عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت محمود با شیخ خرقانی مگر محمود می آمد ز راهی درآمد پیش خرقانی پگاهی ولیکن امتحان شیخ را شاه ایاز خاص خود را خواند آنگاه لباس خود درو پوشید آن روز که من جان دارم او شاه دلفروز ولی چون کرد خرقانی نگاهی بدو گفتا نه ای جاندار شاهی بیا تا پیش من ای شاه درویش که حق اکنون ترا کردست فاپیش تو ای محمود اگرچه پادشایی ولیکن دل همی خواهد گدایی همه ملک جهان داری مسلم همه در دست و این می بایدت هم چو تو در ملک عالم پادشاهی چو درویشان چرا نان پاره خواهی نه بینی آنکه محمود ازل بود که او را نیز گویی این عمل بود چو دریاهای بی پایان صفت داشت جهان پر عارف و پر معرفت داشت رها کرد آن همه از بهر آدم برون آمد بدست خلق عالم بپاکی آن صفت را شد خریدار بدست آن صفت آمد پدیدار چو من بیمار گشتم هان چه بودت که خود بیمارپرس من نبودت چو نان و آب جستم از در تو شدم بی این و بی آن از بر تو که از تو مال و نفس خود خرم باز که از تو وام می خواهم زهی راز منم با این همه مشتاقم و دوست اگر مشتاق من باشی تو نیکوست عزیزا می ندانم کین چه کارست چه درد است این چه عشق است این چه نار است باستغنا ربوبیت بباید ولیکن در عبودیت بباید خداوندا قوی کاری است اما کسی را نیست معلوم این معما بنی آدم حقیقت چون ایاز است که او را خاص محمودش لباس است در اول چون بدادت صورت خویش صفات خویش آرد آخرت پیش گهی نام تو نام خویشتن کرد گه اسم خویش اسم ما و من کرد دگر چون نیست دستوری چه گویم خدا نزدیک و تو دوری چه گویم بحق تا باخودی ره کی توان برد ولی گر بیخودی این پی توان برد عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت آهو که مشک از وی حاصل میشود چنین گفتند استادان پیروز که آهوییست کاندر چل شبانروز در منه می خورد خاشاک و خاری گل خوش بوی جوید یک دو باری چو دارد این چله در پاکی آنگاه سر خود سوی صبح آرد سحرگاه چو آندم بگذرد بر خون جانش شود از ناف او نافه روانش ازان دم مشک ازو آید پدیدار وزان دم گرددش خلقی خریدار که دارد آنچنان دم در جهانی که خون زو مشک گردد در زمانی چو خونی مشک گردد از دم پاک بود ممکن که زو جانی شود خاک بلی چون نور حق در جان درآید تنت حالی برنگ جان برآید چه گویم بیش ازین امکان ندارد که جانم بیش ازین فرمان ندارد اگر تو کیمیا سازی چنین ساز ولی این کیمیا در راه دین باز چو نیست این کیمیا در عرش و کرسی ز جان خود طلب دیگر چه پرسی بساز این کیمیاگر مرد راهی که جان را کیمیاییست از الهی ورای این ترا اسرار گفتن روا نبود مگر بردار گفتن ورای این مقاماتی دگر هست ندانم تا کسی را زان خبر هست بخود رفتن بدان راهی ندارم که جز دستوری آهی ندارم بشرح آن اگر اذن آید آواز بگویم ورنه اندر پرده به راز
عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت محمود با شیخ خرقانی مگر محمود می آمد ز راهی درآمد پیش خرقانی پگاهی ولیکن امتحان شیخ را شاه ایاز خاص خود را خواند آنگاه لباس خود درو پوشید آن روز که من جان دارم او شاه دلفروز ولی چون کرد خرقانی نگاهی بدو گفتا نه ای جاندار شاهی بیا تا پیش من ای شاه درویش که حق اکنون ترا کردست فاپیش تو ای محمود اگرچه پادشایی ولیکن دل همی خواهد گدایی همه ملک جهان داری مسلم همه در دست و این می بایدت هم چو تو در ملک عالم پادشاهی چو درویشان چرا نان پاره خواهی نه بینی آنکه محمود ازل بود که او را نیز گویی این عمل بود چو دریاهای بی پایان صفت داشت جهان پر عارف و پر معرفت داشت رها کرد آن همه از بهر آدم برون آمد بدست خلق عالم بپاکی آن صفت را شد خریدار بدست آن صفت آمد پدیدار چو من بیمار گشتم هان چه بودت که خود بیمارپرس من نبودت چو نان و آب جستم از در تو شدم بی این و بی آن از بر تو که از تو مال و نفس خود خرم باز که از تو وام می خواهم زهی راز منم با این همه مشتاقم و دوست اگر مشتاق من باشی تو نیکوست عزیزا می ندانم کین چه کارست چه درد است این چه عشق است این چه نار است باستغنا ربوبیت بباید ولیکن در عبودیت بباید خداوندا قوی کاری است اما کسی را نیست معلوم این معما بنی آدم حقیقت چون ایاز است که او را خاص محمودش لباس است در اول چون بدادت صورت خویش صفات خویش آرد آخرت پیش گهی نام تو نام خویشتن کرد گه اسم خویش اسم ما و من کرد دگر چون نیست دستوری چه گویم خدا نزدیک و تو دوری چه گویم بحق تا باخودی ره کی توان برد ولی گر بیخودی این پی توان برد عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت آهو که مشک از وی حاصل میشود چنین گفتند استادان پیروز که آهوییست کاندر چل شبانروز در منه می خورد خاشاک و خاری گل خوش بوی جوید یک دو باری چو دارد این چله در پاکی آنگاه سر خود سوی صبح آرد سحرگاه چو آندم بگذرد بر خون جانش شود از ناف او نافه روانش ازان دم مشک ازو آید پدیدار وزان دم گرددش خلقی خریدار که دارد آنچنان دم در جهانی که خون زو مشک گردد در زمانی چو خونی مشک گردد از دم پاک بود ممکن که زو جانی شود خاک بلی چون نور حق در جان درآید تنت حالی برنگ جان برآید چه گویم بیش ازین امکان ندارد که جانم بیش ازین فرمان ندارد اگر تو کیمیا سازی چنین ساز ولی این کیمیا در راه دین باز چو نیست این کیمیا در عرش و کرسی ز جان خود طلب دیگر چه پرسی بساز این کیمیاگر مرد راهی که جان را کیمیاییست از الهی ورای این ترا اسرار گفتن روا نبود مگر بردار گفتن ورای این مقاماتی دگر هست ندانم تا کسی را زان خبر هست بخود رفتن بدان راهی ندارم که جز دستوری آهی ندارم بشرح آن اگر اذن آید آواز بگویم ورنه اندر پرده به راز