Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۵ ای یوسف نامی که همیشه چو زلیخا جز آرزوی صحبت تو کار ندارم یعقوب چو تو یوسفم اندر همه احوال زان جز غم روی توفیاوار ندارم دکان ترا جز فلک شمس ندانم افعال ترا جز دل ابرار ندارم بی شعر تو در ناظمه اندیشه نیابم بی مدح تو در ناطقه گفتار ندارم مقدار تو نزدیک من از چرخ فزونست هر چند به نزدیک تو مقدار ندارم آنجا که بود مجمع احرار ترا من جز پیشرو سید احرار ندارم چندانت به نزدیک من آبست که هرگز من خاک قدمهای ترا خوار ندارم من لطف ترا جز صفت باد ندانم من قهر ترا جز گهر نار ندارم گویی که مگر روی تو بختست کز آنروز کان روی نکو دیدم تیمار ندارم چون چرخ خمیده بو ما پیش هر ابله گر برترت از گنبد دوار ندارم چون نار ز غم کفته شود این دل اگر من آگنده دل از مهر تو چون نار ندارم خون باد چوبسد دلم ار من سخنت را پاکیزه تر از گوهر شهوار ندارم این گوهر منظوم که دارم به همه شهر جز مکرمت و جود تو تجار ندارم صد بحر گهر دارم در رسته ولیکن یک تن به همه شهر خریدار ندارم حقا که به لفظ ملح و شعر و معانی در زیر فلک هیچ کسی یار ندارم دارم سخنان چو زر اندر دل چو شمس چه باکم اگر بدره دینار ندارم هستند جهانی و گل انبوی مه دی من بهر خلالی را یک خار ندارم شب نیست که در فکرت یک نکته نیکو تا روز بسان شب بیدار ندارم در خاطر و در طبع چو بستان حقیقت صد گلبن گل دارم و یک خار ندارم با اینهمه شعر و هنر و فضل و کفایت با جان عزیز تو که شلوار ندارم همنام تو از پیرهنی چشم پدر را با نور قرین کرد و من این عار ندارم تو چشم مرا نیز بمالیده ازاری روشن کن ازیرا که من ایزار ندارم این مکرمت و لطف بجا آر ز حری هر چند به نزدیک تو بازار ندارم کین گوهر در رسته بخرد به همه شعر جز مکرمت و جود تو ادرار ندارم با این همه جز مدح تو اندیشه ندارم من قدر ترا جز فلک نار ندارم بادات دو صد خلعت از ایام که آنرا جز گوهر ناسفته من ایثار ندارم خود چرخ همی گوید کز حادثه خویش او را به همه عمر دل آزار ندارم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۶ عمر دو نیمه ست و ازین بیش نیست اول و آخر چو همی بنگرم نیمی از آن کردم در مدح تو نیمی در وعده به پایان برم عمر چو در وعده و مدح تو شد صله مگر روز قیامت خورم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۷ چند روزی درین جهان بودم بر سر خاک باد پیمودم بدویدم بسی و دیدم رنج یک شب از آز خویش نغنودم نه یکی را به خشم کردم هجو نه یکی را به طمع بستودم به هوا و به شهوت نفسی جان پاکیزه را نیالودم هر زمانی به طمع آسایش رنج بر خویشتن نیفزودم و آخرم چون اجل فراز آمد رفتم و تخم کشته بدرودم یار شد گوهرم به گوهر خویش باز رستم ز رنج و آسودم من ندانم که من کجا رفتم کس نداند که من کجا بودم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۸ از زهر به مغزم رسید بویی بفگند هم اندر زمان ز پایم زهری که به بویی بیازمودم آن به که به خوردن نیازمایم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۵ ای یوسف نامی که همیشه چو زلیخا جز آرزوی صحبت تو کار ندارم یعقوب چو تو یوسفم اندر همه احوال زان جز غم روی توفیاوار ندارم دکان ترا جز فلک شمس ندانم افعال ترا جز دل ابرار ندارم بی شعر تو در ناظمه اندیشه نیابم بی مدح تو در ناطقه گفتار ندارم مقدار تو نزدیک من از چرخ فزونست هر چند به نزدیک تو مقدار ندارم آنجا که بود مجمع احرار ترا من جز پیشرو سید احرار ندارم چندانت به نزدیک من آبست که هرگز من خاک قدمهای ترا خوار ندارم من لطف ترا جز صفت باد ندانم من قهر ترا جز گهر نار ندارم گویی که مگر روی تو بختست کز آنروز کان روی نکو دیدم تیمار ندارم چون چرخ خمیده بو ما پیش هر ابله گر برترت از گنبد دوار ندارم چون نار ز غم کفته شود این دل اگر من آگنده دل از مهر تو چون نار ندارم خون باد چوبسد دلم ار من سخنت را پاکیزه تر از گوهر شهوار ندارم این گوهر منظوم که دارم به همه شهر جز مکرمت و جود تو تجار ندارم صد بحر گهر دارم در رسته ولیکن یک تن به همه شهر خریدار ندارم حقا که به لفظ ملح و شعر و معانی در زیر فلک هیچ کسی یار ندارم دارم سخنان چو زر اندر دل چو شمس چه باکم اگر بدره دینار ندارم هستند جهانی و گل انبوی مه دی من بهر خلالی را یک خار ندارم شب نیست که در فکرت یک نکته نیکو تا روز بسان شب بیدار ندارم در خاطر و در طبع چو بستان حقیقت صد گلبن گل دارم و یک خار ندارم با اینهمه شعر و هنر و فضل و کفایت با جان عزیز تو که شلوار ندارم همنام تو از پیرهنی چشم پدر را با نور قرین کرد و من این عار ندارم تو چشم مرا نیز بمالیده ازاری روشن کن ازیرا که من ایزار ندارم این مکرمت و لطف بجا آر ز حری هر چند به نزدیک تو بازار ندارم کین گوهر در رسته بخرد به همه شعر جز مکرمت و جود تو ادرار ندارم با این همه جز مدح تو اندیشه ندارم من قدر ترا جز فلک نار ندارم بادات دو صد خلعت از ایام که آنرا جز گوهر ناسفته من ایثار ندارم خود چرخ همی گوید کز حادثه خویش او را به همه عمر دل آزار ندارم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۶ عمر دو نیمه ست و ازین بیش نیست اول و آخر چو همی بنگرم نیمی از آن کردم در مدح تو نیمی در وعده به پایان برم عمر چو در وعده و مدح تو شد صله مگر روز قیامت خورم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۷ چند روزی درین جهان بودم بر سر خاک باد پیمودم بدویدم بسی و دیدم رنج یک شب از آز خویش نغنودم نه یکی را به خشم کردم هجو نه یکی را به طمع بستودم به هوا و به شهوت نفسی جان پاکیزه را نیالودم هر زمانی به طمع آسایش رنج بر خویشتن نیفزودم و آخرم چون اجل فراز آمد رفتم و تخم کشته بدرودم یار شد گوهرم به گوهر خویش باز رستم ز رنج و آسودم من ندانم که من کجا رفتم کس نداند که من کجا بودم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۸ از زهر به مغزم رسید بویی بفگند هم اندر زمان ز پایم زهری که به بویی بیازمودم آن به که به خوردن نیازمایم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۹ خواجه بفزود ولیکن به درم روی بفروخت ولیکن ز الم میزبان بود ولیکن به رباط نانم آورد ولیکن به درم دست بگشاد ولیکن در بخل لب فروبست ولیکن ز نعم مغز پر کرد ولیکن ز فضول دل تهی کرد ولیکن ز کرم خواجه رنجور ولیکن ز فجور خواجه مشغول ولیکن به شکم بس حریص است ولیکن به حرام بس جواد ست ولیکن به حرم دولتش باد ولیکن بر باد نعمتش باد ولیکن شده کم جاودان باد ولیکن به سفر ناتوان باد ولیکن به سقم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۰ چون من بره سخن درون آیم خواهم که قصیده ای بیارایم ایزد داند که جان مسکین را تا چند عنا و رنج فرمایم صد بار به عقده در شود تا من از عده یک سخن برون آیم گفته بودی که جبه ای بدهم وز تقاضای سرد تو برهم چون بدیدم سخن مصحف بود گفته بودی که حبه ای ندهم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۱ گاهی ز دل بود گله گاهی ز دیده ام من هر چه دیده ام ز دل و دیده دیده ام سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۲ از خلد برین یاد کنم روی تو بینم وز فتنه دین یاد کنم موی تو بینم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۳ دی بدان رسته صرافان من بر در تیم پسری دیدم تابنده تر از در یتیم زین سیه چشمی جادو صنمی طرفه چو ماه بی نظیری که نظیریش نه در هفت اقلیم با دلم گفتم ای کاشکی این میر بتان کندی بر من بیچاره دل خویش رحیم رفتم و چشمگکی کردم و شد بر سر کار کودکک جلد بد و زیرک و دانا و فهیم گفتم او را ز کجایی و بگو نام تو چیست گفت از بلخم و نامست مرا قلب کریم گفتم ای جان پدر آیی مهمان پدر گفت چون نایم و رفتیم همی تا سوی تیم هر دو در حجره شدیم آنگه و در کرده فراز خوب شد آنهمه دشوار و شدم کار سلیم دست شادی و طرب کردن و می خوردن برد او چنان میر و منش راست بمانند ندیم چون بشد مست و ز باده سر او گشت گران کرد وسواس مرا در دل شیطان رجیم گفتم او را که سه بوسه دهی ای جان پدر گفت خواهی شش بگشای در کیسه سیم ده درم داشتم از گاه پدر مانده درست کردم آن ده درم خویش بدان مه تسلیم بند شلوارش بگشاده نگه کردم من جفته ای دیدم آراسته با هر چه نعیم سینه بر خاک نهاد آن بت باریک میان تا به ماهی برسید از بر سیمینش نسیم شکم و نافش چون قافله پرتو و پنیر و آن سرین گاهش همچون شکم ماهی شیم گنبدی از بر چون نقره برآورده سفید کرده آن نقره سیمینش به الماس دو نیم پاره ای بردم از این روغن ابلیس به کار الف خویش نهان کردم در حلقه میم او به زیر من چون کبک که در چنگل باز من بر آن گنبد او راست چو بر طور کلیم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۹ خواجه بفزود ولیکن به درم روی بفروخت ولیکن ز الم میزبان بود ولیکن به رباط نانم آورد ولیکن به درم دست بگشاد ولیکن در بخل لب فروبست ولیکن ز نعم مغز پر کرد ولیکن ز فضول دل تهی کرد ولیکن ز کرم خواجه رنجور ولیکن ز فجور خواجه مشغول ولیکن به شکم بس حریص است ولیکن به حرام بس جواد ست ولیکن به حرم دولتش باد ولیکن بر باد نعمتش باد ولیکن شده کم جاودان باد ولیکن به سفر ناتوان باد ولیکن به سقم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۰ چون من بره سخن درون آیم خواهم که قصیده ای بیارایم ایزد داند که جان مسکین را تا چند عنا و رنج فرمایم صد بار به عقده در شود تا من از عده یک سخن برون آیم گفته بودی که جبه ای بدهم وز تقاضای سرد تو برهم چون بدیدم سخن مصحف بود گفته بودی که حبه ای ندهم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۱ گاهی ز دل بود گله گاهی ز دیده ام من هر چه دیده ام ز دل و دیده دیده ام سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۲ از خلد برین یاد کنم روی تو بینم وز فتنه دین یاد کنم موی تو بینم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۳ دی بدان رسته صرافان من بر در تیم پسری دیدم تابنده تر از در یتیم زین سیه چشمی جادو صنمی طرفه چو ماه بی نظیری که نظیریش نه در هفت اقلیم با دلم گفتم ای کاشکی این میر بتان کندی بر من بیچاره دل خویش رحیم رفتم و چشمگکی کردم و شد بر سر کار کودکک جلد بد و زیرک و دانا و فهیم گفتم او را ز کجایی و بگو نام تو چیست گفت از بلخم و نامست مرا قلب کریم گفتم ای جان پدر آیی مهمان پدر گفت چون نایم و رفتیم همی تا سوی تیم هر دو در حجره شدیم آنگه و در کرده فراز خوب شد آنهمه دشوار و شدم کار سلیم دست شادی و طرب کردن و می خوردن برد او چنان میر و منش راست بمانند ندیم چون بشد مست و ز باده سر او گشت گران کرد وسواس مرا در دل شیطان رجیم گفتم او را که سه بوسه دهی ای جان پدر گفت خواهی شش بگشای در کیسه سیم ده درم داشتم از گاه پدر مانده درست کردم آن ده درم خویش بدان مه تسلیم بند شلوارش بگشاده نگه کردم من جفته ای دیدم آراسته با هر چه نعیم سینه بر خاک نهاد آن بت باریک میان تا به ماهی برسید از بر سیمینش نسیم شکم و نافش چون قافله پرتو و پنیر و آن سرین گاهش همچون شکم ماهی شیم گنبدی از بر چون نقره برآورده سفید کرده آن نقره سیمینش به الماس دو نیم پاره ای بردم از این روغن ابلیس به کار الف خویش نهان کردم در حلقه میم او به زیر من چون کبک که در چنگل باز من بر آن گنبد او راست چو بر طور کلیم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۴ - در مدح عمادالدین محمدبن منصور ای محمد نام و احمد خلق و محمودی شیم محمدت را همچنان چون ملک را تیغ و قلم بذل بی دستت نباشد همچو دانش بی خرد مال با جودت نماند همچو شادی با ستم روح را از رنجهای دل تهی کردی کنار آز را از گنجهای جود پر کردی شکم گر همی یک چند بی کام تو گردد دور چرخ تا نباشی همچو ابر ای نایب دریا دژم در وجود غم چنین بد دل چه باشی بهر آنک کار اقبال تو می سازند در پرده عدم می کند از خانه فضل الاهی بهر تو تخته تقدیر ایزد را ز تاییدت رقم منگر این حال غم و اندیشه کز روی خرد شادی صد ساله زاید مادر یک روزه غم باش تا سر برزند خورشید اقبالت ز چرخ تا جهانی را ببینی پیش خود چون من خرم تا ببینی دشمنانت را به طوع و اختیار پیش روی چون مهت چون چرخ داده پشت خم باش تا دریای جودت در فشاند تا شود صدهزاران شاعر از جود تو چون من محتشم ای دو گوشت بر صحیفه فضل فهرست خرد وی دو دستت در کتاب جود سرباب کرم با چنین فضلی که کردم قصد در گاهت ز بیم خشک شد خون در تن امید چون شاخ بقم آمدم سوی تو از بهر وعده بخششت از عرقهای خجالت عرقها را داده نم چون علم کی بود می پیشت چنین لیک از سخا هم تو کردی بنده را اندر چنان مجلس علم حلقه شد بر من جهان چون عقد سیصد در امید تا درین سی روز دارم طمع آن سیصد درم ریش در وعده مجنبان از سر حری بگوی از پی دوری ره من زود یا لا یا نعم تا بود مر بد سگالان را به طاعتها خلل تا بود مر نیکمردان را به زلتها ندم تا در آب و خاک و باد و آتش از بهر صلاح گرمی و خشکی و سردی و تری باشد به هم در هنرمندی چو سرو اندر چمن گاه نشاط گاه از نزهت به بال و گاه از شادی به چم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۵ - این قطعه را بر گور نظام الملک محمد نوشتند ما فرش بزرگی به جهان باز کشیدیم صد گونه شراب از کف اقبال چشیدیم آن جای که ابرار نشستند نشستیم وان راه که احرار گزیدند گزیدیم گوش خود و گوش همه آراسته کردیم از بس سخن خوب که گفتیم و شنیدیم از روی سخا حاصل ده ملک بدادیم با اسب شرف منزل نه چرخ بریدیم ناگاه بزد مقرعه مرگ زمانه ما نای روان رو سوی عقبی بدمیدیم دیدیم که در عهده صد گونه وبالیم خود را به یکی جان ز همه باز خریدیم پس جمله بدانید که در عالم پاداش آنها که درین راه بدادیم بدیدیم دادند مجازات به بندی که گشادیم کردند مکافات به رنجی که کشیدیم ما را همه مقصود به بخشایش حق بود المنةلله که به مقصود رسیدیم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۶ گر تو به دو گانه ای ز ما پیشی ما از تو به فضل و مردمی پیشیم گر زر نبود ز خدمتت ما را از سبلت تو به جو نیندیشیم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۴ - در مدح عمادالدین محمدبن منصور ای محمد نام و احمد خلق و محمودی شیم محمدت را همچنان چون ملک را تیغ و قلم بذل بی دستت نباشد همچو دانش بی خرد مال با جودت نماند همچو شادی با ستم روح را از رنجهای دل تهی کردی کنار آز را از گنجهای جود پر کردی شکم گر همی یک چند بی کام تو گردد دور چرخ تا نباشی همچو ابر ای نایب دریا دژم در وجود غم چنین بد دل چه باشی بهر آنک کار اقبال تو می سازند در پرده عدم می کند از خانه فضل الاهی بهر تو تخته تقدیر ایزد را ز تاییدت رقم منگر این حال غم و اندیشه کز روی خرد شادی صد ساله زاید مادر یک روزه غم باش تا سر برزند خورشید اقبالت ز چرخ تا جهانی را ببینی پیش خود چون من خرم تا ببینی دشمنانت را به طوع و اختیار پیش روی چون مهت چون چرخ داده پشت خم باش تا دریای جودت در فشاند تا شود صدهزاران شاعر از جود تو چون من محتشم ای دو گوشت بر صحیفه فضل فهرست خرد وی دو دستت در کتاب جود سرباب کرم با چنین فضلی که کردم قصد در گاهت ز بیم خشک شد خون در تن امید چون شاخ بقم آمدم سوی تو از بهر وعده بخششت از عرقهای خجالت عرقها را داده نم چون علم کی بود می پیشت چنین لیک از سخا هم تو کردی بنده را اندر چنان مجلس علم حلقه شد بر من جهان چون عقد سیصد در امید تا درین سی روز دارم طمع آن سیصد درم ریش در وعده مجنبان از سر حری بگوی از پی دوری ره من زود یا لا یا نعم تا بود مر بد سگالان را به طاعتها خلل تا بود مر نیکمردان را به زلتها ندم تا در آب و خاک و باد و آتش از بهر صلاح گرمی و خشکی و سردی و تری باشد به هم در هنرمندی چو سرو اندر چمن گاه نشاط گاه از نزهت به بال و گاه از شادی به چم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۵ - این قطعه را بر گور نظام الملک محمد نوشتند ما فرش بزرگی به جهان باز کشیدیم صد گونه شراب از کف اقبال چشیدیم آن جای که ابرار نشستند نشستیم وان راه که احرار گزیدند گزیدیم گوش خود و گوش همه آراسته کردیم از بس سخن خوب که گفتیم و شنیدیم از روی سخا حاصل ده ملک بدادیم با اسب شرف منزل نه چرخ بریدیم ناگاه بزد مقرعه مرگ زمانه ما نای روان رو سوی عقبی بدمیدیم دیدیم که در عهده صد گونه وبالیم خود را به یکی جان ز همه باز خریدیم پس جمله بدانید که در عالم پاداش آنها که درین راه بدادیم بدیدیم دادند مجازات به بندی که گشادیم کردند مکافات به رنجی که کشیدیم ما را همه مقصود به بخشایش حق بود المنةلله که به مقصود رسیدیم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۶ گر تو به دو گانه ای ز ما پیشی ما از تو به فضل و مردمی پیشیم گر زر نبود ز خدمتت ما را از سبلت تو به جو نیندیشیم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۷ ای علایی ببین و نیک ببین که زمانه ستمگریست عظیم گه ز چوبی کند دمنده شنکج گه ز گوساله ای خدای کریم هر کرا فضل نیست نیم پشیز به شتر وار ساو دارد و سیم وانکه چون تیغ جان ربای از فضل موی را چون قلم کند به دو نیم به خدای ار خرانش بگذارند بی دو دانگ سیه بر آخور تیم اینهمه قصه و حکایت چیست وینهمه عشوه و تغلب و بیم به بهشت خدای نگذارند بی زر و سیم طاعتی ز رحیم شاعرانی که پیش ازین بودند همه والا بدند و راد و حکیم باز در روزگار دولت ما همه مأبون شدند و دون و لییم به دو شعر رکیک ناموزون که بخوانند ز گفتهای قدیم کون فراخی حکیم و خواجه شود چکند رنج بردن تعلیم لاجرم حرمتی پدید آید شاعران را به گرد هفت اقلیم که به پنجاه مدحشان ممدوح ندهد در دو سال نانی نیم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۸ گفت حکیمی که مفرح بود آب و می و لحن و خوش و بوستان هست ولیکن نبود نزد عقل هیچ مفرح چو رخ دوستان سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۹ چند گویی که زحمتت کردم تا نگردی ز من گران گران به سر تو که دوستر دارم زحمت تو ز رحمت دگران سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۰ منم آن مفلسی که کیسه من ندهد شادیی به طراران سیم در دست من نگیرد جای چون خرد در دماغ می خواران مستی از صحبتم بپرهیزد همچو خواب از دو چشم بیماران من چنین آزمند نومیدم از تو ای قبله نکوکاران کافتاب امید را به فلکی خشکسال نیاز را به باران سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۱ ای به عین حقیقت اندر عین باز کرده ز بهر دیدن عین پیش عین تو عین دوست عیان تو رسیده به عین و گویی این چون تو آید ز عین تو همه تو ایستاده چو سد ذوالقرنین تا تو گویی تو آن نه تو تو تویی آن تو از تو دروغ باشد و مین کی مسلم بود ترا توحید چون که اثبات می کنی اثنین بیش تو زان میان به باطل و حق چند گویی تفاوت ما بین در یکی حال مستحیل بود اجتماع وجود مختلفین اول از پیش خویش نه قدمی تا جدا گردد اصل مال از دین نظر از غیر منقطع کن زانک شاهد غیر در دل آور عین چند گویی ز حال غیر که قال قال بی حال عار باشد و شین چون سنایی ز خود نه منقطعی که حکایت کنی ز حال حسین

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۷ ای علایی ببین و نیک ببین که زمانه ستمگریست عظیم گه ز چوبی کند دمنده شنکج گه ز گوساله ای خدای کریم هر کرا فضل نیست نیم پشیز به شتر وار ساو دارد و سیم وانکه چون تیغ جان ربای از فضل موی را چون قلم کند به دو نیم به خدای ار خرانش بگذارند بی دو دانگ سیه بر آخور تیم اینهمه قصه و حکایت چیست وینهمه عشوه و تغلب و بیم به بهشت خدای نگذارند بی زر و سیم طاعتی ز رحیم شاعرانی که پیش ازین بودند همه والا بدند و راد و حکیم باز در روزگار دولت ما همه مأبون شدند و دون و لییم به دو شعر رکیک ناموزون که بخوانند ز گفتهای قدیم کون فراخی حکیم و خواجه شود چکند رنج بردن تعلیم لاجرم حرمتی پدید آید شاعران را به گرد هفت اقلیم که به پنجاه مدحشان ممدوح ندهد در دو سال نانی نیم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۸ گفت حکیمی که مفرح بود آب و می و لحن و خوش و بوستان هست ولیکن نبود نزد عقل هیچ مفرح چو رخ دوستان سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۹ چند گویی که زحمتت کردم تا نگردی ز من گران گران به سر تو که دوستر دارم زحمت تو ز رحمت دگران سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۰ منم آن مفلسی که کیسه من ندهد شادیی به طراران سیم در دست من نگیرد جای چون خرد در دماغ می خواران مستی از صحبتم بپرهیزد همچو خواب از دو چشم بیماران من چنین آزمند نومیدم از تو ای قبله نکوکاران کافتاب امید را به فلکی خشکسال نیاز را به باران سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۱ ای به عین حقیقت اندر عین باز کرده ز بهر دیدن عین پیش عین تو عین دوست عیان تو رسیده به عین و گویی این چون تو آید ز عین تو همه تو ایستاده چو سد ذوالقرنین تا تو گویی تو آن نه تو تو تویی آن تو از تو دروغ باشد و مین کی مسلم بود ترا توحید چون که اثبات می کنی اثنین بیش تو زان میان به باطل و حق چند گویی تفاوت ما بین در یکی حال مستحیل بود اجتماع وجود مختلفین اول از پیش خویش نه قدمی تا جدا گردد اصل مال از دین نظر از غیر منقطع کن زانک شاهد غیر در دل آور عین چند گویی ز حال غیر که قال قال بی حال عار باشد و شین چون سنایی ز خود نه منقطعی که حکایت کنی ز حال حسین

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۲ چنگری ای پارسا در عاشق مسکین به کین تا ز بد فعلی چه داری بر مسلمانان یقین من گنه کارم تو طاعت کن چه جویی جرم من زان که من گویم بتر از من نیاید بر زمین باز خواهد دست شاه و شیر جوید بیشه را بوم را ویرانه سازد همچو سگ را پارگین آنکه نشنیدست عدل عمر عبدالعزیز لاجرم حجاج را خواند امیرالمومنین مصطفا را یار بوبکرست اندر غار و بس بولهب را باز بوجهلست یار و همنشین الخبیثات و خبیثین گفت ایزد در نبی تا بپرهیزند اهل طیبات و طیبین عاجز آمد از مشیت زلت و عصیان تو دفترت در دوده می مالد کرام الکاتبین کس ز صوف و فوطه بی طاعت نیابد پایگاه کی بجایی می رسد مردم ز ریش و پوستین گوی برد از جمله مردم فوطه باف و نیل گر عالمی را موی تابی گرددت زیر نگین روی بنماید عروس دین ترا گر هیچ تو با قناعت چون سنایی غزنوی گردی قرین ای به دعوی بر شده بر آسمان هفتمین وز ره معنی بمانده تا به حلق اندر زمین آنکه را همت ز اجزای زمین بر نگذرد چون سخن گوید ز کل آسمان هفتمین چند از این دعوی درویشی و لاف عاشقی ناچشیده شربت آن نازموده درد این با هوای جسم رفتن در ره روحانیان در لباس دیو جستن رتبت روح الامین سر قلاشی ندانی راه قلاشان مرو دیده بینا نداری راه درویشان مبین کم سگال ار نیستی عاشق کزان در آز تن مانده معنی را بجای و کرده صورت را گزین ای برادر قصد ضحاک جفا پیشه مکن تا نبینی خویشتن همبر به پور آبتین جنت باقی کجا یابی و راه بی هوان تا تو باشی در هوای جوی شیر و انگبین باز ماندن بهتر آمد در سعیر سفلی آنک جنت اعلا نخواهد جز برای حور عین تا نگردی فانی از اوصاف این فانی صفت بی نیازی را نبینی در بهشت راستین پایت اندر طین دل بر نار باشد تا ترا دیو نخوت گفت خواهد نار به باشد ز طین سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۳ در طریق دین قدم پیوسته بوذر وار زن ور زنی لافی ز شرع احمد مختار زن اندر ایمان همچو شهباز خشین مردانه باش بر عدوی دین همیشه تیغ حیدروار زن گرد گلزار فنا تا چند گردی زابلهی در سرای باقی آی و خیمه در گلزار زن لشکر کفرست و حرص و شهوت اندر تن ترا ناگهان امشب یکی بر لشکر کفار زن حلقه درگاه ربانی سحرگاهان بگیر آتشی از نور دل در عالم غدار زن عالم فانی چو طراریست دایم سخره گیر گر تو مردی یک لگد بر فرق این طرار زن بلبلی دایم همه گفتار داری گرد گل باز شو یک چند لختی دست در کردار زن جز برای دین نفس هرگز مزن تا زنده ای چون سنایی پای همت بر سر سیار زن ای به خواب غفلت اندر هان و هان بیدار شو در ره معنی قدم مردانه و هشیار زن

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۲ چنگری ای پارسا در عاشق مسکین به کین تا ز بد فعلی چه داری بر مسلمانان یقین من گنه کارم تو طاعت کن چه جویی جرم من زان که من گویم بتر از من نیاید بر زمین باز خواهد دست شاه و شیر جوید بیشه را بوم را ویرانه سازد همچو سگ را پارگین آنکه نشنیدست عدل عمر عبدالعزیز لاجرم حجاج را خواند امیرالمومنین مصطفا را یار بوبکرست اندر غار و بس بولهب را باز بوجهلست یار و همنشین الخبیثات و خبیثین گفت ایزد در نبی تا بپرهیزند اهل طیبات و طیبین عاجز آمد از مشیت زلت و عصیان تو دفترت در دوده می مالد کرام الکاتبین کس ز صوف و فوطه بی طاعت نیابد پایگاه کی بجایی می رسد مردم ز ریش و پوستین گوی برد از جمله مردم فوطه باف و نیل گر عالمی را موی تابی گرددت زیر نگین روی بنماید عروس دین ترا گر هیچ تو با قناعت چون سنایی غزنوی گردی قرین ای به دعوی بر شده بر آسمان هفتمین وز ره معنی بمانده تا به حلق اندر زمین آنکه را همت ز اجزای زمین بر نگذرد چون سخن گوید ز کل آسمان هفتمین چند از این دعوی درویشی و لاف عاشقی ناچشیده شربت آن نازموده درد این با هوای جسم رفتن در ره روحانیان در لباس دیو جستن رتبت روح الامین سر قلاشی ندانی راه قلاشان مرو دیده بینا نداری راه درویشان مبین کم سگال ار نیستی عاشق کزان در آز تن مانده معنی را بجای و کرده صورت را گزین ای برادر قصد ضحاک جفا پیشه مکن تا نبینی خویشتن همبر به پور آبتین جنت باقی کجا یابی و راه بی هوان تا تو باشی در هوای جوی شیر و انگبین باز ماندن بهتر آمد در سعیر سفلی آنک جنت اعلا نخواهد جز برای حور عین تا نگردی فانی از اوصاف این فانی صفت بی نیازی را نبینی در بهشت راستین پایت اندر طین دل بر نار باشد تا ترا دیو نخوت گفت خواهد نار به باشد ز طین سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۳ در طریق دین قدم پیوسته بوذر وار زن ور زنی لافی ز شرع احمد مختار زن اندر ایمان همچو شهباز خشین مردانه باش بر عدوی دین همیشه تیغ حیدروار زن گرد گلزار فنا تا چند گردی زابلهی در سرای باقی آی و خیمه در گلزار زن لشکر کفرست و حرص و شهوت اندر تن ترا ناگهان امشب یکی بر لشکر کفار زن حلقه درگاه ربانی سحرگاهان بگیر آتشی از نور دل در عالم غدار زن عالم فانی چو طراریست دایم سخره گیر گر تو مردی یک لگد بر فرق این طرار زن بلبلی دایم همه گفتار داری گرد گل باز شو یک چند لختی دست در کردار زن جز برای دین نفس هرگز مزن تا زنده ای چون سنایی پای همت بر سر سیار زن ای به خواب غفلت اندر هان و هان بیدار شو در ره معنی قدم مردانه و هشیار زن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۴ پای بلقاسم ز پای بلحکم بشناس نیک نیستی ایوب فرمان از دم کرمان مکن تیغ شرع از تارک بدخواه دین داری دریغ شرط مردان این نباشد ای برادر آن مکن عزم داری تا که خود بزغاله را بریان کنی پس چو ابراهیم رو فرزند را قربان مکن این ترا معلوم گردد لیکن اکنون وقت نیست کیست هر کو گر تواند گفت این کن آن مکن هر کجا مردی بد اکنون همچو تو تردامنند چند گویی مرد هستم یاد نامردان مکن اهل را در کوی معنی همچو مردان دستگیر یار نااهلان مباش و یاد نا اهلان مکن ناقد نقدی ولیکن نقد را آماده کن کم بضاعت تاجری تو قصد در عمان مکن خواجه را این آیت اندر سمع کمتر می شود بشنو این آیت که کل من علیها فان مکن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۵ زهره مردان نداری خدمت سلطان مکن پنجه شیران نداری عزم این میدان مکن فرش شاهان گر ندیدی گستریده شاهوار خویشتن چنبر مساز و نقش شادروان مکن خانه را گر کدخدایی می ندانی کرد هیچ پادشاهی زمین و ملکت یزدان مکن در خراباتی ندانی رطل مالامال خورد چهره زرد ار نداری دعوی ایمان مکن صدق بوذر چون نداری چون سنایی بی نیاز صحبت سلمان مجوی و دعوی ماهان مکن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۶ ای برادر خویش را زین جمع خودبینان مکن کار دشوارست تو بر خویشتن آسان مکن صحبت هر ناکسی مگزین و رنج دل مبین روی بر ایشان مدار و پشت بر ایشان مکن عقل سلطانست و فرمانش روان بر جان و دل رو چو مردان روز و شب جز خدمت سلطان مکن مرد باش و گرم رو در راه مردان روز و شب تیغ گیر و زخم زن دین از زبان ویران مکن گر زلیخا نیستی در آسیای مهر آس بیهده چندین حدیث یوسف کنعان مکن چند بر موسی حدیث طور و اخبار کلیم بدعت فرعون مدار و طاعت سلمان مکن هفت چرخ و چار طبع و پنج حس محرم نیند روی جز در حق مدار و حکم جز قرآن مکن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۷ دعوی دین می کنی با نفس دمسازی مکن سینه گنجشک جویی دعوی بازی مکن مکر مرد مرغزی از غول نشناسی برو همنشین طراریان گربز رازی مکن ای ز کشی ناپذیرفته سیه رویان کفر با نکورویان دین پاک طنازی مکن ور همی خواهی کنی بازی تو با حوران خلد پس درین بازار دنیا بوزنه بازی مکن دست دف زن گرز رستم کی تواند کار بست از رکوی مشغله دعوی بزازی مکن بادیه نارفته و نادیده روی کافران خویشتن را نام گه حاجی و گه غازی مکن ای سنایی چون غلام رنگ و بویند این همه برگذر زین گفتگوی و بیش غمازی مکن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۸ یک روز بپرسید منوچهر ز سالار کاندر همه عالم چه به ای سام نریمان او داد جوابش که در این عالم فانی گفتار حکیمان به و کردار ندیمان

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۴ پای بلقاسم ز پای بلحکم بشناس نیک نیستی ایوب فرمان از دم کرمان مکن تیغ شرع از تارک بدخواه دین داری دریغ شرط مردان این نباشد ای برادر آن مکن عزم داری تا که خود بزغاله را بریان کنی پس چو ابراهیم رو فرزند را قربان مکن این ترا معلوم گردد لیکن اکنون وقت نیست کیست هر کو گر تواند گفت این کن آن مکن هر کجا مردی بد اکنون همچو تو تردامنند چند گویی مرد هستم یاد نامردان مکن اهل را در کوی معنی همچو مردان دستگیر یار نااهلان مباش و یاد نا اهلان مکن ناقد نقدی ولیکن نقد را آماده کن کم بضاعت تاجری تو قصد در عمان مکن خواجه را این آیت اندر سمع کمتر می شود بشنو این آیت که کل من علیها فان مکن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۵ زهره مردان نداری خدمت سلطان مکن پنجه شیران نداری عزم این میدان مکن فرش شاهان گر ندیدی گستریده شاهوار خویشتن چنبر مساز و نقش شادروان مکن خانه را گر کدخدایی می ندانی کرد هیچ پادشاهی زمین و ملکت یزدان مکن در خراباتی ندانی رطل مالامال خورد چهره زرد ار نداری دعوی ایمان مکن صدق بوذر چون نداری چون سنایی بی نیاز صحبت سلمان مجوی و دعوی ماهان مکن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۶ ای برادر خویش را زین جمع خودبینان مکن کار دشوارست تو بر خویشتن آسان مکن صحبت هر ناکسی مگزین و رنج دل مبین روی بر ایشان مدار و پشت بر ایشان مکن عقل سلطانست و فرمانش روان بر جان و دل رو چو مردان روز و شب جز خدمت سلطان مکن مرد باش و گرم رو در راه مردان روز و شب تیغ گیر و زخم زن دین از زبان ویران مکن گر زلیخا نیستی در آسیای مهر آس بیهده چندین حدیث یوسف کنعان مکن چند بر موسی حدیث طور و اخبار کلیم بدعت فرعون مدار و طاعت سلمان مکن هفت چرخ و چار طبع و پنج حس محرم نیند روی جز در حق مدار و حکم جز قرآن مکن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۷ دعوی دین می کنی با نفس دمسازی مکن سینه گنجشک جویی دعوی بازی مکن مکر مرد مرغزی از غول نشناسی برو همنشین طراریان گربز رازی مکن ای ز کشی ناپذیرفته سیه رویان کفر با نکورویان دین پاک طنازی مکن ور همی خواهی کنی بازی تو با حوران خلد پس درین بازار دنیا بوزنه بازی مکن دست دف زن گرز رستم کی تواند کار بست از رکوی مشغله دعوی بزازی مکن بادیه نارفته و نادیده روی کافران خویشتن را نام گه حاجی و گه غازی مکن ای سنایی چون غلام رنگ و بویند این همه برگذر زین گفتگوی و بیش غمازی مکن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۸ یک روز بپرسید منوچهر ز سالار کاندر همه عالم چه به ای سام نریمان او داد جوابش که در این عالم فانی گفتار حکیمان به و کردار ندیمان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۹ روزگاریست که کان گهرند اندرین وقت همه بی سنگان بی بنان گشته همه بیداران بیسران مانده همه سرهنگان همه خردان بزرگ اندیشان همه پستان دراز آهنگان همه بیدستان در وقت دهش باز گاه ستدن با چنگان از چنین مردم نیکو سیرت گوی بردند همه با رنگان آنکه یک ماجره دارد در شیر بیم از آن نیست به خانه لنگان کودکان با خر و با اسب شدند ما پیاده همه لنگان لنگان فاخره دارد شیرینی و بس تیز بر سبلت سبز آرنگان هر کرا نیست سر موزه فراخ چون من و تو بود از دلتنگان هر که با شرم و حفاظست کنون هست در خدمتشان چون گنگان از سر همت و پاک اصلی خویش ننگ می دارم از این بی ننگان در خشو گادن اگر اقبالست در ره و مذهب با فرهنگان کار بس یوسف در گر دارد تیز در ریش سحاق سنگان سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۰ خواهد که شاعران جهان بی صله همی باشند پیش خوانش دایم مدیح خوان الحق بزرگوار خردمند مهتریست کورا کسی مدیح برد خاصه رایگان مدحش چرا کنم که بیالایدم خرد هجوش چرا کنم که بفرسایدم زبان باشد دروغ مدح در آن خر فراخ کون باشد دریغ هجو از آن خام قلتبان سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۱ چو شعر حکیمانه گفتم ترا تو جود کریمانه با من بکن ازیرا که بر ما پس مرگ ما نماند همی جز سخا و سخن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۲ هر که چون کاغذ و قلم باشد دو زبان و دو روی گاه سخن همچو کاغذ سیاه کن رویش چون قلم گردنش به تیغ بزن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۳ ای خرد را جمال و جان را زین ذکر و شعر توام چو دین و چو دین به دو وزنم ستوده در یک بیت به دو بحر آب داده از یک عین من ز شعر تو دیده موسی وار در یکی بیت مجمع البحرین بلبلم خوانده ای و سیمرغم من خود از ناقصی غرب البین پیش چشم و دل عزیز توام چون همی بینیم به رای العین گر نیایم بگو سنایی کو که کسی عین را نگوید این واحدم خوانده ای گرم بیند پشت ایام خواندم اثنین توبه کردم که پیش کس نشوم خاصه در حربگاه بدر و حنین توبه مشکن مرا که شیطانی باشد از زاده شهابی شین آب حیوان چو یافت آتش خضر کم گراید به باد ذوالقرنین

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۹ روزگاریست که کان گهرند اندرین وقت همه بی سنگان بی بنان گشته همه بیداران بیسران مانده همه سرهنگان همه خردان بزرگ اندیشان همه پستان دراز آهنگان همه بیدستان در وقت دهش باز گاه ستدن با چنگان از چنین مردم نیکو سیرت گوی بردند همه با رنگان آنکه یک ماجره دارد در شیر بیم از آن نیست به خانه لنگان کودکان با خر و با اسب شدند ما پیاده همه لنگان لنگان فاخره دارد شیرینی و بس تیز بر سبلت سبز آرنگان هر کرا نیست سر موزه فراخ چون من و تو بود از دلتنگان هر که با شرم و حفاظست کنون هست در خدمتشان چون گنگان از سر همت و پاک اصلی خویش ننگ می دارم از این بی ننگان در خشو گادن اگر اقبالست در ره و مذهب با فرهنگان کار بس یوسف در گر دارد تیز در ریش سحاق سنگان سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۰ خواهد که شاعران جهان بی صله همی باشند پیش خوانش دایم مدیح خوان الحق بزرگوار خردمند مهتریست کورا کسی مدیح برد خاصه رایگان مدحش چرا کنم که بیالایدم خرد هجوش چرا کنم که بفرسایدم زبان باشد دروغ مدح در آن خر فراخ کون باشد دریغ هجو از آن خام قلتبان سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۱ چو شعر حکیمانه گفتم ترا تو جود کریمانه با من بکن ازیرا که بر ما پس مرگ ما نماند همی جز سخا و سخن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۲ هر که چون کاغذ و قلم باشد دو زبان و دو روی گاه سخن همچو کاغذ سیاه کن رویش چون قلم گردنش به تیغ بزن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۳ ای خرد را جمال و جان را زین ذکر و شعر توام چو دین و چو دین به دو وزنم ستوده در یک بیت به دو بحر آب داده از یک عین من ز شعر تو دیده موسی وار در یکی بیت مجمع البحرین بلبلم خوانده ای و سیمرغم من خود از ناقصی غرب البین پیش چشم و دل عزیز توام چون همی بینیم به رای العین گر نیایم بگو سنایی کو که کسی عین را نگوید این واحدم خوانده ای گرم بیند پشت ایام خواندم اثنین توبه کردم که پیش کس نشوم خاصه در حربگاه بدر و حنین توبه مشکن مرا که شیطانی باشد از زاده شهابی شین آب حیوان چو یافت آتش خضر کم گراید به باد ذوالقرنین

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۴ - در مدح جمال المعاشرین قوال ای جمال معاشران چونست آن دو حمال گام گستر تو چند با اشک و رشک خواهد بود عرش و فرش از لحاف و بستر تو چند بی سرمه سای خواهد بود بر فلک همنشین اختر تو چند بی بوسه جای خواهد بود بر زمین شاهراه کشور تو فاقه تا کی کشد ز پیس دماغ بی کمال خوی معنبر تو تشنه تا کی بود خلیفه دل بی جمال رخ منور تو چشم را نیست رتبتی بر جسم بی رخ خوب روح پرور تو گوش را نیست منتی بر هوش بی زبان خوش سخنور تو ای چو عیسی همیشه روح القدس ناصر و همنشین و یاور تو تو همیشه میان گلشکری زان دل تو قویست در بر تو گلشکر کی کم آیدت چو بود خلق و لفظ تو گل به شکر تو درد با پای تو ندارد پای ز آنکه او هست مرکب سر تو زهره دارد حوادث طبعی که بگردد به گرد لشکر تو خاک پای تو نزد دشمن و دوست قدر دارد بسان افسر تو تو بپر می پری به سوی فلک زان که عرشیست اصل گوهر تو پس اگر گه گهی به درد آید پای در پای بر جهان بر تو آن نه از درد نقرسست که نیست پای را درد عبرت از پر تو تن آلوده گر ز نااهلی دور ماند از جمال و منظر تو هست جان بر امید آب حیات خاکروب ستانه در تو مرکب از لشکری یکی باشد خاصه ترکیب هم ز جوهر تو تن اگر چون فنا نباشد و نیست پیش صدر بهشت پیکر تو شکر حق را که پیش خدمت تست چون بقا عقل و جان و چاکر تو گر بر تو نیامدم شاید که گرانم چو بخشش زر تو تو خود از درد پای رنجوری من چه درد سر آورم بر تو من ز تشویر دفتر از تقصیر زرد بودم چو کلک لاغر تو دفترت باز تو فرستادم هم به دست علی برادر تو دف تر بود دفترت بر من بی زبان کس سخنور تو که سیه روی باد هر که بود بی تو خوش روی همچو دفتر تو سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۵ - در مدح بهرامشاه خواجه سلام علیک کو لب چون نوش او پسته دربار او لعل گهر پوش او کی به اشارت ز دور چشم ببیند لبش زان که نداند همی شکل لبش هوش او چشم کجا بیندش از ره صورت از آنک هست نهان جای عقل در لب خاموش او جای فرشتست و دیو چشم قوی خشم او حجله عقلست و جان گوش سخن کوش او گشت پر از ابرویم چشم جهانی از آنک خرمن مهرست و ماه قند ز شب پوش او مایه قهرست و لطف ناوک دلدوز او پایه کفرست و دین جوشن و شب پوش او از سر شوخی و ناز برکشد او چشم تو گر تو ز زور و دروغ بر نکشی گوش او دی چو سناییش دید نیک بر بندگیش تا به ابد مانده گیر غاشیه بر دوش او در هوس هجر او دوزخیانند خلق شاه بهشتست و بس از بر و آغوش او سلطان بهرامشاه آنکه بود روز صید کرکس و شیر فلک پشه و خرگوش او

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۴ - در مدح جمال المعاشرین قوال ای جمال معاشران چونست آن دو حمال گام گستر تو چند با اشک و رشک خواهد بود عرش و فرش از لحاف و بستر تو چند بی سرمه سای خواهد بود بر فلک همنشین اختر تو چند بی بوسه جای خواهد بود بر زمین شاهراه کشور تو فاقه تا کی کشد ز پیس دماغ بی کمال خوی معنبر تو تشنه تا کی بود خلیفه دل بی جمال رخ منور تو چشم را نیست رتبتی بر جسم بی رخ خوب روح پرور تو گوش را نیست منتی بر هوش بی زبان خوش سخنور تو ای چو عیسی همیشه روح القدس ناصر و همنشین و یاور تو تو همیشه میان گلشکری زان دل تو قویست در بر تو گلشکر کی کم آیدت چو بود خلق و لفظ تو گل به شکر تو درد با پای تو ندارد پای ز آنکه او هست مرکب سر تو زهره دارد حوادث طبعی که بگردد به گرد لشکر تو خاک پای تو نزد دشمن و دوست قدر دارد بسان افسر تو تو بپر می پری به سوی فلک زان که عرشیست اصل گوهر تو پس اگر گه گهی به درد آید پای در پای بر جهان بر تو آن نه از درد نقرسست که نیست پای را درد عبرت از پر تو تن آلوده گر ز نااهلی دور ماند از جمال و منظر تو هست جان بر امید آب حیات خاکروب ستانه در تو مرکب از لشکری یکی باشد خاصه ترکیب هم ز جوهر تو تن اگر چون فنا نباشد و نیست پیش صدر بهشت پیکر تو شکر حق را که پیش خدمت تست چون بقا عقل و جان و چاکر تو گر بر تو نیامدم شاید که گرانم چو بخشش زر تو تو خود از درد پای رنجوری من چه درد سر آورم بر تو من ز تشویر دفتر از تقصیر زرد بودم چو کلک لاغر تو دفترت باز تو فرستادم هم به دست علی برادر تو دف تر بود دفترت بر من بی زبان کس سخنور تو که سیه روی باد هر که بود بی تو خوش روی همچو دفتر تو سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۵ - در مدح بهرامشاه خواجه سلام علیک کو لب چون نوش او پسته دربار او لعل گهر پوش او کی به اشارت ز دور چشم ببیند لبش زان که نداند همی شکل لبش هوش او چشم کجا بیندش از ره صورت از آنک هست نهان جای عقل در لب خاموش او جای فرشتست و دیو چشم قوی خشم او حجله عقلست و جان گوش سخن کوش او گشت پر از ابرویم چشم جهانی از آنک خرمن مهرست و ماه قند ز شب پوش او مایه قهرست و لطف ناوک دلدوز او پایه کفرست و دین جوشن و شب پوش او از سر شوخی و ناز برکشد او چشم تو گر تو ز زور و دروغ بر نکشی گوش او دی چو سناییش دید نیک بر بندگیش تا به ابد مانده گیر غاشیه بر دوش او در هوس هجر او دوزخیانند خلق شاه بهشتست و بس از بر و آغوش او سلطان بهرامشاه آنکه بود روز صید کرکس و شیر فلک پشه و خرگوش او

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۶ - در مدح بهرامشاه خواجه غلط کرده است در چه در ابروی او زان که نسازد همی قبله دل سوی او قبله عقلست و نقل پیچ و خم زلف او دایه حورست و روح بوی خوش و خوی او شیر فلک را شدست از پی کسب شرف مسجد حاجت روا خاک سر کوی او تاز دو عید و یکی قدر چه خیزد ترا عید همی بین و قدر در شکن موی او بر سر کوی دل آی تا یابد یک دمی رحمت درمان این زحمت داروی او جادو اگر در بهشت نبود پس در رخش از چه بهشتی شدست نرگس جادوی او سایه گیسوش را دار غنیمت که دل کیسه بسی دوختست در خم گیسوی او شیر فلک شد به شرط روبه بازی از آنک تا به کف آرد مگر چشم چو آهوی او قبله اگر چه بسی ست از پی احرام دل چشم سنایی نساخت قبله جز ابروی او شد ز پی دین و جاه چون سم شبدیز شاه سجده گه و قبله گاه دایره روی او سلطان بهرامشاه آنکه گه زور هست گردن گردان زدن بازی بازوی او از پی تشریف خویش در همه چین و ختا بچه یک ترک نیست ناشده هندوی او سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۷ - در رثای ابوالمعالی احمد بن یوسف رفت قاضی بلمعالی ای سنایی آه کو همچو دل جانت بر آن صدر جهان همراه کو خود گرفتم صد هزاران آه کردی لیک باز چون مریدان جان بر آوردن به پیش آه کو از پی آن تیز خاطر قد کمان کردی ز غم پس چو تیر اندر کمان در وی دل یکتاه کو آفتابی بود یوسف بلمعالی ماه او گر فرو رفت آفتاب ای قوم باری ماه کو بی جمال و زیب و فر و رونق و ترتیب او آنهمه نو زیب و باخیر و فراخی گاه کو نطع پر اسب و پیاده پیل و فرزین و رخست کار اینها شاه دارد در میانه شاه کو خود گرفته هر کسی جویند صدر و منبرش هم نیابند ار بیابند آن جمال و جاه کو پایشان چون رای او وقت صلات سخت کو دستشان چون عمر او وقت قضا کوتاه کو گمرهان پست همت را ز تیر لا الاه رهنمای و داعی میدان الا الاه کو هر زمان گویی که تخت و افسرش اینجاستی چند گویی تخت و افسر اول این گو شاه کو حمله شیر آزمودن سست شد در رنج تو روبهت زنده ست باری حیله روباه کو ماند محراب و قضا را اسم مردی مرد کو هست راه کهکشان را نام برگی کاه کو هر سری خواهد ببوسید آستان جاه تو لیک از بس جان پاکان پای کس را راه کو یوسف ما بود چاهی لیک گشت از بهر چاه هیچ یوسف را ورای چرخ هشتم جاه کو سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۸ - در هجای علی سه بوسش ایا کشیخان بد اصل ای سه بوسش علی نامی دریغ این نام بر تو ز هر خلقی که ایزد آفریدست بتر سگ دم و از سگ دم بتر تو ترا ز جمله اهل نشابور پدر ننگ آمد و ننگ پدر تو مرا سعد علی نانی همی داد نگنجید آن سخا و فضل در تو به دونی منقطع کردی تو آن چیز که لعنت باد و نفرین باد بر تو سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۹ با تو باشم از تو نندیشم که با فضلی و عدل نه بدان کز راه عقل و معرفت پیشم ز تو باز کز تو دور باشم هیچ نندیشم ز کس از تو نندیشم چرا زیرا که نندیشم ز تو

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۶ - در مدح بهرامشاه خواجه غلط کرده است در چه در ابروی او زان که نسازد همی قبله دل سوی او قبله عقلست و نقل پیچ و خم زلف او دایه حورست و روح بوی خوش و خوی او شیر فلک را شدست از پی کسب شرف مسجد حاجت روا خاک سر کوی او تاز دو عید و یکی قدر چه خیزد ترا عید همی بین و قدر در شکن موی او بر سر کوی دل آی تا یابد یک دمی رحمت درمان این زحمت داروی او جادو اگر در بهشت نبود پس در رخش از چه بهشتی شدست نرگس جادوی او سایه گیسوش را دار غنیمت که دل کیسه بسی دوختست در خم گیسوی او شیر فلک شد به شرط روبه بازی از آنک تا به کف آرد مگر چشم چو آهوی او قبله اگر چه بسی ست از پی احرام دل چشم سنایی نساخت قبله جز ابروی او شد ز پی دین و جاه چون سم شبدیز شاه سجده گه و قبله گاه دایره روی او سلطان بهرامشاه آنکه گه زور هست گردن گردان زدن بازی بازوی او از پی تشریف خویش در همه چین و ختا بچه یک ترک نیست ناشده هندوی او سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۷ - در رثای ابوالمعالی احمد بن یوسف رفت قاضی بلمعالی ای سنایی آه کو همچو دل جانت بر آن صدر جهان همراه کو خود گرفتم صد هزاران آه کردی لیک باز چون مریدان جان بر آوردن به پیش آه کو از پی آن تیز خاطر قد کمان کردی ز غم پس چو تیر اندر کمان در وی دل یکتاه کو آفتابی بود یوسف بلمعالی ماه او گر فرو رفت آفتاب ای قوم باری ماه کو بی جمال و زیب و فر و رونق و ترتیب او آنهمه نو زیب و باخیر و فراخی گاه کو نطع پر اسب و پیاده پیل و فرزین و رخست کار اینها شاه دارد در میانه شاه کو خود گرفته هر کسی جویند صدر و منبرش هم نیابند ار بیابند آن جمال و جاه کو پایشان چون رای او وقت صلات سخت کو دستشان چون عمر او وقت قضا کوتاه کو گمرهان پست همت را ز تیر لا الاه رهنمای و داعی میدان الا الاه کو هر زمان گویی که تخت و افسرش اینجاستی چند گویی تخت و افسر اول این گو شاه کو حمله شیر آزمودن سست شد در رنج تو روبهت زنده ست باری حیله روباه کو ماند محراب و قضا را اسم مردی مرد کو هست راه کهکشان را نام برگی کاه کو هر سری خواهد ببوسید آستان جاه تو لیک از بس جان پاکان پای کس را راه کو یوسف ما بود چاهی لیک گشت از بهر چاه هیچ یوسف را ورای چرخ هشتم جاه کو سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۸ - در هجای علی سه بوسش ایا کشیخان بد اصل ای سه بوسش علی نامی دریغ این نام بر تو ز هر خلقی که ایزد آفریدست بتر سگ دم و از سگ دم بتر تو ترا ز جمله اهل نشابور پدر ننگ آمد و ننگ پدر تو مرا سعد علی نانی همی داد نگنجید آن سخا و فضل در تو به دونی منقطع کردی تو آن چیز که لعنت باد و نفرین باد بر تو سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۹ با تو باشم از تو نندیشم که با فضلی و عدل نه بدان کز راه عقل و معرفت پیشم ز تو باز کز تو دور باشم هیچ نندیشم ز کس از تو نندیشم چرا زیرا که نندیشم ز تو

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۰ در چشمت ای رفیقک ای خام قلتبان برتر ز سرومان همی آید حشیش تو آن به که در هجای تو از تو بنگذرم تصحیف معنی لقب تو بریش تو سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۱ - تقاضای گوشت و انگور ای چو ماهی نشسته در خرگاه وز تو خرگاه چون سپهر از ماه دان که داریم عزم روز آباد منم و یک خر و دو سه همراه از تومان آرزوست بره و شیر تره و کوک و میوه روباه زان که دارند هم ز اقبالت همرهان نان و چارپایان کاه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۲ - در رثای محمد بهروز اعتقاد محمد بهروز کرد روزیش از آن جهان آگاه چون به از زر به عمر هیچ ندید زر به درویش داد و عمر به شاه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۳ گفتم بنالم از تو به یاران و دوستان باشد که دست ظلم بداری ز بی گناه بازم حفاظ دامن همت گرفت و گفت زنهار تا از او به جزا و ناوری پناه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۴ ای فلک شمس شرف جاه تو باد بر افزون چو مه یکشبه بر تنم از سرما آمد فراز پوست بر آن سان که بر آتش دبه شد کتفم رقص کنان می زنم سنج به دندان و به لب دبدبه نزد تو زان آمدم ایرا که هست دیدن خورشید غم بی جبه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۵ بخور من بود دود درمنه چنین باشد کسی را کو درم نه چو بی سیمم ولی دایم به شکرم تقاضا گر ملازم بر درم نه اگر گردون به کام من نگردد چه گویی برده خود بر درم نه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۶ ای تیر غم و رنج بسی خورده و برده واقف شده بر معرفت خرقه و خورده بر ظاهر خود نقش شریعت بگشادم در باطن خود حرف حقیقت بسترده با هستی خود نرد فنا باخته بسیار صد دست فزون مانده و یک دست نبرده در آرزوی کوی خرابات همه سال اول قدم از راه خرابی بسپرده ایمن شده از عمر خود و گشت شب و روز در بی خردی کیسه به طرار سپرده ور زان که ترا نیستی ای خواجه تمناست هان تا نکنی تکیه بر انفاس شمرده زان پیش که نوبت به سر آید تو در آن کوش تا مرده زنده شوی ای زنده مرده سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۷ ای زده بر فلک سراپرده رخت بر تخت عیسی آورده ای که از رشک نردبان فلک با خود از خاک بر فلک برده گر کسان گرسنه گرد تو در همه با گوشت مرغ خو کرده پس اگر بر پریده او سوی تو نپریده ازو بیازرده نیک زشتست با چو تو عمری ظلم را پر و بال گسترده داده همنام خود به ده مطلب یاری از هندوان نو برده کی تواند سپیدچرده شده آنکه کرد ایزدش سیه چرده ای درون هزار پرده شده لن ترانی نبشته بر پرده گر که مستوجبست حد ترا این سنایی شراب ناخورده هم وبالی نباشدت گر ازو در گذاری گناه ناکرده بدهی این گدای گرسنه را بدل نان برنج پرورده

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۰ در چشمت ای رفیقک ای خام قلتبان برتر ز سرومان همی آید حشیش تو آن به که در هجای تو از تو بنگذرم تصحیف معنی لقب تو بریش تو سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۱ - تقاضای گوشت و انگور ای چو ماهی نشسته در خرگاه وز تو خرگاه چون سپهر از ماه دان که داریم عزم روز آباد منم و یک خر و دو سه همراه از تومان آرزوست بره و شیر تره و کوک و میوه روباه زان که دارند هم ز اقبالت همرهان نان و چارپایان کاه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۲ - در رثای محمد بهروز اعتقاد محمد بهروز کرد روزیش از آن جهان آگاه چون به از زر به عمر هیچ ندید زر به درویش داد و عمر به شاه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۳ گفتم بنالم از تو به یاران و دوستان باشد که دست ظلم بداری ز بی گناه بازم حفاظ دامن همت گرفت و گفت زنهار تا از او به جزا و ناوری پناه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۴ ای فلک شمس شرف جاه تو باد بر افزون چو مه یکشبه بر تنم از سرما آمد فراز پوست بر آن سان که بر آتش دبه شد کتفم رقص کنان می زنم سنج به دندان و به لب دبدبه نزد تو زان آمدم ایرا که هست دیدن خورشید غم بی جبه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۵ بخور من بود دود درمنه چنین باشد کسی را کو درم نه چو بی سیمم ولی دایم به شکرم تقاضا گر ملازم بر درم نه اگر گردون به کام من نگردد چه گویی برده خود بر درم نه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۶ ای تیر غم و رنج بسی خورده و برده واقف شده بر معرفت خرقه و خورده بر ظاهر خود نقش شریعت بگشادم در باطن خود حرف حقیقت بسترده با هستی خود نرد فنا باخته بسیار صد دست فزون مانده و یک دست نبرده در آرزوی کوی خرابات همه سال اول قدم از راه خرابی بسپرده ایمن شده از عمر خود و گشت شب و روز در بی خردی کیسه به طرار سپرده ور زان که ترا نیستی ای خواجه تمناست هان تا نکنی تکیه بر انفاس شمرده زان پیش که نوبت به سر آید تو در آن کوش تا مرده زنده شوی ای زنده مرده سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۷ ای زده بر فلک سراپرده رخت بر تخت عیسی آورده ای که از رشک نردبان فلک با خود از خاک بر فلک برده گر کسان گرسنه گرد تو در همه با گوشت مرغ خو کرده پس اگر بر پریده او سوی تو نپریده ازو بیازرده نیک زشتست با چو تو عمری ظلم را پر و بال گسترده داده همنام خود به ده مطلب یاری از هندوان نو برده کی تواند سپیدچرده شده آنکه کرد ایزدش سیه چرده ای درون هزار پرده شده لن ترانی نبشته بر پرده گر که مستوجبست حد ترا این سنایی شراب ناخورده هم وبالی نباشدت گر ازو در گذاری گناه ناکرده بدهی این گدای گرسنه را بدل نان برنج پرورده

%0
10 Bölüm