» سلیمان عليه السلام گفت: «زودتر خواهم اصف گفت: انا اتیک به قل آن رتد الیک طرفٰک . » (40/نمل) من پیش از آن که و جم برقم زی ان ت ناخاضر کیم بدین گفتار. سلیمان بر وی متغیر نشد و انکار نکرد و وی را ان مستحیل نیامد, و این به هیچ حال معجز نبود. زیرا که أاصف پیغمبر نبود. پس لامحاله بايد که کرامت باشد. و نيز احوال اصحاب كهف» و سخن گفتن سگ با ایشان و خواب ب ایشان و تقلب ایشان د N , و اظ :زاء ا . “« (18/كهف) این جمله ناقض عادت آست و معلوم آست که معجز نیست. إن دک راف ف و اما اثبات کرامت اولیا به سنت آن است که در حدیث صحیح وارد است که روزی صحابه رضی الله تعالی عنهم گفتند: «یا رسول اللّه! ما را از عجایب امم ماضیه چیزی بگوی! » گفت: «پیش از شما سه کس به جایی میرفتند. چون شبانگاه شد قصد غاری کردند و اندر آنجا شدند. چون پارهای از شب بگذشت, سنگی از کوه درافتاد و آں که کردارھا غ ودرا آنکها کرات کاود اه کت او بکی فت مرا مادری و پدری بود و از مال دنیا چیزی نداشتم که به ایشان دهم بجز بزکی که شیر او به ایشان دادمی. و من هر روز پشتهای هیزم بیاوردمی و بهای آن اندر وجه طعام خود کردمی. شبی بیگاهتر آمدم. تا من آن بزک را بدوشیدم و طعام ایشان در شیر آغشتم,. ایشان خفته بودند. آن قدح در دست من بماند. من بر پای ایستاده و چیزی ناخورده, انتظار بیداری ایشان میبردم تا صبح برامد و ایشان بیدار شدند و م بخوردند, آنگاه بنشستم بار خدایا! اگر من در این راستگویم. مرا فریاد رس! » پیغمبر صلی الله عليه و سلم گفت: ان سن جنیدئی: کرد و شکاقی :یدید اهد. دیگ گفت: مرا دختر عمٌّی بود با جمال,. و دلم پیوسته مشغول وی بودی و هر چند وی را بخواندمی اجابت نکردی. تا وقتی به حیل صد و اند دینار زر بدو فرستادم تا یک شب با من خلوتی کرد. چون به نزدیک من اندر امد ترسی در دلم ا از خداوند. تعالی. دست از وی بداشتم. بار خدایا! اگر من در این راستگویم, مارا فرح فرست! » پیغمبر صلی الله عليه و سلم گفت: «آن سنگ جنبیدنۍ دیگر کرد و آن شکاف زیادت سند افا نه جتان که از ان ترون توانند تشد آن: کن یمین گفت: «مرا گروهی مزدوران بودند. چون کاری که میکردم تمام شد همه مزد خود بستدند. یکی از ایشان ناپدید شد. من آن مزد وی به گوسفندی بدادم. یک سال و دو سال و ده سال و چهل سال گذشت, مرد پدید نیامد و من نتایج آن گوسفند نگاه میداشتم. زوزئ :افد و گفت که: من وقتی کار تو کردهام, یاد داری؛ و اکنون مرا به آن مزد حاجت است. او را قفتم بړو و آن گوسفندان جمله حق تست, بران! آن مرد گفت: بر من افسوس میداری؟ گفتم: افسوس e و راست میگویم. آن همه فرا وي دادم و ببرد. بار خدایا! اگر من در این راستگویم. ما را فرج فرست! » پیغمبر صلی الله عليه و سلّم گفت: ٭ان: :ته یکار از ان در گار فزاتر شد تا هر سه یرون آمدنو» و این قعل ناقض عادت بود. و دیگر حډیث جریح راهب است. زاوی نخدت او قر رة انه ر هی الله عه که قفر صلی الله عا و سل كفت که «در بنی اسرائیل راهبی بود جریح نام و مردی 26 مجتهد بود و مادری داشت مستوره. روزی به آرزوی دیدار پسر بیامد وی در نماز بود در صومعه نگشاد. بازگشت. روز دویم و سیم همچنان.
» سلیمان عليه السلام گفت: «زودتر خواهم اصف گفت: انا اتیک به قل آن رتد الیک طرفٰک . » (40/نمل) من پیش از آن که و جم برقم زی ان ت ناخاضر کیم بدین گفتار. سلیمان بر وی متغیر نشد و انکار نکرد و وی را ان مستحیل نیامد, و این به هیچ حال معجز نبود. زیرا که أاصف پیغمبر نبود. پس لامحاله بايد که کرامت باشد. و نيز احوال اصحاب كهف» و سخن گفتن سگ با ایشان و خواب ب ایشان و تقلب ایشان د N , و اظ :زاء ا . “« (18/كهف) این جمله ناقض عادت آست و معلوم آست که معجز نیست. إن دک راف ف و اما اثبات کرامت اولیا به سنت آن است که در حدیث صحیح وارد است که روزی صحابه رضی الله تعالی عنهم گفتند: «یا رسول اللّه! ما را از عجایب امم ماضیه چیزی بگوی! » گفت: «پیش از شما سه کس به جایی میرفتند. چون شبانگاه شد قصد غاری کردند و اندر آنجا شدند. چون پارهای از شب بگذشت, سنگی از کوه درافتاد و آں که کردارھا غ ودرا آنکها کرات کاود اه کت او بکی فت مرا مادری و پدری بود و از مال دنیا چیزی نداشتم که به ایشان دهم بجز بزکی که شیر او به ایشان دادمی. و من هر روز پشتهای هیزم بیاوردمی و بهای آن اندر وجه طعام خود کردمی. شبی بیگاهتر آمدم. تا من آن بزک را بدوشیدم و طعام ایشان در شیر آغشتم,. ایشان خفته بودند. آن قدح در دست من بماند. من بر پای ایستاده و چیزی ناخورده, انتظار بیداری ایشان میبردم تا صبح برامد و ایشان بیدار شدند و م بخوردند, آنگاه بنشستم بار خدایا! اگر من در این راستگویم. مرا فریاد رس! » پیغمبر صلی الله عليه و سلم گفت: ان سن جنیدئی: کرد و شکاقی :یدید اهد. دیگ گفت: مرا دختر عمٌّی بود با جمال,. و دلم پیوسته مشغول وی بودی و هر چند وی را بخواندمی اجابت نکردی. تا وقتی به حیل صد و اند دینار زر بدو فرستادم تا یک شب با من خلوتی کرد. چون به نزدیک من اندر امد ترسی در دلم ا از خداوند. تعالی. دست از وی بداشتم. بار خدایا! اگر من در این راستگویم, مارا فرح فرست! » پیغمبر صلی الله عليه و سلم گفت: «آن سنگ جنبیدنۍ دیگر کرد و آن شکاف زیادت سند افا نه جتان که از ان ترون توانند تشد آن: کن یمین گفت: «مرا گروهی مزدوران بودند. چون کاری که میکردم تمام شد همه مزد خود بستدند. یکی از ایشان ناپدید شد. من آن مزد وی به گوسفندی بدادم. یک سال و دو سال و ده سال و چهل سال گذشت, مرد پدید نیامد و من نتایج آن گوسفند نگاه میداشتم. زوزئ :افد و گفت که: من وقتی کار تو کردهام, یاد داری؛ و اکنون مرا به آن مزد حاجت است. او را قفتم بړو و آن گوسفندان جمله حق تست, بران! آن مرد گفت: بر من افسوس میداری؟ گفتم: افسوس e و راست میگویم. آن همه فرا وي دادم و ببرد. بار خدایا! اگر من در این راستگویم. ما را فرج فرست! » پیغمبر صلی الله عليه و سلّم گفت: ٭ان: :ته یکار از ان در گار فزاتر شد تا هر سه یرون آمدنو» و این قعل ناقض عادت بود. و دیگر حډیث جریح راهب است. زاوی نخدت او قر رة انه ر هی الله عه که قفر صلی الله عا و سل كفت که «در بنی اسرائیل راهبی بود جریح نام و مردی 26 مجتهد بود و مادری داشت مستوره. روزی به آرزوی دیدار پسر بیامد وی در نماز بود در صومعه نگشاد. بازگشت. روز دویم و سیم همچنان.