سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۸ الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس را چو شد آراسته گیتی به بوی نوبهاری خوش همی بوییم هر ساعت همی نوشیم هر لحظه گل اندر بوستانی نو مل اندر مرغزاری خوش گهی از دست تو گیریم چون آتش می صافی گهی در وصف تو خوانیم شعر آبداری خوش کنون در انتظار گل سراید هر شبی بلبل غزلهای لطیف خوش به نغمه های زاری خوش شود صحرا همه گلشن شود گیتی همه روشن چو خرم مجلس عالی و باد مشکباری خوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۹ بر من از عشقت شبیخون بود دوش آب چشمم قطره خون بود دوش در دل از عشق تو دوزخ می نمود در کنار از دیده جیحون بود دوش ای توانگر همچو قارون از جمال عاشق از عشق تو قارون بود دوش ای به رخ ماه زمین بی روی تو مونس من ماه گردون بود دوش بی تو دوش از عمر نشمردم همی کز شمار عمر بیرون بود دوش چون شب دوشین شبی هرگز مباد کز همه شبها غم افزون بود دوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۰ چه رسم ست آن نهادن زلف بر دوش نمودن روز را در زیر شب پوش گه از بادام کردن جعبه نیش گه از یاقوت کردن چشمه نوش برآوردن برای فتنه خلق هزاران صبحدم از یک بناگوش تو خورشیدی از آن پیش تو آرند فلک را از مه نو حلقه در گوش پری و سرو و خورشیدی ولیکن قدح گیر و کمربند و قباپوش گل و مه پیش تو بر منبر حسن همه آموخته کرده فراموش سنایی را خریدستی دل و جان اگر صد جان دهندت باز مفروش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۱ از فلک در تاب بودم دی و دوش وز غمت بی تاب بودم دی و دوش با لب خشک از سرشک دیدگان در میان آب بودم دی و دوش گاه می خوردم گه از بحر دعا روی در محراب بودم دی و دوش بی رخ تو در میان بحر آب با نبید ناب بودم دی و دوش از کمال هجر در صحرای درد تیر در پرتاب بودم دی و دوش صحبت دیدار تو جستم همی گرچه با اصحاب بودم دی و دوش بی تو لرزان و طپان بر روی خاک راست چون سیماب بودم دی و دوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۲ در عشق تو ای نگار خاموش بفزود مرا غمان و شد هوش من عشق ترا به جان خریدم تو مهر مرا به یاوه مفروش هرگز نشود غمت ز یادم تو نیز مرا مکن فراموش شد خواب ز چشم من رمیده تا هست غم توام در آغوش ما را چه کشی به چشم آهوی مار ا چه دهی تو خواب خرگوش آویخته شد دلم نگون سار همچون سر زلفت از بر دوش تا آب رخم فراق تو ریخت آمد دل من ز درد در جوش تا کی ز تو خواهم استعانت یک روز حدیث بنده بنیوش گر زهر هلاهل از تو یابم با یاد تو زهر باشدم نوش امشب بجهم ز جور عشقت گر زان که نجستم از غمت دوش
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۸ الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس را چو شد آراسته گیتی به بوی نوبهاری خوش همی بوییم هر ساعت همی نوشیم هر لحظه گل اندر بوستانی نو مل اندر مرغزاری خوش گهی از دست تو گیریم چون آتش می صافی گهی در وصف تو خوانیم شعر آبداری خوش کنون در انتظار گل سراید هر شبی بلبل غزلهای لطیف خوش به نغمه های زاری خوش شود صحرا همه گلشن شود گیتی همه روشن چو خرم مجلس عالی و باد مشکباری خوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۹ بر من از عشقت شبیخون بود دوش آب چشمم قطره خون بود دوش در دل از عشق تو دوزخ می نمود در کنار از دیده جیحون بود دوش ای توانگر همچو قارون از جمال عاشق از عشق تو قارون بود دوش ای به رخ ماه زمین بی روی تو مونس من ماه گردون بود دوش بی تو دوش از عمر نشمردم همی کز شمار عمر بیرون بود دوش چون شب دوشین شبی هرگز مباد کز همه شبها غم افزون بود دوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۰ چه رسم ست آن نهادن زلف بر دوش نمودن روز را در زیر شب پوش گه از بادام کردن جعبه نیش گه از یاقوت کردن چشمه نوش برآوردن برای فتنه خلق هزاران صبحدم از یک بناگوش تو خورشیدی از آن پیش تو آرند فلک را از مه نو حلقه در گوش پری و سرو و خورشیدی ولیکن قدح گیر و کمربند و قباپوش گل و مه پیش تو بر منبر حسن همه آموخته کرده فراموش سنایی را خریدستی دل و جان اگر صد جان دهندت باز مفروش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۱ از فلک در تاب بودم دی و دوش وز غمت بی تاب بودم دی و دوش با لب خشک از سرشک دیدگان در میان آب بودم دی و دوش گاه می خوردم گه از بحر دعا روی در محراب بودم دی و دوش بی رخ تو در میان بحر آب با نبید ناب بودم دی و دوش از کمال هجر در صحرای درد تیر در پرتاب بودم دی و دوش صحبت دیدار تو جستم همی گرچه با اصحاب بودم دی و دوش بی تو لرزان و طپان بر روی خاک راست چون سیماب بودم دی و دوش سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۲ در عشق تو ای نگار خاموش بفزود مرا غمان و شد هوش من عشق ترا به جان خریدم تو مهر مرا به یاوه مفروش هرگز نشود غمت ز یادم تو نیز مرا مکن فراموش شد خواب ز چشم من رمیده تا هست غم توام در آغوش ما را چه کشی به چشم آهوی مار ا چه دهی تو خواب خرگوش آویخته شد دلم نگون سار همچون سر زلفت از بر دوش تا آب رخم فراق تو ریخت آمد دل من ز درد در جوش تا کی ز تو خواهم استعانت یک روز حدیث بنده بنیوش گر زهر هلاهل از تو یابم با یاد تو زهر باشدم نوش امشب بجهم ز جور عشقت گر زان که نجستم از غمت دوش