Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت جبریل با یوسف علیهما السلام چو یوسف را در افکندند در چاه درآمد جبرییل از سدره ناگاه که دل خوش دار در درد جدایی که خواهد بود زین چاهت رهایی تو را برهاند از غم حق تعالی دهد از ملکت مصرت کمالی نهد تاجی ز عزت بر سر تو فرستد مصریان را بر در تو جهان در زیر فرمان تو آرد جهانی خلق مهمان تو آرد بیارد ده برادر را که داری برای نان به پیش تو بخواری علی الجمله بگو با من درین چاه که چون چشمت برایشان افتد آنگاه بزندان شان کنی یا دار سازی و یا از بهر کشتن کارسازی و یا از زخم چوب و تازیانه ز هر یک خون کنی جویی روانه چنین گفت آن زمان یوسف بجبریل که چون آیند خوانمشان بتعجیل نه از بفروختن گویم نه ازچاه براندازم نقاب از روی آنگاه اگر سازند پیشم خویش را خم چه گویم هل علمتم ما فعلتم شما آخر تأسف می نخوردید ز درد آنکه با یوسف چه کردید بر ایشان بر گشادن این کمین بس عذاب سخت ایشان را همین بس اگر دلهای ایشان خاره گردد ازین تشویر حالی پاره گردد دلت مرده ست اگر زین درد فردست که بی شک زنده را احساس در دست تو خامی زین حدیثت خوش نیفتد که جز در سوخته آتش نیفتد چو مومی روز و شب در سوختن باش که تا آتش کند افروختن فاش چو در غیری ندیدی هیچ خیری چرا مشغول می گردی بغیری چو کارت با خود افتادست پیوست سفر در خویش کن بی پای و بی دست اگر در خویشتن یک دم بگردی چو صد دل دان که در عالم بگردی ترا یک ذره در خود عیب دیدن به از صد نور غیب الغیب دیدن عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت پیر خالو سرخسی سرخسی بود پیری خالوش نام بسی بردی بسر با خضر ایام مگر جایی جوانی گرم رو بود که او نو بود و جانش نیز نو بود دلی بود از حقیقت غرق نورش نبودی هیچ کاری جز حضورش خضر می شد بر آن پیر درویش بره بر آن جوان را برد با خویش جوان بنشست و پیر از بهر یاری بدو گفت ای جوان تو در چه کاری جوان گفتش جوان اینجا کدامست که اکنون قرب ده سال تمامست که تا من لحظه ز اندیشه دوست نه از مغزم خبر دارم نه از پوست چو بشنید این سخن زو پیر دانا بدو گفت ای جوانمرد توانا مرا اندیشه کردن زو محالست من این دانم که اکنون شست سالست که تا دایم چنان در عیب خویشم که یکدم نر نمی خیزد ز پیشم چو خود را جمله ننگ و عیب بینم چگونه در نجاست غیب بینم مرا این گر نکو و گر نکو نیست دمی از ننگ خود پروای او نیست اگر مبرز بپردازم ز مردار روا باشد که یار آید پدیدار ولیکن با چنین مردار در بر نیاید دولت این کار در بر اگر پاکیت باید پاک گردی وگرنه خون خوری در خاک گردی چه خواهی کرد آخر این ریاست چو خورشیدی که تابد بر نجاست نخستین پاک گرد آنگاه بنگر مرو بر جهل چاه و راه بنگر کسی کو در نجاست مشک جوید میان بحر خاک خشک جوید جوان را این سخن در دل چنان شد که گفتی از دلش زان ننگ جان شد بلرزید و بغرید و نگون گشت چنان شد کین چنین سرگشته خون گشت خضر گفتش که ای پیر دلفروز مزن او را بدین تیغ جگرسوز که این کار بزرگان جهانست نه کار نازنینان جوانست بلا شک مست را باید امان داد کمان بر قوت بازو توان داد تو این دم مست عشق دلنوازی گهی سرمست و گاهی سرفرازی میی باید ز مخموران خاصت که تا از خود دهد کلی خلاصت همی هرچت کند از خویشتن دور می تو آن بود نه آب انگور کسی چون مستیی یابد برو دست چنانداند که فانی گشت هر هست چو از مستی فنا بشناختی باز تو مستی در فنا سر بر میفراز

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت جبریل با یوسف علیهما السلام چو یوسف را در افکندند در چاه درآمد جبرییل از سدره ناگاه که دل خوش دار در درد جدایی که خواهد بود زین چاهت رهایی تو را برهاند از غم حق تعالی دهد از ملکت مصرت کمالی نهد تاجی ز عزت بر سر تو فرستد مصریان را بر در تو جهان در زیر فرمان تو آرد جهانی خلق مهمان تو آرد بیارد ده برادر را که داری برای نان به پیش تو بخواری علی الجمله بگو با من درین چاه که چون چشمت برایشان افتد آنگاه بزندان شان کنی یا دار سازی و یا از بهر کشتن کارسازی و یا از زخم چوب و تازیانه ز هر یک خون کنی جویی روانه چنین گفت آن زمان یوسف بجبریل که چون آیند خوانمشان بتعجیل نه از بفروختن گویم نه ازچاه براندازم نقاب از روی آنگاه اگر سازند پیشم خویش را خم چه گویم هل علمتم ما فعلتم شما آخر تأسف می نخوردید ز درد آنکه با یوسف چه کردید بر ایشان بر گشادن این کمین بس عذاب سخت ایشان را همین بس اگر دلهای ایشان خاره گردد ازین تشویر حالی پاره گردد دلت مرده ست اگر زین درد فردست که بی شک زنده را احساس در دست تو خامی زین حدیثت خوش نیفتد که جز در سوخته آتش نیفتد چو مومی روز و شب در سوختن باش که تا آتش کند افروختن فاش چو در غیری ندیدی هیچ خیری چرا مشغول می گردی بغیری چو کارت با خود افتادست پیوست سفر در خویش کن بی پای و بی دست اگر در خویشتن یک دم بگردی چو صد دل دان که در عالم بگردی ترا یک ذره در خود عیب دیدن به از صد نور غیب الغیب دیدن عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت پیر خالو سرخسی سرخسی بود پیری خالوش نام بسی بردی بسر با خضر ایام مگر جایی جوانی گرم رو بود که او نو بود و جانش نیز نو بود دلی بود از حقیقت غرق نورش نبودی هیچ کاری جز حضورش خضر می شد بر آن پیر درویش بره بر آن جوان را برد با خویش جوان بنشست و پیر از بهر یاری بدو گفت ای جوان تو در چه کاری جوان گفتش جوان اینجا کدامست که اکنون قرب ده سال تمامست که تا من لحظه ز اندیشه دوست نه از مغزم خبر دارم نه از پوست چو بشنید این سخن زو پیر دانا بدو گفت ای جوانمرد توانا مرا اندیشه کردن زو محالست من این دانم که اکنون شست سالست که تا دایم چنان در عیب خویشم که یکدم نر نمی خیزد ز پیشم چو خود را جمله ننگ و عیب بینم چگونه در نجاست غیب بینم مرا این گر نکو و گر نکو نیست دمی از ننگ خود پروای او نیست اگر مبرز بپردازم ز مردار روا باشد که یار آید پدیدار ولیکن با چنین مردار در بر نیاید دولت این کار در بر اگر پاکیت باید پاک گردی وگرنه خون خوری در خاک گردی چه خواهی کرد آخر این ریاست چو خورشیدی که تابد بر نجاست نخستین پاک گرد آنگاه بنگر مرو بر جهل چاه و راه بنگر کسی کو در نجاست مشک جوید میان بحر خاک خشک جوید جوان را این سخن در دل چنان شد که گفتی از دلش زان ننگ جان شد بلرزید و بغرید و نگون گشت چنان شد کین چنین سرگشته خون گشت خضر گفتش که ای پیر دلفروز مزن او را بدین تیغ جگرسوز که این کار بزرگان جهانست نه کار نازنینان جوانست بلا شک مست را باید امان داد کمان بر قوت بازو توان داد تو این دم مست عشق دلنوازی گهی سرمست و گاهی سرفرازی میی باید ز مخموران خاصت که تا از خود دهد کلی خلاصت همی هرچت کند از خویشتن دور می تو آن بود نه آب انگور کسی چون مستیی یابد برو دست چنانداند که فانی گشت هر هست چو از مستی فنا بشناختی باز تو مستی در فنا سر بر میفراز

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت شیخ یحیی معاذ با بایزید رحمهما الله ز یحیی بن المعاذ آن شمع اسلام خطی آمد به سوی پیر بسطام که شیخ دین چه می گوید در آنکس که خورد او شربتی پاک مقدس که سی سالست تا لیل و نهارش سری بودست بگرفته خمارش رسید از بایزید او را جوابی که اینجا هست مردی را شرابی که دریا و زمین و عرش و کرسی بیکدم خورد ازو دیگر چه پرسی هنوزش نعره هل من مزیدست گر او را می ندانی بایزیدست چرا ناخورده می از دست رفتی که هشیار آمدی و مست رفتی بسی خود را تهی دستی نمایی که ازجام تهی مستی نمایی هزاران بحر نقد این جهانست سراسر پر برای خاص جانست چو اینجا مست از یک می توان شد بدریا نوش کردن کی توان شد اگر تو مست عشق دلفروزی بیک فرمان بمیری و بسوزی وگرنه مست خویشی همچو مستان بره رفتن چه برخیزد ز مستان بفرمان رو اگر داری مقامی که گر مستی نیاری رفت گامی که هر عاشق که بر فرمان نباشد اگر دردش بود درمان نباشد عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت شیخ علی رودباری چنین گفتند جمعی هم دیاری ز لفظ بوعلی رودباری که در حمام رفتم من یکی روز جوانی تازه دیدم بس دلفروز برخساره چو ماه آسمان بود به بالا همچو سرو بوستان بود سر زلفش بپای افکنده دیدم بروی او جهانی زنده دیدم چو خورشید رخش تابنده گشتی نگشتی آسمان تا بنده گشتی بزلفش صد هزاران پیچ بودی اگر بودی درو جان هیچ بودی نظر می خواند بر رویش ز دو عین بلا و رنج خود چون از صحیحین ولی دل گفت ازان دو چشم بیمار صحیحت کی شود این رنج و تیمار چو بیماریش در عین اوفتادست صحیحینم سقیمین اوفتادست بجان و دل خطش را خط روان بود بلی باشد روان چون روی آن بود خطش سر سبزی باغ ارم داشت لب او سرخ رویی نیز هم داشت بدندان استخوانی لولوش بود که مروارید کمتر هندوش بود بکش آورده پای آن سیم اندام نشسته از تکبر سوی حمام یکی صوفی بخدمت ایستاده نظر بر روی آن برنا گشاده زمانی بر سرش می ریخت آبی زمانی سرد می کردش شرابی گهی دست و قفای او بمالید گهی بر سنگ پای او بمالید چو شد از شوخ پاک آن سیم اندام چو خورشیدی برون آمد ز حمام دوید آن صوفی و او را درآورد برای خشک کردن میزر آورد مصلی نماز آنگاه خرسند بزیر پای آن دلخواه بفکند پس آنگه جامه اندر بر فکندش بخور عود در مجمر فکندش گلاب آورد و پس بر روی او ریخت ذریره بر شکنج موی او بیخت بزودی باد بیزن هم روان کرد چو بادی بر سر آن گل فشان کرد اگرچه خدمتش هر دم فزون بود ولی درچشم آن زیبا زبون بود زبان بگشاد صوفی گفت ای ماه چه می خواهی تو زین صوفی گمراه چه باید تا پسندت آید از من بگو کین خشم چندت آید از من بمن می ننگری از ناز هرگز چه سازد با تو این مسکین عاجز چو از صوفی پسر بشنید این راز بدو گفتا بمیر ورستی از ناز چو بشنید این سخن صوفی ازان ماه یکی آهی بکرد و مرد ناگاه چنان مرد از کمال عشق زود او که گفتی در جهان هرگز نبود او تو گر نتوانی ای مسکین چنین رفت چگونه خواهی اندر آن زمین رفت اگر تو این چنین مردی برستی وگرنه تا قیامت پای بستی بآخر بوعلی او را کفن ساخت وز آنجا رفت و کار خویشتن ساخت مگر می رفت روزی بوعلی خوش میان بادیه تنها چو آتش جوان را دید با دلقی جگر خون رخی چون زعفران حالی دگرگون بر شیخ آمد و گفت آن جوانم که از دعوی کشنده آن فلانم بکشتم آن چنان مردی قوی را چنین گشتم کنون از بدخویی را کنون عهدیست با حق این جوان را که هر سالی کند حجی فلان را برای او کنم حجی پیاده دگر بر گور او باشم فتاده دریغا مرد زر و زور بودم کمال او ندیدم کور بودم کنون هر دم ازان دردم دریغست شبانروزی ازان مردم دریغست اگر تو ذره داری ازین درد زمان عشق بازی این چنین گرد چه می گویم تو چه مرد نبردی که تو در عاشق نه زن نه مردی درین مجلس نیاری جمع مردن مگو دل سوخته چون شمع مردن ز پیش خویشتن بر بایدت خاست نیاید عاشقی با عافیت راست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت شیخ یحیی معاذ با بایزید رحمهما الله ز یحیی بن المعاذ آن شمع اسلام خطی آمد به سوی پیر بسطام که شیخ دین چه می گوید در آنکس که خورد او شربتی پاک مقدس که سی سالست تا لیل و نهارش سری بودست بگرفته خمارش رسید از بایزید او را جوابی که اینجا هست مردی را شرابی که دریا و زمین و عرش و کرسی بیکدم خورد ازو دیگر چه پرسی هنوزش نعره هل من مزیدست گر او را می ندانی بایزیدست چرا ناخورده می از دست رفتی که هشیار آمدی و مست رفتی بسی خود را تهی دستی نمایی که ازجام تهی مستی نمایی هزاران بحر نقد این جهانست سراسر پر برای خاص جانست چو اینجا مست از یک می توان شد بدریا نوش کردن کی توان شد اگر تو مست عشق دلفروزی بیک فرمان بمیری و بسوزی وگرنه مست خویشی همچو مستان بره رفتن چه برخیزد ز مستان بفرمان رو اگر داری مقامی که گر مستی نیاری رفت گامی که هر عاشق که بر فرمان نباشد اگر دردش بود درمان نباشد عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت شیخ علی رودباری چنین گفتند جمعی هم دیاری ز لفظ بوعلی رودباری که در حمام رفتم من یکی روز جوانی تازه دیدم بس دلفروز برخساره چو ماه آسمان بود به بالا همچو سرو بوستان بود سر زلفش بپای افکنده دیدم بروی او جهانی زنده دیدم چو خورشید رخش تابنده گشتی نگشتی آسمان تا بنده گشتی بزلفش صد هزاران پیچ بودی اگر بودی درو جان هیچ بودی نظر می خواند بر رویش ز دو عین بلا و رنج خود چون از صحیحین ولی دل گفت ازان دو چشم بیمار صحیحت کی شود این رنج و تیمار چو بیماریش در عین اوفتادست صحیحینم سقیمین اوفتادست بجان و دل خطش را خط روان بود بلی باشد روان چون روی آن بود خطش سر سبزی باغ ارم داشت لب او سرخ رویی نیز هم داشت بدندان استخوانی لولوش بود که مروارید کمتر هندوش بود بکش آورده پای آن سیم اندام نشسته از تکبر سوی حمام یکی صوفی بخدمت ایستاده نظر بر روی آن برنا گشاده زمانی بر سرش می ریخت آبی زمانی سرد می کردش شرابی گهی دست و قفای او بمالید گهی بر سنگ پای او بمالید چو شد از شوخ پاک آن سیم اندام چو خورشیدی برون آمد ز حمام دوید آن صوفی و او را درآورد برای خشک کردن میزر آورد مصلی نماز آنگاه خرسند بزیر پای آن دلخواه بفکند پس آنگه جامه اندر بر فکندش بخور عود در مجمر فکندش گلاب آورد و پس بر روی او ریخت ذریره بر شکنج موی او بیخت بزودی باد بیزن هم روان کرد چو بادی بر سر آن گل فشان کرد اگرچه خدمتش هر دم فزون بود ولی درچشم آن زیبا زبون بود زبان بگشاد صوفی گفت ای ماه چه می خواهی تو زین صوفی گمراه چه باید تا پسندت آید از من بگو کین خشم چندت آید از من بمن می ننگری از ناز هرگز چه سازد با تو این مسکین عاجز چو از صوفی پسر بشنید این راز بدو گفتا بمیر ورستی از ناز چو بشنید این سخن صوفی ازان ماه یکی آهی بکرد و مرد ناگاه چنان مرد از کمال عشق زود او که گفتی در جهان هرگز نبود او تو گر نتوانی ای مسکین چنین رفت چگونه خواهی اندر آن زمین رفت اگر تو این چنین مردی برستی وگرنه تا قیامت پای بستی بآخر بوعلی او را کفن ساخت وز آنجا رفت و کار خویشتن ساخت مگر می رفت روزی بوعلی خوش میان بادیه تنها چو آتش جوان را دید با دلقی جگر خون رخی چون زعفران حالی دگرگون بر شیخ آمد و گفت آن جوانم که از دعوی کشنده آن فلانم بکشتم آن چنان مردی قوی را چنین گشتم کنون از بدخویی را کنون عهدیست با حق این جوان را که هر سالی کند حجی فلان را برای او کنم حجی پیاده دگر بر گور او باشم فتاده دریغا مرد زر و زور بودم کمال او ندیدم کور بودم کنون هر دم ازان دردم دریغست شبانروزی ازان مردم دریغست اگر تو ذره داری ازین درد زمان عشق بازی این چنین گرد چه می گویم تو چه مرد نبردی که تو در عاشق نه زن نه مردی درین مجلس نیاری جمع مردن مگو دل سوخته چون شمع مردن ز پیش خویشتن بر بایدت خاست نیاید عاشقی با عافیت راست

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت سلطان محمود با مرد دوالک باز مگر محمود با اعزاز می شد بره مردی دوالک باز می شد شهش گفتا که ای طرار ره زن ترا می بیند اینجا چشم درمن که بنشینی میان خاک در راه دوالک بازی آموزی تو با شاه دوالک باز گفتش ای جهاندار برو بنشین چه می خواهی ازین کار نخواهد گشت چون پروانه با شمع دوالک بازی و کوس و علم جمع مجرد گرد و پس این پیشه می کن وگر نه همچنین اندیشه می کن درین منزل که کس نه دل نه جان یافت کمال از پاک بازی می توان یافت عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت شیخ ابوسعید با قمار باز بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه گروهی گرم رو را دید در راه که می رفتند بر یک شیوه یک جای ازار پای چرمین کرده در پای یکی را شاد بر گردن گرفته بسی رندانش پیرامن گرفته مگر پرسید آن شیخ زمانه که کیست این مرد گفتند ای یگانه امیر جمله اهل قمارست که او در پیشه خود مرد کارست ازو پرسید شیخ عالم افروز که از چه یافتی این میری امروز جوابش داد رند نانمازی که من این یافتم از پاک بازی بزد یک نعره شیخ و گفت دانی که دارد پاک بازی را نشانی امیرست و سرافراز جهانست که کژبازی بلای ناگهانست همه شیران که مرد راه بودند جهان عشق را روباه بودند بهش رو نیک بنگر با خبر باش بلا می بارد اینجا بر حذر باش اگر داری سر گردن نهادن برای جان فشانی تن نهادن مسلم باشدت این پاک بازی وگر نه ناقصی و نانمازی اگر چون پاک بازان میکنی کار چو عیسی سوزنی با خود بمگذار اگر جز سوزنی با تو بهم نیست جز آن سوزن حجابت بیش و کم نیست عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت مجنون و لیلی مگر یک روز مجنون فرصتی یافت بر لیلی نشستن رخصتی یافت ز مجنون کرد لیلی خواستاری که ای عاشق بیاور تا چه داری زبان بگشاد مجنون گفت ای ماه نه آبم ماند در عشق تو نه چاه ندارم در جگر آبی که باشد نه در دیده شبی خوابی که باشد چو عشقت کرد نقد عقل غارت کنون جانیست وز تو یک اشارت اگر جان خواهی اینک می دهم من یقین می دان که بی شک می دهم من زبان بگشاد لیلی دلاور کز اینت کی خرم چیزی بیاور یکی سوزن بلیلی داد مجنون که از دو کون این دارم من اکنون مرا در جمله اقلیم هستی همین نقدست و دیگر تنگدستی من این نیز از برای آن نهادم که در صحرا بسی می اوفتادم بسی در جست و جوی چون تودلدار شکستی همچو گل در پای من خار بدین سوزن من افتاده بر جای برون می کردمی آن خار از پای چنین گفت آن زمان لیلی به مجنون که این می جستم از تو تا باکنون اگر در عشق صادق بوده ای تو بدین سوزن چه لایق بوده ای تو اگر در جستن چون من نگاری شود در پایت ای شوریده خاری بسوزن آن برون کردن روا نیست وگر بیرون کنی باری وفا نیست یکی خاری که چندانش کمالست که دایم چاوش راه وصالست بسوزن آن برون کردن دریغست ترا جز خون دل خوردن دریغست چو در پای تو خار از بهر ما شد گلی می دان که با تو در قبا شد کمی تو از درخت گل درین کار که سالی بر امید گل کشد خار ز لیلی خار در پایت شکسته به از صد گل ز غیری دسته بسته

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت سلطان محمود با مرد دوالک باز مگر محمود با اعزاز می شد بره مردی دوالک باز می شد شهش گفتا که ای طرار ره زن ترا می بیند اینجا چشم درمن که بنشینی میان خاک در راه دوالک بازی آموزی تو با شاه دوالک باز گفتش ای جهاندار برو بنشین چه می خواهی ازین کار نخواهد گشت چون پروانه با شمع دوالک بازی و کوس و علم جمع مجرد گرد و پس این پیشه می کن وگر نه همچنین اندیشه می کن درین منزل که کس نه دل نه جان یافت کمال از پاک بازی می توان یافت عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت شیخ ابوسعید با قمار باز بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه گروهی گرم رو را دید در راه که می رفتند بر یک شیوه یک جای ازار پای چرمین کرده در پای یکی را شاد بر گردن گرفته بسی رندانش پیرامن گرفته مگر پرسید آن شیخ زمانه که کیست این مرد گفتند ای یگانه امیر جمله اهل قمارست که او در پیشه خود مرد کارست ازو پرسید شیخ عالم افروز که از چه یافتی این میری امروز جوابش داد رند نانمازی که من این یافتم از پاک بازی بزد یک نعره شیخ و گفت دانی که دارد پاک بازی را نشانی امیرست و سرافراز جهانست که کژبازی بلای ناگهانست همه شیران که مرد راه بودند جهان عشق را روباه بودند بهش رو نیک بنگر با خبر باش بلا می بارد اینجا بر حذر باش اگر داری سر گردن نهادن برای جان فشانی تن نهادن مسلم باشدت این پاک بازی وگر نه ناقصی و نانمازی اگر چون پاک بازان میکنی کار چو عیسی سوزنی با خود بمگذار اگر جز سوزنی با تو بهم نیست جز آن سوزن حجابت بیش و کم نیست عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت مجنون و لیلی مگر یک روز مجنون فرصتی یافت بر لیلی نشستن رخصتی یافت ز مجنون کرد لیلی خواستاری که ای عاشق بیاور تا چه داری زبان بگشاد مجنون گفت ای ماه نه آبم ماند در عشق تو نه چاه ندارم در جگر آبی که باشد نه در دیده شبی خوابی که باشد چو عشقت کرد نقد عقل غارت کنون جانیست وز تو یک اشارت اگر جان خواهی اینک می دهم من یقین می دان که بی شک می دهم من زبان بگشاد لیلی دلاور کز اینت کی خرم چیزی بیاور یکی سوزن بلیلی داد مجنون که از دو کون این دارم من اکنون مرا در جمله اقلیم هستی همین نقدست و دیگر تنگدستی من این نیز از برای آن نهادم که در صحرا بسی می اوفتادم بسی در جست و جوی چون تودلدار شکستی همچو گل در پای من خار بدین سوزن من افتاده بر جای برون می کردمی آن خار از پای چنین گفت آن زمان لیلی به مجنون که این می جستم از تو تا باکنون اگر در عشق صادق بوده ای تو بدین سوزن چه لایق بوده ای تو اگر در جستن چون من نگاری شود در پایت ای شوریده خاری بسوزن آن برون کردن روا نیست وگر بیرون کنی باری وفا نیست یکی خاری که چندانش کمالست که دایم چاوش راه وصالست بسوزن آن برون کردن دریغست ترا جز خون دل خوردن دریغست چو در پای تو خار از بهر ما شد گلی می دان که با تو در قبا شد کمی تو از درخت گل درین کار که سالی بر امید گل کشد خار ز لیلی خار در پایت شکسته به از صد گل ز غیری دسته بسته

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » المقالة التاسع عشر ششم فرزند آمد دل پر اسرار ز الماس زبان گشته گهربار پدر را گفت آن خواهم همیشه که باشد کیمیا سازیم پیشه اگر یابم بعلم کیمیا راه شوند از من جهانی کیمیا خواه گر آن دولت بیابم دین بیابم که چون آن یک دهد دست این بیابم جهان پر ایمن گردانم از خویش فقیران را غنی گردانم از خویش عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » جواب پدر پدر گفتش که حرصت غالب آمد دلت زان کیمیا را طالب آمد چه خواهی کرد دنیای دنی را سرای مکر و جای دشمنی را که دنیا هست زالی هفت پرده برای صید تو هر هفت کرده همی بینم ز حرصت رفته آرام بیارام ای چو مرغ افتاده در دام که مرغ حرص را خاکست دانه ز خاکش سیری آید جاودانه عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت آن حیوان که آن را هَلوع خوانند عطا گفته ست آن مرد خراسان که حیوانیست با صد کوه یکسان پس کوهی که آن را قاف نامست مگر آنجایگه او را مقامست بر او هفت صحرا پر گیاهست پس او هفت دریا پیش راهست در آنجا هست حیوانی قوی تن که او را نیست کاری جز که خوردن بیاید بامدادان پگاه او خورد آن هفت صحرا پر گیاه او چو خالی کرد حالی هفت صحرا بیاشامد بیک دم هفت دریا چو فارغ گردد از خوردن بیکبار نخفتد شب دمی از رنج و تیمار که من فردا چه خواهم خورد اینجا همه خوردم چه خواهم کرد اینجا دگر روز از برای او جهاندار کند صحرا و دریا پر دگر بار چو حرص آدمی دارد کمالی خود ایمان نیستش بر حق تعالی چگونه ذره آتش سرافراز چو در هیزم فتد از پس رسد باز ترا گر ذره حرصست امروز به پس می باز خواهد رفت از سوز ترا پس آن نکوتر گر بدانی که آبی بر سر آتش فشانی وگر نه تو نه هشیاری نه مستی بمانی جاودان آتش پرستی وگر یک جو حرامت در میانست بهر یک جو عذابی جاودانست عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت عیسی علیه السلام مگر روح الله آن شمع دلفروز به گورستان گذر می کرد یک روز ز گوری ناله ای آمد به گوشش دل از زاری آن آمد به جوشش دعا کرد آن زمان تا حق تعالی به یک دم زنده کردش چون خیالی یکی پیر خمیده چون کمانی سلامش گفت و ساکن شد زمانی مسیحش گفت پیرا کیستی تو چه وقتی مردی و کی زیستی تو پس آنگه گفت ای بحر پر اسرار منم حیان بن معبد چنین زار هزار و هشتصد سالست ای پاک که تا من مرده ام افتاده در خاک ازین سختی نیاسودم زمانی ندیدم خویش را یک دم امانی مسیحش گفت ای شوریده خوابت چرا کردند چندینی عذابت بدو گفت این عذاب من کالیمست برای دانگی مال یتیمست مسیحش گفت بی ایمان بمردی که از دانگی تو چندین رنج بردی چنین گفت او که بر اسلام مردم که چندین سال چندین رنج بردم دعا کرد آن زمان عیسی پاکش که تا خوش خفت و شد با زیر خاکش مسلمانان مسلمانی گر اینست ندانم کانچه می بینم چه دینست گرت یک جو حرام ناصوابست هزار و هشتصد سالت عذابست وگر خود مال سر تا سر حرامست چگویم خود عذابت بر دوامست عزیزا چون وفاداری نداری غم خود خور چو غم خواری نداری نداری هیچ گردن سر میفراز حساب خصم از گردن بینداز که چون بر سر نداری عیسی پاک بسی بینی عذاب از خصم بی باک ندانی هیچ کار خویش کردن بجز عمرت کم و زر بیش کردن نمی دانی که تا تو سیم کوشی بغفلت عمر زرین می فروشی مکن زر جمع چون سیماب درتاب که خواهی گشت ناگه همچو سیماب ازان زر بیشتر در زیر خاکست که از وی بیشتر مردم هلاکست زری کان سنگ در کوه و کمر داشت بخیل از سنگ آن زر سخت تر داشت بده از مردمی صد گنج پیوست ولی یک جو بمردی کم ده از دست خسی کو نان ده آمد از کسی به که یک نان ده ز فرمان ده بسی به ولی کشته شدن در پای پیلان به از نان خوردن از دست بخیلان

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » المقالة التاسع عشر ششم فرزند آمد دل پر اسرار ز الماس زبان گشته گهربار پدر را گفت آن خواهم همیشه که باشد کیمیا سازیم پیشه اگر یابم بعلم کیمیا راه شوند از من جهانی کیمیا خواه گر آن دولت بیابم دین بیابم که چون آن یک دهد دست این بیابم جهان پر ایمن گردانم از خویش فقیران را غنی گردانم از خویش عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » جواب پدر پدر گفتش که حرصت غالب آمد دلت زان کیمیا را طالب آمد چه خواهی کرد دنیای دنی را سرای مکر و جای دشمنی را که دنیا هست زالی هفت پرده برای صید تو هر هفت کرده همی بینم ز حرصت رفته آرام بیارام ای چو مرغ افتاده در دام که مرغ حرص را خاکست دانه ز خاکش سیری آید جاودانه عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت آن حیوان که آن را هَلوع خوانند عطا گفته ست آن مرد خراسان که حیوانیست با صد کوه یکسان پس کوهی که آن را قاف نامست مگر آنجایگه او را مقامست بر او هفت صحرا پر گیاهست پس او هفت دریا پیش راهست در آنجا هست حیوانی قوی تن که او را نیست کاری جز که خوردن بیاید بامدادان پگاه او خورد آن هفت صحرا پر گیاه او چو خالی کرد حالی هفت صحرا بیاشامد بیک دم هفت دریا چو فارغ گردد از خوردن بیکبار نخفتد شب دمی از رنج و تیمار که من فردا چه خواهم خورد اینجا همه خوردم چه خواهم کرد اینجا دگر روز از برای او جهاندار کند صحرا و دریا پر دگر بار چو حرص آدمی دارد کمالی خود ایمان نیستش بر حق تعالی چگونه ذره آتش سرافراز چو در هیزم فتد از پس رسد باز ترا گر ذره حرصست امروز به پس می باز خواهد رفت از سوز ترا پس آن نکوتر گر بدانی که آبی بر سر آتش فشانی وگر نه تو نه هشیاری نه مستی بمانی جاودان آتش پرستی وگر یک جو حرامت در میانست بهر یک جو عذابی جاودانست عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت عیسی علیه السلام مگر روح الله آن شمع دلفروز به گورستان گذر می کرد یک روز ز گوری ناله ای آمد به گوشش دل از زاری آن آمد به جوشش دعا کرد آن زمان تا حق تعالی به یک دم زنده کردش چون خیالی یکی پیر خمیده چون کمانی سلامش گفت و ساکن شد زمانی مسیحش گفت پیرا کیستی تو چه وقتی مردی و کی زیستی تو پس آنگه گفت ای بحر پر اسرار منم حیان بن معبد چنین زار هزار و هشتصد سالست ای پاک که تا من مرده ام افتاده در خاک ازین سختی نیاسودم زمانی ندیدم خویش را یک دم امانی مسیحش گفت ای شوریده خوابت چرا کردند چندینی عذابت بدو گفت این عذاب من کالیمست برای دانگی مال یتیمست مسیحش گفت بی ایمان بمردی که از دانگی تو چندین رنج بردی چنین گفت او که بر اسلام مردم که چندین سال چندین رنج بردم دعا کرد آن زمان عیسی پاکش که تا خوش خفت و شد با زیر خاکش مسلمانان مسلمانی گر اینست ندانم کانچه می بینم چه دینست گرت یک جو حرام ناصوابست هزار و هشتصد سالت عذابست وگر خود مال سر تا سر حرامست چگویم خود عذابت بر دوامست عزیزا چون وفاداری نداری غم خود خور چو غم خواری نداری نداری هیچ گردن سر میفراز حساب خصم از گردن بینداز که چون بر سر نداری عیسی پاک بسی بینی عذاب از خصم بی باک ندانی هیچ کار خویش کردن بجز عمرت کم و زر بیش کردن نمی دانی که تا تو سیم کوشی بغفلت عمر زرین می فروشی مکن زر جمع چون سیماب درتاب که خواهی گشت ناگه همچو سیماب ازان زر بیشتر در زیر خاکست که از وی بیشتر مردم هلاکست زری کان سنگ در کوه و کمر داشت بخیل از سنگ آن زر سخت تر داشت بده از مردمی صد گنج پیوست ولی یک جو بمردی کم ده از دست خسی کو نان ده آمد از کسی به که یک نان ده ز فرمان ده بسی به ولی کشته شدن در پای پیلان به از نان خوردن از دست بخیلان

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت نوشروان عادل چنین گفته ست نوشروان عادل که گر میری ز درویشی قاتل ترا بهتر بود آن زخم شمشیر که از نان فرومایه شوی سیر مشو با اهل دنیا در ستیزه که مرداریست و مشتی کرم ریزه بیک ره اهل دنیا در ریاست چو کرمانند در عین نجاست زر و سیم و قبول و کار و بارت نیاید در دم آخر بکارت اگر اخلاص باشد آن زمانت بکار آید وگرنه وای جانت بهر چیزی که در دنیا کمالست یقین می دان که آن در دین وبالست عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت در ذمّ دنیا چنین دادست صاحب شرع فتوی که هر کو یک سخن گوید ز دنیی به پانصد سال ره کانرا شمارست ز جنت دور افتد این چه کارست ز دنیا یک سخن خود چون بود آن که گر افزون بود افزون بود آن کسی کو عمر در دنیی بسر برد قوی مردی بود در دین اگر مرد چو کشتی در ره دنیا تو خود را خری باشی که باشی گول و خود را ز دنیی جزپشیمانی چه خیزد نمی دانی ز نادانی چه خیزد عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت در ذمّ دنیا چنین گفته ست آن پاکیزه گوهر که دینی دوست از سگ هست کمتر چو مرداریست این دنیای غدار سگان هنگامه کرده گرد مردار چو سگ زان سیر شد بگذارد آنرا که تا یک سگ دگر بردارد آنرا ذخیره نهد او از هیچ رویی نیندیشد ز فردا نیز مویی ولی هر کس که دنیاجوی باشد همیشه در طلب چون گوی باشد چو گویی می دود دایم ز عادت که تا یک دم کند دنیا زیادت امید عمر یک روزش نه وانگاه غم صد ساله بر جانش بیک راه عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » گفتار عبّاسۀ طوسی در دنیا چنین گفته ست عباسه که دنیی چو مرداریست در گلخن به معنی چو زین مردار شیران سیر خوردند پلنگان آمدند و قصد کردند پلنگان چون بخوردند و رمیدند سگان کرد و گرگان در رسیدند چو اندک چیز از وی بر سر آمد کلاغ از هر سویی جوقی درآمد بخوردند آن کلاغان آن قدر نیز بماند آخر ازیشان اندکی چیز جعل نیز آمد و آن روث و آن خون بگردانید هر سویی دگرگون چو ماند استخوانی بی کبابی درو تابد بگرمی آفتابی ازو اندک قدر چربی برآید بسی مور از همه سویی درآید چو آن موران خورند آن چربی آنگاه بماند استخوانی خشک بر راه چنین گفت او که شاهانند شیران ز بعد او پلنگانند امیران سگ و گرگند اعوانان ایشان کلاغانند شاگردان اعوان جعل آن عامل مالست در کار ولیکن مور باشند اهل بازار عزیزا می ندانم تو چه نامی ببین تاتو ازینها خود کدامی همه دنیا چو مرداریست ای دوست وزو مردارتر آنک از پی اوست کسی کو از پی مردار باشد ز مرداری بتر صد بار باشد عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » گفتار جعفر صادق چنین کردند اصحاب ولایت ز لفظ جعفر صادق روایت که ویرانیست این دنیای مردار وزو ویران ترست آن دل بصد بار که او ویرانه دنیا گزیند که تا در مسند دنیا نشیند ولیکن هست عقبی جای معمور وزو معمورتر آن دل که از نور نخواهد جز بعقبی در عمارت شود قانع دهد دنیا بغارت عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت یحیی معاذ رازی مگر یحیی معاذ آن مرد محرم براهی بر دهی بگذشت خرم یکی گفتش که هست این ده دهی خوش زبان بگشاد یحیی همچو آتش کزین خوشتر دل مردیست بالغ که هست او از ده خوش سخت فارغ

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت نوشروان عادل چنین گفته ست نوشروان عادل که گر میری ز درویشی قاتل ترا بهتر بود آن زخم شمشیر که از نان فرومایه شوی سیر مشو با اهل دنیا در ستیزه که مرداریست و مشتی کرم ریزه بیک ره اهل دنیا در ریاست چو کرمانند در عین نجاست زر و سیم و قبول و کار و بارت نیاید در دم آخر بکارت اگر اخلاص باشد آن زمانت بکار آید وگرنه وای جانت بهر چیزی که در دنیا کمالست یقین می دان که آن در دین وبالست عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت در ذمّ دنیا چنین دادست صاحب شرع فتوی که هر کو یک سخن گوید ز دنیی به پانصد سال ره کانرا شمارست ز جنت دور افتد این چه کارست ز دنیا یک سخن خود چون بود آن که گر افزون بود افزون بود آن کسی کو عمر در دنیی بسر برد قوی مردی بود در دین اگر مرد چو کشتی در ره دنیا تو خود را خری باشی که باشی گول و خود را ز دنیی جزپشیمانی چه خیزد نمی دانی ز نادانی چه خیزد عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت در ذمّ دنیا چنین گفته ست آن پاکیزه گوهر که دینی دوست از سگ هست کمتر چو مرداریست این دنیای غدار سگان هنگامه کرده گرد مردار چو سگ زان سیر شد بگذارد آنرا که تا یک سگ دگر بردارد آنرا ذخیره نهد او از هیچ رویی نیندیشد ز فردا نیز مویی ولی هر کس که دنیاجوی باشد همیشه در طلب چون گوی باشد چو گویی می دود دایم ز عادت که تا یک دم کند دنیا زیادت امید عمر یک روزش نه وانگاه غم صد ساله بر جانش بیک راه عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » گفتار عبّاسۀ طوسی در دنیا چنین گفته ست عباسه که دنیی چو مرداریست در گلخن به معنی چو زین مردار شیران سیر خوردند پلنگان آمدند و قصد کردند پلنگان چون بخوردند و رمیدند سگان کرد و گرگان در رسیدند چو اندک چیز از وی بر سر آمد کلاغ از هر سویی جوقی درآمد بخوردند آن کلاغان آن قدر نیز بماند آخر ازیشان اندکی چیز جعل نیز آمد و آن روث و آن خون بگردانید هر سویی دگرگون چو ماند استخوانی بی کبابی درو تابد بگرمی آفتابی ازو اندک قدر چربی برآید بسی مور از همه سویی درآید چو آن موران خورند آن چربی آنگاه بماند استخوانی خشک بر راه چنین گفت او که شاهانند شیران ز بعد او پلنگانند امیران سگ و گرگند اعوانان ایشان کلاغانند شاگردان اعوان جعل آن عامل مالست در کار ولیکن مور باشند اهل بازار عزیزا می ندانم تو چه نامی ببین تاتو ازینها خود کدامی همه دنیا چو مرداریست ای دوست وزو مردارتر آنک از پی اوست کسی کو از پی مردار باشد ز مرداری بتر صد بار باشد عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » گفتار جعفر صادق چنین کردند اصحاب ولایت ز لفظ جعفر صادق روایت که ویرانیست این دنیای مردار وزو ویران ترست آن دل بصد بار که او ویرانه دنیا گزیند که تا در مسند دنیا نشیند ولیکن هست عقبی جای معمور وزو معمورتر آن دل که از نور نخواهد جز بعقبی در عمارت شود قانع دهد دنیا بغارت عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت یحیی معاذ رازی مگر یحیی معاذ آن مرد محرم براهی بر دهی بگذشت خرم یکی گفتش که هست این ده دهی خوش زبان بگشاد یحیی همچو آتش کزین خوشتر دل مردیست بالغ که هست او از ده خوش سخت فارغ

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت در ذمّ دنیا یکی پرسید ازان دانای فتوی که چه بهتر بود از مال دنیی چنین گفت او که مالی کان نباشد که گر باشد به جز تاوان نباشد که گر مالی ز دنیا افتد آغاز ترا آن مال دارد از خدا باز ولی کی ارزد آن مال جهانی که از حق باز مانی تو زمانی چو از حق باز می دارد ترا مال پس آن بهتر که نبود در همه حال ترا چون عیش دنیا راه زن شد کجا در دین توانی بت شکن شد همه عمرت شبست ای خفته راه نه از روزی نه از بیداری آگاه چو روزت صبح گرداند بزودی که تو در عشق بازی با که بودی هر آن ساعت که نه در عشق دینی حریف اژدهای آتشینی عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت شاهزاده و عروس یکی شه زاده خورشید فر بود که بینایی دو چشم پدر بود مگر آن شاه بهر شاه زاده عروسی خواست داد حسن داده بخوبی در همه عالم مثل بود سر خوبان نقاش ازل بود سرایی را مزین کرد آن شاه سرایی نه بهشتی بهر آن ماه سرایی پای تا سر حور در حور ز بس مهر و ز بس مه نور در نور ز بس شمع معنبر روی در روی معین گشته آن شب موی در موی ز بحر شعر وصوت رود هر دم خروش بحر و رود افتاده در هم ز سوق سبع الوانش اتفاقا خجل سبع سموات طباقا عروسی این چنین جشنی چنین خوش چنین جمعی همه زیبا و دلکش نشسته منتظر یک خلد پر حور که تا شه زاده کی آید بدان سور مگر از شادیی آن شاه زاده نشسته بود با جمعی بباده ز بس کان شب بشادی کرد می نوش وجودش بر دل او شد فراموش بجست از جای سرافکنده در بر خیال آن عروس افتاده در سر دران غوغا ز مستی شد سواره براند او از در دروازه باره نه پیدا بود در پیشش طریقی نه همبر در رکاب او رفیقی مگر از دور دیری دید عالی منور از چراغ او را حوالی چنان پنداشت آن سرمست مهجور که آن قصر عروس اوست از دور ولی آن دخمه گبران کرده بودند که از هر سوی خیلی مرده بودند دران دخمه چراغی چند می سوخت دل آتش پرستان می بر افروخت نهاده بود پیش دخمه تختی بدان تخت اوفتاده شوربختی یکی زن بود پوشیده کفن را چو شه زاده بدید از دور زن را چنان پنداشت از مستی باده که اینست آن عروس شاه زاده ز مستی پای از سر می ندانست ره بام از ره در می ندانست کفن از روی آن نو مرده برداشت محل شهوتش را پرده برداشت چو زیر آهنگ را در پرده افکند زبان را در دهان مرده افکند شبی در صحبتش بگذاشت تا روز خوشی لب بر لبش میداشت تا روز همه شب منتظر صد ماه پیکر نشسته تا کی آید شاه از در چو ناپیدا شد آن شه زاد عالی پدر را زو خبر دادند حالی پدر بر خاست با خیلی سواران بصحرا رفت همچون بیقراران همه ارکان دولت در رسیدند ز دور آن اسپ شهزاده بدیدند پدر چون دید اسپ شاه زاده نهاد آنجا رخ آنگه شد پیاده پسر را دید با آن مرده بر تخت بدلداری کشیده در برش سخت چو خسرو با سپاه او را چنان دید تو گفتی آتشی در قعر جان دید پسر چون پاره با خویش آمد شهش با لشکری در پیش آمد گشاد از خواب مستی چشم حالی بدید آن خلوت و آن جای خالی گرفته مرده راتنگ در بر ستاده بر سر او شاه و لشکر بجای آورد آنچ افتاده بودش همی بایست مرگ خویش زودش چو الحق قصه ناکامش افتاد ز خجلت لرزه بر اندامش افتاد همه آن بود میلش از دل پاک که بشکافد زمین او را کند خاک ولیکن کار چون افتاده بودش نبود از خجلت و تشویر سودش مرا هم هست صبر ای مرد غم خور که تا آید ببالین تو لشکر دران ساعت بدانی و به بینی که با که کرده این هم نشینی چو ابرهیم در دین بت شکن باش بتان آزری را راه زن باش که ابرهیم چون آهنگ آن کرد خداوند جهانش امتحان کرد ترا گر امتحان خواهند کردن نگونسار جهان خواهند کردن

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت در ذمّ دنیا یکی پرسید ازان دانای فتوی که چه بهتر بود از مال دنیی چنین گفت او که مالی کان نباشد که گر باشد به جز تاوان نباشد که گر مالی ز دنیا افتد آغاز ترا آن مال دارد از خدا باز ولی کی ارزد آن مال جهانی که از حق باز مانی تو زمانی چو از حق باز می دارد ترا مال پس آن بهتر که نبود در همه حال ترا چون عیش دنیا راه زن شد کجا در دین توانی بت شکن شد همه عمرت شبست ای خفته راه نه از روزی نه از بیداری آگاه چو روزت صبح گرداند بزودی که تو در عشق بازی با که بودی هر آن ساعت که نه در عشق دینی حریف اژدهای آتشینی عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت شاهزاده و عروس یکی شه زاده خورشید فر بود که بینایی دو چشم پدر بود مگر آن شاه بهر شاه زاده عروسی خواست داد حسن داده بخوبی در همه عالم مثل بود سر خوبان نقاش ازل بود سرایی را مزین کرد آن شاه سرایی نه بهشتی بهر آن ماه سرایی پای تا سر حور در حور ز بس مهر و ز بس مه نور در نور ز بس شمع معنبر روی در روی معین گشته آن شب موی در موی ز بحر شعر وصوت رود هر دم خروش بحر و رود افتاده در هم ز سوق سبع الوانش اتفاقا خجل سبع سموات طباقا عروسی این چنین جشنی چنین خوش چنین جمعی همه زیبا و دلکش نشسته منتظر یک خلد پر حور که تا شه زاده کی آید بدان سور مگر از شادیی آن شاه زاده نشسته بود با جمعی بباده ز بس کان شب بشادی کرد می نوش وجودش بر دل او شد فراموش بجست از جای سرافکنده در بر خیال آن عروس افتاده در سر دران غوغا ز مستی شد سواره براند او از در دروازه باره نه پیدا بود در پیشش طریقی نه همبر در رکاب او رفیقی مگر از دور دیری دید عالی منور از چراغ او را حوالی چنان پنداشت آن سرمست مهجور که آن قصر عروس اوست از دور ولی آن دخمه گبران کرده بودند که از هر سوی خیلی مرده بودند دران دخمه چراغی چند می سوخت دل آتش پرستان می بر افروخت نهاده بود پیش دخمه تختی بدان تخت اوفتاده شوربختی یکی زن بود پوشیده کفن را چو شه زاده بدید از دور زن را چنان پنداشت از مستی باده که اینست آن عروس شاه زاده ز مستی پای از سر می ندانست ره بام از ره در می ندانست کفن از روی آن نو مرده برداشت محل شهوتش را پرده برداشت چو زیر آهنگ را در پرده افکند زبان را در دهان مرده افکند شبی در صحبتش بگذاشت تا روز خوشی لب بر لبش میداشت تا روز همه شب منتظر صد ماه پیکر نشسته تا کی آید شاه از در چو ناپیدا شد آن شه زاد عالی پدر را زو خبر دادند حالی پدر بر خاست با خیلی سواران بصحرا رفت همچون بیقراران همه ارکان دولت در رسیدند ز دور آن اسپ شهزاده بدیدند پدر چون دید اسپ شاه زاده نهاد آنجا رخ آنگه شد پیاده پسر را دید با آن مرده بر تخت بدلداری کشیده در برش سخت چو خسرو با سپاه او را چنان دید تو گفتی آتشی در قعر جان دید پسر چون پاره با خویش آمد شهش با لشکری در پیش آمد گشاد از خواب مستی چشم حالی بدید آن خلوت و آن جای خالی گرفته مرده راتنگ در بر ستاده بر سر او شاه و لشکر بجای آورد آنچ افتاده بودش همی بایست مرگ خویش زودش چو الحق قصه ناکامش افتاد ز خجلت لرزه بر اندامش افتاد همه آن بود میلش از دل پاک که بشکافد زمین او را کند خاک ولیکن کار چون افتاده بودش نبود از خجلت و تشویر سودش مرا هم هست صبر ای مرد غم خور که تا آید ببالین تو لشکر دران ساعت بدانی و به بینی که با که کرده این هم نشینی چو ابرهیم در دین بت شکن باش بتان آزری را راه زن باش که ابرهیم چون آهنگ آن کرد خداوند جهانش امتحان کرد ترا گر امتحان خواهند کردن نگونسار جهان خواهند کردن

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت ابرهیم علیه السلام نوشته در قصص اینم عیان بود که ابرهیم پیغامبر چنان بود که بودی چل هزارش از غلامان سگی آن هر غلامی را بفرمان قلاده جمله را زرین ولیکن شمار گوسفندش نیست ممکن ملایک چشم بر کارش گشادند ز کارش در گمانی اوفتادند که او مشغول چندین گوسفندست خدا می گوید او پاک و بلندست گر او مستغرق رب جلیلست بنگذارد خلیلی چون خلیلست بجبریل امین حق گفت برخیز به پیش او زبان ز آواز کن تیز که تا چون بینی او را در ره ما چه زو بینی به پیش درگه ما چو مردی گشت روح القدس محسوس بآوازی خوش الحان گفت قدوس خلیل الله چون بشنیدش آواز ز پای افتاد گفتی آن سرافراز بدو بخشید ثلثی گوسفندان بدو گفت ای دوای دردمندان بگو یکبار دیگر نام یارم که این نامست دایم غم گسارم دگر ره گفت روح القدس آنگاه دگر ره اوفتاد از شوق در راه بدو بخشید آن تاج بلندان دوم ثلثی که بود از گوسفندان دگر ره گفت نام حق دگر بار بگو چون به ازین نبود دگر کار دگر ره گفت قدوسی بآواز دگر ره بی خودش افتاد آغاز بدو بخشید یکسر گوسفندان کم از میشی همی نگذاشت چندان درآمد جبرییل و گفت ای پاک منم روح القدس در عالم خاک مرا این گوسفندان نیست در خور تراست این جمله ای پاک مطهر که جبریل امین در هیچ بابی نبودست آرزومند کبابی خلیلش گفت آگاهی ازین راز که چیزی داده نستانم ز کس باز بدو جبریل گفت از من شبانی نیاید من کنون رفتم تو دانی خلیلش گفت من نیز این همه پاک رهاکردم رها کردی تو بی باک خطاب آمد ز حق سوی ملایک که هان چون بود ابرهیم مالک که چون جبریل نام ما ندا کرد بنام ما همه نقدی فدا کرد یقین تان شد که او جز بنده نبود بما زنده بمالی زنده نبود ملایک باز گفتند ای خداوند مگر دل زندگی دارد بفرزند پس آنگه کرد حق از راه خوابش بتسلیم پسر کشتن خطابش پسر را چون برای کشتن آورد زمین را چون فلک در گشتن آورد برآمد از ملایک بانگ و فریاد که او از مال و فرزندست آزاد ولیکن ایمنی او بخویشست بسی آن زندگی از جمله بیشست چنان تقدیر رفت از غیب دانش که در آتش کنند از امتحانش بآخر چون بآتش شد گرفتار درآمد جبرییل از اوج اسرار که هان در خواه هر حاجت که داری بتو گفتا ندارم چون نه یاری اگر از غیر حاجت خواه باشم پس از اغیار این درگاه باشم من از غم فارغم بشنو سخن راست خدا داند کند آنچش بود خواست ملایک چون مقام او بدیدند ز صدق او خروشی برکشیدند کالهی پاک جسم و پاک جانست بهر چش آزمودی بیش ازانست چنان در حکم تو دیدیم نرمش که آتش سرد شد از عشق گرمش بهشتی گشت دوزخ از دل او زهی خلت که آمد حاصل او گرش خوانی خلیل خویش شاید گرش جلوه دهی زین بیش شاید گر از دین خلیلت رهبری نیست ترا پس جز طریق آزری نیست گرت بی سیمیست و بی زری هم ترا نمرودیست و آزری هم عجب داری که نمرودی چنان شد که بهر حرب حق بر آسمان شد که گر کاریت ناگه کوژ گردد دلت نمرود ره آن روز گردد چنان در چشم آید خشم و کینه ت که بر گردون رسد صندوق سینه ت ترا چون کر گس و صندوق هم هست بنمرودیت در عالم علم هست چو هر دم می رسد صد تیر انکار چو نمرودت بدین گردنده پرگار تو پس در کار خود نمرود خویشی بنیک و بد زیان و سود خویشی تویی در بند افزونی بمانده ملایک غرق بی چونی بمانده چوعمرت رفت آخر چون کنی تو که بنشستی که زر افزون کنی تو همه عمرت زیان بودست ای دوست که تا یک جو زرت سودست ای دوست چو همت جای مردی یک قراضه ست بسی کم از زنان مستحاضه ست توانگر را پیمبر مرده خوانده ست کسی کو سیم دارد مرده مانده ست چو سگ از پس مکن چندین جهانی که این سگ را تمامست استخوانی ترا این نفس همچون گبر زردشت بزیر پای ناگه خواهدت کشت بکاری گر نمی داریش مشغول شوی از دست او از کار معزول

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت ابرهیم علیه السلام نوشته در قصص اینم عیان بود که ابرهیم پیغامبر چنان بود که بودی چل هزارش از غلامان سگی آن هر غلامی را بفرمان قلاده جمله را زرین ولیکن شمار گوسفندش نیست ممکن ملایک چشم بر کارش گشادند ز کارش در گمانی اوفتادند که او مشغول چندین گوسفندست خدا می گوید او پاک و بلندست گر او مستغرق رب جلیلست بنگذارد خلیلی چون خلیلست بجبریل امین حق گفت برخیز به پیش او زبان ز آواز کن تیز که تا چون بینی او را در ره ما چه زو بینی به پیش درگه ما چو مردی گشت روح القدس محسوس بآوازی خوش الحان گفت قدوس خلیل الله چون بشنیدش آواز ز پای افتاد گفتی آن سرافراز بدو بخشید ثلثی گوسفندان بدو گفت ای دوای دردمندان بگو یکبار دیگر نام یارم که این نامست دایم غم گسارم دگر ره گفت روح القدس آنگاه دگر ره اوفتاد از شوق در راه بدو بخشید آن تاج بلندان دوم ثلثی که بود از گوسفندان دگر ره گفت نام حق دگر بار بگو چون به ازین نبود دگر کار دگر ره گفت قدوسی بآواز دگر ره بی خودش افتاد آغاز بدو بخشید یکسر گوسفندان کم از میشی همی نگذاشت چندان درآمد جبرییل و گفت ای پاک منم روح القدس در عالم خاک مرا این گوسفندان نیست در خور تراست این جمله ای پاک مطهر که جبریل امین در هیچ بابی نبودست آرزومند کبابی خلیلش گفت آگاهی ازین راز که چیزی داده نستانم ز کس باز بدو جبریل گفت از من شبانی نیاید من کنون رفتم تو دانی خلیلش گفت من نیز این همه پاک رهاکردم رها کردی تو بی باک خطاب آمد ز حق سوی ملایک که هان چون بود ابرهیم مالک که چون جبریل نام ما ندا کرد بنام ما همه نقدی فدا کرد یقین تان شد که او جز بنده نبود بما زنده بمالی زنده نبود ملایک باز گفتند ای خداوند مگر دل زندگی دارد بفرزند پس آنگه کرد حق از راه خوابش بتسلیم پسر کشتن خطابش پسر را چون برای کشتن آورد زمین را چون فلک در گشتن آورد برآمد از ملایک بانگ و فریاد که او از مال و فرزندست آزاد ولیکن ایمنی او بخویشست بسی آن زندگی از جمله بیشست چنان تقدیر رفت از غیب دانش که در آتش کنند از امتحانش بآخر چون بآتش شد گرفتار درآمد جبرییل از اوج اسرار که هان در خواه هر حاجت که داری بتو گفتا ندارم چون نه یاری اگر از غیر حاجت خواه باشم پس از اغیار این درگاه باشم من از غم فارغم بشنو سخن راست خدا داند کند آنچش بود خواست ملایک چون مقام او بدیدند ز صدق او خروشی برکشیدند کالهی پاک جسم و پاک جانست بهر چش آزمودی بیش ازانست چنان در حکم تو دیدیم نرمش که آتش سرد شد از عشق گرمش بهشتی گشت دوزخ از دل او زهی خلت که آمد حاصل او گرش خوانی خلیل خویش شاید گرش جلوه دهی زین بیش شاید گر از دین خلیلت رهبری نیست ترا پس جز طریق آزری نیست گرت بی سیمیست و بی زری هم ترا نمرودیست و آزری هم عجب داری که نمرودی چنان شد که بهر حرب حق بر آسمان شد که گر کاریت ناگه کوژ گردد دلت نمرود ره آن روز گردد چنان در چشم آید خشم و کینه ت که بر گردون رسد صندوق سینه ت ترا چون کر گس و صندوق هم هست بنمرودیت در عالم علم هست چو هر دم می رسد صد تیر انکار چو نمرودت بدین گردنده پرگار تو پس در کار خود نمرود خویشی بنیک و بد زیان و سود خویشی تویی در بند افزونی بمانده ملایک غرق بی چونی بمانده چوعمرت رفت آخر چون کنی تو که بنشستی که زر افزون کنی تو همه عمرت زیان بودست ای دوست که تا یک جو زرت سودست ای دوست چو همت جای مردی یک قراضه ست بسی کم از زنان مستحاضه ست توانگر را پیمبر مرده خوانده ست کسی کو سیم دارد مرده مانده ست چو سگ از پس مکن چندین جهانی که این سگ را تمامست استخوانی ترا این نفس همچون گبر زردشت بزیر پای ناگه خواهدت کشت بکاری گر نمی داریش مشغول شوی از دست او از کار معزول

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت حلّاج با پسر پسر را گفت حلاج نکوکار بچیزی نفس را مشغول میدار وگرنه او ترا معزول دارد بصد ناکردنی مشغول دارد که تو در ره نه مرد قوی ذات که تنها دم توانی زد بمیقات تو را تا نفس می ماند خیالی بود در مولشش دایم کمالی اگر این سگ زمانی سیر گردد عجب اینست کاینجا شیر گردد شکم چون سیر گردد یک زمانش به غیبت گرسنه گردد زبانش چو تیغی تیز بگشاید زبانی بغیبت می کشد خلق جهانی بسی گرچه فرو گویی بگوشش نیاری کرد یک ساعت خموشش عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » در معنی آن که غیبت گناهی بزرگ است چنین نقلست در توراة کان کس که او غیبت کند آنگاه ازان پس ازان توبه کند آخر کسی اوست که در صحن بهشتش ره دهد دوست وگر خود توبه نکند اولین کس که در دوزخ رود او باشد و بس اگر تیغ زبانش چون زبانه شود چون رمح خطی راست خانه نشان راستی دل بود آن که دل را اولین منزل بود آن درین مجلس بزرگان جهان را چو خاموشی شرابی نیست جان را عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » سخن گفتن آن مرد در غیبت بزرگی بود می گفت و شنود او بسی گرد جهان گردیده بود او یکی گفتش که ای دانای دمساز کرا دیدی کزو گویی سخن باز چنین گفت او که گشتم هفت اقلیم ندیدم در جهان جز یک کس و نیم یکی آن بود مانده در پسی او که نه نیک و نه بد گفت از کسی او ولکین نیمه آن بود کز عز بجز نیکو نگفت از خلق هرگز ترا تانیک و بد همراه باشد نه دل بینا نه جان آگاه باشد ولیکن چون نه این ماند نه آنت بسر قدس مشغولست جانت عطار » الهی نامه » بخش بیستم » المقالة العشرون پسر گفتش که درویشی بسیار بسی باشد که آرد کافری بار بزر چون دین و دنیا می شود راست ز حق هم کیمیا هم زر توان خواست عطار » الهی نامه » بخش بیستم » جواب پدر پدر گفتش که چون زر سایه افکند ترا از گوهر و از پایه افکند نیاید دنیی و دین راست هر دو ز حق می دان که نتوان خواست هر دو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت حلّاج با پسر پسر را گفت حلاج نکوکار بچیزی نفس را مشغول میدار وگرنه او ترا معزول دارد بصد ناکردنی مشغول دارد که تو در ره نه مرد قوی ذات که تنها دم توانی زد بمیقات تو را تا نفس می ماند خیالی بود در مولشش دایم کمالی اگر این سگ زمانی سیر گردد عجب اینست کاینجا شیر گردد شکم چون سیر گردد یک زمانش به غیبت گرسنه گردد زبانش چو تیغی تیز بگشاید زبانی بغیبت می کشد خلق جهانی بسی گرچه فرو گویی بگوشش نیاری کرد یک ساعت خموشش عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » در معنی آن که غیبت گناهی بزرگ است چنین نقلست در توراة کان کس که او غیبت کند آنگاه ازان پس ازان توبه کند آخر کسی اوست که در صحن بهشتش ره دهد دوست وگر خود توبه نکند اولین کس که در دوزخ رود او باشد و بس اگر تیغ زبانش چون زبانه شود چون رمح خطی راست خانه نشان راستی دل بود آن که دل را اولین منزل بود آن درین مجلس بزرگان جهان را چو خاموشی شرابی نیست جان را عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » سخن گفتن آن مرد در غیبت بزرگی بود می گفت و شنود او بسی گرد جهان گردیده بود او یکی گفتش که ای دانای دمساز کرا دیدی کزو گویی سخن باز چنین گفت او که گشتم هفت اقلیم ندیدم در جهان جز یک کس و نیم یکی آن بود مانده در پسی او که نه نیک و نه بد گفت از کسی او ولکین نیمه آن بود کز عز بجز نیکو نگفت از خلق هرگز ترا تانیک و بد همراه باشد نه دل بینا نه جان آگاه باشد ولیکن چون نه این ماند نه آنت بسر قدس مشغولست جانت عطار » الهی نامه » بخش بیستم » المقالة العشرون پسر گفتش که درویشی بسیار بسی باشد که آرد کافری بار بزر چون دین و دنیا می شود راست ز حق هم کیمیا هم زر توان خواست عطار » الهی نامه » بخش بیستم » جواب پدر پدر گفتش که چون زر سایه افکند ترا از گوهر و از پایه افکند نیاید دنیی و دین راست هر دو ز حق می دان که نتوان خواست هر دو

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش بیستم » حکایت شیخ با ترسا یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار شبانگاهی برون آمد ببازار که لختی تره برچیند ز راهی که گر سنگیش می بد گاه گاهی یکی ترسا کمیتی بر نشسته بر او زینی مرصع تنگ بسته غلامان پیش و پس بسیار با او دو چاری خورد در بازار با او چو شیخ آن دید حالی گرم دل شد ز درویشی خویش الحق خجل شد خطابی کرد سوی حق کالهی چنین خواهی مرا او را نخواهی منم از دوستان وز دشمنان او چنین خواهی که من باشم چنان او یکی ترساست در ناز و زر و عز مسلمانی چنین بی برگ و عاجز محبت را نصیب از تو گدازش عدو را هم نواو هم نوازش ز تو نه نان نه جامه خوانده را ولی اسپ و عمامه رانده را چو گفت آن پیر در خون مانده این راز شنود از هاتفی در سینه آواز که ای مؤمن اگر خواهی همه چیز بدل کن تا کند ترسا بدل نیز تو زان خود بده چون تنگدستی وزان او همه بستان و رستی مسلمانی بترسایی بدل کن بده فقر و غنا گیر و عمل کن اگر او را درم دادیم و دینار ترا ای مرد دین دادیم ودیدار ز دین بیزار شو دینار بستان بیفکن خرقه و زنار بستان چو این سر در دل آن پاک افتاد ز خود بیخود شد و در خاک افتاد چو با خویش آمد آن از خویش رفته وجود از پس خرد از پیش رفته فغان در بست و گفتا ای الهم نخواهم این بدل هرگز نخواهم نخواهم این بدل من توبه کردم دگر هرگز بگرد این نگردم بصد صنعت نکو کردست دمساز میفکن آن نکویی را ز خود باز بخودرایی تو خودرای و مستی برآی از خود خدا را باش و رستی اگر یک مویت از ایشان نشان هست بیابی هرچه در هر دو جهان هست عطار » الهی نامه » بخش بیستم » گفتار بزرگی در شناختن حق بزرگی گفت از پیران این راه که تا بشناختم حق را از آنگاه مرا نه امن و نه ناایمنی هست نه با کس دوستی نه دشمنی هست کنون من گفتم اسراری که شاید تو هم زین پس بکن کاری که باید

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش بیستم » حکایت شیخ با ترسا یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار شبانگاهی برون آمد ببازار که لختی تره برچیند ز راهی که گر سنگیش می بد گاه گاهی یکی ترسا کمیتی بر نشسته بر او زینی مرصع تنگ بسته غلامان پیش و پس بسیار با او دو چاری خورد در بازار با او چو شیخ آن دید حالی گرم دل شد ز درویشی خویش الحق خجل شد خطابی کرد سوی حق کالهی چنین خواهی مرا او را نخواهی منم از دوستان وز دشمنان او چنین خواهی که من باشم چنان او یکی ترساست در ناز و زر و عز مسلمانی چنین بی برگ و عاجز محبت را نصیب از تو گدازش عدو را هم نواو هم نوازش ز تو نه نان نه جامه خوانده را ولی اسپ و عمامه رانده را چو گفت آن پیر در خون مانده این راز شنود از هاتفی در سینه آواز که ای مؤمن اگر خواهی همه چیز بدل کن تا کند ترسا بدل نیز تو زان خود بده چون تنگدستی وزان او همه بستان و رستی مسلمانی بترسایی بدل کن بده فقر و غنا گیر و عمل کن اگر او را درم دادیم و دینار ترا ای مرد دین دادیم ودیدار ز دین بیزار شو دینار بستان بیفکن خرقه و زنار بستان چو این سر در دل آن پاک افتاد ز خود بیخود شد و در خاک افتاد چو با خویش آمد آن از خویش رفته وجود از پس خرد از پیش رفته فغان در بست و گفتا ای الهم نخواهم این بدل هرگز نخواهم نخواهم این بدل من توبه کردم دگر هرگز بگرد این نگردم بصد صنعت نکو کردست دمساز میفکن آن نکویی را ز خود باز بخودرایی تو خودرای و مستی برآی از خود خدا را باش و رستی اگر یک مویت از ایشان نشان هست بیابی هرچه در هر دو جهان هست عطار » الهی نامه » بخش بیستم » گفتار بزرگی در شناختن حق بزرگی گفت از پیران این راه که تا بشناختم حق را از آنگاه مرا نه امن و نه ناایمنی هست نه با کس دوستی نه دشمنی هست کنون من گفتم اسراری که شاید تو هم زین پس بکن کاری که باید

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش بیستم » حکایت مرد صوفی که بر زبیده عاشق شد زبیده بود در هودج نشسته بحج می رفت بر فالی خجسته ز بادی آن سر هودج برافتاد یکی صوفی بدیدش بر سر افتاد چنان فریاد و شوری در جهان بست که نتوانست او را کس دهان بست ازان صوفی زبیده گشت آگاه نهفته خادمی را گفت آنگاه مرا از نعره او باز خر زود وگر خرجت شود بسیار زر زود یکی همیان زر خادم بدو داد ستد چون بدره شد تن را فرو داد زبیده گفت هان او را بدانید بسی سیلی بروی او برانید فغان می کرد کآخر من چه کردم که چندین زخم بی اندازه خوردم زبیده گفت ای عاشق تو برخویش چه خواهی کرد ای کذاب ازین بیش تو کردی دعوی عشق چو من کس چو زر دیدی بسی بودت ز من بس ز سر تا پا همه دعویت دیدم که در دعویت بی معنیت دیدم مرا بایست جست و چون نجستی یقینم شد که اندر کار سستی مرا گر جستتی اسباب و املاک زر و سیمم ترا بودی همه پاک ولیکن چون مرا بفروختی باز سزای همت تو کردم آغاز مرا بایست جست ای بی خبر یار که تا جمله ترا بودی بیکبار تو درحق بند دل تا رسته گردی چو دل در خلق بندی خسته گردی همه درها بگل بر خود فرو بند در او گیر و کلی دل در او بند که تا از میغ تاریک جدایی بتابد نور صبح آشنایی اگر آن روشنایی بازیابی طریق آشنایی بازیابی بزرگانی که سر بر ماه بردند بنور آشنایی راه بردند

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش بیستم » حکایت مرد صوفی که بر زبیده عاشق شد زبیده بود در هودج نشسته بحج می رفت بر فالی خجسته ز بادی آن سر هودج برافتاد یکی صوفی بدیدش بر سر افتاد چنان فریاد و شوری در جهان بست که نتوانست او را کس دهان بست ازان صوفی زبیده گشت آگاه نهفته خادمی را گفت آنگاه مرا از نعره او باز خر زود وگر خرجت شود بسیار زر زود یکی همیان زر خادم بدو داد ستد چون بدره شد تن را فرو داد زبیده گفت هان او را بدانید بسی سیلی بروی او برانید فغان می کرد کآخر من چه کردم که چندین زخم بی اندازه خوردم زبیده گفت ای عاشق تو برخویش چه خواهی کرد ای کذاب ازین بیش تو کردی دعوی عشق چو من کس چو زر دیدی بسی بودت ز من بس ز سر تا پا همه دعویت دیدم که در دعویت بی معنیت دیدم مرا بایست جست و چون نجستی یقینم شد که اندر کار سستی مرا گر جستتی اسباب و املاک زر و سیمم ترا بودی همه پاک ولیکن چون مرا بفروختی باز سزای همت تو کردم آغاز مرا بایست جست ای بی خبر یار که تا جمله ترا بودی بیکبار تو درحق بند دل تا رسته گردی چو دل در خلق بندی خسته گردی همه درها بگل بر خود فرو بند در او گیر و کلی دل در او بند که تا از میغ تاریک جدایی بتابد نور صبح آشنایی اگر آن روشنایی بازیابی طریق آشنایی بازیابی بزرگانی که سر بر ماه بردند بنور آشنایی راه بردند

%0
10 Bölüm