Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۱ - ستایش امیرالمؤمنین عمر الفاروق رضی اللّٰه عنه ذکر امیرالمؤمنین ابی حفض عمربن الخطاب المذکور بأفضل الخطاب الحاوی للثواب الماحی للعقاب الذی فرق بین الحق و الباطل و القتیل و القاتل الذی انزل اللٰه تعالی فی شأنه یا ایها النبی حسبک اللٰه و من اتبعک من المؤمنین یعنی عمر رضی اللٰه عنه و قال النبی صلی اللٰه علیه و سلم عمر سراج اهل الجنة و لو کان بعدی نبیا لکان عمر و قال علیه السلام ان الشیطان لیفر من ظل عمر من احب عمر امن الخطر من احب عمر فقد اوضح الطریق و قال انا مدینة العدل و عمر بابها بود عدل عمر ز بی مکری آینه صدق روی بوبکری کان اسلام و زین ایمان بود صدق او عقل و عدل را کان بود دین به وقت عتیق بود هلال پس به فاروق یافت عز و کمال زانکه بگشاد پای بر عیوق دست اسلان عقده فاروق طا طلب کرد مر عمر را یافت از میان طفاوه بر وی تافت دل او چون ز حق محقق شد صدف در رؤیت حق شد آنکه کامل به وقت او شد کار به سر نقطه باز شد پرگار دین نهاده برای چونان شاه پای دامی ز طا و ها در راه آنکه طه طهارتش داده آنکه یاسین امارتش داده داده دستش به صدق طاء طلب بسته پایش به عشق های هرب کرده بر چرخ حق به نور یقین طا و ها ماه چارده اش در دین شوقش آورده سوی مهتر خویش طرقوا طرقوا کنان در پیش دیده ز طا همه طهارتها کرده از ها همه امارتها عمری عمر خود بیفشانده عمری رفته فر حق مانده شاهد حق روانش در خفتن نایب حق زبانش در گفتن کرده در عز و دولت سرمد عمری را بدل به عمر ابد بود میر عمر شهنشه دین جان فدا کرد و مال در ره دین از پی دیو در زمانه او سایه او سلاح خانه او کرده عقلش در این سرای مجاز آروز را به خاک سیر جواز کرده پیوند دلق خویش از برگ دیده زان برگ دیو آزش مرگ گر بگفتی زبانش عاهد حق ور بخفتی روانش شاهد حق کرده بهر رسول یزدانش حسبک اللٰه ردیف ایمانش در ره دین و دل فراغ از وی باغ فردوس را چراغ از وی در ده دین صلاح دره او کرده خونها مباح در ره او از پی حکم نافذش بشتاب نامه او بخوانده آب چو آب خون دل با دم وفا بسرشت نیل را نامه بر سفال نوشت نیل تا نامه عمر بر خواند آب چون رنگ از دو دیده براند راندنی کاندرو نبود وقوف خواندنی کاندرو نبود حروف زده عدلش درین سرای مجاز آتش اندر سرای پرده راز دست شسته ز حضرتش تلبیس کوچ کرده ز کوی او ابلیس چرخ مالیدگان نکوخو ازو عمر پالیدگان بنیرو ازو کرده خورشید را جدا ز منیش سایه نور دلق هفده منیش بر فهمش ستاره کرده خروش پیش سهمش سریش کرده سروش گشت قیصر نگون ز تخت رفیع دره در دست او و او به بقیع کرده تلقین بی ضرورت را سورة سنت اهل صورت را از پی مؤمنان به تیغ و کمند خار شبهت ز راه ایمان کند روح کرده ز راح سرمستش امر حق داده دره در دستش ز احتسابش در اعتدال بهار گل پیاده بماند و باده سوار تیغ شاهان فرس پر خطری بود کمتر ز دره عمری خانه یزدگرد زوست خراب کرده تاراج جمله آن اسباب شاخ و بیخ ضلالت او برکند کفر را دست و پای کرد به بند روی چون سوی احتساب آورد مل چو گل در پای در رکاب آورد نفس حسی ز هفت بند بجست عقل انسان ز چار میخ برست ور بخواهی کرامتی به شکوه قصه ساریه بخوان بر کوه بر پسر حد براند از پی دین شد روان پسر به علیین آری این زخم هم ز دین من است ورچه فرزند نازنین من است از عمر عالمی منور شد همه آفاق پر ز منبر شد روی او مسند عتیق آراست رای او سرو باغ دین پیراست هست پیدا ز بهر تصحیحش در تراویح پر مصابیحش شده از غیرتش فریشم تن زهره زهره بریشم زن دره وار از پی اقامت حد در ره احمد از برای احد ذره ای را برای مستوری نزده دره جز به دستوری خانه می خراب گشته ازو زهره زهره آب گشته ازو ناصراللٰه در رعایت حق حکم حق کرده در ولایت حق

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۱ - ستایش امیرالمؤمنین عمر الفاروق رضی اللّٰه عنه ذکر امیرالمؤمنین ابی حفض عمربن الخطاب المذکور بأفضل الخطاب الحاوی للثواب الماحی للعقاب الذی فرق بین الحق و الباطل و القتیل و القاتل الذی انزل اللٰه تعالی فی شأنه یا ایها النبی حسبک اللٰه و من اتبعک من المؤمنین یعنی عمر رضی اللٰه عنه و قال النبی صلی اللٰه علیه و سلم عمر سراج اهل الجنة و لو کان بعدی نبیا لکان عمر و قال علیه السلام ان الشیطان لیفر من ظل عمر من احب عمر امن الخطر من احب عمر فقد اوضح الطریق و قال انا مدینة العدل و عمر بابها بود عدل عمر ز بی مکری آینه صدق روی بوبکری کان اسلام و زین ایمان بود صدق او عقل و عدل را کان بود دین به وقت عتیق بود هلال پس به فاروق یافت عز و کمال زانکه بگشاد پای بر عیوق دست اسلان عقده فاروق طا طلب کرد مر عمر را یافت از میان طفاوه بر وی تافت دل او چون ز حق محقق شد صدف در رؤیت حق شد آنکه کامل به وقت او شد کار به سر نقطه باز شد پرگار دین نهاده برای چونان شاه پای دامی ز طا و ها در راه آنکه طه طهارتش داده آنکه یاسین امارتش داده داده دستش به صدق طاء طلب بسته پایش به عشق های هرب کرده بر چرخ حق به نور یقین طا و ها ماه چارده اش در دین شوقش آورده سوی مهتر خویش طرقوا طرقوا کنان در پیش دیده ز طا همه طهارتها کرده از ها همه امارتها عمری عمر خود بیفشانده عمری رفته فر حق مانده شاهد حق روانش در خفتن نایب حق زبانش در گفتن کرده در عز و دولت سرمد عمری را بدل به عمر ابد بود میر عمر شهنشه دین جان فدا کرد و مال در ره دین از پی دیو در زمانه او سایه او سلاح خانه او کرده عقلش در این سرای مجاز آروز را به خاک سیر جواز کرده پیوند دلق خویش از برگ دیده زان برگ دیو آزش مرگ گر بگفتی زبانش عاهد حق ور بخفتی روانش شاهد حق کرده بهر رسول یزدانش حسبک اللٰه ردیف ایمانش در ره دین و دل فراغ از وی باغ فردوس را چراغ از وی در ده دین صلاح دره او کرده خونها مباح در ره او از پی حکم نافذش بشتاب نامه او بخوانده آب چو آب خون دل با دم وفا بسرشت نیل را نامه بر سفال نوشت نیل تا نامه عمر بر خواند آب چون رنگ از دو دیده براند راندنی کاندرو نبود وقوف خواندنی کاندرو نبود حروف زده عدلش درین سرای مجاز آتش اندر سرای پرده راز دست شسته ز حضرتش تلبیس کوچ کرده ز کوی او ابلیس چرخ مالیدگان نکوخو ازو عمر پالیدگان بنیرو ازو کرده خورشید را جدا ز منیش سایه نور دلق هفده منیش بر فهمش ستاره کرده خروش پیش سهمش سریش کرده سروش گشت قیصر نگون ز تخت رفیع دره در دست او و او به بقیع کرده تلقین بی ضرورت را سورة سنت اهل صورت را از پی مؤمنان به تیغ و کمند خار شبهت ز راه ایمان کند روح کرده ز راح سرمستش امر حق داده دره در دستش ز احتسابش در اعتدال بهار گل پیاده بماند و باده سوار تیغ شاهان فرس پر خطری بود کمتر ز دره عمری خانه یزدگرد زوست خراب کرده تاراج جمله آن اسباب شاخ و بیخ ضلالت او برکند کفر را دست و پای کرد به بند روی چون سوی احتساب آورد مل چو گل در پای در رکاب آورد نفس حسی ز هفت بند بجست عقل انسان ز چار میخ برست ور بخواهی کرامتی به شکوه قصه ساریه بخوان بر کوه بر پسر حد براند از پی دین شد روان پسر به علیین آری این زخم هم ز دین من است ورچه فرزند نازنین من است از عمر عالمی منور شد همه آفاق پر ز منبر شد روی او مسند عتیق آراست رای او سرو باغ دین پیراست هست پیدا ز بهر تصحیحش در تراویح پر مصابیحش شده از غیرتش فریشم تن زهره زهره بریشم زن دره وار از پی اقامت حد در ره احمد از برای احد ذره ای را برای مستوری نزده دره جز به دستوری خانه می خراب گشته ازو زهره زهره آب گشته ازو ناصراللٰه در رعایت حق حکم حق کرده در ولایت حق

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۲ - در عدل وی رضی‌اللّٰه عنه عدل او بود با قضا همبر حکم او بود تیز رو چو قدر بیشه بر گور کرد همچو حرم تله بر مرغ کرده همچو ارم کرده از امر او به دستوری از همه ناپسندها دوری کرده از عدل او به دل سوزی گرگ با جان میش خوش پوزی بر بزرگان چو حکم دین راندی چرخ بر حکمش آفرین خواندی زهره او به روز رستاخیز بوده چون زهره خرمی انگیز بوده در زیر نور پیش از نشر عدل او بابت ترازوی حشر کرده کم بیش شمسی و قمری متساوی خلافت عمری عجم و شام را به پاس و ز داد چون دل و دست خویشتن بگشاد بوده جانش معانی انصاف مایه و پایه اش نبوده گزاف حبذا عدل او و شوکت او خرما روزگار دولت او به صلابت گشاده شام و عجم بستد از روم حمل زر و درم سعد وقاص و عمرو معدی را آن دو آزاده و آن دو هادی را به عجم هر دو را فرستاده بدل ظلم دادها داده در نهاوند چون قوی شد حرب کفر و اسلام در شده در ضرب او به فرط کیاست از سر درد آنچنان خدعه را به جای آورد حیلت کافران بدید از دور از فراست بدان دل پر نور روز آدینه بر سر منبر گفت یا ساریه ز خصم حذر الجبل الجبل که لشکر کفر حیله کرده ست حیله بر در کفر سعد وقاص لفظ او بشنید وان کمینگاه کفر جمله بدید کوه بشکافت و سعد و عمرو آواز بشنیدند و فاش گشت آن راز زان کمینگاهشان شدند آگاه بازگشتند از آن مضیق سپاه کافران زان سبب شکسته شدند هم به بد کشته زار و بسته شدند مختصر کردم این مناقب را بهر آن روی و رای ثاقب را به دو حرف از برای یک ایجاز سه سخن گویم از زبان نیاز به عمر گشت عمر ملک دراز به عمر شد در شریعت باز از عمر یافت دین بها و شرف اینت دین را شده گزیده خلف پیش دین بود چون سپر عمر بود در شرع راهبر عمر روز محشر دو چشم او روشن به خدا و رسول و عدل و سنن صد ترحم زما در این ساعت بر روانش رسان پر از طاعت ملک را در امان و در ایمان بوده فرزند عدل او عثمان دین بدو بود شاد و با تمکین وز وفاتش فزود رونق دین هرچه از لفظ و فضل با عمرست سنت محض و منت امر است

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۲ - در عدل وی رضی‌اللّٰه عنه عدل او بود با قضا همبر حکم او بود تیز رو چو قدر بیشه بر گور کرد همچو حرم تله بر مرغ کرده همچو ارم کرده از امر او به دستوری از همه ناپسندها دوری کرده از عدل او به دل سوزی گرگ با جان میش خوش پوزی بر بزرگان چو حکم دین راندی چرخ بر حکمش آفرین خواندی زهره او به روز رستاخیز بوده چون زهره خرمی انگیز بوده در زیر نور پیش از نشر عدل او بابت ترازوی حشر کرده کم بیش شمسی و قمری متساوی خلافت عمری عجم و شام را به پاس و ز داد چون دل و دست خویشتن بگشاد بوده جانش معانی انصاف مایه و پایه اش نبوده گزاف حبذا عدل او و شوکت او خرما روزگار دولت او به صلابت گشاده شام و عجم بستد از روم حمل زر و درم سعد وقاص و عمرو معدی را آن دو آزاده و آن دو هادی را به عجم هر دو را فرستاده بدل ظلم دادها داده در نهاوند چون قوی شد حرب کفر و اسلام در شده در ضرب او به فرط کیاست از سر درد آنچنان خدعه را به جای آورد حیلت کافران بدید از دور از فراست بدان دل پر نور روز آدینه بر سر منبر گفت یا ساریه ز خصم حذر الجبل الجبل که لشکر کفر حیله کرده ست حیله بر در کفر سعد وقاص لفظ او بشنید وان کمینگاه کفر جمله بدید کوه بشکافت و سعد و عمرو آواز بشنیدند و فاش گشت آن راز زان کمینگاهشان شدند آگاه بازگشتند از آن مضیق سپاه کافران زان سبب شکسته شدند هم به بد کشته زار و بسته شدند مختصر کردم این مناقب را بهر آن روی و رای ثاقب را به دو حرف از برای یک ایجاز سه سخن گویم از زبان نیاز به عمر گشت عمر ملک دراز به عمر شد در شریعت باز از عمر یافت دین بها و شرف اینت دین را شده گزیده خلف پیش دین بود چون سپر عمر بود در شرع راهبر عمر روز محشر دو چشم او روشن به خدا و رسول و عدل و سنن صد ترحم زما در این ساعت بر روانش رسان پر از طاعت ملک را در امان و در ایمان بوده فرزند عدل او عثمان دین بدو بود شاد و با تمکین وز وفاتش فزود رونق دین هرچه از لفظ و فضل با عمرست سنت محض و منت امر است

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۳ - ستایش امیرالمؤمنین عثمان رضی‌اللّٰه عنه ذکر الشهید القتیل المظلوم ابی عمر عثمان بن عفان ذی النورین المکرم فی المنزلین ختن رسول اللٰه صلی اللٰه علیه و سلم باثنتین ام کلثوم و رقیة المبارکتین الکریمتین جامع القرآن الشاهد یوم التقی الجمعان الذی انزل اللٰه سبحانه و تعالی فی شانه امن هو قانت آناء اللیل ساجدا و قایما یحذر الآخرة و یرجو رحمة ربه و قال النبی صلی اللٰه علیه و سلم فی حقه عین الایمان عثمان بن عفان مجهز جیش العسرة و قال ایضا صلوات اللٰه و سلامه علیه حکایة عن اللٰه تعالی استحییت من عثمان بن عفان و قال الحیاء من الایمان و عثمان عین الحیاء و قال علیه السلام انا مدینة الحیاء و عثمان بابها گاه با عمر کرده نقص پدید چون به حیدر رسید خود نرسید آنکه بر جای مصطفی بنشست بر لبش شرم راه خطبه ببست آن ز لکنت نبود بود از شرم زانکه دانست جانش را آزرم چه عجب داری ار فگند سپر شرم عثمان ز رعب پیغمبر زانکه بد جای احمد مرسل از پی وعظ و از طریق مثل گر رسد عقل سر در اندازد ور رسد روح مایه دربازد زانکه پیش وی از مهان جهان نطق چون قطن گشت پنبه دهان گفت عثمان چو بسته شد راهش بگشاد از میان جان آهش که مرا بر مقام پیغمبر بی وی از عیش مرگ نیکوتر گشت ایمن ره ممالک از او سر به بر درکشد ملایک ازو شرم و حلم و سخا شمایل او هر سه ظاهر شد از مخایل او این سه خصلت اصول را بنیاد به دو دختر رسول را داماد شد اقارب نواز درگه او وآن اقارب عقارب ره او شربت غم چو جان او بچشید آن ستم از بنی امیه کشید تخم سدره اگر نورزیدی جبرییل از حیا بلرزیدی سیرت داد را چو دد کردند با چنین نیکمرد بد کردند راستی از میانه بربودند بی کرانه کژی بیفزودند شامیانی که شوم پی بودند اهل آزرم و شرم کی بودند شوری اندر جهان پدید آمد قفلشان بسته بی کلید آمد عقل اگر چند صاحب روزیست گفت یارب چه بی نمک شوریست عقل کانجا رسید سر بنهد روح کانجا رسید پر بنهد عقل کانجا رسد چنان باشد کیست عثمان که با زبان باشد عین ایمان که بود جز عثمان حجت این کالحیا من الایمان دست مشاطه پسندیده کحل شرمش کشیده در دیده دایم از شرم صدر پیغمبر ژاله و لاله با رخش همبر شرم او را خدای کرده قبول شده خشنود ازو خدا و رسول مدد از خلق جشن عشرت را عدت از مال جیش عسرت را از پی ساز مصطفی شب و روز بوده منفق کف و منافق سوز به دل و عدل سرو آزادش به دو چشم و چراغ دامادش کرده در کار ملک و ملت و ملک در قران کشیده اندر سلک دل و جان را عقیده عثمان ساخته درج مصحف قرآن سیرت و خلق او مؤکد حلم خرد و جان او مؤید علم علم تنزیل مر ورا حاصل دل او سر وحی را حامل صورتش خوب و نیتش کامل قابل صدق و عالم عامل عاشق ذکر او لییم و ظریف جود او نکته وضیع و شریف هم ز اسلاف مهتر آمده او در کنار شرف برآمده او دل و چشمش ز شوق در محراب چشمه آفتاب و چشمه آب در قرایت همه ثنا و ثبات با قرابت همه حیا و حیات بذل او پشت ملت نبوی شرم او روی دولت اموی دل او با نبی موافق بود نور جانش چو صبح صادق بود شرم او کارساز خویشاوند گرچه بد برد ازو رحم پیوند شوخ چشمی زیان ایمانست شرم دیده زبان ایمانست در دویی عقل راست پیچاپیچ چشم ایمان دویی نبیند هیچ قابل آمد چو آینه ایمان پیش او بد همان و نیک همان عقل جز نقد خیر و شر نکند ورنه توحید بد بتر نکند بد و نیک از درون چو برگیرد دیو را چون فرشته بپذیرد نه ز توحید بل ز شرک و شکیست که به نزد تو دین و کفر یکیست چشم افعی چو کرد علت کور پیش چشمش چه زمرد و چه بلور ذل همان چاشنی شناس که عز کایچ باطل نکرد حق هرگز روی آیینه را که نبود زنگ زنگ نپذیرد و نگیرد رنگ هیچ کج هیچ راست نپذیرد راست کج را به راست برگیرد فتنه ای را که خاست در قصبه ش از ذوالارحام بود و از عصبه ش آن نه زو بود فتنه و کینه زشت زنگی بود نه آیینه خلق را آنچه عالی اندخسند شرم و ایمانش عذرخواه بسند خلق عالم هرآنکه نیک و بدند همه در جستن هوای خودند او همه نیک بود و نیک یافت سوی یاران خویشتن بشتافت آن جهان را بر این جهان بگزید زانکه خود نیک بود نیکی دید وای آنکس که سعی در خونش کرد و این خواست رای ملعونش زان چنان خون که خصم از وی تاخت فسیکفیکهم خلوقی ساخت سر او عمرو عاص داد به باد سر او پیش دشمنان بنهاد او ذوالارحام را گرامی کرد طلب مهر و نیکنامی کرد از دل خود نگه بدیشان کرد تکیه بر اصل آب و گلشان کرد دل صادق بسان آینه ایست رازها بیش او معاینه ایست دشمنان را چو خویشتن پنداشت بی غش و بی غل از محن پنداشت بود وی با محمد بوبکر همچو بوبکر بی بد و بی مکر بد گرامی بسان فرزندش عالیه خویش کرد و پیوندش آنکه بوبکر را چو جان بودی کی به فرزند او زیان بودی دشمنان ساختند غایله ها تا پدید آورند حایله ها هرکه او بدگرست و بدکار است گرچه زنده ست کم ز مردار است بدگری کار هیچ عاقل نیست دل که پر غایله ست آن دل نیست خالق ما که فرد و قهارست از حقود و حسود بیزار است آفرین خدای عز و جل باد بر وی به اول و آخر بعد با عمرو حیدر کرار گشت بر شرع مصطفی سالار ای سنایی به قوت ایمان مدح حیدر بگو پس از عثمان با مدیحش مدایح مطلق زهق الباطل است و جاء الحق

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۳ - ستایش امیرالمؤمنین عثمان رضی‌اللّٰه عنه ذکر الشهید القتیل المظلوم ابی عمر عثمان بن عفان ذی النورین المکرم فی المنزلین ختن رسول اللٰه صلی اللٰه علیه و سلم باثنتین ام کلثوم و رقیة المبارکتین الکریمتین جامع القرآن الشاهد یوم التقی الجمعان الذی انزل اللٰه سبحانه و تعالی فی شانه امن هو قانت آناء اللیل ساجدا و قایما یحذر الآخرة و یرجو رحمة ربه و قال النبی صلی اللٰه علیه و سلم فی حقه عین الایمان عثمان بن عفان مجهز جیش العسرة و قال ایضا صلوات اللٰه و سلامه علیه حکایة عن اللٰه تعالی استحییت من عثمان بن عفان و قال الحیاء من الایمان و عثمان عین الحیاء و قال علیه السلام انا مدینة الحیاء و عثمان بابها گاه با عمر کرده نقص پدید چون به حیدر رسید خود نرسید آنکه بر جای مصطفی بنشست بر لبش شرم راه خطبه ببست آن ز لکنت نبود بود از شرم زانکه دانست جانش را آزرم چه عجب داری ار فگند سپر شرم عثمان ز رعب پیغمبر زانکه بد جای احمد مرسل از پی وعظ و از طریق مثل گر رسد عقل سر در اندازد ور رسد روح مایه دربازد زانکه پیش وی از مهان جهان نطق چون قطن گشت پنبه دهان گفت عثمان چو بسته شد راهش بگشاد از میان جان آهش که مرا بر مقام پیغمبر بی وی از عیش مرگ نیکوتر گشت ایمن ره ممالک از او سر به بر درکشد ملایک ازو شرم و حلم و سخا شمایل او هر سه ظاهر شد از مخایل او این سه خصلت اصول را بنیاد به دو دختر رسول را داماد شد اقارب نواز درگه او وآن اقارب عقارب ره او شربت غم چو جان او بچشید آن ستم از بنی امیه کشید تخم سدره اگر نورزیدی جبرییل از حیا بلرزیدی سیرت داد را چو دد کردند با چنین نیکمرد بد کردند راستی از میانه بربودند بی کرانه کژی بیفزودند شامیانی که شوم پی بودند اهل آزرم و شرم کی بودند شوری اندر جهان پدید آمد قفلشان بسته بی کلید آمد عقل اگر چند صاحب روزیست گفت یارب چه بی نمک شوریست عقل کانجا رسید سر بنهد روح کانجا رسید پر بنهد عقل کانجا رسد چنان باشد کیست عثمان که با زبان باشد عین ایمان که بود جز عثمان حجت این کالحیا من الایمان دست مشاطه پسندیده کحل شرمش کشیده در دیده دایم از شرم صدر پیغمبر ژاله و لاله با رخش همبر شرم او را خدای کرده قبول شده خشنود ازو خدا و رسول مدد از خلق جشن عشرت را عدت از مال جیش عسرت را از پی ساز مصطفی شب و روز بوده منفق کف و منافق سوز به دل و عدل سرو آزادش به دو چشم و چراغ دامادش کرده در کار ملک و ملت و ملک در قران کشیده اندر سلک دل و جان را عقیده عثمان ساخته درج مصحف قرآن سیرت و خلق او مؤکد حلم خرد و جان او مؤید علم علم تنزیل مر ورا حاصل دل او سر وحی را حامل صورتش خوب و نیتش کامل قابل صدق و عالم عامل عاشق ذکر او لییم و ظریف جود او نکته وضیع و شریف هم ز اسلاف مهتر آمده او در کنار شرف برآمده او دل و چشمش ز شوق در محراب چشمه آفتاب و چشمه آب در قرایت همه ثنا و ثبات با قرابت همه حیا و حیات بذل او پشت ملت نبوی شرم او روی دولت اموی دل او با نبی موافق بود نور جانش چو صبح صادق بود شرم او کارساز خویشاوند گرچه بد برد ازو رحم پیوند شوخ چشمی زیان ایمانست شرم دیده زبان ایمانست در دویی عقل راست پیچاپیچ چشم ایمان دویی نبیند هیچ قابل آمد چو آینه ایمان پیش او بد همان و نیک همان عقل جز نقد خیر و شر نکند ورنه توحید بد بتر نکند بد و نیک از درون چو برگیرد دیو را چون فرشته بپذیرد نه ز توحید بل ز شرک و شکیست که به نزد تو دین و کفر یکیست چشم افعی چو کرد علت کور پیش چشمش چه زمرد و چه بلور ذل همان چاشنی شناس که عز کایچ باطل نکرد حق هرگز روی آیینه را که نبود زنگ زنگ نپذیرد و نگیرد رنگ هیچ کج هیچ راست نپذیرد راست کج را به راست برگیرد فتنه ای را که خاست در قصبه ش از ذوالارحام بود و از عصبه ش آن نه زو بود فتنه و کینه زشت زنگی بود نه آیینه خلق را آنچه عالی اندخسند شرم و ایمانش عذرخواه بسند خلق عالم هرآنکه نیک و بدند همه در جستن هوای خودند او همه نیک بود و نیک یافت سوی یاران خویشتن بشتافت آن جهان را بر این جهان بگزید زانکه خود نیک بود نیکی دید وای آنکس که سعی در خونش کرد و این خواست رای ملعونش زان چنان خون که خصم از وی تاخت فسیکفیکهم خلوقی ساخت سر او عمرو عاص داد به باد سر او پیش دشمنان بنهاد او ذوالارحام را گرامی کرد طلب مهر و نیکنامی کرد از دل خود نگه بدیشان کرد تکیه بر اصل آب و گلشان کرد دل صادق بسان آینه ایست رازها بیش او معاینه ایست دشمنان را چو خویشتن پنداشت بی غش و بی غل از محن پنداشت بود وی با محمد بوبکر همچو بوبکر بی بد و بی مکر بد گرامی بسان فرزندش عالیه خویش کرد و پیوندش آنکه بوبکر را چو جان بودی کی به فرزند او زیان بودی دشمنان ساختند غایله ها تا پدید آورند حایله ها هرکه او بدگرست و بدکار است گرچه زنده ست کم ز مردار است بدگری کار هیچ عاقل نیست دل که پر غایله ست آن دل نیست خالق ما که فرد و قهارست از حقود و حسود بیزار است آفرین خدای عز و جل باد بر وی به اول و آخر بعد با عمرو حیدر کرار گشت بر شرع مصطفی سالار ای سنایی به قوت ایمان مدح حیدر بگو پس از عثمان با مدیحش مدایح مطلق زهق الباطل است و جاء الحق

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۴ - ستایش امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام ذکر زوج البتول و ابن عم الرسول ابی الحسن والحسین المبارز الکرار غیرالفرار غالب الجیش العرمرم الجرار سیدالمهاجرین والانصار قال النبی من احب علیا فقد استمسک بالعروة الوثقی الذی انزل اللٰه تعالی فی شأنه انما ولیکم اللٰه و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون و قال اللٰه تعالی و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا و قال علیه السلام یا علی انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی و قال صلی اللٰه علیه و سلم اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره واخذل من خذله و قال من کنت مولاه فعلی مولاه و قال جابربن عبداللٰه الانصاری رضی اللٰه عنهما دخلت عایشة رضی اللٰه عنها و هن ابیها علی النبی صلی اللٰه علیه و سلم فقال یا عایشة ما تقولین فی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب صلواة اللٰه علیه فاطرقت ملیاثم رفعت راسها فقالت بیتین اذا ما التبر حک علی المحک تبین غشه من غیر شک و فیناالغش والذهب المصفا علی بیننا شبه المحک و قال النبی علیه السلام انا مدینة العلم و علی بابها آن ز فضل آفت سرای فضول آن علمدار و علم دار رسول آن سرافیل سرفراز از علم ملک الموت دیو آز از حلم آن فدا کرده از ره تسلیم هم پدر هم پسر چو ابراهیم آنکه در شرع تاج دین او بود وآنکه تاراج کفر و کین او بود حکم تسلیم را خلیل به شرط درگه شرع را وکیل به شرط نشنیده ز مصطفی تأویل گشته مکشوف بر دلش تنزیل مصطفی چشم روشن از رویش شاد زهرا چو گشت وی شویش شرف چرخ تیز گرد او بود در حدیث و حدید مرد او بود باغ سنت به امر نو کرده هرچه خود رسته بود خو کرده هرگز از خشم هیچ سر نبرید جز به فرمان حسام بر نکشید خیبر از تیغ او خراب شده سر آبش همه سراب شده هرگز از بهر بدره و برده خلق را خصم خویش ناکرده هر عدو را که درفگند از پای در زمان مالکش ببرد از جای وانکه را زد به ضرب دین آرای نام بر دستش و زننده خدای نامش از نام یا مشتق بود هرکجا رفت همرهش حق بود فخر از آل صخره بربوده رستخیزی بنقد بنموده خواب و آرام مره و عنتر کرده در مغز عقل زیر و زبر از در کفر گل برآرنده در دین را نگاه دارنده هرکه ناطق نبود قایل او و آنکه قابل نبود قاتل او کرده از دشمنان دین چو سحاب خامه ریگ را به خون سیراب کنده زورش در جهود کده در علم و عمل بدو ستده حس او چون عظیم بود و کبیر گشت مغلوب او سحاب اثیر به دو تیغ آن هزبردین بی میغ کرده اسلام را همه یک تیغ به دو تیغ او به ذوالفقار و زبان کرده یک تیغ همچو تیر جهان بود تیغی زبان گوهر پاش که بدو کرده علم عالم فاش دیگری ذوالفقار بران بود کافت جان شیر غران بود زان دو تیغ کشیده در عالم شرع را کرده همچو تیر و قلم نور علمش چشنده کوثر ناز تیغش کشنده کافر در صف رزم پای او محکم وز پی رمز جان او محرم زور او بت شکن به روز ازل دست او تیغ زن بر اوج زحل هم مبرز به علم بیم و امید هم مبارز چو شیر و چون خورشید کر شده گوش فتنه از کوسش کرده فتح و ظفر زمین بوسش دل و بازوش ازو ندیده به چشم دست بردی به پایمردی خشم دست و تیغش چو پای کفر ببست هیبتش گردن عدو بشکست در مصافی که پای بفشردی آنت دولت که دست او بردی شب یلدا سراج ازو بودی روز هیجا هیاج ازو بودی آمد از سدره جبرییل امین لافتی کرده مر ورا تلقین ذوالفقاری که از بهشت خدای بفرستاده بود شرک زدای آوریدش به نزد پیغمبر گفت کاین هست بابت حیدر تا بدو دینت آشکار کند لشکر کفر تار و مار کند مصطفی داد مرتضی را گفت که بدین آر دین برون ز نهفت نه جگر بود داعی مردیش نه ظفر باعث جوانمردیش آنچنان آختی ز باغی کین کایچ تاوان نبد ورا در دین چون نه از خشم بود از ایمان بود آز و کافر کشیش یکسان بود روز او بت شکن ز روز ازل دست او تیغ زن بر اوج زحل مر نبی را وصی و هم داماد جان پیغمبر از جمالش شاد ای خوارج اگر درونت شکیست کفر و دین نزد تو ز جهل یکیست کس ندیده به رزم در پشتش منهزم شرک از یک انگشتش آل یاسین شرف بدو دیده ایزد او را به علم بگزیده نایب مصطفی به روز غدیر کرده در شرع مر ورا به امیر سر قرآن بخوانده بود به دل علم دو جهان ورا شده حاصل به فصاحت چو او سخن گفتی مستمع زان حدیث در سفتی لطف او بود لطف پیغمبر عنف او بود شیر شرزه نر هرکه دیدی حسام او مسلول نفی گشتی برو طریق حلول تو کشیدی ز کافری پندار تیغ بر روی حیدر کرار کرده در عقل و دین به تیغ و قلم با شجاعت سماحت اندر هم خوانده در دین و ملک مختارش هم در علم و هم علم دارش جان آزاد مردی و تن دین خسرو سنت و تهمتن دین شرف شرع و قاضی دین او صدف در آل یاسین او قابل راز حق رزانت او مهبط وحی حق امانت او نفس نفسش کشنده تنزیل جان جانش چشنده تاویل عرضه کرده بر آن جمال و سرشت هفته هفت روز هشت بهشت چشمها دیده ور ز دیدارش سمعها شمعدان ز گفتارش تیغ او تیر چرخ را بنیان بوده در خانه وبال کمان هرکجا آن دل و زبان بودی فطنت تیر چون کمان بودی سر بدعت زده به تیغ زبان روی سنت بشسته ز آب سنان کرده از لعل و در کرامت را پر گهر دامن قیامت را کرده از بهر جان اهل هنر درج در یک سخن دو درج گهر محرم او بوده کعبه جان را محرم او بوده سر یزدان را بوده با آسمان ثناش خلیط بر بسیط زمین چوبحر محیط در دیار عرب براعت او در زمین عجم شجاعت او کرده خورشید و ماه را به دو نیم نور اقلامش اندر آن اقلیم صدف صدهزار بحر دلش شرف صدهزار عرش گلش این برهنه شده ز زحمت ظرف وآن برون آمده ز پرده حرف تا بدان حد شده مکرم بود لو کشف مر ورا مسلم بود مصطفی را مطیع و فرمان بر همه بشنیده رمز دین یکسر بهر او گفته مصطفی به آله کای خداوند وال من والاه فضل حق پیشوای سیرت او خلق او عشرت عشیرت او هرکه جستی مخالفت در دین کردی او را به زیر خاک دفین دیو گرینده در ملاعبتش عقل خندیده در متابعتش کد خدای زمانه چاکر او خواجه روزگار قنبر او هرکه تن دشمنست و یزدان دوست داند الراسخون فی العلم اوست حرمت دین چو ظرف جانش داشت زحمت حرف پیش او نگذاشت کاتب نقش نامه تنزیل خازن گنج خانه تأویل علم او را که صخره کردی موم بود چون محرم و عرب محروم عالم علم بود و بحر هنر بود چشم و چراغ پیغمبر بحر علم اندرو بجوشیده چاه را به ز مستمع دیده رازدار خدای پیغمبر رازدار پیمبرش حیدر حیدری کش خدای خواند شیر کی زدی بر معاویه شمشیر شیر روباه را نیازارد لیک صد گور زنده نگذارد عقل در آب رویش آغشته سهو در گرد دینش ناگشته کرده از رمزهای عقل انگیز طبع و بازار و ذهن و خاطر تیز لفظ قرآن چو دید درویشش خویشتن جلوه کرد در پیشش عشق را بحر بود و دل را کان شرع را دیده بود و دین را جان مصطفی از برای جان و تنش نه ز بهر کلاه و پیرهنش نام او کرده در ولایت علم علی از علم و بوتراب از حلم ذات باری از آن ستم دیده تاش نادیده ناپرستیده باز دانسته در جهان نوی در دل نقش نفس را ز نبی فرش توحید جان هستش بود سد اسلام تیغ و دستش بود کی شود آنکه ماه دین با او تبع و تابع ثریا او نه که این عقد پیش از این بودست در ازل تا ابد قرین بودست با ثریا ثری برابر شد چون علی با نبی برادر شد مرد را عقل رایزن باشد سغبه فال گوی زن باشد مرتضایی که کرد یزدانش همره جان مصطفی جانش در سفر پیش آن قوی ایمان بود چون لاشه دبر دبران هردو یک قبله و خردشان دو هر دو یک روح و کالبدشان دو هر دو یک در ز یک صدف بودند هر دو پیرایه شرف بودند دو رونده چو اختر و گردون دو برادر چو موسی و هارون از پی سایلی به یک دو رغیف سورت هل اتی ورا تشریف در منظوم پادشا کانش لوح محفوظ مصطفی جانش سایه چاکرانش از ره حلم قدوه عاشقانش از سر علم سر توحید اندرین گلشن پیش جان عزیز او روشن بادی عدل جوی همچو بهار حاکمی سخت مهر و سست مهار در ره خدمت رسول خدای اندرین کارگاه دیونمای با کسی علم دین نگفت استاخ زانکه دل تنگ بود و علم فراخ سایلان را به آشکار و نهفت جز به اندازه سر شرع نگفت در خیبر بکند شوب بتول در دین را بدو سپرد رسول چون توانست چاه کفر انباشت چاه دین هم نگاه داند داشت قوت حسرتش ز فوت نماز داشته چرخ را ز گلشن باز تا دگرباره برنشاند به زین خسرو چرخ را تهمتن دین ماند اندر دل علی هر سوی عرش و کرسی چو نیم دانگ و تسوی زمزم لطف آب خامه اوست کعبه اهل فضل نامه اوست خامه او چو یار شد با دست سمط لؤلؤ زیک نقط پیوست هریکی غین و صدهزار غرر هریکی دال و صدهزار درر زانکه غینش ز غیب آگه بود دال با درد دینش همره بود شمتی یاد کن ز یک نامه خام کی باشد آنچنان خامه آن سخنها که در ضیافت و ضیف بفرستاد سوی سهل حنیف هریکی لفظ کو ادا کردست سر انگشت مصطفی کردست نه به هنگام کودکی پدرش برد نزدیک صاحب خبرش مهتر انگشت بر دهان آورد قطره آب بر زبان آورد سر انگشت خویش را تر کرد آنگهی در دهان حیدر کرد داد مردی و علم و حفظ سخن سر انگشتش از بن ناخن گشت از بهر سود و سرمایه اش سر انگشت مصطفی دایه اش لاجرم زان غذا و زان انگشت دین بپرورد و کافران را کشت سر انگشت مه شکاف آمد نطق حیدر چو کوه قاف آمد همچو خورشید شرع تابنده ثابت و استوار و پاینده گفته او را رسول جبارش کای خدای از بدان نگه دارش نطق شرع از برای سیرت او مصطفی خواندش از بصیرت او علم او از برای یک تعلیم گفته در بیت مال با زر و سیم چون دو توده بدید از این و از آن گشت حیران ازین دل و زان جان دیگری را فریب ای رعنا نیستی تو سزا و درخور ما ننگرم من سوی دوال شما نشنوم نیز در جوال شما همتش سغبه وجود نبود کار او جز سجود و جود نبود چرخ را رهنمای حلم او بود دهر را کدخدای علم او بود حلم را کار بست روز جمل عفو کرد از عدو خلاف و جدل باز با خصم خویش در صفین با عدو کار بست رای رزین تاج حلمش گذشته از پروین تخت علمش نهاده بر در دین تا بنگشاد علم حیدر در ندهد سنت پیمبر بر در سرای فنا و کشور دین حیدر ملک بود و کوثر دین در قیام و قعود عود او کرد در رکوع و سجود جود او کرد خاتم اینجا بداد بر در راز ملک آنجا عوض ستد با ناز نفس او را چو دیو چاهی بود چرخ او را رسن آلهی بود تیغ خشمش منیر بود منیر بحر علمش غدیر بود غدیر چون نمود او به دشمنان دندان تنگ شد بر عدو جهان چو دهان او توانست خصم را مالید لیک خصمش بدو همی نالید خشم با رای خویش یار نکرد جز به دستوری ایچ کار نکرد گر سری بر زدی ازو به زمان اول این سر بریدی آخر آن گر تهور چو جنگیان کردی روم چون موی زنگیان کردی آمدی در هزاهز از پی بیم دل مریخ همچو جان یتیم زحل اندر محل خود حیران چشم ناهید سوی مه نگران به تعجب ز زخم تیرش تیر پشت همچو کمان و رخ چو زریر نایب کردگار حیدر بود صاحب ذوالفقار حیدر بود مهر و کینش دلیل منبر و دار حلم و خشمش قسیم جنت و نار آب رویش ببرده آب ملک باد عزمش نشانده تاب فلک کرد چون گرد ناوکش پرواز دامن کوه را گریبان باز شیر یزدان چو برگشادی چنگ روی گردون شدی چو پشت پلنگ صخره چون زخم تیغ دستش دید جان به ساعت ز جسم او برمید ذوالخمار از نهیب شمشیرش دید بر جان خویشتن چیرش پیش تیغش به ننگ و نام نبرد همچو مردم گیا نمودی مرد اندرین عالم و در آن عالم اوست با کار علم و یار علم دیده چون دید خلق و جود علی مشک خون شد دگر ره از خجلی هر دو کوتاه داشت و ناشایست از برون دست و از درون بایست بر قلیلی ز قوت قانع بود ترس بر حرص و جهد مانع بود او نبود آن اسد که رنگ خلوق کردی او را در این کهن صندوق چرخ پیری و خاک ره گذرش عقل زالی و عاشق نظرش او ز بهر کمال بی بندی وز برای جمال خرسندی خوانده بر گنده پیری و میری سه طلاق و چهار تکبیری کودک از زرد و سرخ بشکیبد مرد را زرد و سرخ نفریبد جان حیدر در آز ناویزد شیر از آتش همیشه بگریزد حکم و عز بابت علی باشد شیر را تب ز بددلی باشد عالمی بود همچو نوح استاخ عالمی بود همچو روح فراخ دل او را چو رای برهان کرد چرخ را شرع تنگ میدان کرد بود پیوسته در عقیله و قیل تاکجا تا به درد چشم عقیل دل او عالم معانی بود لفظ او آب زندگانی بود عقد او با بتول در سلوی بود در زیر سایه طوبی تنگ از آن شد برو جهان سترگ که جهان تنگ بود و مرد بزرگ

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۴ - ستایش امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام ذکر زوج البتول و ابن عم الرسول ابی الحسن والحسین المبارز الکرار غیرالفرار غالب الجیش العرمرم الجرار سیدالمهاجرین والانصار قال النبی من احب علیا فقد استمسک بالعروة الوثقی الذی انزل اللٰه تعالی فی شأنه انما ولیکم اللٰه و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون و قال اللٰه تعالی و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا و قال علیه السلام یا علی انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی و قال صلی اللٰه علیه و سلم اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره واخذل من خذله و قال من کنت مولاه فعلی مولاه و قال جابربن عبداللٰه الانصاری رضی اللٰه عنهما دخلت عایشة رضی اللٰه عنها و هن ابیها علی النبی صلی اللٰه علیه و سلم فقال یا عایشة ما تقولین فی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب صلواة اللٰه علیه فاطرقت ملیاثم رفعت راسها فقالت بیتین اذا ما التبر حک علی المحک تبین غشه من غیر شک و فیناالغش والذهب المصفا علی بیننا شبه المحک و قال النبی علیه السلام انا مدینة العلم و علی بابها آن ز فضل آفت سرای فضول آن علمدار و علم دار رسول آن سرافیل سرفراز از علم ملک الموت دیو آز از حلم آن فدا کرده از ره تسلیم هم پدر هم پسر چو ابراهیم آنکه در شرع تاج دین او بود وآنکه تاراج کفر و کین او بود حکم تسلیم را خلیل به شرط درگه شرع را وکیل به شرط نشنیده ز مصطفی تأویل گشته مکشوف بر دلش تنزیل مصطفی چشم روشن از رویش شاد زهرا چو گشت وی شویش شرف چرخ تیز گرد او بود در حدیث و حدید مرد او بود باغ سنت به امر نو کرده هرچه خود رسته بود خو کرده هرگز از خشم هیچ سر نبرید جز به فرمان حسام بر نکشید خیبر از تیغ او خراب شده سر آبش همه سراب شده هرگز از بهر بدره و برده خلق را خصم خویش ناکرده هر عدو را که درفگند از پای در زمان مالکش ببرد از جای وانکه را زد به ضرب دین آرای نام بر دستش و زننده خدای نامش از نام یا مشتق بود هرکجا رفت همرهش حق بود فخر از آل صخره بربوده رستخیزی بنقد بنموده خواب و آرام مره و عنتر کرده در مغز عقل زیر و زبر از در کفر گل برآرنده در دین را نگاه دارنده هرکه ناطق نبود قایل او و آنکه قابل نبود قاتل او کرده از دشمنان دین چو سحاب خامه ریگ را به خون سیراب کنده زورش در جهود کده در علم و عمل بدو ستده حس او چون عظیم بود و کبیر گشت مغلوب او سحاب اثیر به دو تیغ آن هزبردین بی میغ کرده اسلام را همه یک تیغ به دو تیغ او به ذوالفقار و زبان کرده یک تیغ همچو تیر جهان بود تیغی زبان گوهر پاش که بدو کرده علم عالم فاش دیگری ذوالفقار بران بود کافت جان شیر غران بود زان دو تیغ کشیده در عالم شرع را کرده همچو تیر و قلم نور علمش چشنده کوثر ناز تیغش کشنده کافر در صف رزم پای او محکم وز پی رمز جان او محرم زور او بت شکن به روز ازل دست او تیغ زن بر اوج زحل هم مبرز به علم بیم و امید هم مبارز چو شیر و چون خورشید کر شده گوش فتنه از کوسش کرده فتح و ظفر زمین بوسش دل و بازوش ازو ندیده به چشم دست بردی به پایمردی خشم دست و تیغش چو پای کفر ببست هیبتش گردن عدو بشکست در مصافی که پای بفشردی آنت دولت که دست او بردی شب یلدا سراج ازو بودی روز هیجا هیاج ازو بودی آمد از سدره جبرییل امین لافتی کرده مر ورا تلقین ذوالفقاری که از بهشت خدای بفرستاده بود شرک زدای آوریدش به نزد پیغمبر گفت کاین هست بابت حیدر تا بدو دینت آشکار کند لشکر کفر تار و مار کند مصطفی داد مرتضی را گفت که بدین آر دین برون ز نهفت نه جگر بود داعی مردیش نه ظفر باعث جوانمردیش آنچنان آختی ز باغی کین کایچ تاوان نبد ورا در دین چون نه از خشم بود از ایمان بود آز و کافر کشیش یکسان بود روز او بت شکن ز روز ازل دست او تیغ زن بر اوج زحل مر نبی را وصی و هم داماد جان پیغمبر از جمالش شاد ای خوارج اگر درونت شکیست کفر و دین نزد تو ز جهل یکیست کس ندیده به رزم در پشتش منهزم شرک از یک انگشتش آل یاسین شرف بدو دیده ایزد او را به علم بگزیده نایب مصطفی به روز غدیر کرده در شرع مر ورا به امیر سر قرآن بخوانده بود به دل علم دو جهان ورا شده حاصل به فصاحت چو او سخن گفتی مستمع زان حدیث در سفتی لطف او بود لطف پیغمبر عنف او بود شیر شرزه نر هرکه دیدی حسام او مسلول نفی گشتی برو طریق حلول تو کشیدی ز کافری پندار تیغ بر روی حیدر کرار کرده در عقل و دین به تیغ و قلم با شجاعت سماحت اندر هم خوانده در دین و ملک مختارش هم در علم و هم علم دارش جان آزاد مردی و تن دین خسرو سنت و تهمتن دین شرف شرع و قاضی دین او صدف در آل یاسین او قابل راز حق رزانت او مهبط وحی حق امانت او نفس نفسش کشنده تنزیل جان جانش چشنده تاویل عرضه کرده بر آن جمال و سرشت هفته هفت روز هشت بهشت چشمها دیده ور ز دیدارش سمعها شمعدان ز گفتارش تیغ او تیر چرخ را بنیان بوده در خانه وبال کمان هرکجا آن دل و زبان بودی فطنت تیر چون کمان بودی سر بدعت زده به تیغ زبان روی سنت بشسته ز آب سنان کرده از لعل و در کرامت را پر گهر دامن قیامت را کرده از بهر جان اهل هنر درج در یک سخن دو درج گهر محرم او بوده کعبه جان را محرم او بوده سر یزدان را بوده با آسمان ثناش خلیط بر بسیط زمین چوبحر محیط در دیار عرب براعت او در زمین عجم شجاعت او کرده خورشید و ماه را به دو نیم نور اقلامش اندر آن اقلیم صدف صدهزار بحر دلش شرف صدهزار عرش گلش این برهنه شده ز زحمت ظرف وآن برون آمده ز پرده حرف تا بدان حد شده مکرم بود لو کشف مر ورا مسلم بود مصطفی را مطیع و فرمان بر همه بشنیده رمز دین یکسر بهر او گفته مصطفی به آله کای خداوند وال من والاه فضل حق پیشوای سیرت او خلق او عشرت عشیرت او هرکه جستی مخالفت در دین کردی او را به زیر خاک دفین دیو گرینده در ملاعبتش عقل خندیده در متابعتش کد خدای زمانه چاکر او خواجه روزگار قنبر او هرکه تن دشمنست و یزدان دوست داند الراسخون فی العلم اوست حرمت دین چو ظرف جانش داشت زحمت حرف پیش او نگذاشت کاتب نقش نامه تنزیل خازن گنج خانه تأویل علم او را که صخره کردی موم بود چون محرم و عرب محروم عالم علم بود و بحر هنر بود چشم و چراغ پیغمبر بحر علم اندرو بجوشیده چاه را به ز مستمع دیده رازدار خدای پیغمبر رازدار پیمبرش حیدر حیدری کش خدای خواند شیر کی زدی بر معاویه شمشیر شیر روباه را نیازارد لیک صد گور زنده نگذارد عقل در آب رویش آغشته سهو در گرد دینش ناگشته کرده از رمزهای عقل انگیز طبع و بازار و ذهن و خاطر تیز لفظ قرآن چو دید درویشش خویشتن جلوه کرد در پیشش عشق را بحر بود و دل را کان شرع را دیده بود و دین را جان مصطفی از برای جان و تنش نه ز بهر کلاه و پیرهنش نام او کرده در ولایت علم علی از علم و بوتراب از حلم ذات باری از آن ستم دیده تاش نادیده ناپرستیده باز دانسته در جهان نوی در دل نقش نفس را ز نبی فرش توحید جان هستش بود سد اسلام تیغ و دستش بود کی شود آنکه ماه دین با او تبع و تابع ثریا او نه که این عقد پیش از این بودست در ازل تا ابد قرین بودست با ثریا ثری برابر شد چون علی با نبی برادر شد مرد را عقل رایزن باشد سغبه فال گوی زن باشد مرتضایی که کرد یزدانش همره جان مصطفی جانش در سفر پیش آن قوی ایمان بود چون لاشه دبر دبران هردو یک قبله و خردشان دو هر دو یک روح و کالبدشان دو هر دو یک در ز یک صدف بودند هر دو پیرایه شرف بودند دو رونده چو اختر و گردون دو برادر چو موسی و هارون از پی سایلی به یک دو رغیف سورت هل اتی ورا تشریف در منظوم پادشا کانش لوح محفوظ مصطفی جانش سایه چاکرانش از ره حلم قدوه عاشقانش از سر علم سر توحید اندرین گلشن پیش جان عزیز او روشن بادی عدل جوی همچو بهار حاکمی سخت مهر و سست مهار در ره خدمت رسول خدای اندرین کارگاه دیونمای با کسی علم دین نگفت استاخ زانکه دل تنگ بود و علم فراخ سایلان را به آشکار و نهفت جز به اندازه سر شرع نگفت در خیبر بکند شوب بتول در دین را بدو سپرد رسول چون توانست چاه کفر انباشت چاه دین هم نگاه داند داشت قوت حسرتش ز فوت نماز داشته چرخ را ز گلشن باز تا دگرباره برنشاند به زین خسرو چرخ را تهمتن دین ماند اندر دل علی هر سوی عرش و کرسی چو نیم دانگ و تسوی زمزم لطف آب خامه اوست کعبه اهل فضل نامه اوست خامه او چو یار شد با دست سمط لؤلؤ زیک نقط پیوست هریکی غین و صدهزار غرر هریکی دال و صدهزار درر زانکه غینش ز غیب آگه بود دال با درد دینش همره بود شمتی یاد کن ز یک نامه خام کی باشد آنچنان خامه آن سخنها که در ضیافت و ضیف بفرستاد سوی سهل حنیف هریکی لفظ کو ادا کردست سر انگشت مصطفی کردست نه به هنگام کودکی پدرش برد نزدیک صاحب خبرش مهتر انگشت بر دهان آورد قطره آب بر زبان آورد سر انگشت خویش را تر کرد آنگهی در دهان حیدر کرد داد مردی و علم و حفظ سخن سر انگشتش از بن ناخن گشت از بهر سود و سرمایه اش سر انگشت مصطفی دایه اش لاجرم زان غذا و زان انگشت دین بپرورد و کافران را کشت سر انگشت مه شکاف آمد نطق حیدر چو کوه قاف آمد همچو خورشید شرع تابنده ثابت و استوار و پاینده گفته او را رسول جبارش کای خدای از بدان نگه دارش نطق شرع از برای سیرت او مصطفی خواندش از بصیرت او علم او از برای یک تعلیم گفته در بیت مال با زر و سیم چون دو توده بدید از این و از آن گشت حیران ازین دل و زان جان دیگری را فریب ای رعنا نیستی تو سزا و درخور ما ننگرم من سوی دوال شما نشنوم نیز در جوال شما همتش سغبه وجود نبود کار او جز سجود و جود نبود چرخ را رهنمای حلم او بود دهر را کدخدای علم او بود حلم را کار بست روز جمل عفو کرد از عدو خلاف و جدل باز با خصم خویش در صفین با عدو کار بست رای رزین تاج حلمش گذشته از پروین تخت علمش نهاده بر در دین تا بنگشاد علم حیدر در ندهد سنت پیمبر بر در سرای فنا و کشور دین حیدر ملک بود و کوثر دین در قیام و قعود عود او کرد در رکوع و سجود جود او کرد خاتم اینجا بداد بر در راز ملک آنجا عوض ستد با ناز نفس او را چو دیو چاهی بود چرخ او را رسن آلهی بود تیغ خشمش منیر بود منیر بحر علمش غدیر بود غدیر چون نمود او به دشمنان دندان تنگ شد بر عدو جهان چو دهان او توانست خصم را مالید لیک خصمش بدو همی نالید خشم با رای خویش یار نکرد جز به دستوری ایچ کار نکرد گر سری بر زدی ازو به زمان اول این سر بریدی آخر آن گر تهور چو جنگیان کردی روم چون موی زنگیان کردی آمدی در هزاهز از پی بیم دل مریخ همچو جان یتیم زحل اندر محل خود حیران چشم ناهید سوی مه نگران به تعجب ز زخم تیرش تیر پشت همچو کمان و رخ چو زریر نایب کردگار حیدر بود صاحب ذوالفقار حیدر بود مهر و کینش دلیل منبر و دار حلم و خشمش قسیم جنت و نار آب رویش ببرده آب ملک باد عزمش نشانده تاب فلک کرد چون گرد ناوکش پرواز دامن کوه را گریبان باز شیر یزدان چو برگشادی چنگ روی گردون شدی چو پشت پلنگ صخره چون زخم تیغ دستش دید جان به ساعت ز جسم او برمید ذوالخمار از نهیب شمشیرش دید بر جان خویشتن چیرش پیش تیغش به ننگ و نام نبرد همچو مردم گیا نمودی مرد اندرین عالم و در آن عالم اوست با کار علم و یار علم دیده چون دید خلق و جود علی مشک خون شد دگر ره از خجلی هر دو کوتاه داشت و ناشایست از برون دست و از درون بایست بر قلیلی ز قوت قانع بود ترس بر حرص و جهد مانع بود او نبود آن اسد که رنگ خلوق کردی او را در این کهن صندوق چرخ پیری و خاک ره گذرش عقل زالی و عاشق نظرش او ز بهر کمال بی بندی وز برای جمال خرسندی خوانده بر گنده پیری و میری سه طلاق و چهار تکبیری کودک از زرد و سرخ بشکیبد مرد را زرد و سرخ نفریبد جان حیدر در آز ناویزد شیر از آتش همیشه بگریزد حکم و عز بابت علی باشد شیر را تب ز بددلی باشد عالمی بود همچو نوح استاخ عالمی بود همچو روح فراخ دل او را چو رای برهان کرد چرخ را شرع تنگ میدان کرد بود پیوسته در عقیله و قیل تاکجا تا به درد چشم عقیل دل او عالم معانی بود لفظ او آب زندگانی بود عقد او با بتول در سلوی بود در زیر سایه طوبی تنگ از آن شد برو جهان سترگ که جهان تنگ بود و مرد بزرگ

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۵ - صفت جنگ جَمل در جمل چون معاویه بگریخت خون ناحق بسی به خیره بریخت شد هزیمت به جانب بغداد گشته از فعل زشت خود ناشاد سر احرار حیدر کرار سرفراز مهاجر و انصار چون مصاف معاویه بشکست یافت بر لشکر معاویه دست جمل آن ستیزه را پی کرد برگ و ساز معاویه فی کرد هودج زن به خاک تیره فتاد وز خجالت نقاب رخ نگشاد گفت بد کرده ام امانم ده وز ترحم کنون زمانم ده چون بدیدند زود برگشتند در خوی و خون ورا نیاغشتند خواند حیدر برادرش را زود جمله حالها روا بنمود رفت زی او محمد بوبکر آن همه صدق و فارغ از همه مکر پس برآهیخت تیغ تا بزند گفت حیدر مکن که کس نکند عفو کن تا به سوی خانه رود بعد از این کارهای بد نکند برگرفتش محمد از سر راه جمله لشکر شده ز کار آگاه به سوی مکه زود بفرستاد در تواضع محل او بنهاد با هزاران خجالت و تشویر رفت زی مکه جفت گرم و زحیر عاقبت هم به دست آن یاغی شد شهید و بکشتش آن طاغی آنکه با جفت مصطفی زینسان بد کند مر ورا به مرد مخوان چون ازاین گشت فارغ آن بدمرد قصد جان امیر حیدر کرد تا برآورد زو به حیله دمار تو مر این شخص را به مرد مدار پسر هند اگر بدو بد کرد آن بدی دان که جمله با خود کرد چه زیان آفتاب را از ابر کی شود جفت با مسلمان گبر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۶ - صفت حرب صفّین و کشته شدن عمّار یاسر رضی اللّٰه عنه روز صفین چو حرب در پیوست گرم شد کارزار دستا دست زود عمار یاسر آمد پیش که فدا کرد خواهم این سر خویش آلت و ساز حرب پیش آرید ور شوم کشته زنده انگارید از پی دین جو جان کنم ایثار روز محشر مگر نمانم خوار سال او درگذشته از صد و پنج تیغ را برکشید زود به رنج چشم خود را عصابه ای بربست به بسی رنجها بر اسب نشست در مصاف آمد و بگفت نسب که منم شیخ دین و پیر عرب کرد جولان و گفت تکبیری سفله مردی بزد ورا تیری سبک از اسب خود بزیر افتاد در زمان جان به رنج و درد بداد چون بدیدند مرد را زان سان زود برخاست زان میانه فغان که شنیدیم ما ز قول رسول که بگفت این سخن به شوی بتول گفت عمار بس همایونست قاتل او بدان که ملعونست این زمان کشته شد چه چاره کنیم دل در این درد و رنج پاره کنیم همه تیغ و سپر بیفگندند خود و مغفر ز سر بیفگندند عمر و عاص این حدیث چون بشنید به جز از مکر هیچ چاره ندید گفت ظن شما خطاست چنین این همه گفت و گو چراست چنین آنکه صدساله را به حرب آرد بی شک او را به کشته انگارد پس علی بود قاتل عمار نیست جای ملامت و گفتار جمله راضی شدند و بشنیدند رونق کار خود در آن دیدند آنکه را مکر از این نمط باشد مرد خوانی ورا غلط باشد با چنین کس علی نیامیزد شاید ار عقل ازو بپرهیزد خشم او میغ بود و او خورشید چه محل میغ را بر خورشید او ز خصمان چو نام بود از ننگ او ز مردان چو لعل بود از سنگ زان ازو خصم او فروتر بود که خرد را امام حیدر بود مرد را چون ز پس بود خورشید سایه پیشی کند برو جاوید او امامی ضیا گزید همی سایه زان پیش او دوید همی آنکه خوانش همیشه با نان بود هم دعای رسول یزدان بود او چو خورشید بود خصمش میغ میغ کوتاه کرد از وی تیغ او ز خصمان سپر نیفکندی حلم را کار بست یک چندی خصم را روز چند مهلت داد لاجرم خصم پایدام نهاد

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۵ - صفت جنگ جَمل در جمل چون معاویه بگریخت خون ناحق بسی به خیره بریخت شد هزیمت به جانب بغداد گشته از فعل زشت خود ناشاد سر احرار حیدر کرار سرفراز مهاجر و انصار چون مصاف معاویه بشکست یافت بر لشکر معاویه دست جمل آن ستیزه را پی کرد برگ و ساز معاویه فی کرد هودج زن به خاک تیره فتاد وز خجالت نقاب رخ نگشاد گفت بد کرده ام امانم ده وز ترحم کنون زمانم ده چون بدیدند زود برگشتند در خوی و خون ورا نیاغشتند خواند حیدر برادرش را زود جمله حالها روا بنمود رفت زی او محمد بوبکر آن همه صدق و فارغ از همه مکر پس برآهیخت تیغ تا بزند گفت حیدر مکن که کس نکند عفو کن تا به سوی خانه رود بعد از این کارهای بد نکند برگرفتش محمد از سر راه جمله لشکر شده ز کار آگاه به سوی مکه زود بفرستاد در تواضع محل او بنهاد با هزاران خجالت و تشویر رفت زی مکه جفت گرم و زحیر عاقبت هم به دست آن یاغی شد شهید و بکشتش آن طاغی آنکه با جفت مصطفی زینسان بد کند مر ورا به مرد مخوان چون ازاین گشت فارغ آن بدمرد قصد جان امیر حیدر کرد تا برآورد زو به حیله دمار تو مر این شخص را به مرد مدار پسر هند اگر بدو بد کرد آن بدی دان که جمله با خود کرد چه زیان آفتاب را از ابر کی شود جفت با مسلمان گبر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۶ - صفت حرب صفّین و کشته شدن عمّار یاسر رضی اللّٰه عنه روز صفین چو حرب در پیوست گرم شد کارزار دستا دست زود عمار یاسر آمد پیش که فدا کرد خواهم این سر خویش آلت و ساز حرب پیش آرید ور شوم کشته زنده انگارید از پی دین جو جان کنم ایثار روز محشر مگر نمانم خوار سال او درگذشته از صد و پنج تیغ را برکشید زود به رنج چشم خود را عصابه ای بربست به بسی رنجها بر اسب نشست در مصاف آمد و بگفت نسب که منم شیخ دین و پیر عرب کرد جولان و گفت تکبیری سفله مردی بزد ورا تیری سبک از اسب خود بزیر افتاد در زمان جان به رنج و درد بداد چون بدیدند مرد را زان سان زود برخاست زان میانه فغان که شنیدیم ما ز قول رسول که بگفت این سخن به شوی بتول گفت عمار بس همایونست قاتل او بدان که ملعونست این زمان کشته شد چه چاره کنیم دل در این درد و رنج پاره کنیم همه تیغ و سپر بیفگندند خود و مغفر ز سر بیفگندند عمر و عاص این حدیث چون بشنید به جز از مکر هیچ چاره ندید گفت ظن شما خطاست چنین این همه گفت و گو چراست چنین آنکه صدساله را به حرب آرد بی شک او را به کشته انگارد پس علی بود قاتل عمار نیست جای ملامت و گفتار جمله راضی شدند و بشنیدند رونق کار خود در آن دیدند آنکه را مکر از این نمط باشد مرد خوانی ورا غلط باشد با چنین کس علی نیامیزد شاید ار عقل ازو بپرهیزد خشم او میغ بود و او خورشید چه محل میغ را بر خورشید او ز خصمان چو نام بود از ننگ او ز مردان چو لعل بود از سنگ زان ازو خصم او فروتر بود که خرد را امام حیدر بود مرد را چون ز پس بود خورشید سایه پیشی کند برو جاوید او امامی ضیا گزید همی سایه زان پیش او دوید همی آنکه خوانش همیشه با نان بود هم دعای رسول یزدان بود او چو خورشید بود خصمش میغ میغ کوتاه کرد از وی تیغ او ز خصمان سپر نیفکندی حلم را کار بست یک چندی خصم را روز چند مهلت داد لاجرم خصم پایدام نهاد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۷ - قصهٔ قتل امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام پسر ملجم آن سگ بد دین آن سزاوار لعنت و نفرین بر زنی گشت عاشق آن مشیوم آن نگونسارتر ز راهب روم مرد مفلس چو گشت عاشق او کفر شد در میانه عایق او بود آن ز آل بوسفیان منعم و مالدار و خوب و جوان گشت زین سر معاویه آگاه مر ورا گشت کار جمله تباه گفت کار تو با کمال شود وین چنین زن ترا حلال شود گر تو در کار خویش شیر دلی هست کابین حره خون علی گر تو فارغ کنی دلم زین کار بفزودت به نزد من مقدار زن ترا با هزار زینت و زیب نرساند ترا کسی آسیب اسب و مرکب ترا دهم پس از آن بزیی در جوار من آسان مرد مدبر ز بهر عشق زنی اندر افکند در جهان محنی آن چنان اصل جهل و منبلیی خیره بگزید قتل چون علیی رفت زی کوفه از پی این کار آن چنان خاکسار بی مقدار این سخن جمله با علی گفتند وین چنین فتنه هیچ ننهفتند قاتل تست مرد را تو بکش دادشان پس جواب مرد بهش گفت ویحک به قتل قاتل خویش کس نکردست سعی روبندیش مرد فرصت نگاه داشت به کار کرد بر فعل زشت خود اصرار شب آدینه رفت در مسجد آن چنان بی حفاظی از سر جد رفت وقت سحر ز بهر نماز میر حیدر چو شد بخفته فراز مرد را خفته دید گفت ای مرد گاه روز است برد ازین ره برد سفله از خواب خوش چو شد بیدار مترصد نشست از پی کار میر چون در نماز شد مشغول آن سرافراز مرد جفت بتول رفت و زخمی چنان زدش بر پشت که بدان زخم صعب مرد بکشت مردم از هر سویی فراز رسید پرده بر مرد بدکنش بدرید بگرفتند مر ورا در حال کرد ازو میر زخم خورده سؤال که که فرمود مر ترا این کار داد بر لفظ خویش مرد اقرار که مرا این معاویه فرمود کار کردم کنون ندارد سود جان بداد آن زمان علی در حال خاندان زان سبب گرفت زوال مثله کردند مر ورا پس از آن رفت حالیش زی جهنم جان وانکه فرمود شادمانه بزیست این چه حکمست یارب این خود چیست

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۷ - قصهٔ قتل امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام پسر ملجم آن سگ بد دین آن سزاوار لعنت و نفرین بر زنی گشت عاشق آن مشیوم آن نگونسارتر ز راهب روم مرد مفلس چو گشت عاشق او کفر شد در میانه عایق او بود آن ز آل بوسفیان منعم و مالدار و خوب و جوان گشت زین سر معاویه آگاه مر ورا گشت کار جمله تباه گفت کار تو با کمال شود وین چنین زن ترا حلال شود گر تو در کار خویش شیر دلی هست کابین حره خون علی گر تو فارغ کنی دلم زین کار بفزودت به نزد من مقدار زن ترا با هزار زینت و زیب نرساند ترا کسی آسیب اسب و مرکب ترا دهم پس از آن بزیی در جوار من آسان مرد مدبر ز بهر عشق زنی اندر افکند در جهان محنی آن چنان اصل جهل و منبلیی خیره بگزید قتل چون علیی رفت زی کوفه از پی این کار آن چنان خاکسار بی مقدار این سخن جمله با علی گفتند وین چنین فتنه هیچ ننهفتند قاتل تست مرد را تو بکش دادشان پس جواب مرد بهش گفت ویحک به قتل قاتل خویش کس نکردست سعی روبندیش مرد فرصت نگاه داشت به کار کرد بر فعل زشت خود اصرار شب آدینه رفت در مسجد آن چنان بی حفاظی از سر جد رفت وقت سحر ز بهر نماز میر حیدر چو شد بخفته فراز مرد را خفته دید گفت ای مرد گاه روز است برد ازین ره برد سفله از خواب خوش چو شد بیدار مترصد نشست از پی کار میر چون در نماز شد مشغول آن سرافراز مرد جفت بتول رفت و زخمی چنان زدش بر پشت که بدان زخم صعب مرد بکشت مردم از هر سویی فراز رسید پرده بر مرد بدکنش بدرید بگرفتند مر ورا در حال کرد ازو میر زخم خورده سؤال که که فرمود مر ترا این کار داد بر لفظ خویش مرد اقرار که مرا این معاویه فرمود کار کردم کنون ندارد سود جان بداد آن زمان علی در حال خاندان زان سبب گرفت زوال مثله کردند مر ورا پس از آن رفت حالیش زی جهنم جان وانکه فرمود شادمانه بزیست این چه حکمست یارب این خود چیست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۸ - فی مذمّة اعدائه و حسّاده خال ما بود خصم او حالی لیک از جمله خیرها خالی خال مشکین نبود بر خورشید خال بر دیده بود لیک سپید آنکه مرد دها و تلبیس است آن ته خال و نه عم که ابلیس است وانکه خوانی کنون معاویه اش دان که در هاویه ست زاویه اش شیر حق زین جهان بپرهیزد سگ بود کز کلیجه نگریزد تابش روح خواهد و تف صدر روز خود بدر خواهد و شب قدر آنکه جز ابله و منافق نیست شرم مخلوق و ترس خالق نیست کرده خصمان او چه بنده چه حر مطبخ اینجا و دوزخ آنجا پر بهر کردی به زیر چرخ کبود کیسه با کاسه پر تواند بود چه خطر دارد آل بوسفیان که برآرند نامشان به زبان آل مروان و آل سفله زیاد که نرفتند جز به راه عناد با علی کی بود مخن دوست کی زبیر عوام بابت اوست در ره دین یک زیاد بدند طاغیان همچو قوم عاد بدند دور دورند در نهاد و سرشت باغیانش ز باغهای بهشت دین باغی میان خوف و رجا طمع لقمه دان و بیم قفا هرکه او برعلی برون آید روز محشر بگو که چون آید هرکه باشد خوارج و ملعون واجب آنست کش بریزی خون پس تو گویی که حزم و حلم و وقار بود با حالت معاویه یار بغی کردن برو حلیمی نیست علی آزردن از حکیمی نیست کی بود آن کسی حکیم که او در دکان دماغ شش پهلو کند از بهر لوت و باد بروت سینه را همچو قلعه الموت از برای دو سیر روغن گاو معده چون آسیا گلو چون ناو آنکه بر مرتضی برون آید سوی عاقل امام چون آید مصطفی گاه رفتن از دنیا چون بسیجید منزل عقبی جمله اصحاب مر ورا گفتند که چه بگذاشتی برآشفتند گفت بگذاشتم کلام اللٰه عترتم را نکو کنید نگاه باز یاران که نایبان منند همه چون نور دیدگان منند آنکه ز ابلیس حیله جویدر و غدر او مر ادریس را چه داند قدر نه علی از خسان زبون بودی شیر با گاو میش چون بودی صورت ملک را که روح نداشت از پی مرد صورتی بگذاشت ملک معنی گرفت و نیک براند آیت عزل خویشتن برخواند دل هرک از محبتش خالیست نه دلست آن که زرق و محتالیست دل آن کو به مهر او پیوست از عوانان روز حشر برست نشوی غافل از بنی هاشم وز یداللٰه فوق ایدیهم داد حق شیر این جهان همه را جز فطامش نداد فاطمه را دور کرد آن دو گبر ناخوش را سیر کرد آن دوگونه آتش را نه غرض بود داعیه مردیش نه عوض باعث جوانمردیش جانب هرکه با علی نه نکوست هرکه گو باش من ندارم دوست هرکه او با علیست دین می دان ورنه چون نقش پارگین می دان خال ما داد بهر دنیا را زهر مر نور چشم زهرا را هرکرا خال از این شمار بود مر ورا با علی چکار بود گر همی خال بایدت ناچار پور بوبکر را به خال انگار عایشه به بود ز خواهر او خال ما به بود برادر او حفصه و زینب و دویم زینب آنکه او را خزیمه بودش اب باز میمونه بود و ریحانه که شد آراسته بدو خانه چون فتادی به دخت بوسفیان که ازو گشت خاندان ویران این همه جفت مصطفی بودند جملگی مادران ما بودند هریکی را برادران بودند مصطفی را بسان جان بودند از چه مخصوص شد به خالی ما ابن سفیان زیان حالی ما ای سنایی سخن دراز مکش کوتهی به ز قصه ناخوش جای تطویل نیست در گفتار اختصار اندرین سخن پیش آر بگذر از گفتگوی بیهوده تا شوی سال و ماه آسوده ای سنایی بگوی خوب سخن در ثنای گزیده میر حسن قرة العین مصطفای گزین شاه اسلام و شرع و خسرو دین

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۸ - فی مذمّة اعدائه و حسّاده خال ما بود خصم او حالی لیک از جمله خیرها خالی خال مشکین نبود بر خورشید خال بر دیده بود لیک سپید آنکه مرد دها و تلبیس است آن ته خال و نه عم که ابلیس است وانکه خوانی کنون معاویه اش دان که در هاویه ست زاویه اش شیر حق زین جهان بپرهیزد سگ بود کز کلیجه نگریزد تابش روح خواهد و تف صدر روز خود بدر خواهد و شب قدر آنکه جز ابله و منافق نیست شرم مخلوق و ترس خالق نیست کرده خصمان او چه بنده چه حر مطبخ اینجا و دوزخ آنجا پر بهر کردی به زیر چرخ کبود کیسه با کاسه پر تواند بود چه خطر دارد آل بوسفیان که برآرند نامشان به زبان آل مروان و آل سفله زیاد که نرفتند جز به راه عناد با علی کی بود مخن دوست کی زبیر عوام بابت اوست در ره دین یک زیاد بدند طاغیان همچو قوم عاد بدند دور دورند در نهاد و سرشت باغیانش ز باغهای بهشت دین باغی میان خوف و رجا طمع لقمه دان و بیم قفا هرکه او برعلی برون آید روز محشر بگو که چون آید هرکه باشد خوارج و ملعون واجب آنست کش بریزی خون پس تو گویی که حزم و حلم و وقار بود با حالت معاویه یار بغی کردن برو حلیمی نیست علی آزردن از حکیمی نیست کی بود آن کسی حکیم که او در دکان دماغ شش پهلو کند از بهر لوت و باد بروت سینه را همچو قلعه الموت از برای دو سیر روغن گاو معده چون آسیا گلو چون ناو آنکه بر مرتضی برون آید سوی عاقل امام چون آید مصطفی گاه رفتن از دنیا چون بسیجید منزل عقبی جمله اصحاب مر ورا گفتند که چه بگذاشتی برآشفتند گفت بگذاشتم کلام اللٰه عترتم را نکو کنید نگاه باز یاران که نایبان منند همه چون نور دیدگان منند آنکه ز ابلیس حیله جویدر و غدر او مر ادریس را چه داند قدر نه علی از خسان زبون بودی شیر با گاو میش چون بودی صورت ملک را که روح نداشت از پی مرد صورتی بگذاشت ملک معنی گرفت و نیک براند آیت عزل خویشتن برخواند دل هرک از محبتش خالیست نه دلست آن که زرق و محتالیست دل آن کو به مهر او پیوست از عوانان روز حشر برست نشوی غافل از بنی هاشم وز یداللٰه فوق ایدیهم داد حق شیر این جهان همه را جز فطامش نداد فاطمه را دور کرد آن دو گبر ناخوش را سیر کرد آن دوگونه آتش را نه غرض بود داعیه مردیش نه عوض باعث جوانمردیش جانب هرکه با علی نه نکوست هرکه گو باش من ندارم دوست هرکه او با علیست دین می دان ورنه چون نقش پارگین می دان خال ما داد بهر دنیا را زهر مر نور چشم زهرا را هرکرا خال از این شمار بود مر ورا با علی چکار بود گر همی خال بایدت ناچار پور بوبکر را به خال انگار عایشه به بود ز خواهر او خال ما به بود برادر او حفصه و زینب و دویم زینب آنکه او را خزیمه بودش اب باز میمونه بود و ریحانه که شد آراسته بدو خانه چون فتادی به دخت بوسفیان که ازو گشت خاندان ویران این همه جفت مصطفی بودند جملگی مادران ما بودند هریکی را برادران بودند مصطفی را بسان جان بودند از چه مخصوص شد به خالی ما ابن سفیان زیان حالی ما ای سنایی سخن دراز مکش کوتهی به ز قصه ناخوش جای تطویل نیست در گفتار اختصار اندرین سخن پیش آر بگذر از گفتگوی بیهوده تا شوی سال و ماه آسوده ای سنایی بگوی خوب سخن در ثنای گزیده میر حسن قرة العین مصطفای گزین شاه اسلام و شرع و خسرو دین

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۹ - در ستایش امام حسن و امام حسین رضی‌اللّٰه عنهما فی فضیلة امیرین العادلین والسبطین قرتی العینین سیدا شباب اهل الجنة الحسن والحسین رضوان اللٰه علیهما قال النبی صلی اللٰه علیه و سلم اولادنا اکبادنا فان عاشوا حزنونا وان ماتوا قتلونا و قال ایضا صلی اللٰه علیه و آله و سلم نعم الراکب و نعم الجمل و ابوهما خیر منهما رضی اللٰه عنهما و عن والدیهما سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۰ - در فضیلت امیرالمؤمنین حسن‌بن علی علیه‌السّلام ذکر الحسن یذهب الحزن بوعلی آنکه در مشام ولی آید از گیسوانش بوی علی قرة العین مصطفی او بود سیدالقوم اصفیا او بود آن جنان در در آن صدف او بود انبیا را به حق خلف او بود جگر و جان علی و زهرا را دیده و دل حبیب و مولی را چون بهار است بر وضیع و شریف منصف و خوب رو و پاک و لطیف فلک جامه کوه زهره دواج قمر تخت مهر پروین تاج در سیادت شرف مؤید اوست در رسالت رسول و سید اوست نسبش در سیادت از سلطان حسبش در سعادت از یزدان چون علی در نیابت نبوی کوثر داعی و عدو دعی نامه دوست حاکی دل اوست دوست را چیست به ز نامه دوست منهج صدق در دلایل او مهتری زنده در مخایل او بود مانند جد به خلق عظیم پاک علق و نفیس عرق و کریم فلذه ای بود از دل زهرا جده او خدیجه کبری زهر قهر عدو هلاکش کرد فقد تریاک دردناکش کرد پاک ناید ز مردم بی باک عود ناید ز دود چوب اراک ماه در چشم او هلال نمود زهر در کام او زلال نمود زانکه زان واسطه چشیدن زهر وان ز دشمن بسی کشیدن قهر بجهانید جانش از ره حلق برهانیدش از دنایت خلق روز باطل چو حق شود پنهان اهل حق را تو به ز کور مدان پای باطل چو دست بر تابد دل دانا به مرگ بشتابد چون جهان حیز را امیر کند زال زر روی چون زریر کند گرچه این بد به روی او آمد پشت اقبال سوی او آمد بود با این دژم دلی همه روز همچو خورشید دهر شهرافروز آن بهی طلعت بزرگ نسب آن ز علم و ورع چراغ عرب خواسته چون خرد ز بهر پناه شرف از منصب کریمش جاه خاطرش همچو بحری اندر شرع راسخ اصل بود و شامخ فرع مسند و مرقدش بر از افلاک مشرب و منهلش ز عالم پاک مشرب عرق و منهل جگرش بود از حوض جدش و پدرش مانده آباد از سخای کفش خاندان نبوت از شرفش

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۹ - در ستایش امام حسن و امام حسین رضی‌اللّٰه عنهما فی فضیلة امیرین العادلین والسبطین قرتی العینین سیدا شباب اهل الجنة الحسن والحسین رضوان اللٰه علیهما قال النبی صلی اللٰه علیه و سلم اولادنا اکبادنا فان عاشوا حزنونا وان ماتوا قتلونا و قال ایضا صلی اللٰه علیه و آله و سلم نعم الراکب و نعم الجمل و ابوهما خیر منهما رضی اللٰه عنهما و عن والدیهما سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۰ - در فضیلت امیرالمؤمنین حسن‌بن علی علیه‌السّلام ذکر الحسن یذهب الحزن بوعلی آنکه در مشام ولی آید از گیسوانش بوی علی قرة العین مصطفی او بود سیدالقوم اصفیا او بود آن جنان در در آن صدف او بود انبیا را به حق خلف او بود جگر و جان علی و زهرا را دیده و دل حبیب و مولی را چون بهار است بر وضیع و شریف منصف و خوب رو و پاک و لطیف فلک جامه کوه زهره دواج قمر تخت مهر پروین تاج در سیادت شرف مؤید اوست در رسالت رسول و سید اوست نسبش در سیادت از سلطان حسبش در سعادت از یزدان چون علی در نیابت نبوی کوثر داعی و عدو دعی نامه دوست حاکی دل اوست دوست را چیست به ز نامه دوست منهج صدق در دلایل او مهتری زنده در مخایل او بود مانند جد به خلق عظیم پاک علق و نفیس عرق و کریم فلذه ای بود از دل زهرا جده او خدیجه کبری زهر قهر عدو هلاکش کرد فقد تریاک دردناکش کرد پاک ناید ز مردم بی باک عود ناید ز دود چوب اراک ماه در چشم او هلال نمود زهر در کام او زلال نمود زانکه زان واسطه چشیدن زهر وان ز دشمن بسی کشیدن قهر بجهانید جانش از ره حلق برهانیدش از دنایت خلق روز باطل چو حق شود پنهان اهل حق را تو به ز کور مدان پای باطل چو دست بر تابد دل دانا به مرگ بشتابد چون جهان حیز را امیر کند زال زر روی چون زریر کند گرچه این بد به روی او آمد پشت اقبال سوی او آمد بود با این دژم دلی همه روز همچو خورشید دهر شهرافروز آن بهی طلعت بزرگ نسب آن ز علم و ورع چراغ عرب خواسته چون خرد ز بهر پناه شرف از منصب کریمش جاه خاطرش همچو بحری اندر شرع راسخ اصل بود و شامخ فرع مسند و مرقدش بر از افلاک مشرب و منهلش ز عالم پاک مشرب عرق و منهل جگرش بود از حوض جدش و پدرش مانده آباد از سخای کفش خاندان نبوت از شرفش

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۱ - سبب قتل امیرالمؤمنین حسن‌بن علی علیه‌السّلام کرد خصمان برو جهان فراخ تنگ همچون درونگه درواخ بی سبب خصم قصد جانش کرد او بدانست و زان امانش کرد بار دیگر به قصد او برخاست بی گناهی ورا بکشتن خواست پس سیم بار عزم کرد درست شربت زهر همچو بار نخست راست کرد و بداد آن ناپاک که جهان باد از چنان زن پاک صد و هفتاد و اند پاره جگر به در انداخت زان لب چو شکر جان بداد اندر آن غم و حسرت باد بر جام خصم او لعنت گفت با او ستوده میر حسین آن مرا اشراف را چو زینت و زین زهر جان مر ترا که داد بگوی گفت غمز از حسن بود نه نکو جد من مصطفی امان زمان پدرم مرتضی امین جهان جده من خدیجه زین زمان مادرم فاطمه چراغ جنان جمله بودند از خیانت و غمز پاک و پاکیزه خاطر و دل و مغز من هم از بطن و ظهر ایشانم گرچه جمع از غم پریشانم نه کنم غمز و نه بوم غماز خود خدا داند آخر و آغاز هست دانا به باطن و ظاهر چون توانا به اول و آخر آنکه فرمود و آنکه داد رضا خود جزا یابد او به روز جزا ور مرا روز حشر ایزد بار بدهد در جوار جنت بار نروم در بهشت جز آنگاه که نهد در کفم کف بدخواه از چه گویم به رمز وصف الحال کاندرین شرح نیست جای مقال حق بگویم من از که اندیشم آنچه باشد یقین شده پیشم جعده بنت اشعث آن بد زن که ورا جام زهر داد به فن که فرستاد مر ورا بر گوی بر زمین زن سبوی بر لب جوی آن که بودش که یافت این فرصت که برو باد تا ابد لعنت که پذیرفت ازو درم به الوف زر و گوهر که نیست جای وقوف لؤلؤ هند و عقد مروارید که ز میراثهای هند رسید کین نکو عقد مرا ترا دادم به تو بخشیدم و فرستادم گر تو این شغل را تمام کنی خویشتن را تو نیک نام کنی به پسر مر تو را دهم به زنی مر مرا دختری و جان و تنی تا بکرد آنچه کردنی بودش لیک زان فعل بد نبد سودش آنچه پذرفته بود هیچ نداد مر ورا در دهان نار نهاد چون پدر گفت با پسر که زنت جعده باید که هست رای زنت گفت آن زن که با حسن ده بار نخورد بر روان او زنهار به دروغی دهد سرش بر باد از خدا و رسول نارد یاد من برو دل بگو چگونه نهم به زنی اش رضا چگونه دهم با چو او کس چو کژ هوا باشد با منش راستی کجا باشد جان بیهوده کرد در سر کار تا ابد ماند در جهنم و نار رفت و با خود ببرد بدنامی چه بتر در جهان ز خود کامی صدهزار آفرین بار خدا بر حسن باد تا به روز جزا خبر آن دل پر آذر او نشنوی جز مه از برادر او

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۱ - سبب قتل امیرالمؤمنین حسن‌بن علی علیه‌السّلام کرد خصمان برو جهان فراخ تنگ همچون درونگه درواخ بی سبب خصم قصد جانش کرد او بدانست و زان امانش کرد بار دیگر به قصد او برخاست بی گناهی ورا بکشتن خواست پس سیم بار عزم کرد درست شربت زهر همچو بار نخست راست کرد و بداد آن ناپاک که جهان باد از چنان زن پاک صد و هفتاد و اند پاره جگر به در انداخت زان لب چو شکر جان بداد اندر آن غم و حسرت باد بر جام خصم او لعنت گفت با او ستوده میر حسین آن مرا اشراف را چو زینت و زین زهر جان مر ترا که داد بگوی گفت غمز از حسن بود نه نکو جد من مصطفی امان زمان پدرم مرتضی امین جهان جده من خدیجه زین زمان مادرم فاطمه چراغ جنان جمله بودند از خیانت و غمز پاک و پاکیزه خاطر و دل و مغز من هم از بطن و ظهر ایشانم گرچه جمع از غم پریشانم نه کنم غمز و نه بوم غماز خود خدا داند آخر و آغاز هست دانا به باطن و ظاهر چون توانا به اول و آخر آنکه فرمود و آنکه داد رضا خود جزا یابد او به روز جزا ور مرا روز حشر ایزد بار بدهد در جوار جنت بار نروم در بهشت جز آنگاه که نهد در کفم کف بدخواه از چه گویم به رمز وصف الحال کاندرین شرح نیست جای مقال حق بگویم من از که اندیشم آنچه باشد یقین شده پیشم جعده بنت اشعث آن بد زن که ورا جام زهر داد به فن که فرستاد مر ورا بر گوی بر زمین زن سبوی بر لب جوی آن که بودش که یافت این فرصت که برو باد تا ابد لعنت که پذیرفت ازو درم به الوف زر و گوهر که نیست جای وقوف لؤلؤ هند و عقد مروارید که ز میراثهای هند رسید کین نکو عقد مرا ترا دادم به تو بخشیدم و فرستادم گر تو این شغل را تمام کنی خویشتن را تو نیک نام کنی به پسر مر تو را دهم به زنی مر مرا دختری و جان و تنی تا بکرد آنچه کردنی بودش لیک زان فعل بد نبد سودش آنچه پذرفته بود هیچ نداد مر ورا در دهان نار نهاد چون پدر گفت با پسر که زنت جعده باید که هست رای زنت گفت آن زن که با حسن ده بار نخورد بر روان او زنهار به دروغی دهد سرش بر باد از خدا و رسول نارد یاد من برو دل بگو چگونه نهم به زنی اش رضا چگونه دهم با چو او کس چو کژ هوا باشد با منش راستی کجا باشد جان بیهوده کرد در سر کار تا ابد ماند در جهنم و نار رفت و با خود ببرد بدنامی چه بتر در جهان ز خود کامی صدهزار آفرین بار خدا بر حسن باد تا به روز جزا خبر آن دل پر آذر او نشنوی جز مه از برادر او

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۲ - در مناقب امیرالمؤمنین حسین‌بن علی علیهماالسّلام ذکر الحسین یضیی العینین سلالة الانبیاء و ولدالاصفیا والاولیاء والاوصیاء و شهید الکربلاء و قرة عین المصطفی بضعة المرتضی و کبد فاطمة الزهراء رضی اللٰه عنه و عن والدیه قال اللٰه سبحانه و تعالی عز من قایل فی محکم کتابه ان الذین یؤذون اللٰه و رسوله لعنهم اللٰه فی الدنیا والآخرة واعد لهم عذابا مهینا و اولیک هم الخاسرون و قال النبی علیه السلام ترکت کتاب اللٰه و عترتی فاخبر ان و عداللٰه حق پسر مرتضی امیر حسین که چنویی نبود در کونین منبت عز نباهت شرفش حشمت دین نزاهت لطفش مشرب دین اصالت نسبش منصب دین نزاهت ادبش اصل او در زمین علیین فرع او اندر آسمان یقین اصل و فرعش همه وفا و عطا عفو و خشمش همه سکون و رضا خلق او همچو خلق پاک پدر خلق او همچو خلق پیغمبر پیش چشمش حقیر بد دنیی نزد عقلش وجیه بد عقبی همت او ورای قمه عرش نام او گستریده در همه فرش مصطفی مر ورا کشیده به دوش مرتضی پروریده در آغوش بر رخش انس یافته زهرا کرده بر جانش سال و ماه دعا باز داند همی بصیرت او شجره هرکسی ز سیرت او هم تقی اصل و هم نقی فرعست هم زکی تخم و هم بهی زرعست نبوی جوهری ز بحر جلال یافته از کمال صدق جمال به سر و روی و سینه در دیدار راست مانند احمد مختار دری از بحر مصطفی بوده صدفش پشت مرتضی بوده اصل او از برای مختصی بوده جان نبی و صلب وصی او ز حیدر چو خاتم از جمشید او ز احمد چو نور از خورشید در صوان هدی صیانت او دن دردی دین دیانت او عقل در بند عهد و پیمانش بوده جبرییل مهد جنبانش بوده او سرو جویبار هدی سرو با تاج و با دواج و ردا اصلها ثابت اشارت حق سوی این سرو گفتمش مطلق آن مثال نبی و عالم زین وارث مصطفی امیر حسین کرده چون مصطفی به اصل و کرم شرف و عرق و خلق هرسه بهم عشق او اولیست بی آخر راز او باطنی است بی ظاهر چون طباشیر وقت تأثیرش جگر گرم را طبا شیرش جگر گرم او ز آب زلال منع کردند اهل بغی و ضلال خشم از اصل او ندارد چشم از جگر گوشه پیامبر و خشم شده عقل شریف باشرفش سایه سایه ز آفتاب کفش مزرع اصل و فرع او دل و جان منبت بذر و زرع او ایمان شاخی از بیخ باغ مصطفوی دری از درج و حقه نبوی اندرو بیش سرو و پیش گیا بوریاوار نیست بوی ریا بوده بهرام جیش عسرت را بوده ناهید جشن عشرت را باد بر دوستان او رحمت بابر دشمنان او لعنت

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۲ - در مناقب امیرالمؤمنین حسین‌بن علی علیهماالسّلام ذکر الحسین یضیی العینین سلالة الانبیاء و ولدالاصفیا والاولیاء والاوصیاء و شهید الکربلاء و قرة عین المصطفی بضعة المرتضی و کبد فاطمة الزهراء رضی اللٰه عنه و عن والدیه قال اللٰه سبحانه و تعالی عز من قایل فی محکم کتابه ان الذین یؤذون اللٰه و رسوله لعنهم اللٰه فی الدنیا والآخرة واعد لهم عذابا مهینا و اولیک هم الخاسرون و قال النبی علیه السلام ترکت کتاب اللٰه و عترتی فاخبر ان و عداللٰه حق پسر مرتضی امیر حسین که چنویی نبود در کونین منبت عز نباهت شرفش حشمت دین نزاهت لطفش مشرب دین اصالت نسبش منصب دین نزاهت ادبش اصل او در زمین علیین فرع او اندر آسمان یقین اصل و فرعش همه وفا و عطا عفو و خشمش همه سکون و رضا خلق او همچو خلق پاک پدر خلق او همچو خلق پیغمبر پیش چشمش حقیر بد دنیی نزد عقلش وجیه بد عقبی همت او ورای قمه عرش نام او گستریده در همه فرش مصطفی مر ورا کشیده به دوش مرتضی پروریده در آغوش بر رخش انس یافته زهرا کرده بر جانش سال و ماه دعا باز داند همی بصیرت او شجره هرکسی ز سیرت او هم تقی اصل و هم نقی فرعست هم زکی تخم و هم بهی زرعست نبوی جوهری ز بحر جلال یافته از کمال صدق جمال به سر و روی و سینه در دیدار راست مانند احمد مختار دری از بحر مصطفی بوده صدفش پشت مرتضی بوده اصل او از برای مختصی بوده جان نبی و صلب وصی او ز حیدر چو خاتم از جمشید او ز احمد چو نور از خورشید در صوان هدی صیانت او دن دردی دین دیانت او عقل در بند عهد و پیمانش بوده جبرییل مهد جنبانش بوده او سرو جویبار هدی سرو با تاج و با دواج و ردا اصلها ثابت اشارت حق سوی این سرو گفتمش مطلق آن مثال نبی و عالم زین وارث مصطفی امیر حسین کرده چون مصطفی به اصل و کرم شرف و عرق و خلق هرسه بهم عشق او اولیست بی آخر راز او باطنی است بی ظاهر چون طباشیر وقت تأثیرش جگر گرم را طبا شیرش جگر گرم او ز آب زلال منع کردند اهل بغی و ضلال خشم از اصل او ندارد چشم از جگر گوشه پیامبر و خشم شده عقل شریف باشرفش سایه سایه ز آفتاب کفش مزرع اصل و فرع او دل و جان منبت بذر و زرع او ایمان شاخی از بیخ باغ مصطفوی دری از درج و حقه نبوی اندرو بیش سرو و پیش گیا بوریاوار نیست بوی ریا بوده بهرام جیش عسرت را بوده ناهید جشن عشرت را باد بر دوستان او رحمت بابر دشمنان او لعنت

%0
10 Bölüm