Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل آن یکی عیسی مریم را چه گفت گفت ای طاق ترا خورشید جفت از چه خود را مینسازی خانه گفت آخر من نیم دیوانه هرچه نبود تا ابد همبر مرا آن کجا هرگز بود در خور مرا هرچه آن با تو فرو ناید به راه فرق نبود چه گدا آنجا چه شاه عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل خسروی میرفت در صحرا و شخ با سپاهی در عدد مور و ملخ جمله صحرا غبار و گرد بود بانگ پیل و کوس و بردا برد بود بود بر ره شاه را ویرانه خفته بر دیوار آن دیوانه شاه چون پیش آمدش او برنخاست همچنان میبود کرده پای راست شاه گفتش ای گدای خاک راه تو چرا حرمت نمیداری نگاه شاه میبینی و لشکر پیش و پس برنخیزد چون منی را چون تو کس پیش شه دیوانه آزادوش همچنان خفته زبان بگشاد خوش گفت آخر از چه دارم حرمتت یا کجا در چشمم آید نعمتت گر به قارونی برون خواهی شدن همچو قارون سرنگون خواهی شدن ور چو نمرودی تو از ملک و سپاه همچو او گردی بیک پشه تباه ور نکو روییست در غایت ترا کافری باشی ز ترکان ختا ور ترا علمست و با آن کار نیست از تو تا ابلیس ره بسیار نیست ور تو همچون صاحب عادی به زور سردهد چون عوج یک سنگت بگور ور بهشت آمد سرایت خشت خشت همچو شدادت کشند اندر بهشت ور نداری این همه عیب و بدی پس چو هم باشیم هر دو در خودی هر دو از یک آب در خون آمدیم هر دو از یک راه بیرون آمدیم هر دو از یک زاد بر پاییم ما هر دو از یک باد برجاییم ما هر دو در یک گز زمین افتاده ایم هر دو اندر یک کمین افتاده ایم هر دو از یک مرگ خیره میشویم هر دو با یک خاک تیره میشویم در همه نوعی چو با تو همدمم من چرا برخیزم از تو چه کمم عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعة و الثلثون سالک آتش دل شوریده حال شد ز خیل حس برون پیش خیال گفت ای در اصل یک ذات آمده پنج محسوست مقامات آمده تو یکی و جمله پاک و نجس میکنی ادراک همچون پنج حس شم و ذوق و لمس با سمع و بصر کرده یک لوح ترا ذات الصور آنچه حاجت بود پنج آلت برونش تو بیک آلت گرفتی در درونش پاره چون دور بودی از عدد پنج مدرک نقدت آمد از احد چون زمانی و مکانی آمدی پنج ره در خرده دانی آمدی گرچه بودت پنج محسوس آشکار مدرکت هر پنج شد در پنج یار چون نیارستی بیک ره پنج دید از زمان ذات تو چندین رنج دید وی عجب از پنج ادراک قوی صورتی ماند از زمانه معنوی چون بوحدت آمدی نزدیک تر بود راه تو ز حس باریک تر پس به وحدت از عدد درکش مرا ره به من بنمای و کن دلخوش مرا تا برون آیم ز چندین تفرقه خرقه بر آتش نهم از مخرقه سر به وادی محبت آورم ره درین غربت به قربت آورم زین سخن همچون خیالی شد خیال حال بر وی گشت حالی زین محال گفت من زین نقد بس دور آمدم زینچه میجویی تو مهجور آمدم چون به من در خواب می آید خطاب کی توانم دید بیداری به خواب هیچ صورت هیچ معنی هیچ کار نیست جز در پرده بر من آشکار آنکه در پرده بود فریاد خواه دیگری را چون دهد در پرده راه هیچ نگشاید ز من در هیچ حال من خیالم چند پیمایی خیال گر طلبکاری ازینجا نقل کن پای نه بر حس و ره بر عقل کن سالک آمد پیش پیر مهربان حال خود با او نهاد اندر میان پیر گفتش هست دیوان خیال از حس و از عقل پر خیل مثال هرکجا صورت جمال آرد پدید زو مثالی در خیال آرد پدید قسم حس آمد فراق اما خیال نقد دارد از همه عالم وصال هرچه خواهد جمله در پیشش بود وینچنین وصلی هم از خویشش بود حس چنان در بعد افتادست طاق کز وصال نقد بیند صد فراق نانهاده یک قدم در وصل خویش صد فراقش آید از هر سوی پیش

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل آن یکی عیسی مریم را چه گفت گفت ای طاق ترا خورشید جفت از چه خود را مینسازی خانه گفت آخر من نیم دیوانه هرچه نبود تا ابد همبر مرا آن کجا هرگز بود در خور مرا هرچه آن با تو فرو ناید به راه فرق نبود چه گدا آنجا چه شاه عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل خسروی میرفت در صحرا و شخ با سپاهی در عدد مور و ملخ جمله صحرا غبار و گرد بود بانگ پیل و کوس و بردا برد بود بود بر ره شاه را ویرانه خفته بر دیوار آن دیوانه شاه چون پیش آمدش او برنخاست همچنان میبود کرده پای راست شاه گفتش ای گدای خاک راه تو چرا حرمت نمیداری نگاه شاه میبینی و لشکر پیش و پس برنخیزد چون منی را چون تو کس پیش شه دیوانه آزادوش همچنان خفته زبان بگشاد خوش گفت آخر از چه دارم حرمتت یا کجا در چشمم آید نعمتت گر به قارونی برون خواهی شدن همچو قارون سرنگون خواهی شدن ور چو نمرودی تو از ملک و سپاه همچو او گردی بیک پشه تباه ور نکو روییست در غایت ترا کافری باشی ز ترکان ختا ور ترا علمست و با آن کار نیست از تو تا ابلیس ره بسیار نیست ور تو همچون صاحب عادی به زور سردهد چون عوج یک سنگت بگور ور بهشت آمد سرایت خشت خشت همچو شدادت کشند اندر بهشت ور نداری این همه عیب و بدی پس چو هم باشیم هر دو در خودی هر دو از یک آب در خون آمدیم هر دو از یک راه بیرون آمدیم هر دو از یک زاد بر پاییم ما هر دو از یک باد برجاییم ما هر دو در یک گز زمین افتاده ایم هر دو اندر یک کمین افتاده ایم هر دو از یک مرگ خیره میشویم هر دو با یک خاک تیره میشویم در همه نوعی چو با تو همدمم من چرا برخیزم از تو چه کمم عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعة و الثلثون سالک آتش دل شوریده حال شد ز خیل حس برون پیش خیال گفت ای در اصل یک ذات آمده پنج محسوست مقامات آمده تو یکی و جمله پاک و نجس میکنی ادراک همچون پنج حس شم و ذوق و لمس با سمع و بصر کرده یک لوح ترا ذات الصور آنچه حاجت بود پنج آلت برونش تو بیک آلت گرفتی در درونش پاره چون دور بودی از عدد پنج مدرک نقدت آمد از احد چون زمانی و مکانی آمدی پنج ره در خرده دانی آمدی گرچه بودت پنج محسوس آشکار مدرکت هر پنج شد در پنج یار چون نیارستی بیک ره پنج دید از زمان ذات تو چندین رنج دید وی عجب از پنج ادراک قوی صورتی ماند از زمانه معنوی چون بوحدت آمدی نزدیک تر بود راه تو ز حس باریک تر پس به وحدت از عدد درکش مرا ره به من بنمای و کن دلخوش مرا تا برون آیم ز چندین تفرقه خرقه بر آتش نهم از مخرقه سر به وادی محبت آورم ره درین غربت به قربت آورم زین سخن همچون خیالی شد خیال حال بر وی گشت حالی زین محال گفت من زین نقد بس دور آمدم زینچه میجویی تو مهجور آمدم چون به من در خواب می آید خطاب کی توانم دید بیداری به خواب هیچ صورت هیچ معنی هیچ کار نیست جز در پرده بر من آشکار آنکه در پرده بود فریاد خواه دیگری را چون دهد در پرده راه هیچ نگشاید ز من در هیچ حال من خیالم چند پیمایی خیال گر طلبکاری ازینجا نقل کن پای نه بر حس و ره بر عقل کن سالک آمد پیش پیر مهربان حال خود با او نهاد اندر میان پیر گفتش هست دیوان خیال از حس و از عقل پر خیل مثال هرکجا صورت جمال آرد پدید زو مثالی در خیال آرد پدید قسم حس آمد فراق اما خیال نقد دارد از همه عالم وصال هرچه خواهد جمله در پیشش بود وینچنین وصلی هم از خویشش بود حس چنان در بعد افتادست طاق کز وصال نقد بیند صد فراق نانهاده یک قدم در وصل خویش صد فراقش آید از هر سوی پیش

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۲ - الحكایة ‌و التمثیل بوعلی دقاق آن شیخ جهان شد بنزدیک مریدی میهمان آن مرید از عشق او میسوخت زار کرده بودش روزگاری انتظار شیخ بنشست آن مرید نونیاز گفت شیخا کی بخواهی رفت باز گفت ناافتاده وصلی اتفاق پیش باز آوردی آواز فراق عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۳ - الحكایة ‌و التمثیل کاملی گفته ست کز بیم گناه گر نبودی پیش حاصل رنج راه یا زجان کندن بلا بودی و بس یا عذاب گور بودی پیش و پس یا صراطستی و یا میزانستی هرچه هستی آن همه آسانستی این همه سهل است اگر نبود فراق چون بود فرقت دلی پر اشتیاق هر عذابی کان همی داند یکی جمله در جنب فراقست اندکی تو چه دانی ای پسر سوز فراق عاشقی داند دلی پراشتیاق تو چو عاشق نیستی دل مرده دعوی عشق از چه در سرکرده عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۴ - الحكایة ‌و التمثیل خواندمحمود را سر بی خویشیی عاشقی را مانده در درویشیی عاشق درویش بود و سوخته سینه همچون چراغ افروخته گفت ای درویش با من راز گوی نکته از عشق وعاشق بازگوی زانکه میگویند مرد عاشقست هرچه تو در عشق گویی لایقست بود ایاز ماهروی آنجایگاه چست بر پای ایستاده پیش شاه عاشق درویش گفت ای شهریار تو نه عاشق ترا با این چکار نکته عشاق عاشق را سزاست گر نپرسی چون نه عاشق رواست شاه گفت آخر چرا عاشق نیم عاشقی را به ز تو لایق نیم گفت اگر تو هیچ عاشق بوده شاد بنشسته نمی آسوده خوش بود عاشق نشسته دل بجای بر سرش استاده معشوقش بپای عشق را گر بودیی صاحب یقین نیستی استاده معشوقت چنین کار و بار سلطنت داری تو دوست پس بسر باریت عشقی آرزوست عشق در درویشی و خواری دهند نه بکار و بار سر باری دهند خسروی بس باشدت ای شهریار عشق و درویشی برو با من گذار عشق در معشوق فانی گشتن است مردن او را زندگانی گشتن است زندگانی گر ترا از مرگ نیست عاشقی ورزیدنت پر برگ نیست در مقام عشق اگر بالغ شوی از عذاب جاودان فارغ شوی عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۵ - الحكایة ‌و التمثیل یک شبی میگفت یحیی ابن المعاد گر مرا بخشند دوزخ در معاد هیچ عاشق را نسوزم تا ابد زانکه صد ره سوختست او از احد هر که او یکبار نه صد بار سوخت چون توان از بهر او آتش فروخت سایلی گفتش اگر کار اوفتد عاشقی را جرم بسیار اوفتد سوزیش یانه چو باشد جرم کار گفت نه کان جرم نبود اختیار کار عاشق اضطراری اوفتد زان ز فرط دوستداری اوفتد هیچ عاشق را ملامت روی نیست سوختن او را قیامت روی نیست نیست رنج زیرکان در هیچ حال سخت تر از صبر کردن بر محال لیک عاشق کز محالی دم زند گرمی او عالمی بر هم زند گرمحالی گوید او واجب بود ور حجابی افتدش حاجب بود

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۲ - الحكایة ‌و التمثیل بوعلی دقاق آن شیخ جهان شد بنزدیک مریدی میهمان آن مرید از عشق او میسوخت زار کرده بودش روزگاری انتظار شیخ بنشست آن مرید نونیاز گفت شیخا کی بخواهی رفت باز گفت ناافتاده وصلی اتفاق پیش باز آوردی آواز فراق عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۳ - الحكایة ‌و التمثیل کاملی گفته ست کز بیم گناه گر نبودی پیش حاصل رنج راه یا زجان کندن بلا بودی و بس یا عذاب گور بودی پیش و پس یا صراطستی و یا میزانستی هرچه هستی آن همه آسانستی این همه سهل است اگر نبود فراق چون بود فرقت دلی پر اشتیاق هر عذابی کان همی داند یکی جمله در جنب فراقست اندکی تو چه دانی ای پسر سوز فراق عاشقی داند دلی پراشتیاق تو چو عاشق نیستی دل مرده دعوی عشق از چه در سرکرده عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۴ - الحكایة ‌و التمثیل خواندمحمود را سر بی خویشیی عاشقی را مانده در درویشیی عاشق درویش بود و سوخته سینه همچون چراغ افروخته گفت ای درویش با من راز گوی نکته از عشق وعاشق بازگوی زانکه میگویند مرد عاشقست هرچه تو در عشق گویی لایقست بود ایاز ماهروی آنجایگاه چست بر پای ایستاده پیش شاه عاشق درویش گفت ای شهریار تو نه عاشق ترا با این چکار نکته عشاق عاشق را سزاست گر نپرسی چون نه عاشق رواست شاه گفت آخر چرا عاشق نیم عاشقی را به ز تو لایق نیم گفت اگر تو هیچ عاشق بوده شاد بنشسته نمی آسوده خوش بود عاشق نشسته دل بجای بر سرش استاده معشوقش بپای عشق را گر بودیی صاحب یقین نیستی استاده معشوقت چنین کار و بار سلطنت داری تو دوست پس بسر باریت عشقی آرزوست عشق در درویشی و خواری دهند نه بکار و بار سر باری دهند خسروی بس باشدت ای شهریار عشق و درویشی برو با من گذار عشق در معشوق فانی گشتن است مردن او را زندگانی گشتن است زندگانی گر ترا از مرگ نیست عاشقی ورزیدنت پر برگ نیست در مقام عشق اگر بالغ شوی از عذاب جاودان فارغ شوی عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۵ - الحكایة ‌و التمثیل یک شبی میگفت یحیی ابن المعاد گر مرا بخشند دوزخ در معاد هیچ عاشق را نسوزم تا ابد زانکه صد ره سوختست او از احد هر که او یکبار نه صد بار سوخت چون توان از بهر او آتش فروخت سایلی گفتش اگر کار اوفتد عاشقی را جرم بسیار اوفتد سوزیش یانه چو باشد جرم کار گفت نه کان جرم نبود اختیار کار عاشق اضطراری اوفتد زان ز فرط دوستداری اوفتد هیچ عاشق را ملامت روی نیست سوختن او را قیامت روی نیست نیست رنج زیرکان در هیچ حال سخت تر از صبر کردن بر محال لیک عاشق کز محالی دم زند گرمی او عالمی بر هم زند گرمحالی گوید او واجب بود ور حجابی افتدش حاجب بود

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۶ - الحكایة ‌و التمثیل در رهی میشد سلیمان با سپاه دید جفتی صعوه را یک جایگاه هر دو عشق یکدگر میباختند هر دو با دل سوختن میساختند گاه این یک ناز کرد و گاه آن گاه این آغاز کرد و گاه آن صعوه عاشق زفان بگشاد و گفت تو به نیکویی مرا طاقی و جفت هرچه فرمودی چنان کردم همه کارهای تو بجان کردم همه ور دگر فرماییم فرمان کنم هرچه تو حکمم کنی از جان کنم گر توام گویی فرو آرم بخود قبه ملک سلیمان از لگد چون سلیمان رفت با ایوان خویش گفت تا آن صعوه را خواندند پیش صعوه چون آمد بدید آن کار و بار شد ز لرزیدن چو برقی بیقرار پس سلیمان گفت چندینی ملاف صعوه را لاف مه از کوه قاف تو که قادر نیستی یک حبه را از لگد چون بشکنی این قبه را از سلیمان صعوه چون بشنود راز گفت ای در دین و دنیا سرفراز نامه ناموس عاشق را مدام مهری از یطوی و لایحکی تمام عاشقان از بس که غیرت داشتند جان خود را غرق حیرت داشتند از سر جان پاک بر میخاستند هرچه شان بایست در میخواستند عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۷ - الحكایة ‌و التمثیل در مناجات آن بزرگ کاردان گفت ای داننده اسرار دان کور گردان خلق را در رستخیز پس مرا جاوید چشمی بخش نیز تا نبیند هیچکس جز من ترا تا توانم دید بی دشمن ترا بعد از آن چون مدتی بگذشت ازین زینچه میخواست او ز حق برگشت ازین گفت ای یاری ده هر دم مرا در قیامت کور گردان هم مرا تا نبینم آن جمال پر فروغ کان بخویش آید دریغم بی دروغ گرچه غیرت بردن از عاشق نکوست غیرت معشوق دایم بیش ازوست عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۸ - الحكایة ‌و التمثیل یوسف صدیق در زندان شاه دید روح القدس را آنجایگاه گفت ای سر تاقدم جان نفیس در چه کاری تو دراینجای خسیس در میان عاصیان چون آمدی کز کنار سدره بیرون آمدی گفت پیشت آمدم ای رهنمای تا بگویم من که میگوید خدای تو چه بد دیدی ز ما کاین جایگاه جسته از ما بغیر ما پناه مرد را خواندی چه خواهد بود نیز تا برد پیغام تو سوی عزیز چون بوددر کار رب العزه یار کی گشاید از عزیز مصر کار کی عزیز مصر داند کار تو بس بود چون من عزیزی یار تو یار تو چون من عزیزی کارساز با عزیزی آن چنان گویی تو راز در عتاب اینت اگر من چند سال حبس نکنم نه خدایم ذوالجلال ناز معشوقان اگر آتش بود تو بجان میکش که نازی خوش بود عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۹ - الحكایة ‌و التمثیل کرد محمود از برای احترام یک شبی آزاد بسیاری غلام گفت خواهی ای ایاز اینجایگاه تاکند آزادت امشب پادشاه دست زد در زلف ایاز ماهروی حلقه بگرفته از زنجیر موی گفت اگر مردی چه باشی غرقه تو جانت را آزاد کن زین حلقه تو ای شده زلف مرا حلقه بگوش خویش را آزاد کن چندین مکوش شیوه معشوق خون خوردن بود وین ز فرط دوستی کردن بود دوستی باشد همه در پوستش دوست دارد آنکه داری دوستش

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۶ - الحكایة ‌و التمثیل در رهی میشد سلیمان با سپاه دید جفتی صعوه را یک جایگاه هر دو عشق یکدگر میباختند هر دو با دل سوختن میساختند گاه این یک ناز کرد و گاه آن گاه این آغاز کرد و گاه آن صعوه عاشق زفان بگشاد و گفت تو به نیکویی مرا طاقی و جفت هرچه فرمودی چنان کردم همه کارهای تو بجان کردم همه ور دگر فرماییم فرمان کنم هرچه تو حکمم کنی از جان کنم گر توام گویی فرو آرم بخود قبه ملک سلیمان از لگد چون سلیمان رفت با ایوان خویش گفت تا آن صعوه را خواندند پیش صعوه چون آمد بدید آن کار و بار شد ز لرزیدن چو برقی بیقرار پس سلیمان گفت چندینی ملاف صعوه را لاف مه از کوه قاف تو که قادر نیستی یک حبه را از لگد چون بشکنی این قبه را از سلیمان صعوه چون بشنود راز گفت ای در دین و دنیا سرفراز نامه ناموس عاشق را مدام مهری از یطوی و لایحکی تمام عاشقان از بس که غیرت داشتند جان خود را غرق حیرت داشتند از سر جان پاک بر میخاستند هرچه شان بایست در میخواستند عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۷ - الحكایة ‌و التمثیل در مناجات آن بزرگ کاردان گفت ای داننده اسرار دان کور گردان خلق را در رستخیز پس مرا جاوید چشمی بخش نیز تا نبیند هیچکس جز من ترا تا توانم دید بی دشمن ترا بعد از آن چون مدتی بگذشت ازین زینچه میخواست او ز حق برگشت ازین گفت ای یاری ده هر دم مرا در قیامت کور گردان هم مرا تا نبینم آن جمال پر فروغ کان بخویش آید دریغم بی دروغ گرچه غیرت بردن از عاشق نکوست غیرت معشوق دایم بیش ازوست عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۸ - الحكایة ‌و التمثیل یوسف صدیق در زندان شاه دید روح القدس را آنجایگاه گفت ای سر تاقدم جان نفیس در چه کاری تو دراینجای خسیس در میان عاصیان چون آمدی کز کنار سدره بیرون آمدی گفت پیشت آمدم ای رهنمای تا بگویم من که میگوید خدای تو چه بد دیدی ز ما کاین جایگاه جسته از ما بغیر ما پناه مرد را خواندی چه خواهد بود نیز تا برد پیغام تو سوی عزیز چون بوددر کار رب العزه یار کی گشاید از عزیز مصر کار کی عزیز مصر داند کار تو بس بود چون من عزیزی یار تو یار تو چون من عزیزی کارساز با عزیزی آن چنان گویی تو راز در عتاب اینت اگر من چند سال حبس نکنم نه خدایم ذوالجلال ناز معشوقان اگر آتش بود تو بجان میکش که نازی خوش بود عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۹ - الحكایة ‌و التمثیل کرد محمود از برای احترام یک شبی آزاد بسیاری غلام گفت خواهی ای ایاز اینجایگاه تاکند آزادت امشب پادشاه دست زد در زلف ایاز ماهروی حلقه بگرفته از زنجیر موی گفت اگر مردی چه باشی غرقه تو جانت را آزاد کن زین حلقه تو ای شده زلف مرا حلقه بگوش خویش را آزاد کن چندین مکوش شیوه معشوق خون خوردن بود وین ز فرط دوستی کردن بود دوستی باشد همه در پوستش دوست دارد آنکه داری دوستش

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۰ - الحكایة ‌و التمثیل در رهی میرفت بس زیبا زنی دید مردی چشم زن چون رهزنی چشم زن در چشم زخمی ره زدش تیر مژگان برجگر ناگه زدش زن روان شد مرد بر پی شد روان زن نگه کرد از پس و گفت ای جوان چیست حالت گفت چشم رهزنت زد رهم چون چشم گفتم روشنت زن برانداخت آن زمان از رخ نقاب تا بدید آن چهره چون آفتاب مرد شد کلی ز دست آنجایگاه جزو جزوش گشت مست آنجایگاه زن چو آخر در سرای خویش شد عاشقش بر در حال اندیش شد عاقبت سنگی در انداخت از غرور زن برون آمد که ای شوریده دور رو سر خود گیر ای سرگشته رای تا نبرندت سر اهل این سرای مرد گفتش چون نمیبودی مرا روی از بهر چه بنمودی مرا گفت الحق دوست میدارم بسی این که دایم دوستم دارد کسی چون بنای دوستی محکم کنی خویشتن را درحرم محرم کنی تا چو دوران فنای تو بود دوستت بی تو بجای تو بود عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۱ - الحكایة ‌و التمثیل رفت دزدی در سرای رابعه خفته بود آن مرغ صاحب واقعه چادرش برداشت راه در نیافت باز بنهاد و بسوی در شتافت بازبرداشت و بیامد ره ندید باز چون بنهاد شد درگه پدید گشت عاجز هاتفیش آواز داد گفت چادر باید این دم باز داد زانکه گر شد دوستی درخواب مست دوستی دیگر چنین بیدار هست چادرش بنهی اگر در بایدت ورنه بنشینی چو چادر بایدت هرچه هستت چون برای او بود دوستی تو سزای او بود ور تو خود را دوستر داری ازو دشمنی تو گر خبر داری ازو عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۲ - الحكایة ‌و التمثیل شد مگر معشوق طوسی ناتوان در عیادت رفت پیشش یک جوان فاتحه آغاز کرد آنجایگاه تا دمد بادی بران مجنون راه گفت اگر دادم بخواهی داد تو چون بخوانی بر حق افکن داد تو هیچ درخور نیست این درویش را جمله او را بایدم نه خویش را هرچه هست و بود خواهد بود نیز هست اورا جمله زیبا و عزیز نقد بود آنجا همه چیزی ولیک بندگی و ذل میبایست نیک لاجرم در قالب آدم دمید بندگی رادر خداوندی کشید شور در بازار عالم اوفکند جمله آفاق در هم اوفکند صد جهان بد پر خداوندی بزور از جهان بندگی برخاست شور عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۳ - الحكایة ‌و التمثیل بود محمود و حسن در بارگاه گشته هم خلوت وزیر و پادشاه نه یکی آمد نه یک تن راه خواست نه گدایی قرب شاهنشاه خواست هیچکس در دادخواهی ره نجست هم رعیت هم سپاهی ره نجست بود بر درگاه آرامی عظیم نه امیدی هیچکس را و نه بیم با وزیر خویش گفت آن شهریار بر در ما کو نشان کار و بار نه کسی فریاد میخواهد زما نه گدایی داد میخواهد ز ما هر کرا زینسان در عالی بود کی روا باشد اگر خالی بود این چنین درگاه عالی ای وزیر نیست خوش از شور خالی ای وزیر آن وزیرش گفت عدلی این چنین کز تو ظاهر گشت درروی زمین چون جهان پر عدل دارد پادشاه کی تواند بود هرگز دادخواه شاه گفتا راست گفتی این زمان شور اندازم جهانی در جهان این بگفت و لشکری را راست کرد پس ز هر شهر و دهی درخواست کرد جوش و شوری در همه عالم فتاد درگه محمود خالی کم فتاد شد در او موج زن از کار و بار آنچه آن میخواست آن گشت آشکار

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۰ - الحكایة ‌و التمثیل در رهی میرفت بس زیبا زنی دید مردی چشم زن چون رهزنی چشم زن در چشم زخمی ره زدش تیر مژگان برجگر ناگه زدش زن روان شد مرد بر پی شد روان زن نگه کرد از پس و گفت ای جوان چیست حالت گفت چشم رهزنت زد رهم چون چشم گفتم روشنت زن برانداخت آن زمان از رخ نقاب تا بدید آن چهره چون آفتاب مرد شد کلی ز دست آنجایگاه جزو جزوش گشت مست آنجایگاه زن چو آخر در سرای خویش شد عاشقش بر در حال اندیش شد عاقبت سنگی در انداخت از غرور زن برون آمد که ای شوریده دور رو سر خود گیر ای سرگشته رای تا نبرندت سر اهل این سرای مرد گفتش چون نمیبودی مرا روی از بهر چه بنمودی مرا گفت الحق دوست میدارم بسی این که دایم دوستم دارد کسی چون بنای دوستی محکم کنی خویشتن را درحرم محرم کنی تا چو دوران فنای تو بود دوستت بی تو بجای تو بود عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۱ - الحكایة ‌و التمثیل رفت دزدی در سرای رابعه خفته بود آن مرغ صاحب واقعه چادرش برداشت راه در نیافت باز بنهاد و بسوی در شتافت بازبرداشت و بیامد ره ندید باز چون بنهاد شد درگه پدید گشت عاجز هاتفیش آواز داد گفت چادر باید این دم باز داد زانکه گر شد دوستی درخواب مست دوستی دیگر چنین بیدار هست چادرش بنهی اگر در بایدت ورنه بنشینی چو چادر بایدت هرچه هستت چون برای او بود دوستی تو سزای او بود ور تو خود را دوستر داری ازو دشمنی تو گر خبر داری ازو عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۲ - الحكایة ‌و التمثیل شد مگر معشوق طوسی ناتوان در عیادت رفت پیشش یک جوان فاتحه آغاز کرد آنجایگاه تا دمد بادی بران مجنون راه گفت اگر دادم بخواهی داد تو چون بخوانی بر حق افکن داد تو هیچ درخور نیست این درویش را جمله او را بایدم نه خویش را هرچه هست و بود خواهد بود نیز هست اورا جمله زیبا و عزیز نقد بود آنجا همه چیزی ولیک بندگی و ذل میبایست نیک لاجرم در قالب آدم دمید بندگی رادر خداوندی کشید شور در بازار عالم اوفکند جمله آفاق در هم اوفکند صد جهان بد پر خداوندی بزور از جهان بندگی برخاست شور عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۳ - الحكایة ‌و التمثیل بود محمود و حسن در بارگاه گشته هم خلوت وزیر و پادشاه نه یکی آمد نه یک تن راه خواست نه گدایی قرب شاهنشاه خواست هیچکس در دادخواهی ره نجست هم رعیت هم سپاهی ره نجست بود بر درگاه آرامی عظیم نه امیدی هیچکس را و نه بیم با وزیر خویش گفت آن شهریار بر در ما کو نشان کار و بار نه کسی فریاد میخواهد زما نه گدایی داد میخواهد ز ما هر کرا زینسان در عالی بود کی روا باشد اگر خالی بود این چنین درگاه عالی ای وزیر نیست خوش از شور خالی ای وزیر آن وزیرش گفت عدلی این چنین کز تو ظاهر گشت درروی زمین چون جهان پر عدل دارد پادشاه کی تواند بود هرگز دادخواه شاه گفتا راست گفتی این زمان شور اندازم جهانی در جهان این بگفت و لشکری را راست کرد پس ز هر شهر و دهی درخواست کرد جوش و شوری در همه عالم فتاد درگه محمود خالی کم فتاد شد در او موج زن از کار و بار آنچه آن میخواست آن گشت آشکار

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۱ - المقالة ‌الثامنة و الثلثون سالک بگذشته از خیل خیال پیش عقل آمد بجسته از عقال گفت ای دستور حل و عقد ملک نیست رایج بی تو هرگز نقد ملک خرقه تکلیف دین بر قد تست تا بحد نیستی سر حد تست ذره گر نیستی بگرفته ای ذره تکلیف نپذیرفته ای اقبل و ادبر خطاب تست خاص گاه در قیدی و گاهی در خلاص چون شود در نیستی چشم تو باز اقبلت گرداند از خود پاک باز چون شوی در عین هستی دیده ور ادبرت هر دم کند قیدی دگر هرچه تو داری ز نقصان و کمال حس ترا بخشیده از راه خیال حس عدد آمد بصورت در عدد پس خیال آمد عدد اندر احد تو احد بودی عدد را معنوی کز زمان و از مکان دوری قوی پنج مدرک را خیال از پنج بار کرد ادراک تو یکدم صد هزار تو همه در یک نفس داننده گرچه شاگردی ز خود خواننده گرچه حسن افتادت اول اوستاد زاوستادت کار برتر اوفتاد حس به معنی در حقیقت از تو خاست لیک کار صورتت او کرد راست چون تو او را زنده کردی در صفت داد او در صورتت صد معرفت چون ترا در زنده کردن دست هست در دلم این مردگی پیوست هست زندگی بخش و به مقصودم رسان در عبودیت به معبودم رسان عقل گفتش تو نداری عقل هیچ می نبینی این همه در عقل پیچ کیش و دین از عقل آمد مختلف بر در او چون توان شد معتکف صد هزاران حجت آرد بی مجاز عالمی شبهت فرستد پیش باز در تزلزل دایما سرگشته در تردد طالب سر رشته از وجود عقل خاست انکارها وز نمود عقل بود اقرارها عقل را گر هیچ بودی اتفاق چون دلستی پای تا سر اشتیاق عقل اندر حق شناسی کاملست لیک کاملتر ازو جان و دلست گر کمال عشق میباید ترا جز ز دل این پرده نگشاد ترا سالک آمد پیش پیر نامور نامه از کشف برخواندش زبر پیر گفتش عقل از حق ترجمانست قاضی عدل زمین و آسمانست نافذ آمد حکم او در کاینات هست حکم او کلید مشکلات بر درخت عقل هر شاخی که هست آفتاب آنجا نیارد برد دست هرکه او از عقل لافی میزند از سر کذب و گزافی میزند زآنکه هر کس را که گردد عقل صاف در سرش نه کذب ماند نه گزاف کی تواند گشت مرد از قیل و قال در مقام عقل خود صاحب کمال سالها باید که تا یک نیکنام عقل را بی عقده گرداند تمام عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل چون سکندر با حکیم و با خفیر ماند اندر غار تاریکی اسیر هیچکس البته ره نشناخت باز جمله درماندند و شد کاری دراز متفق گشتند آخر سر بسر تا خری در پیش باشد راهبر پیش در کردند خر تا راه برد جمله را زآنجا به لشگرگاه برد ای عجب ایشان حیکمان جهان با خبر از سر پیدا و نهان در چنان ره راهبرشان شد خری تا به حکمت لاف نزند دیگری چون نمود آن قوم را اسرار خویش گفت ای بی حاصلان کار خویش گرچه هر یک مرد پیش اندیش بود از شما باری خری در پیش بود چون خری از عاقلان افزون بود دیگران را کاردانی چون بود عقل اگر جاهل بود جانت برد ور تکبر آرد ایمانت برد عقل آن بهتر که فرمان بر شود ورنه گر کامل شود کافر شود

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۱ - المقالة ‌الثامنة و الثلثون سالک بگذشته از خیل خیال پیش عقل آمد بجسته از عقال گفت ای دستور حل و عقد ملک نیست رایج بی تو هرگز نقد ملک خرقه تکلیف دین بر قد تست تا بحد نیستی سر حد تست ذره گر نیستی بگرفته ای ذره تکلیف نپذیرفته ای اقبل و ادبر خطاب تست خاص گاه در قیدی و گاهی در خلاص چون شود در نیستی چشم تو باز اقبلت گرداند از خود پاک باز چون شوی در عین هستی دیده ور ادبرت هر دم کند قیدی دگر هرچه تو داری ز نقصان و کمال حس ترا بخشیده از راه خیال حس عدد آمد بصورت در عدد پس خیال آمد عدد اندر احد تو احد بودی عدد را معنوی کز زمان و از مکان دوری قوی پنج مدرک را خیال از پنج بار کرد ادراک تو یکدم صد هزار تو همه در یک نفس داننده گرچه شاگردی ز خود خواننده گرچه حسن افتادت اول اوستاد زاوستادت کار برتر اوفتاد حس به معنی در حقیقت از تو خاست لیک کار صورتت او کرد راست چون تو او را زنده کردی در صفت داد او در صورتت صد معرفت چون ترا در زنده کردن دست هست در دلم این مردگی پیوست هست زندگی بخش و به مقصودم رسان در عبودیت به معبودم رسان عقل گفتش تو نداری عقل هیچ می نبینی این همه در عقل پیچ کیش و دین از عقل آمد مختلف بر در او چون توان شد معتکف صد هزاران حجت آرد بی مجاز عالمی شبهت فرستد پیش باز در تزلزل دایما سرگشته در تردد طالب سر رشته از وجود عقل خاست انکارها وز نمود عقل بود اقرارها عقل را گر هیچ بودی اتفاق چون دلستی پای تا سر اشتیاق عقل اندر حق شناسی کاملست لیک کاملتر ازو جان و دلست گر کمال عشق میباید ترا جز ز دل این پرده نگشاد ترا سالک آمد پیش پیر نامور نامه از کشف برخواندش زبر پیر گفتش عقل از حق ترجمانست قاضی عدل زمین و آسمانست نافذ آمد حکم او در کاینات هست حکم او کلید مشکلات بر درخت عقل هر شاخی که هست آفتاب آنجا نیارد برد دست هرکه او از عقل لافی میزند از سر کذب و گزافی میزند زآنکه هر کس را که گردد عقل صاف در سرش نه کذب ماند نه گزاف کی تواند گشت مرد از قیل و قال در مقام عقل خود صاحب کمال سالها باید که تا یک نیکنام عقل را بی عقده گرداند تمام عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل چون سکندر با حکیم و با خفیر ماند اندر غار تاریکی اسیر هیچکس البته ره نشناخت باز جمله درماندند و شد کاری دراز متفق گشتند آخر سر بسر تا خری در پیش باشد راهبر پیش در کردند خر تا راه برد جمله را زآنجا به لشگرگاه برد ای عجب ایشان حیکمان جهان با خبر از سر پیدا و نهان در چنان ره راهبرشان شد خری تا به حکمت لاف نزند دیگری چون نمود آن قوم را اسرار خویش گفت ای بی حاصلان کار خویش گرچه هر یک مرد پیش اندیش بود از شما باری خری در پیش بود چون خری از عاقلان افزون بود دیگران را کاردانی چون بود عقل اگر جاهل بود جانت برد ور تکبر آرد ایمانت برد عقل آن بهتر که فرمان بر شود ورنه گر کامل شود کافر شود

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بلعمی کو مرد عهد خویش بود چارصد سالش عبادت بیش بود کرده بود او چار صد پاره کتاب جمله در توحید و در رفع حجاب چارصد روز و شبش در یک سجود غرقه کرده بود دریای وجود یک شب از شبها شبی بس سهمگین روی خود برداشت از خاک زمین صد دلیل نفی صانع بیش گفت شمع گردون را خدای خویش گفت روی خویش آورد سوی آفتاب سجده کردش صار کلب من کلاب عقل چون از حد امکان بگذرد بلعمی گردد زایمان بگذرد عقل در حد سلامت بایدت فارغ از مدح و ملامت بایدت گرتو عقل ساده مییابی ز خویش از چنان صد عقل دم بریده بیش گرچه عقلت ساده باشد بی نظام لیک مقصود تو گرداند تمام دورتر باشد چنین عقل از خطر وی عجب مقصود یابد زودتر عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بود پیری عاجز و حیران شده سخت کوش چرخ سرگردان شده دست تنگی پایمالش کرده بود گرگ پیری در جوالش کرده بود بود نالان همچو چنگی ز اضطراب پیشه او از همه نقلی رباب نه یکی بانگ ربابش میخرید نه کسی نان ثوابش میخرید گرسنه مانده نه خوردی و نه خواب برهنه مانده نه نانی و نه آب چون نبودش هیچ روی از هیچ سوی برگرفت آخر رباب و شد بکوی مسجدی بود از همه نوعی خراب رفت آنجا و بزد لختی رباب رخ بقبله زخمه را بر کار کرد پس سرودی نیز با آن یار کرد چون بزد لختی رباب آن بیقرار گفت یا رب من ندانم هیچ کار این چه میدانستم آن آوردمت خوش سماعی با میان آوردمت عاجزم پیرم ضعیفم بی کسم چون ندارم هیچ نان جان می بسم نه کسم میخواند از بهر رباب نه کسم نان میدهد بهر ثواب من چو کردم آن خود بر تو نثار تو کریمی نیز آن خود بیار در همه دنیا ندارم هیچ چیز رایگان مشنو سماع من تو نیز کار من آماده کن یکبارگی تا رهایی یابم از غمخوارگی چون ز بس گفتن دلش در تاب شد هم دران مسجد خوشی درخواب شد صوفیان بوسعید آن پیر راه گرسنه بودند جمله چند گاه چشم در ره تا فتوحی دررسد قوت تن قوت روحی در رسد عاقبت مردی درآمد با خبر پیش شیخ آورد صد دینار زر بوسه داد و گفت اصحاب تراست تا کنندامروز وجه سفره راست شد دل اصحاب الحق خوش ازان رویشان بفروخت چون آتش ازآن شیخ آن زر داد خادم را و گفت در فلان مسجد یکی پیری بخفت با ربابی زیر سر پیری نکوست این زر او را ده که این زر آن اوست رفت خادم برد زر درویش را گرسنه بگذاشت قوم خویش را آن همه زر چون بدید آن پیر زار سر بخاک آورد و گفت ای کردگار از کرم نیکو غنیمی میکنی با چو من خاکی کریمی میکنی بعد از اینم گر نیارد مرگ خواب جمله از بهر تو خواهم زد رباب میشناسی قدر استادان تو نیک هیچکس مثل تو نشناسد ولیک چون تو خود بستوده چه ستایمت لیک چون زر برسدم باز آیمت هر کرا در عقل نقصان اوفتد کار او فی الجمله آسان اوفتد لاجرم دیوانه را گرچه خطاست هرچه میگوید بگستاخی رواست خیر و شر چون جمله زینجا میرود نوحه دیوانه زیبا میرود

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بلعمی کو مرد عهد خویش بود چارصد سالش عبادت بیش بود کرده بود او چار صد پاره کتاب جمله در توحید و در رفع حجاب چارصد روز و شبش در یک سجود غرقه کرده بود دریای وجود یک شب از شبها شبی بس سهمگین روی خود برداشت از خاک زمین صد دلیل نفی صانع بیش گفت شمع گردون را خدای خویش گفت روی خویش آورد سوی آفتاب سجده کردش صار کلب من کلاب عقل چون از حد امکان بگذرد بلعمی گردد زایمان بگذرد عقل در حد سلامت بایدت فارغ از مدح و ملامت بایدت گرتو عقل ساده مییابی ز خویش از چنان صد عقل دم بریده بیش گرچه عقلت ساده باشد بی نظام لیک مقصود تو گرداند تمام دورتر باشد چنین عقل از خطر وی عجب مقصود یابد زودتر عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بود پیری عاجز و حیران شده سخت کوش چرخ سرگردان شده دست تنگی پایمالش کرده بود گرگ پیری در جوالش کرده بود بود نالان همچو چنگی ز اضطراب پیشه او از همه نقلی رباب نه یکی بانگ ربابش میخرید نه کسی نان ثوابش میخرید گرسنه مانده نه خوردی و نه خواب برهنه مانده نه نانی و نه آب چون نبودش هیچ روی از هیچ سوی برگرفت آخر رباب و شد بکوی مسجدی بود از همه نوعی خراب رفت آنجا و بزد لختی رباب رخ بقبله زخمه را بر کار کرد پس سرودی نیز با آن یار کرد چون بزد لختی رباب آن بیقرار گفت یا رب من ندانم هیچ کار این چه میدانستم آن آوردمت خوش سماعی با میان آوردمت عاجزم پیرم ضعیفم بی کسم چون ندارم هیچ نان جان می بسم نه کسم میخواند از بهر رباب نه کسم نان میدهد بهر ثواب من چو کردم آن خود بر تو نثار تو کریمی نیز آن خود بیار در همه دنیا ندارم هیچ چیز رایگان مشنو سماع من تو نیز کار من آماده کن یکبارگی تا رهایی یابم از غمخوارگی چون ز بس گفتن دلش در تاب شد هم دران مسجد خوشی درخواب شد صوفیان بوسعید آن پیر راه گرسنه بودند جمله چند گاه چشم در ره تا فتوحی دررسد قوت تن قوت روحی در رسد عاقبت مردی درآمد با خبر پیش شیخ آورد صد دینار زر بوسه داد و گفت اصحاب تراست تا کنندامروز وجه سفره راست شد دل اصحاب الحق خوش ازان رویشان بفروخت چون آتش ازآن شیخ آن زر داد خادم را و گفت در فلان مسجد یکی پیری بخفت با ربابی زیر سر پیری نکوست این زر او را ده که این زر آن اوست رفت خادم برد زر درویش را گرسنه بگذاشت قوم خویش را آن همه زر چون بدید آن پیر زار سر بخاک آورد و گفت ای کردگار از کرم نیکو غنیمی میکنی با چو من خاکی کریمی میکنی بعد از اینم گر نیارد مرگ خواب جمله از بهر تو خواهم زد رباب میشناسی قدر استادان تو نیک هیچکس مثل تو نشناسد ولیک چون تو خود بستوده چه ستایمت لیک چون زر برسدم باز آیمت هر کرا در عقل نقصان اوفتد کار او فی الجمله آسان اوفتد لاجرم دیوانه را گرچه خطاست هرچه میگوید بگستاخی رواست خیر و شر چون جمله زینجا میرود نوحه دیوانه زیبا میرود

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در بر دیوانه شد عاقلی دید آن دیوانه را غمگین دلی گفت غمگین از که گفت از خدای کز غم او می ندانم سر ز پای میبترسم زو و گر دیدن بود جمله را زو روی ترسیدن بود چون نترسند از کسی خلقان همه کو چو گرگان را دهد سر در رمه تا شبان بنشیند و ماتم کند چه عجب گر از چنین کس غم کند کرد امروزم چنین شوریده دین تا چه خواهد کرد با من بعد ازین ای عجب دیوانه نیز از بیم او میکند چون عاقلان تسلیم او بیم او چون دل شکافی میکند عقل را از عقل صافی میکند تا زهیبت عقل مجنون میرود وز جنون خویش در خون میرود عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل در شبی کز میغ شد عالم سیاه بود مجنونی در افتاده به راه در بیابانی میان رعد و برق کرده برقش سوخته بارانش غرق دیده پرخون راه میبرید سخت بادلی پر بیم میترسید سخت هاتفیش آواز داد از قعر جان گفت حق با تست کم ترس ای جوان گفت پس گر می بباید گفت راست من ازآن ترسم که تا بامن چراست من چنین از بیم او ترسنده ام هرچه خواهد گو بکن تا زنده ام چون بمیرم سخت گیرم دامنش بو که آخر دل بسوزد برمنش هرکه زین یک ذره آتش باشدش نوحه دیوانگان خوش باشدش زآنکه کار جمله شان دل دادگیست سرنگونساری و کار افتادگیست هرچه میبینند خوابی بیش نیست خلق عالمشان سرابی بیش نیست عالمی پر شور و فریاد آمده جمله همچون دبه پر باد آمده عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی همه در دشت گشت گاه گاهی سوی شهر آمد ز دشت چون رسیدی سوی شهر آن بیخبر خوش باستادی و میکردی نظر صد هزاران خلق بودی پیش و پس میدویدندی همه سر پر هوس او نظر میکردی استاده خموش خیره گشتی زآن همه جوش و خروش چون باستادی چنان روزی تمام سیر گشتی هم ز خاص و هم ز عام نعره کردی و در جستی ز جای وز سر حیرت بگفتی وای وای وای هم از دبه هم از دبه گر هست چندین دبه میآرد دگر این چنین خواهد شدن گر حبه میخرد آن را که باید دبه می مزن از دبه و زنبیل لاف گر سلیمانی برو زنبیل باف کار کن مخلص شو از غش و عیوب زآنکه بر دبه نیاید درز خوب تو شتر مرغ رهی نه بنده دبه در پای شتر افکنده جمله عالم پر از تعجیل تست دبدبه از دبه و زنبیل تست نرسد از تو گرده آسان به کس جان بدادی وندادی نان به کس گرچه از خود می نیاسایی دمی می نیاسایی ز کار خود همی دین زردشتی گرفتی پیش در نیست این دین محمد ای پسر عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بر زفان میراند یحیی بن المعاد کای خداوندان علم و اعتقاد قصرهاتان هست یکسر قیصری خانه هاتان کسروی نه حیدری جامه هاتان جمله خاتونی شده مرکبانتان جمله قارونی شده رویهاتان گشته ظلمانی همه خویهاتان جمله شیطانی همه هم عروسیهای فرعونی کنید ماتم گبرانه صد لونی کنید هم بعادتهای شدادی درید هم به کبر و نخوت عادی درید این همه دارید و هم زین بیش نیز احمدی تان نیست آخر هیچ چیز روز و شب مشغول رسم و کار و بار نیستتان با دین احمد هیچ کار

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در بر دیوانه شد عاقلی دید آن دیوانه را غمگین دلی گفت غمگین از که گفت از خدای کز غم او می ندانم سر ز پای میبترسم زو و گر دیدن بود جمله را زو روی ترسیدن بود چون نترسند از کسی خلقان همه کو چو گرگان را دهد سر در رمه تا شبان بنشیند و ماتم کند چه عجب گر از چنین کس غم کند کرد امروزم چنین شوریده دین تا چه خواهد کرد با من بعد ازین ای عجب دیوانه نیز از بیم او میکند چون عاقلان تسلیم او بیم او چون دل شکافی میکند عقل را از عقل صافی میکند تا زهیبت عقل مجنون میرود وز جنون خویش در خون میرود عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل در شبی کز میغ شد عالم سیاه بود مجنونی در افتاده به راه در بیابانی میان رعد و برق کرده برقش سوخته بارانش غرق دیده پرخون راه میبرید سخت بادلی پر بیم میترسید سخت هاتفیش آواز داد از قعر جان گفت حق با تست کم ترس ای جوان گفت پس گر می بباید گفت راست من ازآن ترسم که تا بامن چراست من چنین از بیم او ترسنده ام هرچه خواهد گو بکن تا زنده ام چون بمیرم سخت گیرم دامنش بو که آخر دل بسوزد برمنش هرکه زین یک ذره آتش باشدش نوحه دیوانگان خوش باشدش زآنکه کار جمله شان دل دادگیست سرنگونساری و کار افتادگیست هرچه میبینند خوابی بیش نیست خلق عالمشان سرابی بیش نیست عالمی پر شور و فریاد آمده جمله همچون دبه پر باد آمده عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی همه در دشت گشت گاه گاهی سوی شهر آمد ز دشت چون رسیدی سوی شهر آن بیخبر خوش باستادی و میکردی نظر صد هزاران خلق بودی پیش و پس میدویدندی همه سر پر هوس او نظر میکردی استاده خموش خیره گشتی زآن همه جوش و خروش چون باستادی چنان روزی تمام سیر گشتی هم ز خاص و هم ز عام نعره کردی و در جستی ز جای وز سر حیرت بگفتی وای وای وای هم از دبه هم از دبه گر هست چندین دبه میآرد دگر این چنین خواهد شدن گر حبه میخرد آن را که باید دبه می مزن از دبه و زنبیل لاف گر سلیمانی برو زنبیل باف کار کن مخلص شو از غش و عیوب زآنکه بر دبه نیاید درز خوب تو شتر مرغ رهی نه بنده دبه در پای شتر افکنده جمله عالم پر از تعجیل تست دبدبه از دبه و زنبیل تست نرسد از تو گرده آسان به کس جان بدادی وندادی نان به کس گرچه از خود می نیاسایی دمی می نیاسایی ز کار خود همی دین زردشتی گرفتی پیش در نیست این دین محمد ای پسر عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بر زفان میراند یحیی بن المعاد کای خداوندان علم و اعتقاد قصرهاتان هست یکسر قیصری خانه هاتان کسروی نه حیدری جامه هاتان جمله خاتونی شده مرکبانتان جمله قارونی شده رویهاتان گشته ظلمانی همه خویهاتان جمله شیطانی همه هم عروسیهای فرعونی کنید ماتم گبرانه صد لونی کنید هم بعادتهای شدادی درید هم به کبر و نخوت عادی درید این همه دارید و هم زین بیش نیز احمدی تان نیست آخر هیچ چیز روز و شب مشغول رسم و کار و بار نیستتان با دین احمد هیچ کار

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل خلق از حجاج بسیاری گریست زآنکه با او کس نمی یارست زیست جمله را خواند آن زمان حجاج و گفت از شما من راز نتوانم نهفت خویشتن را بنگرید ای مردمان تا چه بد خلقید حق را این زمان کو چو من خلقی برون آورده است بر سر جمله مسلط کرده است ظلم و عدل و زشت و خوب و کفر و دین از جهان عقل میخیزد یقین گر جهان عقل را بر هم نهی ذره عشقش کند دستی تهی عشق را جان صرف کردی محو گیر عقل را چون صرف خواندی نحو گیر چون زعین عشق گردی دردناک پاک گردی پاک از اوصاف پاک چون نماند در ره عشقت صفات ذات معشوقت دهد بی تو حیات لاجرم تا یک نفس باشد ترا هستی معشوق بس باشد ترا عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل بامدادی شد بر سلطان ایاس خوبیش بیحد و ملحش بی قیاس صد شکن در گرد ماه افکنده بود هر شکن صد پادشاه افکنده بود شاه را پیوسته رو با روی او حاجبی نزدیکتر ابروی او شاه درچشم سیاهش خیره بود ماه درجنب جمالش تیره بود هر دو لعل او کلید مشکلات این چو آب کوثر آن آب حیات آفتاب روی او از نیکوی شاه را الحق بچشم آمد قوی گفت هان ای چشم من روشن ز تو تو ز من نیکوتری یا من ز تو گفت من نیکوترم ای شهریار پادشاهش گفت رو آیینه آر گفت آیینه کژ آید بیشتر حکم کژ هرگز نباشد معتبر گفت چون سازیم حکم این جمال گفت از آیینه دل پرس حال حکم دل بینندگان را جان فزود هرچه دل گوید برآن نتوان فزود شاه گفتش کز دل خود کن سؤال تامنم بیش از تو یا تو در جمال چون برآمد ساعتی آنگه ایاس گفت من نیکوترم ای حق شناس شاه گفت ای حاجت هر بی قرار این چه میگوید دلت حجت بیار گفت چندانی که من در پیش شاه میکنم در بند بند خود نگاه من نبینم هیچ جز سلطان مدام ذره از خود نمیبینم تمام چون همه شاه مظفر آمدم لاجرم بی شک نکوتر آمدم در نکویی کار تو دیگر بود عاقبت محمود نیکوتر بود گر شود عالم سراسر پر غلام عاقبت محمود باید والسلام

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل خلق از حجاج بسیاری گریست زآنکه با او کس نمی یارست زیست جمله را خواند آن زمان حجاج و گفت از شما من راز نتوانم نهفت خویشتن را بنگرید ای مردمان تا چه بد خلقید حق را این زمان کو چو من خلقی برون آورده است بر سر جمله مسلط کرده است ظلم و عدل و زشت و خوب و کفر و دین از جهان عقل میخیزد یقین گر جهان عقل را بر هم نهی ذره عشقش کند دستی تهی عشق را جان صرف کردی محو گیر عقل را چون صرف خواندی نحو گیر چون زعین عشق گردی دردناک پاک گردی پاک از اوصاف پاک چون نماند در ره عشقت صفات ذات معشوقت دهد بی تو حیات لاجرم تا یک نفس باشد ترا هستی معشوق بس باشد ترا عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل بامدادی شد بر سلطان ایاس خوبیش بیحد و ملحش بی قیاس صد شکن در گرد ماه افکنده بود هر شکن صد پادشاه افکنده بود شاه را پیوسته رو با روی او حاجبی نزدیکتر ابروی او شاه درچشم سیاهش خیره بود ماه درجنب جمالش تیره بود هر دو لعل او کلید مشکلات این چو آب کوثر آن آب حیات آفتاب روی او از نیکوی شاه را الحق بچشم آمد قوی گفت هان ای چشم من روشن ز تو تو ز من نیکوتری یا من ز تو گفت من نیکوترم ای شهریار پادشاهش گفت رو آیینه آر گفت آیینه کژ آید بیشتر حکم کژ هرگز نباشد معتبر گفت چون سازیم حکم این جمال گفت از آیینه دل پرس حال حکم دل بینندگان را جان فزود هرچه دل گوید برآن نتوان فزود شاه گفتش کز دل خود کن سؤال تامنم بیش از تو یا تو در جمال چون برآمد ساعتی آنگه ایاس گفت من نیکوترم ای حق شناس شاه گفت ای حاجت هر بی قرار این چه میگوید دلت حجت بیار گفت چندانی که من در پیش شاه میکنم در بند بند خود نگاه من نبینم هیچ جز سلطان مدام ذره از خود نمیبینم تمام چون همه شاه مظفر آمدم لاجرم بی شک نکوتر آمدم در نکویی کار تو دیگر بود عاقبت محمود نیکوتر بود گر شود عالم سراسر پر غلام عاقبت محمود باید والسلام

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة و الثلثون سالک بیدل فغان برداشته پیش دل شد دل ز جان برداشته گفت ای حایل میان جسم و جان عکس اسرار تو ذرات جهان جمله اسرار هست و نیست راست تا ابد از ذات تو حاصل تراست هست آن ذرات جمله معنوی دایما پاک از یکی و از دوی وی عجب آنجا یک و دو نیز هست نیست تمییز و همه تمییز هست گر نبودی هست و نیست آیات تو جزو بودی کل نبودی ذات تو جمله داری و نداری هیچ چیز تا چو هر بودت بود نابود نیز با احد دور از عدد چون شنیدی همچو جمعه نی خودی نه بیخودی چون یسار تو یمین آمد همه هرچه آن را گویی این آمدهمه این و آنت نقد آن و این بس است حجت کلت ایدیه این بس است در میان اصبعین افتاده لاجرم غیری و عین افتاده اصبعینت را یمین سلطان بسست این دو حجت دایمت برهان بسست چون چنین قربی مسلم آمدت کمترین بعدی دو عالم آمدت قربتی ده این بعید افتاده را بیدلی در من یزید افتاده را دل ز بیدل چون شنود اسرار او همچو دل سرگشته شد در کار او گفت من عکسی ام از خورشید جان مست جاوید از می جاوید جان دل ز اصبع جان ز نفخ خاص خاست کی کند ظاهر چو باطن کار راست قلب از آنم من که میگردم مقیم تا رسد از نفخ روحم یک نسیم قلب از آنم من که میگردم مدام تا رسد از قرب جانم یک سلام قلب از آنم من که میگردم چو گوی تا رسد ازجان مرا یک ذره بوی دایما بی باده مست افتاده ام کز چنان باطن بدست افتاده ام باطنی کانرا نهایت روی نیست اهل ظاهر را ازو یک موی نیست جان ز باطن میرسد من چون کنم لاجرم زین غصه خود را خون کنم یک نفس گر قرب من میبایدت در میان خون وطن میبایدت ورنه ترک خون و ترک خاک گیر پاک گرد و راه جان پاک گیر سالک آمد پیش پیر هوشیار حال خود برگفت دل پر اضطرار پیر گفتش هست دل دریای عشق موج او پرگوهر سودای عشق درد عشق آمد دوای هر دلی حل نشد بی عشق هرگز مشکلی عشق در دل بین و دل در جان نهان صد جهان در صد جهان درصد جهان در کلیدانی چه میباشی همی این جهانها راتماشا کن دمی چند اندیشی بدین میدان درآی همچو گویی گرد و سرگردان درآی مصلحت اندیش نبود مرد عشق بیقراری خواهد از تو درد عشق

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة و الثلثون سالک بیدل فغان برداشته پیش دل شد دل ز جان برداشته گفت ای حایل میان جسم و جان عکس اسرار تو ذرات جهان جمله اسرار هست و نیست راست تا ابد از ذات تو حاصل تراست هست آن ذرات جمله معنوی دایما پاک از یکی و از دوی وی عجب آنجا یک و دو نیز هست نیست تمییز و همه تمییز هست گر نبودی هست و نیست آیات تو جزو بودی کل نبودی ذات تو جمله داری و نداری هیچ چیز تا چو هر بودت بود نابود نیز با احد دور از عدد چون شنیدی همچو جمعه نی خودی نه بیخودی چون یسار تو یمین آمد همه هرچه آن را گویی این آمدهمه این و آنت نقد آن و این بس است حجت کلت ایدیه این بس است در میان اصبعین افتاده لاجرم غیری و عین افتاده اصبعینت را یمین سلطان بسست این دو حجت دایمت برهان بسست چون چنین قربی مسلم آمدت کمترین بعدی دو عالم آمدت قربتی ده این بعید افتاده را بیدلی در من یزید افتاده را دل ز بیدل چون شنود اسرار او همچو دل سرگشته شد در کار او گفت من عکسی ام از خورشید جان مست جاوید از می جاوید جان دل ز اصبع جان ز نفخ خاص خاست کی کند ظاهر چو باطن کار راست قلب از آنم من که میگردم مقیم تا رسد از نفخ روحم یک نسیم قلب از آنم من که میگردم مدام تا رسد از قرب جانم یک سلام قلب از آنم من که میگردم چو گوی تا رسد ازجان مرا یک ذره بوی دایما بی باده مست افتاده ام کز چنان باطن بدست افتاده ام باطنی کانرا نهایت روی نیست اهل ظاهر را ازو یک موی نیست جان ز باطن میرسد من چون کنم لاجرم زین غصه خود را خون کنم یک نفس گر قرب من میبایدت در میان خون وطن میبایدت ورنه ترک خون و ترک خاک گیر پاک گرد و راه جان پاک گیر سالک آمد پیش پیر هوشیار حال خود برگفت دل پر اضطرار پیر گفتش هست دل دریای عشق موج او پرگوهر سودای عشق درد عشق آمد دوای هر دلی حل نشد بی عشق هرگز مشکلی عشق در دل بین و دل در جان نهان صد جهان در صد جهان درصد جهان در کلیدانی چه میباشی همی این جهانها راتماشا کن دمی چند اندیشی بدین میدان درآی همچو گویی گرد و سرگردان درآی مصلحت اندیش نبود مرد عشق بیقراری خواهد از تو درد عشق

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل عاشقی را بود معشوقی چو ماه مهر کرده ترک پیش او کلاه مدتی در انتظارش بوده بود جان به لب پرخون دل پالوده بود داد آخر وعده وصلیش یار گفت خواهد بودت امشب روز بار مرد آمد تا در دلخواه خویش اوفتادش مشکلی در راه پیش گفت اگر این حلقه را بر در زنم گویدم آن کیست من گویم منم گویدم پس چون تویی با خویش ساز عشق اگر بازی همه با خویش باز ور بدو گویم نیم من این توی گویدم پس تو برو گر میروی در میان این دو مشکل چون کنم خویش را بیخویش حاصل چون کنم از شبانگه بر در آن دلفروز هم درین اندیشه بود او تا به روز این سخن گفتند پیش صادقی گفت عاقل بود او نه عاشقی زآنکه همچون عاقلان صد گونه حال گشت بر وی در جواب و در سؤال لیک اگر بودیش عشقی کارگر درشکستی زود و در رفتی بدر تا براندیشی تو کار از بد دلی حاصلت گردد همه بی حاصلی عاشقان را نیست با اندیشه کار مصلحت اندیش باشد پیشه کار عاشق جانسوز خواهد سوز عشق روز محشر شب شود در روز عشق عشق بر معشوق چشم افتادنست بعد از آن از بیدلی جان دادنست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل عاشقی را بود معشوقی چو ماه مهر کرده ترک پیش او کلاه مدتی در انتظارش بوده بود جان به لب پرخون دل پالوده بود داد آخر وعده وصلیش یار گفت خواهد بودت امشب روز بار مرد آمد تا در دلخواه خویش اوفتادش مشکلی در راه پیش گفت اگر این حلقه را بر در زنم گویدم آن کیست من گویم منم گویدم پس چون تویی با خویش ساز عشق اگر بازی همه با خویش باز ور بدو گویم نیم من این توی گویدم پس تو برو گر میروی در میان این دو مشکل چون کنم خویش را بیخویش حاصل چون کنم از شبانگه بر در آن دلفروز هم درین اندیشه بود او تا به روز این سخن گفتند پیش صادقی گفت عاقل بود او نه عاشقی زآنکه همچون عاقلان صد گونه حال گشت بر وی در جواب و در سؤال لیک اگر بودیش عشقی کارگر درشکستی زود و در رفتی بدر تا براندیشی تو کار از بد دلی حاصلت گردد همه بی حاصلی عاشقان را نیست با اندیشه کار مصلحت اندیش باشد پیشه کار عاشق جانسوز خواهد سوز عشق روز محشر شب شود در روز عشق عشق بر معشوق چشم افتادنست بعد از آن از بیدلی جان دادنست

%0
10 Bölüm