Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

یکی از کبار مشایخ بغداد در مناقب وی کتابی جمع کرده است و در انجا اورده که: «مصنفات حضرت شیخ قدس سره از پانصد زیادت است, و حضرت شيخ به التماس بعضی از اصحاب رساله‌ای در فهرست مصنفات خود نوشته است و در آنجا زیادت از دویست و پنجاه کتاب را نام برده. بیشتر در تصوف و بعضی در غیر آن و در خطبة آن ,رساله فرموده که: قصد من در تصنيف این کتب نه چون سایر مصنفان تصنيف وال بود بلکه سبب بعض تصنیفات ان بود که بر من از حق سبحانه امری وارد می‌شد که نزدیک بود که مرا بسوزد, خود را به بیان بعضی از آن مشغول می‌ساختم و سبب د ر ان اک ر چو اتا درو شه ا ان ی فاه وال ان وادو می‌شدم. » در اریخ مام ناق الله الین مذ کور ست که کته انو کاو رانا شخ شات لڈین سهروردی قدٌس الله تعالی روحهما اتفاق ملاقات و اجتماع افتاده است و هر یک از ایشان در دیگری نظر کرده و آنگاه از یکدیگر مفارقت نموده‌اند بی آن که در ميان ایشان کلامې واقع شود. بعد از ان وی را از حال شیح شهاب الذين پرسیده‌اند. گفته است: «رجل مَمْلَّ من قَرنه الى فده مِنَ الستّة. » و شيخ شهاب الین را از حال وى پرسیده‌اند. گفته است که: «هو بحر الحقايق. « و نسبتٍ خرقة وی در تصوف به یک واسطه به شیخ محیی الین عبدالقادر گیلانی ذفنن الله“ تعالی سژه می‌رسد و نسپت دیگر وی در خرقه به خضر عليه السّلام فی ر هند به یک واسطة: فال رهی الله غه «ليسث هذه الخرقة المعروفة من بد ابى الخسن على من غبدالله ين خا مت ستانة بالهتلى حارج الموضل ةة إجدى و يمان ولا و e‏ و فن الموضع الى اة إناها الها ابڻ جامع و علی یلک الضورة من غير زیادة و پقصانٍ. » و نسبت دیگر وی به خضر می‌رسد عليه السلام بى واسطه. قال رضي الله عنه: «صحبث انا و الخضر عليه السلام و تأَدبْت به و أخَذْت عنه في وَصيَّةَ اوصانيها شفاهاً التئسليم E‏ تز ذلك و رامت هة شاع من خرةة الوا زانة هشن على الجر وطن الارضص و رایته صلی فی الهواء. » و اقظم اساب طن طاغان کیو كات فضو ن الخكة اسك و هاا نها E ‏ و حقایقی که در مصنفات خود درج کرده است و ان مقدار حقایق و معارف که در مصنفات وی بتخصیص در فصوص و فتوحات. اندراج یافته است در هیچ کتاب یافت نمی‌شود و از هیچ کس از این طایفه ظاهر نشده است. و این فقیر از خدمت خواجه برهان الین ابونصر پارسا قڈس سژه چنين استماع دارد که می گفت که: «والد ما می‌فرمود که: فصوص جان است 9 فتوحات دل. » 9 هرجا که والد بزرگوار ایشان در کتاب فصل الخطاب «قال بعض کبراء العارفین» گفته است, مراد به ان حضرت شيخ است» قڏس رزوی الشيخ موند الین اة فن شر لفضوض الك عن شك ا0 هزاين القونیوئٌ فس سژه اله روی عن الشیخ رضی الله عنه انه قال: «لمًا وَصَلّْتْ الى بحر الژوم من پلاد أندلس, عَرَمَّث على نفسى أن لإأرَكب البحر الا بعد أن سهد تفاصيلَ أحوالى الظاهزة و الباطنة الوجودثة مها قَذرّ الله سبخانه على ولى و مثى إلى آخر 328 غهرى, قَتَوّجهث الى الله سبحانه بحضور تام و شهود عام و مراقَةٍ كاملة, فاشهدنی الله خائ جم احوالی. مها مجری ظاهرا. و باظنا الت اخر غفزی خی ضحبة ایک انسخان ین مح وھ صجیی و احوالک و قلوفک و اذواقک و فقامانی وناک و مگاشتایک و حمن خطوظک من الله سبحانه. لر ی رور کان ما كانَ وَ يَكوْنْ مِنْ غير إخلال و اختلال.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

یکی از کبار مشایخ بغداد در مناقب وی کتابی جمع کرده است و در انجا اورده که: «مصنفات حضرت شیخ قدس سره از پانصد زیادت است, و حضرت شيخ به التماس بعضی از اصحاب رساله‌ای در فهرست مصنفات خود نوشته است و در آنجا زیادت از دویست و پنجاه کتاب را نام برده. بیشتر در تصوف و بعضی در غیر آن و در خطبة آن ,رساله فرموده که: قصد من در تصنيف این کتب نه چون سایر مصنفان تصنيف وال بود بلکه سبب بعض تصنیفات ان بود که بر من از حق سبحانه امری وارد می‌شد که نزدیک بود که مرا بسوزد, خود را به بیان بعضی از آن مشغول می‌ساختم و سبب د ر ان اک ر چو اتا درو شه ا ان ی فاه وال ان وادو می‌شدم. » در اریخ مام ناق الله الین مذ کور ست که کته انو کاو رانا شخ شات لڈین سهروردی قدٌس الله تعالی روحهما اتفاق ملاقات و اجتماع افتاده است و هر یک از ایشان در دیگری نظر کرده و آنگاه از یکدیگر مفارقت نموده‌اند بی آن که در ميان ایشان کلامې واقع شود. بعد از ان وی را از حال شیح شهاب الذين پرسیده‌اند. گفته است: «رجل مَمْلَّ من قَرنه الى فده مِنَ الستّة. » و شيخ شهاب الین را از حال وى پرسیده‌اند. گفته است که: «هو بحر الحقايق. « و نسبتٍ خرقة وی در تصوف به یک واسطه به شیخ محیی الین عبدالقادر گیلانی ذفنن الله“ تعالی سژه می‌رسد و نسپت دیگر وی در خرقه به خضر عليه السّلام فی ر هند به یک واسطة: فال رهی الله غه «ليسث هذه الخرقة المعروفة من بد ابى الخسن على من غبدالله ين خا مت ستانة بالهتلى حارج الموضل ةة إجدى و يمان ولا و e‏ و فن الموضع الى اة إناها الها ابڻ جامع و علی یلک الضورة من غير زیادة و پقصانٍ. » و نسبت دیگر وی به خضر می‌رسد عليه السلام بى واسطه. قال رضي الله عنه: «صحبث انا و الخضر عليه السلام و تأَدبْت به و أخَذْت عنه في وَصيَّةَ اوصانيها شفاهاً التئسليم E‏ تز ذلك و رامت هة شاع من خرةة الوا زانة هشن على الجر وطن الارضص و رایته صلی فی الهواء. » و اقظم اساب طن طاغان کیو كات فضو ن الخكة اسك و هاا نها E ‏ و حقایقی که در مصنفات خود درج کرده است و ان مقدار حقایق و معارف که در مصنفات وی بتخصیص در فصوص و فتوحات. اندراج یافته است در هیچ کتاب یافت نمی‌شود و از هیچ کس از این طایفه ظاهر نشده است. و این فقیر از خدمت خواجه برهان الین ابونصر پارسا قڈس سژه چنين استماع دارد که می گفت که: «والد ما می‌فرمود که: فصوص جان است 9 فتوحات دل. » 9 هرجا که والد بزرگوار ایشان در کتاب فصل الخطاب «قال بعض کبراء العارفین» گفته است, مراد به ان حضرت شيخ است» قڏس رزوی الشيخ موند الین اة فن شر لفضوض الك عن شك ا0 هزاين القونیوئٌ فس سژه اله روی عن الشیخ رضی الله عنه انه قال: «لمًا وَصَلّْتْ الى بحر الژوم من پلاد أندلس, عَرَمَّث على نفسى أن لإأرَكب البحر الا بعد أن سهد تفاصيلَ أحوالى الظاهزة و الباطنة الوجودثة مها قَذرّ الله سبخانه على ولى و مثى إلى آخر 328 غهرى, قَتَوّجهث الى الله سبحانه بحضور تام و شهود عام و مراقَةٍ كاملة, فاشهدنی الله خائ جم احوالی. مها مجری ظاهرا. و باظنا الت اخر غفزی خی ضحبة ایک انسخان ین مح وھ صجیی و احوالک و قلوفک و اذواقک و فقامانی وناک و مگاشتایک و حمن خطوظک من الله سبحانه. لر ی رور کان ما كانَ وَ يَكوْنْ مِنْ غير إخلال و اختلال.

Orijinal Metin (FA)

» و هم در فتوحات آورده است حگایت از حال خود: «و لقد امتا باللّه و برسوله و ما جاءَ به مجملاً و مهْطلاً مما وصل إلينا من تفصيله ‏ دنکن وشو ون رکا هاخا به فی فس الا ا اة ك نا ةا لوول تخطزلي ما حَكم ار العقلئ فيه من جوار واحالة و وجوب. فغولت على آيمانی الک ی ٤لت‏ مِنْ ين امنٹ و بهاذا امنتٌ و کشف الله عَنْ بَصری و صیرتی و كا راه ر ار ال لاه ورا و ا ¿ مالا بُذْرَک الا به ورايث بغين:الختال مالا يرک الا به. فصال الأمرٌ لى مشهوداً, و الحكم المتخيّل , المتوهمْ بالثقليد موچودا, فعَلِمُث قَذرَ مَنٍ اثبعْثه رو هو الرَسُول المبعوتٌ إلئ محفد ااا ا ا ا ا a O O E ‏ پکونْ إلى تو لقيامة خاضتهم و عامتهم. و رايٿ مَراتبَ ب الجماعة كلها قَعَلِمْتُ آقدارھم وام ث على چميع ما امنٹ به مُجملاً مٿا هو فى العالّم العلْوئ و شَهڏث ذلک کله E E‏ اقولّه و اعملّه لقول الثبى صلی الله عليه و سلّم لا للم ولالغینى و لالشهودی فواخيت بين الايمان و العيان, و هذا عَزيرٌ الوجود فى الإثبإع, فان َر الأقدام للاكابر ا واوو اا لا ولان لعن ر ا اانه يجمعٌ بيتهما فِفاتَةٌ من الكمال ان يعرف قدره و منزلتّه. فهو و ان کانَ من اهل الكَشُفِ فما كشف الله له عن قدره و منزلته. فجعل نفسّه فعَمِلَ على المشاهدة. و اكام مَنّ عَهِلَ على الإيمان مع ذوق العبان و ما اَل ولاأثر فيه العيان و ما رأيت لهذا المقام ذائقاً بالحال و ان كنت أعلم ان له رجالا قى العالم لكن ما جقع اللة تى و بيهم فى رُؤَيَة أعيآنهم و أسمائهم, وان اورا وا عیێه و إسمه. و کان سیت لک ئى ها عافك فى طا الى جائ الق أن بطلعی على کون من الأكوان. لاحات من الخوادت و الفا علقت شى غ الله ان ماني ها ره ولا تشتعولنی فیما بُباعدّنی عنه و ان بَحْصّنی بمقام لايكون لمع آعلي منه. و لو آشرگنی فيه جم ‏ واحدمٍ فی آعلی امراب خی الله بحاو آمر لم یخطزلی بالی قشگرٹ الل تعالی بالقجز عَنْ شکره مع توفیقی في الشکر حقّه. و ما ذکرٹ ماذکرثه من حالی للقغر لا والله واتما ذكره لأمرير: الأمرٌ الواحدٌ لقوله تعالى: و اما بِنِعْمَة ربک فَحَدّت( 1/الضحى)ء و أنه نعمةٍ أعظمٌ من هذه و الأَمْرُ الآخِر ليَسْمََ صاب هة فتحدث فيه همه لاستعمال نفسه فيما استعملتّها فيَنال مثلَ هذاء فیکون معی و فی درجتی و انه لاضيق و لاحرج الا فى المحسوس. » شيخ صدر الدین قدس سره در کتاب فکوک می‌فرماید که: «شیخ ما را نظره‌ای بود مخصوص که چون خواستی که بر حال کسی اطلاع یافتی نظری به وی کردی و از احوال اخروی و دنیوی وی خبر کردی. » در باب چهل و چهارم از فتوحات مذکور است که شيخ می‌گوید که: «وقتی مرا از من بستدند. ا یر ا ی او او ا و اعما ز چنانچه مي‌بایست به جای می‌اوردم و مرا به ان هیچ شعوری نی. نه به ‏ بعد از افاقت خبر کردند. نه من به خود می‌دانستم, هرچه از من واقع شده بود چون 329 حرکات نایم بود که ازوی صادر می‌شود و وی از آن آگاه نه. دانستم که حقٌ سبحانه و E O‏ که وی را در اوقات نماز به وی باز می‌دادند. اما نمی‌دانم که وی را به آن شعو فی نود یا ته آنبزانا جیه قاس اسه گنی فت الح لله الى ل 5 ګر قله اة دنب .

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» و هم در فتوحات آورده است حگایت از حال خود: «و لقد امتا باللّه و برسوله و ما جاءَ به مجملاً و مهْطلاً مما وصل إلينا من تفصيله ‏ دنکن وشو ون رکا هاخا به فی فس الا ا اة ك نا ةا لوول تخطزلي ما حَكم ار العقلئ فيه من جوار واحالة و وجوب. فغولت على آيمانی الک ی ٤لت‏ مِنْ ين امنٹ و بهاذا امنتٌ و کشف الله عَنْ بَصری و صیرتی و كا راه ر ار ال لاه ورا و ا ¿ مالا بُذْرَک الا به ورايث بغين:الختال مالا يرک الا به. فصال الأمرٌ لى مشهوداً, و الحكم المتخيّل , المتوهمْ بالثقليد موچودا, فعَلِمُث قَذرَ مَنٍ اثبعْثه رو هو الرَسُول المبعوتٌ إلئ محفد ااا ا ا ا ا a O O E ‏ پکونْ إلى تو لقيامة خاضتهم و عامتهم. و رايٿ مَراتبَ ب الجماعة كلها قَعَلِمْتُ آقدارھم وام ث على چميع ما امنٹ به مُجملاً مٿا هو فى العالّم العلْوئ و شَهڏث ذلک کله E E‏ اقولّه و اعملّه لقول الثبى صلی الله عليه و سلّم لا للم ولالغینى و لالشهودی فواخيت بين الايمان و العيان, و هذا عَزيرٌ الوجود فى الإثبإع, فان َر الأقدام للاكابر ا واوو اا لا ولان لعن ر ا اانه يجمعٌ بيتهما فِفاتَةٌ من الكمال ان يعرف قدره و منزلتّه. فهو و ان کانَ من اهل الكَشُفِ فما كشف الله له عن قدره و منزلته. فجعل نفسّه فعَمِلَ على المشاهدة. و اكام مَنّ عَهِلَ على الإيمان مع ذوق العبان و ما اَل ولاأثر فيه العيان و ما رأيت لهذا المقام ذائقاً بالحال و ان كنت أعلم ان له رجالا قى العالم لكن ما جقع اللة تى و بيهم فى رُؤَيَة أعيآنهم و أسمائهم, وان اورا وا عیێه و إسمه. و کان سیت لک ئى ها عافك فى طا الى جائ الق أن بطلعی على کون من الأكوان. لاحات من الخوادت و الفا علقت شى غ الله ان ماني ها ره ولا تشتعولنی فیما بُباعدّنی عنه و ان بَحْصّنی بمقام لايكون لمع آعلي منه. و لو آشرگنی فيه جم ‏ واحدمٍ فی آعلی امراب خی الله بحاو آمر لم یخطزلی بالی قشگرٹ الل تعالی بالقجز عَنْ شکره مع توفیقی في الشکر حقّه. و ما ذکرٹ ماذکرثه من حالی للقغر لا والله واتما ذكره لأمرير: الأمرٌ الواحدٌ لقوله تعالى: و اما بِنِعْمَة ربک فَحَدّت( 1/الضحى)ء و أنه نعمةٍ أعظمٌ من هذه و الأَمْرُ الآخِر ليَسْمََ صاب هة فتحدث فيه همه لاستعمال نفسه فيما استعملتّها فيَنال مثلَ هذاء فیکون معی و فی درجتی و انه لاضيق و لاحرج الا فى المحسوس. » شيخ صدر الدین قدس سره در کتاب فکوک می‌فرماید که: «شیخ ما را نظره‌ای بود مخصوص که چون خواستی که بر حال کسی اطلاع یافتی نظری به وی کردی و از احوال اخروی و دنیوی وی خبر کردی. » در باب چهل و چهارم از فتوحات مذکور است که شيخ می‌گوید که: «وقتی مرا از من بستدند. ا یر ا ی او او ا و اعما ز چنانچه مي‌بایست به جای می‌اوردم و مرا به ان هیچ شعوری نی. نه به ‏ بعد از افاقت خبر کردند. نه من به خود می‌دانستم, هرچه از من واقع شده بود چون 329 حرکات نایم بود که ازوی صادر می‌شود و وی از آن آگاه نه. دانستم که حقٌ سبحانه و E O‏ که وی را در اوقات نماز به وی باز می‌دادند. اما نمی‌دانم که وی را به آن شعو فی نود یا ته آنبزانا جیه قاس اسه گنی فت الح لله الى ل 5 ګر قله اة دنب .

Orijinal Metin (FA)

“« و هم در فتوحات مذکور است که حضرت شیخ این بیت فرموده بود که: امن ا کا ےا یکی از اصحاب گفت: چون کفتهای لاتراتی و :کی دانی که او ترا هی هند بز یل بدیهه گفت: ت تت تاقفن :راني ف رها و را6 اا کو ذا آراة ملعا ولا نراني لاتذا و هم در فتوحات آورده است که: «بعد از نماز جمعه طواف می‌کردم. شخصی ديدم که طواف می‌کند که وی کسی را مزاحمت نمی‌کرد و کسی وی را. به ميان دو کس درمی‌امد که ایشان را از هم جدا نمی‌کرد. دانستم که روحی است متجسد شده. . سر راه وی نگاه داشتم و بر وی سلام کردم و جواب من بازداد و با وی همراهی کردم و ميان ما سخنان واقع شد دانستم که احمد سبتی است. از وی پرسیدم که: چرا از روزهای هفته روز شنبه را به کسب تخصیص کردی؟ گفت: از آن جهت که خدای تعالی دوز تشه اندای لی غالم کرد ودر جهعه قارغ شد پس در این شش روز که وی در کار ما بود من در کار وی بودم و برای حظٌ نفس خود کاری نکردم. چون شنبه آمد. آن را برای خود گردانیدم و در وی به کسب مشغول بودم از برای قوت آن شش روز. دیگر از وی سؤال کردم که: در وقت تو قطب زمان که بود؟ گفت: من بودم. پس مرا وداع کرد و برفت. چون به آنجای که فی نشسته بازآمدم. یکی از اصحاب من گفت که: مردی غریب ديدم که در مکه وی را ندیده بودم با تو در طواف خن هی کزد که بود آن و از کجا امد بود؟ قضة را باز گفتة: حاضران تعجب کردند. » و هم در فتوحات می‌آرد که: «یکی از مشایخ ما را گفتند که: دختر فلان پادشاه که خلق را ازوی منفعت بسیار است و نسبت به شما اخلاص و اعتقاد تمام دارد. بیمار است, به آنجا می‌باید رفت. شيخ به انجا رفت. شوهر وی استقبال کرد و شيخ را به بالین وی آورد. دید که در نزع است» گفت: زودتر وی را دریابید پیش از آن که برود! شوهرش گفت: چون دریابیم او را؟ گفت: وی را بازخريد! دت کامل وی را آوردند, نزع و رنج جان کندن در توقف افتاد و دختر چشم خود بگشاد و بر شيخ سلام کرد. شیخ وی را گفت: ترا هیچ باک نیست ولیکن اینجا دقیقه‌ای است که بعد از آن که ملک الموت نازل شد خالی باز نمی‌گردد. چاره نیست از بدلی. ما ترا از وی خلاص کردیم. این زمان از ما حق خود می‌طابد. باز نخواهد گشت, مگر آن که جانی قبض کند. تو اگر زنده باشی خلق را از تو آسایش . a‏ مرا دختری است که دوسترین دختران من است نزدیک من؛ وی را فدای تو می‌سازم. بعد از آن روی به ملک الموت کرد و گفت: بی آن که جانی ببری به نزدیک پروردگار خود نمی‌روی. جان دختر مرا بگیر بدل وی که وی را از خدای تعالی باز خریدم۔ بعد از آن E‏ و وی را هیچ بیماریی نی و گفت: ای فرزند! روح خود را به من بخش زیرا که : تو قایم مقام دختر پادشاه نمی‌توانی بود در منفعت. گفت: ا جان من در حکم تست. ملک الموت را گفت: جان وی بگیر! در حال دختر شيخ بیفتاد و بمرد. » ت ت ان ارون ری ال که فی کی 5 «نزدیک ما آن است که از آن که چیزی بدهند و جان مریض را بازخرند چاره نیست و لازم نیست که در عوض جان دیگر 330 بدهند» زیرا که ما از خود اين مشاهده کرده‌ایم که جان کسی را بازخريده‌ايم و هيچ جان در عوض نداده‌ایم.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

“« و هم در فتوحات مذکور است که حضرت شیخ این بیت فرموده بود که: امن ا کا ےا یکی از اصحاب گفت: چون کفتهای لاتراتی و :کی دانی که او ترا هی هند بز یل بدیهه گفت: ت تت تاقفن :راني ف رها و را6 اا کو ذا آراة ملعا ولا نراني لاتذا و هم در فتوحات آورده است که: «بعد از نماز جمعه طواف می‌کردم. شخصی ديدم که طواف می‌کند که وی کسی را مزاحمت نمی‌کرد و کسی وی را. به ميان دو کس درمی‌امد که ایشان را از هم جدا نمی‌کرد. دانستم که روحی است متجسد شده. . سر راه وی نگاه داشتم و بر وی سلام کردم و جواب من بازداد و با وی همراهی کردم و ميان ما سخنان واقع شد دانستم که احمد سبتی است. از وی پرسیدم که: چرا از روزهای هفته روز شنبه را به کسب تخصیص کردی؟ گفت: از آن جهت که خدای تعالی دوز تشه اندای لی غالم کرد ودر جهعه قارغ شد پس در این شش روز که وی در کار ما بود من در کار وی بودم و برای حظٌ نفس خود کاری نکردم. چون شنبه آمد. آن را برای خود گردانیدم و در وی به کسب مشغول بودم از برای قوت آن شش روز. دیگر از وی سؤال کردم که: در وقت تو قطب زمان که بود؟ گفت: من بودم. پس مرا وداع کرد و برفت. چون به آنجای که فی نشسته بازآمدم. یکی از اصحاب من گفت که: مردی غریب ديدم که در مکه وی را ندیده بودم با تو در طواف خن هی کزد که بود آن و از کجا امد بود؟ قضة را باز گفتة: حاضران تعجب کردند. » و هم در فتوحات می‌آرد که: «یکی از مشایخ ما را گفتند که: دختر فلان پادشاه که خلق را ازوی منفعت بسیار است و نسبت به شما اخلاص و اعتقاد تمام دارد. بیمار است, به آنجا می‌باید رفت. شيخ به انجا رفت. شوهر وی استقبال کرد و شيخ را به بالین وی آورد. دید که در نزع است» گفت: زودتر وی را دریابید پیش از آن که برود! شوهرش گفت: چون دریابیم او را؟ گفت: وی را بازخريد! دت کامل وی را آوردند, نزع و رنج جان کندن در توقف افتاد و دختر چشم خود بگشاد و بر شيخ سلام کرد. شیخ وی را گفت: ترا هیچ باک نیست ولیکن اینجا دقیقه‌ای است که بعد از آن که ملک الموت نازل شد خالی باز نمی‌گردد. چاره نیست از بدلی. ما ترا از وی خلاص کردیم. این زمان از ما حق خود می‌طابد. باز نخواهد گشت, مگر آن که جانی قبض کند. تو اگر زنده باشی خلق را از تو آسایش . a‏ مرا دختری است که دوسترین دختران من است نزدیک من؛ وی را فدای تو می‌سازم. بعد از آن روی به ملک الموت کرد و گفت: بی آن که جانی ببری به نزدیک پروردگار خود نمی‌روی. جان دختر مرا بگیر بدل وی که وی را از خدای تعالی باز خریدم۔ بعد از آن E‏ و وی را هیچ بیماریی نی و گفت: ای فرزند! روح خود را به من بخش زیرا که : تو قایم مقام دختر پادشاه نمی‌توانی بود در منفعت. گفت: ا جان من در حکم تست. ملک الموت را گفت: جان وی بگیر! در حال دختر شيخ بیفتاد و بمرد. » ت ت ان ارون ری ال که فی کی 5 «نزدیک ما آن است که از آن که چیزی بدهند و جان مریض را بازخرند چاره نیست و لازم نیست که در عوض جان دیگر 330 بدهند» زیرا که ما از خود اين مشاهده کرده‌ایم که جان کسی را بازخريده‌ايم و هيچ جان در عوض نداده‌ایم.

Orijinal Metin (FA)

» و هم در فتوحات می‌ارد که: «در سن سٹ و ثمانین و خمسمائه در مجلس ما حاضر شید یکی ار علھا کا بر هت فلاسقه رفت و اتات برت : جتانکه مسلهانان کد نکردی و انکار خوارق عادات و معجزات انبیا علیهم الشلام کرد و اثفاقاً فصل زمستان بود و در مجلس منقل آتش افروخته بودند. آن فلسفی گفت که: عامه می ود که اترام راغله الشلام در اسن اتداندو سوخت دو ان محال اسنت: زیرا که انش بالطغ حرق است مزاجسام قابله . را پش یاد تاویل کرد و گفت:. ضرا به اتش مذکور در قران اتش غضب نمرود است. و مراد به انداختن ابراهیم در ان ا آان است که آن غضب بر وی واقع شد و مراد به آن که آن آتش وی را نسوخت آن که غضب را بر وی نراند به جهت غلبة ابراهیم بر وی به دلیل و حجت بود. چون آن فلسفی از کلام خود فارغ شد بعضی از اران وا واھ ار ات شیخ به آن خود را می‌خواهد گفت: چه می‌گویی؟ که ترا صدق آنچه خدای تعالی گفته است که: اتش را بر ابراهیم عليه السّلام برد و سلام گردانیدم. بنمایم. و مقصود من ا ورت اا فر از امع اها ام دا ار رات و ان ھکر گفت : این نمی‌تواند بود. گفت: این آتش که در این منقل است همان آتش هست که می‌گویی بالطیع مُحرق است؟ گفت: هست. منقل را برداشت و آتشها را در دامن منکر ریخت و مدتی بگذاشت. و به دست خود هر طرف می‌گردانید و جامة وی نسوخت. ‏ دست خود بيار! چون دست وی به نزدیک آتش رسید. بسوخت. پس گفت: روشن شد که سوختن و ناسوختن آتش به فرمان خداوند است سبحانه نه به مجرد طبع؟ منکر اعتراف نمود و ایمان آورد. » و هم در فتوحات می‌آرد که: «شیخ ابوالعباس حریری در سنة ثلاث و ستمائة در مصر با من گفت که: با شیخ ابوعبدالله قربانی در بازار می‌رفتم, وی قصریه‌ای گرفته بود از برای فرزند صغیر خود و قصریّه ظرفی را گویند از شیشه که در آنجا بول کنندرو جماعتی مردم صالح با من پیوستند جایی بنشستیم که چیزی خوریم, خاطر بر آن قرار گرفت که به جهت نان خورش قدری شیرۀ نیشکر بگیریم. ظرفی حاضر نبود, گفتیم آن قصریّه نواست و هیچ ناپاکی در آنجا نرسیده اپست, شیر شکر را در آنجا کردند. چون بخوردیم و مردمان پراکنده شدند با آبوعبړاللّه می‌رفتم و قصريّه در دست وی. ناگاه از آن آواز آمد که: «بعد از ان که اولیاء الله در من چیزی خورده باشند من جایگاه بول و ناپاکی شوم؟ سوگند به خدای که همچنین نخواهد بود. » از دست وی بجست و بر زمین افتاد و خرد بشکست. و از ان صورت حالتی عجب در ما تصرف کرد, اش رضن الله نه می گوید که" ‏ قصریه غافل شده‌اید. مقصود نه آن است که شما توهم کرده‌اید. بسیار ظرفها که در اجا چتو از شها کسان چز ی حورد واد وخایاه تایا کی شد هلکه وکود شه ها بوده است که بعد از ان که دلهای شما موضع معرفت خدای تعالی شده است. نی اند که آن را موک اتار گرد اغه ودرا چا یرای را که خدای عالن ار انچ کرده است جای دهید. و ان که بشکست اشارت به ان است که می‌باید که پیش حق سبحانه همچنین شکسته باشید. پس شیخ ابوالعباس انصاف داد که ما متنبه نشده بودیم به آنچه تو فرمودی. » و هم در فتوحات ی ارد که «خال من که پادشاه تلمسان بود نام وی یحیی بن یعان. در زمان وی شیخی بوده از خلق منقطع که در بیرون تلمسان ساکن شده بود و آنجا به عيادت مشغول می‌بود.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» و هم در فتوحات می‌ارد که: «در سن سٹ و ثمانین و خمسمائه در مجلس ما حاضر شید یکی ار علھا کا بر هت فلاسقه رفت و اتات برت : جتانکه مسلهانان کد نکردی و انکار خوارق عادات و معجزات انبیا علیهم الشلام کرد و اثفاقاً فصل زمستان بود و در مجلس منقل آتش افروخته بودند. آن فلسفی گفت که: عامه می ود که اترام راغله الشلام در اسن اتداندو سوخت دو ان محال اسنت: زیرا که انش بالطغ حرق است مزاجسام قابله . را پش یاد تاویل کرد و گفت:. ضرا به اتش مذکور در قران اتش غضب نمرود است. و مراد به انداختن ابراهیم در ان ا آان است که آن غضب بر وی واقع شد و مراد به آن که آن آتش وی را نسوخت آن که غضب را بر وی نراند به جهت غلبة ابراهیم بر وی به دلیل و حجت بود. چون آن فلسفی از کلام خود فارغ شد بعضی از اران وا واھ ار ات شیخ به آن خود را می‌خواهد گفت: چه می‌گویی؟ که ترا صدق آنچه خدای تعالی گفته است که: اتش را بر ابراهیم عليه السّلام برد و سلام گردانیدم. بنمایم. و مقصود من ا ورت اا فر از امع اها ام دا ار رات و ان ھکر گفت : این نمی‌تواند بود. گفت: این آتش که در این منقل است همان آتش هست که می‌گویی بالطیع مُحرق است؟ گفت: هست. منقل را برداشت و آتشها را در دامن منکر ریخت و مدتی بگذاشت. و به دست خود هر طرف می‌گردانید و جامة وی نسوخت. ‏ دست خود بيار! چون دست وی به نزدیک آتش رسید. بسوخت. پس گفت: روشن شد که سوختن و ناسوختن آتش به فرمان خداوند است سبحانه نه به مجرد طبع؟ منکر اعتراف نمود و ایمان آورد. » و هم در فتوحات می‌آرد که: «شیخ ابوالعباس حریری در سنة ثلاث و ستمائة در مصر با من گفت که: با شیخ ابوعبدالله قربانی در بازار می‌رفتم, وی قصریه‌ای گرفته بود از برای فرزند صغیر خود و قصریّه ظرفی را گویند از شیشه که در آنجا بول کنندرو جماعتی مردم صالح با من پیوستند جایی بنشستیم که چیزی خوریم, خاطر بر آن قرار گرفت که به جهت نان خورش قدری شیرۀ نیشکر بگیریم. ظرفی حاضر نبود, گفتیم آن قصریّه نواست و هیچ ناپاکی در آنجا نرسیده اپست, شیر شکر را در آنجا کردند. چون بخوردیم و مردمان پراکنده شدند با آبوعبړاللّه می‌رفتم و قصريّه در دست وی. ناگاه از آن آواز آمد که: «بعد از ان که اولیاء الله در من چیزی خورده باشند من جایگاه بول و ناپاکی شوم؟ سوگند به خدای که همچنین نخواهد بود. » از دست وی بجست و بر زمین افتاد و خرد بشکست. و از ان صورت حالتی عجب در ما تصرف کرد, اش رضن الله نه می گوید که" ‏ قصریه غافل شده‌اید. مقصود نه آن است که شما توهم کرده‌اید. بسیار ظرفها که در اجا چتو از شها کسان چز ی حورد واد وخایاه تایا کی شد هلکه وکود شه ها بوده است که بعد از ان که دلهای شما موضع معرفت خدای تعالی شده است. نی اند که آن را موک اتار گرد اغه ودرا چا یرای را که خدای عالن ار انچ کرده است جای دهید. و ان که بشکست اشارت به ان است که می‌باید که پیش حق سبحانه همچنین شکسته باشید. پس شیخ ابوالعباس انصاف داد که ما متنبه نشده بودیم به آنچه تو فرمودی. » و هم در فتوحات ی ارد که «خال من که پادشاه تلمسان بود نام وی یحیی بن یعان. در زمان وی شیخی بوده از خلق منقطع که در بیرون تلمسان ساکن شده بود و آنجا به عيادت مشغول می‌بود.

Orijinal Metin (FA)

وی را ابو الله تونسی می‌گفتند۔ یکبار از آن موضع خود عزیمت تلمسان کرده بود. a‏ شخ الف الله ونی اشنت: اسب خود نگاه داشت و بر شيخ سلام جواب ب سلام وى اراد E ‏ بود گفت: انها الشيع! 331 می‌خندی؟ گفت: از نادانی و بی عقلی تو. حال تو نمی‌ماند مگر ر به تىنگئ . که در جیفه‌ای افتاده باشد و از آن سیر خورده, و در خون و نجاست وی غلطیده و سر تا پای وی آلوده شده. چون وی را بول آید پای خود بردارد که ناگاه آن بول به وی نرسد! شکم تو از حرام پرست و مظالم عباد در گردن تو بسیار, و تو از آن می‌پرسی که نماز تو در این جامه‌ها روا هست یا نی! یحیی بگریست و از اسب فرود آمد و ترک سلطنت کرد و ملازم شیخ شد. چون سه روز پیش شیخ بود شیخ ریسمانی آورد وگفت: ایام مهمانی تمام شد. برخیز و هیزم می‌کش و می‌فروش! برخاست و ریسمان بستد و هیزم بر سر خود می‌نهاد و به بازار می‌آورد. و مردم که وی را به آن جال ھن دند ند می گر یستند آن :شیز م را می قر وخت و مقدار قوت خود می‌گرفت و باقی را صدقه می‌کرد, و همیشه در شهر خود بود تا درگذشت. وقتی که کسی از شیخ التماس دعا کردی, گفتی که: التماس دعا از یحیی بن یعان کد که وار اا دشا ھی راھد ین کر قت ےی اکر چا ریو و ان فدلا شی معلوم نیست که من زهد ورزیدمی,» شخ ركن الكين:غلاء الذوله فس الله الي رذح به بزركى و كمال خضرت هة رضی الله تعالی در بسیاری از حواشی فتوحات اعتراف نموده است. چنانکه در خطاب به وی نوشته كه: «انّها الطدية. و اثها القَرّب. و اثها الولئ. و اها العارّف الڭقانی! » و اين ‏ انی کک ی کو راو وو طا کے ات که اه کی کرد اسه بعضی از اهالی عصر که سخنان هر دو شيخ را تتبع بسیار کرده بود و به هر دو اعتقاد و اخلاص تمام داشت. در بعضی از رسایل خود نوشته است که: «در حقيقت توحيد فيان اتشان كلاف ست و تخطة و كر تة ركن الین غلدالدوله هر ةا ری الله ع راه ان سی ائ که وی ۰ار کلام شح قمع کرد تة نه ان می کف قرا یع ایت نرا که و جود را ته اعقار اشت :نی غار وی فرظ ی2 که وجود مقید است ودوم بشرط لاشیء که وجود عام است و سیم لابشرط شىء که وجود مطلق است. آن کش رض الله فة دات و را سجاه وود مظلق کته بو معنی تراسخ و شت ركن الدن قلا الدولة انرا س و جود عام حل کردو ودر نکی و انار ان ااه نموده با وجود ان که خود به اطلاق وجود ا ی اجر اشارت کروی است. چنانچه در بعض رسایل فړموده است که: الحمد لله على الایمان بوجوب وجوده و تزاشتة عر أن کون قدا ودا أو مطلقاً لایکون له بلا مُقيْداټه وجود چون مقيد محدود نباشد و مطلقی نباشد که وجود وی موقوف باشد بر مقیدات ناچار مطلقی خواهد بود لابشرط شیء که به هیچ یک از تقید و عموم مشروط نباشد و قیود و تعینات شرط ظهور وی باشد در مراتب. نه شرط وجود او فی ح ذاته. » و نزاعی که ميان شيخ رکن الڏین علاءالدوله و شيخ كمال الذین عبدالژزاق کاشی ر خسوا الله لی سش از انق فدگور شد ان ن ان این قل توان يود والله الف اعلم بالسرائر.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وی را ابو الله تونسی می‌گفتند۔ یکبار از آن موضع خود عزیمت تلمسان کرده بود. a‏ شخ الف الله ونی اشنت: اسب خود نگاه داشت و بر شيخ سلام جواب ب سلام وى اراد E ‏ بود گفت: انها الشيع! 331 می‌خندی؟ گفت: از نادانی و بی عقلی تو. حال تو نمی‌ماند مگر ر به تىنگئ . که در جیفه‌ای افتاده باشد و از آن سیر خورده, و در خون و نجاست وی غلطیده و سر تا پای وی آلوده شده. چون وی را بول آید پای خود بردارد که ناگاه آن بول به وی نرسد! شکم تو از حرام پرست و مظالم عباد در گردن تو بسیار, و تو از آن می‌پرسی که نماز تو در این جامه‌ها روا هست یا نی! یحیی بگریست و از اسب فرود آمد و ترک سلطنت کرد و ملازم شیخ شد. چون سه روز پیش شیخ بود شیخ ریسمانی آورد وگفت: ایام مهمانی تمام شد. برخیز و هیزم می‌کش و می‌فروش! برخاست و ریسمان بستد و هیزم بر سر خود می‌نهاد و به بازار می‌آورد. و مردم که وی را به آن جال ھن دند ند می گر یستند آن :شیز م را می قر وخت و مقدار قوت خود می‌گرفت و باقی را صدقه می‌کرد, و همیشه در شهر خود بود تا درگذشت. وقتی که کسی از شیخ التماس دعا کردی, گفتی که: التماس دعا از یحیی بن یعان کد که وار اا دشا ھی راھد ین کر قت ےی اکر چا ریو و ان فدلا شی معلوم نیست که من زهد ورزیدمی,» شخ ركن الكين:غلاء الذوله فس الله الي رذح به بزركى و كمال خضرت هة رضی الله تعالی در بسیاری از حواشی فتوحات اعتراف نموده است. چنانکه در خطاب به وی نوشته كه: «انّها الطدية. و اثها القَرّب. و اثها الولئ. و اها العارّف الڭقانی! » و اين ‏ انی کک ی کو راو وو طا کے ات که اه کی کرد اسه بعضی از اهالی عصر که سخنان هر دو شيخ را تتبع بسیار کرده بود و به هر دو اعتقاد و اخلاص تمام داشت. در بعضی از رسایل خود نوشته است که: «در حقيقت توحيد فيان اتشان كلاف ست و تخطة و كر تة ركن الین غلدالدوله هر ةا ری الله ع راه ان سی ائ که وی ۰ار کلام شح قمع کرد تة نه ان می کف قرا یع ایت نرا که و جود را ته اعقار اشت :نی غار وی فرظ ی2 که وجود مقید است ودوم بشرط لاشیء که وجود عام است و سیم لابشرط شىء که وجود مطلق است. آن کش رض الله فة دات و را سجاه وود مظلق کته بو معنی تراسخ و شت ركن الدن قلا الدولة انرا س و جود عام حل کردو ودر نکی و انار ان ااه نموده با وجود ان که خود به اطلاق وجود ا ی اجر اشارت کروی است. چنانچه در بعض رسایل فړموده است که: الحمد لله على الایمان بوجوب وجوده و تزاشتة عر أن کون قدا ودا أو مطلقاً لایکون له بلا مُقيْداټه وجود چون مقيد محدود نباشد و مطلقی نباشد که وجود وی موقوف باشد بر مقیدات ناچار مطلقی خواهد بود لابشرط شیء که به هیچ یک از تقید و عموم مشروط نباشد و قیود و تعینات شرط ظهور وی باشد در مراتب. نه شرط وجود او فی ح ذاته. » و نزاعی که ميان شيخ رکن الڏین علاءالدوله و شيخ كمال الذین عبدالژزاق کاشی ر خسوا الله لی سش از انق فدگور شد ان ن ان این قل توان يود والله الف اعلم بالسرائر.

Orijinal Metin (FA)

در رسالة اقبالْيّه مذکور است که: «درویشی در مجلس شيخ رکن الین علاءالڈوله پرسید که: شيخ محیی آلدین اعرابی که حق را وجود مطلق گفته است, در قیامت به رانم کاشکی ایشان نیز نگفتندی. چه سخن مشکل گفتن روا نیست, اما چون گفته شد اكام تاویل می‌باید کرد تا درویشان را شهه در باطن نيفد و نیز در حق بزرگان دو کرت انت کو وجود مطلق گفته, است تا معراج دوم را بیان تواند کرد که معراج دو است؛ نکن ان که کان الله ولھ یکن معه نبیئ ودریافتن این اسان استه دوم آن کت والان۔ کماکان و شرچ این مشک ل تر امت او واشت که انت کند که کرت 332 مخلوقات در وحدت حق هیچ زیادت نکند. وجود مطلق در خاطر او افتاده است. چون یک شق او بر این معنی راست بوده است وی را خوش آمده و از شق دیگر که نقصان لازم اند غافل مانده. پس چون قصد وی اثبات وحدانیت بوده باشد. حق تعالی از وی عفو کرده باشد. چه هر که از اهل قبله اجتهادی کرده است در کمال حق. اگر خطا کرده است به نزدیک من چون مراد او کمال حق بوده است از اهل نجات حواهد 9 و مُصيپ از اهل . “« E N e الاخر, سنة ثمان و ثلاثين و ستمائة بدمشق و دذَفِنَ بظاهرها فى سفح جبل قاسيون و‎ ا‎ a ا‎ 6 4- شيخ صدر الدين محمدبن اسحاق القونيوئ» قدس الله 2 روحه کیت وی ابو الال ات خا و دو شت مان خف علوم جه ظاهری :و جه باطنی, و چه عقلی و چه نقلی. میان وی و خواجه نصیرالڈین طوسی اسوله و أاجوبه واقع است و مولانا قطب الین علامة شیرازی در حدیث شاگرد وی است. کتاب جامع الاصول را به خط خود نوشته است و بر وی خوانده و به آن افتخار می‌کرده و از این طاق شخ وو ُد الڈین جندی و مولانا شمس الین ایکی و شیخ فخر الڈین عراقی و شيخ سعید الین فرغانی قڈس الله تعالی ارواحهم و غیر ایشان از اکابر در عر تربیت وی بوده‌اند ودر صحبت وی پرورش پافته‌اند. با شیح سعدالڈين حمویی بسیار صحبت داشته است و از وی سؤالات کرده. یر ی ری الله که در آن . وف اا لاد م ي مو رو6 8 بدو ر مَشاهد خود به وقت ولادت وی و استعداد و علوم و تجلیات و احوال_ و مقامات وی» و هرچه در مدت عمر و بعد از مفارقت در برزخ و بعد از برزخ بر وی گذشت و خواهد گذشت. مکاشف شد. بل سهد أحوالَ اولإِده الالهْينَ و مشاهڌهم و مقاماتهم و علومَهم و تجليّاتهم و اسماتهم عند الله و حليَة كل واحد منهم و احوالّهم و اخلاقهم. و کل ما یجری لهم و اخر أعمارهم و بعد المفأرقة و بَرازخهم و ما بعدها. و و ا و ا ولادت وی و وفات پدرش» مادرش به عقد نکاح شبخ درآمد و وی در خدمت و صحبت کی شاد کا انت مقصود شيخ در مسألة وحدت وجود بر وجهی که مطابق عقل و شرع باشد, جز به تتبع تحقیقات وی وفهم آن کما ینبغی میسر نمی‌شود. وی را مصنفات است چون تفسیر فاتحه و مفتاح الغیب و نصوص و فکوک و شرح حدیث و کتاب نفحات الهیه که بسیاری از واردات قدسيْۀ خود در آنچا ذکر کرده است کر دشن که می خواهد که یر کال :وی در اتن طرق کی الحفل اطلاگن اند گو ان ا ا ا ا ست در آنجا می‌گوید که" «در سابع عشر شۆال, سنة ثلاث و خمسين و ستمائة در واقعه‌ای طویله حضرت شیخ را دیدم؛ و میان من و وی سخنان بسیار گذشت. در آثار و احکام اسمای الهی سخنی چند گفتم.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

در رسالة اقبالْيّه مذکور است که: «درویشی در مجلس شيخ رکن الین علاءالڈوله پرسید که: شيخ محیی آلدین اعرابی که حق را وجود مطلق گفته است, در قیامت به رانم کاشکی ایشان نیز نگفتندی. چه سخن مشکل گفتن روا نیست, اما چون گفته شد اكام تاویل می‌باید کرد تا درویشان را شهه در باطن نيفد و نیز در حق بزرگان دو کرت انت کو وجود مطلق گفته, است تا معراج دوم را بیان تواند کرد که معراج دو است؛ نکن ان که کان الله ولھ یکن معه نبیئ ودریافتن این اسان استه دوم آن کت والان۔ کماکان و شرچ این مشک ل تر امت او واشت که انت کند که کرت 332 مخلوقات در وحدت حق هیچ زیادت نکند. وجود مطلق در خاطر او افتاده است. چون یک شق او بر این معنی راست بوده است وی را خوش آمده و از شق دیگر که نقصان لازم اند غافل مانده. پس چون قصد وی اثبات وحدانیت بوده باشد. حق تعالی از وی عفو کرده باشد. چه هر که از اهل قبله اجتهادی کرده است در کمال حق. اگر خطا کرده است به نزدیک من چون مراد او کمال حق بوده است از اهل نجات حواهد 9 و مُصيپ از اهل . “« E N e الاخر, سنة ثمان و ثلاثين و ستمائة بدمشق و دذَفِنَ بظاهرها فى سفح جبل قاسيون و‎ ا‎ a ا‎ 6 4- شيخ صدر الدين محمدبن اسحاق القونيوئ» قدس الله 2 روحه کیت وی ابو الال ات خا و دو شت مان خف علوم جه ظاهری :و جه باطنی, و چه عقلی و چه نقلی. میان وی و خواجه نصیرالڈین طوسی اسوله و أاجوبه واقع است و مولانا قطب الین علامة شیرازی در حدیث شاگرد وی است. کتاب جامع الاصول را به خط خود نوشته است و بر وی خوانده و به آن افتخار می‌کرده و از این طاق شخ وو ُد الڈین جندی و مولانا شمس الین ایکی و شیخ فخر الڈین عراقی و شيخ سعید الین فرغانی قڈس الله تعالی ارواحهم و غیر ایشان از اکابر در عر تربیت وی بوده‌اند ودر صحبت وی پرورش پافته‌اند. با شیح سعدالڈين حمویی بسیار صحبت داشته است و از وی سؤالات کرده. یر ی ری الله که در آن . وف اا لاد م ي مو رو6 8 بدو ر مَشاهد خود به وقت ولادت وی و استعداد و علوم و تجلیات و احوال_ و مقامات وی» و هرچه در مدت عمر و بعد از مفارقت در برزخ و بعد از برزخ بر وی گذشت و خواهد گذشت. مکاشف شد. بل سهد أحوالَ اولإِده الالهْينَ و مشاهڌهم و مقاماتهم و علومَهم و تجليّاتهم و اسماتهم عند الله و حليَة كل واحد منهم و احوالّهم و اخلاقهم. و کل ما یجری لهم و اخر أعمارهم و بعد المفأرقة و بَرازخهم و ما بعدها. و و ا و ا ولادت وی و وفات پدرش» مادرش به عقد نکاح شبخ درآمد و وی در خدمت و صحبت کی شاد کا انت مقصود شيخ در مسألة وحدت وجود بر وجهی که مطابق عقل و شرع باشد, جز به تتبع تحقیقات وی وفهم آن کما ینبغی میسر نمی‌شود. وی را مصنفات است چون تفسیر فاتحه و مفتاح الغیب و نصوص و فکوک و شرح حدیث و کتاب نفحات الهیه که بسیاری از واردات قدسيْۀ خود در آنچا ذکر کرده است کر دشن که می خواهد که یر کال :وی در اتن طرق کی الحفل اطلاگن اند گو ان ا ا ا ا ست در آنجا می‌گوید که" «در سابع عشر شۆال, سنة ثلاث و خمسين و ستمائة در واقعه‌ای طویله حضرت شیخ را دیدم؛ و میان من و وی سخنان بسیار گذشت. در آثار و احکام اسمای الهی سخنی چند گفتم.

Orijinal Metin (FA)

بیان من وی را بسیار خوش آمد, چنانکه روی وی از بشاشت آن درخشیدن گرفت. سر مبارک خود را از ذوق می‌جنبانید و بعضی از آن سخنان را اعاده می‌کرد و می‌گفت: ملیح! ملیح! من گفتم: يا سیدی! ملیح تویی. که تو را قدرت آن هست که آدمیی را تربیت کنی و به جایی رسانی که چنین چیزها را دریابد. ولّعمری که اگر تو انسانی ما سوای تو همه لاشیءاند. ید ان آن :به . وی نزدیی اشدة و دست وی را بوسد و و گفتھ: هرا به بو بک حاحت دیگر 333 مانده . گفت: طلب کن! گفتم: می‌خواهم که متحقق شوم به کیفیت شهود دایم ابدی کر نخان اتن را و کنٹ أعنی بذلک جصول ما کان حاصلاً ل فن شود . الكل الان الذى لاحات دة ولا مسف الكل دونه گفت؛ ازیو سوال مرا اجابت کرد و گفت: آنچه خواستی مبذول است, با آن که تو خود می‌دانی که مرا اولاد و اصحاب بودند و بسیاری از ایشان را کشتم و زنده گردانیدم و مرد آن که مرد و کښته شد آن اختصاصى هة الفضلة أعل اى تح و وة و خان دير ككتو كه إفشان ان نمی‌شاید. آنگاه از آن واقعه درآمدم. والمث لله على ذلک . “ شان :وق و :مولانا جلال الین رومئ قدش س هما اختصضاصض و فحنت و صح از بوده است. روزی مجلس عظیم بود و اکابر قونیه جمع؛ و شيخ صدرالدین بر صدر صفه بالای سجاده نشسته بود. خدمت مولوی درامد. شيخ سجادۀ خویش را به وی گذاشت. مولانا ننشست و گفت: «به قیامت چه جواب ب گویم که بر سجادۀ شيخ چرا نشستم؟ » شيخ فرمود که: u ‏ خدمت مولانا ننشست. شيخ فرمود که: «سجاده‌ای که نشست ترا نشاید ما را نیز نشاید. » سجاده را برداشت و دور انداخت. خدمت مولانا پیش از وی وفات کرده است و وصیت نماز خود به وی کرده. گویند که شيخ شرف الڈپن قونیوئ از شيخ صدرالڈین قڈس سڑهما پرسید که: «من أينَ إلى أينَ و ما الحاصل فی البْن؟ » شيخ چواب داد كه: «مِنَ العلم إلى العين, و الحاصل فى البين تَجددٌ نسبةٍ جامعةٍ بين الطرقين ظاهرةٌ بالحكمين. » 5- شيخ مود الڈين الجَندى» رحمه الله تعالى وی از شاگردان و مریدان شيخ صدرالدین است. جامع بوده است میان علوم ظاهری و باطنی. بعض مصنفات شيخ بزرگ را چون فصوص الحكم و مواقع النجوم شرح کرده است, و ماخذ سایر شروح فصوص شرح وی است و در انجا تحقیقات بسیار است که در سایر کتب نیست و کمال وی از ان معلوم می‌شود. وی گفته است که: «خدمت شيخ صدرالڈین قدس سژه خطبة فصوص را از برای من شرح کرد و در آثنای آن واردی غیبی بر وی ظاهر شد و اثر آن ظاهر و باطن مرا فرو گرفت. آنگاه در من تصرفی کرد عجیب و مضمون کتاب را بتمام در شرح مفهوم من گردانید و چون این معنی را از من دریافت. گفت که: فر ر از جروت شيخ درخواستم که کتاب فصوص را بر من شرح کند خطبه را شرح کرد و در اثنای آن در من تصرفی کرد که مضمون تمام کتاب مرا معلوم شد. پس به این حکایت رور م و دام ورا ور وا و قا بو بعد از آن مرا فرمود که: آن را شڑجی. نویس یشن ور حخضور وی اخلالا لقذره و اشنالا لامزة خطفه را رچ کردم. » و هم وی گفته در محل بیان این معنی که کیل را قوت ظهور در جمیع مواطن هست: «بعد از مفارقت از این نشاه که در بغداد بودم و شخصی در منزل من فرود امده بود که دعوی وی آن بود که مَهدئٌ است و از من بر آن دعوی گواهی طلبید.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

بیان من وی را بسیار خوش آمد, چنانکه روی وی از بشاشت آن درخشیدن گرفت. سر مبارک خود را از ذوق می‌جنبانید و بعضی از آن سخنان را اعاده می‌کرد و می‌گفت: ملیح! ملیح! من گفتم: يا سیدی! ملیح تویی. که تو را قدرت آن هست که آدمیی را تربیت کنی و به جایی رسانی که چنین چیزها را دریابد. ولّعمری که اگر تو انسانی ما سوای تو همه لاشیءاند. ید ان آن :به . وی نزدیی اشدة و دست وی را بوسد و و گفتھ: هرا به بو بک حاحت دیگر 333 مانده . گفت: طلب کن! گفتم: می‌خواهم که متحقق شوم به کیفیت شهود دایم ابدی کر نخان اتن را و کنٹ أعنی بذلک جصول ما کان حاصلاً ل فن شود . الكل الان الذى لاحات دة ولا مسف الكل دونه گفت؛ ازیو سوال مرا اجابت کرد و گفت: آنچه خواستی مبذول است, با آن که تو خود می‌دانی که مرا اولاد و اصحاب بودند و بسیاری از ایشان را کشتم و زنده گردانیدم و مرد آن که مرد و کښته شد آن اختصاصى هة الفضلة أعل اى تح و وة و خان دير ككتو كه إفشان ان نمی‌شاید. آنگاه از آن واقعه درآمدم. والمث لله على ذلک . “ شان :وق و :مولانا جلال الین رومئ قدش س هما اختصضاصض و فحنت و صح از بوده است. روزی مجلس عظیم بود و اکابر قونیه جمع؛ و شيخ صدرالدین بر صدر صفه بالای سجاده نشسته بود. خدمت مولوی درامد. شيخ سجادۀ خویش را به وی گذاشت. مولانا ننشست و گفت: «به قیامت چه جواب ب گویم که بر سجادۀ شيخ چرا نشستم؟ » شيخ فرمود که: u ‏ خدمت مولانا ننشست. شيخ فرمود که: «سجاده‌ای که نشست ترا نشاید ما را نیز نشاید. » سجاده را برداشت و دور انداخت. خدمت مولانا پیش از وی وفات کرده است و وصیت نماز خود به وی کرده. گویند که شيخ شرف الڈپن قونیوئ از شيخ صدرالڈین قڈس سڑهما پرسید که: «من أينَ إلى أينَ و ما الحاصل فی البْن؟ » شيخ چواب داد كه: «مِنَ العلم إلى العين, و الحاصل فى البين تَجددٌ نسبةٍ جامعةٍ بين الطرقين ظاهرةٌ بالحكمين. » 5- شيخ مود الڈين الجَندى» رحمه الله تعالى وی از شاگردان و مریدان شيخ صدرالدین است. جامع بوده است میان علوم ظاهری و باطنی. بعض مصنفات شيخ بزرگ را چون فصوص الحكم و مواقع النجوم شرح کرده است, و ماخذ سایر شروح فصوص شرح وی است و در انجا تحقیقات بسیار است که در سایر کتب نیست و کمال وی از ان معلوم می‌شود. وی گفته است که: «خدمت شيخ صدرالڈین قدس سژه خطبة فصوص را از برای من شرح کرد و در آثنای آن واردی غیبی بر وی ظاهر شد و اثر آن ظاهر و باطن مرا فرو گرفت. آنگاه در من تصرفی کرد عجیب و مضمون کتاب را بتمام در شرح مفهوم من گردانید و چون این معنی را از من دریافت. گفت که: فر ر از جروت شيخ درخواستم که کتاب فصوص را بر من شرح کند خطبه را شرح کرد و در اثنای آن در من تصرفی کرد که مضمون تمام کتاب مرا معلوم شد. پس به این حکایت رور م و دام ورا ور وا و قا بو بعد از آن مرا فرمود که: آن را شڑجی. نویس یشن ور حخضور وی اخلالا لقذره و اشنالا لامزة خطفه را رچ کردم. » و هم وی گفته در محل بیان این معنی که کیل را قوت ظهور در جمیع مواطن هست: «بعد از مفارقت از این نشاه که در بغداد بودم و شخصی در منزل من فرود امده بود که دعوی وی آن بود که مَهدئٌ است و از من بر آن دعوی گواهی طلبید.

Orijinal Metin (FA)

قن گفتم. که پش خدای تغالی کواھی می دھھ که تو مدق . تی رو دروعغ می گو ټی با من به معادات و دشمنی برخاست و جماعتی را از مَلاحده وتصیریه جمع کردو ایشان را به ایذای من دلالت کرد. یناه به روحانیت شيخ بزرگ. شیخ محیی الدین» بردم و به 8 جمعیت همت متوجه وی شدم. E ‏ مدغی :راا نکر قت و به یک دست دیکر کر دویای وی راا و کف رز مین رز نه؟ یا سیدی! حکم و فرمان تراست. ینار کت و درفت کن راسو و همشح ره و ان دعن ا شاع خود به وة ایذای من اجتماع کرده بودند. من به ایشان التفات نکردم و پیش محراب رفتم و نماز خود کر ازم و افقان در ہن کچ رست شا قد و هش انشان زااخدای فالی ارهن 334 بگردانید۔ بعد از آن. آن مدعی بر دست من توبه کرد و مسافر شد. » و هم وی گفته که: «از شيخ خود شيخ صدرالڈین؛ شنیدم که: شخ زورک را جا خضږ عليه السلام اتفاق ملاقات افتاد. گفت که: از برای موسی بن عمران صلوات الرحمن علنه هزار هسال ار اه ان اول ولوت وی ا رمان اماع بز وی گذشت بود ها شاه و دة روک بر مه مسال ار ان صر تواست کر و شارت به انق تی ات آن که حضرت رسالت صلی الله علیه و سلّم فرموده است که: ل ی سكت ى فض علیا من ابا چا و وی را بر طریق ابن الفارض رحمه الله در بیان حقایق و معارف اشعار عربی لطیف است و از ان جمله است این دو بیت که شيخ فخرالڈین عراقی در کتاب لمعات او رډه: ‏ تخر على ماإكان في قم إن الح ولوت أمواج وَأتهازڙ لاتکخبٹی آشکال تش الها عبن تکل فیھ ا وهی اشتاة و اين پېپېت دیگر: ت o‏ فو الواخ دال وة فى. ال ل ك E ‏ و همانا که وی قصیدۀ تائيه فارضیه را e‏ است و از آن قصيده است اين دو قما القک ټرضاني پک مڪ وما زلّث افوا يل وة فت ‏ °1 فد الى ٤‏ 5 ا وصالی بلا إقكانِ بعد َة 6- شيخ سعيد الڈين القرغانى» رحمه الله تعالى وی از کل ارات عرکان :و اگا ین اضجات دوق :و وجدان نودو ات ھچ كفن مهال علم حقیقت را چنان مضبوط و مربوط بیان نکرده است که وی در دیباچة شرح قصيدة تائية فارضیه کرده. اولا ان را به عبارت فارسی شرح کرده بوده است و بر شخ خود شج صدر الكين قووف قاس سه عرض فرمودة و شع آن زا استحشان بسیار کرده و در ان باب چیزی نوشته و شيخ سعید ان نوشته را بعینه بر سبیل تبرک و تیمن در دیباچة شرح فارسی خود درج کرده است و ثانیا از برای تعمیم و تتمیم فایده آن راه قارف غر فل کرد و قواید دیگر کر ان مریة نساکته چرام الل الى کن الطالبين خير الجزاء. و وی را تصنیف دیگر است مسمی به مناهج العباد الى المعاد در بيان مذاهب ايمُة ار که رصان للذ غاھع این در مسال ادات و خض معاملات که الان ری را ار آن جاره فست ودر بیان E ‏ سل ا د ی اه تیت و الخو ان کاک اق ی مود کا طالب و مرید است. در انجا اورده است که: «انتساب مریدان به مشایخ به سه طریق است: یکی به خرقه و دوم به تلقین ذکر و سیم به صحبت و خدمت و تادب به ان و خرقه دو است: خرقة ارادت و آن را جز از یک شیخ ستدن روا نباشد و دوم خرقة تبرک و آن از مشایخ بسیار به جهت برکت ستدن روا باشد.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

قن گفتم. که پش خدای تغالی کواھی می دھھ که تو مدق . تی رو دروعغ می گو ټی با من به معادات و دشمنی برخاست و جماعتی را از مَلاحده وتصیریه جمع کردو ایشان را به ایذای من دلالت کرد. یناه به روحانیت شيخ بزرگ. شیخ محیی الدین» بردم و به 8 جمعیت همت متوجه وی شدم. E ‏ مدغی :راا نکر قت و به یک دست دیکر کر دویای وی راا و کف رز مین رز نه؟ یا سیدی! حکم و فرمان تراست. ینار کت و درفت کن راسو و همشح ره و ان دعن ا شاع خود به وة ایذای من اجتماع کرده بودند. من به ایشان التفات نکردم و پیش محراب رفتم و نماز خود کر ازم و افقان در ہن کچ رست شا قد و هش انشان زااخدای فالی ارهن 334 بگردانید۔ بعد از آن. آن مدعی بر دست من توبه کرد و مسافر شد. » و هم وی گفته که: «از شيخ خود شيخ صدرالڈین؛ شنیدم که: شخ زورک را جا خضږ عليه السلام اتفاق ملاقات افتاد. گفت که: از برای موسی بن عمران صلوات الرحمن علنه هزار هسال ار اه ان اول ولوت وی ا رمان اماع بز وی گذشت بود ها شاه و دة روک بر مه مسال ار ان صر تواست کر و شارت به انق تی ات آن که حضرت رسالت صلی الله علیه و سلّم فرموده است که: ل ی سكت ى فض علیا من ابا چا و وی را بر طریق ابن الفارض رحمه الله در بیان حقایق و معارف اشعار عربی لطیف است و از ان جمله است این دو بیت که شيخ فخرالڈین عراقی در کتاب لمعات او رډه: ‏ تخر على ماإكان في قم إن الح ولوت أمواج وَأتهازڙ لاتکخبٹی آشکال تش الها عبن تکل فیھ ا وهی اشتاة و اين پېپېت دیگر: ت o‏ فو الواخ دال وة فى. ال ل ك E ‏ و همانا که وی قصیدۀ تائيه فارضیه را e‏ است و از آن قصيده است اين دو قما القک ټرضاني پک مڪ وما زلّث افوا يل وة فت ‏ °1 فد الى ٤‏ 5 ا وصالی بلا إقكانِ بعد َة 6- شيخ سعيد الڈين القرغانى» رحمه الله تعالى وی از کل ارات عرکان :و اگا ین اضجات دوق :و وجدان نودو ات ھچ كفن مهال علم حقیقت را چنان مضبوط و مربوط بیان نکرده است که وی در دیباچة شرح قصيدة تائية فارضیه کرده. اولا ان را به عبارت فارسی شرح کرده بوده است و بر شخ خود شج صدر الكين قووف قاس سه عرض فرمودة و شع آن زا استحشان بسیار کرده و در ان باب چیزی نوشته و شيخ سعید ان نوشته را بعینه بر سبیل تبرک و تیمن در دیباچة شرح فارسی خود درج کرده است و ثانیا از برای تعمیم و تتمیم فایده آن راه قارف غر فل کرد و قواید دیگر کر ان مریة نساکته چرام الل الى کن الطالبين خير الجزاء. و وی را تصنیف دیگر است مسمی به مناهج العباد الى المعاد در بيان مذاهب ايمُة ار که رصان للذ غاھع این در مسال ادات و خض معاملات که الان ری را ار آن جاره فست ودر بیان E ‏ سل ا د ی اه تیت و الخو ان کاک اق ی مود کا طالب و مرید است. در انجا اورده است که: «انتساب مریدان به مشایخ به سه طریق است: یکی به خرقه و دوم به تلقین ذکر و سیم به صحبت و خدمت و تادب به ان و خرقه دو است: خرقة ارادت و آن را جز از یک شیخ ستدن روا نباشد و دوم خرقة تبرک و آن از مشایخ بسیار به جهت برکت ستدن روا باشد.

Orijinal Metin (FA)

در بیان خرقة ارادت خود گفټه است که وی خرقه پوشید از شيخ نجیب الڈین علی بن بُرْعْش الشیرازی قدس الله تعالی روحه و وی از شیخ الشیوخ شهاب الڈین سهروردی؛ و وی از عم خود قاضی وجیه الڈین و وی از پدر خود ابومحمد عَمُویه و اخی فرج زنجانی. دست هر یک در پوشانیدن خرقه مشارکی × ست آن دیگر. اما ابومحمد از احمد أشود دیتۆری خرقه پوشید ووی از مُمشاد دینوري؛ و وی از ابوالقاسم جّنید و اما اخی فرح از ابوالعباس نهاوندی و وی از ابوعبدالله خفیف 335 شیرازی و وی از ابومحمد رُویم بغدادی و وی از جنید: رضی الله تعالی عنهم و شیخ الشيوخ شهاب الدين سهروردی رضی الله عنه نسبت خرقه را تا په ابوالقاسم جنید مش سات كردق امعت و ار خد ا مفضطفى صلن:الله: قله و انلم ابه صجيت نة داده است نه به خرقه. و اما شيخ مجدالدين فدادئ فوس اله تعالی سڑو در کتاب تحفة البررة آورده است که نسبت خرقه‌ها متصل است به پیغمبر صلې الله عليه و سلم به حدیث درست متصل مُعَنْعن و فرموده است که: مصطفی صلی الله عليه و سلم خرقه پوشانید مر امیرالمؤمنین علی را رضی الله عنه و وی مر حسن بَضری و کمیل بن زياد ‏ را و وی مر ابویعقوب نهرجوری را و وی مر عمرو بن عثمان مکی را ووی مرابویعقوب طبری را و وی مرابوالقاسم رمضان ر و وی مرابوالعباس ابن ادریس را و وی مرداود خادم را؛ و وی مر محمدبن مانکیل راء و وی مر شیخ اسماعیل قصری راء و وی مر شیخ نجم الدین الکبری راء ووی هر این فقیر یعنی مجد الذین بغدادی را فعلی هذا نسبت خرقه‌ها به صلی الله عليه و سلم متصل شود و الله تعالى اعلم. و اما نسبت تلقین ذکر این فقیر یعنی شیخ سعید, رحمه الله از شیخ خرقۀ خود شيخ نجیب الڈین علی, تلقین گرفت ووی از شيخ الشیوخ شهاب الڈین سهروردی؛ ووی از عم خود ابوالنجیب السهروردی؛ و وی از شیخ احمد غزالی و وی از ابوبکر نساج و وی از شیخ ابوالقاسم کژگانی و وی از ابوعثمان مغربی ووی از بوعلی کاتب و وی از بوعلی رودباری؛ ووی از سید الطایفه جنید. قڏس الله تعالی ارواحهم. » بعد آز آن. می‌گوید که: «ذر نشبت خرقة ارادت و تسبت تلقین ذکر دو شيخ گرفتن مذموم است, اما در نسبت صحبت محمود است, لکن به شرط اجازت يا فوت صحبت الله تعالی سژه از خدمت مولانا و سیدنا و شیخنا؛ صدرالحق و الڍینء وارث علوم سيد المرسلين. سلطان المحققین محمد بن اسحاق القونیوی قدس الله تعالی سره و از شرف صحبت و ارشاد و هدایت و اقتباس فضایل و اداب ظاهر و باطن و علوم شریعت و طریقت و حقیقت تربیت يافت و منتفع شد غاية الانتفاع. و همچنين از خدمت شیخ ربانی محمد بن السّکران البغدادی نور اللّه نفسه و از صحبت غير ایشان از اکابر تربیت پذیرفت و منتفع گشت. هرچند از عهدۀ رعایت حقوق و شرایط خدمت و وان یو سیت یرون ادن اکن ایشان از وم ت بین بول و ارشاد این و هم وی اورده اک «از شيخ نجيب الدين رحمه الله شام كه شون الین صفی امام جامع شیراز از اکابر صالحان و پاکان بود و همگی اوقاتش به ذکر و تلاوت و انواع عبادات مستغرق و معمور؛ لکن از کسی تلقین ذکر نداشت. روزی در واقعه کر خود ر به صورت نوری مصور شده مشاهده کرد که از دهان وی منفصل می‌شد مین فرو می‌رفت با خود گفت که: این علامت خير نیست. چه نص اليه يَصْعَدٌ 5 الكل الطت (10/فاطر) به خلاف این نشان می‌دهد. اين نقصان مگر به سبب ,عدم تلقین ذکر است از مشایخ.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

در بیان خرقة ارادت خود گفټه است که وی خرقه پوشید از شيخ نجیب الڈین علی بن بُرْعْش الشیرازی قدس الله تعالی روحه و وی از شیخ الشیوخ شهاب الڈین سهروردی؛ و وی از عم خود قاضی وجیه الڈین و وی از پدر خود ابومحمد عَمُویه و اخی فرج زنجانی. دست هر یک در پوشانیدن خرقه مشارکی × ست آن دیگر. اما ابومحمد از احمد أشود دیتۆری خرقه پوشید ووی از مُمشاد دینوري؛ و وی از ابوالقاسم جّنید و اما اخی فرح از ابوالعباس نهاوندی و وی از ابوعبدالله خفیف 335 شیرازی و وی از ابومحمد رُویم بغدادی و وی از جنید: رضی الله تعالی عنهم و شیخ الشيوخ شهاب الدين سهروردی رضی الله عنه نسبت خرقه را تا په ابوالقاسم جنید مش سات كردق امعت و ار خد ا مفضطفى صلن:الله: قله و انلم ابه صجيت نة داده است نه به خرقه. و اما شيخ مجدالدين فدادئ فوس اله تعالی سڑو در کتاب تحفة البررة آورده است که نسبت خرقه‌ها متصل است به پیغمبر صلې الله عليه و سلم به حدیث درست متصل مُعَنْعن و فرموده است که: مصطفی صلی الله عليه و سلم خرقه پوشانید مر امیرالمؤمنین علی را رضی الله عنه و وی مر حسن بَضری و کمیل بن زياد ‏ را و وی مر ابویعقوب نهرجوری را و وی مر عمرو بن عثمان مکی را ووی مرابویعقوب طبری را و وی مرابوالقاسم رمضان ر و وی مرابوالعباس ابن ادریس را و وی مرداود خادم را؛ و وی مر محمدبن مانکیل راء و وی مر شیخ اسماعیل قصری راء و وی مر شیخ نجم الدین الکبری راء ووی هر این فقیر یعنی مجد الذین بغدادی را فعلی هذا نسبت خرقه‌ها به صلی الله عليه و سلم متصل شود و الله تعالى اعلم. و اما نسبت تلقین ذکر این فقیر یعنی شیخ سعید, رحمه الله از شیخ خرقۀ خود شيخ نجیب الڈین علی, تلقین گرفت ووی از شيخ الشیوخ شهاب الڈین سهروردی؛ ووی از عم خود ابوالنجیب السهروردی؛ و وی از شیخ احمد غزالی و وی از ابوبکر نساج و وی از شیخ ابوالقاسم کژگانی و وی از ابوعثمان مغربی ووی از بوعلی کاتب و وی از بوعلی رودباری؛ ووی از سید الطایفه جنید. قڏس الله تعالی ارواحهم. » بعد آز آن. می‌گوید که: «ذر نشبت خرقة ارادت و تسبت تلقین ذکر دو شيخ گرفتن مذموم است, اما در نسبت صحبت محمود است, لکن به شرط اجازت يا فوت صحبت الله تعالی سژه از خدمت مولانا و سیدنا و شیخنا؛ صدرالحق و الڍینء وارث علوم سيد المرسلين. سلطان المحققین محمد بن اسحاق القونیوی قدس الله تعالی سره و از شرف صحبت و ارشاد و هدایت و اقتباس فضایل و اداب ظاهر و باطن و علوم شریعت و طریقت و حقیقت تربیت يافت و منتفع شد غاية الانتفاع. و همچنين از خدمت شیخ ربانی محمد بن السّکران البغدادی نور اللّه نفسه و از صحبت غير ایشان از اکابر تربیت پذیرفت و منتفع گشت. هرچند از عهدۀ رعایت حقوق و شرایط خدمت و وان یو سیت یرون ادن اکن ایشان از وم ت بین بول و ارشاد این و هم وی اورده اک «از شيخ نجيب الدين رحمه الله شام كه شون الین صفی امام جامع شیراز از اکابر صالحان و پاکان بود و همگی اوقاتش به ذکر و تلاوت و انواع عبادات مستغرق و معمور؛ لکن از کسی تلقین ذکر نداشت. روزی در واقعه کر خود ر به صورت نوری مصور شده مشاهده کرد که از دهان وی منفصل می‌شد مین فرو می‌رفت با خود گفت که: این علامت خير نیست. چه نص اليه يَصْعَدٌ 5 الكل الطت (10/فاطر) به خلاف این نشان می‌دهد. اين نقصان مگر به سبب ,عدم تلقین ذکر است از مشایخ.

Orijinal Metin (FA)

پس به یکی از مریدان شیخ روزبهان بَفّلی قڈس الله تعالی روحه رجوع کرد و از وی ذکر تلقین گرفت و همان شب درواقعه ذکر خود را به ور ا ا ا ا ا صحبت شيخ الشیوخ شهاب الڈین السّهروردی رضی الله عنه پیوست و رسید به آنجا که رسید. » 7 نھ خو اسیا ر انى وىة الل الى وی از اکابر اصحاب شیخ ابومَڈین مغربی قڈس الله تعالی روحه بوده است. شیخ سعیدالڈین قرغانی ,در شرح قصیدۀ تائيه آورده است که: «ار شخ ‏ بن عبدالله بن طلحة التسترى العراقئ رحمه اللّه در سنة خمس و و ستمائة شنيدم که وی ر از شيخ عمادالڈين محمد بن شيخ الشّيوخ اتا السهروردی 336 قڈس الله تعالی روحه که گفت: در یکی از حَجات با والد خود بودم. دز قتان . ان که طواف خانه می کردم تاگاه ذیدم که شیخځی مغربی طواف فی کز د و ق به وی تبرک می ووی را یر مرا پیش وی تعریف کردند که: e e‏ آن همراه من باشد. پس من پرسیدم که: این کیست؟ گفتند که: این را شیخ موسی می‌گویند. چون از طواف فارغ شدم و پیش والد خود رفتم؛ وی را خبر کردند که: من زیارت شيخ موسی را دریافتم؛ و مرا دعای خیر کرد. والد من بسیار به ان مسرور شد. بعد از ان حاضران در ذکر مناقب شيخ موسی شروع کردند و از آن جمله گفتند که: وی را در هر شبانروزی ورد است که هفتاد هزار ختم قران می‌کند. و والد من خاموش بود. ناگاہ یکی از کبار اصحاب والد من سوگند یاد کرد و گفت: راست اشست انچه از وی می گویتد: من پیش از اين اين سخن را شنیده بودم. و در خاطرات من فی الجمله انکاری بود تا آن وقت که شبی شيخ موسی را در طواف دریافتم. در پی وی ایستادم ديدم که تقبیل حجر الاسود کرد و از اول فاتحه تلاوت کرد و می‌رفت. همچنان که معهود است که مردم در طواف می روند و تلاوت می کرد چنان تلاوتی که حرف حرف را فهم می کردم. چون هم در آن طواف اول از برابر در خانه که از حجرالاأسود تا آنجا مقدار چهار گام باشد کما بیش درگذشت یک ختم تمام کرد. چنانکه من تمام آن ختم را حرف به حرف شنیدم۔ خدمت الوا اا ق و ا بعد از آن والد مرا ار این می سوال کردند: کت این ار فل شط رمان انت که بست ته عضن از اولياءالله واقع می‌شود. پس از برای صدذق ان قضعة گت كه شخ الشيوخ ابن سكت را رضن الله :عة E E E‏ جامع می‌برد و می‌انداخت و بعد از ادای نماز جمع می کرد و به خانقاه می‌اورد. در یکی از جمعه‌ها سجاده‌ها را بر یکدیگر بست تا به مسجد برد. و به کنار دجله رفت تا غسل جمعه به جای آرد. افا سرون کرد وتر كاز وجه هاد وتاب قرو رقت چون سر بیرون کرد دید که آن دجله نیست, جای دیگر است. پرسید که: این کجاست؟ گفتند که: این نيل مصر است. _تعجب کرد و از آب بیرون آمد و به شهر درون رفت. ناگاه به دکان صایغی رسید آنجا بیستاد و بر وی جز میزری که ستر عورت وی کرده بود جامه‌ای دیگر نبود. صاحب دکان به فراست دانست که وی صایغ است. وی را آزمایش کرد دید که آن صنعت را نیک می‌داند. وی را گرامی داشت و به خانه برد و دختر خود را با وی نکاح کرد و از وی سه فرزند آمد و هفت سال بر آن گذشت. روزی به کنار نیل آمد و در آب غوطه خورد چون سر بړآورد.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

پس به یکی از مریدان شیخ روزبهان بَفّلی قڈس الله تعالی روحه رجوع کرد و از وی ذکر تلقین گرفت و همان شب درواقعه ذکر خود را به ور ا ا ا ا ا صحبت شيخ الشیوخ شهاب الڈین السّهروردی رضی الله عنه پیوست و رسید به آنجا که رسید. » 7 نھ خو اسیا ر انى وىة الل الى وی از اکابر اصحاب شیخ ابومَڈین مغربی قڈس الله تعالی روحه بوده است. شیخ سعیدالڈین قرغانی ,در شرح قصیدۀ تائيه آورده است که: «ار شخ ‏ بن عبدالله بن طلحة التسترى العراقئ رحمه اللّه در سنة خمس و و ستمائة شنيدم که وی ر از شيخ عمادالڈين محمد بن شيخ الشّيوخ اتا السهروردی 336 قڈس الله تعالی روحه که گفت: در یکی از حَجات با والد خود بودم. دز قتان . ان که طواف خانه می کردم تاگاه ذیدم که شیخځی مغربی طواف فی کز د و ق به وی تبرک می ووی را یر مرا پیش وی تعریف کردند که: e e‏ آن همراه من باشد. پس من پرسیدم که: این کیست؟ گفتند که: این را شیخ موسی می‌گویند. چون از طواف فارغ شدم و پیش والد خود رفتم؛ وی را خبر کردند که: من زیارت شيخ موسی را دریافتم؛ و مرا دعای خیر کرد. والد من بسیار به ان مسرور شد. بعد از ان حاضران در ذکر مناقب شيخ موسی شروع کردند و از آن جمله گفتند که: وی را در هر شبانروزی ورد است که هفتاد هزار ختم قران می‌کند. و والد من خاموش بود. ناگاہ یکی از کبار اصحاب والد من سوگند یاد کرد و گفت: راست اشست انچه از وی می گویتد: من پیش از اين اين سخن را شنیده بودم. و در خاطرات من فی الجمله انکاری بود تا آن وقت که شبی شيخ موسی را در طواف دریافتم. در پی وی ایستادم ديدم که تقبیل حجر الاسود کرد و از اول فاتحه تلاوت کرد و می‌رفت. همچنان که معهود است که مردم در طواف می روند و تلاوت می کرد چنان تلاوتی که حرف حرف را فهم می کردم. چون هم در آن طواف اول از برابر در خانه که از حجرالاأسود تا آنجا مقدار چهار گام باشد کما بیش درگذشت یک ختم تمام کرد. چنانکه من تمام آن ختم را حرف به حرف شنیدم۔ خدمت الوا اا ق و ا بعد از آن والد مرا ار این می سوال کردند: کت این ار فل شط رمان انت که بست ته عضن از اولياءالله واقع می‌شود. پس از برای صدذق ان قضعة گت كه شخ الشيوخ ابن سكت را رضن الله :عة E E E‏ جامع می‌برد و می‌انداخت و بعد از ادای نماز جمع می کرد و به خانقاه می‌اورد. در یکی از جمعه‌ها سجاده‌ها را بر یکدیگر بست تا به مسجد برد. و به کنار دجله رفت تا غسل جمعه به جای آرد. افا سرون کرد وتر كاز وجه هاد وتاب قرو رقت چون سر بیرون کرد دید که آن دجله نیست, جای دیگر است. پرسید که: این کجاست؟ گفتند که: این نيل مصر است. _تعجب کرد و از آب بیرون آمد و به شهر درون رفت. ناگاه به دکان صایغی رسید آنجا بیستاد و بر وی جز میزری که ستر عورت وی کرده بود جامه‌ای دیگر نبود. صاحب دکان به فراست دانست که وی صایغ است. وی را آزمایش کرد دید که آن صنعت را نیک می‌داند. وی را گرامی داشت و به خانه برد و دختر خود را با وی نکاح کرد و از وی سه فرزند آمد و هفت سال بر آن گذشت. روزی به کنار نیل آمد و در آب غوطه خورد چون سر بړآورد.

%0
10 Bölüm