Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

چون وی برفت» شیخ در میان سرای بزانو تت و دیا بها قان رد او اد و هد د ی ات که اک ا ته انارت می‌کرد. ناگاه بگریست. چندانۍ که از آب چشمش زمین تر شد مدهوش گشت. روی بر زمین نهاد. ناگاه امیر زندان درآمد, وی بازنشست, گفت: چه بود ترا؟ گفت: مرا آزاد کرد. گفت: حال چون شد؟ گفت: مرا چون پیش خلیفه بردند, گفت: و ر آن بودم که ترا حالی بکشم, در این ساعت دلم با تو خوش شد. برو که عفو کردم! پس شیخ خواست که روی خویش پاک کند, از وی تا آن ریسمان که ملْشفه بر آن بود, بیست گز بود دست فراز کرد و منشفه برداشت. ندانم که دستش دراز شد یا مِنْشفه پیش وی آمد! آنگاه بیرون آمدم؛ پیش ابن عطا رفتم و پیغام بگزاردم. گفت: اگر وی را شتی بکگوی اکر هرا نگدارتد» O E بودند. رهبانان را گفت: «اين قنديلها کی برافروزند؟ » گفتند: «سحرگاه. » گفت: «تا‎ سحر دير بود . » به انگشت سّبابه اشارت کرد و گفت: «الله! » نوری از انگشتش‎ بیرون آمد و چهارصد قندیل به آن نور برافروخت و آن نور به انگشتش بازآمد. رهبانان‎ گفتند: «تو بر کدام هلّتی؟ » گفت: «بر ملت حنیفیان. کمتر حنیفی‌ام از امت محمد‎ صلی الله علیه و سلّم. » آن گه رهبانان را گفت: «کدام دوستر می‌دارید: : نشستن من‎ پیش شما یا رفتن؟ » گفتند: «حکم تراست. » گفت: «یارانم گرسنه‌اند و بی نفقه. »‎ سیزده هزار درم پیش شيخ آوردند. نوز اض بزنیامده بود که جوله را ضزف کرد آن‎ گه بیرون رفت. ‎ شخصی طوطییۍ داشت بمرد. حلاج گفت: «خواهی که وی را زنده کنم؟ » گفت: «خواهم. » اشارت کرد به انگشت. وی برخاست زنده. وی را پرسیدند که: «توحید چیست؟ » گفت: «إفراد القدم عَنِ الحَدَثِ. کر شخ الاسلام گفت: انی که تود ضوقان جستة؟ تفر الخدت و كام الارل 2 179- فارس بن عکیسی الىغدادىی» رحمه الله کنیت وي ابوالقاسه است. از خلفای حسین منصور حلاج است. و کان فارس البغدادئ رحمه الله مِنْ مُتكلمي مشايخ القَوّم وَالمُدَققينَ فى العبارات, له كلام حسنْ فى الأحوال و الأشارات. به خراسان آمد و از آنجا به سمرقند رفت و اقامت کرد تا از دنیا برفت. و معاصر شيخ عَلم الهّدى. ابومنصور ماثریدی. ا است و قى الشيخ أبومنصور سنة خمس 9 ثلاثین و ثلثمائه. و فارس رحمه الله تعالی معاصر شیخ ابوالقاسم حکیم سمرقندی نیز بوده است و قد مَرَّ تاریخ وفاته. و شيخ ابومنصور و شيخ ابوالقاسم در صحبت یکدیگر بوده‌اند و طریق مصاحبت نودو اند نا . ان زهان که هرک اتان. را از هم جدا ساخته. و سنگ تفرقه در ميان 103 انداخته و فارس بغدادی مقبول همه بوده است, تصحیح حال وی کرده‌اند و سخنان وی را در مصتُفات خود آورده. شيخ عارف. ابوبکر بن اسحاق الکلابادیى البخارى هة ال در کتب خود سخنان بی واسطه از وی بسیار روایت کرده. و شيحج ابوعبدالرحمان السلمى و امام قشیری به یک واسطه یا بیشټر و غير ایشان نیز. فاس گوید که: «حلاج را پرسیدم که: مرید کیست؟ » گفت: «هو الژامی باۋل قصده , الف الل سحا ا د ی صل جرد ان اسك کار جس اة د ودا تعالی را سازد و تا به وی نرسد به هیچ چیز نیارامد و به هیچ کس نپردازد. » و هم گفته: «خاطرٌ الحق هو الذي لا بُعارصّةُ شىءٌ. » اولاق ت که ر جاح قار یاو کو و نازایست ندندو کا نهای فجهول و جل ته وی هنوت دارند و آنچه درست شود از وی پیدا بودرو شعر وی فصیح بود.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

چون وی برفت» شیخ در میان سرای بزانو تت و دیا بها قان رد او اد و هد د ی ات که اک ا ته انارت می‌کرد. ناگاه بگریست. چندانۍ که از آب چشمش زمین تر شد مدهوش گشت. روی بر زمین نهاد. ناگاه امیر زندان درآمد, وی بازنشست, گفت: چه بود ترا؟ گفت: مرا آزاد کرد. گفت: حال چون شد؟ گفت: مرا چون پیش خلیفه بردند, گفت: و ر آن بودم که ترا حالی بکشم, در این ساعت دلم با تو خوش شد. برو که عفو کردم! پس شیخ خواست که روی خویش پاک کند, از وی تا آن ریسمان که ملْشفه بر آن بود, بیست گز بود دست فراز کرد و منشفه برداشت. ندانم که دستش دراز شد یا مِنْشفه پیش وی آمد! آنگاه بیرون آمدم؛ پیش ابن عطا رفتم و پیغام بگزاردم. گفت: اگر وی را شتی بکگوی اکر هرا نگدارتد» O E بودند. رهبانان را گفت: «اين قنديلها کی برافروزند؟ » گفتند: «سحرگاه. » گفت: «تا‎ سحر دير بود . » به انگشت سّبابه اشارت کرد و گفت: «الله! » نوری از انگشتش‎ بیرون آمد و چهارصد قندیل به آن نور برافروخت و آن نور به انگشتش بازآمد. رهبانان‎ گفتند: «تو بر کدام هلّتی؟ » گفت: «بر ملت حنیفیان. کمتر حنیفی‌ام از امت محمد‎ صلی الله علیه و سلّم. » آن گه رهبانان را گفت: «کدام دوستر می‌دارید: : نشستن من‎ پیش شما یا رفتن؟ » گفتند: «حکم تراست. » گفت: «یارانم گرسنه‌اند و بی نفقه. »‎ سیزده هزار درم پیش شيخ آوردند. نوز اض بزنیامده بود که جوله را ضزف کرد آن‎ گه بیرون رفت. ‎ شخصی طوطییۍ داشت بمرد. حلاج گفت: «خواهی که وی را زنده کنم؟ » گفت: «خواهم. » اشارت کرد به انگشت. وی برخاست زنده. وی را پرسیدند که: «توحید چیست؟ » گفت: «إفراد القدم عَنِ الحَدَثِ. کر شخ الاسلام گفت: انی که تود ضوقان جستة؟ تفر الخدت و كام الارل 2 179- فارس بن عکیسی الىغدادىی» رحمه الله کنیت وي ابوالقاسه است. از خلفای حسین منصور حلاج است. و کان فارس البغدادئ رحمه الله مِنْ مُتكلمي مشايخ القَوّم وَالمُدَققينَ فى العبارات, له كلام حسنْ فى الأحوال و الأشارات. به خراسان آمد و از آنجا به سمرقند رفت و اقامت کرد تا از دنیا برفت. و معاصر شيخ عَلم الهّدى. ابومنصور ماثریدی. ا است و قى الشيخ أبومنصور سنة خمس 9 ثلاثین و ثلثمائه. و فارس رحمه الله تعالی معاصر شیخ ابوالقاسم حکیم سمرقندی نیز بوده است و قد مَرَّ تاریخ وفاته. و شيخ ابومنصور و شيخ ابوالقاسم در صحبت یکدیگر بوده‌اند و طریق مصاحبت نودو اند نا . ان زهان که هرک اتان. را از هم جدا ساخته. و سنگ تفرقه در ميان 103 انداخته و فارس بغدادی مقبول همه بوده است, تصحیح حال وی کرده‌اند و سخنان وی را در مصتُفات خود آورده. شيخ عارف. ابوبکر بن اسحاق الکلابادیى البخارى هة ال در کتب خود سخنان بی واسطه از وی بسیار روایت کرده. و شيحج ابوعبدالرحمان السلمى و امام قشیری به یک واسطه یا بیشټر و غير ایشان نیز. فاس گوید که: «حلاج را پرسیدم که: مرید کیست؟ » گفت: «هو الژامی باۋل قصده , الف الل سحا ا د ی صل جرد ان اسك کار جس اة د ودا تعالی را سازد و تا به وی نرسد به هیچ چیز نیارامد و به هیچ کس نپردازد. » و هم گفته: «خاطرٌ الحق هو الذي لا بُعارصّةُ شىءٌ. » اولاق ت که ر جاح قار یاو کو و نازایست ندندو کا نهای فجهول و جل ته وی هنوت دارند و آنچه درست شود از وی پیدا بودرو شعر وی فصیح بود.

Orijinal Metin (FA)

» وأئيشدنا للحلاج, رحمه اللّ: انت قالش عاف والقلت تجري مذل جڙري الدموع في الأجّفان وغ الصّمير جوف فُؤادي كخللل الأرواج في الأبدان اوو ت ا ال ااه ب وال ن ااا ا ر لمانِ و أربسيج وائتنانِ 0- احمدبن حسين بن منصور الحلاج» رحمه الله شیخ الاسلام گفت که از ابوعبداللّه باکو شنیدم که گفت: «از احمد پسر حسين منصور شنیدم به حُجّند که پسین شب پدر خود را گفتم که: مرا وصیتی کن! گفت: نفس خود را در شغلی افکن پیش از آن که ترا در شغلی افکند. گفتم: ای پدر! چیزی پیفزای! : وقتی که همه عالم در خدمت کوشند. تو در چیزی کوش که ذژه‌ای از آن به و مه از عمل تَقّلین شيخ الاسلام گفت که: فلن چن :و انس بود نسر ؟ قت: آن چیست؟ a‏ معرفت. » 181- ابومنصور کاوکلاه» رحمه الله نخ الاسام كفت کشت اتوم ور او كاه رخفن اوها اقل لات بوده. » وقتی فارغ بود که یاران وی به سفر شده بودند. وی در حایطی شد از آنِ کسی,. ٤‏ 9 چام فراکندن گرفت به آب رساند. چون تمام شد, برآمد و پهلوی آن دیگری می‌کند و بار آن در چاه پیشینه می کرد. چون آن تمام شد چاه دیگر کندن گرفت. یکی وی را گفت: «دیوانه نه‌اي و مزدور نه‌ای» این چرا می‌کنی؟ » گفت: «نفس خود را در شغلی می‌افکنم بیش از آن که مرا در شغلی افکند. » و مشایخ از این باب کرده‌اند. ابوعبدالله دیتۆری در دریا بماند مرقع خود را بریدن و دوختن گرفت تابه کلاهیئ باز آوزد. 182- ابوغمرو دمشقی» قدس الله تعالى روحه اة اله اسك بان :متاخ ضام يود انس وار اخ ايشان وض ا بود با ابوعندالله جلا و اصحات ذوالئون. در سنه عشرین ¿ و ٿلثمائه و از دنيا. وی گفته: «چنان که فریضه است بر پیغمبران اظهار ایات و معجزات . همچنان فریضه است بر اولیا پنهان داشتن کرامات, تا خلق در فتنه نیفتند. » , و هم وی گفته: «اللَّصوْفٌ رة الكون يعَيْنِ التَقْص, بل عَصٌ الطُرَف عن كل الثاقص لِمُشاهَدَة مَنْ هُوَ مُنرَهٌ عَنْ كل تَفُص. » 104 و هم وی گفته: «علامة قساوَة الْقَلْب ان یکل الله العبد الى تدبیره؛ فیالفه ولل ناله حُسْنَ الكلاءَة و الڑعاية, و الثبنٌ صلى الله عليه و سلم يقول أكلانى كلاءَة الطفل الوليد . « هم وق كه 5ا15 ضقت الأزو اع بالقرت. آترت :على الهياكل آنواژ الموافقات. » از طبقة ثانیه است. کنیت وی ابوبکر است. از جوانمردان مشایخ خراسان است. احمد خضرویه را دیده بود و غیر او را نیز و پسر وی ابونصر محمدبن محمدبن حامد یکی از تیان خراسان بوده. محمد حامد گفته است: «سرماية تو دل تست و وقت تو. چون مشغول کنی دل خود زا هرظن و کیان که بور خاظر تو اند ضات کنی آوفات: خود را به آنچه ساند و نشاید. پس کی سود تواند کرد. آن که سرمایه به زیان آورد؟ »> شیخ الاسلام گفت که: «صوفی دل است و وقت و زندگانی. اگر از صوفی وقت و دل و زندگانی_ برود. چه بماند؟ » و هم وی گفته: «چون وقتی از اوقات تو سالم گردد از آفت غفلت. وزان د ان وت ار ان کهجد ی که مخالف ان نافد سن کر ی :که اغلات ت اراستی باطن است. » و هم وی گفته: «الأنساڻ في حَلقه أ خسن منه في جَدید عیره. » 4- عبدالله بن محمد الخراز» رحمه الله تعالی از طبقة ٿالثه است. از کبار مشایخ ری بوده است. کنیت وی ابومحمد است. سالها به مک فجاورت کردو ا وزع بوذ خی گوندۀ اک و غالبەو قوناگ 1ش E‏ وهم وی گفتة؛ «ألْجُوغ طَعامٌ الزاهدين, و و ال“ طفاء العارفين.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» وأئيشدنا للحلاج, رحمه اللّ: انت قالش عاف والقلت تجري مذل جڙري الدموع في الأجّفان وغ الصّمير جوف فُؤادي كخللل الأرواج في الأبدان اوو ت ا ال ااه ب وال ن ااا ا ر لمانِ و أربسيج وائتنانِ 0- احمدبن حسين بن منصور الحلاج» رحمه الله شیخ الاسلام گفت که از ابوعبداللّه باکو شنیدم که گفت: «از احمد پسر حسين منصور شنیدم به حُجّند که پسین شب پدر خود را گفتم که: مرا وصیتی کن! گفت: نفس خود را در شغلی افکن پیش از آن که ترا در شغلی افکند. گفتم: ای پدر! چیزی پیفزای! : وقتی که همه عالم در خدمت کوشند. تو در چیزی کوش که ذژه‌ای از آن به و مه از عمل تَقّلین شيخ الاسلام گفت که: فلن چن :و انس بود نسر ؟ قت: آن چیست؟ a‏ معرفت. » 181- ابومنصور کاوکلاه» رحمه الله نخ الاسام كفت کشت اتوم ور او كاه رخفن اوها اقل لات بوده. » وقتی فارغ بود که یاران وی به سفر شده بودند. وی در حایطی شد از آنِ کسی,. ٤‏ 9 چام فراکندن گرفت به آب رساند. چون تمام شد, برآمد و پهلوی آن دیگری می‌کند و بار آن در چاه پیشینه می کرد. چون آن تمام شد چاه دیگر کندن گرفت. یکی وی را گفت: «دیوانه نه‌اي و مزدور نه‌ای» این چرا می‌کنی؟ » گفت: «نفس خود را در شغلی می‌افکنم بیش از آن که مرا در شغلی افکند. » و مشایخ از این باب کرده‌اند. ابوعبدالله دیتۆری در دریا بماند مرقع خود را بریدن و دوختن گرفت تابه کلاهیئ باز آوزد. 182- ابوغمرو دمشقی» قدس الله تعالى روحه اة اله اسك بان :متاخ ضام يود انس وار اخ ايشان وض ا بود با ابوعندالله جلا و اصحات ذوالئون. در سنه عشرین ¿ و ٿلثمائه و از دنيا. وی گفته: «چنان که فریضه است بر پیغمبران اظهار ایات و معجزات . همچنان فریضه است بر اولیا پنهان داشتن کرامات, تا خلق در فتنه نیفتند. » , و هم وی گفته: «اللَّصوْفٌ رة الكون يعَيْنِ التَقْص, بل عَصٌ الطُرَف عن كل الثاقص لِمُشاهَدَة مَنْ هُوَ مُنرَهٌ عَنْ كل تَفُص. » 104 و هم وی گفته: «علامة قساوَة الْقَلْب ان یکل الله العبد الى تدبیره؛ فیالفه ولل ناله حُسْنَ الكلاءَة و الڑعاية, و الثبنٌ صلى الله عليه و سلم يقول أكلانى كلاءَة الطفل الوليد . « هم وق كه 5ا15 ضقت الأزو اع بالقرت. آترت :على الهياكل آنواژ الموافقات. » از طبقة ثانیه است. کنیت وی ابوبکر است. از جوانمردان مشایخ خراسان است. احمد خضرویه را دیده بود و غیر او را نیز و پسر وی ابونصر محمدبن محمدبن حامد یکی از تیان خراسان بوده. محمد حامد گفته است: «سرماية تو دل تست و وقت تو. چون مشغول کنی دل خود زا هرظن و کیان که بور خاظر تو اند ضات کنی آوفات: خود را به آنچه ساند و نشاید. پس کی سود تواند کرد. آن که سرمایه به زیان آورد؟ »> شیخ الاسلام گفت که: «صوفی دل است و وقت و زندگانی. اگر از صوفی وقت و دل و زندگانی_ برود. چه بماند؟ » و هم وی گفته: «چون وقتی از اوقات تو سالم گردد از آفت غفلت. وزان د ان وت ار ان کهجد ی که مخالف ان نافد سن کر ی :که اغلات ت اراستی باطن است. » و هم وی گفته: «الأنساڻ في حَلقه أ خسن منه في جَدید عیره. » 4- عبدالله بن محمد الخراز» رحمه الله تعالی از طبقة ٿالثه است. از کبار مشایخ ری بوده است. کنیت وی ابومحمد است. سالها به مک فجاورت کردو ا وزع بوذ خی گوندۀ اک و غالبەو قوناگ 1ش E‏ وهم وی گفتة؛ «ألْجُوغ طَعامٌ الزاهدين, و و ال“ طفاء العارفين.

Orijinal Metin (FA)

» وهم وی گفته: «صياتَة الأسرار عَن الألتفاتِ إلى الأغيار مِنَ علاماتِ الأقبال عَلّى الله تعالی. » و هم وی گفته: «الغْبودبَة الظَاهِرَة و الخْرَية الباطتَةٌ مِنْ أخلاقِ الكرام. » نوست بي الکن كه ابت كه فن مل الله نويد و قد الل هو هل خود ندید. » دفي گوؤند' ډقندالله داز در مکه بود می گفت: طریق ما فتوت است نه فژایی. چون از مجلس برخاست» پیری؛ از آنانِ که با وی بود گفت: می‌خواهید که چیزی از فتوت شیخ خود با شما بگویم ؟ گفتیم: آری. گفت: با بیست کس از مریدان خود که عزیمت مکه داشتند. از رې بیرون آمد. ,چون به منزلی رسيدند که تا مکه هژده ميل مانده بود گفت: یا اصحاب! ستَودعكم الله! گفتند: ای استاد! کجا می روی؛ و ميان تو و مکه اند کی فاندج اسک کھت مں۔ ار ری ا تھ اسا ته نک فاع شا :مدو ام ا که )اجا ریو شاف ھا و بوه اون یراز ر رار ای ع بود. » 5- بنان بن محمد بن حال قدس الله تعالی سره ار رظبقة اله استء واشظن:,الاضل اسك اما به فصر تشستىئ و آنجا بر فته از دنا در رمضان سنة ست عشر و ٿلثمائه. ا کان وفاخ مهاست و كان و الا لیو ال و اوو لمرو وا المقاماث ال و:الكزاماث المذكورة: 105 6خھد و ان اھ که کر اوقت بود کیت 5اه و از اسادان انوالخفن تور ده. شيخ الاسلام گفت که: «وی نه حمال بود که وی امام بود. » وقتی احتساب کرده بود وی را در خانه پیش شیر انداختند۔ شیر وی را بوی می‌کرد و می‌لیسید. چون وی را بیرون آوردند, گفتند: «آن وقت که شیر ترا بوی می‌کرد و می‌لیسید در دل تو چه بود؟ » گفت: «فکرت می‌کردم در خلافی که علما در آب دهان سباع کرده‌اند. » وی را نوفدند ان زر گترين اخوال :صو فان كفت الف بالمكضمون الفا الاواهر وَمُراعاةٌ السْرٌ و الثخلي مِنَ الكونين بالَشَبُثِ يالحق, تعالى. » وی گفته که: #در مکه بودم نشسته و تزدیک به من چوانی بود شخصی کیسه‌ای؛ در آنجا در ھی جد بیشن :وی ها د گفت: مرا به این حاجت نیست. آن شخص گفت: . بر مسکینان و فقیران قسمت کن! چنان کرد. شبانگاه وی را ديدم که در وادی برای خود چیزی می‌جست. گفتم: کاشکی برای خود از آن درمها چیزی نگاه می‌داشتی! گفت: نمی‌دانستم که تا این زمان خواهم زیست. » وهم وی گفته که: «چندگاه چیزی نیافتم که قوت خود سازم» و کار من به حد,ضرورت رسید. ديدم که در راه قطعه‌ای زر افتاده است. خواستم که بردارم با گفتم اسیت» بگذاشتم. باز یاد کردم جدیثی را که روایت کرده‌اند از رسول صلی الله علیه و سلو لو كات الأسا :دما طا :لكان فوت القلم مها خلال يس أن را برداتة ج در دهان خود نهادم و می‌رفتم ديدم که جماعتی کودکان حلقه زده‌اند, و یکی از ایشان به زمینی بلند برآمده و با ایشان در تصوف سخن می‌راند. بایستادم تا بشنوم که چه می‌ڳویند. یکی از ایشان پرسید که: متی يَجِد الْعَبدٌ حَلاوَةَ الصّدق؟ گفت: اذا رمی القِطْعَة مِنَ السدق. آن را آز دهان بيرون کردم و انداختم. » وهم وی گفته که: «در مکه مجاور بودم و خواص آنجا بود. . با وى آنتتنایی نداشتم. اما هرگاه که وی را می‌دیدم هیبتی و شکوهی به من درمی‌آمد. ند زوز بز من گذشت: و هیچ فتوحی نرسید. در مکه مردی بود مُزین. فقرا را دوست می‌داشت و طریقۀ وی آن بود که چون فقیری بهر حجامت به وی آمدی؛ گوشت خریدی و طعام پختی تا آن فقیر بخوردی. به دکان وی رفتم و گفتم: می‌خواهم که حجامت کنم. کسی را بفرستاد تا گوشت خرد, و طعام پزد.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» وهم وی گفته: «صياتَة الأسرار عَن الألتفاتِ إلى الأغيار مِنَ علاماتِ الأقبال عَلّى الله تعالی. » و هم وی گفته: «الغْبودبَة الظَاهِرَة و الخْرَية الباطتَةٌ مِنْ أخلاقِ الكرام. » نوست بي الکن كه ابت كه فن مل الله نويد و قد الل هو هل خود ندید. » دفي گوؤند' ډقندالله داز در مکه بود می گفت: طریق ما فتوت است نه فژایی. چون از مجلس برخاست» پیری؛ از آنانِ که با وی بود گفت: می‌خواهید که چیزی از فتوت شیخ خود با شما بگویم ؟ گفتیم: آری. گفت: با بیست کس از مریدان خود که عزیمت مکه داشتند. از رې بیرون آمد. ,چون به منزلی رسيدند که تا مکه هژده ميل مانده بود گفت: یا اصحاب! ستَودعكم الله! گفتند: ای استاد! کجا می روی؛ و ميان تو و مکه اند کی فاندج اسک کھت مں۔ ار ری ا تھ اسا ته نک فاع شا :مدو ام ا که )اجا ریو شاف ھا و بوه اون یراز ر رار ای ع بود. » 5- بنان بن محمد بن حال قدس الله تعالی سره ار رظبقة اله استء واشظن:,الاضل اسك اما به فصر تشستىئ و آنجا بر فته از دنا در رمضان سنة ست عشر و ٿلثمائه. ا کان وفاخ مهاست و كان و الا لیو ال و اوو لمرو وا المقاماث ال و:الكزاماث المذكورة: 105 6خھد و ان اھ که کر اوقت بود کیت 5اه و از اسادان انوالخفن تور ده. شيخ الاسلام گفت که: «وی نه حمال بود که وی امام بود. » وقتی احتساب کرده بود وی را در خانه پیش شیر انداختند۔ شیر وی را بوی می‌کرد و می‌لیسید. چون وی را بیرون آوردند, گفتند: «آن وقت که شیر ترا بوی می‌کرد و می‌لیسید در دل تو چه بود؟ » گفت: «فکرت می‌کردم در خلافی که علما در آب دهان سباع کرده‌اند. » وی را نوفدند ان زر گترين اخوال :صو فان كفت الف بالمكضمون الفا الاواهر وَمُراعاةٌ السْرٌ و الثخلي مِنَ الكونين بالَشَبُثِ يالحق, تعالى. » وی گفته که: #در مکه بودم نشسته و تزدیک به من چوانی بود شخصی کیسه‌ای؛ در آنجا در ھی جد بیشن :وی ها د گفت: مرا به این حاجت نیست. آن شخص گفت: . بر مسکینان و فقیران قسمت کن! چنان کرد. شبانگاه وی را ديدم که در وادی برای خود چیزی می‌جست. گفتم: کاشکی برای خود از آن درمها چیزی نگاه می‌داشتی! گفت: نمی‌دانستم که تا این زمان خواهم زیست. » وهم وی گفته که: «چندگاه چیزی نیافتم که قوت خود سازم» و کار من به حد,ضرورت رسید. ديدم که در راه قطعه‌ای زر افتاده است. خواستم که بردارم با گفتم اسیت» بگذاشتم. باز یاد کردم جدیثی را که روایت کرده‌اند از رسول صلی الله علیه و سلو لو كات الأسا :دما طا :لكان فوت القلم مها خلال يس أن را برداتة ج در دهان خود نهادم و می‌رفتم ديدم که جماعتی کودکان حلقه زده‌اند, و یکی از ایشان به زمینی بلند برآمده و با ایشان در تصوف سخن می‌راند. بایستادم تا بشنوم که چه می‌ڳویند. یکی از ایشان پرسید که: متی يَجِد الْعَبدٌ حَلاوَةَ الصّدق؟ گفت: اذا رمی القِطْعَة مِنَ السدق. آن را آز دهان بيرون کردم و انداختم. » وهم وی گفته که: «در مکه مجاور بودم و خواص آنجا بود. . با وى آنتتنایی نداشتم. اما هرگاه که وی را می‌دیدم هیبتی و شکوهی به من درمی‌آمد. ند زوز بز من گذشت: و هیچ فتوحی نرسید. در مکه مردی بود مُزین. فقرا را دوست می‌داشت و طریقۀ وی آن بود که چون فقیری بهر حجامت به وی آمدی؛ گوشت خریدی و طعام پختی تا آن فقیر بخوردی. به دکان وی رفتم و گفتم: می‌خواهم که حجامت کنم. کسی را بفرستاد تا گوشت خرد, و طعام پزد.

Orijinal Metin (FA)

در ميان حجامت کردن نفس من حدیث کرد که: چون از حجامت فارغ می شوی» طعام پخته می‌شود. دانستم که آن خاطر نه نیکوست. گفتم: ای نفس! یا حجامت یا طعام, عهد کردم که از این طعام نخورم. بعد از حجامت برخاستم که بروم» مزین گفت: سبحان اللّه! تو خود طریقة مرا می‌دانی. عذری گفتم و به مسجد حرام شدم. آن روز چیزی نیافتم و دیگر روز تا نماز دیگر نیز چیزی نیافتم. چون به نماز دیگر برخاستم, به روی درافتادم و بیهوش کشتھ: دهان کرد من در امد ند قدا شد که دنواته شدةام: ابزاهنم خواض ا و وو ان رار س ور کر و و ا وا ا و از مادو گفت: چیزی می‌خوری؟ گفتم: شب نزدیک است. گفت: نیکو می‌کنید ای مبتدیان! استوار دارید بر این تا فلاح یابید! پس برخاست و برفت. چون نماز خفتن گزاردیم» آمد و با خود کاسه‌ای عدس و دو رغیف آورد و گفت: بخور! بخوردم. گفت: دیگر می‌خوری؟ گفتم: آری. رفت و یک کاسة دیگر عدس با دو رغیف آورد. آن را نیز بحوردم. گفت: دیگر می‌خوری؟ گفتم: آری. برفت و مثل آن دیگر یاورد. بخوردم. گفت: دیگر می‌خوری؟ گفتم: نی. همین بسنده است. پس در خواب شدم و تا صبح برنخاستم و نماز نگزاردم و طواف نکردم. بعد از آن,رسول را صلی الله عليه و سلم به خواب دیدم. گفت: بُنان! گفتم: لبیک یا رسول اللّه! گفت: مَنْ أَكَلَ رة :اعم الله قبن دلنه E‏ نخورم. » اخفدبن روق کید کے فان جال کھت که ووی ع اصحات را دعوت کردة: 106 این بیت بخواند: 8 من دعانا فَأيبّنا اة القَْل لينا فاذا نحن أجَبّا رَجَعَ الفضل الينا» 6- اسحاق بن ابراهيم الجمُال» رحمه الله از ابزرگاڻ مشایخ بوده است قاف ظاهر داشته و مقام وی به کوه لكام بودی. یکی از این طایفه گوید که: «در کوه لّکام راه گم کردم. E‏ پوشیده. چون مرا دید, گفت: الله اکبر! همانا راه گم کردی. گفتم: بلی. گفت: سی سال است تا هیچ آدمی ندیده‌ام. عصایی به من داد و گفت: این عصا ترا راه نماید: و مرا گفت: برو! ساعتی برفتم» خود را E E‏ او با اهل انطاکیه این حکایت باز گفتم, گفتند: آن اسحاق جال بوده است. کم کسن اورا نشد ای خورده 7- بُنان بن عبدالله» رحمه الله تعالى کنیت وی ابوالحسن است. , وی از زز گان مشایخ مصر است. وی گفته است: «هر صوفیی که دلش به غم روزی بسته بود وی را کسب بايد فرمود. » 8- شیبان بن علی» رحمه الله تعالی وی از متقدڈمان مشایخ مصر است. مستجاب الذعوه بود و بسیار کس از مشایخ مرید وی بودند و در علم طریقت وی را سخنان نیکوست. گویند یکی از مریدان پیش وی آمد و دستوری خواست که به حج رود به تجرید. گفت: «اؤل دل خود را مجرد کن از سهو و غفلت, و نفس خود را از هوی؛ و زبان خود را از لغو! اينک تجرید حاصل آمد خواه دنیادار» خواه مدار. » 9- ابوالحسن بن محمد المُزین» رحمه الله تعالی از طپقة ثالثه است. نام وی علی بن محمد است. از اهل بغداد است, با جنید و سهل عبدالله ضحیت داشته:و یا . انان که از طبفة ایشانند به مکهمجاوز بود6 و آنجا نرقته از دنيا؛ در سنة ثمان او سيع و عشرین و ثلثمائه. وی انت که از ابوعقوب افطع خکایت: کند: شیخ الاسلام گفت که: «بوالحسن مزین دو بوده‌اند: یکی کبیر و یکی صغیر. » مزین کبير از اهل بغداد است و در یغداد مدفون است. شاگرد وی گفته که وی گفته که: «ألكلامٌ مِنْ غير صَرورَة مَفْث مِنَ الله تعالى بالقبد. » شیخ الاسلام گفت: « گرد کردار گرد که از گفتار جز گرفتاری نیاید.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

در ميان حجامت کردن نفس من حدیث کرد که: چون از حجامت فارغ می شوی» طعام پخته می‌شود. دانستم که آن خاطر نه نیکوست. گفتم: ای نفس! یا حجامت یا طعام, عهد کردم که از این طعام نخورم. بعد از حجامت برخاستم که بروم» مزین گفت: سبحان اللّه! تو خود طریقة مرا می‌دانی. عذری گفتم و به مسجد حرام شدم. آن روز چیزی نیافتم و دیگر روز تا نماز دیگر نیز چیزی نیافتم. چون به نماز دیگر برخاستم, به روی درافتادم و بیهوش کشتھ: دهان کرد من در امد ند قدا شد که دنواته شدةام: ابزاهنم خواض ا و وو ان رار س ور کر و و ا وا ا و از مادو گفت: چیزی می‌خوری؟ گفتم: شب نزدیک است. گفت: نیکو می‌کنید ای مبتدیان! استوار دارید بر این تا فلاح یابید! پس برخاست و برفت. چون نماز خفتن گزاردیم» آمد و با خود کاسه‌ای عدس و دو رغیف آورد و گفت: بخور! بخوردم. گفت: دیگر می‌خوری؟ گفتم: آری. رفت و یک کاسة دیگر عدس با دو رغیف آورد. آن را نیز بحوردم. گفت: دیگر می‌خوری؟ گفتم: آری. برفت و مثل آن دیگر یاورد. بخوردم. گفت: دیگر می‌خوری؟ گفتم: نی. همین بسنده است. پس در خواب شدم و تا صبح برنخاستم و نماز نگزاردم و طواف نکردم. بعد از آن,رسول را صلی الله عليه و سلم به خواب دیدم. گفت: بُنان! گفتم: لبیک یا رسول اللّه! گفت: مَنْ أَكَلَ رة :اعم الله قبن دلنه E‏ نخورم. » اخفدبن روق کید کے فان جال کھت که ووی ع اصحات را دعوت کردة: 106 این بیت بخواند: 8 من دعانا فَأيبّنا اة القَْل لينا فاذا نحن أجَبّا رَجَعَ الفضل الينا» 6- اسحاق بن ابراهيم الجمُال» رحمه الله از ابزرگاڻ مشایخ بوده است قاف ظاهر داشته و مقام وی به کوه لكام بودی. یکی از این طایفه گوید که: «در کوه لّکام راه گم کردم. E‏ پوشیده. چون مرا دید, گفت: الله اکبر! همانا راه گم کردی. گفتم: بلی. گفت: سی سال است تا هیچ آدمی ندیده‌ام. عصایی به من داد و گفت: این عصا ترا راه نماید: و مرا گفت: برو! ساعتی برفتم» خود را E E‏ او با اهل انطاکیه این حکایت باز گفتم, گفتند: آن اسحاق جال بوده است. کم کسن اورا نشد ای خورده 7- بُنان بن عبدالله» رحمه الله تعالى کنیت وی ابوالحسن است. , وی از زز گان مشایخ مصر است. وی گفته است: «هر صوفیی که دلش به غم روزی بسته بود وی را کسب بايد فرمود. » 8- شیبان بن علی» رحمه الله تعالی وی از متقدڈمان مشایخ مصر است. مستجاب الذعوه بود و بسیار کس از مشایخ مرید وی بودند و در علم طریقت وی را سخنان نیکوست. گویند یکی از مریدان پیش وی آمد و دستوری خواست که به حج رود به تجرید. گفت: «اؤل دل خود را مجرد کن از سهو و غفلت, و نفس خود را از هوی؛ و زبان خود را از لغو! اينک تجرید حاصل آمد خواه دنیادار» خواه مدار. » 9- ابوالحسن بن محمد المُزین» رحمه الله تعالی از طپقة ثالثه است. نام وی علی بن محمد است. از اهل بغداد است, با جنید و سهل عبدالله ضحیت داشته:و یا . انان که از طبفة ایشانند به مکهمجاوز بود6 و آنجا نرقته از دنيا؛ در سنة ثمان او سيع و عشرین و ثلثمائه. وی انت که از ابوعقوب افطع خکایت: کند: شیخ الاسلام گفت که: «بوالحسن مزین دو بوده‌اند: یکی کبیر و یکی صغیر. » مزین کبير از اهل بغداد است و در یغداد مدفون است. شاگرد وی گفته که وی گفته که: «ألكلامٌ مِنْ غير صَرورَة مَفْث مِنَ الله تعالى بالقبد. » شیخ الاسلام گفت: « گرد کردار گرد که از گفتار جز گرفتاری نیاید.

Orijinal Metin (FA)

« E N‏ این دو مزین پسران خالة یکدیگر پوده‌اند. مزین صغیر گفته که: «راهها , الله ال جت اعدد توه اعانا و ند آرزوی یکی از آن و نمی‌یابم . “« شيخ الاسلام گفت که: «وی در موجود غرق بود ولیکن از عطش سخن می‌رفت که عطشان بود. و این طریق چون مستسقی است, هرچند اب بیش خورد بیش باید و سیری نیابد. زر آنجا عزیز است که روید هر که ترا بیش بیند بیش جوید. » و هم صغیر گفته که: «من کسی می‌شناسم که جایی بلغزید. و انگشت وی جراحت شىد. و اندکی روغن زیت خواست, دید که در پیش وی چشمة روغن زیت روان است. به ان نفات نکرد. » و هم وی گفته که: «در مکه بودم. مرا عزیمت سفر خاست. چون به موضعی رسیيدم 107 که آن را بثر میمون گویند. ديدم که جوانۍ در جان دادن است. گفتم: بگوی: لا اله الا الله چشم بگشاد و گفت: آتااں خت فالهوی اة قلا وين ال وو وة الكرام پس جان بداد. کار وی بساختم و بر وی نماز کردم و دفن کردم؛ داعیة سفر از خاطر من برفت. بازگشتم و به مکه آمدم. » می‌گویند که بعد از آن خود را سرزنش می‌کرد و می‌گفت: «حچامی آمده است و اولیای خدای را تلقين شهادت می‌کند! واسوتاه! :« شيخ الاسلام گفت که: «نوالحشسن مرن :نهد شتری ارنسة: گفت: امات ته فَاقَبَرَە( 1/عبس). شیر بر جای بمرد. چون بر سر کوه رسید» گفت: ن إذا شاءَ أنشَرَة( 32/عبس) برپای خاست زنده. » 0- ابوالحسن الضایغ الدینوری»ء قذس الله تعالى سره ار طف لاست :او وئ لین کین ھل او ار کار فاح ویر اسه و به مصر بوده و آنجا برفته از دنيا در سنة ثلاثين و ثلثمائة. و شیخ ابوسعید مالینی گوید که: «وی شب شنبه برفته. نیمة رجب سنة احدی و ثلاثین و ٿلثمائة. » وی استاد شیخ ابوالحسن قرافی و دُفٌی و ابوعثمان مغربی است. ابوعثمان مغربی گوید که: «هیچ کس ندیده‌ام از مشایخ روشن‌تر و نورانی‌تر از ابویعقوب نهرجوری و با هیبت‌تر از ابوالحسن صایغ دینوری. » ا اوور ل وی گفته که: «دوبار از دنیا بیزار بايد شد: یک بار بیرون ایی خلق به قبول روی به ند پار یا دا شوی د با«شقل و خرص جنداکه فول خلی را مرد و به اط ن ار مقط اسیا کاه یرک دنا رر کی شاش از اه طلت آن: زرا کے ف قول لف زیادت است از فتن اقبال بر دێيا. » و هم وی گفته: «منڻ قساد الطنع اللَمَنى والامَل . « و هم وی گفته: «مَحب > لتفسیک هى التي تهلكُها. » تو ان از وی پړسیيدند که: ر کیست و صعفت وی چيست؟ » اين آیت برخواند که «ضاقت عَليْهم الأَرضْ يما رَحْبَّث, وَضاقك عَيهڂْ أنفسهة. وتوا أن لا ملحا من الله إلا اله 8/توبە. 1-- ابوالحسن الصّبَیّْحی» رحمه الله تعالی از طبقة ثالثه است. بعضی گفته‌اند نام وی حسین بن عبداللّه بن بکر است,» و کنیت وی ايۇغنداللە: و بعضی گفته اند نام وی احمدبن محمد است و کنیت وی ابوعبید و درستر آن است که اول گفته شد. از اهل بصر بود و گویند که در سرای وی خانه‌ای بود در زمین کنده؛ سی سال از آنجا بیرون نیامد, به مجاهده و عبادت مشغول بود. و گفته‌اند که طعام نمی خورد» اهل یصره وی را از یره بیرون کردند. به سوس رفت و همانجا وفات کرد و قبر وی انجاست. رحمه الله تعالی. شیخ الاسلام گفت که: «وی روز آدینه بر در مسجد بصره ایستاده بود شاگرد خود را گفت: این خلق را که می‌بینی, همه آگین بهشتند.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

« E N‏ این دو مزین پسران خالة یکدیگر پوده‌اند. مزین صغیر گفته که: «راهها , الله ال جت اعدد توه اعانا و ند آرزوی یکی از آن و نمی‌یابم . “« شيخ الاسلام گفت که: «وی در موجود غرق بود ولیکن از عطش سخن می‌رفت که عطشان بود. و این طریق چون مستسقی است, هرچند اب بیش خورد بیش باید و سیری نیابد. زر آنجا عزیز است که روید هر که ترا بیش بیند بیش جوید. » و هم صغیر گفته که: «من کسی می‌شناسم که جایی بلغزید. و انگشت وی جراحت شىد. و اندکی روغن زیت خواست, دید که در پیش وی چشمة روغن زیت روان است. به ان نفات نکرد. » و هم وی گفته که: «در مکه بودم. مرا عزیمت سفر خاست. چون به موضعی رسیيدم 107 که آن را بثر میمون گویند. ديدم که جوانۍ در جان دادن است. گفتم: بگوی: لا اله الا الله چشم بگشاد و گفت: آتااں خت فالهوی اة قلا وين ال وو وة الكرام پس جان بداد. کار وی بساختم و بر وی نماز کردم و دفن کردم؛ داعیة سفر از خاطر من برفت. بازگشتم و به مکه آمدم. » می‌گویند که بعد از آن خود را سرزنش می‌کرد و می‌گفت: «حچامی آمده است و اولیای خدای را تلقين شهادت می‌کند! واسوتاه! :« شيخ الاسلام گفت که: «نوالحشسن مرن :نهد شتری ارنسة: گفت: امات ته فَاقَبَرَە( 1/عبس). شیر بر جای بمرد. چون بر سر کوه رسید» گفت: ن إذا شاءَ أنشَرَة( 32/عبس) برپای خاست زنده. » 0- ابوالحسن الضایغ الدینوری»ء قذس الله تعالى سره ار طف لاست :او وئ لین کین ھل او ار کار فاح ویر اسه و به مصر بوده و آنجا برفته از دنيا در سنة ثلاثين و ثلثمائة. و شیخ ابوسعید مالینی گوید که: «وی شب شنبه برفته. نیمة رجب سنة احدی و ثلاثین و ٿلثمائة. » وی استاد شیخ ابوالحسن قرافی و دُفٌی و ابوعثمان مغربی است. ابوعثمان مغربی گوید که: «هیچ کس ندیده‌ام از مشایخ روشن‌تر و نورانی‌تر از ابویعقوب نهرجوری و با هیبت‌تر از ابوالحسن صایغ دینوری. » ا اوور ل وی گفته که: «دوبار از دنیا بیزار بايد شد: یک بار بیرون ایی خلق به قبول روی به ند پار یا دا شوی د با«شقل و خرص جنداکه فول خلی را مرد و به اط ن ار مقط اسیا کاه یرک دنا رر کی شاش از اه طلت آن: زرا کے ف قول لف زیادت است از فتن اقبال بر دێيا. » و هم وی گفته: «منڻ قساد الطنع اللَمَنى والامَل . « و هم وی گفته: «مَحب > لتفسیک هى التي تهلكُها. » تو ان از وی پړسیيدند که: ر کیست و صعفت وی چيست؟ » اين آیت برخواند که «ضاقت عَليْهم الأَرضْ يما رَحْبَّث, وَضاقك عَيهڂْ أنفسهة. وتوا أن لا ملحا من الله إلا اله 8/توبە. 1-- ابوالحسن الصّبَیّْحی» رحمه الله تعالی از طبقة ثالثه است. بعضی گفته‌اند نام وی حسین بن عبداللّه بن بکر است,» و کنیت وی ايۇغنداللە: و بعضی گفته اند نام وی احمدبن محمد است و کنیت وی ابوعبید و درستر آن است که اول گفته شد. از اهل بصر بود و گویند که در سرای وی خانه‌ای بود در زمین کنده؛ سی سال از آنجا بیرون نیامد, به مجاهده و عبادت مشغول بود. و گفته‌اند که طعام نمی خورد» اهل یصره وی را از یره بیرون کردند. به سوس رفت و همانجا وفات کرد و قبر وی انجاست. رحمه الله تعالی. شیخ الاسلام گفت که: «وی روز آدینه بر در مسجد بصره ایستاده بود شاگرد خود را گفت: این خلق را که می‌بینی, همه آگین بهشتند.

Orijinal Metin (FA)

اين کارک ما را افتاده و مسجد بصره آن وقت چنان بود از انبوهی که خلق سجود نمی توانستند کرد بر زمین» روی بر پشت یکدیگر می‌نهادند. » وی گفته: «العريبُ هو البَعيدٌ عن وَطيه, وَهُو مُقَيمٌ فيه. » و هم وی گفته: «الغريبُ هُوَ الذي لاجس ل. » 108 وهم وی بار دیگر گفته: «العريبُ مَنْ من دص صَحبَ الأجّناس . “« 2- ابوالحسن i‏ رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «وی از اين طايفه بوده أاست. » شیخ ابوعلی رودباری گوید که هارون گفت صاحب سهل عبداللّه که: «با ابوالحسن سیوطی بودیم در بادیه. چون گرسنه شدیمی» 9 راه جیٰ و حله ندانستیمی»ء ابوالحسن بانگ گرگ کردی تا جایی که سگی بودی آواز دادی وی به آن آواز دانستی که آنجا مردم است. ياران را چیزی آوردی . « شیخ ابوعلی رودباری گوید که: «هیچ کس در عطف و مهربانی اران چون ابوالحسن سیوطی نبود. » شیخ الاسلام گفت: «باید که خدمت یاران بر خود واجب دانی ودر خدمت مقصود بینی نه مخدوم. یعنی نظر تو در خدمت بر مقصود حقیقی باشد که حضرت حق است سبحانه نه بر ان کس که خدمت وی می‌کنی. » وقتی درویشی؛ پیش شیخ سیروانی,؛ با دیگری گفت: «اين کار را برای من بکن نه به حکم و امر که به فضل! » شیخ سیروانی بانگ بر وی زد و گفت: «نه فقیر است آن که خدمت یار خود بر خود واجب نداند. » وو ابوالحسن ا الله تعالىی ا در خود وى را آورده. 1 مشایخ مصر بوده. گویند که از گور وی آواز قرآن خواندن می‌شنودند. هرکه به زیارت شدی شنیدی. 4- ابوحامد الأسْود. المعروف بالرٌنجی» رحمه الله تعالى وی از استادان ابوعلی رودباری است. شيخ الاسلام گفت که: «ابن شَعّره در جامع مصر شد ابوحامد زنگی را دید که نماز می‌کرد. گفت: یا باحامد! از بس جای بزرگ فرود آمدی! گفت: , به شفاعت عاصیان فرود آمدم. » شیخ الاسلام گفت که بوعبداللّه رودباری گفت که از حسن بن محمد الژازی شنیدم کنیته ابوعبید که گفت: «مرا سرما و گرسنگی دریافت. در خواب شدم. هاتفی آواز داد که: تو پنداری که عبادت همه نماز و روزه است؟ صبر بر احکام الله تعالی از نماز و روزه افضل است. » ابوالحسن مزین گفته که: «ابو حامد اسود سی سال در مسجد حرام» در برابر کعبه E‏ آشامیده و ابوحامد را هرگاه وجدی رسیدی سفید شدی؛ و چون از وجد برفتی به سیاهی با زگشتی. » 5- ابراهیم بن داود القضار الرْقى. رحمه الله تعالی از طف اله است که انواماق: ارآ اجله شاخ شام است :ان قران جذ و ابوعبداللّه جلا و غیر ایشان. عفر تسیار ياقت و به طبقة سيم كشيد و شيخ سلمئ وی را در طبقۀ ثالثه ذکر کرده است. در سنة ست و عشرین و ثلثمائه برفته از دنيیا. صحبت وی با مشایخ شام بوده و ذوالتون را دبده و فقر را ملازم بوده بر تجرید و زندگانی نیکو در آن و دوستی اهل آن. شتخ الاسلام گفت که: «وی شی شال یک سفر کرذه بود چا دل خلق را بر ضوفیان به قبول آرد و راست کند از آن بی اندامیها که بی ادبان کرده بودند. وی آن همه را به صلاح آورد. بنگر چه جوانمردی داشته و قبول به این قوم. که همۀ عمر خود فدا کرد 109 تداړک و اصلاإح فساد کسانی را که به این قوم بازخوانند! جزاه الله عن الأسلام و الطريقة خيرآً . “« و و ابراهیم قصار گويد: «قيهَة كل إِلْسانِ يدر وشێه. قان كات هِهَنة الذنيا قلاقيمة لَهُ, وَإِنْ كانتت هِمَتة رضى الله قلابمكڻ استدرآک غاية قيمته وَلا لوف عَلَيْها.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

اين کارک ما را افتاده و مسجد بصره آن وقت چنان بود از انبوهی که خلق سجود نمی توانستند کرد بر زمین» روی بر پشت یکدیگر می‌نهادند. » وی گفته: «العريبُ هو البَعيدٌ عن وَطيه, وَهُو مُقَيمٌ فيه. » و هم وی گفته: «الغريبُ هُوَ الذي لاجس ل. » 108 وهم وی بار دیگر گفته: «العريبُ مَنْ من دص صَحبَ الأجّناس . “« 2- ابوالحسن i‏ رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «وی از اين طايفه بوده أاست. » شیخ ابوعلی رودباری گوید که هارون گفت صاحب سهل عبداللّه که: «با ابوالحسن سیوطی بودیم در بادیه. چون گرسنه شدیمی» 9 راه جیٰ و حله ندانستیمی»ء ابوالحسن بانگ گرگ کردی تا جایی که سگی بودی آواز دادی وی به آن آواز دانستی که آنجا مردم است. ياران را چیزی آوردی . « شیخ ابوعلی رودباری گوید که: «هیچ کس در عطف و مهربانی اران چون ابوالحسن سیوطی نبود. » شیخ الاسلام گفت: «باید که خدمت یاران بر خود واجب دانی ودر خدمت مقصود بینی نه مخدوم. یعنی نظر تو در خدمت بر مقصود حقیقی باشد که حضرت حق است سبحانه نه بر ان کس که خدمت وی می‌کنی. » وقتی درویشی؛ پیش شیخ سیروانی,؛ با دیگری گفت: «اين کار را برای من بکن نه به حکم و امر که به فضل! » شیخ سیروانی بانگ بر وی زد و گفت: «نه فقیر است آن که خدمت یار خود بر خود واجب نداند. » وو ابوالحسن ا الله تعالىی ا در خود وى را آورده. 1 مشایخ مصر بوده. گویند که از گور وی آواز قرآن خواندن می‌شنودند. هرکه به زیارت شدی شنیدی. 4- ابوحامد الأسْود. المعروف بالرٌنجی» رحمه الله تعالى وی از استادان ابوعلی رودباری است. شيخ الاسلام گفت که: «ابن شَعّره در جامع مصر شد ابوحامد زنگی را دید که نماز می‌کرد. گفت: یا باحامد! از بس جای بزرگ فرود آمدی! گفت: , به شفاعت عاصیان فرود آمدم. » شیخ الاسلام گفت که بوعبداللّه رودباری گفت که از حسن بن محمد الژازی شنیدم کنیته ابوعبید که گفت: «مرا سرما و گرسنگی دریافت. در خواب شدم. هاتفی آواز داد که: تو پنداری که عبادت همه نماز و روزه است؟ صبر بر احکام الله تعالی از نماز و روزه افضل است. » ابوالحسن مزین گفته که: «ابو حامد اسود سی سال در مسجد حرام» در برابر کعبه E‏ آشامیده و ابوحامد را هرگاه وجدی رسیدی سفید شدی؛ و چون از وجد برفتی به سیاهی با زگشتی. » 5- ابراهیم بن داود القضار الرْقى. رحمه الله تعالی از طف اله است که انواماق: ارآ اجله شاخ شام است :ان قران جذ و ابوعبداللّه جلا و غیر ایشان. عفر تسیار ياقت و به طبقة سيم كشيد و شيخ سلمئ وی را در طبقۀ ثالثه ذکر کرده است. در سنة ست و عشرین و ثلثمائه برفته از دنيیا. صحبت وی با مشایخ شام بوده و ذوالتون را دبده و فقر را ملازم بوده بر تجرید و زندگانی نیکو در آن و دوستی اهل آن. شتخ الاسلام گفت که: «وی شی شال یک سفر کرذه بود چا دل خلق را بر ضوفیان به قبول آرد و راست کند از آن بی اندامیها که بی ادبان کرده بودند. وی آن همه را به صلاح آورد. بنگر چه جوانمردی داشته و قبول به این قوم. که همۀ عمر خود فدا کرد 109 تداړک و اصلاإح فساد کسانی را که به این قوم بازخوانند! جزاه الله عن الأسلام و الطريقة خيرآً . “« و و ابراهیم قصار گويد: «قيهَة كل إِلْسانِ يدر وشێه. قان كات هِهَنة الذنيا قلاقيمة لَهُ, وَإِنْ كانتت هِمَتة رضى الله قلابمكڻ استدرآک غاية قيمته وَلا لوف عَلَيْها.

Orijinal Metin (FA)

>, ابراهیم مرادی گوید که: «مردی پرسید ابراهیم قصار زا کل دو افم بک ان ال ان ھن لکھ. . بک ان و الدَهَْر تدرف E‏ الجر شن خف القميص داشت کک ان و بين فة علاو ے الك ان حَقَقانٌ قل قلبى وارتعاڈ مَفاصلي وعبار لوني e. ‏ لسانی وأنشدٍ ايضاً لبعضهم: حَمَلْنّفُوني على ضغُفى بِفُرَقَيكم ماليْس ية سَهُل ولا جَََلّ ابراهیم قصار گفته: «بسنده است ترا از دنیا دو چیز: صحبت فقیری و خدمت دوستی از دوستان او. » و هم وی گفته که: «ھ مَنْ تعرَرَ بشىءِ غير الله قَقَد دل في عِڑه. » و هم وی گفته که: ور ن فا احمد حنبل در زندان بود. خب آوزدند که ذوالنون مصری را به زندان می‌برند. که قرآن را مخلوق گوید. و من آوازۀ ذوالنون شنیده بودم و خلق به نظاره می‌رفتند. و آن وقت من کودک بودم» من هم برفتم. چون وی را بدیدم در چشم من حقیر آمد. زیرا که وی به صورت ظاهر حقیر بود. گفتم که: با این همه آوازه و نام, اون ان اف ااال لوت د ا ميان همة خلق و گفت: ای پسر! چون الله تعالی از بنده‌ای آعراض کند, زبان وی به طعن در اولیاء الله دراز شود. من بيهوش بيفتادم. ابر روق فن 5ند 0ا به هوش اد آمدم, برخاستم صوفی. » نح الاسام کیت که چون یران دد کن وا کی ا وی ا خود ود بود؟ همة خلق حجاب اویند. و او حجاب است پیش دوستان خود. فردا که این قوم را e‏ ا وَتريهُم ببْظرٌون الک وَهُعْ لا محمود سبکتکین به سر قبر بایزید شد درویشی دید آنجا. گفت: «این استاد شما چه کف ک» گفت: «وی گفتی: هړ که هرا دید وی ړا نسوزند. » محمود گفت: «این هیچ نیست. . بوجهل مصطفی را e E‏ وی را بسوزند. » ان درویش گفت: «ندید ای امير ندید. » یعنی وی برادرزادۂ ابوطالب می دید نه پیغمبر خدای, 9 6- ابوجعفر حَفار» قدس الله تعالی سره u ےو‎ فئار اآضخات جد اسه و . کان فرت الس ف و کان الافی دونه من اقزان الجنید, و کان يعد تسه من اصحابه. شيخ الاسلام گوید که جنید گفته است که: «به جوانی در بغداد می‌گشتم. در ویرانی شدم. شیخ ابوجعفر حقار بغدادی را دیدم. رنجه شدم, که کراهیت به وی رسیيد که من چرا آمدم. در خجالت گفتم: ای شیخ سخنی بگوی تا بازگردم! گفت: چه گویم؟ گفتم: راه به او چون است؟ گفت: بشارت ترا! اگر او نه خريدار تو بودی. تو نه خریدار او بودی. اگر او ترا نمی‌بایستی,» تو راه به او نمی‌پرسیدی. » 110 7 ىقن سوماتێ رة لە الى شيخ الاسلام گفت که: «وی از اين طایفه أاست. » «صدیقک ة مر ری الاو و ی ون بَصَرَک العیوبَ و آخُّوکَ من 198- ا صیدلانی» رحمه الله تعالی وی استاد ابوالحسن صایغ دینوری است, بغدادی است. از اقران جنید و ابوالعباس عطا. به مکه مجاور بوده و به مصر از دنیا رفته. قبر وی پهلوی رَقاق مصری است. صحبت داشته با ابوسعید خژاز, از استادان اين الأعرابى الست که: «به e e‏ صدر, و جمعی مشایخ از این طایفه گرد بر گرد وی. مصطفی صلی الله عليه و سلّم برنگریست, در آسمان ل . پیش یک یک می‌نهاد؛ دست می شستند. چون به من رسید, دف گفتند: برگیرید که او نه از اینان است! ابړیق‌دار گفت: او نه از اینان است؟ طشت برداشت و برفت. . من رل الا ار 2 اا رای ف اھان را وات راو صظ که ضلی. الله قله و سلم: کسی که اتان را دوست داړه از اینان است. طت باراور دند تا من دست بشستم.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

>, ابراهیم مرادی گوید که: «مردی پرسید ابراهیم قصار زا کل دو افم بک ان ال ان ھن لکھ. . بک ان و الدَهَْر تدرف E‏ الجر شن خف القميص داشت کک ان و بين فة علاو ے الك ان حَقَقانٌ قل قلبى وارتعاڈ مَفاصلي وعبار لوني e. ‏ لسانی وأنشدٍ ايضاً لبعضهم: حَمَلْنّفُوني على ضغُفى بِفُرَقَيكم ماليْس ية سَهُل ولا جَََلّ ابراهیم قصار گفته: «بسنده است ترا از دنیا دو چیز: صحبت فقیری و خدمت دوستی از دوستان او. » و هم وی گفته که: «ھ مَنْ تعرَرَ بشىءِ غير الله قَقَد دل في عِڑه. » و هم وی گفته که: ور ن فا احمد حنبل در زندان بود. خب آوزدند که ذوالنون مصری را به زندان می‌برند. که قرآن را مخلوق گوید. و من آوازۀ ذوالنون شنیده بودم و خلق به نظاره می‌رفتند. و آن وقت من کودک بودم» من هم برفتم. چون وی را بدیدم در چشم من حقیر آمد. زیرا که وی به صورت ظاهر حقیر بود. گفتم که: با این همه آوازه و نام, اون ان اف ااال لوت د ا ميان همة خلق و گفت: ای پسر! چون الله تعالی از بنده‌ای آعراض کند, زبان وی به طعن در اولیاء الله دراز شود. من بيهوش بيفتادم. ابر روق فن 5ند 0ا به هوش اد آمدم, برخاستم صوفی. » نح الاسام کیت که چون یران دد کن وا کی ا وی ا خود ود بود؟ همة خلق حجاب اویند. و او حجاب است پیش دوستان خود. فردا که این قوم را e‏ ا وَتريهُم ببْظرٌون الک وَهُعْ لا محمود سبکتکین به سر قبر بایزید شد درویشی دید آنجا. گفت: «این استاد شما چه کف ک» گفت: «وی گفتی: هړ که هرا دید وی ړا نسوزند. » محمود گفت: «این هیچ نیست. . بوجهل مصطفی را e E‏ وی را بسوزند. » ان درویش گفت: «ندید ای امير ندید. » یعنی وی برادرزادۂ ابوطالب می دید نه پیغمبر خدای, 9 6- ابوجعفر حَفار» قدس الله تعالی سره u ےو‎ فئار اآضخات جد اسه و . کان فرت الس ف و کان الافی دونه من اقزان الجنید, و کان يعد تسه من اصحابه. شيخ الاسلام گوید که جنید گفته است که: «به جوانی در بغداد می‌گشتم. در ویرانی شدم. شیخ ابوجعفر حقار بغدادی را دیدم. رنجه شدم, که کراهیت به وی رسیيد که من چرا آمدم. در خجالت گفتم: ای شیخ سخنی بگوی تا بازگردم! گفت: چه گویم؟ گفتم: راه به او چون است؟ گفت: بشارت ترا! اگر او نه خريدار تو بودی. تو نه خریدار او بودی. اگر او ترا نمی‌بایستی,» تو راه به او نمی‌پرسیدی. » 110 7 ىقن سوماتێ رة لە الى شيخ الاسلام گفت که: «وی از اين طایفه أاست. » «صدیقک ة مر ری الاو و ی ون بَصَرَک العیوبَ و آخُّوکَ من 198- ا صیدلانی» رحمه الله تعالی وی استاد ابوالحسن صایغ دینوری است, بغدادی است. از اقران جنید و ابوالعباس عطا. به مکه مجاور بوده و به مصر از دنیا رفته. قبر وی پهلوی رَقاق مصری است. صحبت داشته با ابوسعید خژاز, از استادان اين الأعرابى الست که: «به e e‏ صدر, و جمعی مشایخ از این طایفه گرد بر گرد وی. مصطفی صلی الله عليه و سلّم برنگریست, در آسمان ل . پیش یک یک می‌نهاد؛ دست می شستند. چون به من رسید, دف گفتند: برگیرید که او نه از اینان است! ابړیق‌دار گفت: او نه از اینان است؟ طشت برداشت و برفت. . من رل الا ار 2 اا رای ف اھان را وات راو صظ که ضلی. الله قله و سلم: کسی که اتان را دوست داړه از اینان است. طت باراور دند تا من دست بشستم.

Orijinal Metin (FA)

مصطفی صلی اللّه عليه و سلم در من می‌نگریست و می‌خندید۔ گفت: ما را دوست داری, با مایی . “ ابوجعفر گفت که: «آن وقت صحبت من نه با این قوم بود. » ابراهيم ادهم گوید: «شبی به خواب ديدم که فرشته‌ای طوماری در دست داشت و جیزی می‌نوشت. E‏ چه می‌نویسی؟ گفت: نام دوستان او. گفتم : نام من نوشتی؟ ت نه. گفتم: : من نه از ایشانم. نه دوست اويم اما دوست دوستان أویم. ایشان را دوست دارم. در این بودم که فرشته‌ای در رسید, گفت: طومار از سر گیر و نام وی بر سر بنویس» که دوست دوستان من است. » ابوالعباس عطا گوید که: «اگر نتوانی که دست در او زنی» در دوستان او زن! اگر در درجه به ایشان نرسی, ترا شفیع باشند. » 9- ابوجعفر احمدبن حَمدان بن على بن ستان» رحمه الله تعالی E A O E ابوحفص را دیده. یگانه در خوف و ورع و زهد. در سنة احدى عشرة و ثلثمائة برفته‎ ازدن‎ «“. ا : کشو المُطيعين عَلَّى الْعُصاة بطاعَتِهم سر ,مِنَ مَعاصيهم قاض عليهه‎ و هم وی گفته: «جمال الژجل في خسن مقاله. وَمالَة في صِدق فعاله. »‎ E E 0- ابوجعفر القژغانی» رحمه الله تعالى نزیل بغداد, من اصحاب الجنيد و رواة کلامه؛ نامڕوی وو عبدالله است. وی گفته: «اللَوَكُلْ بالأسانِ يُورتٌ الدعوى. وَاللّوكل يالقلب بُورتُ المَعنى. » شیخ الاسلام گفت که ابوعبداللّه باکو گفت که: «ابوجعفر فرغانی خادم ابوعثمان حیری است. روزی در نشابور در رکاب وی می‌رفت. باران آمده بود و گل بسیار بود. بر دل ابوجعفر گذشت که: او بر اسب چه داند که حال من در ميان اين ڳل چون است؟ ساعتی گذشت. ابوعثمان از اسب فرود أف و وی را گفت: برنشین! گفت: ای شیخ, زنهار! این چه حال است؟ و بر خود می‌پیچید که برننشیند۔ دیگر بار گفت: 111 برنشين ! فابده نکرد. برنشست . . ابوعثمان غاشیه بر گردن نهاد و در پیش وی می‌رفت الور ر ا ورو آخر فرود آمد. شیخ گفت: فرغانی! چون بودی بر آنجا؟ گفت: ای شیخ, مپرس! شیخ گفت: وقتی که من بر اسب بودم و تو غاشیه بر دوش پیش من می‌رفتی» همچون تو بودم وقتی که تو بر اسب بودی و من پیش تو فیز فم فک را به ان :ادا کرد 1او قر ماما نى رخ الا ا وی گفته که: «وقتی می‌رفتم. به کوه لبنان افتادم. آنجا قومی از ابدال یافتم. با ایشان جوانی بود که خدمت ایشان کردی. شبانگاه دسته‌ای گیاه بدرودی و برای ایشان بیختی . سه روز آنجا بودم. روز چهارم بامداد مرا گفتند: زندگانی ما را دیدی, برو که تو با ما زندگانی نتوانی کرد. مرا دعا کردند و من برفتم. بعد از چندگاه به بغداد افتادم. آن برنا را ديدم که دلالی می‌کرد و من یزید می‌گفت؛ عجب بماندم و در وی می‌نگریستم که او باشد يا نه. وی بجای آورد. به یک سو باز شد و گفت: چه می‌نگری؟ گفتم: به خدای بر تو! که تو آن هستی که ترا ديدم به کوه لبنان؟ گفت: هستم. كفن اینجا چون افتادی و این چه کار تست؟ گفت: روزی ماهی بریان می‌کردم. در وقت قسمت بهتر را به سوی خود نهادم, بدین جای افتادم. » ۳ 2- ابوجعفر حداد. رحمه الله تعالی شخ الاسام کته که «انوجیفر اد دؤاند نکی کمر و یکی ضير کھر بغدادی سات و از اقران جنید و ریم بوده و ابوجعفر بن بکیر الځداد الصغیر مصری است. از اصحاب ابوجعفر کبیر است. و با ابن عطا نشسته و شاگردی کرده و ابوتراب نخشبی را دیده و با او صحبت داشته. » شیح الاسلام گفت که: «ابوجعفر حداد به مصر بوده؛ هفده سال آهنگری می‌کرد.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مصطفی صلی اللّه عليه و سلم در من می‌نگریست و می‌خندید۔ گفت: ما را دوست داری, با مایی . “ ابوجعفر گفت که: «آن وقت صحبت من نه با این قوم بود. » ابراهيم ادهم گوید: «شبی به خواب ديدم که فرشته‌ای طوماری در دست داشت و جیزی می‌نوشت. E‏ چه می‌نویسی؟ گفت: نام دوستان او. گفتم : نام من نوشتی؟ ت نه. گفتم: : من نه از ایشانم. نه دوست اويم اما دوست دوستان أویم. ایشان را دوست دارم. در این بودم که فرشته‌ای در رسید, گفت: طومار از سر گیر و نام وی بر سر بنویس» که دوست دوستان من است. » ابوالعباس عطا گوید که: «اگر نتوانی که دست در او زنی» در دوستان او زن! اگر در درجه به ایشان نرسی, ترا شفیع باشند. » 9- ابوجعفر احمدبن حَمدان بن على بن ستان» رحمه الله تعالی E A O E ابوحفص را دیده. یگانه در خوف و ورع و زهد. در سنة احدى عشرة و ثلثمائة برفته‎ ازدن‎ «“. ا : کشو المُطيعين عَلَّى الْعُصاة بطاعَتِهم سر ,مِنَ مَعاصيهم قاض عليهه‎ و هم وی گفته: «جمال الژجل في خسن مقاله. وَمالَة في صِدق فعاله. »‎ E E 0- ابوجعفر القژغانی» رحمه الله تعالى نزیل بغداد, من اصحاب الجنيد و رواة کلامه؛ نامڕوی وو عبدالله است. وی گفته: «اللَوَكُلْ بالأسانِ يُورتٌ الدعوى. وَاللّوكل يالقلب بُورتُ المَعنى. » شیخ الاسلام گفت که ابوعبداللّه باکو گفت که: «ابوجعفر فرغانی خادم ابوعثمان حیری است. روزی در نشابور در رکاب وی می‌رفت. باران آمده بود و گل بسیار بود. بر دل ابوجعفر گذشت که: او بر اسب چه داند که حال من در ميان اين ڳل چون است؟ ساعتی گذشت. ابوعثمان از اسب فرود أف و وی را گفت: برنشین! گفت: ای شیخ, زنهار! این چه حال است؟ و بر خود می‌پیچید که برننشیند۔ دیگر بار گفت: 111 برنشين ! فابده نکرد. برنشست . . ابوعثمان غاشیه بر گردن نهاد و در پیش وی می‌رفت الور ر ا ورو آخر فرود آمد. شیخ گفت: فرغانی! چون بودی بر آنجا؟ گفت: ای شیخ, مپرس! شیخ گفت: وقتی که من بر اسب بودم و تو غاشیه بر دوش پیش من می‌رفتی» همچون تو بودم وقتی که تو بر اسب بودی و من پیش تو فیز فم فک را به ان :ادا کرد 1او قر ماما نى رخ الا ا وی گفته که: «وقتی می‌رفتم. به کوه لبنان افتادم. آنجا قومی از ابدال یافتم. با ایشان جوانی بود که خدمت ایشان کردی. شبانگاه دسته‌ای گیاه بدرودی و برای ایشان بیختی . سه روز آنجا بودم. روز چهارم بامداد مرا گفتند: زندگانی ما را دیدی, برو که تو با ما زندگانی نتوانی کرد. مرا دعا کردند و من برفتم. بعد از چندگاه به بغداد افتادم. آن برنا را ديدم که دلالی می‌کرد و من یزید می‌گفت؛ عجب بماندم و در وی می‌نگریستم که او باشد يا نه. وی بجای آورد. به یک سو باز شد و گفت: چه می‌نگری؟ گفتم: به خدای بر تو! که تو آن هستی که ترا ديدم به کوه لبنان؟ گفت: هستم. كفن اینجا چون افتادی و این چه کار تست؟ گفت: روزی ماهی بریان می‌کردم. در وقت قسمت بهتر را به سوی خود نهادم, بدین جای افتادم. » ۳ 2- ابوجعفر حداد. رحمه الله تعالی شخ الاسام کته که «انوجیفر اد دؤاند نکی کمر و یکی ضير کھر بغدادی سات و از اقران جنید و ریم بوده و ابوجعفر بن بکیر الځداد الصغیر مصری است. از اصحاب ابوجعفر کبیر است. و با ابن عطا نشسته و شاگردی کرده و ابوتراب نخشبی را دیده و با او صحبت داشته. » شیح الاسلام گفت که: «ابوجعفر حداد به مصر بوده؛ هفده سال آهنگری می‌کرد.

Orijinal Metin (FA)

هر و ده درم و از آن هیچ برای خود به کار E ‏ شبانگاه به در سرایی چند شدی و نان پاره‌ای چند بستدی و بخوردی و به مسجد ا و بخفتی و از هیچ پیر سؤال نکردی و نپرسیدی. می‌نگریستی و نظاره می‌کردی؛ تا چه رفتی. » ٍ وی گفته: «إذا ريت صر الققير في تَؤبه, قلا ترج قلاخه. » شيخ الاسلام گفت: «ابوجعفر حداد در بادیة بود بر سر چاهی و در آب می‌نگریشنت: ابوتراب به آنجا رسید شیخ الاسلام گفت که: این نه ابوتراب نخشبی است که این دیگر است و گفت: یا باجعفر! ابنجا جه می کنی؟ گفت: شانزده روز. است تا آب نیافتةام. اکنون به آپ رسیذه‌ام» نشسته آم میان یقین:واعلم تا کدام قلبه کند. بر آن بروم. ابوتراب گفت: با باجعفر! تزااز این سانی بوذ عظنم و برقتت شيخ الاسلام گفت که: «یقین آن بود که اکنون نه تشنه‌ام» به آب حاجت نیست و صبر می‌توانم کرد. و علم آن بود که خدای را سبحانه می‌باید پرستید, و روا نبود که در خون ےآ راد فت قاب که ت اا ارات ب او زا ا اک ابوجعفر پنهان نداشت و بر وی آشکارا کرد . “« 203- ابوجعفر اد مضو و خمة الله الى وگو 5 ا ‏ پرسیدم که: تصوف ا دادند که: تصوف اثر اوست در زی گا آشکارا کند و گاه پنهان شيخ الأسلام كفت كه «اگر زان سال ر ند کی انی از مکلوق دز ان نات دهاز اتن نشنوی. أتتهان و زمين و فهه صتاع جود اشکارا بازنمود. در هیچ چیز چنان آشکارا 112 نیست که در دیدۀ دوستان خود. این جستن دوستان او و سفر و زيارت ايشان از بهر اين است. روا تنود شھ مرف بوشیۍ را که روز او شت شود تا این نداند. به دیدار او روح در تن تو روح بود و به دیدار دوستان او در روح تو روح بود. » 4- ابوعبداللّه البّرقى» رحمه الله تعالى از کبار مشایخ مصر است. از متفرٌسان ایشان. شیخ الاسلام گفت که ایوعلی کاتب ابوعثمان مغربی را گفت که: «ابن البرقی بيمار بود. . شربتی آب به وی آوزدتد: نخورد گفت: در مملکت حادثه‌ای افتاده تا بجای نیارم که چه افتاده است. نیاشامم. سیزده روز چیزی نخورد. تا خبر آمد که قرامطه در حرم افتاده‌اند و خلقی را بکشته اند و حجر الاسود را بشکسته‌اند: پس بخورد. » ابوعثمان مغربی ابوعلی کاتب را گفت: «این نه بس کاری است! » ابوعلی گفت: «اگر بس کاری نیست. تو بگو امروز در مکه چه واقع است! » گفت: «امروز در مکه ميغ است, که همه مکه در زیر میغ است, و جنگ است میان طلحیان و بکریان. مقدمة طلحیان مردی است بر اسب سیاه با دستار سرخ . » آن را شو تند وغد ار ان پرسیدند. همچنان بود که وی گفته بود. ابوعثمان مغربی گوید که: «هرکه حق را اجابت کرد مملکت وی را اجابت کرد. » شریف حمزۀ عقیلی ببلخ گفته است که: «عارف نبود آن که در مملکت چیزی بجنبد يا بزاید که وی را خبر نبود. » شيخ الاسلام گفت که: «این باطل است. عبودیت این برنتابد. بر بنده آن نهند که برتابد بعضی و بعضی, نه همه. قلا بُظْهرٌ على عَبْبه اَحَداً(26/جڻ), فقا كان الله لتظلعكة علن الغيب. (179/ال عمران) همه الله داند و بس. » 5- ابوجعفر المَجْذوم» قدّس الله تعالى روحه از اقران ابوالعباس عطاست. غوت زوزگار خود بود و غوت پوشیيده بود به خير يا به در این خف کید کار انوا لسو کاچ ندم که کف در تفر مرا از هفراهان ملالت گرفت, که میان ایشان نقار بسیار می‌بود. عزم کردم که تنها روم. چون به مسجد قادسیه رسیدم» پیری ديدم مجذوم و بر وی بلایی عظیم.

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

هر و ده درم و از آن هیچ برای خود به کار E ‏ شبانگاه به در سرایی چند شدی و نان پاره‌ای چند بستدی و بخوردی و به مسجد ا و بخفتی و از هیچ پیر سؤال نکردی و نپرسیدی. می‌نگریستی و نظاره می‌کردی؛ تا چه رفتی. » ٍ وی گفته: «إذا ريت صر الققير في تَؤبه, قلا ترج قلاخه. » شيخ الاسلام گفت: «ابوجعفر حداد در بادیة بود بر سر چاهی و در آب می‌نگریشنت: ابوتراب به آنجا رسید شیخ الاسلام گفت که: این نه ابوتراب نخشبی است که این دیگر است و گفت: یا باجعفر! ابنجا جه می کنی؟ گفت: شانزده روز. است تا آب نیافتةام. اکنون به آپ رسیذه‌ام» نشسته آم میان یقین:واعلم تا کدام قلبه کند. بر آن بروم. ابوتراب گفت: با باجعفر! تزااز این سانی بوذ عظنم و برقتت شيخ الاسلام گفت که: «یقین آن بود که اکنون نه تشنه‌ام» به آب حاجت نیست و صبر می‌توانم کرد. و علم آن بود که خدای را سبحانه می‌باید پرستید, و روا نبود که در خون ےآ راد فت قاب که ت اا ارات ب او زا ا اک ابوجعفر پنهان نداشت و بر وی آشکارا کرد . “« 203- ابوجعفر اد مضو و خمة الله الى وگو 5 ا ‏ پرسیدم که: تصوف ا دادند که: تصوف اثر اوست در زی گا آشکارا کند و گاه پنهان شيخ الأسلام كفت كه «اگر زان سال ر ند کی انی از مکلوق دز ان نات دهاز اتن نشنوی. أتتهان و زمين و فهه صتاع جود اشکارا بازنمود. در هیچ چیز چنان آشکارا 112 نیست که در دیدۀ دوستان خود. این جستن دوستان او و سفر و زيارت ايشان از بهر اين است. روا تنود شھ مرف بوشیۍ را که روز او شت شود تا این نداند. به دیدار او روح در تن تو روح بود و به دیدار دوستان او در روح تو روح بود. » 4- ابوعبداللّه البّرقى» رحمه الله تعالى از کبار مشایخ مصر است. از متفرٌسان ایشان. شیخ الاسلام گفت که ایوعلی کاتب ابوعثمان مغربی را گفت که: «ابن البرقی بيمار بود. . شربتی آب به وی آوزدتد: نخورد گفت: در مملکت حادثه‌ای افتاده تا بجای نیارم که چه افتاده است. نیاشامم. سیزده روز چیزی نخورد. تا خبر آمد که قرامطه در حرم افتاده‌اند و خلقی را بکشته اند و حجر الاسود را بشکسته‌اند: پس بخورد. » ابوعثمان مغربی ابوعلی کاتب را گفت: «این نه بس کاری است! » ابوعلی گفت: «اگر بس کاری نیست. تو بگو امروز در مکه چه واقع است! » گفت: «امروز در مکه ميغ است, که همه مکه در زیر میغ است, و جنگ است میان طلحیان و بکریان. مقدمة طلحیان مردی است بر اسب سیاه با دستار سرخ . » آن را شو تند وغد ار ان پرسیدند. همچنان بود که وی گفته بود. ابوعثمان مغربی گوید که: «هرکه حق را اجابت کرد مملکت وی را اجابت کرد. » شریف حمزۀ عقیلی ببلخ گفته است که: «عارف نبود آن که در مملکت چیزی بجنبد يا بزاید که وی را خبر نبود. » شيخ الاسلام گفت که: «این باطل است. عبودیت این برنتابد. بر بنده آن نهند که برتابد بعضی و بعضی, نه همه. قلا بُظْهرٌ على عَبْبه اَحَداً(26/جڻ), فقا كان الله لتظلعكة علن الغيب. (179/ال عمران) همه الله داند و بس. » 5- ابوجعفر المَجْذوم» قدّس الله تعالى روحه از اقران ابوالعباس عطاست. غوت زوزگار خود بود و غوت پوشیيده بود به خير يا به در این خف کید کار انوا لسو کاچ ندم که کف در تفر مرا از هفراهان ملالت گرفت, که میان ایشان نقار بسیار می‌بود. عزم کردم که تنها روم. چون به مسجد قادسیه رسیدم» پیری ديدم مجذوم و بر وی بلایی عظیم.

Orijinal Metin (FA)

چون مرا بدید. بر من سلام کرد و گفت: ای ابوالحسین! عزیمت حج داری؟ به کراهیت و خشم گفتم: آری. گفت: همراهی خواهی؟ (با خود گفتم: از همراهان تدز شت :بکریکده: در دست مجذومی افتادم! ) گفتم: نی. گفت: همراهی کن! گفتم: بخدای که همراهی ھی م گفت: ای ابوالحسین! يَصْتَعٌ الله سبحانه بالصعيف حى بعكب القوي. گفتم: همچنين E I O ‏ فراغت نشسته. گن لكف ا بك الل الضف حى كت اله هج تكم و ورف اما د دل من نسبت به وی تردڈی و وسواسی پیدا شد. چون به تعجیل تمام وقت صبح را به منزل دیگر رسیدم, به مسجد درآمدم وی را دیدم به فراغت نشسته. گفت: يا ابالحسين! يصنع الله بالطعيف حى يتعكّب القوئ. پیش وی رفتم و به روی به زمین درافتادم» و گفتم: المعذرةٌ الى الله والیک, خدای را و ترا عذر ا گت مقصود تو چیست؟ گفتم: خطا کردم؛ همراهی می‌خواهم. گفت: تو گفتی که نخواهم و سوگند خوردی. مرا کراهیت می‌آید که سوگند ترا دروغ سازم. گفتم : پس چنان کن که در هر منزل ترا بینم. گفت: کردم. رنج راه و گرسنگی از من برفت و مرا هیچ اندوهی O ‏ چون به مکه رسیدم, صوفیان را آن قصه بگفتم. شیخ ابوبکر کتانی و ابووالحسن مُزین گفتند: او شيخ ابوجعفر مجذوم است. سی سال : اشست که ها در ار روئ آنیھ که وی :را 113 ببینیم. کاش او را بازتوانی دید. برفتم. چون در طواف شدم؛ وی را دیدم: باز آمدم و ایشان را فم که وی را دیدم. گفتند: اگر این بار وی را ببینی؛ وی را نگاهدار و ما را بانگ کن! گفتم: چنین کنم. چون به منا و عرفات بیرون رفتم؛ وی را نیافتم. روز رَمي جار کسی با ین سکن کف و کف الفلا هناخراک دو وی د هرا دیدن وی حالتی شد که فریادی کردم و بیخود افتادم» وی برفت. چون به مسجد خيف ن بگفتم. روز وداع در پس مقام ابراهیم نماز گزاردم. کسی از پس پشت قرا تكشذ بو كفت اء ااال هنوز بانگ خواهی کرد؟ گفتم: ار ا ا ار و الا ت د مرا دعا گفقت :جن :دقفا کو تو دعا گن ارش أمین نة من سه دعا کردم و وی آمین گفت: یکی خواستم که: قوت من روز به روز بود و چنان شد. چندین سال است که بر من شبی نگذشته است که چیزی برای فردا ذخیره کرده باشم. دیگر خواستم که: درویشی را به من دوست کن! و اکنون هیچ چیز دردنيا به من از درویشی دوستر نیست. و دیگر خواستم که: ‏ مرا در صف دوستان خود برانگیزی ِ9 بار دهی! و اميد می‌دارم که چنان شود. » شت الالام فت که محود شگرف مرا ایت کرد که هشن تار که سک کین چدز محمود غزنوی, به هری آمد, یکی از لشکریان وی از روستایی عرواري اه خرید وبها تمام بداد و وی را بنواخت و گفت: بار دیگر که کاه آری به من ار! ا داشت پیر به وی آمد و دوستی گرفت. اتفاقا عرفة عيد قربان رسيد. آن پير رو گفت که: امروز حاجیان حج کنند. کاشکی ما نیز آنجا بودی! E‏ ترا آنجا برم» به شرط آن که با کس نگویی. گفت: نگویم. آن روز وی را به عرفات برد و حچ بکردند و باز أامدند. روستایی با وی گفت: عجب می‌دارم که با چنین حال در میان لشکریان می‌باشی! گفت: اگر چون می نباشد :دز این لشکن چون ضغیقی يا عجوزی بیاید و داد خواهد. که در وی نگرد و داد وی بستاند؟ و اگر در غارت به زنۍ ان راو راا دی ان کر را ا رار کی ارا زنهار که با کسی چیزی نگویی!

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

چون مرا بدید. بر من سلام کرد و گفت: ای ابوالحسین! عزیمت حج داری؟ به کراهیت و خشم گفتم: آری. گفت: همراهی خواهی؟ (با خود گفتم: از همراهان تدز شت :بکریکده: در دست مجذومی افتادم! ) گفتم: نی. گفت: همراهی کن! گفتم: بخدای که همراهی ھی م گفت: ای ابوالحسین! يَصْتَعٌ الله سبحانه بالصعيف حى بعكب القوي. گفتم: همچنين E I O ‏ فراغت نشسته. گن لكف ا بك الل الضف حى كت اله هج تكم و ورف اما د دل من نسبت به وی تردڈی و وسواسی پیدا شد. چون به تعجیل تمام وقت صبح را به منزل دیگر رسیدم, به مسجد درآمدم وی را دیدم به فراغت نشسته. گفت: يا ابالحسين! يصنع الله بالطعيف حى يتعكّب القوئ. پیش وی رفتم و به روی به زمین درافتادم» و گفتم: المعذرةٌ الى الله والیک, خدای را و ترا عذر ا گت مقصود تو چیست؟ گفتم: خطا کردم؛ همراهی می‌خواهم. گفت: تو گفتی که نخواهم و سوگند خوردی. مرا کراهیت می‌آید که سوگند ترا دروغ سازم. گفتم : پس چنان کن که در هر منزل ترا بینم. گفت: کردم. رنج راه و گرسنگی از من برفت و مرا هیچ اندوهی O ‏ چون به مکه رسیدم, صوفیان را آن قصه بگفتم. شیخ ابوبکر کتانی و ابووالحسن مُزین گفتند: او شيخ ابوجعفر مجذوم است. سی سال : اشست که ها در ار روئ آنیھ که وی :را 113 ببینیم. کاش او را بازتوانی دید. برفتم. چون در طواف شدم؛ وی را دیدم: باز آمدم و ایشان را فم که وی را دیدم. گفتند: اگر این بار وی را ببینی؛ وی را نگاهدار و ما را بانگ کن! گفتم: چنین کنم. چون به منا و عرفات بیرون رفتم؛ وی را نیافتم. روز رَمي جار کسی با ین سکن کف و کف الفلا هناخراک دو وی د هرا دیدن وی حالتی شد که فریادی کردم و بیخود افتادم» وی برفت. چون به مسجد خيف ن بگفتم. روز وداع در پس مقام ابراهیم نماز گزاردم. کسی از پس پشت قرا تكشذ بو كفت اء ااال هنوز بانگ خواهی کرد؟ گفتم: ار ا ا ار و الا ت د مرا دعا گفقت :جن :دقفا کو تو دعا گن ارش أمین نة من سه دعا کردم و وی آمین گفت: یکی خواستم که: قوت من روز به روز بود و چنان شد. چندین سال است که بر من شبی نگذشته است که چیزی برای فردا ذخیره کرده باشم. دیگر خواستم که: درویشی را به من دوست کن! و اکنون هیچ چیز دردنيا به من از درویشی دوستر نیست. و دیگر خواستم که: ‏ مرا در صف دوستان خود برانگیزی ِ9 بار دهی! و اميد می‌دارم که چنان شود. » شت الالام فت که محود شگرف مرا ایت کرد که هشن تار که سک کین چدز محمود غزنوی, به هری آمد, یکی از لشکریان وی از روستایی عرواري اه خرید وبها تمام بداد و وی را بنواخت و گفت: بار دیگر که کاه آری به من ار! ا داشت پیر به وی آمد و دوستی گرفت. اتفاقا عرفة عيد قربان رسيد. آن پير رو گفت که: امروز حاجیان حج کنند. کاشکی ما نیز آنجا بودی! E‏ ترا آنجا برم» به شرط آن که با کس نگویی. گفت: نگویم. آن روز وی را به عرفات برد و حچ بکردند و باز أامدند. روستایی با وی گفت: عجب می‌دارم که با چنین حال در میان لشکریان می‌باشی! گفت: اگر چون می نباشد :دز این لشکن چون ضغیقی يا عجوزی بیاید و داد خواهد. که در وی نگرد و داد وی بستاند؟ و اگر در غارت به زنۍ ان راو راا دی ان کر را ا رار کی ارا زنهار که با کسی چیزی نگویی!

%0
10 Bölüm