برگ بودن همی ساختی به تدبیر رفتن نپرداختی قیامت که بازار مینو نهند منازل به اعمال نیکو دهند بضاعت به چندان که آری بری وگر مفلسی شرمساری بری که بازار چندان که آکنده تر تهیدست را دل پراکنده تر ز پنجه درم پنج اگر کم شود دلت ریش سرپنجه غم شود چو پنجاه سالت برون شد ز دست غنیمت شمر پنج روزی که هست اگر مرده مسکین زبان داشتی به فریاد و زاری فغان داشتی که ای زنده چون هست امکان گفت لب از ذکر چون مرده بر هم مخفت چو ما را به غفلت بشد روزگار تو باری دمی چند فرصت شمار سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲ - حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی شبی در جوانی و طیب نعم جوانان نشستیم چندی بهم چو بلبل سرایان چو گل تازه روی ز شوخی در افکنده غلغل به کوی جهاندیده پیری ز ما بر کنار ز دور فلک لیل مویش نهار چو فندق دهان از سخن بسته بود نه چون ما لب از خنده چون پسته بود جوانی فرا رفت کای پیرمرد چه در کنج حسرت نشینی به درد یکی سر برآر از گریبان غم به آرام دل با جوانان بچم برآورد سر سالخورد از نهفت جوابش نگر تا چه پیرانه گفت چو باد صبا بر گلستان وزد چمیدن درخت جوان را سزد چمد تا جوان است و سرسبز خوید شکسته شود چون به زردی رسید بهاران که بید آورد بید مشک بریزد درخت گشن برگ خشک نزیبد مرا با جوانان چمید که بر عارضم صبح پیری دمید به قید اندرم جره بازی که بود دمادم سر رشته خواهد ربود شما راست نوبت بر این خوان نشست که ما از تنعم بشستیم دست چو بر سر نشست از بزرگی غبار دگر چشم عیش جوانی مدار مرا برف باریده بر پر زاغ نشاید چو بلبل تماشای باغ کند جلوه طاووس صاحب جمال چه می خواهی از باز برکنده بال مرا غله تنگ اندر آمد درو شما را کنون می دمد سبزه نو گلستان ما را طراوت گذشت که گل دسته بندد چو پژمرده گشت مرا تکیه جان پدر بر عصاست دگر تکیه بر زندگانی خطاست مسلم جوان راست بر پای جست که پیران برند استعانت به دست گل سرخ رویم نگر زر ناب فرو رفت چون زرد شد آفتاب هوس پختن از کودک ناتمام چنان زشت نبود که از پیر خام مرا می بباید چو طفلان گریست ز شرم گناهان نه طفلانه زیست نکو گفت لقمان که نازیستن به از سالها بر خطا زیستن هم از بامدادان در کلبه بست به از سود و سرمایه دادن ز دست جوان تا رساند سیاهی به نور برد پیر مسکین سپیدی به گور

%0
10 Bölüm