Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پنجم » سؤال مرد درویش از جعفر صادق مگر پرسید آن درویش حالی به صدق از جعفر صادق سؤالی که از چیست این همه کارت شب و روز جوابش داد آن شمع دلفروز که چون کارم یکی دیگر نمی کرد کسی روزی من چون من نمی خورد چو کار من مرا بایست کردن فکندم کاهلی کردن ز گردن چو رزق من مرا افتاد ز آغاز مرا نه حرص باقی ماند و نه آز چو مرگ من مرا افتاد ناکام برای مرگ خود برداشتم گام چو در مردم وفایی می ندیدم به جان و دل وفای حق گزیدم جزین چیزی که می پنداشتم من چو می پنداشتم بگذاشتم من نمی دانم که تو با خود بس آیی ز چندین تفرقه کی واپس آیی سه پهلوست آرزوهای من و تو تو می خواهی که گردد چار پهلو چو کعبه یک جهت شو گر ز مایی به سان کعبتین آخر چرایی تو را نه بهر بازی آفریدند ز بهر سرفرازی آفریدند مده از دست عمر خویش زنهار مخور بر عمر خود زین بیش زنهار نمی دانی که هر شب صبح بشتافت تو را در خواب جیب عمر بشکافت ازان ترسم که چون بیدار گردی نبینی هیچ نقد و خوار گردی همه کار تو بازی می نماید نمازت نانمازی می نماید نمازی کان به غفلت کرده تو بهای آن نیابی گرده تو عطار » الهی نامه » بخش پنجم » گفتار آن مجنون در نمازی که یک نان نیرزد یکی مجنون که رفتی در ملامت بدو گفتند فردای قیامت کسی باشد که ده ساله نماز او منادی می کند شیب و فراز او بیک گرده ازو نخرد کسی آن بگوید بر سر مجمع بسی آن جوابش داد مجنون کان نیرزد نمازش آن همه یک نان نیرزد که گر بخریدی آن را خلق وادی نبودی حاجت چندان منادی اگر صد کار باشد در مجازت نیاید یاد ازان جز در نمازت نمازت چون چنین باشد مجازی بود اندر حقیقت نانمازی عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت دیوانه و نماز جمعه یکی دیوانه بود از اهل رازی نکردی هیچ جز تنها نمازی کسی آورد بسیاری شفاعت که تا آمد بجمعه در جماعت امام القصه چون برداشت آواز همی آن غر نبیدن کرد آغاز کسی بعد از نماز از وی بپرسید که جانت در نماز از حق نترسید که بانگ گاو کردی بر سر جمع سرت باید بریدن چون سر شمع چنین گفت او کامامم پیشوا بود بدو چون اقتدای من روا بود چو در الحمد گاوی می خرید او ز من هم بانگ گاوی می شنید او چو او را پیش رو کردم بهر چیز هر آنچ او می کند من می کنم نیز کسی پیش خطیب آمد بتعجیل سؤالش کرد ازان حالت بتفصیل خطیبش گفت چون تکبیر بستم دهی ملکست جایی دور دستم چو در الحمد خواندن کردم آغاز بخاطر اندر آمد گاو ده باز ندارم گاو گاوی می خریدم که از پس بانگ گاوی می شنیدم عطار » الهی نامه » بخش ششم » المقالة السادسة پسر گفتش که هر خلقی که هستند همه دل در هوای خویش بستند قدم خود از هوابر می نگیرند که گامی بی ریا برمی نگیرند چو هست این دور دور نفس امروز نمی بینم دلی بر نفس پیروز گر از بهر هوای خویش من نیز کنم از سحر حاصل اندکی چیز چو در آخر بود توبه ازانم ندارد ای پدر چندین زیانم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پنجم » سؤال مرد درویش از جعفر صادق مگر پرسید آن درویش حالی به صدق از جعفر صادق سؤالی که از چیست این همه کارت شب و روز جوابش داد آن شمع دلفروز که چون کارم یکی دیگر نمی کرد کسی روزی من چون من نمی خورد چو کار من مرا بایست کردن فکندم کاهلی کردن ز گردن چو رزق من مرا افتاد ز آغاز مرا نه حرص باقی ماند و نه آز چو مرگ من مرا افتاد ناکام برای مرگ خود برداشتم گام چو در مردم وفایی می ندیدم به جان و دل وفای حق گزیدم جزین چیزی که می پنداشتم من چو می پنداشتم بگذاشتم من نمی دانم که تو با خود بس آیی ز چندین تفرقه کی واپس آیی سه پهلوست آرزوهای من و تو تو می خواهی که گردد چار پهلو چو کعبه یک جهت شو گر ز مایی به سان کعبتین آخر چرایی تو را نه بهر بازی آفریدند ز بهر سرفرازی آفریدند مده از دست عمر خویش زنهار مخور بر عمر خود زین بیش زنهار نمی دانی که هر شب صبح بشتافت تو را در خواب جیب عمر بشکافت ازان ترسم که چون بیدار گردی نبینی هیچ نقد و خوار گردی همه کار تو بازی می نماید نمازت نانمازی می نماید نمازی کان به غفلت کرده تو بهای آن نیابی گرده تو عطار » الهی نامه » بخش پنجم » گفتار آن مجنون در نمازی که یک نان نیرزد یکی مجنون که رفتی در ملامت بدو گفتند فردای قیامت کسی باشد که ده ساله نماز او منادی می کند شیب و فراز او بیک گرده ازو نخرد کسی آن بگوید بر سر مجمع بسی آن جوابش داد مجنون کان نیرزد نمازش آن همه یک نان نیرزد که گر بخریدی آن را خلق وادی نبودی حاجت چندان منادی اگر صد کار باشد در مجازت نیاید یاد ازان جز در نمازت نمازت چون چنین باشد مجازی بود اندر حقیقت نانمازی عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت دیوانه و نماز جمعه یکی دیوانه بود از اهل رازی نکردی هیچ جز تنها نمازی کسی آورد بسیاری شفاعت که تا آمد بجمعه در جماعت امام القصه چون برداشت آواز همی آن غر نبیدن کرد آغاز کسی بعد از نماز از وی بپرسید که جانت در نماز از حق نترسید که بانگ گاو کردی بر سر جمع سرت باید بریدن چون سر شمع چنین گفت او کامامم پیشوا بود بدو چون اقتدای من روا بود چو در الحمد گاوی می خرید او ز من هم بانگ گاوی می شنید او چو او را پیش رو کردم بهر چیز هر آنچ او می کند من می کنم نیز کسی پیش خطیب آمد بتعجیل سؤالش کرد ازان حالت بتفصیل خطیبش گفت چون تکبیر بستم دهی ملکست جایی دور دستم چو در الحمد خواندن کردم آغاز بخاطر اندر آمد گاو ده باز ندارم گاو گاوی می خریدم که از پس بانگ گاوی می شنیدم عطار » الهی نامه » بخش ششم » المقالة السادسة پسر گفتش که هر خلقی که هستند همه دل در هوای خویش بستند قدم خود از هوابر می نگیرند که گامی بی ریا برمی نگیرند چو هست این دور دور نفس امروز نمی بینم دلی بر نفس پیروز گر از بهر هوای خویش من نیز کنم از سحر حاصل اندکی چیز چو در آخر بود توبه ازانم ندارد ای پدر چندین زیانم

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش ششم » جواب پدر پدر گفتش که ای مغرور مانده ز اسرا رحقیقت دور مانده مکن امروز ضایع زندگانی چو میدانی که تو فردا نمانی ببابل می روی ای مرد فرتوت که سحر آموزی از هاروت و ماروت هزاران سال شد کان دو فرشته نگونسارند در چه تشنه گشته وزیشان آنگهی تا آب آن چاه مسافت یک وجب نیست ای عجب راه چو نتوانند خود را آب دادن کجا در می توانندت گشادن چو استاد این چنین باشد پریشان که خواهد کرد شاگردی ایشان ترا امروز بینم دیو گشته نخواهی گشت در فردا فرشته مگرمرگت ببابل می دواند که سرگردان و غافل می دواند اگر مرگ تو در بابل نبودی ترا این آرزو در دل نبودی عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت عزرائیل و سلیمان علیهما السلام و آن مرد شنیدم من که عزراییل جانسوز در ایوان سلیمان رفت یک روز جوانی دید پیش او نشسته نظر بگشاد بر رویش فرشته چو او را دید از پیشش بدر شد جوان از بیم او زیر و زبر شد سلیمان را چنین گفت آن جوان زود که فرمان ده که تا میغ این زمان زود مرا زین جایگه جایی برد دور که گشتم از نهیب مرگ رنجور سلیمان گفت تا میغ آن زمانش ببرد از پارس تا هندوستانش چو یک روزی به سر آمد ازین راز به پیش تخت عزراییل شد باز سلیمان گفتش ای بی تیغ خون ریز چرا کردی نظر سوی جوان تیز جوابش داد عزراییل آنگاه که فرمانم چنین آمد ز درگاه که او را تا سه روز از راه برگیر به هندستانش جان ناگاه برگیر چو اینجا دیدمش ماندم در این سوز کز اینجا چون رود آنجا به سه روز چو میغ آورد تا هندوستانش شدم آنجا و کردم قبض جانش مدامت این حکایت حسب حال است که از حکم ازل گشتن محال است چه برخیزد ز تدبیری که کردند که ناکام است تقدیری که کردند تو اندر نقطه تقدیر اول نگه می کن مشو در کار احول چو کار او نه چون کار تو آید گلی گر بشکفد خار تو آید چو مشکر بود هر کو در دویی بود بلای من منی بود و تویی بود چو برخیزد دو بودن ازمیان راست یکی گردد بهم این خواست و آن خواست ز هر مژه اگر صد خون گشایی فرو بستند چشمت چون گشایی چو دستت بسته اند ای خسته آخر چه بگشاید ز دست بسته آخر گرفته درد دین اهل خرد را میان جادوی خواهی تو خود را همه اجزای عالم اهل دردند سر افشانان میدان نبردند تو یک دم درد دین داری نداری بجز سودای بیکاری نداری اگر یک ذره درد دین بدانی بمیری ز آرزوی زندگانی ولیکن بر جگر ناخورده تیغی نه هرگز درد دانی نه دریغی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش ششم » جواب پدر پدر گفتش که ای مغرور مانده ز اسرا رحقیقت دور مانده مکن امروز ضایع زندگانی چو میدانی که تو فردا نمانی ببابل می روی ای مرد فرتوت که سحر آموزی از هاروت و ماروت هزاران سال شد کان دو فرشته نگونسارند در چه تشنه گشته وزیشان آنگهی تا آب آن چاه مسافت یک وجب نیست ای عجب راه چو نتوانند خود را آب دادن کجا در می توانندت گشادن چو استاد این چنین باشد پریشان که خواهد کرد شاگردی ایشان ترا امروز بینم دیو گشته نخواهی گشت در فردا فرشته مگرمرگت ببابل می دواند که سرگردان و غافل می دواند اگر مرگ تو در بابل نبودی ترا این آرزو در دل نبودی عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت عزرائیل و سلیمان علیهما السلام و آن مرد شنیدم من که عزراییل جانسوز در ایوان سلیمان رفت یک روز جوانی دید پیش او نشسته نظر بگشاد بر رویش فرشته چو او را دید از پیشش بدر شد جوان از بیم او زیر و زبر شد سلیمان را چنین گفت آن جوان زود که فرمان ده که تا میغ این زمان زود مرا زین جایگه جایی برد دور که گشتم از نهیب مرگ رنجور سلیمان گفت تا میغ آن زمانش ببرد از پارس تا هندوستانش چو یک روزی به سر آمد ازین راز به پیش تخت عزراییل شد باز سلیمان گفتش ای بی تیغ خون ریز چرا کردی نظر سوی جوان تیز جوابش داد عزراییل آنگاه که فرمانم چنین آمد ز درگاه که او را تا سه روز از راه برگیر به هندستانش جان ناگاه برگیر چو اینجا دیدمش ماندم در این سوز کز اینجا چون رود آنجا به سه روز چو میغ آورد تا هندوستانش شدم آنجا و کردم قبض جانش مدامت این حکایت حسب حال است که از حکم ازل گشتن محال است چه برخیزد ز تدبیری که کردند که ناکام است تقدیری که کردند تو اندر نقطه تقدیر اول نگه می کن مشو در کار احول چو کار او نه چون کار تو آید گلی گر بشکفد خار تو آید چو مشکر بود هر کو در دویی بود بلای من منی بود و تویی بود چو برخیزد دو بودن ازمیان راست یکی گردد بهم این خواست و آن خواست ز هر مژه اگر صد خون گشایی فرو بستند چشمت چون گشایی چو دستت بسته اند ای خسته آخر چه بگشاید ز دست بسته آخر گرفته درد دین اهل خرد را میان جادوی خواهی تو خود را همه اجزای عالم اهل دردند سر افشانان میدان نبردند تو یک دم درد دین داری نداری بجز سودای بیکاری نداری اگر یک ذره درد دین بدانی بمیری ز آرزوی زندگانی ولیکن بر جگر ناخورده تیغی نه هرگز درد دانی نه دریغی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت آن جوان که از زخم سنگ منجیق بیفتاد جوانی داشت دیرینه رفیقی رسیدش زخم سنگ منجنیقی میان خاک و خون آغشته می گشت رسیده جان بلب سرگشته می گشت دمی دو مانده بود از زندگانیش رفیق اندر میان ناتوانیش بدو گفتا بگو تا چونی آخر جوابش داد تو مجنونی آخر اگر سنگی رسد از منجنیقت بدانی تو که چونست این رفیقت ولی ناخورده سنگی کی بدانی بگفت این و برست از زندگانی تو نشناسی که مردان در چه دردند ولی دانند درد آنها که مردند اگر درد مرا دانی دوایی بکن ور نه برو بنشین بجایی نصیب من چو ماهم زیر میغست دریغست ودریغست و دریغست مرا صد گونه اندوهست اینجا که هر یک مه ز صد کوهست اینجا اگر من قصه اندوه گویم بر دریا و پیش کوه گویم شود چون سیل کوه اینجا ز اندوه چو دریا اشک گردد جمله کوه چنین نقلی درست آمد ز اخبار که هر روزی که صبح آید پدیدار میان چار رکن و هفت دایر شود هفتاد میغ از غیب ظاهر بر آن دل کو ز حق اندوه دارد ز شست و نه برو اندوه بارد ولی هر دل که از حق باشدش صبر همه شادی برو بارد بیک ابر زمین و آسمان دریای دردست نگردد غرقه هر کو مرد مردست چو گیرم بر کنار بحر خانه ز موجم بیم باشد جاودانه فرو رفتم بدریایی من ای دوست که جان صد هزاران غرقه اوست چو چندین جان فرو شد هر زمانی کجا بادید آید نیم جانی عجب نبود که گم گردم بیکبار عجب باشد اگر آیم پدیدار عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت دیوانه به شهر مصر بشهر مصر در شوریده ای بود که در عین الیقینش دیده ای بود چنین گفت او که هر شوریده راه که میرد از غم معشوق ناگاه عجب نیست آن عجب اینست کین سوز گذارد عاشقی در زندگی روز اگر عاشق بماند زنده روزی بود چون شمع در اشکی و سوزی نگیرد کار عاشق روشنایی مگر چون شمع سوزد در جدایی چوسوز عاشق از صد شمع بیشست چو شمعش روشنی از شمع خویشست اگر معشوق یابد عاشق زار روان گردد بسر مانند پرگار

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت آن جوان که از زخم سنگ منجیق بیفتاد جوانی داشت دیرینه رفیقی رسیدش زخم سنگ منجنیقی میان خاک و خون آغشته می گشت رسیده جان بلب سرگشته می گشت دمی دو مانده بود از زندگانیش رفیق اندر میان ناتوانیش بدو گفتا بگو تا چونی آخر جوابش داد تو مجنونی آخر اگر سنگی رسد از منجنیقت بدانی تو که چونست این رفیقت ولی ناخورده سنگی کی بدانی بگفت این و برست از زندگانی تو نشناسی که مردان در چه دردند ولی دانند درد آنها که مردند اگر درد مرا دانی دوایی بکن ور نه برو بنشین بجایی نصیب من چو ماهم زیر میغست دریغست ودریغست و دریغست مرا صد گونه اندوهست اینجا که هر یک مه ز صد کوهست اینجا اگر من قصه اندوه گویم بر دریا و پیش کوه گویم شود چون سیل کوه اینجا ز اندوه چو دریا اشک گردد جمله کوه چنین نقلی درست آمد ز اخبار که هر روزی که صبح آید پدیدار میان چار رکن و هفت دایر شود هفتاد میغ از غیب ظاهر بر آن دل کو ز حق اندوه دارد ز شست و نه برو اندوه بارد ولی هر دل که از حق باشدش صبر همه شادی برو بارد بیک ابر زمین و آسمان دریای دردست نگردد غرقه هر کو مرد مردست چو گیرم بر کنار بحر خانه ز موجم بیم باشد جاودانه فرو رفتم بدریایی من ای دوست که جان صد هزاران غرقه اوست چو چندین جان فرو شد هر زمانی کجا بادید آید نیم جانی عجب نبود که گم گردم بیکبار عجب باشد اگر آیم پدیدار عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت دیوانه به شهر مصر بشهر مصر در شوریده ای بود که در عین الیقینش دیده ای بود چنین گفت او که هر شوریده راه که میرد از غم معشوق ناگاه عجب نیست آن عجب اینست کین سوز گذارد عاشقی در زندگی روز اگر عاشق بماند زنده روزی بود چون شمع در اشکی و سوزی نگیرد کار عاشق روشنایی مگر چون شمع سوزد در جدایی چوسوز عاشق از صد شمع بیشست چو شمعش روشنی از شمع خویشست اگر معشوق یابد عاشق زار روان گردد بسر مانند پرگار

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت فخرالدین گرگانی و غلام سلطان بگرگان پادشاهی پیش بین بود که نیکو طبع بود و پاک دین بود چو بودش لطف طبع و جاه و حرمت درآمد فخر گرگانی بخدمت زبان در مدحت او گوش می داشت که آن شه نیز بس نیکوش می داشت غلامی داشت آن شاه زمانه چو یوسف در نکورویی یگانه دو زلفش چون دو ماهی بود مشکین چه می گویم دو هندو بود در چین رخش چون ماه بود و زلف ماهی زماهی تا بماهش پادشاهی اگر ابروی او چشمی بدیدی چو ابروی کژش چشمی رسیدی دو نرگس از مژه هم خانه خار دو لب همشیره یک دانه نار لب شیرینش چندانی شکر داشت که نی پیش لبش بسته کمر داشت دهانش ازچشم سوزن تنگتر بود ازان چشم از دهانش بیخبر بود مگر یک روز آن شاه سرافراز سپه را خواند و جشنی کرد آغاز نشسته بود شادان فخر آن روز درآمد آن غلام عالم افروز بخوبی ره زن هر جا که جانی به شیرنی شکر ریز جهانی هزاران دل به مژگان در ربوده بهر یک موی صد جان در ربوده کند زلف بر خاک او فکنده بلب شوری در افلاک اوفکنده چودیدش فخر رو تن را فرو داد همه جانش برفت و دل بدو داد ولی زهره نبود از بیم شاهش که در چشم آورد روی چو ماهش برفته هوش ازو و هوش می داشت بمردی چشم خود را گوش می داشت یقین دریافت حالی شاه آن راز ولی پرده نکرد از روی آن باز چو اهل جشن مست باده گشتند در آن مستی ز پای افتاده گشتند در آن مجلس زمی وز روی دلدار بفخر اندر دو مستی شد پدیدار چنان جانش ز آتش موج زن شد که جانش در سر آن سوختن شد میان سوز در شوریده جمعی نگه می داشت خود را همچو شمعی شه گرگان چو فخری را چنان دید دلش با عشق و آتش در میان دید غلام خود بدو بخشید در حال سخن ور گشت از شادی آن لال ز سوز عشق و شرم شاه عالی بگردید ای عجب صد رنگ حالی شهش گفتا چه افتادت که مردی غلام تست دستش گیر و بردی غلام و فخر هر دو شادمانه شدند از مجلس خسرو روانه اگرچه مست بود آن فخر بی خویش بکار آورد عقل حکمت اندیش بزرگانی که پیش شاه بودند همه از نیک و بد آگاه بودند بدیشان گفت امشب شاه مستست ز می نیز این غلام افتاده پستست گر امشب این غلام از حضرت شاه برم با خانه خود تا سحرگاه چو گردد روز دیگر شاه هشیار اگر باشد پشیمانیش ازین کار وگر کرده بود بر دل فراموش وگر از غیرت آید خونش در جوش غلامش چون بر من بوده باشد اگر گویم بسی بیهوده باشد بتهمت خون بریزد بی گناهم به پیش سگ دراندازد براهم مرا گوید ندانستی تو جاهل که نبود مست را گفتار عاقل چرا یک شب نکردی صبر تا روز که تا هشیار گردد شاه پیروز کنون او رانخواهم برد با خویش که شه مستست و ما را کار در پیش همه گفتند رای تو صوابست که امشب پیش شاهش جای خوابست بزیر تخت آن شاه معظم یکی سردابه بود از سنگ محکم در آن سردابه تختی بود زیبا برو ده دست جامه جمله دیبا غلام مست را در پیش آن جمع بخوابانید آنجا با دو سه شمع باعزازش دو شمع آنجا بر افروخت برون آمد ولی چون شمع می سوخت در سردابه را پس فخر گرگان ببست القصه در پیش بزرگان کلید آنگه بایشان داد و تا روز بر آن در خفت از عشق دلفروز بمی چون شاه دیگر روز بنشست درآمد فخر و خدمت را کمر بست بزرگان در سخن لب برگشادند کلید آنگه به پیش شه نهادند ز کار فخر گفتندش که چون کرد که الحق احتیاط از حد فزون کرد بمستی چون که شه داد آن غلامش نگه می داشت الحق احترامش بشب موقوف کردش پیش ده کس که تا شاهش چه فرماید ازین پس شهش گفت این ادب از وی تمامم ازان اوست خاصه این غلامم بغایت فخر شد زین شادمانه دلش می زد ازان شادی زبانه به آخر چون در سردابه بگشاد زهر چشمی بسی خونابه بگشاد که دید آن ماه رخ را زشت گشته ز سر تا پای او انگشت گشته مگر در جسته بود از شمع آتش فتاده در لحاف آن پری وش بیک ره سوخته زارش سر و پای نه جامه مانده و نه تخت برجای ز مستی شراب و مستی خواب شده در آتش سوزنده غرقاب چو روی دلستانش را چنان دید جهانی آتش آن دم نقد جان دید چو در آتش فتاده بود یارش در آتش اوفتادن بود کارش چه گویم من که چون دیوانه دل گشت بسی دیوانگی بر وی سجل گشت در آن دیوانگی در دشت افتاد چو گردون روز و شب درگشت افتاد چو عشق از حد بشد با درد خود ساخت حدیث ویس و رامین ورد خود ساخت غم خود را در آنجا می فرو گفت اگرچه قصه را بر نام او گفت به صحرا روز و شب می گفت و می گشت میان خاک و خون می خفت ومی گشت تو کار افتاده این ره نبودی ز سر عاشقان آگه نبودی چه می دانی که عاشق در چه کارست که سجده گاه او بالای دارست بباید کرد غسل از خون خویشت که تا آن سجده گاه آرند پیشت

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت فخرالدین گرگانی و غلام سلطان بگرگان پادشاهی پیش بین بود که نیکو طبع بود و پاک دین بود چو بودش لطف طبع و جاه و حرمت درآمد فخر گرگانی بخدمت زبان در مدحت او گوش می داشت که آن شه نیز بس نیکوش می داشت غلامی داشت آن شاه زمانه چو یوسف در نکورویی یگانه دو زلفش چون دو ماهی بود مشکین چه می گویم دو هندو بود در چین رخش چون ماه بود و زلف ماهی زماهی تا بماهش پادشاهی اگر ابروی او چشمی بدیدی چو ابروی کژش چشمی رسیدی دو نرگس از مژه هم خانه خار دو لب همشیره یک دانه نار لب شیرینش چندانی شکر داشت که نی پیش لبش بسته کمر داشت دهانش ازچشم سوزن تنگتر بود ازان چشم از دهانش بیخبر بود مگر یک روز آن شاه سرافراز سپه را خواند و جشنی کرد آغاز نشسته بود شادان فخر آن روز درآمد آن غلام عالم افروز بخوبی ره زن هر جا که جانی به شیرنی شکر ریز جهانی هزاران دل به مژگان در ربوده بهر یک موی صد جان در ربوده کند زلف بر خاک او فکنده بلب شوری در افلاک اوفکنده چودیدش فخر رو تن را فرو داد همه جانش برفت و دل بدو داد ولی زهره نبود از بیم شاهش که در چشم آورد روی چو ماهش برفته هوش ازو و هوش می داشت بمردی چشم خود را گوش می داشت یقین دریافت حالی شاه آن راز ولی پرده نکرد از روی آن باز چو اهل جشن مست باده گشتند در آن مستی ز پای افتاده گشتند در آن مجلس زمی وز روی دلدار بفخر اندر دو مستی شد پدیدار چنان جانش ز آتش موج زن شد که جانش در سر آن سوختن شد میان سوز در شوریده جمعی نگه می داشت خود را همچو شمعی شه گرگان چو فخری را چنان دید دلش با عشق و آتش در میان دید غلام خود بدو بخشید در حال سخن ور گشت از شادی آن لال ز سوز عشق و شرم شاه عالی بگردید ای عجب صد رنگ حالی شهش گفتا چه افتادت که مردی غلام تست دستش گیر و بردی غلام و فخر هر دو شادمانه شدند از مجلس خسرو روانه اگرچه مست بود آن فخر بی خویش بکار آورد عقل حکمت اندیش بزرگانی که پیش شاه بودند همه از نیک و بد آگاه بودند بدیشان گفت امشب شاه مستست ز می نیز این غلام افتاده پستست گر امشب این غلام از حضرت شاه برم با خانه خود تا سحرگاه چو گردد روز دیگر شاه هشیار اگر باشد پشیمانیش ازین کار وگر کرده بود بر دل فراموش وگر از غیرت آید خونش در جوش غلامش چون بر من بوده باشد اگر گویم بسی بیهوده باشد بتهمت خون بریزد بی گناهم به پیش سگ دراندازد براهم مرا گوید ندانستی تو جاهل که نبود مست را گفتار عاقل چرا یک شب نکردی صبر تا روز که تا هشیار گردد شاه پیروز کنون او رانخواهم برد با خویش که شه مستست و ما را کار در پیش همه گفتند رای تو صوابست که امشب پیش شاهش جای خوابست بزیر تخت آن شاه معظم یکی سردابه بود از سنگ محکم در آن سردابه تختی بود زیبا برو ده دست جامه جمله دیبا غلام مست را در پیش آن جمع بخوابانید آنجا با دو سه شمع باعزازش دو شمع آنجا بر افروخت برون آمد ولی چون شمع می سوخت در سردابه را پس فخر گرگان ببست القصه در پیش بزرگان کلید آنگه بایشان داد و تا روز بر آن در خفت از عشق دلفروز بمی چون شاه دیگر روز بنشست درآمد فخر و خدمت را کمر بست بزرگان در سخن لب برگشادند کلید آنگه به پیش شه نهادند ز کار فخر گفتندش که چون کرد که الحق احتیاط از حد فزون کرد بمستی چون که شه داد آن غلامش نگه می داشت الحق احترامش بشب موقوف کردش پیش ده کس که تا شاهش چه فرماید ازین پس شهش گفت این ادب از وی تمامم ازان اوست خاصه این غلامم بغایت فخر شد زین شادمانه دلش می زد ازان شادی زبانه به آخر چون در سردابه بگشاد زهر چشمی بسی خونابه بگشاد که دید آن ماه رخ را زشت گشته ز سر تا پای او انگشت گشته مگر در جسته بود از شمع آتش فتاده در لحاف آن پری وش بیک ره سوخته زارش سر و پای نه جامه مانده و نه تخت برجای ز مستی شراب و مستی خواب شده در آتش سوزنده غرقاب چو روی دلستانش را چنان دید جهانی آتش آن دم نقد جان دید چو در آتش فتاده بود یارش در آتش اوفتادن بود کارش چه گویم من که چون دیوانه دل گشت بسی دیوانگی بر وی سجل گشت در آن دیوانگی در دشت افتاد چو گردون روز و شب درگشت افتاد چو عشق از حد بشد با درد خود ساخت حدیث ویس و رامین ورد خود ساخت غم خود را در آنجا می فرو گفت اگرچه قصه را بر نام او گفت به صحرا روز و شب می گفت و می گشت میان خاک و خون می خفت ومی گشت تو کار افتاده این ره نبودی ز سر عاشقان آگه نبودی چه می دانی که عاشق در چه کارست که سجده گاه او بالای دارست بباید کرد غسل از خون خویشت که تا آن سجده گاه آرند پیشت

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت حسین منصور حلاج بر سر دار چو ببریدند ناگه بر سر دار سر دو دست حلاج آن چنان زار بدان خونی که از دستش بپالود همه روی و همه ساعد بیالود پس او گفت آنکه سر عشق بشناخت نمازش را بخون باید وضو ساخت بدو گفتند ای شوریده ایام چراکردی بخون آلوده اندام که گر از خون وضوی آن بسازی بود عین نمازت نانمازی چو مردان پای نه در کوی معشوق مترس از نام و ننگ هیچ مخلوق که هر دل کو بقیومست قایم نترسد ذره از لؤم لایم بیا مردانه در کار خدا باش کم اغیار گیر و کار را باش چو گردون گرد عالم چند گردی ز خود کامی فراتر شو بمردی که گر عشقت چنین نامرد گیرد ز خجلت بند بندت درد گیرد بسا شیران که صاحب زور بودند بزور عشق در چون مور بودند تو کز موری کمی در زور و مقدار به پیش عشق چون آیی پدیدار عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت غلبهٔ عشق لیلی بر مجنون چو مجنون درگه لیلی بدیدی نبودی تاب آنش می دویدی شدی چون زعفران آن رنگ رویش سنان گشتی ز سر تا پای مویش فتادی بر همه اعضاش لرزه چو روباهی که بیند شیر شرزه بدو گفتند ای در انقطاعی نه بیند هیچکس چون تو شجاعی نه تو بیمی ز شیر بیشه داری نه هرگز از پلنگ اندیشه داری به صحرا و میان کوه گردی نترسی از همه عالم بمردی چو آید درگه لیلی پدیدار شوی زرد و بلرزی چون سپیدار چنین گفت آنگهی مجنون پر غم که آنکس کو نترسد از دو عالم ببین تا زور شیر عشق چندست که چون موریم در پای اوفکندست هر آن قوت که نقد هر نهادست به پیش زور دست عشق بادست اگر تو مرد آیی این سخن را تو باشی همنشین آن سرو بن را چو عاشق بر محک آید پدیدار شود معشوق جاویدش خریدار عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت پسر ماه روی با درویش صاحب نظر یکی زیبا پسر مهروی بوده ست که مشک از موی او یک موی بوده ست سر زلفش که دالی داشت در سر نبود آن دال جز دال علی الشر به رخ در آینه مه در نظر داشت به لب با لعل دستی در کمر داشت چو پیوسته به ابرو صید دل کرد ازهن پیوستگی او سجل کرد دهانش بود چون حرفی ز شنگرف شده از جزم وقفش بیست و نه حرف درو از ضیق حرفی چون نگنجد سزد کز بیست و نه بیرون نگنجد زمانی ثقبه در گوش گهر کرد زمانی حلقه در گوش قمر کرد یکی درویش در عشقش زبون شد دلی بود از همه نقدش که خون شد چو عشق گرم در آتش فکندش ز آتش گرم شد خود بند بندش چو آخر طاقت او طاق آمد بر آن دلبر آفاق آمد بگفتا درد من درمان ندارد که بی تو زیستن امکان ندارد نخواهم بی تو یک دم زندگانی مرا جانیست و بس دیگر تو دانی اگر می بخشیم افتاده ام من وگر می بکشیم استاده ام من مرا بی تو نه طاقت ماند نه تاب بکن کاری که خواهی کرد بشتاب چو بشنید آن پسر از عاشق این راز بدو گفتا اگر هستی تو جانباز کشم در تنگ بیز امتحانت ببینم احترام و قدر جانت چو درویش این سخن بشنود برخاست چو آتش گرم شد چون دود برخاست پسر بر اسپ شد حالی سواره به صحرا شد ز مردم بر کناره رسن در گردن درویش افکند پس آنگه اسپ را در پیش افکند بتازید اسپ چون درویش دیدش رسن در گردن از پی می دویدش بسی در تگ ز هر سویش دوانید بسی سختی به روی او رسانید چو بسیارش دوانید آخر کار به دشتی در کشیدش جمله پر خار شکست آن بی سر و بن را به صد جای چو شاخ گل هزاران خار در پای چو شد معشوق از سرش خبردار که هست آن عاشق بی دل گرفتار ندارد هیچ شهوت صادقست او به سر عشق بازی لایقست او فرود آمد ز اسپ آن عالم آرای نهادش بر کنار از مهر دل پای به دست خویش یک یک خار دلدوز برون می کرد از پایش همه روز به دل می گفت با خود عاشق زار چه بودی گر بدی هر خار صد خار که گر تن را جراحت بیش بودی دلم را روح و راحت بیش بودی همی گفت این سخن در دل نهفته ز خار پای چندان گل شکفته که گر این خار در پایم نبودی کنار این پسر جایم نبودی چو در پای تو خار از بهر یارست گلستانیست آن هر یک نه خارست بسی بر نام او تا کشته گردی همه اعضا به خون آغشته گردی چو نام او بود خون خواره تو کند بر خون تو نظاره تو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت حسین منصور حلاج بر سر دار چو ببریدند ناگه بر سر دار سر دو دست حلاج آن چنان زار بدان خونی که از دستش بپالود همه روی و همه ساعد بیالود پس او گفت آنکه سر عشق بشناخت نمازش را بخون باید وضو ساخت بدو گفتند ای شوریده ایام چراکردی بخون آلوده اندام که گر از خون وضوی آن بسازی بود عین نمازت نانمازی چو مردان پای نه در کوی معشوق مترس از نام و ننگ هیچ مخلوق که هر دل کو بقیومست قایم نترسد ذره از لؤم لایم بیا مردانه در کار خدا باش کم اغیار گیر و کار را باش چو گردون گرد عالم چند گردی ز خود کامی فراتر شو بمردی که گر عشقت چنین نامرد گیرد ز خجلت بند بندت درد گیرد بسا شیران که صاحب زور بودند بزور عشق در چون مور بودند تو کز موری کمی در زور و مقدار به پیش عشق چون آیی پدیدار عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت غلبهٔ عشق لیلی بر مجنون چو مجنون درگه لیلی بدیدی نبودی تاب آنش می دویدی شدی چون زعفران آن رنگ رویش سنان گشتی ز سر تا پای مویش فتادی بر همه اعضاش لرزه چو روباهی که بیند شیر شرزه بدو گفتند ای در انقطاعی نه بیند هیچکس چون تو شجاعی نه تو بیمی ز شیر بیشه داری نه هرگز از پلنگ اندیشه داری به صحرا و میان کوه گردی نترسی از همه عالم بمردی چو آید درگه لیلی پدیدار شوی زرد و بلرزی چون سپیدار چنین گفت آنگهی مجنون پر غم که آنکس کو نترسد از دو عالم ببین تا زور شیر عشق چندست که چون موریم در پای اوفکندست هر آن قوت که نقد هر نهادست به پیش زور دست عشق بادست اگر تو مرد آیی این سخن را تو باشی همنشین آن سرو بن را چو عاشق بر محک آید پدیدار شود معشوق جاویدش خریدار عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت پسر ماه روی با درویش صاحب نظر یکی زیبا پسر مهروی بوده ست که مشک از موی او یک موی بوده ست سر زلفش که دالی داشت در سر نبود آن دال جز دال علی الشر به رخ در آینه مه در نظر داشت به لب با لعل دستی در کمر داشت چو پیوسته به ابرو صید دل کرد ازهن پیوستگی او سجل کرد دهانش بود چون حرفی ز شنگرف شده از جزم وقفش بیست و نه حرف درو از ضیق حرفی چون نگنجد سزد کز بیست و نه بیرون نگنجد زمانی ثقبه در گوش گهر کرد زمانی حلقه در گوش قمر کرد یکی درویش در عشقش زبون شد دلی بود از همه نقدش که خون شد چو عشق گرم در آتش فکندش ز آتش گرم شد خود بند بندش چو آخر طاقت او طاق آمد بر آن دلبر آفاق آمد بگفتا درد من درمان ندارد که بی تو زیستن امکان ندارد نخواهم بی تو یک دم زندگانی مرا جانیست و بس دیگر تو دانی اگر می بخشیم افتاده ام من وگر می بکشیم استاده ام من مرا بی تو نه طاقت ماند نه تاب بکن کاری که خواهی کرد بشتاب چو بشنید آن پسر از عاشق این راز بدو گفتا اگر هستی تو جانباز کشم در تنگ بیز امتحانت ببینم احترام و قدر جانت چو درویش این سخن بشنود برخاست چو آتش گرم شد چون دود برخاست پسر بر اسپ شد حالی سواره به صحرا شد ز مردم بر کناره رسن در گردن درویش افکند پس آنگه اسپ را در پیش افکند بتازید اسپ چون درویش دیدش رسن در گردن از پی می دویدش بسی در تگ ز هر سویش دوانید بسی سختی به روی او رسانید چو بسیارش دوانید آخر کار به دشتی در کشیدش جمله پر خار شکست آن بی سر و بن را به صد جای چو شاخ گل هزاران خار در پای چو شد معشوق از سرش خبردار که هست آن عاشق بی دل گرفتار ندارد هیچ شهوت صادقست او به سر عشق بازی لایقست او فرود آمد ز اسپ آن عالم آرای نهادش بر کنار از مهر دل پای به دست خویش یک یک خار دلدوز برون می کرد از پایش همه روز به دل می گفت با خود عاشق زار چه بودی گر بدی هر خار صد خار که گر تن را جراحت بیش بودی دلم را روح و راحت بیش بودی همی گفت این سخن در دل نهفته ز خار پای چندان گل شکفته که گر این خار در پایم نبودی کنار این پسر جایم نبودی چو در پای تو خار از بهر یارست گلستانیست آن هر یک نه خارست بسی بر نام او تا کشته گردی همه اعضا به خون آغشته گردی چو نام او بود خون خواره تو کند بر خون تو نظاره تو

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت نابینا با شیخ نوری رحمه الله مگر پوشیده چشمی بود در راه که بگشاده زبان می گفت الله چو نام حق ازو بشنود نوری به پیش او دوید از ناصبوری بدو گفتا تو او را می چه دانی وگر دانی چرا تو زنده مانی بگفت این و چنان بی خویشتن شد که گفتی جان مشتاقش ز تن شد در آن شورش به صحرا رفت ناگاه نیستانی دروده بود در راه چنان بر نیستان زد خویشتن را که پاره پاره کرد از زخم تن را بآخر از تنش از بس که خون شد بزاری جان او با خون برون شد نگه کردند و او را کشته دیدند همه جایش بخون آغشته دیدند ز خون سینه آن کشته راه نوشته بر سر هر نی که الله چنین باید سماع نی شنودن زنی کشته شدن در خون غنودن چو نام دوست بنیوشی چنین شو بیک یک ذره بحری آتشین شو تو گر در دوستی جان در نبازی ترا آن دوستی باشد مجازی اگر در عشق اهل راز باشی ز صدق دوستی جانباز باشی عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت شیخ ابوالقاسم همدانی مگر بوالقاسم همدانی آنگاه که از همدان برون افتاد ناگاه سوی بت خانه آمد در نظاره ستاده دید خلقی بر کناره بر آتش دید دیگ پر ز روغن که می جوشید چون دریای کف زن زمانی بودترسایی درآمد بخدمت پیش آن بت در سر آمد بپرسیدند ازو کای سرفکنده خدا را کیستی تو گفت بنده بدو گفتند پس هدیه بنه زود نهاد القصه هدیه رفت چون دود یکی دیگر درآمد همچنان کرد بدین ترتیب ده کس را روان کرد بآخر دیگری در پیش آمد قوی بی قوت و بی خویش آمد نزار وزرد و خشک و لاغری بود تو گویی مرده بر بستری بود بپرسیدند کآخر کیستی تو که مرده گوییا می زیستی تو چنین گفت او که لختی پوستم من خدای خویشتن را دوستم من چو گفت او این سخن گفتند بنشین خوشی بنشست بر کرسی زرین بیاوردند آن روغن بیکبار همی کردند بر فرقش نگونسار ز تف دیگ روغن مرد مضطر به پای افکند حالی کاسه سر چو برخاست آن زمان کاسه ز ره زود تمامش سوختند آن جایگه زود که از خاکسترش گردی که باشد بود درمان هر دردی که باشد چو شیخ آن حال دید از دور بگریخت بسی با خود در آن قصه بر آویخت بدل می گفت کای مشغول بازی چو ترسا دوستی آمد مجازی برای دوستی جان باز آمد اگر جان تو اهل راز آمد تو هم در دوستی حق چنین باش وگرنه با مخنث هم نشین باش چو او در دوستی بت چنین است ترا گر دوستی حق یقینست بترک جان بگو یا ترک دین کن چو نتوانی چنان کردن چنین کن عطار » الهی نامه » بخش هفتم » المقالة السّابعة پسر گفتش که این کاری بلندست که داند تا علو عشق چندست بقدر مایه برتر می توان شد بیک یک پایه بر سر می توان شد چنان اوجی که دارد عشق جان سوز کس آنجا کی رسد آخر بیک روز بدان شاخی که نرسد دستم آنجا چرا دعوی بود پیوستم آنجا خیال سحر نتوانم ز سر برد مرا این کار می باید بسر برد چو این می خواهدم دل چون کنم من وگر خالی شود دل خون کنم من عطار » الهی نامه » بخش هفتم » جواب پدر پدر گفتش که چیزی بایدت خواست که آن در حضرت عزت بود راست که گر لایق نباشد آنچه خواهی ترا آن چیز نبود جز تباهی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت نابینا با شیخ نوری رحمه الله مگر پوشیده چشمی بود در راه که بگشاده زبان می گفت الله چو نام حق ازو بشنود نوری به پیش او دوید از ناصبوری بدو گفتا تو او را می چه دانی وگر دانی چرا تو زنده مانی بگفت این و چنان بی خویشتن شد که گفتی جان مشتاقش ز تن شد در آن شورش به صحرا رفت ناگاه نیستانی دروده بود در راه چنان بر نیستان زد خویشتن را که پاره پاره کرد از زخم تن را بآخر از تنش از بس که خون شد بزاری جان او با خون برون شد نگه کردند و او را کشته دیدند همه جایش بخون آغشته دیدند ز خون سینه آن کشته راه نوشته بر سر هر نی که الله چنین باید سماع نی شنودن زنی کشته شدن در خون غنودن چو نام دوست بنیوشی چنین شو بیک یک ذره بحری آتشین شو تو گر در دوستی جان در نبازی ترا آن دوستی باشد مجازی اگر در عشق اهل راز باشی ز صدق دوستی جانباز باشی عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت شیخ ابوالقاسم همدانی مگر بوالقاسم همدانی آنگاه که از همدان برون افتاد ناگاه سوی بت خانه آمد در نظاره ستاده دید خلقی بر کناره بر آتش دید دیگ پر ز روغن که می جوشید چون دریای کف زن زمانی بودترسایی درآمد بخدمت پیش آن بت در سر آمد بپرسیدند ازو کای سرفکنده خدا را کیستی تو گفت بنده بدو گفتند پس هدیه بنه زود نهاد القصه هدیه رفت چون دود یکی دیگر درآمد همچنان کرد بدین ترتیب ده کس را روان کرد بآخر دیگری در پیش آمد قوی بی قوت و بی خویش آمد نزار وزرد و خشک و لاغری بود تو گویی مرده بر بستری بود بپرسیدند کآخر کیستی تو که مرده گوییا می زیستی تو چنین گفت او که لختی پوستم من خدای خویشتن را دوستم من چو گفت او این سخن گفتند بنشین خوشی بنشست بر کرسی زرین بیاوردند آن روغن بیکبار همی کردند بر فرقش نگونسار ز تف دیگ روغن مرد مضطر به پای افکند حالی کاسه سر چو برخاست آن زمان کاسه ز ره زود تمامش سوختند آن جایگه زود که از خاکسترش گردی که باشد بود درمان هر دردی که باشد چو شیخ آن حال دید از دور بگریخت بسی با خود در آن قصه بر آویخت بدل می گفت کای مشغول بازی چو ترسا دوستی آمد مجازی برای دوستی جان باز آمد اگر جان تو اهل راز آمد تو هم در دوستی حق چنین باش وگرنه با مخنث هم نشین باش چو او در دوستی بت چنین است ترا گر دوستی حق یقینست بترک جان بگو یا ترک دین کن چو نتوانی چنان کردن چنین کن عطار » الهی نامه » بخش هفتم » المقالة السّابعة پسر گفتش که این کاری بلندست که داند تا علو عشق چندست بقدر مایه برتر می توان شد بیک یک پایه بر سر می توان شد چنان اوجی که دارد عشق جان سوز کس آنجا کی رسد آخر بیک روز بدان شاخی که نرسد دستم آنجا چرا دعوی بود پیوستم آنجا خیال سحر نتوانم ز سر برد مرا این کار می باید بسر برد چو این می خواهدم دل چون کنم من وگر خالی شود دل خون کنم من عطار » الهی نامه » بخش هفتم » جواب پدر پدر گفتش که چیزی بایدت خواست که آن در حضرت عزت بود راست که گر لایق نباشد آنچه خواهی ترا آن چیز نبود جز تباهی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت عیسی علیه السلام با آن مرد که اسم اعظم خواست ز عیسی آن یکی درخواست یک روز که نام مهتر حقم درآموز مسیحش گفت تو این را نشایی چه خواهی آنچه با آن برنیایی بسی آن مرد سوگندانش برداد که می باید ازین نامم خبر داد چو نام مهترش آخر در آموخت دلش چون شمع ازان شادی برافروخت مگر آن مرد روزی در بیابان گذر می کرد چون بادی شتابان میان ره گوی پر استخوان دید تفکر کرد و آنجا روی آن دید که ازنام مهین جوید نشانی کند از کهترین وجه امتحانی بدان نام از خدای خویش درخواست که تا زنده کند آن استخوان راست چو گفت آن نام حالی استخوان زود بهم پیوست و پیدا کرد جان زود پدید آمد یکی شیر از میانه که آتش می زد از چشمش زبانه بزد یک پنچه و آن مرد را کشت شکست از پنجه او مرد را پشت بخورد آنگه بزاری در زمانش میان ره رها کرد استخوانش هم آنجا کاستخوان شیر نر بود شد آن گو ز استخوان مرد پر زود چو بشنید این سخن عیسی بر آشفت زبان بگشاد با یاران چنین گفت که آنچ آنرا کسی نبود سزاوار ز حق خواهد نباشد حق روادار ز حق نتوان همه چیز نکو خواست که جز بر قدر خود نتوان ازو خواست تو گر شایستگی باخویش داری هر آن چیزی که خواهی بیش داری چه گر کار تو زاری و دعا است ولیکن کار او محض عطا است چه علت در میان آری پدیدار که خود بخشد اگر باشد خریدار عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت ابرهیم علیه السلام با نمرود مگر نمرود را چون هشتصد سال برآمد تیره شد حالی بر او حال اگرچه از تکبر پیل تن بود ولی یک پشه او را راه زن بود یقینش شد که چون انکار کرده ست خدای این پشه را بر کار کرده ست به ابرهیم گفت او که آشکار ست که اکنون گنج من بیش از هزار ست همه پر زر سرخ است و جواهر به تو بخشم دعایی گوی آخر که تا از فضل و رحمت حق تعالی دهد از نور ایمانم کمالی خلیل آنجا نهادش روی بر خاک زبان بگشاد کای دارنده پاک ز دل برگیر قفل این بی خبر را بجنبان سلسله بگشای در را به ایمان تازه گردان جان مستش به فضل خود ممیران بت پرستش خطاب آمد ز حضرت کای پیمبر تو فارغ شو ازو و رنج کم بر که ما را نیست ایمان بهایی که هست این گوهر ایمان عطایی که چون خواهیم فرمانی درآید ز ترسایی مسلمانی برآید بزرگانی که استغناش دیدند نه شب خفتند و نه روز آرمیدند چو کور از نقطه اسرار بودند همه سرگشته چون پرگار بودند چو کس را از دم آخر خبر نیست ازان دم حصه جز خوف و خطر نیست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت عیسی علیه السلام با آن مرد که اسم اعظم خواست ز عیسی آن یکی درخواست یک روز که نام مهتر حقم درآموز مسیحش گفت تو این را نشایی چه خواهی آنچه با آن برنیایی بسی آن مرد سوگندانش برداد که می باید ازین نامم خبر داد چو نام مهترش آخر در آموخت دلش چون شمع ازان شادی برافروخت مگر آن مرد روزی در بیابان گذر می کرد چون بادی شتابان میان ره گوی پر استخوان دید تفکر کرد و آنجا روی آن دید که ازنام مهین جوید نشانی کند از کهترین وجه امتحانی بدان نام از خدای خویش درخواست که تا زنده کند آن استخوان راست چو گفت آن نام حالی استخوان زود بهم پیوست و پیدا کرد جان زود پدید آمد یکی شیر از میانه که آتش می زد از چشمش زبانه بزد یک پنچه و آن مرد را کشت شکست از پنجه او مرد را پشت بخورد آنگه بزاری در زمانش میان ره رها کرد استخوانش هم آنجا کاستخوان شیر نر بود شد آن گو ز استخوان مرد پر زود چو بشنید این سخن عیسی بر آشفت زبان بگشاد با یاران چنین گفت که آنچ آنرا کسی نبود سزاوار ز حق خواهد نباشد حق روادار ز حق نتوان همه چیز نکو خواست که جز بر قدر خود نتوان ازو خواست تو گر شایستگی باخویش داری هر آن چیزی که خواهی بیش داری چه گر کار تو زاری و دعا است ولیکن کار او محض عطا است چه علت در میان آری پدیدار که خود بخشد اگر باشد خریدار عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت ابرهیم علیه السلام با نمرود مگر نمرود را چون هشتصد سال برآمد تیره شد حالی بر او حال اگرچه از تکبر پیل تن بود ولی یک پشه او را راه زن بود یقینش شد که چون انکار کرده ست خدای این پشه را بر کار کرده ست به ابرهیم گفت او که آشکار ست که اکنون گنج من بیش از هزار ست همه پر زر سرخ است و جواهر به تو بخشم دعایی گوی آخر که تا از فضل و رحمت حق تعالی دهد از نور ایمانم کمالی خلیل آنجا نهادش روی بر خاک زبان بگشاد کای دارنده پاک ز دل برگیر قفل این بی خبر را بجنبان سلسله بگشای در را به ایمان تازه گردان جان مستش به فضل خود ممیران بت پرستش خطاب آمد ز حضرت کای پیمبر تو فارغ شو ازو و رنج کم بر که ما را نیست ایمان بهایی که هست این گوهر ایمان عطایی که چون خواهیم فرمانی درآید ز ترسایی مسلمانی برآید بزرگانی که استغناش دیدند نه شب خفتند و نه روز آرمیدند چو کور از نقطه اسرار بودند همه سرگشته چون پرگار بودند چو کس را از دم آخر خبر نیست ازان دم حصه جز خوف و خطر نیست

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت مرد ترسا و شیخ بایزید یکی ترسا میان بسته به زنار به پیش بایزید آمد ز بازار مسلمان گشت و کرد از شک کناره پس آنگه کرد آن زنار پاره چو ببرید آن مسلمان گشته زنار بسی بگریست شیخ آنجایگه زار یکی گفتش که شیخا چون فتادی به گریه زانکه هست این جای شادی چنین گفت او که بر من گریه افتاد که چون باشد روا کز بعد هفتاد گشاید بند زنار از میانش به یک دم سود گرداند زیانش گر آن زنار بندد بر میانم چه سازم چون کنم گریان ازانم گر این زنار کاین دم کرد پاره ببندد دیگری را چیست چاره اگر زنار بگسستن خطا نیست چرا زنار بر بستن روا نیست هزاران زهره و دل آب و خون است که تا بیرون شود این کار چون است گر آنجا هیچ قدری داشتی جان نبودی موت انسان قتل حیوان اگر سر تا به گردون برفرازی وگر خود را وطن در چاه سازی وگر سر بشکنی ور سرکشی باز نه انجامت بگرداند نه آغاز ترا گر بی سری ور سرفرازی به یک نرخ آیدم در بی نیازی عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت دیوانه‌ای که سر بر در کعبه می‬‌زد یکی دیوانه ای گریان و دل سوز شبی در پیش کعبه بود تا روز خوشی می گفت اگر نگشایی ام در بدین در همچو حلقه می زنم سر که تا آخر سرم بشکسته گردد دلم زین سوز دایم رسته گردد یکی هاتف زبان بگشاد آنگاه که پر بت بود این خانه دو سه راه شکسته گشت آن بت ها ی درونش شکسته گیر یک بت از برونش اگر می بشکنی سر از برون تو بتی باشی که گردی سرنگون تو درین راه از چنین سر کم نیاید که دریا بیش یک شبنم نیاید بزرگی چون شنید آواز هاتف بدان اسرار شد دزدیده واقف به خاک افتاد و چشمش خون روان کرد بسی جان از چنین غم خون توان کرد چو با او هیچ نتوانیم کوشید نمی باید به صد زاری خروشید عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت ایّوب علیه السلام چنین نقل است که ایوب پیمبر که عمری در بلایی بود مضطر هم از گرگان دنیا رنج دیده هم از کرمان بسی سختی کشیده درآمد جبرییل و گفت ای پاک چه می باشی بنال از جان غمناک که گر باشد ترا هر دم هلاکی ازان حق را نباشد هیچ باکی اگر عمری صبوری پیش آری نه حق گر صبوری بیش داری چنان تقدیر گردان است پرگار ز وی کس نیست یک نقطه خبردار نه دل از دل خبر دارد نه جان هم ولی کاری روان بی این و آن هم عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت یوسف همدانی علیه الرحمة چنین گفته ست آن شمع دل فروز همه دان یوسف همدان یکی روز که یوسف را چنین گفتند احرار که ای کرده زلیخا را دل افگار زنی شد عاجز و بی یار مانده ز بی تیماریت بیمار مانده ببردی دل ازو در زندگانی اگر بازش دهی دل می توانی چنین گفت آنگهی یوسف که هرگز نبردم من دل آن پیر عاجز نه از دل بردن او هستم آگاه نه هم جستم به قصد دلبری راه مرا نه با دل او کار بوده ست نه در من هرگز این پندار بوده ست مرا گویی که اکنون بیست سال است که دل گم کرده ام این خود محال است کسی کاو از دل خود نیست آگاه چگونه در دل دیگر برد راه

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت مرد ترسا و شیخ بایزید یکی ترسا میان بسته به زنار به پیش بایزید آمد ز بازار مسلمان گشت و کرد از شک کناره پس آنگه کرد آن زنار پاره چو ببرید آن مسلمان گشته زنار بسی بگریست شیخ آنجایگه زار یکی گفتش که شیخا چون فتادی به گریه زانکه هست این جای شادی چنین گفت او که بر من گریه افتاد که چون باشد روا کز بعد هفتاد گشاید بند زنار از میانش به یک دم سود گرداند زیانش گر آن زنار بندد بر میانم چه سازم چون کنم گریان ازانم گر این زنار کاین دم کرد پاره ببندد دیگری را چیست چاره اگر زنار بگسستن خطا نیست چرا زنار بر بستن روا نیست هزاران زهره و دل آب و خون است که تا بیرون شود این کار چون است گر آنجا هیچ قدری داشتی جان نبودی موت انسان قتل حیوان اگر سر تا به گردون برفرازی وگر خود را وطن در چاه سازی وگر سر بشکنی ور سرکشی باز نه انجامت بگرداند نه آغاز ترا گر بی سری ور سرفرازی به یک نرخ آیدم در بی نیازی عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت دیوانه‌ای که سر بر در کعبه می‬‌زد یکی دیوانه ای گریان و دل سوز شبی در پیش کعبه بود تا روز خوشی می گفت اگر نگشایی ام در بدین در همچو حلقه می زنم سر که تا آخر سرم بشکسته گردد دلم زین سوز دایم رسته گردد یکی هاتف زبان بگشاد آنگاه که پر بت بود این خانه دو سه راه شکسته گشت آن بت ها ی درونش شکسته گیر یک بت از برونش اگر می بشکنی سر از برون تو بتی باشی که گردی سرنگون تو درین راه از چنین سر کم نیاید که دریا بیش یک شبنم نیاید بزرگی چون شنید آواز هاتف بدان اسرار شد دزدیده واقف به خاک افتاد و چشمش خون روان کرد بسی جان از چنین غم خون توان کرد چو با او هیچ نتوانیم کوشید نمی باید به صد زاری خروشید عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت ایّوب علیه السلام چنین نقل است که ایوب پیمبر که عمری در بلایی بود مضطر هم از گرگان دنیا رنج دیده هم از کرمان بسی سختی کشیده درآمد جبرییل و گفت ای پاک چه می باشی بنال از جان غمناک که گر باشد ترا هر دم هلاکی ازان حق را نباشد هیچ باکی اگر عمری صبوری پیش آری نه حق گر صبوری بیش داری چنان تقدیر گردان است پرگار ز وی کس نیست یک نقطه خبردار نه دل از دل خبر دارد نه جان هم ولی کاری روان بی این و آن هم عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت یوسف همدانی علیه الرحمة چنین گفته ست آن شمع دل فروز همه دان یوسف همدان یکی روز که یوسف را چنین گفتند احرار که ای کرده زلیخا را دل افگار زنی شد عاجز و بی یار مانده ز بی تیماریت بیمار مانده ببردی دل ازو در زندگانی اگر بازش دهی دل می توانی چنین گفت آنگهی یوسف که هرگز نبردم من دل آن پیر عاجز نه از دل بردن او هستم آگاه نه هم جستم به قصد دلبری راه مرا نه با دل او کار بوده ست نه در من هرگز این پندار بوده ست مرا گویی که اکنون بیست سال است که دل گم کرده ام این خود محال است کسی کاو از دل خود نیست آگاه چگونه در دل دیگر برد راه

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت زلیخا عزیزی از زلیخا کرد درخواست که چون یوسف ببردت دل بگو راست که گر این دل تو داری می کنی ناز اگر می خواهی از یوسف تو دل باز زلیخا خورد سوگندی قوی دست که گر موییم از دل آگهی هست نمی دانم دلم عاشق چرا شد وگر عاشق شد او باری کجا شد چو یوسف هیچ دل محکم ندارد زلیخا نیز این دل هم ندارد چو نه این یک نه آن بر کار بوده ست نه این دلبر نه آن دلدار بوده ست کنون این دل کجا شد در میانه چه گویم زین طلسم و این بهانه زهی چوگان که گویی را چنان کرد که از مشرق سوی مغرب دوان کرد پس آنگه گفت هان ای گوی چالاک به هش رو تا نیفتی در گو خاک که گر تو کژ روی ای گوی در راه بمانی تا ابد در آتش و چاه چو سیر گوی بی چوگان نباشد گناه از گوی سرگردان نباشد اگرچه آن گنه نه کردن تست ولیکن آن گنه در گردن تست عطار » الهی نامه » بخش هفتم » تمثیل بزرگی گفت ازل همچون کمان است هزاران تیر هر دم زو روان است ز دیگر سو ابد آماج گاهی نه زین سو و نه زان امکان راهی همی هر تیر کآید از کمان راست عنایت بود تیر انداز را خواست ولی هر تیر کآید کوژ از راه همی بر تیر نفرین بارد آنگاه ازین حالی عجب تر می ندانم دلم خون گشت دیگر می ندانم عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت ابوبکر سفاله چنین گفته ست بوبکر سفاله که با او هست پیوسته حواله همی گویند در آبم نشانده که هرگز تر مگرد ای باز مانده که گرچه غرقه ای اما چنانی که گر تر گردی از تر دامنانی مشو تر گرچه در آبی همیشه درین معرض چه سنجد شیر بیشه که داند تا درین اندوه مردان چگونه زار در خونند گردان اگر این درد بودی حاصل تو جهانی خون گرفتی از دل تو عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت سلطان محمود با دیوانه در آن ویرانه شد محمود یک روز یکی دیوانه ای را دید پر سوز کلاهی از نمد بر سر نهاده بد و نیک جهان بر در نهاده بر او چون فرود آمد زمانی تو گفتی داشت اندوه جهانی نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد نه از اندوه خود یک دم گذر کرد شهش گفتا که چه اندوه داری که گویی بر دلت صد کوه داری زبان بگشاد مرد از پرده راز که ای پرورده در صد پرده ناز گرت هم زین نمد بودی کلاهی ترا بودی درین اندوه راهی ولیکن در میان پادشایی چه دانی سختی و درد جدایی که مومی با عسل خفته به صد ناز نه از آتش خبر دارد نه از گاز ولی هرگه که از وی شمع سازند ز سوز ش روشنی جمع سازند چو اشک از آتش آید افسر او بداند آنچه آید بر سر او تو هم این دم نه ای از خویش آگاه ولی آن دم که برگیرندت از راه به هر یک یک نفس روشن بدانی که مرده بوده ای در زندگانی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت زلیخا عزیزی از زلیخا کرد درخواست که چون یوسف ببردت دل بگو راست که گر این دل تو داری می کنی ناز اگر می خواهی از یوسف تو دل باز زلیخا خورد سوگندی قوی دست که گر موییم از دل آگهی هست نمی دانم دلم عاشق چرا شد وگر عاشق شد او باری کجا شد چو یوسف هیچ دل محکم ندارد زلیخا نیز این دل هم ندارد چو نه این یک نه آن بر کار بوده ست نه این دلبر نه آن دلدار بوده ست کنون این دل کجا شد در میانه چه گویم زین طلسم و این بهانه زهی چوگان که گویی را چنان کرد که از مشرق سوی مغرب دوان کرد پس آنگه گفت هان ای گوی چالاک به هش رو تا نیفتی در گو خاک که گر تو کژ روی ای گوی در راه بمانی تا ابد در آتش و چاه چو سیر گوی بی چوگان نباشد گناه از گوی سرگردان نباشد اگرچه آن گنه نه کردن تست ولیکن آن گنه در گردن تست عطار » الهی نامه » بخش هفتم » تمثیل بزرگی گفت ازل همچون کمان است هزاران تیر هر دم زو روان است ز دیگر سو ابد آماج گاهی نه زین سو و نه زان امکان راهی همی هر تیر کآید از کمان راست عنایت بود تیر انداز را خواست ولی هر تیر کآید کوژ از راه همی بر تیر نفرین بارد آنگاه ازین حالی عجب تر می ندانم دلم خون گشت دیگر می ندانم عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت ابوبکر سفاله چنین گفته ست بوبکر سفاله که با او هست پیوسته حواله همی گویند در آبم نشانده که هرگز تر مگرد ای باز مانده که گرچه غرقه ای اما چنانی که گر تر گردی از تر دامنانی مشو تر گرچه در آبی همیشه درین معرض چه سنجد شیر بیشه که داند تا درین اندوه مردان چگونه زار در خونند گردان اگر این درد بودی حاصل تو جهانی خون گرفتی از دل تو عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت سلطان محمود با دیوانه در آن ویرانه شد محمود یک روز یکی دیوانه ای را دید پر سوز کلاهی از نمد بر سر نهاده بد و نیک جهان بر در نهاده بر او چون فرود آمد زمانی تو گفتی داشت اندوه جهانی نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد نه از اندوه خود یک دم گذر کرد شهش گفتا که چه اندوه داری که گویی بر دلت صد کوه داری زبان بگشاد مرد از پرده راز که ای پرورده در صد پرده ناز گرت هم زین نمد بودی کلاهی ترا بودی درین اندوه راهی ولیکن در میان پادشایی چه دانی سختی و درد جدایی که مومی با عسل خفته به صد ناز نه از آتش خبر دارد نه از گاز ولی هرگه که از وی شمع سازند ز سوز ش روشنی جمع سازند چو اشک از آتش آید افسر او بداند آنچه آید بر سر او تو هم این دم نه ای از خویش آگاه ولی آن دم که برگیرندت از راه به هر یک یک نفس روشن بدانی که مرده بوده ای در زندگانی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت درخت بریده درختی سبز را ببرید مردی برو بگذشت ناگه اهل دردی چنین گفت او که این شاخ برومند که ببریدند ازو این لحظه پیوند ازان ترست و تازه بر سر راه که این دم زین بریدن نیست آگاه هنوزش نیست آگاهی ز آزار شود یک هفته دیگر خبردار ز حال خود خبر نه این زمانت ولی چون بر لب آید مرغ جانت بدام از دانه بینی مرغ جان را که این دانه دهد مرغی چنان را چو آدم مرغ جان را داد دانه بیفتاد از بهشت جاودانه ولی آدم اگر گندم نخوردی همی مردم به جز مردم نخوردی ز تو گر مرغ و حیوان می گریزند چو زیشان می خوری زان می گریزند عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت حسن بصری و رابعه رضی الله عنهما حسن یک روز رفت از بصره بیرون به پیش رابعه آمد به هامون بسی بز کوهی و نخچیر و آهو به گردش صف زده بودند هر سو حسن را چون ز راهی دور دیدند ز پیش رابعه یک سر رمیدند حسن چون دید آن در وی اثر کرد زمانی غیرتش زیر و زبر کرد به صدق از رابعه پرسید آنگاه که از بهر چه حیوانات این راه ز تو نگریختند از من رمیدند مگر با خود مرا نااهل دیدند ازو پس رابعه پرسید رازی که چه خوردی تو گفتا پی پیازی درین ساعت مرا ای پاک خاطر پیازی بود و اندک پیه حاضر به خون دل یکی پیه آبه کردم درین دم کآمدم بیرون بخوردم چو از وی رابعه بشنید این راز بر آورد ای عجب مردانه آواز که خوردی پیه این مشتی پریشان چگونه از تو نگریزند ایشان اگر کم خوردنی باشد چو مورت بود کم خوردن کرمان گورت اگر هر روز یک خرما کنی قوت مسلم مانی از کرمان تابوت چو کرمانت برای بند بندست به یک خرما ازین کرمان بسند ست چنین تو پشت کرم از آب و نانی شکم پر کرده در پهلو ازانی نه ای بی مبرز و بی مطبخ ای مرد دلت نگرفت ازین دو دوزخ ای مرد ز یک دوزخ به دیگر دوزخ آیی که از مبرز به سوی مطبخ آیی چو نشکیبی دمی از لوت و از لات به سودا چند پیمایی خیالات ترا گفتند جان را ده طهارت تو تن را می کنی دایم عمارت به باطن حرمتت باید همیشه که جز خدمت به ظاهر نیست پیشه کسی گفت آتشی در خویشتن زن چو خوردی لقمه ای بنشین و تن زن عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت موسی علیه السلام به موسی گفت حق کای مرد اسرار چو تنها می نشینی دل نگه دار وگر با خلق باشی مهربان باش در آن ساعت نگهدار زبان باش وگر در ره روی سر پیش می دار نظر بر پیش چشم خویش می دار وگر ده سفره پیش آرند خلقت نگه می دار آنجا نیز حلقت چو تو بس بی طعام ناتمامی میان در بسته از بهر طعامی چنان کان طفل حیران می درآید به رزقش شیر پستان می فزاید همی کان طفل را تقدیر کردند به رزقش در دو پستان شیر کردند چو با تو رزق دایم همبر افتاد چرا این خلق در یکدیگر افتاد همه سودا ست ای سودایی آخر همی سودا چه می پیمایی آخر اگر تو عاقلی سودا بینداز تو امروزی غم فردا بینداز

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت درخت بریده درختی سبز را ببرید مردی برو بگذشت ناگه اهل دردی چنین گفت او که این شاخ برومند که ببریدند ازو این لحظه پیوند ازان ترست و تازه بر سر راه که این دم زین بریدن نیست آگاه هنوزش نیست آگاهی ز آزار شود یک هفته دیگر خبردار ز حال خود خبر نه این زمانت ولی چون بر لب آید مرغ جانت بدام از دانه بینی مرغ جان را که این دانه دهد مرغی چنان را چو آدم مرغ جان را داد دانه بیفتاد از بهشت جاودانه ولی آدم اگر گندم نخوردی همی مردم به جز مردم نخوردی ز تو گر مرغ و حیوان می گریزند چو زیشان می خوری زان می گریزند عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت حسن بصری و رابعه رضی الله عنهما حسن یک روز رفت از بصره بیرون به پیش رابعه آمد به هامون بسی بز کوهی و نخچیر و آهو به گردش صف زده بودند هر سو حسن را چون ز راهی دور دیدند ز پیش رابعه یک سر رمیدند حسن چون دید آن در وی اثر کرد زمانی غیرتش زیر و زبر کرد به صدق از رابعه پرسید آنگاه که از بهر چه حیوانات این راه ز تو نگریختند از من رمیدند مگر با خود مرا نااهل دیدند ازو پس رابعه پرسید رازی که چه خوردی تو گفتا پی پیازی درین ساعت مرا ای پاک خاطر پیازی بود و اندک پیه حاضر به خون دل یکی پیه آبه کردم درین دم کآمدم بیرون بخوردم چو از وی رابعه بشنید این راز بر آورد ای عجب مردانه آواز که خوردی پیه این مشتی پریشان چگونه از تو نگریزند ایشان اگر کم خوردنی باشد چو مورت بود کم خوردن کرمان گورت اگر هر روز یک خرما کنی قوت مسلم مانی از کرمان تابوت چو کرمانت برای بند بندست به یک خرما ازین کرمان بسند ست چنین تو پشت کرم از آب و نانی شکم پر کرده در پهلو ازانی نه ای بی مبرز و بی مطبخ ای مرد دلت نگرفت ازین دو دوزخ ای مرد ز یک دوزخ به دیگر دوزخ آیی که از مبرز به سوی مطبخ آیی چو نشکیبی دمی از لوت و از لات به سودا چند پیمایی خیالات ترا گفتند جان را ده طهارت تو تن را می کنی دایم عمارت به باطن حرمتت باید همیشه که جز خدمت به ظاهر نیست پیشه کسی گفت آتشی در خویشتن زن چو خوردی لقمه ای بنشین و تن زن عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت موسی علیه السلام به موسی گفت حق کای مرد اسرار چو تنها می نشینی دل نگه دار وگر با خلق باشی مهربان باش در آن ساعت نگهدار زبان باش وگر در ره روی سر پیش می دار نظر بر پیش چشم خویش می دار وگر ده سفره پیش آرند خلقت نگه می دار آنجا نیز حلقت چو تو بس بی طعام ناتمامی میان در بسته از بهر طعامی چنان کان طفل حیران می درآید به رزقش شیر پستان می فزاید همی کان طفل را تقدیر کردند به رزقش در دو پستان شیر کردند چو با تو رزق دایم همبر افتاد چرا این خلق در یکدیگر افتاد همه سودا ست ای سودایی آخر همی سودا چه می پیمایی آخر اگر تو عاقلی سودا بینداز تو امروزی غم فردا بینداز

%0
10 Bölüm