Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۷ - من زَهَد فی‌الدّنیا وَجَد مُلکا لایبلی بود پیری به بصره در زاهد که نبود آن زمان چنو عابد گفت هر بامداد برخیزم تا از این نفس شوم بگریزم نفس گوید مرا که هان ای پیر چه خوری بامداد کن تدبیر بازگو مر مرا که تا چه خورم منش گویم که مرگ و در گذرم گوید آنگاه نفس من با من که چه پوشم بگویمش که کفن بعد از آن مر مرا سؤال کند آروزهای بس محال کند که کجا رفت خواهی ای دل کور منش گویم خموش تا لب گور تا مگر بر خلاف نفس نفس بتوانم زدن ز بیم عسس بخ بخ آنکس که نفس را دارد خوار و در پیش خویش نگذارد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۸ - فی صفة‌الزهد و الزّاهد زاهدی از میان قوم بتاخت به سر کوه رفت و صومعه ساخت روزی از اتفاق دانایی عالمی پر خرد توانایی برگذشت و بدید زاهد را آن چنان پارسای عابد را گفت ویحک چرا براین بالای ساختستی مقام و مسکن و جای گفت زاهد که اهل دنیا پاک در طلب کردنش شدند هلاک باز دنیا شده است در پرواز در فکنده به هر دیار آواز به زبانی فصیح می گوید در جهان صید خویش می جوید هر زمان گوید اهل دنیی را جفت بلوی و فرد مولی را وای آن کو ز من حذر نکند در طلب کردنم نظر نکند تا نگردد چنانکه در فسطاط اندکی مرغ و باز بر افراط سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۹ - فی حُبّ الدُّنیا و صفة اهله هست شهری بزرگ در حد روم باز بسیار اندر آن بر و بوم نام آن شهر شهره فسطاطست ساحلش تا به حد دمیاطست اندرو مرغ خانگی نپرد زانکه باز از هوا ورا شکرد واندران شهر مرغ نگذارد زآنکه در ساعتش بیوبارد همچو فسطاط شد زمانه کنون علما همچو مرغ خوار و زبون من به دست آوریدم این بالا تا شوم ایمن از بد دنیا گفت دانا که با تو اینجا کیست بر سر کوهپایه حالت چیست گفت زاهد که نفس من با من هست روز و شب اندرین مسکن گفت دانا که پس نکردی هیچ بیهده راه زاهدان مپسیچ گفت زاهد که نفس دوخته اند در من و زی ویم فروخته اند نتوانم ز وی جدا گشتن چکنم چاره رها گشتن گفت با زاهد آن ستوده حکیم نفس افعال بد کند تعلیم گفت زاهد که من بساخته ام زانکه من نفس را شناخته ام هست بیمار نفس و من چو طبیب من کنم روز و شب ورا ترتیب به مداوای نفس مشغولم زآنکه گوید همی که معلولم گه ورا قصد فصد فرمایم اکحل از دیدگانش بگشایم چون تصعد کند فرو بارد فصد تسکینی اندرو آرد گه ورا مسهلی بفرمایم علل از جسم او بپالایم حب دنیا و حقد و بغض و حسد غل و غشش برون شود ز جسد گاه نهیش کنم من از شهوات تا مگر باز ماند از لذات از خورش خوی خویش باز کند در شهوت به خود فراز کند قوتش از باقلی دودانه کنم خانه بر وی چو گورخانه کنم ساعتی نفس چون شود در خواب من کنم یک دو رکعتی بشتاب پیش از آن کو ز خواب برخیزد همچو بیمار در من آویزد یک دو رکعت بی او چو بگذارم بعد از آن نفس گشت بیدارم مرد دانا چو این سخن بشنید جامه بر تن ز وجد آن بدرید گفت لله درک ای زاهد بارک الله عمرک ای عابد این سخن جز ترا مسلم نیست ملک تو کم ز ملکت جم نیست هرچت امروز هست آرایش دان که فردات باشد آلایش نیست آلوده کز گنه خیزد آن کز اندوه آه و أه خیزد زن کند بهر میهمانی پاک موی ابرو و موی رخ چالاک دل بدین جا غریب و نادانست تا به بند چهار ارکانست خرد اینجا تهی کند جعبه که تحری بد است در کعبه پیش کعبه مگر که بوالهوسی بشنود علم سمت قبله بسی هرکه در کعبه با تحری مرد زیره تر بسوی کرمان برد در سه زندان غل و حقد و حسد عقل را بسته ای به بند جسد پنج حس کز چهار ارکانند پنج غماز این سه زندانند دل شده محرم خزانه راز چکند ننگ منهی و غماز بی زبانان زبان او گویند بی نشانان نشان او جویند هرچه جز دوست آتش اندر زن آنگه از آب عشق سر بر زن که نه یارند و یار می بینی همه زنهارخوار می بینی گلبن باغ خویشتن بینان شده چون دلم دلم بدبینان نیک معلوم کن که در محشر نشود هیچ حال خلق دگر پیشش آید هرآنچه بگزیند هرچه زینجا برد همان بیند

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۷ - من زَهَد فی‌الدّنیا وَجَد مُلکا لایبلی بود پیری به بصره در زاهد که نبود آن زمان چنو عابد گفت هر بامداد برخیزم تا از این نفس شوم بگریزم نفس گوید مرا که هان ای پیر چه خوری بامداد کن تدبیر بازگو مر مرا که تا چه خورم منش گویم که مرگ و در گذرم گوید آنگاه نفس من با من که چه پوشم بگویمش که کفن بعد از آن مر مرا سؤال کند آروزهای بس محال کند که کجا رفت خواهی ای دل کور منش گویم خموش تا لب گور تا مگر بر خلاف نفس نفس بتوانم زدن ز بیم عسس بخ بخ آنکس که نفس را دارد خوار و در پیش خویش نگذارد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۸ - فی صفة‌الزهد و الزّاهد زاهدی از میان قوم بتاخت به سر کوه رفت و صومعه ساخت روزی از اتفاق دانایی عالمی پر خرد توانایی برگذشت و بدید زاهد را آن چنان پارسای عابد را گفت ویحک چرا براین بالای ساختستی مقام و مسکن و جای گفت زاهد که اهل دنیا پاک در طلب کردنش شدند هلاک باز دنیا شده است در پرواز در فکنده به هر دیار آواز به زبانی فصیح می گوید در جهان صید خویش می جوید هر زمان گوید اهل دنیی را جفت بلوی و فرد مولی را وای آن کو ز من حذر نکند در طلب کردنم نظر نکند تا نگردد چنانکه در فسطاط اندکی مرغ و باز بر افراط سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵۹ - فی حُبّ الدُّنیا و صفة اهله هست شهری بزرگ در حد روم باز بسیار اندر آن بر و بوم نام آن شهر شهره فسطاطست ساحلش تا به حد دمیاطست اندرو مرغ خانگی نپرد زانکه باز از هوا ورا شکرد واندران شهر مرغ نگذارد زآنکه در ساعتش بیوبارد همچو فسطاط شد زمانه کنون علما همچو مرغ خوار و زبون من به دست آوریدم این بالا تا شوم ایمن از بد دنیا گفت دانا که با تو اینجا کیست بر سر کوهپایه حالت چیست گفت زاهد که نفس من با من هست روز و شب اندرین مسکن گفت دانا که پس نکردی هیچ بیهده راه زاهدان مپسیچ گفت زاهد که نفس دوخته اند در من و زی ویم فروخته اند نتوانم ز وی جدا گشتن چکنم چاره رها گشتن گفت با زاهد آن ستوده حکیم نفس افعال بد کند تعلیم گفت زاهد که من بساخته ام زانکه من نفس را شناخته ام هست بیمار نفس و من چو طبیب من کنم روز و شب ورا ترتیب به مداوای نفس مشغولم زآنکه گوید همی که معلولم گه ورا قصد فصد فرمایم اکحل از دیدگانش بگشایم چون تصعد کند فرو بارد فصد تسکینی اندرو آرد گه ورا مسهلی بفرمایم علل از جسم او بپالایم حب دنیا و حقد و بغض و حسد غل و غشش برون شود ز جسد گاه نهیش کنم من از شهوات تا مگر باز ماند از لذات از خورش خوی خویش باز کند در شهوت به خود فراز کند قوتش از باقلی دودانه کنم خانه بر وی چو گورخانه کنم ساعتی نفس چون شود در خواب من کنم یک دو رکعتی بشتاب پیش از آن کو ز خواب برخیزد همچو بیمار در من آویزد یک دو رکعت بی او چو بگذارم بعد از آن نفس گشت بیدارم مرد دانا چو این سخن بشنید جامه بر تن ز وجد آن بدرید گفت لله درک ای زاهد بارک الله عمرک ای عابد این سخن جز ترا مسلم نیست ملک تو کم ز ملکت جم نیست هرچت امروز هست آرایش دان که فردات باشد آلایش نیست آلوده کز گنه خیزد آن کز اندوه آه و أه خیزد زن کند بهر میهمانی پاک موی ابرو و موی رخ چالاک دل بدین جا غریب و نادانست تا به بند چهار ارکانست خرد اینجا تهی کند جعبه که تحری بد است در کعبه پیش کعبه مگر که بوالهوسی بشنود علم سمت قبله بسی هرکه در کعبه با تحری مرد زیره تر بسوی کرمان برد در سه زندان غل و حقد و حسد عقل را بسته ای به بند جسد پنج حس کز چهار ارکانند پنج غماز این سه زندانند دل شده محرم خزانه راز چکند ننگ منهی و غماز بی زبانان زبان او گویند بی نشانان نشان او جویند هرچه جز دوست آتش اندر زن آنگه از آب عشق سر بر زن که نه یارند و یار می بینی همه زنهارخوار می بینی گلبن باغ خویشتن بینان شده چون دلم دلم بدبینان نیک معلوم کن که در محشر نشود هیچ حال خلق دگر پیشش آید هرآنچه بگزیند هرچه زینجا برد همان بیند

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۰ - قالَ النّبیُّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ: فرغ َاللهُ تَعالَی عَنِ الخلْقِ وَ الخُلْق وَ الاَجَلِ وَ الرِّزْقِ؛ التمثیل فی نَحْنُ قَسَمْنا هرچه آن کدخدای دکاندار سوی خانه فرستد از بازار آنکه باشد به خانه در خویشش در شبانگاه آورد پیشش هرچه زینجا بری نگه دارند در قیامت همانت پیش آرند نیست آنجا تغیر و تبدیل نشود نیک بد به هیچ سبیل چیزی آنجا به کس نخواهد داد دادنی داد وان دگر همه باد خیز و برخوان اگر نمیدانی سر این از کلام ربانی لن تجد سنتش ز تبدیلا لن تجد ملتش ز تحویلا نیست بر حکم قاطعش تبدیل نیست بر امر جامعش تحویل خیز و تر دامنی ز خود کن دور ورنه نبوی در آن جهان معذور آتش اندر غم و زحیر زنی گر کنون نفس را به تیر زنی

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۰ - قالَ النّبیُّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ: فرغ َاللهُ تَعالَی عَنِ الخلْقِ وَ الخُلْق وَ الاَجَلِ وَ الرِّزْقِ؛ التمثیل فی نَحْنُ قَسَمْنا هرچه آن کدخدای دکاندار سوی خانه فرستد از بازار آنکه باشد به خانه در خویشش در شبانگاه آورد پیشش هرچه زینجا بری نگه دارند در قیامت همانت پیش آرند نیست آنجا تغیر و تبدیل نشود نیک بد به هیچ سبیل چیزی آنجا به کس نخواهد داد دادنی داد وان دگر همه باد خیز و برخوان اگر نمیدانی سر این از کلام ربانی لن تجد سنتش ز تبدیلا لن تجد ملتش ز تحویلا نیست بر حکم قاطعش تبدیل نیست بر امر جامعش تحویل خیز و تر دامنی ز خود کن دور ورنه نبوی در آن جهان معذور آتش اندر غم و زحیر زنی گر کنون نفس را به تیر زنی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۱ - فصل فی شرائط صلوة الخمس والمناجات والتضرّع والخشوع والوقار والدعاء قال الله تعالی الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصلوة و قال النبی علیه السلام عند نزعه و ما ملکت ایمانکم و قال النبی صلی الله علیه و سلم حبب الی من دنیاکم ثلاث الطبیب والنساء و قرة عینی فی الصلوة و قال علیه السلام من ترک الصلوة متعمدا فقد کفر و بین الاسلام والکفر ترک الصلوة و قال المصلی یناجی ربه و قال علیه السلام لو علم المصلی من یناجی ما التفت و قال علیه السلام کن فی صلوتک خاشعا و قال علیه السلام الصلوة نورالمؤمن من اقام الصلوة اعطی الجنة بالصلوة بنده تا از حدث برون ناید پرده عز نماز نگشاید چون کلید نماز پاکی تست قفل آن دان که عیبناکی تست پای کی بر نهی به بام فلک باده کی در کشی ز جام ملک تات چون خر در این سرای خراب شکم از نان پرست و پشت از آب تا به زیر چهار و پنج و ششی باده جز از خم هوس نچشی کی ترا حق به لطف برگیرد یا نمازت به طوع بپذیرد چون دوم کرد امر یزدانت چار تکبیر بر سه ارکانت فوطه بافان عالم ازلت بر تو خوانند نکته و غزلت روی سلطان شرع کی بینی کون در آب و در آسمان بینی لقمه و خرقه هردو باید پاک ورنه گردی میان خاک هلاک چونت نبود طعام و کسوت پاک چه نمازت بود چه مشتی خاک به رعونت سوی نماز مپای شرم دار و بترس تو ز خدای سوی خود هرکه نیست بار خدای دهدش در نماز بار خدای سگ به دم جای خود بروبد و باز تو نروبی به آه جای نماز از پی جاه و خدمت یزدان دار پاکیزه جای و جامه و جان قبله جان ستانه صمدست احد سینه کعبه احدست در احد حمزه وار جان درباز تا بیابی مزه ز بانگ نماز هرچه جز حق بسوز و غارت کن هرچه جز دین از آن طهارت کن با نیازت به لطف برگیرند بی نیازت نماز نپذیرند بی نیاز ار غم نماز خوری از جگر قلیه پیاز خوری باز اگر هست با نماز نیاز برگرد دست لطف پرده راز هرکه در بارگاه لطف شتافت دادنی داد و جستنی دریافت ورنه ابلیس در درون نماز گوش گیرد برونت آرد باز تو لییم آمدی نماز کریم تو حدیث آمدی نماز قدیم هفده رکعت نماز از دل و جان ملک هشده هزار عالم دان پس مگو کین حساب باریکست زآنکه هفده به هشده نزدیکست هرکه او هفده رکعه بگذارد ملک هشده هزار او دارد حسد و خشم و بخل و شهوت و آز به خدای از گذاردت به نماز تا حسد را ز دل برون ننهی از عملهای زشت او نرهی چون نبیند ز دین غنیمت تو نکند هم نماز قیمت تو قیمت تو عنان چو برتابد والله ار جبرییل دریابد طالب اول ز غسل درگیرد کز جنب حق نماز نپذیرد تا ترا غل و غش درون باشد غسل ناکرده ای تو چون باشد غسل ناکرده از صفات ذمیم نپذیرد نماز رب عظیم گرچه پاکست هرچه بابت تست همه در جنب حق جنابت تست اصل و فرع نماز غسل و وضوست صحت داء معضل از داروست تا به جاروب لا نروبی راه نرسی در سرای الا الله چون ترا از تو دل برانگیزد پس نماز از نیاز برخیزد ندهد سوی حق نماز جواز چون طهارت نکرده ای به نیاز زاری و بی خودی طهارت تست کشتن نفس تو کفارت تست چون بکشتی تو نفس را در راه روی بنمود زود فضل اله با نیاز آی تا بیابی بار ورنه یابی سبک طلاق سه بار کان نمازی که در حضور بود از تری آب روی دور بود تن چو در خاک رفت و جان به فلک روح خود در نماز بین چو ملک

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۱ - فصل فی شرائط صلوة الخمس والمناجات والتضرّع والخشوع والوقار والدعاء قال الله تعالی الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصلوة و قال النبی علیه السلام عند نزعه و ما ملکت ایمانکم و قال النبی صلی الله علیه و سلم حبب الی من دنیاکم ثلاث الطبیب والنساء و قرة عینی فی الصلوة و قال علیه السلام من ترک الصلوة متعمدا فقد کفر و بین الاسلام والکفر ترک الصلوة و قال المصلی یناجی ربه و قال علیه السلام لو علم المصلی من یناجی ما التفت و قال علیه السلام کن فی صلوتک خاشعا و قال علیه السلام الصلوة نورالمؤمن من اقام الصلوة اعطی الجنة بالصلوة بنده تا از حدث برون ناید پرده عز نماز نگشاید چون کلید نماز پاکی تست قفل آن دان که عیبناکی تست پای کی بر نهی به بام فلک باده کی در کشی ز جام ملک تات چون خر در این سرای خراب شکم از نان پرست و پشت از آب تا به زیر چهار و پنج و ششی باده جز از خم هوس نچشی کی ترا حق به لطف برگیرد یا نمازت به طوع بپذیرد چون دوم کرد امر یزدانت چار تکبیر بر سه ارکانت فوطه بافان عالم ازلت بر تو خوانند نکته و غزلت روی سلطان شرع کی بینی کون در آب و در آسمان بینی لقمه و خرقه هردو باید پاک ورنه گردی میان خاک هلاک چونت نبود طعام و کسوت پاک چه نمازت بود چه مشتی خاک به رعونت سوی نماز مپای شرم دار و بترس تو ز خدای سوی خود هرکه نیست بار خدای دهدش در نماز بار خدای سگ به دم جای خود بروبد و باز تو نروبی به آه جای نماز از پی جاه و خدمت یزدان دار پاکیزه جای و جامه و جان قبله جان ستانه صمدست احد سینه کعبه احدست در احد حمزه وار جان درباز تا بیابی مزه ز بانگ نماز هرچه جز حق بسوز و غارت کن هرچه جز دین از آن طهارت کن با نیازت به لطف برگیرند بی نیازت نماز نپذیرند بی نیاز ار غم نماز خوری از جگر قلیه پیاز خوری باز اگر هست با نماز نیاز برگرد دست لطف پرده راز هرکه در بارگاه لطف شتافت دادنی داد و جستنی دریافت ورنه ابلیس در درون نماز گوش گیرد برونت آرد باز تو لییم آمدی نماز کریم تو حدیث آمدی نماز قدیم هفده رکعت نماز از دل و جان ملک هشده هزار عالم دان پس مگو کین حساب باریکست زآنکه هفده به هشده نزدیکست هرکه او هفده رکعه بگذارد ملک هشده هزار او دارد حسد و خشم و بخل و شهوت و آز به خدای از گذاردت به نماز تا حسد را ز دل برون ننهی از عملهای زشت او نرهی چون نبیند ز دین غنیمت تو نکند هم نماز قیمت تو قیمت تو عنان چو برتابد والله ار جبرییل دریابد طالب اول ز غسل درگیرد کز جنب حق نماز نپذیرد تا ترا غل و غش درون باشد غسل ناکرده ای تو چون باشد غسل ناکرده از صفات ذمیم نپذیرد نماز رب عظیم گرچه پاکست هرچه بابت تست همه در جنب حق جنابت تست اصل و فرع نماز غسل و وضوست صحت داء معضل از داروست تا به جاروب لا نروبی راه نرسی در سرای الا الله چون ترا از تو دل برانگیزد پس نماز از نیاز برخیزد ندهد سوی حق نماز جواز چون طهارت نکرده ای به نیاز زاری و بی خودی طهارت تست کشتن نفس تو کفارت تست چون بکشتی تو نفس را در راه روی بنمود زود فضل اله با نیاز آی تا بیابی بار ورنه یابی سبک طلاق سه بار کان نمازی که در حضور بود از تری آب روی دور بود تن چو در خاک رفت و جان به فلک روح خود در نماز بین چو ملک

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۲ - المثل فی الخشوع و حضور القلب فی الصّلوة قصّة امیرالمؤمنین علیه‌السّلام در احد میر حیدر کرار یافت زخمی قوی در آن پیکار ماند پیکان تیر در پایش اقتضا کرد آن زمان رایش که برون آرد از قدم پیکان که همان بود مرورا درمان زود مرد جرایحی چو بدید گفت باید به تیغ باز برید تا که پیکان مگر پدید آید بسته زخم را کلید آید هیچ طاقت نداشت بادم گاز گفت بگذار تا بوقت نماز چون شد اندر نماز حجامش ببرید آن لطیف اندامش جمله پیکان ازو برون آورد و او شده بی خبر ز ناله و درد چون برون آمد از نماز علی آن مر او را خدای خوانده ولی گفت کمتر شد آن الم چونست وز چه جای نماز پر خونست گفت با او جمال عصر حسین آن بر اولاد مصطفی شده زین گفت چون در نماز رفتی تو بر ایزد فراز رفتی تو کرد پیکان برون ز تو حجام باز نا داه از نماز سلام گفت حیدر به خالق الاکبر که مرا زین الم نبود خبر ای شده در نماز بس معروف به عبادت بر کسان موصوف این چنین کن نماز و شرح بدان ورنه برخیز و خیره ریش ملان چون تو با صدق در نماز آیی با همه کام خویش باز آیی ور تو بی صدق صد سلام کنی نیستی پخته کار خام کنی یک سلامت دو صد سلام ارزد سجده صدق صد قیام ارزد کان نمازی که عادتی باشد خاک باشد که باد برپاشد اندرین ره نماز روحانی آن به آید که خشک جنبانی جان گدازد نماز بار خدای خشک جنبان بود همیشه گدای بود از روی جهل و نااهلی چون بجوید طریق بوجهلی گرت باید که مرد باشی مرد خشک بگذار و گرد دریا گرد گرت نبود ز بحر در خوشاب هم تو دانی که در نمانی از آب چنگ در راه حق زن ای سرهنگ گرت نبود مراد نبود ننگ مرد کز آب و خاک دارد عار به هوا بر نشیند آتش وار کله آسمان منه بر سر تا بیابی ز جبرییل افسر تاج گردد ترا کلاه ملک باشگونه شود کلاه فلک تا بدانی حق از هوا و هوس کین همه هیچ نیست زی تو و بس عدمت چون وجود یکسانست هرچه تو خواستی همه آنست

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۲ - المثل فی الخشوع و حضور القلب فی الصّلوة قصّة امیرالمؤمنین علیه‌السّلام در احد میر حیدر کرار یافت زخمی قوی در آن پیکار ماند پیکان تیر در پایش اقتضا کرد آن زمان رایش که برون آرد از قدم پیکان که همان بود مرورا درمان زود مرد جرایحی چو بدید گفت باید به تیغ باز برید تا که پیکان مگر پدید آید بسته زخم را کلید آید هیچ طاقت نداشت بادم گاز گفت بگذار تا بوقت نماز چون شد اندر نماز حجامش ببرید آن لطیف اندامش جمله پیکان ازو برون آورد و او شده بی خبر ز ناله و درد چون برون آمد از نماز علی آن مر او را خدای خوانده ولی گفت کمتر شد آن الم چونست وز چه جای نماز پر خونست گفت با او جمال عصر حسین آن بر اولاد مصطفی شده زین گفت چون در نماز رفتی تو بر ایزد فراز رفتی تو کرد پیکان برون ز تو حجام باز نا داه از نماز سلام گفت حیدر به خالق الاکبر که مرا زین الم نبود خبر ای شده در نماز بس معروف به عبادت بر کسان موصوف این چنین کن نماز و شرح بدان ورنه برخیز و خیره ریش ملان چون تو با صدق در نماز آیی با همه کام خویش باز آیی ور تو بی صدق صد سلام کنی نیستی پخته کار خام کنی یک سلامت دو صد سلام ارزد سجده صدق صد قیام ارزد کان نمازی که عادتی باشد خاک باشد که باد برپاشد اندرین ره نماز روحانی آن به آید که خشک جنبانی جان گدازد نماز بار خدای خشک جنبان بود همیشه گدای بود از روی جهل و نااهلی چون بجوید طریق بوجهلی گرت باید که مرد باشی مرد خشک بگذار و گرد دریا گرد گرت نبود ز بحر در خوشاب هم تو دانی که در نمانی از آب چنگ در راه حق زن ای سرهنگ گرت نبود مراد نبود ننگ مرد کز آب و خاک دارد عار به هوا بر نشیند آتش وار کله آسمان منه بر سر تا بیابی ز جبرییل افسر تاج گردد ترا کلاه ملک باشگونه شود کلاه فلک تا بدانی حق از هوا و هوس کین همه هیچ نیست زی تو و بس عدمت چون وجود یکسانست هرچه تو خواستی همه آنست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۳ - فی الصّلوة و الرّغبة بارگی را بساز آلت و زین از پی بارگاه علیین با دعا یار کن انابت حق تا قبولت کند اجابت حق گه گه آیی ز بهر فرض نماز از حقیقت جدا قرین مجاز بی دعا و تضرع و زاری یک دو رکعت بغفله بگزاری ظن چنان آیدت که هست نماز به خدای ار دهندت ایچ جواز بی تو باشد به پاک برگیرد کز تو آلوده گشت نپذیرد نامه ای کز زبان درد رود آن رسول از جهان مرد رود چون ز نزد نیاز باشد پیک از تو یارب بود وزو لبیک نه جوانی که حرفش آلاید بل جوانی که جان بیاساید کرده در ره دعای ما برجای صد هزاران عوان صوت سرای راه از این و از آن چه باید جست درد تو رهنمای مقصد تست با رعونت شوی به نزد خدای جامه کبریا کشان در پای همچو خواجه که در خرام شود به بر بنده و غلام شود بار منت نهی همی بر وی که منم دوستدار عز علی دوست دانی نه بنده مر خود را این بود رسم مرد بخرد را این چنین طاعت ای پسر آن به که نیاری برش بر و مسته بی هدی آدمی کم از دده است هرکه او بی هدیست بیهده است توبه زین طاعت تو ای نادان خویشتن را دگر تو بنده مخوان گر ترا در زمانه بودی عون کم نبودی به فعل از فرعون که وی از غایت پریشانی وز کمال غرور و نادانی چون سر بندگی و عجز نداشت پرده از روی کار خود برداشت گفت من برتر از خدایانم در جهان از بلند رایانم همه را این غرور و نخوت هست لفظ فرعون بهر جبلت هست لیکن از بیم سر نیارد گفت دارد آن راز خویشتن بنهفت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۴ - التّمثیل فی تقصیر الصّلوة بوشعیب الابی امامی بود که ورا هرکسی همی بستود قایم الیل و صایم الدهری یافت از زهد در زمان بهری برده از شهر صومعه بر کوه جسته بیرون ز زحمت انبوه زنی از اتفاق رغبت کرد گفت شیخا زنت بود در خورد گر بخواهی ترا حلال شوم به قناعت ترا عیال شوم به قناعت زیم به کم راضی نکنم یاد نعمت ماضی گفت بخ بخ رواست بپسندم گر قناعت کنی تو خرسندم با عفاف و کفاف و خلق حسان غایت حسن و آیت احسان بودش این زن عفیفه جوهره نام یافته از حسن و زیب بهره تمام شهر بگذاشت و عزم صومعه کرد قانع از حکم چرخ گردا گرد بوریا پاره ای فکنده بدید جوهره بوریا سبک برچید مر ورا بوشعیب زاهد گفت کای شده مر مرا گرامی جفت از برای چه برگرفتی فرش که بود خاک تیره موضع کفش گفت بهر صلاح برچیدم که من این معنی از تو بشنیدم که بود بهترین هر طاعت که نباشد حجابش آن ساعت جبهت بنده را ز عین تراب بوریا بود در میانه حجاب بود هر شب دو قرص راتب او به وظیفه که بد معاتب او به دو قرص جوین گه افطار بود قانع همیشه آن دیندار بوشعیب از قیام شب یکروز گشت رنجور و بود وی معذور آن شب از ضعف حال آن سره مرد فرض و سنت نماز قاعد کرد زن یکی قرص پیش شیخ نهاد قطره ای سرکه داد و بیش نداد شیخ گفت ای زن این وظیفه من بیش از این ست کم چرا شد زن گفت زیرا نماز قاعد را مزد یک نیمه است عابد را تو نماز ار نشسته کردستی نیمه ای از وظیفه خوردستی بیش یک نیمه از وظیفه مخواه از من ای شیخ کردمت آگاه که نماز نشسته را نیمی مزد استاده است تقسیمی چون تو نیمی عباده بگذاری جمله را مزد چشم چون داری جمله بگذار و مزد جمله بخواه ورنه این طاعتست عین گناه ای تو در راه صدق کم ز زنی باز بستر ز همچو خویشتنی مر ترا زین نماز نز سر دل نیست جان کندنی مگر حاصل طاعتی کان ز دل ندارد روح کس ندارد وجود آن به فتوح زآنکه در اصل خود نیاید نغز بر سر کاسه استخوان بی مغز هر نمازی که با خلل باشد دان که در حشر بی محل باشد از خشوع دلست مغز نماز ور نباشد خشوع نیست نیاز آنکه در بند روزه ماند و نماز بر در جانش ماند قفل نیاز زان در این عالم فریب و هوس واندرین صدهزار ساله قفس دست موزه ات کلاه جاه آمد که سرت برتر از کلاه آمد هرکرا در نماز عده نکوست غار مغرب سزای سجده اوست رو قضا کن نماز بی دم آز که نمازت تبه شد از نم آز شد ز ننگ نماز و روزه تو کفش پای تو دست موزه تو مرد باید که در نماز آید خسته با درد و با نیاز آید ور نباشد خشوع و دمسازی دیو با سبلتش کند بازی لحن خوش دار چون به کوه آیی کوه را بانگ خر چه فرمایی کرده ای در ره دعا برپای صد هزاران عوان صوت سرای لاجرم حرف آن ز کوه مجاز چون صدا هم به دمت آید باز

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۳ - فی الصّلوة و الرّغبة بارگی را بساز آلت و زین از پی بارگاه علیین با دعا یار کن انابت حق تا قبولت کند اجابت حق گه گه آیی ز بهر فرض نماز از حقیقت جدا قرین مجاز بی دعا و تضرع و زاری یک دو رکعت بغفله بگزاری ظن چنان آیدت که هست نماز به خدای ار دهندت ایچ جواز بی تو باشد به پاک برگیرد کز تو آلوده گشت نپذیرد نامه ای کز زبان درد رود آن رسول از جهان مرد رود چون ز نزد نیاز باشد پیک از تو یارب بود وزو لبیک نه جوانی که حرفش آلاید بل جوانی که جان بیاساید کرده در ره دعای ما برجای صد هزاران عوان صوت سرای راه از این و از آن چه باید جست درد تو رهنمای مقصد تست با رعونت شوی به نزد خدای جامه کبریا کشان در پای همچو خواجه که در خرام شود به بر بنده و غلام شود بار منت نهی همی بر وی که منم دوستدار عز علی دوست دانی نه بنده مر خود را این بود رسم مرد بخرد را این چنین طاعت ای پسر آن به که نیاری برش بر و مسته بی هدی آدمی کم از دده است هرکه او بی هدیست بیهده است توبه زین طاعت تو ای نادان خویشتن را دگر تو بنده مخوان گر ترا در زمانه بودی عون کم نبودی به فعل از فرعون که وی از غایت پریشانی وز کمال غرور و نادانی چون سر بندگی و عجز نداشت پرده از روی کار خود برداشت گفت من برتر از خدایانم در جهان از بلند رایانم همه را این غرور و نخوت هست لفظ فرعون بهر جبلت هست لیکن از بیم سر نیارد گفت دارد آن راز خویشتن بنهفت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۴ - التّمثیل فی تقصیر الصّلوة بوشعیب الابی امامی بود که ورا هرکسی همی بستود قایم الیل و صایم الدهری یافت از زهد در زمان بهری برده از شهر صومعه بر کوه جسته بیرون ز زحمت انبوه زنی از اتفاق رغبت کرد گفت شیخا زنت بود در خورد گر بخواهی ترا حلال شوم به قناعت ترا عیال شوم به قناعت زیم به کم راضی نکنم یاد نعمت ماضی گفت بخ بخ رواست بپسندم گر قناعت کنی تو خرسندم با عفاف و کفاف و خلق حسان غایت حسن و آیت احسان بودش این زن عفیفه جوهره نام یافته از حسن و زیب بهره تمام شهر بگذاشت و عزم صومعه کرد قانع از حکم چرخ گردا گرد بوریا پاره ای فکنده بدید جوهره بوریا سبک برچید مر ورا بوشعیب زاهد گفت کای شده مر مرا گرامی جفت از برای چه برگرفتی فرش که بود خاک تیره موضع کفش گفت بهر صلاح برچیدم که من این معنی از تو بشنیدم که بود بهترین هر طاعت که نباشد حجابش آن ساعت جبهت بنده را ز عین تراب بوریا بود در میانه حجاب بود هر شب دو قرص راتب او به وظیفه که بد معاتب او به دو قرص جوین گه افطار بود قانع همیشه آن دیندار بوشعیب از قیام شب یکروز گشت رنجور و بود وی معذور آن شب از ضعف حال آن سره مرد فرض و سنت نماز قاعد کرد زن یکی قرص پیش شیخ نهاد قطره ای سرکه داد و بیش نداد شیخ گفت ای زن این وظیفه من بیش از این ست کم چرا شد زن گفت زیرا نماز قاعد را مزد یک نیمه است عابد را تو نماز ار نشسته کردستی نیمه ای از وظیفه خوردستی بیش یک نیمه از وظیفه مخواه از من ای شیخ کردمت آگاه که نماز نشسته را نیمی مزد استاده است تقسیمی چون تو نیمی عباده بگذاری جمله را مزد چشم چون داری جمله بگذار و مزد جمله بخواه ورنه این طاعتست عین گناه ای تو در راه صدق کم ز زنی باز بستر ز همچو خویشتنی مر ترا زین نماز نز سر دل نیست جان کندنی مگر حاصل طاعتی کان ز دل ندارد روح کس ندارد وجود آن به فتوح زآنکه در اصل خود نیاید نغز بر سر کاسه استخوان بی مغز هر نمازی که با خلل باشد دان که در حشر بی محل باشد از خشوع دلست مغز نماز ور نباشد خشوع نیست نیاز آنکه در بند روزه ماند و نماز بر در جانش ماند قفل نیاز زان در این عالم فریب و هوس واندرین صدهزار ساله قفس دست موزه ات کلاه جاه آمد که سرت برتر از کلاه آمد هرکرا در نماز عده نکوست غار مغرب سزای سجده اوست رو قضا کن نماز بی دم آز که نمازت تبه شد از نم آز شد ز ننگ نماز و روزه تو کفش پای تو دست موزه تو مرد باید که در نماز آید خسته با درد و با نیاز آید ور نباشد خشوع و دمسازی دیو با سبلتش کند بازی لحن خوش دار چون به کوه آیی کوه را بانگ خر چه فرمایی کرده ای در ره دعا برپای صد هزاران عوان صوت سرای لاجرم حرف آن ز کوه مجاز چون صدا هم به دمت آید باز

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۵ - فی‌الحمد والثناء در دهان هر زبان که گویا شد از ثنایت چو مشک بویا شد دل و جان را به بعد و قربت تو هست در امر و در مشیت تو دولت سرمدی و نحس ردی ملک بی هلک و عزت ابدی بندگانت به روز و شب پویان همه از تو ترا شده جویان دولت و ملک و عز هر دو جهان پیش عاقل به آشکار و نهان هست معلوم بی هوا و هوس کان همه هیچ نیست بی تو و بس در ثنای تو هر که گربزتر گرچه قادرترست عاجزتر دین طلب کن گرت غم بدنست زانکه کابین دین طلاق تنست پیک عقلش ممیز راهست که فسادش صلاح را جاهست نیست در امر تو به کن فیکون زهره کس را که این چه یا آن چون بنده را در ره معاش و معاد نیست کس ناصر از صلاح و فساد روزی آخر ز خلق سیر شوی لیک دوری هنوز و دیر شوی آنگه آگه شوی ز نرخ پیاز که نیابی به راه راست جواز مرد ایمان همیشه در کار است زانکه ایمان نماز بیمار است تا نداری سر سراندازی تو چه دانی که چیست جانبازی چون سرانداز وصف جود شدی بر در روم در سجود شدی کعبه دل ز حق شده منظور همت سگ بر استخوان مقصور پیش شرعش ز شعر جستن به بیت را همچو بت شکستن به شرع از اشعار سخت بیگانه ست گرچه با او کنون هم از خانه ست هرچه ما را مباح محظورست برکسی کو ازین و آن دورست فرق حظر و اباحت او داند کانچه راحت جراحت او داند دل و همت مده به صحبت خلق ببر از خلق تا نبرد حلق نیکویی با عدوت از خردست که خرد نام تو ز نیک و بد است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۶ - فی‌الافتقار والتحیّرِ فی صفاته مستمع نغمت نیاز از دل مطلع بر طلوع راز از دل چون در دل نیاز بگشاید آنچه خواهد به پیش باز آید یاربش را ز شه ره اقبال کرده لبیک دوست استقبال زآتشی کان بودت گوناگون تکیه بر آب روی چون فرعون نقل جان ساز هرچه زو شد نقل که به ایمان رسی به حق نه به عقل عقل در کنه وصف او نادان ذوق با طوق شوق او شادان عقل و جان ملک پادشاهی اوست ملک او در خور آلهی اوست یاربی از تو زو دو صد لبیک یک سلام از تو زو هزار علیک سایه بانیست عقل بر در او خیلتاشیست جان ز لشکر او از بد و نیک خلق پیوسته رحمت و نعمتش بنگسسته درگهش را نیاز پیرایه تو نیاز آر سود و سرمایه درپذیرد غم دراز ترا بی نیازی او نیاز ترا دوست بودش بلال بر درگاه پوست بر تن چو زلف یار سیاه جامه ظاهرش ز بهر دلال گشت بر روی حور مشکین خال از پی تازگی ز دشمن و دوست در دو عالم بدل کننده پوست از پی دین و ملک پروردن نکند هیچ سر برو گردن ای صف آرای جمع درویشان وی نگهدار درد دل ریشان آنکه شد چون بهی بهش گردان وانکه شد چون کمان زهش گردان نیک درمانده ام به دست نیاز کارم ای کارساز خلق بساز متفرد به خطه ملکوت متوحد به عزت جبروت آیت علم را بدایت نیست غایت شوق را نهایت نیست تو ندانی ز حال عالم راز از بلا عافیت ندانی باز تو حقیقت نه مرد این راهی طفل راهی ز ره نه آگاهی کودکی رو به گرد بازی گرد به بر کبر و بی نیازی گرد بس بود کبر و ناز یار ترا با خدای ای پسر چه کار ترا چکنی جنت و نعیم ابد کرده عقبی ز بهر دنیا رد او ز تو حسبت تو می داند چون تویی را به خود همی خواند می کند بر تو عرضه حور و قصور تو به دنیا و زینتش مغرور

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۵ - فی‌الحمد والثناء در دهان هر زبان که گویا شد از ثنایت چو مشک بویا شد دل و جان را به بعد و قربت تو هست در امر و در مشیت تو دولت سرمدی و نحس ردی ملک بی هلک و عزت ابدی بندگانت به روز و شب پویان همه از تو ترا شده جویان دولت و ملک و عز هر دو جهان پیش عاقل به آشکار و نهان هست معلوم بی هوا و هوس کان همه هیچ نیست بی تو و بس در ثنای تو هر که گربزتر گرچه قادرترست عاجزتر دین طلب کن گرت غم بدنست زانکه کابین دین طلاق تنست پیک عقلش ممیز راهست که فسادش صلاح را جاهست نیست در امر تو به کن فیکون زهره کس را که این چه یا آن چون بنده را در ره معاش و معاد نیست کس ناصر از صلاح و فساد روزی آخر ز خلق سیر شوی لیک دوری هنوز و دیر شوی آنگه آگه شوی ز نرخ پیاز که نیابی به راه راست جواز مرد ایمان همیشه در کار است زانکه ایمان نماز بیمار است تا نداری سر سراندازی تو چه دانی که چیست جانبازی چون سرانداز وصف جود شدی بر در روم در سجود شدی کعبه دل ز حق شده منظور همت سگ بر استخوان مقصور پیش شرعش ز شعر جستن به بیت را همچو بت شکستن به شرع از اشعار سخت بیگانه ست گرچه با او کنون هم از خانه ست هرچه ما را مباح محظورست برکسی کو ازین و آن دورست فرق حظر و اباحت او داند کانچه راحت جراحت او داند دل و همت مده به صحبت خلق ببر از خلق تا نبرد حلق نیکویی با عدوت از خردست که خرد نام تو ز نیک و بد است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۶ - فی‌الافتقار والتحیّرِ فی صفاته مستمع نغمت نیاز از دل مطلع بر طلوع راز از دل چون در دل نیاز بگشاید آنچه خواهد به پیش باز آید یاربش را ز شه ره اقبال کرده لبیک دوست استقبال زآتشی کان بودت گوناگون تکیه بر آب روی چون فرعون نقل جان ساز هرچه زو شد نقل که به ایمان رسی به حق نه به عقل عقل در کنه وصف او نادان ذوق با طوق شوق او شادان عقل و جان ملک پادشاهی اوست ملک او در خور آلهی اوست یاربی از تو زو دو صد لبیک یک سلام از تو زو هزار علیک سایه بانیست عقل بر در او خیلتاشیست جان ز لشکر او از بد و نیک خلق پیوسته رحمت و نعمتش بنگسسته درگهش را نیاز پیرایه تو نیاز آر سود و سرمایه درپذیرد غم دراز ترا بی نیازی او نیاز ترا دوست بودش بلال بر درگاه پوست بر تن چو زلف یار سیاه جامه ظاهرش ز بهر دلال گشت بر روی حور مشکین خال از پی تازگی ز دشمن و دوست در دو عالم بدل کننده پوست از پی دین و ملک پروردن نکند هیچ سر برو گردن ای صف آرای جمع درویشان وی نگهدار درد دل ریشان آنکه شد چون بهی بهش گردان وانکه شد چون کمان زهش گردان نیک درمانده ام به دست نیاز کارم ای کارساز خلق بساز متفرد به خطه ملکوت متوحد به عزت جبروت آیت علم را بدایت نیست غایت شوق را نهایت نیست تو ندانی ز حال عالم راز از بلا عافیت ندانی باز تو حقیقت نه مرد این راهی طفل راهی ز ره نه آگاهی کودکی رو به گرد بازی گرد به بر کبر و بی نیازی گرد بس بود کبر و ناز یار ترا با خدای ای پسر چه کار ترا چکنی جنت و نعیم ابد کرده عقبی ز بهر دنیا رد او ز تو حسبت تو می داند چون تویی را به خود همی خواند می کند بر تو عرضه حور و قصور تو به دنیا و زینتش مغرور

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۷ - فی تأدیب صببان المکتب و صفة الجنّة والنّار از پی راه حق کم از کودک نتوان بودن ای کم از یک یک گر در آموختن کند تقصیر هرچه خواهد سبک ز وی بپذیر به تلطف بدار و بنوازش خیره در انتظار مگدازش در کنارش نه آن زمان کاکا تا شود راضی و مکنش جفا در نمازش نه آن زمان کانجا تا شود سرخ چهره اش چو لکا ور نخواند بخواه زود دوال گوشهایش بگیر و سخت بمال به معلم نمای تهدیدش تا بود گوشمال تمهیدش بند و حبسش کند به خانه موش میر موشان کند فشرده گلوش در ره آخرت ز بهر شنود کمتر از کودکی نشاید بود خلد کاکای تست هان بشتاب به دو رکعت بهشت را دریاب ورنه شد موشخانه دوزخ تو در ره آن سرای برزخ تو رو به کتاب انبیا یک چند بر خود این جهل و این ستم مپسند لوحی از شرح انبیا برخوان چون ندانی برو بخوان و بدان تا مگر یار انبیا گردی زین جهالت مگر جدا گردی در جهان خراب پر ز ضرر از جهالت مدان تو هیچ بتر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۸ - در مناجات گوید ای روان همه تنومندان آرزو بخش آرزومندان تو کنی فعل من نکو در من مهربان تر ز من تویی بر من رحمتت را کرانه پیدا نیست نعمتت را میانه پیدا نیست آنچه بدهی به بنده دینی ده با رضای خودش قرینی ده دلم از یاد قدس دین خوش کن نسبت باد و خاکم آتش کن از تو بخشودنست و بخشیدن وز من افتادنست و شخشیدن من نیم هوشیار مستم گیر من بلخشیده ام تو دستم گیر از تو دانم یقین که مستورم پرده پوشیت کرده مغرورم رانده سابقت ندانم چیست خوانده خاتمت ندانم کیست عاجزم من ز خشم و خوشنودیت نکند نیز لابه ام سودیت دل گمراه گشت انابت جوی مردم دیده شد جنابت شوی دل گمراه را رهی بنمای مردم دیده را دری بگشای که ننازد ز کارسازی تو که بترسد ز بی نیازی تو ای به رحمت شبان این رمه تو چه حدیثست ای تو ای همه تو ای یکی خدمت ستانه ت را گرگ و یوسف نگارخانه ت را تو ببخشای بر گل و دل ما که بکاهد غم دل از گل ما تو نوازم که دیگران زفتند تو پذیرم که دیگران گفتند چه کنم با جز از تو هم نفسی مرده ایشان مرا تو یار بسی چه کنم زحمت تویی و دویی چون یقین شد که من منم تو تویی چه کنم با تو تف و دود همه چون تو هستی باد بود همه باد نعمای تست بود جهان ای زیان تو به که سود جهان من ندانم که آن چه کس باشد کز تو او را بخیره بس باشد کس بود زنده بی عنایت تو یا توان زیست بی رعایت تو آنکه با تست سوزکی دارد وآنکه بی تست روزکی دارد آنچه گفتی مخور بخوردم من وآنچه گفتی مکن بکردم من با تو باشم درست شش دانگم بی تو باشم ز آسیا بانگم از غم مرگ در زحیرم من جان من باش تا نمیرم من چه فرستی حدیث و تیغ به من من کیم از تو ای دریغ به من با قبول تو ای ز علت پاک چبود خوب و زشت مشتی خاک خاک را خود محل آن باشد کز ثنای تواش زبان باشد عز تو ذل خاک را برداشت خاک را تا به عرش سربفراشت گر ندادی کلام دستوری که برد نامت از سر دوری خلق را هیچ زهره آن بودی که ترا بر مجاز بستودی چه گشاید ز عقل و مستی ما که مه ما و مه بود و هستی ما به خودی مان کن از بدیها پاک چه بود پیش پاک مشتی خاک بیش حکمت خود ار خرد باشم من که باشم که نیک و بد باشم بد ما نیک شد چو پذرفتی بد شود نیک ما چو نگرفتی بدو نیکم همه تویی یارب وز تو خود بد نیاید اینت عجب آن کسی بد کند که بدکارست از تو نیکی همه سزاوارست نیک خواهی به بندگان یکسر بندگان را خود از تو نیست خبر اندرین پرده هوا و هوس جهل ما عذرخواه علم تو بس گر سگی کرده ایم اندر کار نه تو شیری گرفته ای بگذار بر در فضل و حضرت جودت بهر انجاز لطف موعودت آنچه نسبت به تست توفیرست وآنچه از فعل ماست تقصیر است

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۷ - فی تأدیب صببان المکتب و صفة الجنّة والنّار از پی راه حق کم از کودک نتوان بودن ای کم از یک یک گر در آموختن کند تقصیر هرچه خواهد سبک ز وی بپذیر به تلطف بدار و بنوازش خیره در انتظار مگدازش در کنارش نه آن زمان کاکا تا شود راضی و مکنش جفا در نمازش نه آن زمان کانجا تا شود سرخ چهره اش چو لکا ور نخواند بخواه زود دوال گوشهایش بگیر و سخت بمال به معلم نمای تهدیدش تا بود گوشمال تمهیدش بند و حبسش کند به خانه موش میر موشان کند فشرده گلوش در ره آخرت ز بهر شنود کمتر از کودکی نشاید بود خلد کاکای تست هان بشتاب به دو رکعت بهشت را دریاب ورنه شد موشخانه دوزخ تو در ره آن سرای برزخ تو رو به کتاب انبیا یک چند بر خود این جهل و این ستم مپسند لوحی از شرح انبیا برخوان چون ندانی برو بخوان و بدان تا مگر یار انبیا گردی زین جهالت مگر جدا گردی در جهان خراب پر ز ضرر از جهالت مدان تو هیچ بتر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۸ - در مناجات گوید ای روان همه تنومندان آرزو بخش آرزومندان تو کنی فعل من نکو در من مهربان تر ز من تویی بر من رحمتت را کرانه پیدا نیست نعمتت را میانه پیدا نیست آنچه بدهی به بنده دینی ده با رضای خودش قرینی ده دلم از یاد قدس دین خوش کن نسبت باد و خاکم آتش کن از تو بخشودنست و بخشیدن وز من افتادنست و شخشیدن من نیم هوشیار مستم گیر من بلخشیده ام تو دستم گیر از تو دانم یقین که مستورم پرده پوشیت کرده مغرورم رانده سابقت ندانم چیست خوانده خاتمت ندانم کیست عاجزم من ز خشم و خوشنودیت نکند نیز لابه ام سودیت دل گمراه گشت انابت جوی مردم دیده شد جنابت شوی دل گمراه را رهی بنمای مردم دیده را دری بگشای که ننازد ز کارسازی تو که بترسد ز بی نیازی تو ای به رحمت شبان این رمه تو چه حدیثست ای تو ای همه تو ای یکی خدمت ستانه ت را گرگ و یوسف نگارخانه ت را تو ببخشای بر گل و دل ما که بکاهد غم دل از گل ما تو نوازم که دیگران زفتند تو پذیرم که دیگران گفتند چه کنم با جز از تو هم نفسی مرده ایشان مرا تو یار بسی چه کنم زحمت تویی و دویی چون یقین شد که من منم تو تویی چه کنم با تو تف و دود همه چون تو هستی باد بود همه باد نعمای تست بود جهان ای زیان تو به که سود جهان من ندانم که آن چه کس باشد کز تو او را بخیره بس باشد کس بود زنده بی عنایت تو یا توان زیست بی رعایت تو آنکه با تست سوزکی دارد وآنکه بی تست روزکی دارد آنچه گفتی مخور بخوردم من وآنچه گفتی مکن بکردم من با تو باشم درست شش دانگم بی تو باشم ز آسیا بانگم از غم مرگ در زحیرم من جان من باش تا نمیرم من چه فرستی حدیث و تیغ به من من کیم از تو ای دریغ به من با قبول تو ای ز علت پاک چبود خوب و زشت مشتی خاک خاک را خود محل آن باشد کز ثنای تواش زبان باشد عز تو ذل خاک را برداشت خاک را تا به عرش سربفراشت گر ندادی کلام دستوری که برد نامت از سر دوری خلق را هیچ زهره آن بودی که ترا بر مجاز بستودی چه گشاید ز عقل و مستی ما که مه ما و مه بود و هستی ما به خودی مان کن از بدیها پاک چه بود پیش پاک مشتی خاک بیش حکمت خود ار خرد باشم من که باشم که نیک و بد باشم بد ما نیک شد چو پذرفتی بد شود نیک ما چو نگرفتی بدو نیکم همه تویی یارب وز تو خود بد نیاید اینت عجب آن کسی بد کند که بدکارست از تو نیکی همه سزاوارست نیک خواهی به بندگان یکسر بندگان را خود از تو نیست خبر اندرین پرده هوا و هوس جهل ما عذرخواه علم تو بس گر سگی کرده ایم اندر کار نه تو شیری گرفته ای بگذار بر در فضل و حضرت جودت بهر انجاز لطف موعودت آنچه نسبت به تست توفیرست وآنچه از فعل ماست تقصیر است

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۹ - فی کرمه و فضله ای خداوند قایم و قدوس ملک تو نامماس و نامحسوس از تو چیریم و بر تو چیر نه ایم به تو سیریم و از تو سیر نه ایم سوی ما گرچه هیچکس کس نیست کرم تو نویدگر بس نیست دین مان داده ای یقین مان ده گرچه این هست بیش از این مان ده گرچه بر نطع نفس شهماتیم تشنه وادی سماواتیم کسی از بد همی نداند به آنچه دانی که آن بهست آن ده ای مراد امل نگاران تو وی امید امیدواران تو ای نهان دان آشکارا بین تو رسانی امید ما به یقین همه امید من به رحمت تست جان و روزی همه ز نعمت تست جگر تشنه مان ز کوثر دین شربتی بخش پر ز نور یقین نیست نز دانشی و نز هنری جز تو سوی توام وکیل دری هرچه بر من قضای تو بنوشت همه نیکو بود نباشد زشت هستم از هرکه هست جمله گریز ناگزیرم تویی مرا بپذیر بلبل عشق را ز گلبن جست در ترنم نوای این همه تست باز ناز من از طریق نیاز بر سر سدره می کند پرواز ملکها راند هرکه سوی تو راند باز درماند هرکه زین درماند که رساند به من سخن جز تو که رهاند مرا ز من جز تو نخری بوی رنگ و دمدمه تو زین همه وارهانم ای همه تو عجز و بیچارگی و ضعف خری نخری سستی و خری و تری رنج بر درگه تو آسانیست بی زبانی همه زبان دانی است همه را کش تو از برای همه پس قبول تو خونبهای همه از تو برتافتن عنان امل چیست جز آیت و نشان زلل صورت قهر در دلش روید هر که جز مهر حضرتت جوید سیرت ما ز صورت اشرار وا رهان ای مهیمن اسرار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۰ - فی الانابه ای جهان آفرین جان آرای وی خرد را به صدق راه نمای در بهشت فلک همه خامان در بهشت تو دوزخ آشامان بر درت خوب و زشت را چکنم چون تو هستی بهشت را چکنم که نماید در آینه تزویر غرض نکته علیم و قدیر خون دل چون جگر کند سوراخ چه جهنم چه جمره طباخ دوزخ از بیم او بهشت شود خاک بی کالبد چو خشت شود خنده گریند عاشقان از تو گریه خندند عارفان از تو در جحیم تو جنت آرامان بی تو راضی به حورعین عامان گر به دوزخ فرستی از در خویش میروم نی به پای بر سر خویش وانکه امر ترا خلاف آرد دل خود از غفلتش غلاف آرد همه را گاه و کار و بار از تو یار مار است و مار یار از تو نه به لاتأمن از تو سیر شوم نه به لاتقنطوا دلیر شوم گر کنی زهر با روانم جفت از شکر تلخ تر نیارم گفت ایمن از مکر تو کسی باشد که فرومایه خسی باشد امن و مکر تو هر دو یکسانست عاقل از مکر تو هراسانست ایمن از مکر تو نشاید بود طاعت و معصیت ندارد سود ایمن آنکس بود که وی آگاه نبود از مکر تو به فعل گناه

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶۹ - فی کرمه و فضله ای خداوند قایم و قدوس ملک تو نامماس و نامحسوس از تو چیریم و بر تو چیر نه ایم به تو سیریم و از تو سیر نه ایم سوی ما گرچه هیچکس کس نیست کرم تو نویدگر بس نیست دین مان داده ای یقین مان ده گرچه این هست بیش از این مان ده گرچه بر نطع نفس شهماتیم تشنه وادی سماواتیم کسی از بد همی نداند به آنچه دانی که آن بهست آن ده ای مراد امل نگاران تو وی امید امیدواران تو ای نهان دان آشکارا بین تو رسانی امید ما به یقین همه امید من به رحمت تست جان و روزی همه ز نعمت تست جگر تشنه مان ز کوثر دین شربتی بخش پر ز نور یقین نیست نز دانشی و نز هنری جز تو سوی توام وکیل دری هرچه بر من قضای تو بنوشت همه نیکو بود نباشد زشت هستم از هرکه هست جمله گریز ناگزیرم تویی مرا بپذیر بلبل عشق را ز گلبن جست در ترنم نوای این همه تست باز ناز من از طریق نیاز بر سر سدره می کند پرواز ملکها راند هرکه سوی تو راند باز درماند هرکه زین درماند که رساند به من سخن جز تو که رهاند مرا ز من جز تو نخری بوی رنگ و دمدمه تو زین همه وارهانم ای همه تو عجز و بیچارگی و ضعف خری نخری سستی و خری و تری رنج بر درگه تو آسانیست بی زبانی همه زبان دانی است همه را کش تو از برای همه پس قبول تو خونبهای همه از تو برتافتن عنان امل چیست جز آیت و نشان زلل صورت قهر در دلش روید هر که جز مهر حضرتت جوید سیرت ما ز صورت اشرار وا رهان ای مهیمن اسرار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۰ - فی الانابه ای جهان آفرین جان آرای وی خرد را به صدق راه نمای در بهشت فلک همه خامان در بهشت تو دوزخ آشامان بر درت خوب و زشت را چکنم چون تو هستی بهشت را چکنم که نماید در آینه تزویر غرض نکته علیم و قدیر خون دل چون جگر کند سوراخ چه جهنم چه جمره طباخ دوزخ از بیم او بهشت شود خاک بی کالبد چو خشت شود خنده گریند عاشقان از تو گریه خندند عارفان از تو در جحیم تو جنت آرامان بی تو راضی به حورعین عامان گر به دوزخ فرستی از در خویش میروم نی به پای بر سر خویش وانکه امر ترا خلاف آرد دل خود از غفلتش غلاف آرد همه را گاه و کار و بار از تو یار مار است و مار یار از تو نه به لاتأمن از تو سیر شوم نه به لاتقنطوا دلیر شوم گر کنی زهر با روانم جفت از شکر تلخ تر نیارم گفت ایمن از مکر تو کسی باشد که فرومایه خسی باشد امن و مکر تو هر دو یکسانست عاقل از مکر تو هراسانست ایمن از مکر تو نشاید بود طاعت و معصیت ندارد سود ایمن آنکس بود که وی آگاه نبود از مکر تو به فعل گناه

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۱ - فی الإخلاص و المخلصون علی خطرٍ عظیمٍ چون ز درگاه تست گو می مال خواب را زیر پای خیل خیال همچو شمع آنکه را نماند منی در تو خندد چو گردنش بزنی با تو با جاه و عقل و زر چکنم دین و دنیا تویی دگر چکنم تو مرا دل ده و دلیری بین رو به خویش خوان و شیرین بین گر ز تیر تو پر کنم ترکش کمر کوه قاف گیرم کش یار آنی که بی خرد نبود وان آنی که آن خود نبود من چو درمانده ام درم بگشای ره چو گم کرده ام رهم بنمای هیچ خودبین خدای بین نبود مرد خود دیده مرد دین نبود گر تو مرد شریعت و دینی یک زمان دور شو ز خود بینی ای خداوند کردگار غفور بنده را از درت مگردان دور بسته خویش کن ببر خوابم تشنه خویش کن مده آبم دل از این و از آن چه باید جست درد خود رهنمای مقصد تست عمر ضایع همی کنی در کار همچو خر پیش سبزه بی افسار گرد هر شهر هرزه می گردی خر در آن ره طلب که گم کردی خر اگر در عراق دزدیدند پس ترا چون به یزد و ری دیدند پل بود پیش تا نگردی کل چون شدی کل ترا چه بحر و چه پل اندرین ره ز داد و دانش خویش بار ساز و ز هیچ پل مندیش قصد کشتی مکن که پر خطرست مرد کشتی ز بحر بی خبرست گرچه نو خیز و نو گرفت بود بط کشتی طلب شگفت بود بچه بط اگر چه دینه بود آب دریاش تا به سینه بود تو چو بط باش و دنیی آب روان ایمن از قعر بحر بی پایان بچه بط مین بحر عمان خربطی باز گشته کشتی بان یارب این خربطان عالم را کم کن از بهر عز آدم را قدم ار در ره قدم داری قلزمی را ز دست نگذاری قدمی را که با قدم بقل ست سطح بیرونی محیط پل ست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۲ - فی قضائه و قدره و امره و صنعه داده از حکم تو تمنی را امر دین را و عقل دنیی را آنچه زاید ز عالم از امرست وآنچه گوید نبی هم از امرست کفر و دین خوب و زشت و کهنه و نو یرجع الامر کله زی او هرچه در زیر امر جبارند همه بر وفق امر بر کارند همه مقهور و قدرتش قاهر صنع او بر ظهورشان ظاهر همه موقوف قدرت و حلمش همه محبوس سابق علمش آنکه عامی و آنکه از علماست آنکه محکوم و آنکه از حکماست همه را بازگشت حضرت اوست هرکرا منتی است منت اوست عقل را نقل کرده اسبابش نفس را پی بریده انسابش نسب نفس سوی عالم جان همچو کورست و گوهر عمان

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۱ - فی الإخلاص و المخلصون علی خطرٍ عظیمٍ چون ز درگاه تست گو می مال خواب را زیر پای خیل خیال همچو شمع آنکه را نماند منی در تو خندد چو گردنش بزنی با تو با جاه و عقل و زر چکنم دین و دنیا تویی دگر چکنم تو مرا دل ده و دلیری بین رو به خویش خوان و شیرین بین گر ز تیر تو پر کنم ترکش کمر کوه قاف گیرم کش یار آنی که بی خرد نبود وان آنی که آن خود نبود من چو درمانده ام درم بگشای ره چو گم کرده ام رهم بنمای هیچ خودبین خدای بین نبود مرد خود دیده مرد دین نبود گر تو مرد شریعت و دینی یک زمان دور شو ز خود بینی ای خداوند کردگار غفور بنده را از درت مگردان دور بسته خویش کن ببر خوابم تشنه خویش کن مده آبم دل از این و از آن چه باید جست درد خود رهنمای مقصد تست عمر ضایع همی کنی در کار همچو خر پیش سبزه بی افسار گرد هر شهر هرزه می گردی خر در آن ره طلب که گم کردی خر اگر در عراق دزدیدند پس ترا چون به یزد و ری دیدند پل بود پیش تا نگردی کل چون شدی کل ترا چه بحر و چه پل اندرین ره ز داد و دانش خویش بار ساز و ز هیچ پل مندیش قصد کشتی مکن که پر خطرست مرد کشتی ز بحر بی خبرست گرچه نو خیز و نو گرفت بود بط کشتی طلب شگفت بود بچه بط اگر چه دینه بود آب دریاش تا به سینه بود تو چو بط باش و دنیی آب روان ایمن از قعر بحر بی پایان بچه بط مین بحر عمان خربطی باز گشته کشتی بان یارب این خربطان عالم را کم کن از بهر عز آدم را قدم ار در ره قدم داری قلزمی را ز دست نگذاری قدمی را که با قدم بقل ست سطح بیرونی محیط پل ست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۲ - فی قضائه و قدره و امره و صنعه داده از حکم تو تمنی را امر دین را و عقل دنیی را آنچه زاید ز عالم از امرست وآنچه گوید نبی هم از امرست کفر و دین خوب و زشت و کهنه و نو یرجع الامر کله زی او هرچه در زیر امر جبارند همه بر وفق امر بر کارند همه مقهور و قدرتش قاهر صنع او بر ظهورشان ظاهر همه موقوف قدرت و حلمش همه محبوس سابق علمش آنکه عامی و آنکه از علماست آنکه محکوم و آنکه از حکماست همه را بازگشت حضرت اوست هرکرا منتی است منت اوست عقل را نقل کرده اسبابش نفس را پی بریده انسابش نسب نفس سوی عالم جان همچو کورست و گوهر عمان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۳ - حکایت کور را گوهری نمود کسی زین هوس پیشه مرد بوالهوسی که ازین مهره چند می خواهی گفت یک گرده و دو تا ماهی نشناسد کسی چه داری خشم لعل و گوهر مگر به گوهر چشم پس چو این گوهر نداد خدای این گهر را ببر تو ژاژ مخای گرنخواهی که بر تو خندد خر نزد گوهرشناس بر گوهر دست گوهرشناس به داند چون کف پای بر صدف راند نیک دانی که در فضای ازل دست صنع خدای عزوجل گر نبشت ابجدی ز دفتر خویش نتواند کزو کشد سر خویش کرده امر خدای در هر فن قوتی را به فعلی آبستن تا چو راه مشیمه بگشایند زآنچه کشتند حاملان زایند آنکه او را عدم برد فرمان کی وجود آرد اندرو عصیان کرده یک امر جمله را بیدار همگان آمدند در پرگار هرچه استاد برنبشت و براند طفل در مکتب آن تواند خواند عقل شد خامه نفس شد دفتر مایه صورت پذیر و جسم صور عشق را گفت جز زمن مهراس عقل را گفت خویشتن بشناس عقل دایم رعیت عشق است جان سپاری حمیت عشق است عشق را گفت پادشایی کن طبع را گفت کدخدایی کن از عنا طعنه ساز ارکان را پس به کف کن تو آب حیوان را تا چو زو نطق مایه ای سازد در ره روح قدس در بازد روح قدسی به نفس باز شود نفس چون عقل پاکباز شود همچنین از بدایت ارکان روش اوست تا نهایت جان همه زی اوست بازگشت دهور در نبی خوانده ای تصیرالامور آنکه مختار زیر پرده اوست وآنکه مجبور بند کرده اوست همه از امر اوست زیر و زبر غافلند آدمی ز خیر و ز شر هرچه بودست و هرچه خواهد بود آن توانند کرد کو فرمود داند آنکس که خرده دان باشد هرچه او کرد خیرت آن باشد نام نیکو و زشت از من و تست کار ایزد نکو بود بدرست هست عالم خدای عزوجل که ترا چیست پایگاه و محل نیک داند خدای سر دلت زانکه اول خود او سرشت گلت کی شود عقل تو بدو مدرک چه نماید ترا به جز بد و شک هرچه ز ایزد بود همه نیکوست هرچه از تست سر به سر آهوست

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۳ - حکایت کور را گوهری نمود کسی زین هوس پیشه مرد بوالهوسی که ازین مهره چند می خواهی گفت یک گرده و دو تا ماهی نشناسد کسی چه داری خشم لعل و گوهر مگر به گوهر چشم پس چو این گوهر نداد خدای این گهر را ببر تو ژاژ مخای گرنخواهی که بر تو خندد خر نزد گوهرشناس بر گوهر دست گوهرشناس به داند چون کف پای بر صدف راند نیک دانی که در فضای ازل دست صنع خدای عزوجل گر نبشت ابجدی ز دفتر خویش نتواند کزو کشد سر خویش کرده امر خدای در هر فن قوتی را به فعلی آبستن تا چو راه مشیمه بگشایند زآنچه کشتند حاملان زایند آنکه او را عدم برد فرمان کی وجود آرد اندرو عصیان کرده یک امر جمله را بیدار همگان آمدند در پرگار هرچه استاد برنبشت و براند طفل در مکتب آن تواند خواند عقل شد خامه نفس شد دفتر مایه صورت پذیر و جسم صور عشق را گفت جز زمن مهراس عقل را گفت خویشتن بشناس عقل دایم رعیت عشق است جان سپاری حمیت عشق است عشق را گفت پادشایی کن طبع را گفت کدخدایی کن از عنا طعنه ساز ارکان را پس به کف کن تو آب حیوان را تا چو زو نطق مایه ای سازد در ره روح قدس در بازد روح قدسی به نفس باز شود نفس چون عقل پاکباز شود همچنین از بدایت ارکان روش اوست تا نهایت جان همه زی اوست بازگشت دهور در نبی خوانده ای تصیرالامور آنکه مختار زیر پرده اوست وآنکه مجبور بند کرده اوست همه از امر اوست زیر و زبر غافلند آدمی ز خیر و ز شر هرچه بودست و هرچه خواهد بود آن توانند کرد کو فرمود داند آنکس که خرده دان باشد هرچه او کرد خیرت آن باشد نام نیکو و زشت از من و تست کار ایزد نکو بود بدرست هست عالم خدای عزوجل که ترا چیست پایگاه و محل نیک داند خدای سر دلت زانکه اول خود او سرشت گلت کی شود عقل تو بدو مدرک چه نماید ترا به جز بد و شک هرچه ز ایزد بود همه نیکوست هرچه از تست سر به سر آهوست

%0
10 Bölüm