Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۳ - خبر یافتن پدر لیلی از ملاقات کردن وی با مجنون و سیاست کردن وی بر آن مجنون چو به حکم آن دل افروز محروم شد از زیارت روز تا روز غمش به شب رسدی صد ره جانش به لب رسیدی شبها به لباس شبروانه گشتی به ره طلب روانه منزل به دیار یار کردی وانجا همه شب قرار کردی هر گاه که یافتی مجالی لب بگشادی به حسب حالی گفتی ز فراق روز با او صد قصه سینه سوز با او هر چند ز هجر غصه کش بود با این تک و پوی نیز خوش بود یک شب به هم آن دو پاکدامان در کشور عشق نیکنامان بودند نشسته هر دو تنها انداخته در میان سخن ها از مرده دلان حی جوانی در شیوه عشق بدگمانی بگذشت بر در آن شکسته حالان با هم ز درون خسته نالان بر صحبت تنگشان حسد برد واندر حقشان گمان بد برد آری نیکی ز بد نیاید هر حامله جنس خویش زاید چیزی که بود ز سرکه یا می در کوزه همان تراود از وی القصه ز چشمه سار لیلی یک قطره که دید ساخت سیلی شد روز دگر به خلوت راز پیش پدرش فسانه پرداز در خرمن خشکش آتش افروخت زان شعله نخست خرمنش سوخت آمد سوی لیلی آتش افکن وان راز شبانه ساخت روشن بهر ادبش گشاد پنجه گل را به طپانچه ساخت رنجه چون نیلوفر ز زخم سیلی کردش رخ لاله رنگ نیلی از ضربت چوب تر بر اعضاش گل خاست ز چوب گلبن آساش هر دم می گفت توبه لیلی از هر چه نه عشق قیس یعنی هر دم می کرد ناله زار لیکن نه ز لت ز فرقت یار هر دم می ریخت از مژه خون لیکن ز فراق روی مجنون بعد از همه یاد کرد سوگند اول به جلال آن خداوند کز هیبت اوست چرخ افلاک آورده رخ نیاز در خاک وانگه به لوایح کمالش لامع ز بدایع جمالش وانگه به مقربان درگاه ز اسرار صفات و ذاتش آگاه کز جراء/ت قیس ازین غم آباد خواهم به خلیفه برد فریاد او کیست که گاه صبح و گه شام در طوف حریم من زند گام صد دام نهد ز حیله و کید تا طرفه غزال من کند صید گر داد خلیفه داد من خوش ور نی بندم من ستمکش در رهگذر وی از ستیزه محکم بندی ز تیغ و نیزه یا پای برون نهد ازین راه یا دست کند ز عمر کوتاه مجنون چو ازین حدیث جانسوز آگاهی یافت هم در آن روز شد عرصه دهر تنگ بر وی زد غصه هجر چنگ در وی گشت از تک و پوی پای او سست وز حرف امید لوح دل شست بنشست و کشید پا به دامان از رفتن آشکار و پنهان نی از غم خویش از غم یار کز جور پدر نبیند آزار

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۳ - خبر یافتن پدر لیلی از ملاقات کردن وی با مجنون و سیاست کردن وی بر آن مجنون چو به حکم آن دل افروز محروم شد از زیارت روز تا روز غمش به شب رسدی صد ره جانش به لب رسیدی شبها به لباس شبروانه گشتی به ره طلب روانه منزل به دیار یار کردی وانجا همه شب قرار کردی هر گاه که یافتی مجالی لب بگشادی به حسب حالی گفتی ز فراق روز با او صد قصه سینه سوز با او هر چند ز هجر غصه کش بود با این تک و پوی نیز خوش بود یک شب به هم آن دو پاکدامان در کشور عشق نیکنامان بودند نشسته هر دو تنها انداخته در میان سخن ها از مرده دلان حی جوانی در شیوه عشق بدگمانی بگذشت بر در آن شکسته حالان با هم ز درون خسته نالان بر صحبت تنگشان حسد برد واندر حقشان گمان بد برد آری نیکی ز بد نیاید هر حامله جنس خویش زاید چیزی که بود ز سرکه یا می در کوزه همان تراود از وی القصه ز چشمه سار لیلی یک قطره که دید ساخت سیلی شد روز دگر به خلوت راز پیش پدرش فسانه پرداز در خرمن خشکش آتش افروخت زان شعله نخست خرمنش سوخت آمد سوی لیلی آتش افکن وان راز شبانه ساخت روشن بهر ادبش گشاد پنجه گل را به طپانچه ساخت رنجه چون نیلوفر ز زخم سیلی کردش رخ لاله رنگ نیلی از ضربت چوب تر بر اعضاش گل خاست ز چوب گلبن آساش هر دم می گفت توبه لیلی از هر چه نه عشق قیس یعنی هر دم می کرد ناله زار لیکن نه ز لت ز فرقت یار هر دم می ریخت از مژه خون لیکن ز فراق روی مجنون بعد از همه یاد کرد سوگند اول به جلال آن خداوند کز هیبت اوست چرخ افلاک آورده رخ نیاز در خاک وانگه به لوایح کمالش لامع ز بدایع جمالش وانگه به مقربان درگاه ز اسرار صفات و ذاتش آگاه کز جراء/ت قیس ازین غم آباد خواهم به خلیفه برد فریاد او کیست که گاه صبح و گه شام در طوف حریم من زند گام صد دام نهد ز حیله و کید تا طرفه غزال من کند صید گر داد خلیفه داد من خوش ور نی بندم من ستمکش در رهگذر وی از ستیزه محکم بندی ز تیغ و نیزه یا پای برون نهد ازین راه یا دست کند ز عمر کوتاه مجنون چو ازین حدیث جانسوز آگاهی یافت هم در آن روز شد عرصه دهر تنگ بر وی زد غصه هجر چنگ در وی گشت از تک و پوی پای او سست وز حرف امید لوح دل شست بنشست و کشید پا به دامان از رفتن آشکار و پنهان نی از غم خویش از غم یار کز جور پدر نبیند آزار

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۴ - رفتن مجنون به خانه بیوه زنی که در همسایگی لیلی می بود و منع کردن پدر لیلی آن بیوه زن را از آنکه مجنون را در خانه خود گذارد همسایه لیلی آن جمیله می بود زنی نه زان قبیله از کربت غربتش درون ریش وز محنت بیوگی غم اندیش برداشته شوهر از سرش پای وز وی دو یتیم مانده بر جای بودند به هم غریب و مهجور هم معده گرسنه هم بدن عور مجنون چو ز گنج وصل محروم کردی چو چغذ میل آن بوم غمخانه وی مقام کردی در خدمت وی قیام کردی آن هر دو یتیم را چو دیدی دست شفقت به سر کشیدی هر سیم و زرش که دست دادی پوشیده به دستشان نهادی چون سایه یار رفتش از دست همسایه وی به جاش بنشست در بادیه تشنه جان غمناک مالد لب خود به ریگ نمناک بی آب فتاده در تب و تاب جوید از ریگ تری آب ترک همه قیل قال کردی وز دلبر خود سیوال کردی گفتی چون است و حال او چیست نظارگی جمال او کیست پیوند وصال با که دارد آیین دلال با که دارد چون من دگریش هست یا نه با من نظریش هست یا نه دام دل کیست گیسوانش محراب که طاق ابروانش لعلش به عتاب خنده آمیز در کام که می کند شکرریز درج گهرش به وقت گفتار بر گوش که می شود گهربار من می سوزم ز آرزویش تا کیست نشسته پیش رویش من می میرم ز اشتیاقش تا کیست ملازم وثاقش با آن همه نازنینی او حاشا من و همنشینی او این بس که به خانه ات نشینم ربع و طللش ز دور بینیم این گفتی و بر زمین فتادی وز هر مژه سیل خون گشادی چندان ز دو دیده اشک راندی کش تاب گریستن نماندی از بی تابی برفتی از هوش کردی ز همه جهان فراموش آن بیوه زنش به رخ زدی آب شستیش ز دیده سرمه خواب زان خواب چو چشمش آمدی باز رفتن کردی به جای خود ساز محروم ز یار روزگاری جز این تک و پو نداشت کاری لیکن فلک ستیزه پیشه کش پیشه همین بود همیشه یک داغ دگر به دل نهادش برتافت زمام این مرادش لیلی خواهان قدم نهادند پیش پدرش زبان گشادند زآمد شد او فسانه گفتند گرد وی ازان ستانه رفتند کین پدرش دگر بجوشید در طعنه بیوه زن خروشید کای سفله ناکس این چه سستی ست در کار من این چه نادرستی ست آن را که ببرد نام و ننگم بر جام شرف فکند سنگم در خانه خود چرا دهی راه گر بار دگر درین گذرگاه گردن به رضای او درآی می دان به یقین که سر نداری بیچاره چو آن عتاب بشنید بر خویش چو نی در آب لرزید مجنون رمیده دل دگر بار چون از ره دور شد پدیدار زد بانگ که ای خجسته فرزند آزار من شکسته مپسند دیگر ره خانه ام مپیمای در ساحت خیمه ام منه پای لیلی به تو در مقام یاریست لیکن پدرش به کین گذاریست او میر قبیله من گدایم با صولت او کجا بس آیم تنها نه ز جان خویش ترسم بر زندگی تو بیش ترسم دیگر ز درم قدم نگه دار راندم دم راست دم نگه دار مجنون ز حدیث او بر آشفت گریان گریان به زیر لب گفت کای مادر مشفق این چه کار است کز مشفقیت دلم فگار است ما هر دو غریب این دیاریم بیگانگیی ز هم نداریم از خدمت خویش راندنم چیست خونابه ز دل چکاندنم چیست هر کس که ز غربتش نصیب است آزار غریب ازو غریب است در نامه نسبت نسیبان خویشند به هم همه غریبان باشد ورق ادب دریدن خط بر ورق نسب کشیدن در کوی تو رو به لیلی ام بود زین روی بسی تسلی ام بود واکنون که ز من بتافتی روی از جان و دلم تو را دعاگوی از کوی تو رخت بستم اینک در ورطه خون نشستم اینک شاد آمدم و حزین برفتم با حال چنان چنین برفتم دارم ز تو چشم آنکه گاهی کافتد سوی لیلیت نگاهی یادآوری از غریبی من وز محنت بی نصیبی من گویی به زبان من دعایش خواهی ز برای من لقایش گر بر هدف اجابت آید این عقده ز کار من گشاید ور نه ز فراق او بمیرم دامن به قیامتش بگیرم این نکته بگفت و شد شتابان وحشت زده روی در بیابان

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۴ - رفتن مجنون به خانه بیوه زنی که در همسایگی لیلی می بود و منع کردن پدر لیلی آن بیوه زن را از آنکه مجنون را در خانه خود گذارد همسایه لیلی آن جمیله می بود زنی نه زان قبیله از کربت غربتش درون ریش وز محنت بیوگی غم اندیش برداشته شوهر از سرش پای وز وی دو یتیم مانده بر جای بودند به هم غریب و مهجور هم معده گرسنه هم بدن عور مجنون چو ز گنج وصل محروم کردی چو چغذ میل آن بوم غمخانه وی مقام کردی در خدمت وی قیام کردی آن هر دو یتیم را چو دیدی دست شفقت به سر کشیدی هر سیم و زرش که دست دادی پوشیده به دستشان نهادی چون سایه یار رفتش از دست همسایه وی به جاش بنشست در بادیه تشنه جان غمناک مالد لب خود به ریگ نمناک بی آب فتاده در تب و تاب جوید از ریگ تری آب ترک همه قیل قال کردی وز دلبر خود سیوال کردی گفتی چون است و حال او چیست نظارگی جمال او کیست پیوند وصال با که دارد آیین دلال با که دارد چون من دگریش هست یا نه با من نظریش هست یا نه دام دل کیست گیسوانش محراب که طاق ابروانش لعلش به عتاب خنده آمیز در کام که می کند شکرریز درج گهرش به وقت گفتار بر گوش که می شود گهربار من می سوزم ز آرزویش تا کیست نشسته پیش رویش من می میرم ز اشتیاقش تا کیست ملازم وثاقش با آن همه نازنینی او حاشا من و همنشینی او این بس که به خانه ات نشینم ربع و طللش ز دور بینیم این گفتی و بر زمین فتادی وز هر مژه سیل خون گشادی چندان ز دو دیده اشک راندی کش تاب گریستن نماندی از بی تابی برفتی از هوش کردی ز همه جهان فراموش آن بیوه زنش به رخ زدی آب شستیش ز دیده سرمه خواب زان خواب چو چشمش آمدی باز رفتن کردی به جای خود ساز محروم ز یار روزگاری جز این تک و پو نداشت کاری لیکن فلک ستیزه پیشه کش پیشه همین بود همیشه یک داغ دگر به دل نهادش برتافت زمام این مرادش لیلی خواهان قدم نهادند پیش پدرش زبان گشادند زآمد شد او فسانه گفتند گرد وی ازان ستانه رفتند کین پدرش دگر بجوشید در طعنه بیوه زن خروشید کای سفله ناکس این چه سستی ست در کار من این چه نادرستی ست آن را که ببرد نام و ننگم بر جام شرف فکند سنگم در خانه خود چرا دهی راه گر بار دگر درین گذرگاه گردن به رضای او درآی می دان به یقین که سر نداری بیچاره چو آن عتاب بشنید بر خویش چو نی در آب لرزید مجنون رمیده دل دگر بار چون از ره دور شد پدیدار زد بانگ که ای خجسته فرزند آزار من شکسته مپسند دیگر ره خانه ام مپیمای در ساحت خیمه ام منه پای لیلی به تو در مقام یاریست لیکن پدرش به کین گذاریست او میر قبیله من گدایم با صولت او کجا بس آیم تنها نه ز جان خویش ترسم بر زندگی تو بیش ترسم دیگر ز درم قدم نگه دار راندم دم راست دم نگه دار مجنون ز حدیث او بر آشفت گریان گریان به زیر لب گفت کای مادر مشفق این چه کار است کز مشفقیت دلم فگار است ما هر دو غریب این دیاریم بیگانگیی ز هم نداریم از خدمت خویش راندنم چیست خونابه ز دل چکاندنم چیست هر کس که ز غربتش نصیب است آزار غریب ازو غریب است در نامه نسبت نسیبان خویشند به هم همه غریبان باشد ورق ادب دریدن خط بر ورق نسب کشیدن در کوی تو رو به لیلی ام بود زین روی بسی تسلی ام بود واکنون که ز من بتافتی روی از جان و دلم تو را دعاگوی از کوی تو رخت بستم اینک در ورطه خون نشستم اینک شاد آمدم و حزین برفتم با حال چنان چنین برفتم دارم ز تو چشم آنکه گاهی کافتد سوی لیلیت نگاهی یادآوری از غریبی من وز محنت بی نصیبی من گویی به زبان من دعایش خواهی ز برای من لقایش گر بر هدف اجابت آید این عقده ز کار من گشاید ور نه ز فراق او بمیرم دامن به قیامتش بگیرم این نکته بگفت و شد شتابان وحشت زده روی در بیابان

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۵ - خشم گرفتن پدر لیلی از مجنون به جهت آمدن وی به خانه همسایه لیلی و به دادخواهی به درگاه خلیفه رفتن و سوگند خود را که پیش ازین مذکور شد راست کردن چون مانع دل رمیده مجنون از صحبت آن نگار موزون یعنی پدر بزرگوارش آن در همه فن بزرگ کارش سوگند که خورده بود از اول از قصه بیوه شد مسجل برخاست به مقتضای سوگند محمل به در خلیفه افکند برخواند به رسم دادخواهی افسانه خویش را کماهی کز عامریان ستیزه خویی در بیت و غزل بدیهه گویی آشفته سری به زرق و سالوس بدریده لباس نام و ناموس از قاعده ادب فتاده خود را مجنون لقب نهاده افکنده ز روی راز پرده صد پرده ز عشق ساز کرده دارم گهری یگانه چون حور از چشم زد زمانه مستور مستوره حجله نکویی محجوبه ستر خوبرویی جز آینه کس ندیده رویش نبسوده به غیر شانه مویش آن شیفته رای دیو دیده رسوا شده دهل دریده از بس که زند ز عشق او دم آوازه او گرفت عالم در جمله جهان یک انجمن نیست کافسانه سرای این سخن نیست نامش که به سان جان نهان بود در سینه من به جای جان بود از بس به غزل سراید آن را پر ساخت ازان همه جهان را زآمد شد او به خانه من فرسوده شد آستانه من بی حلقه زدن ز در درآید پایش شکنم به سر درآید گر در بندم درآید از بام صبحش رانم قدم زند شام همسایه که رنج او کشیده ست هم زآمدنش به جان رسیده ست جز تو که رسد به غور من کس از بهر خدا به غور من رس حرفی دو به خامه عنایت بنویس به میر آن ولایت تا قاعده کرم کند ساز وین حادثه از سرم کند باز دانست خلیفه شرح حالش بنوشت به وفق آن مثالش چون میر ولایت آن رقم خواند مرکب سوی قیس و قوم او راند انداخت بساط داوری را زد بانگ سران عامری را قیس و پدرش به هم نشستند اعیان قبیله حلقه بستند منشور خلیفه کرد بیرون مضمون وی آنکه قیس مجنون کز لیلی و عشق او زند لاف بیرون ننهد قدم ز انصاف زین پس پی کار خود نشیند بر خاک دیار خود نشیند لیلی گویان غزل نخواند لیلی جویان جمل نراند پا باز کشد ز جست و جویش لب مهر کند ز گفت و گویش بر خاک درش وطن نسازد وز ذکر وی انجمن نسازد نی بر دمنش ترانه گوید نی با طللش فسانه گوید منزل نکند بر آستانش محفل ننهد ز داستانش آتش نزند به عود هستی نامش نکند سرود مستی ور زانکه خلاف این کند کار باشد به هلاک خود سزاوار هر کس که کند به قتلش آهنگ بر شیشه هستیش زند سنگ بر وی دیت و قصاص نبود سرکوبی عام و خاص نبود این واقعه را چو قوم دیدند مضمون مثال را شنیدند بر قیس زبان دراز کردند چشم شفقت فراز کردند گفتند که غور کار دیدی منشور خلیفه را شنیدی من بعد مجال دم زدن نیست بالاتر ازین سخن سخن نیست گر می نشوی بدین سخن راست خونت هدر است و مال یغماست بر مادر و بر پدر ببخشای زین شیوه ناصواب باز آی لیلی و پدر اگر ستیزند خون تو بدین گنه بریزند ما را چه ره ستیزه رویی امکان نزاع و کینه جویی مجنون ز سماع این ترانه برداشت نفیر عاشقانه از هر مژه خون دل روان کرد بر چهره زرد خون فشان کرد خود را به زمین خواری افکند در ورطه خاکساری افکند پیچید چو مار زخم خورده افتاد چو مور نیم مرده هوشش ز سر و توان ز تن رفت مصروع آسا ز خویشتن رفت گردش همه خلق حلقه بستند در حلقه ماتمش نشستند داور ز غمش نشست در خون شد شیوه داوری دگرگون دستور حکومتش شده سست منشور خلیفه را فرو شست کین نامه که زیرکی فروش است قانون معاش اهل هوش است جز بر سر عاقلان قلم نیست دیوانه سزای این رقم نیست تا دیر فتاده بود بر خاک رخساره نهاده بود بر خاک چون بیهشیش ز سر برون شد هوشش به نشید رهنمون شد با زخمه عشق ساخت چون چنگ شد ساز بدین نشیدش آهنگ ما گرم روان راه عشقیم غارت زدگان شاه عشقیم جز عشق وظیفه نیست ما را پروای خلیفه نیست ما را زان پایه که عشق پای ما بست کوتاه بود خلیفه را دست آنجا که حمام ما گریزد شهباز خلیفه پر بریزد ما طایر سدره آشیانیم بالای زمین و آسمانیم زان دام که عنکبوت سازد از پهلوی ما چه قوت سازد لیلی چو درون جان نهد پای در زاویه دلم کند جای گو بند بر او خلیفه ره را بستان ز وی این دو جلوه گه را هیهات چه جای این خیال است مهجوری من ز وی محال است محوم در وی چو سایه در نور دور است که من ز من شوم دور

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۵ - خشم گرفتن پدر لیلی از مجنون به جهت آمدن وی به خانه همسایه لیلی و به دادخواهی به درگاه خلیفه رفتن و سوگند خود را که پیش ازین مذکور شد راست کردن چون مانع دل رمیده مجنون از صحبت آن نگار موزون یعنی پدر بزرگوارش آن در همه فن بزرگ کارش سوگند که خورده بود از اول از قصه بیوه شد مسجل برخاست به مقتضای سوگند محمل به در خلیفه افکند برخواند به رسم دادخواهی افسانه خویش را کماهی کز عامریان ستیزه خویی در بیت و غزل بدیهه گویی آشفته سری به زرق و سالوس بدریده لباس نام و ناموس از قاعده ادب فتاده خود را مجنون لقب نهاده افکنده ز روی راز پرده صد پرده ز عشق ساز کرده دارم گهری یگانه چون حور از چشم زد زمانه مستور مستوره حجله نکویی محجوبه ستر خوبرویی جز آینه کس ندیده رویش نبسوده به غیر شانه مویش آن شیفته رای دیو دیده رسوا شده دهل دریده از بس که زند ز عشق او دم آوازه او گرفت عالم در جمله جهان یک انجمن نیست کافسانه سرای این سخن نیست نامش که به سان جان نهان بود در سینه من به جای جان بود از بس به غزل سراید آن را پر ساخت ازان همه جهان را زآمد شد او به خانه من فرسوده شد آستانه من بی حلقه زدن ز در درآید پایش شکنم به سر درآید گر در بندم درآید از بام صبحش رانم قدم زند شام همسایه که رنج او کشیده ست هم زآمدنش به جان رسیده ست جز تو که رسد به غور من کس از بهر خدا به غور من رس حرفی دو به خامه عنایت بنویس به میر آن ولایت تا قاعده کرم کند ساز وین حادثه از سرم کند باز دانست خلیفه شرح حالش بنوشت به وفق آن مثالش چون میر ولایت آن رقم خواند مرکب سوی قیس و قوم او راند انداخت بساط داوری را زد بانگ سران عامری را قیس و پدرش به هم نشستند اعیان قبیله حلقه بستند منشور خلیفه کرد بیرون مضمون وی آنکه قیس مجنون کز لیلی و عشق او زند لاف بیرون ننهد قدم ز انصاف زین پس پی کار خود نشیند بر خاک دیار خود نشیند لیلی گویان غزل نخواند لیلی جویان جمل نراند پا باز کشد ز جست و جویش لب مهر کند ز گفت و گویش بر خاک درش وطن نسازد وز ذکر وی انجمن نسازد نی بر دمنش ترانه گوید نی با طللش فسانه گوید منزل نکند بر آستانش محفل ننهد ز داستانش آتش نزند به عود هستی نامش نکند سرود مستی ور زانکه خلاف این کند کار باشد به هلاک خود سزاوار هر کس که کند به قتلش آهنگ بر شیشه هستیش زند سنگ بر وی دیت و قصاص نبود سرکوبی عام و خاص نبود این واقعه را چو قوم دیدند مضمون مثال را شنیدند بر قیس زبان دراز کردند چشم شفقت فراز کردند گفتند که غور کار دیدی منشور خلیفه را شنیدی من بعد مجال دم زدن نیست بالاتر ازین سخن سخن نیست گر می نشوی بدین سخن راست خونت هدر است و مال یغماست بر مادر و بر پدر ببخشای زین شیوه ناصواب باز آی لیلی و پدر اگر ستیزند خون تو بدین گنه بریزند ما را چه ره ستیزه رویی امکان نزاع و کینه جویی مجنون ز سماع این ترانه برداشت نفیر عاشقانه از هر مژه خون دل روان کرد بر چهره زرد خون فشان کرد خود را به زمین خواری افکند در ورطه خاکساری افکند پیچید چو مار زخم خورده افتاد چو مور نیم مرده هوشش ز سر و توان ز تن رفت مصروع آسا ز خویشتن رفت گردش همه خلق حلقه بستند در حلقه ماتمش نشستند داور ز غمش نشست در خون شد شیوه داوری دگرگون دستور حکومتش شده سست منشور خلیفه را فرو شست کین نامه که زیرکی فروش است قانون معاش اهل هوش است جز بر سر عاقلان قلم نیست دیوانه سزای این رقم نیست تا دیر فتاده بود بر خاک رخساره نهاده بود بر خاک چون بیهشیش ز سر برون شد هوشش به نشید رهنمون شد با زخمه عشق ساخت چون چنگ شد ساز بدین نشیدش آهنگ ما گرم روان راه عشقیم غارت زدگان شاه عشقیم جز عشق وظیفه نیست ما را پروای خلیفه نیست ما را زان پایه که عشق پای ما بست کوتاه بود خلیفه را دست آنجا که حمام ما گریزد شهباز خلیفه پر بریزد ما طایر سدره آشیانیم بالای زمین و آسمانیم زان دام که عنکبوت سازد از پهلوی ما چه قوت سازد لیلی چو درون جان نهد پای در زاویه دلم کند جای گو بند بر او خلیفه ره را بستان ز وی این دو جلوه گه را هیهات چه جای این خیال است مهجوری من ز وی محال است محوم در وی چو سایه در نور دور است که من ز من شوم دور

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۶ - پیغام فرستادن مجنون پیش پدر تا لیلی را برای وی خواستگاری کند و بردن پدر وی اعیان قبیله را به جهت کفایت این مقصود مشاطه این عروس طناز مشاطگی اینچنین کند ساز کان پی سپر سپاه اندوه در سیل بلا ستاده چون کوه سرگشته چو گردباد در دشت با باد به سان گرد می گشت چون ماند برون ز کوی لیلی جانی پر از آرزوی لیلی بودی دل و دیده تنگ و تاریک از دوری او به مرگ نزدیک یک جا دو دمش نبود آرام هر لحظه سوی دگر زدی گام در وادی گرم ریگ پیمای در آتش پر شرر زدی پای بر کوه فکند سایه چون میغ می داشت قرار بر سر تیغ گیرم که ز غم زبون توان بود بر آتش و تیغ چون توان بود هر جا که سیاهیی بدیدی چون اشک به سوی او دویدی لیلی گفتی و حال کردی وز لیلی ازو سیوال کردی گر یک دو سخن ز وی بگفتی خاک قدمش به دیده رفتی ور نی دامن کشیدی از وی پیوند سخن بریدی از وی حالش چو بر این گذشت یکچند بگسست ز عقل و هوش پیوند شوق آمد و صبر را زبون کرد همچون قلمش علم نگون کرد شد حیله گر و وسیله اندیش زد گام سوی وسیله خویش زاعیان قبیل جست یک تن چون جان ز فروغ عقل روشن گفت ای به توام امید یاری دارم به تو این امیدواری کز من به پدر بری سلامی وز پی برسانیش پیامی کای نخل من از تو سر کشیده وز پرورشت به بر رسیده معجون گلم سرشته توست مضمون دلم نوشته توست باشد هنر تو هر چه دارم من خود به جز این هنر چه دارم پیراسته باغ عمرم از تو تابنده چراغ عمرم از تو دیدم ز تو دمبدم نویدی دارم به تو این زمان امیدی کز تو رسدم نویدی دیگر آماده شود امیدی دیگر لیلی که مراد جان من اوست فیروزی جاودان من اوست در حجله عزتش نشاندند چون چشم بدم ز در براندند از فرقت او هلاکم امروز دلخسته و سینه چاکم امروز جز بر در او نبایدم جای گر جا ندهند وای من وای آخر طلب رضای من کن دردم بنگر دوای من کن گو با پدرش که کین نورزد با من که جهان بدین نیرزد طوقی ز برای من کند ساز سازد به غلامیم سرافراز باشم به حریم احترامش داماد نه کمترین غلامش گفتی که تو را نسب بلند است وز نسبت او تو را گزند است من سوختم از نسب چه حاصل جز محنت روز و شب چه حاصل خواهم بد من شود ز تو نیک با من دم مهر می زنی لیک جز کینه وریت نیست ظاهر مهر پدریت نیست آخر ارحم ترحم شنیده باشی خاصیت رحم دیده باشی رحمی بنما که مردم اینک جان از ستمت سپردم اینک قصدم نه ازین هوای نفس است اینجا که منم چه جای نفس است کان ادب است خاک پاکم زآلایش طبع پاک پاکم لیلی که به غم فروخت جانم آنیست در او که سوخت جانم آن را ز کسی دگر نیابم زانست کزو نظر نتابم ور نه چه کرا کند که مردی از دغدغه های جمع فردی از بهر زنی نه سر نه انجام در مرحله طلب نهد گام بس باشدم اینقدر که گاهی از دور کنم در او نگاهی او صدر سریر ناز باشد آزاده و سرفراز باشد من خاک صف نعال باشم افتاده و پایمال باشم آن یار تمام بی کم و کاست گریان ز حضور قیس برخاست زان ملتمسی که از پدر کرد اشراف قبیله را خبر کرد با یکدگر اتفاق کردند سوگند بر اتفاق خوردند سوی پدرش قدم نهادند وان دفتر غم ز هم گشادند با او سخنان قیس گفتند هر مهره که سفته بود سفتند دانست پدر که حال او چیست بر روی نهاد دست و بگریست کش کارد به استخوان رسیده ست وز محنت دل به جان رسیده ست با این المش چه سان پسندم آن به که کنون میان ببندم در چاره کار او خروشم چندان که توان بود بکوشم در کف نهمش زمام مقصود مستی دهمش ز جام مقصود محمل پی رهروی بیاراست وز اهل قبیله همرهی خواست پیران به تضرع شفیعی خردان به تواضع مطیعی راندند ز آب دیده سیلی تا وادی خیمه گاه لیلی آمد پدرش چنانکه دانی وافکند بساط میهمانی خدام ز هر طرف رسیدند خوان ها پی نزلشان کشیدند چون خوان ز میانه برگرفتند افسون و فسانه در گرفتند هر کس سخنی دگر درانداخت پرده ز ضمیر خود برانداخت از هر جانب جنیبه راندند تقریب سخن به آن رساندند کز مقصد خویشتن حکایت گویند به پرده کنایت گفتند در این سراچه پست بالا نرود صدا ز یک دست تا دست دگر نسازیش یار نبود به صدا دهی سزاوار طاقی که تو را به هر رواق است در هر دهنی به نام طاق است تا جفت نگرددش دو بازو خود گو که چه سان شود ترازو در طاق جمال ها نهفته ست آیینه آن جمال جفت است بگذر به نظاره بر چمن ها هر چند که گل خوش است تنها چون سبزه به سلک او درآید پیش نظر تو خوشتر آید وانگاه به صد زبان ثناگوی کردند به سوی میزبان روی کای دست تو بیخ ظلم کنده حی عرب از سخات زنده در پرده تو را خجسته ماهیست کز چشم دلت بدو نگاهیست پاکیزه چو گوهر نسفته دوشیزه چو شاخ ناشکفته ماه است و ز مه دریغ باشد کین گونه به زیر میغ باشد بر ظلمتیان شب ببخشای وین میغ ز پیش ماه بگشای طاق است و بود عطیه مفت با طا دگر گرش کنی جفت قیس هنریست اینک آن طاق چون بخت به بندگیت مشتاق در اصل و نسب یگانه دهر در فضل و ادب فسانه شهر مرحومش از این مراد مپسند داماد گذاشتیم و فرزند بپذیر به دولت غلامیش زین شهد رهان ز تلخکامیش آن یک حور است و این فرشته از جوهر قدسیان سرشته خوش نیست فرشته را که از حور چون دیو بود همیشه مهجور لایق به همند این دو گوهر مشتاق همند این دو اختر یک درج به است جای ایشان یک برج طربسرای ایشان آیین وفا و مهربانی گفتیم تو را دگر تو دانی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۶ - پیغام فرستادن مجنون پیش پدر تا لیلی را برای وی خواستگاری کند و بردن پدر وی اعیان قبیله را به جهت کفایت این مقصود مشاطه این عروس طناز مشاطگی اینچنین کند ساز کان پی سپر سپاه اندوه در سیل بلا ستاده چون کوه سرگشته چو گردباد در دشت با باد به سان گرد می گشت چون ماند برون ز کوی لیلی جانی پر از آرزوی لیلی بودی دل و دیده تنگ و تاریک از دوری او به مرگ نزدیک یک جا دو دمش نبود آرام هر لحظه سوی دگر زدی گام در وادی گرم ریگ پیمای در آتش پر شرر زدی پای بر کوه فکند سایه چون میغ می داشت قرار بر سر تیغ گیرم که ز غم زبون توان بود بر آتش و تیغ چون توان بود هر جا که سیاهیی بدیدی چون اشک به سوی او دویدی لیلی گفتی و حال کردی وز لیلی ازو سیوال کردی گر یک دو سخن ز وی بگفتی خاک قدمش به دیده رفتی ور نی دامن کشیدی از وی پیوند سخن بریدی از وی حالش چو بر این گذشت یکچند بگسست ز عقل و هوش پیوند شوق آمد و صبر را زبون کرد همچون قلمش علم نگون کرد شد حیله گر و وسیله اندیش زد گام سوی وسیله خویش زاعیان قبیل جست یک تن چون جان ز فروغ عقل روشن گفت ای به توام امید یاری دارم به تو این امیدواری کز من به پدر بری سلامی وز پی برسانیش پیامی کای نخل من از تو سر کشیده وز پرورشت به بر رسیده معجون گلم سرشته توست مضمون دلم نوشته توست باشد هنر تو هر چه دارم من خود به جز این هنر چه دارم پیراسته باغ عمرم از تو تابنده چراغ عمرم از تو دیدم ز تو دمبدم نویدی دارم به تو این زمان امیدی کز تو رسدم نویدی دیگر آماده شود امیدی دیگر لیلی که مراد جان من اوست فیروزی جاودان من اوست در حجله عزتش نشاندند چون چشم بدم ز در براندند از فرقت او هلاکم امروز دلخسته و سینه چاکم امروز جز بر در او نبایدم جای گر جا ندهند وای من وای آخر طلب رضای من کن دردم بنگر دوای من کن گو با پدرش که کین نورزد با من که جهان بدین نیرزد طوقی ز برای من کند ساز سازد به غلامیم سرافراز باشم به حریم احترامش داماد نه کمترین غلامش گفتی که تو را نسب بلند است وز نسبت او تو را گزند است من سوختم از نسب چه حاصل جز محنت روز و شب چه حاصل خواهم بد من شود ز تو نیک با من دم مهر می زنی لیک جز کینه وریت نیست ظاهر مهر پدریت نیست آخر ارحم ترحم شنیده باشی خاصیت رحم دیده باشی رحمی بنما که مردم اینک جان از ستمت سپردم اینک قصدم نه ازین هوای نفس است اینجا که منم چه جای نفس است کان ادب است خاک پاکم زآلایش طبع پاک پاکم لیلی که به غم فروخت جانم آنیست در او که سوخت جانم آن را ز کسی دگر نیابم زانست کزو نظر نتابم ور نه چه کرا کند که مردی از دغدغه های جمع فردی از بهر زنی نه سر نه انجام در مرحله طلب نهد گام بس باشدم اینقدر که گاهی از دور کنم در او نگاهی او صدر سریر ناز باشد آزاده و سرفراز باشد من خاک صف نعال باشم افتاده و پایمال باشم آن یار تمام بی کم و کاست گریان ز حضور قیس برخاست زان ملتمسی که از پدر کرد اشراف قبیله را خبر کرد با یکدگر اتفاق کردند سوگند بر اتفاق خوردند سوی پدرش قدم نهادند وان دفتر غم ز هم گشادند با او سخنان قیس گفتند هر مهره که سفته بود سفتند دانست پدر که حال او چیست بر روی نهاد دست و بگریست کش کارد به استخوان رسیده ست وز محنت دل به جان رسیده ست با این المش چه سان پسندم آن به که کنون میان ببندم در چاره کار او خروشم چندان که توان بود بکوشم در کف نهمش زمام مقصود مستی دهمش ز جام مقصود محمل پی رهروی بیاراست وز اهل قبیله همرهی خواست پیران به تضرع شفیعی خردان به تواضع مطیعی راندند ز آب دیده سیلی تا وادی خیمه گاه لیلی آمد پدرش چنانکه دانی وافکند بساط میهمانی خدام ز هر طرف رسیدند خوان ها پی نزلشان کشیدند چون خوان ز میانه برگرفتند افسون و فسانه در گرفتند هر کس سخنی دگر درانداخت پرده ز ضمیر خود برانداخت از هر جانب جنیبه راندند تقریب سخن به آن رساندند کز مقصد خویشتن حکایت گویند به پرده کنایت گفتند در این سراچه پست بالا نرود صدا ز یک دست تا دست دگر نسازیش یار نبود به صدا دهی سزاوار طاقی که تو را به هر رواق است در هر دهنی به نام طاق است تا جفت نگرددش دو بازو خود گو که چه سان شود ترازو در طاق جمال ها نهفته ست آیینه آن جمال جفت است بگذر به نظاره بر چمن ها هر چند که گل خوش است تنها چون سبزه به سلک او درآید پیش نظر تو خوشتر آید وانگاه به صد زبان ثناگوی کردند به سوی میزبان روی کای دست تو بیخ ظلم کنده حی عرب از سخات زنده در پرده تو را خجسته ماهیست کز چشم دلت بدو نگاهیست پاکیزه چو گوهر نسفته دوشیزه چو شاخ ناشکفته ماه است و ز مه دریغ باشد کین گونه به زیر میغ باشد بر ظلمتیان شب ببخشای وین میغ ز پیش ماه بگشای طاق است و بود عطیه مفت با طا دگر گرش کنی جفت قیس هنریست اینک آن طاق چون بخت به بندگیت مشتاق در اصل و نسب یگانه دهر در فضل و ادب فسانه شهر مرحومش از این مراد مپسند داماد گذاشتیم و فرزند بپذیر به دولت غلامیش زین شهد رهان ز تلخکامیش آن یک حور است و این فرشته از جوهر قدسیان سرشته خوش نیست فرشته را که از حور چون دیو بود همیشه مهجور لایق به همند این دو گوهر مشتاق همند این دو اختر یک درج به است جای ایشان یک برج طربسرای ایشان آیین وفا و مهربانی گفتیم تو را دگر تو دانی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۷ - ابا نمودن پدر لیلی از پیوند دادن وی با مجنون آن دور ز راه و رسم مردم ره کرده به رسم مردمی گم آن در تن او به جای دل سنگ از وی تا دل هزار فرسنگ مطموره نشین چاه غفلت طیاره سوار راه غفلت از تیرگی درون خود غرق در آب سیاه پای تا فرق از شارع دانش اوفتاده بر جهل جبلی ایستاده فارغ ز خیال عشقبازی آسوده ز حال جانگدازی نی داغ محبتی کشیده نه جرعه محنتی چشیده دوری فکن دو همدم از هم طاقت شکن دو عاشق از غم یعنی که کفیل کار لیلی بر هم زن روزگار لیلی هر چند کش از نسب پدر تو لیک از پدری رهش بدر بود رحم پدری نداشت بر وی صد محنت و غم گماشت بر وی چون خواهش آن قبیله بشنید از خواهششان عنان بپیچید بر ابروی ناگشاده چین زد صد عقده خشم بر جبین زد آن کس که به خنده دل خراشد ابرو چو گره زند چه باشد گفت این چه خیال نادرست است چون خانه عنکبوت سست است گر این طلب از نخست بودی در کیش خرد درست بودی امروز که حیز زمانه پر شد ز صدای این ترانه یک گوش نماند در جهان باز خالی ز سماع این سرآواز طفلان که به هم فسانه گویند این قصه به کنج خانه گویند رندان که به نای و نوش کوشند پیمانه بدین خروش نوشند ناصح که نهد اساس تعلیم از صورت حال ما کند بیم رسوایی ازین بتر چه باشد باد بتر این ز هر چه باشد حاشا که پذیرد این تلافی از پرده شعر حیله بافی آتش که بود مفیض انوار بر کوه بلند در شب تار پوشیدن آن به خس چه امکان ز اهل خرد این هوس چه امکان شیشه که شود میان خاره ز افتادن سخت پاره پاره کی ز آب دهن درست گردد بر قاعده نخست گردد خیزید و در طلب ببندید زین گفت و شنود لب ببندید عاری که به گردن من آمد آلایش دامن من آمد عاری دگرم به سر میارید من بعد مرا به من گذارید بر هرزه چرا کنم من این کار بیهوده چرا برم من این عار آن خس که به دیده خست خارم چون دیده خود بدو سپارم زان کس که به دل نشاند تیرم چون دعوی دل دهی پذیرم با آنکه زند خدنگ کاری مشت است و درفش کارزاری من مشتکیم کنون ز یک مشت زان در ندهم به بار او پشت در مذهب رهرو سبکبار باری نبود گرانتر از عار در بار گران میفکنیدم وین پشت خمیده مشکنیدم چون عامریان نشسته خاموش برگشت ازین محالشان گوش مهر از لب بسته برگرفتند آیین سخن ز سر گرفتند گفتند حدیث عار تا چند زین بیهده افتخار تا چند قیس هنری به جز هنر نیست وز دایره هنر بدر نیست عشقی که زده ست سر ز جیبش هان تا نکنی دلیل عیبش خود عشق چه جای قال و قیل است بر پاکی باطنش دلیل است تا دل نه ز میل طبع پاک است کی ز آتش عشق سوزناک است در پاکی طبع نیست عاری بر چهره فخر ازان غباری گفتی لیلی ازین فسانه رسوا گشته ست در زمانه رسوایی او بگو کدام است کز عاشقیش بلند نام است گویا و گواست وجد و حالش بر دعوی عفت و جمالش معشوقه اگر جمیل نبود عاشق به رهش ذلیل نبود ور هست جمیل و نیستش جیب پاکیزه ز وصله دوزی عیب زود آتش عشق او بمیرد معشوقی او زوال گیرد آنجا که مقام افتخار است زین هر دو صفت بگو چه عار است هر چند که قیس گفت و گو کرد دلالگی جمال او کرد دلاله اگر هزار باشد زینسان نه سخن گزار باشد دلالگی جمال دلدار نی عیب در او و نه عار آن کجرو کج نهاد کج دل در دایره کجیش منزل چو این سخنان راست بشنید چون بی خبران ز راست رنجید شد راه جواب آن بر او بند بگشاد زبان روان به سوگند گفتا به خدایی خدایی کز وی نه تهیست هیچ جایی او بی جای و جهان ازو پر تنها نه جهان که جان ازو پر هر ذره اگر چه زو تهی نیست یک ذره ازوش آگهی نیست دیگر به پیمبران مرسل ثابت قدمان صف اول دانشورزان دانش آموز بینش داران بینش افروز پرواز ده شکسته بالان نیرو شکن خطا سگالان دیگر به سران کعبه مسکن از جعبه کعبه ناوک افکن هر ناوک و صد هزار نخجیر بیرون ز شکارگاه تدبیر از صید حرم همه غذاخوار کوته زیشان زبان انکار کز لیلی اگر درین تک و پوی خواهید برای قیس یک موی وان را دو جهان بها بیارید زان کار به جز قفا نخارید یک موی وی و هزار مجنون گو دست ز وی بدار مجنون مجنون که بود که داد خواهد وز لیلی من مراد خواهد جان دادن او بس است دادش مردن ز فراق او مرادش با من دگر این سخن مگویید کام دل خویشتن مجویید آنان چو جواب او شنیدند وآزار عتاب او کشیدند نومید به خانه بازگشتند با قیس حریف راز گشتند هر قصه که گفته بود گفتند هر گل که شگفته بود گفتند امید وصال یار ازو رفت وآرام دل و قرار ازو رفت از گریه به خون و خاک می خفت وز سینه دردناک می گفت لیلی جان است و من تن او یارب به روان روشن او کان کس که مرا ازو جدا ساخت کاری به مراد من نپرداخت در هر نفسیش باد مرگی وز زندگیش مباد برگی وان کس که دلم فگار کرده ست دورم ز دیار و یار کرده ست جانش چو دلم فگار بادا و آواره به هر دیار بادا وان کس که ز خصلت پلنگی زد سنگ فراقم از دو رنگی پا میخ شکاف سنگ بادش سر در دهن نهنگ بادش زو بر دل من چو دور خاتم شد تنگ فراخنای عالم واو کنده به تنگنای این دور رویم چو نگین به ناخن جور بادش ناخن جدا ز انگشت دستش کوته ز خارش پشت

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۷ - ابا نمودن پدر لیلی از پیوند دادن وی با مجنون آن دور ز راه و رسم مردم ره کرده به رسم مردمی گم آن در تن او به جای دل سنگ از وی تا دل هزار فرسنگ مطموره نشین چاه غفلت طیاره سوار راه غفلت از تیرگی درون خود غرق در آب سیاه پای تا فرق از شارع دانش اوفتاده بر جهل جبلی ایستاده فارغ ز خیال عشقبازی آسوده ز حال جانگدازی نی داغ محبتی کشیده نه جرعه محنتی چشیده دوری فکن دو همدم از هم طاقت شکن دو عاشق از غم یعنی که کفیل کار لیلی بر هم زن روزگار لیلی هر چند کش از نسب پدر تو لیک از پدری رهش بدر بود رحم پدری نداشت بر وی صد محنت و غم گماشت بر وی چون خواهش آن قبیله بشنید از خواهششان عنان بپیچید بر ابروی ناگشاده چین زد صد عقده خشم بر جبین زد آن کس که به خنده دل خراشد ابرو چو گره زند چه باشد گفت این چه خیال نادرست است چون خانه عنکبوت سست است گر این طلب از نخست بودی در کیش خرد درست بودی امروز که حیز زمانه پر شد ز صدای این ترانه یک گوش نماند در جهان باز خالی ز سماع این سرآواز طفلان که به هم فسانه گویند این قصه به کنج خانه گویند رندان که به نای و نوش کوشند پیمانه بدین خروش نوشند ناصح که نهد اساس تعلیم از صورت حال ما کند بیم رسوایی ازین بتر چه باشد باد بتر این ز هر چه باشد حاشا که پذیرد این تلافی از پرده شعر حیله بافی آتش که بود مفیض انوار بر کوه بلند در شب تار پوشیدن آن به خس چه امکان ز اهل خرد این هوس چه امکان شیشه که شود میان خاره ز افتادن سخت پاره پاره کی ز آب دهن درست گردد بر قاعده نخست گردد خیزید و در طلب ببندید زین گفت و شنود لب ببندید عاری که به گردن من آمد آلایش دامن من آمد عاری دگرم به سر میارید من بعد مرا به من گذارید بر هرزه چرا کنم من این کار بیهوده چرا برم من این عار آن خس که به دیده خست خارم چون دیده خود بدو سپارم زان کس که به دل نشاند تیرم چون دعوی دل دهی پذیرم با آنکه زند خدنگ کاری مشت است و درفش کارزاری من مشتکیم کنون ز یک مشت زان در ندهم به بار او پشت در مذهب رهرو سبکبار باری نبود گرانتر از عار در بار گران میفکنیدم وین پشت خمیده مشکنیدم چون عامریان نشسته خاموش برگشت ازین محالشان گوش مهر از لب بسته برگرفتند آیین سخن ز سر گرفتند گفتند حدیث عار تا چند زین بیهده افتخار تا چند قیس هنری به جز هنر نیست وز دایره هنر بدر نیست عشقی که زده ست سر ز جیبش هان تا نکنی دلیل عیبش خود عشق چه جای قال و قیل است بر پاکی باطنش دلیل است تا دل نه ز میل طبع پاک است کی ز آتش عشق سوزناک است در پاکی طبع نیست عاری بر چهره فخر ازان غباری گفتی لیلی ازین فسانه رسوا گشته ست در زمانه رسوایی او بگو کدام است کز عاشقیش بلند نام است گویا و گواست وجد و حالش بر دعوی عفت و جمالش معشوقه اگر جمیل نبود عاشق به رهش ذلیل نبود ور هست جمیل و نیستش جیب پاکیزه ز وصله دوزی عیب زود آتش عشق او بمیرد معشوقی او زوال گیرد آنجا که مقام افتخار است زین هر دو صفت بگو چه عار است هر چند که قیس گفت و گو کرد دلالگی جمال او کرد دلاله اگر هزار باشد زینسان نه سخن گزار باشد دلالگی جمال دلدار نی عیب در او و نه عار آن کجرو کج نهاد کج دل در دایره کجیش منزل چو این سخنان راست بشنید چون بی خبران ز راست رنجید شد راه جواب آن بر او بند بگشاد زبان روان به سوگند گفتا به خدایی خدایی کز وی نه تهیست هیچ جایی او بی جای و جهان ازو پر تنها نه جهان که جان ازو پر هر ذره اگر چه زو تهی نیست یک ذره ازوش آگهی نیست دیگر به پیمبران مرسل ثابت قدمان صف اول دانشورزان دانش آموز بینش داران بینش افروز پرواز ده شکسته بالان نیرو شکن خطا سگالان دیگر به سران کعبه مسکن از جعبه کعبه ناوک افکن هر ناوک و صد هزار نخجیر بیرون ز شکارگاه تدبیر از صید حرم همه غذاخوار کوته زیشان زبان انکار کز لیلی اگر درین تک و پوی خواهید برای قیس یک موی وان را دو جهان بها بیارید زان کار به جز قفا نخارید یک موی وی و هزار مجنون گو دست ز وی بدار مجنون مجنون که بود که داد خواهد وز لیلی من مراد خواهد جان دادن او بس است دادش مردن ز فراق او مرادش با من دگر این سخن مگویید کام دل خویشتن مجویید آنان چو جواب او شنیدند وآزار عتاب او کشیدند نومید به خانه بازگشتند با قیس حریف راز گشتند هر قصه که گفته بود گفتند هر گل که شگفته بود گفتند امید وصال یار ازو رفت وآرام دل و قرار ازو رفت از گریه به خون و خاک می خفت وز سینه دردناک می گفت لیلی جان است و من تن او یارب به روان روشن او کان کس که مرا ازو جدا ساخت کاری به مراد من نپرداخت در هر نفسیش باد مرگی وز زندگیش مباد برگی وان کس که دلم فگار کرده ست دورم ز دیار و یار کرده ست جانش چو دلم فگار بادا و آواره به هر دیار بادا وان کس که ز خصلت پلنگی زد سنگ فراقم از دو رنگی پا میخ شکاف سنگ بادش سر در دهن نهنگ بادش زو بر دل من چو دور خاتم شد تنگ فراخنای عالم واو کنده به تنگنای این دور رویم چو نگین به ناخن جور بادش ناخن جدا ز انگشت دستش کوته ز خارش پشت

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۸ - دیده نوفل مجنون را در بادیه و بر وی ترحم کردن و وی را وعده دادن که لیلی را برای وی خواستگاری کند و ابا کردن پدر لیلی سوداگر چین این صحیفه این نافه برون دهد ز نیفه کان دم که ز گریه چشم مجنون دور از لیلی نشست در خون نومیدی دیدن جمالش گرداند از آنچه بود حالش ناقه ز حریم حی برون راند وز خاک قبیله دامن افشاند شد آهوی دشت و کبک وادی خارا کن کوه نامرادی بر هر ضرری صبور می بود وز هر نفری نفور می بود کم داشت درین بساط غبرا جز انس به وحشیان صحرا شبها که خیال خواب کردی وز پرده شب نقاب کردی کردی ز سرین گور بالین کیمخت گوزن را نهالین هر صبح که برزدی سر از خواب وز گریه زدی زمین دشت آب خونابه ز کاس لاله خوردی همکاسگی غزاله کردی یک روز برهنه تن چو خامه از صفحه ریگ کرده نامه زانگشت بر آن قلم همی زد لیلی لیلی رقم همی زد بر یاد دو زلف مشکفامش می کرد نظاره دو لامش می ریخت ز خون دل ته پاش قطره ز مژه چو نقطه یاش بر ریگ چو نام او نوشتی وز رشح جگر به خون سرشتی از سیل مژه بشستیش پاک باز از هوس دل هوسناک آن طرفه رقم ز سر گرفتی زان وایه خویش برگرفتی این بود تمام روز کارش سرمایه عیش روزگارش ناگاه ز گرد ره رسیدند جمعی و به گردش آرمیدند بر کوهه زین همه سواران در کوه و دره شکارکاران نوفل نامی در آن میانه چون مهر یگانه زمانه از دست کریم یم عطایی زانگشت کرم گره گشایی چون مهر به روزها زرافشان چو چرخ به صبح گوهر افشان در نظم بلند چون ثریا در سجع لطایفش مهیا با نوش لبان به عشقبازی با تنگدلان به دلنوازی در معرکه دلاوری شیر در قطع امور ملک شمشیر از افسر ملک سربلندیش وز گنج نوال بهره مندیش نوفل خود را ز رخش گستاخ انداخت فرو چو میوه از شاخ بر خاک نشست پیش رویش بگشاد زبان به گفت و گویش آن نام که می نوشت می خواند وز صاحب نام حرف می راند دانست نهفته راز او را معشوقه عشوه ساز او را وان ماتم و سوگواریش دید وان گریه زار و زاریش دید بر حال ویش ترحم آمد گریان شد و در تکلم آمد کای تخت نشین خامه ریگ وی حرف نویس نامه ریگ این تخم خیال کشتنت چند وین حرف هوس نوشتنت چند زین وسوسه خیال باز آی زین دغدغه محال باز آی کز وسوسه کار برنیاید جانان به کنار درنیاید زین حرف که می کشی به انگشت کامت ننهد حریف در مشت زین ریگ که می کنی به خون رنگ ناری گهری به کف به جز سنگ یکچند بیا قرین من باش همخانه و همنشین من باش برکش ز سر این لباس عوری تن پوش به خلعت صبوری نی خواب بود تو را و نی خور می خسب چو دیگران و می خور تا بازآیی به آب و رنگت وز شکل کمان رهد خدنگت در خور باشی به وصل آن ماه لایق گردی به یار دلخواه دیوی تو کنون نه خورد و نه خفت با حور چگونه سازمت جفت سوگند به آنکه از خردمند همواره به نام اوست سوگند کانچ آوردم کنون به گفتار گر زانکه کنی به وفق این کار چندانکه توان بود کنم جهد تا کام تو خوش کنم بدین شهد در گردن آن پری شمایل بازوی تو را کنم حمایل کاری که ز ساختن بود دور سازند به زاری و زر و زور زاری که خلاف سربلندیست با همچو خودی نه ارجمندیست هر چند که زر بود ببازم تا کار تو را چو زر بسازم ور زانکه به زر نگردد آن راست غم نیست که زور بازو اینجاست این عقده که بر رهت فتاده از نوک سنان کنم گشاده ور کند بود سر سنانم از تیغ به مقطعش رسانم مجنون چو شنید این فسون را بگذاشت فسانه جنون را سر در ره هوشمندی آورد خاطر به خردپسندی آورد شد چون دگران رفیق راهش برداشت قدم به خیمه گاهش اندام بشست و سر تراشید خلعت پوشید و عطر پاشید آن سنبل مشکبار رسته شد چون گلش از غبار شسته بربست عمامه را عرب وار آورد شکوفه سرو او بار نوفل با او بدیهه گویان بودی به ره نشاط پویان هر لحظه بهانه ای نمودی نو ساز ترانه ای سرودی بر عرصه دشت باده خوردی دلجویی او زیاده کردی گاهی غزل و نسیب خواندی گاهی سخن از حبیب راندی یک چند بر این نمط چو بگذشت مجنون ز گذشته تازه تر گشت آمد قد او به لطف اول شد برگ گلش ز خط مجدول طوطی خطش شکر به منقار بر نوفل و بزم او شکریار طاووس رخش ز جلوه کاری خجلت ده لاله بهاری دیوانه لطافت پری یافت تن پرتو روحپروری یافت آشفتگی از سرش به در شد بین شیشه شکن که شیشه گر شد القصه مصورش بیاراست زان گونه به لیلی اش همی خواست شکلی همه آرزوی لیلی بر سنگ زن سبوی لیلی نوفل شد ازین تفاوت آگاه دانا دلی اوفکند در راه تا پی به دیار لیلی آرد پیش پدرش سخن گزارد سازد به سخن مسلسل او را آرد به حضور نوفل او را آمد پدرش بدان وسیله همراه سران آن قبیله نوفل به هزار اهتمامش بنشاند به صدر احترامش چون خوان بکشید و سفره بگشاد نوبت به سخن گزاری افتاد صد قصه نو و کهن در انداخت وآخر ز غرض سخن درانداخت فرمود که قیس نیک پیوند کامروز بود مرا چو فرزند برتر باشد ز هر که گویی موصوف به هر هنر که گویی خواهم که بدین شرف تو هم نیز ممتاز کنیش ز اهل تمییز منظور کنی به منظر خویش پیوند دهی به گوهر خویش بنگر که ز مال و زر چه خواهی چه مال و چه زر ز هر چه خواهی تا در نظرت به پای ریزم وانهات به زیر پای ریزم باشیم من و تو خویش با هم صافی دل و مهرکیش با هم آن سخت جواب تلخ گفتار بگشاد در سخن دگر بار هر عذر که گفته بود ازین پیش پیش پدرش ز جانب خویش گفت آن همه را و بیشتر نیز افزود بر آن بسی دگر نیز از بس که به عذر شد سخن کوش زد سینه نوفل از غضب جوش شد تیز سخن به سان شمشیر تهدید ده از زبان شمشیر کای هرزه درای این بیابان بر بانگ درای خود شتابان ترسم که بدین تهی درایی چون بی شتران ز پا درآیی خیز و پی پاس حال خود گیر رنگ شفقت بر آل خود گیر زان پیش که آورم سپاهی چون دور زمانه کینه خواهی نی بحر و چو بحر هیبت انگیز موجش همه تیر و خنجر تیز زان موج شوند پای تا فرق اعیان قبیله ات به خون غرق آن گوهر ناب را به من ده صد منت ازان به جان من نه تا سر به سپهر برفرازم جشنی به عروسیش بسازم کایند شب عروسی او حوران به بساط بوسی او گفتا پدر عروس کای شاه برتاب عنان خویش ازین راه هر چند که ما نه مرد جنگیم از جنگ نه آنچنان به تنگیم روزی که زنی تو کوس و نایی ما نیز زنیم دست و پایی گر زانکه شویم بر تو فیروز عیدی باشد خجسته آن روز از پیچش پنجه تو رستیم وز رنج شکنجه تو جستیم وز زانکه تو را ظفر دهد دست ما را علم ظفر شود پست چون برق جهم به خانه خویش پیش گهر یگانه خویش از تیغ زنم به سینه چاکش آلوده به خون نهم به خاکش پوشم تن آن عروس چالاک در پرده خون و حجله خاک وآسوده زیم درین غم آباد از نام عروس و ننگ داماد در خاک نهفته به نگاری کافتاده به دست خاکساری پوشیده به آن گهر به سنگی کاید به وی از سفال ننگی نوفل ز سماع قصه نو چشمی سوی قیس زد که بشنو قیس هنری هنروری کرد در معرکه شان دلاوری کرد بگشاد زبان سحر پرداز کای بد سخنان ناخوش آواز بادی که ز نای جهان خیزد در دیده عقل خاک بیزد حرفی که نه دانشش نگارد در نامه سیاه رویی آرد نوفل نه سخن ز جهل گوید تا نکته سهو و سهل گوید مغز است نه پوست هر چه او گفت نغز است و نکوست هر چه او گفت از گفته او ورق مپیچید روی دل ازین سبق مپیچید آن فیض نسیم نیکخواهیست نی باد بروت پادشاهیست حکمت که تراود از دل شاه عکسی ست ز نور چشمه ماه زان عکس کسی که دور ماند در ظلمت شب ز نور ماند لیلی ست زلال زندگانی من سوخته ای ز تشنه جانی گر روی نهد به تشنه ای آب خاکش بر سر کزان زند تاب لیلی ست گلی به طرف جویی من قانع ازان گلم به بویی دل باد چو لاله باغبان را کز باد دریغ دارد آن را لیلی ست به بزم جان چراغی من دارم ازو به سینه داغی آن کو نه چراغ من فروزد یارب که به داغ من بسوزد لیلی می گفت و آن حسودان کوران ز حسودی و کبودان فریاد بر او زدند کای خام دربند زبان به کام ازین نام او نیست ز نام او چه حاصل زین حرف زبان خویش بگسل هر لحظه مبر به هرزه نامش وآلوده مکن به گوش عامش ور زانکه بری زبان داری تنها نه زبان که جان نداری خواهیم تو را زبان بریدن وز کالبد تو جان کشیدن مجنون چو سماع این سخن کرد زو قطع امید خویشتن کرد دانست کزان نهال نوبر کامیش نمی شود میسر رو گریه کنان به نوفل آورد کای مرهم داغ و داروی درد در خواه ازین ستیزه کاران تا رسم ستیزه را گذاران چندانکه به طرف جوی یک بار مرغی بنهد در آب منقار بر من در مرحمت گشایند وز دور رخش به من نمایند تا یک نظرش ز دور بینم وانگه به خیال او نشینم سازم همه عمر زان ذخیره بهر شب تار و روز تیره گفت کزین خیال بگذر زین داعیه محال بگذر دیدار وی و تو ای رمیده چون آب است و سگ گزیده خیز و ره این هوس سپردن بگذار که دیدن است و مردن ور هستی ازین حیات دلگیر در غمکده فراق می میر مجنون نه به یار خود رسیدن نی در همه عمر امید دیدن با نوفل گفت کای ستمگر ای وعده تو سراب یکسر رنج از دل من به گفت رفتی گفتی و نکردی آنچه گفتی لیکن نه ز توست از من است این بر هر که نه کور روشن است این نامقبلیم علم برافراخت واقبال تو را علم بینداخت من کی و سرود عیش سازان من کی و فسون عشوه بازان چون می نکند فسون مرا به آشفتگی و جنون مرا به این گفت و ز جای خویش برخاست رقصان به نوای خویش برخاست انداخت شکوفه سان عمامه چون شاخ خزان رسیده جامه نومید دلیش رنجه در بر می زد چو چنار پنجه بر سر خلقی ز پیش سرشک ریزان واو خاک به فرق خویش بیزان خلقی ز پیش به دل زنان سنگ واو چاک فکن به سینه تنگ چون آهوی دام جسته بگذشت زان مردم و رو نهاد در دشت شد باز چنانکه بود و می رفت وین زمزمه می سرود و می رفت لیلی و سریر عشرت و ناز مجنون و نفیر شوق پرداز لیلی و عنان به دست دوران مجنون و به دشت یار گوران لیلی و به این و آن سبک رو مجنون و به آهوان تک و دو لیلی و سکون به کوه وزنان مجنون و به کوه با گوزنان لیلی و ترانه گو به هر کس مجنون و صفیر کوف و کرکس لیلی و خروش چنگ و خرگاه مجنون و خراش گرگ و روباه لیلی و چو مه به قلعه داری مجنون و به غار غم حصاری آری هر کس برای کاریست هر شیر سازی مرغزاریست دولت به درم خرید نتوان ایوان به ارم کشید نتوان آن به که به نیک و بد بسازیم هر کس به نصیب خود بسازیم گل نیست ز خار بهره گیریم با خار زییم تا بمیریم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۸ - دیده نوفل مجنون را در بادیه و بر وی ترحم کردن و وی را وعده دادن که لیلی را برای وی خواستگاری کند و ابا کردن پدر لیلی سوداگر چین این صحیفه این نافه برون دهد ز نیفه کان دم که ز گریه چشم مجنون دور از لیلی نشست در خون نومیدی دیدن جمالش گرداند از آنچه بود حالش ناقه ز حریم حی برون راند وز خاک قبیله دامن افشاند شد آهوی دشت و کبک وادی خارا کن کوه نامرادی بر هر ضرری صبور می بود وز هر نفری نفور می بود کم داشت درین بساط غبرا جز انس به وحشیان صحرا شبها که خیال خواب کردی وز پرده شب نقاب کردی کردی ز سرین گور بالین کیمخت گوزن را نهالین هر صبح که برزدی سر از خواب وز گریه زدی زمین دشت آب خونابه ز کاس لاله خوردی همکاسگی غزاله کردی یک روز برهنه تن چو خامه از صفحه ریگ کرده نامه زانگشت بر آن قلم همی زد لیلی لیلی رقم همی زد بر یاد دو زلف مشکفامش می کرد نظاره دو لامش می ریخت ز خون دل ته پاش قطره ز مژه چو نقطه یاش بر ریگ چو نام او نوشتی وز رشح جگر به خون سرشتی از سیل مژه بشستیش پاک باز از هوس دل هوسناک آن طرفه رقم ز سر گرفتی زان وایه خویش برگرفتی این بود تمام روز کارش سرمایه عیش روزگارش ناگاه ز گرد ره رسیدند جمعی و به گردش آرمیدند بر کوهه زین همه سواران در کوه و دره شکارکاران نوفل نامی در آن میانه چون مهر یگانه زمانه از دست کریم یم عطایی زانگشت کرم گره گشایی چون مهر به روزها زرافشان چو چرخ به صبح گوهر افشان در نظم بلند چون ثریا در سجع لطایفش مهیا با نوش لبان به عشقبازی با تنگدلان به دلنوازی در معرکه دلاوری شیر در قطع امور ملک شمشیر از افسر ملک سربلندیش وز گنج نوال بهره مندیش نوفل خود را ز رخش گستاخ انداخت فرو چو میوه از شاخ بر خاک نشست پیش رویش بگشاد زبان به گفت و گویش آن نام که می نوشت می خواند وز صاحب نام حرف می راند دانست نهفته راز او را معشوقه عشوه ساز او را وان ماتم و سوگواریش دید وان گریه زار و زاریش دید بر حال ویش ترحم آمد گریان شد و در تکلم آمد کای تخت نشین خامه ریگ وی حرف نویس نامه ریگ این تخم خیال کشتنت چند وین حرف هوس نوشتنت چند زین وسوسه خیال باز آی زین دغدغه محال باز آی کز وسوسه کار برنیاید جانان به کنار درنیاید زین حرف که می کشی به انگشت کامت ننهد حریف در مشت زین ریگ که می کنی به خون رنگ ناری گهری به کف به جز سنگ یکچند بیا قرین من باش همخانه و همنشین من باش برکش ز سر این لباس عوری تن پوش به خلعت صبوری نی خواب بود تو را و نی خور می خسب چو دیگران و می خور تا بازآیی به آب و رنگت وز شکل کمان رهد خدنگت در خور باشی به وصل آن ماه لایق گردی به یار دلخواه دیوی تو کنون نه خورد و نه خفت با حور چگونه سازمت جفت سوگند به آنکه از خردمند همواره به نام اوست سوگند کانچ آوردم کنون به گفتار گر زانکه کنی به وفق این کار چندانکه توان بود کنم جهد تا کام تو خوش کنم بدین شهد در گردن آن پری شمایل بازوی تو را کنم حمایل کاری که ز ساختن بود دور سازند به زاری و زر و زور زاری که خلاف سربلندیست با همچو خودی نه ارجمندیست هر چند که زر بود ببازم تا کار تو را چو زر بسازم ور زانکه به زر نگردد آن راست غم نیست که زور بازو اینجاست این عقده که بر رهت فتاده از نوک سنان کنم گشاده ور کند بود سر سنانم از تیغ به مقطعش رسانم مجنون چو شنید این فسون را بگذاشت فسانه جنون را سر در ره هوشمندی آورد خاطر به خردپسندی آورد شد چون دگران رفیق راهش برداشت قدم به خیمه گاهش اندام بشست و سر تراشید خلعت پوشید و عطر پاشید آن سنبل مشکبار رسته شد چون گلش از غبار شسته بربست عمامه را عرب وار آورد شکوفه سرو او بار نوفل با او بدیهه گویان بودی به ره نشاط پویان هر لحظه بهانه ای نمودی نو ساز ترانه ای سرودی بر عرصه دشت باده خوردی دلجویی او زیاده کردی گاهی غزل و نسیب خواندی گاهی سخن از حبیب راندی یک چند بر این نمط چو بگذشت مجنون ز گذشته تازه تر گشت آمد قد او به لطف اول شد برگ گلش ز خط مجدول طوطی خطش شکر به منقار بر نوفل و بزم او شکریار طاووس رخش ز جلوه کاری خجلت ده لاله بهاری دیوانه لطافت پری یافت تن پرتو روحپروری یافت آشفتگی از سرش به در شد بین شیشه شکن که شیشه گر شد القصه مصورش بیاراست زان گونه به لیلی اش همی خواست شکلی همه آرزوی لیلی بر سنگ زن سبوی لیلی نوفل شد ازین تفاوت آگاه دانا دلی اوفکند در راه تا پی به دیار لیلی آرد پیش پدرش سخن گزارد سازد به سخن مسلسل او را آرد به حضور نوفل او را آمد پدرش بدان وسیله همراه سران آن قبیله نوفل به هزار اهتمامش بنشاند به صدر احترامش چون خوان بکشید و سفره بگشاد نوبت به سخن گزاری افتاد صد قصه نو و کهن در انداخت وآخر ز غرض سخن درانداخت فرمود که قیس نیک پیوند کامروز بود مرا چو فرزند برتر باشد ز هر که گویی موصوف به هر هنر که گویی خواهم که بدین شرف تو هم نیز ممتاز کنیش ز اهل تمییز منظور کنی به منظر خویش پیوند دهی به گوهر خویش بنگر که ز مال و زر چه خواهی چه مال و چه زر ز هر چه خواهی تا در نظرت به پای ریزم وانهات به زیر پای ریزم باشیم من و تو خویش با هم صافی دل و مهرکیش با هم آن سخت جواب تلخ گفتار بگشاد در سخن دگر بار هر عذر که گفته بود ازین پیش پیش پدرش ز جانب خویش گفت آن همه را و بیشتر نیز افزود بر آن بسی دگر نیز از بس که به عذر شد سخن کوش زد سینه نوفل از غضب جوش شد تیز سخن به سان شمشیر تهدید ده از زبان شمشیر کای هرزه درای این بیابان بر بانگ درای خود شتابان ترسم که بدین تهی درایی چون بی شتران ز پا درآیی خیز و پی پاس حال خود گیر رنگ شفقت بر آل خود گیر زان پیش که آورم سپاهی چون دور زمانه کینه خواهی نی بحر و چو بحر هیبت انگیز موجش همه تیر و خنجر تیز زان موج شوند پای تا فرق اعیان قبیله ات به خون غرق آن گوهر ناب را به من ده صد منت ازان به جان من نه تا سر به سپهر برفرازم جشنی به عروسیش بسازم کایند شب عروسی او حوران به بساط بوسی او گفتا پدر عروس کای شاه برتاب عنان خویش ازین راه هر چند که ما نه مرد جنگیم از جنگ نه آنچنان به تنگیم روزی که زنی تو کوس و نایی ما نیز زنیم دست و پایی گر زانکه شویم بر تو فیروز عیدی باشد خجسته آن روز از پیچش پنجه تو رستیم وز رنج شکنجه تو جستیم وز زانکه تو را ظفر دهد دست ما را علم ظفر شود پست چون برق جهم به خانه خویش پیش گهر یگانه خویش از تیغ زنم به سینه چاکش آلوده به خون نهم به خاکش پوشم تن آن عروس چالاک در پرده خون و حجله خاک وآسوده زیم درین غم آباد از نام عروس و ننگ داماد در خاک نهفته به نگاری کافتاده به دست خاکساری پوشیده به آن گهر به سنگی کاید به وی از سفال ننگی نوفل ز سماع قصه نو چشمی سوی قیس زد که بشنو قیس هنری هنروری کرد در معرکه شان دلاوری کرد بگشاد زبان سحر پرداز کای بد سخنان ناخوش آواز بادی که ز نای جهان خیزد در دیده عقل خاک بیزد حرفی که نه دانشش نگارد در نامه سیاه رویی آرد نوفل نه سخن ز جهل گوید تا نکته سهو و سهل گوید مغز است نه پوست هر چه او گفت نغز است و نکوست هر چه او گفت از گفته او ورق مپیچید روی دل ازین سبق مپیچید آن فیض نسیم نیکخواهیست نی باد بروت پادشاهیست حکمت که تراود از دل شاه عکسی ست ز نور چشمه ماه زان عکس کسی که دور ماند در ظلمت شب ز نور ماند لیلی ست زلال زندگانی من سوخته ای ز تشنه جانی گر روی نهد به تشنه ای آب خاکش بر سر کزان زند تاب لیلی ست گلی به طرف جویی من قانع ازان گلم به بویی دل باد چو لاله باغبان را کز باد دریغ دارد آن را لیلی ست به بزم جان چراغی من دارم ازو به سینه داغی آن کو نه چراغ من فروزد یارب که به داغ من بسوزد لیلی می گفت و آن حسودان کوران ز حسودی و کبودان فریاد بر او زدند کای خام دربند زبان به کام ازین نام او نیست ز نام او چه حاصل زین حرف زبان خویش بگسل هر لحظه مبر به هرزه نامش وآلوده مکن به گوش عامش ور زانکه بری زبان داری تنها نه زبان که جان نداری خواهیم تو را زبان بریدن وز کالبد تو جان کشیدن مجنون چو سماع این سخن کرد زو قطع امید خویشتن کرد دانست کزان نهال نوبر کامیش نمی شود میسر رو گریه کنان به نوفل آورد کای مرهم داغ و داروی درد در خواه ازین ستیزه کاران تا رسم ستیزه را گذاران چندانکه به طرف جوی یک بار مرغی بنهد در آب منقار بر من در مرحمت گشایند وز دور رخش به من نمایند تا یک نظرش ز دور بینم وانگه به خیال او نشینم سازم همه عمر زان ذخیره بهر شب تار و روز تیره گفت کزین خیال بگذر زین داعیه محال بگذر دیدار وی و تو ای رمیده چون آب است و سگ گزیده خیز و ره این هوس سپردن بگذار که دیدن است و مردن ور هستی ازین حیات دلگیر در غمکده فراق می میر مجنون نه به یار خود رسیدن نی در همه عمر امید دیدن با نوفل گفت کای ستمگر ای وعده تو سراب یکسر رنج از دل من به گفت رفتی گفتی و نکردی آنچه گفتی لیکن نه ز توست از من است این بر هر که نه کور روشن است این نامقبلیم علم برافراخت واقبال تو را علم بینداخت من کی و سرود عیش سازان من کی و فسون عشوه بازان چون می نکند فسون مرا به آشفتگی و جنون مرا به این گفت و ز جای خویش برخاست رقصان به نوای خویش برخاست انداخت شکوفه سان عمامه چون شاخ خزان رسیده جامه نومید دلیش رنجه در بر می زد چو چنار پنجه بر سر خلقی ز پیش سرشک ریزان واو خاک به فرق خویش بیزان خلقی ز پیش به دل زنان سنگ واو چاک فکن به سینه تنگ چون آهوی دام جسته بگذشت زان مردم و رو نهاد در دشت شد باز چنانکه بود و می رفت وین زمزمه می سرود و می رفت لیلی و سریر عشرت و ناز مجنون و نفیر شوق پرداز لیلی و عنان به دست دوران مجنون و به دشت یار گوران لیلی و به این و آن سبک رو مجنون و به آهوان تک و دو لیلی و سکون به کوه وزنان مجنون و به کوه با گوزنان لیلی و ترانه گو به هر کس مجنون و صفیر کوف و کرکس لیلی و خروش چنگ و خرگاه مجنون و خراش گرگ و روباه لیلی و چو مه به قلعه داری مجنون و به غار غم حصاری آری هر کس برای کاریست هر شیر سازی مرغزاریست دولت به درم خرید نتوان ایوان به ارم کشید نتوان آن به که به نیک و بد بسازیم هر کس به نصیب خود بسازیم گل نیست ز خار بهره گیریم با خار زییم تا بمیریم

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۹ - در صحرا و دشت گردیدن مجنون و خطاب کردن وی با گردباد ریحان شکن حریم این باغ این بو دهد از نسیم این باغ کان لاله داغدار هر دشت از نوفل و نوفلی چو برگشت آزاده ز هر گروه بودی آواره دشت و کوه بودی هر جا که کسی ز دور دیدی چون آهو و گور ازو رمیدی یک روز فرود حال و وجدش شد جای به کوهسار نجدش جا قله کوه خاره می کرد در هر طرفی نظاره می کرد دیده به دیار لیلی افکند در کوزه ز گریه سیلی افکند شوقش به درون چو کوه بنشست قاروره صبر خرد بشکست پیکی طلبید کز دیارش آرد به حریم دل قرارش گوید خبر و بیان کند حال از منزل یار و ربع و اطلال ناگاه ز گرد ره سوادی بنمود چه دید گردبادی زان خاک دیار بار بسته پرده به رخ از غبار بسته افتاد به سجده بر زمینش بگشاد زبان به آفرینش کای صوفی گرد گرد رقاص بی زحمت پا به رهروی خاص وی دشت نورد کوه پیمای نگرفته سکون دو دم به یک جای در پای تو کوه و دشت یکسان در کوه روی چو دشت آسان پیچان شده اژدها نمایی بر خویش ولی نه اژدهایی سر بر فلک اژدها که دیده ست جولان زده بر هوا که دیده ست خیزان نخلی ز خاک گستاخ نی بیخ تو را پدید و نی شاخ وین طرفه که گر ز باغ خیزی میوه فکنی و برگ ریزی نی راه تو بی غبار هرگز نی یک جایت قرار هرگز افتاده تو درخت چالاک برداشته تو خار و خاشاک پیچیده چو دودی و نه دودی دوری ز سیاهی و کبودی پرگاری کاخ سقف زنگار چون قصر ارم ز تو ستون دار کشتی ست در آب ربع مسکون تو تیری و بادبانت گردون بر کشتوران درین نشیمن ویران ز تو صد هزار خرمن امروز دلم به سینه خرم از مقدم توست خیر مقدم سویم که شده ست رهنمایت جان باد فدای خاک پایت بر من ز ره کرم گذشتی وآرام من رمیده گشتی از منزل یار بسته ای بار کاید ز تو بوی مشک تاتار این خاک که عطر محمل توست چون نافه چین حمایل توست گر از در اوست بر سرم ریز چون سرمه به دیده ترم ریز خاشاک تو کش شمیم مشک است ریحان تری و عود خشک است زان آتش من بلند گردان بر وی دل من سپند گردان زان جان و جهان خبر چه داری بگشای زبان به هر چه داری بی او دل من ز غصه خون است بی من دل او بگو که چون است از یاد ویم فرامشی نیست وز حرف وفاش خامشی نیست هرگز گذرم به دل نهانش جنبد به حدیث من زبانش هیهات چه جای این سؤال است دارم هوسی ولی محال است شه بهر گدا کجا کشد آه مه سوی سها کی افکند راه شب کیست طفیلی سگانش سوده سر خود بر آستانش او کرده به بالش خوش آهنگ بر بستر غم سر من و سنگ او داده به مهد عیش پهلو من خفته به خاک خواریم رو چون روز شود ز خواب خیزد بر لاله تر گلاب ریزد اول سوی او که می گراید دیده به رخش که می گشاید گرد دمنش ز من بدل نیست گرینده چو من بر آن طلل نیست از دور که می کند نگاهش در طوف به گرد خیمه گاهش آنجا که شود به عشوه خندان گریه که کند ز دردمندان وان دم که شود ز لب شکرریز دندان طمع که می کند تیز گاهی که بود به هودجش جای در راه طلب که می نهد پای روزی که قدم نهد به محمل ز آب مژه کیست مانده در گل شبها که به خانه اش مقام است بنشسته به پاس او کدام است بینا به رخش کسان و من کور نزدیک همه به او و من دور تو باد سبکروی و من خاک تو صرصر و من شکسته خاشاک گاهی که به سوی او زنی رای بردار به دست لطفم از جای چون خاک رهم به کوی او بر خاشاک آسا به سوی او بر تا بر سر راه او نشینم یک بار دگر رخش ببینم ور زانکه نیم بدین سزاوار بگذار مرا غریب و بیمار بیماری من بگوی با او وین زاری من بگوی با او کای کام دل و مراد جانم بینایی چشم خونفشانم زان روز که مانده از تو دورم تا ظن نبری که من صبورم جان و دل پاره پاره دارم لیکن چه کنم چه چاره دارم هر تن که ز جان به داغ دوریست تنهایی او نه از صبوریست خواهد که ز جان جدا نماند لیکن چه کند نمی تواند هر حیله که بود آزمودم نی صلح و نه جنگ داشت سودم سودی ندهد چو نیست تقدیر نی سعی جوان نه همت پیر زین پس من و داغ نامرادی افتان خیزان به کوه و وادی افتم شب ها چو ناتوانی خیزم به سحر چو نیم جانی دانم که دل تو نیز خون است وز دست تو چاره ام برون است لیکن بکن اینقدر که باری در دامن کوه و کنج غاری چون بی تو به سر رسد حیاتم یادی بکنی پس از وفاتم این گفت و چو پادشاه خاور بگسست طناب خیمه زر زد چرخ به عرصه زمانه بر رسم عرب سیاه خانه مسکین سر خود به خاره بنهاد بر بستر خار بی خود افتاد چشمش همه شب به خواب نغنود بیهوش فتاد خوابش این بود

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۹ - در صحرا و دشت گردیدن مجنون و خطاب کردن وی با گردباد ریحان شکن حریم این باغ این بو دهد از نسیم این باغ کان لاله داغدار هر دشت از نوفل و نوفلی چو برگشت آزاده ز هر گروه بودی آواره دشت و کوه بودی هر جا که کسی ز دور دیدی چون آهو و گور ازو رمیدی یک روز فرود حال و وجدش شد جای به کوهسار نجدش جا قله کوه خاره می کرد در هر طرفی نظاره می کرد دیده به دیار لیلی افکند در کوزه ز گریه سیلی افکند شوقش به درون چو کوه بنشست قاروره صبر خرد بشکست پیکی طلبید کز دیارش آرد به حریم دل قرارش گوید خبر و بیان کند حال از منزل یار و ربع و اطلال ناگاه ز گرد ره سوادی بنمود چه دید گردبادی زان خاک دیار بار بسته پرده به رخ از غبار بسته افتاد به سجده بر زمینش بگشاد زبان به آفرینش کای صوفی گرد گرد رقاص بی زحمت پا به رهروی خاص وی دشت نورد کوه پیمای نگرفته سکون دو دم به یک جای در پای تو کوه و دشت یکسان در کوه روی چو دشت آسان پیچان شده اژدها نمایی بر خویش ولی نه اژدهایی سر بر فلک اژدها که دیده ست جولان زده بر هوا که دیده ست خیزان نخلی ز خاک گستاخ نی بیخ تو را پدید و نی شاخ وین طرفه که گر ز باغ خیزی میوه فکنی و برگ ریزی نی راه تو بی غبار هرگز نی یک جایت قرار هرگز افتاده تو درخت چالاک برداشته تو خار و خاشاک پیچیده چو دودی و نه دودی دوری ز سیاهی و کبودی پرگاری کاخ سقف زنگار چون قصر ارم ز تو ستون دار کشتی ست در آب ربع مسکون تو تیری و بادبانت گردون بر کشتوران درین نشیمن ویران ز تو صد هزار خرمن امروز دلم به سینه خرم از مقدم توست خیر مقدم سویم که شده ست رهنمایت جان باد فدای خاک پایت بر من ز ره کرم گذشتی وآرام من رمیده گشتی از منزل یار بسته ای بار کاید ز تو بوی مشک تاتار این خاک که عطر محمل توست چون نافه چین حمایل توست گر از در اوست بر سرم ریز چون سرمه به دیده ترم ریز خاشاک تو کش شمیم مشک است ریحان تری و عود خشک است زان آتش من بلند گردان بر وی دل من سپند گردان زان جان و جهان خبر چه داری بگشای زبان به هر چه داری بی او دل من ز غصه خون است بی من دل او بگو که چون است از یاد ویم فرامشی نیست وز حرف وفاش خامشی نیست هرگز گذرم به دل نهانش جنبد به حدیث من زبانش هیهات چه جای این سؤال است دارم هوسی ولی محال است شه بهر گدا کجا کشد آه مه سوی سها کی افکند راه شب کیست طفیلی سگانش سوده سر خود بر آستانش او کرده به بالش خوش آهنگ بر بستر غم سر من و سنگ او داده به مهد عیش پهلو من خفته به خاک خواریم رو چون روز شود ز خواب خیزد بر لاله تر گلاب ریزد اول سوی او که می گراید دیده به رخش که می گشاید گرد دمنش ز من بدل نیست گرینده چو من بر آن طلل نیست از دور که می کند نگاهش در طوف به گرد خیمه گاهش آنجا که شود به عشوه خندان گریه که کند ز دردمندان وان دم که شود ز لب شکرریز دندان طمع که می کند تیز گاهی که بود به هودجش جای در راه طلب که می نهد پای روزی که قدم نهد به محمل ز آب مژه کیست مانده در گل شبها که به خانه اش مقام است بنشسته به پاس او کدام است بینا به رخش کسان و من کور نزدیک همه به او و من دور تو باد سبکروی و من خاک تو صرصر و من شکسته خاشاک گاهی که به سوی او زنی رای بردار به دست لطفم از جای چون خاک رهم به کوی او بر خاشاک آسا به سوی او بر تا بر سر راه او نشینم یک بار دگر رخش ببینم ور زانکه نیم بدین سزاوار بگذار مرا غریب و بیمار بیماری من بگوی با او وین زاری من بگوی با او کای کام دل و مراد جانم بینایی چشم خونفشانم زان روز که مانده از تو دورم تا ظن نبری که من صبورم جان و دل پاره پاره دارم لیکن چه کنم چه چاره دارم هر تن که ز جان به داغ دوریست تنهایی او نه از صبوریست خواهد که ز جان جدا نماند لیکن چه کند نمی تواند هر حیله که بود آزمودم نی صلح و نه جنگ داشت سودم سودی ندهد چو نیست تقدیر نی سعی جوان نه همت پیر زین پس من و داغ نامرادی افتان خیزان به کوه و وادی افتم شب ها چو ناتوانی خیزم به سحر چو نیم جانی دانم که دل تو نیز خون است وز دست تو چاره ام برون است لیکن بکن اینقدر که باری در دامن کوه و کنج غاری چون بی تو به سر رسد حیاتم یادی بکنی پس از وفاتم این گفت و چو پادشاه خاور بگسست طناب خیمه زر زد چرخ به عرصه زمانه بر رسم عرب سیاه خانه مسکین سر خود به خاره بنهاد بر بستر خار بی خود افتاد چشمش همه شب به خواب نغنود بیهوش فتاد خوابش این بود

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۰ - باز خریدن مجنون غزالی را از صیاد و آزاد کردن وی بر یاد لیلی کردن وی بر یاد لیلی چون صبحدم از غزاله خور پوشید زمین غلاله زر افشاند فلک ز چشمه قیر از مهر غزاله قطره ها شیر مجنون که به خواب بیخودی بود از خواب شبانه چشم بگشود گرم از سر خار و خاره برجست از خاره مگر شراره برجست از کوه و قدم نهاد در دشت در دشت چو گردباد می گشت می کرد به دام و دد نگاهی در سینه همی کشید آهی می برد ز وحش و طیر رشکی وز دیده همی فشاند اشکی یعنی که بود ز فرقت یار هر چیز خلاص و من گرفتار هر زنده حریف جفت خویش است وآسوده ز خود و خفت خویش است جز من که ز جفت خویش طاقم سرگشته وادی فراقم نه خورد بود مرا و نی خواب گر کوه بود نیارد این تاب می زد به همین خیال گامی ناگاه ز دور دید دامی در مطرح آهوان نهاده در بند وی آهویی فتاده صیاد گرفته تیغ خونریز چون تیغ دویده بر سرش تیز آهو به شکنجه دویدن صیاد و شتاب سر بریدن مجنون چو بدید آه برداشت تا پیش کشنده راه برداشت دستش بگرفت و کرد فریاد کز دست تو داد می کنم داد هیچ ار ز خدات بهره ای هست از بهر خدا بدار ازو دست بردار به دست لطف و بگشای تیغش ز گلو و بند از پای پایش قلمیست خیزرانی شق کرده سرش پی روانی بر صفحه خاک کش گذار است از چار قلم رقم نگار است هفت است قلم درین شکی نیست از هفت چهار اندکی نیست آن را مشکن به سخت بستن عمدا نسزد قلم شکستن در طوق جفا چنان گلویی لایق نبود به هیچ رویی ظلم است به پیش عقل روشن آن طوق فکندنش به گردن زین مظلمه بازکش عنان را وز گردن خود برون کن آن را چشمی داری به سوی او بین سر تا به قدم به وی فرو بین چشمش که ز سرمه خدایی آسوده بود ز سرمه سایی حیف است تهی ز نور مانده وز بینش خویش دور مانده آن گردن ساده کشیده ک آسیب کمند کس ندیده دانی که به طوق زر دریغ است پولاد دلا چه جای تیغ است آن سینه که لوح سیم پاک است نی چون دل من سزای چاک است از کینه خلق پاک سینه ست با سینه او تو را چه کینه ست در پهلوی او به لطف جا کن دست ستمت ازو جدا کن خنجر چو قلم گرفته در مشت کم زن رقمش به تخته پشت آن را شده بند بند مپسند بگذار نسفته مهره ای چند بین گردن و پشت نازنینش دندان طمع کن از سرینش هر کس که به گرد ران برد دست در پهلوی آتش گردنی هست نافش که چو نافه مشکبار است چون نافه دریدنش چه کار است گر در شکم طمع زنی چاک به زانکه در آن شکم کنی خاک مجنون چو به قصد صید صیاد زین گفت و شنید دام بنهاد صیاد اسیر قید او شد چون صید گرفته صید او شد چون موم دلش به نرمی افتاد افکند ز دست تیغ پولاد لیکن ز غم عیالمندیش می بود آهو هنوز بندیش مجنون که نه جامه داشت در بر نی بار عمامه نیز بر سر در فکر عطای او فرو ماند طیاره به گله پدر راند زان گله گرفت گوسپندی از آفت گرگ بی گزندی لنگر کنش از خرام دنبه سر تا به قدم تمام دنبه آورد و به صید پیشه بسپرد پا در ره عذر خواهی افشرد کین صید که سوی اوت میلی ست در گردن و چشم همچو لیلی ست قیمت نکنم که چند ارزد هر موی به گوسفندی ارزد آن ظن نبری که این بهاییست از بهر خلاص او فداییست اکنون رسنش به دست من ده ک آهوی چنین به دست من به تا سر نهمش به جای لیلی وانگه کنمش فدای لیلی مسکین چو رسن به دست او داد صد بوسه به چشم مست او داد پشمین رسنش ز سر به در کرد وز ساعد خویش طوق زر کرد خاک قدمش به دیده می رفت می شست رخش به اشک و می گفت ای گردن تو چو گردن دوست چشم تو چو چشم پر فن دوست گر ساق تو ای به ساق لاغر از سیم بود چو او توانگر گویم به زبان راستگویی صد بار که او تو و تو اویی تا یار من سلیم باشی آزرده تیغ بیم باشی رو گرد دیار یار می چر سنبل می چین و لاله می خور لاله چو خوری به گرد کویش می گوی چو من دعای رویش کان روی چو لاله تازه بادا وآزاده عار غازه بادا سنبل چو چری ز مرغزارش می خور غم زلف مشکبارش کان سنبل تر کسی مبیناد یک شاخ ازو کسی مچیناد آهو می رفت و او هم از پی می رفت طفیل رفتن وی با هم ره همرهی سپردند تا پی به دیار یار بردند مجنون بنشست زیر خاری وان رفت به سوی مرغزاری آن ناله ز هجر یار می کرد وین طوف به مرغزار می کرد چون مهر نشست و مه برآمد تاراج شب سیه برآمد یکدیگر را دگر ندیدند هر یک به زمینی آرمیدند

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۰ - باز خریدن مجنون غزالی را از صیاد و آزاد کردن وی بر یاد لیلی کردن وی بر یاد لیلی چون صبحدم از غزاله خور پوشید زمین غلاله زر افشاند فلک ز چشمه قیر از مهر غزاله قطره ها شیر مجنون که به خواب بیخودی بود از خواب شبانه چشم بگشود گرم از سر خار و خاره برجست از خاره مگر شراره برجست از کوه و قدم نهاد در دشت در دشت چو گردباد می گشت می کرد به دام و دد نگاهی در سینه همی کشید آهی می برد ز وحش و طیر رشکی وز دیده همی فشاند اشکی یعنی که بود ز فرقت یار هر چیز خلاص و من گرفتار هر زنده حریف جفت خویش است وآسوده ز خود و خفت خویش است جز من که ز جفت خویش طاقم سرگشته وادی فراقم نه خورد بود مرا و نی خواب گر کوه بود نیارد این تاب می زد به همین خیال گامی ناگاه ز دور دید دامی در مطرح آهوان نهاده در بند وی آهویی فتاده صیاد گرفته تیغ خونریز چون تیغ دویده بر سرش تیز آهو به شکنجه دویدن صیاد و شتاب سر بریدن مجنون چو بدید آه برداشت تا پیش کشنده راه برداشت دستش بگرفت و کرد فریاد کز دست تو داد می کنم داد هیچ ار ز خدات بهره ای هست از بهر خدا بدار ازو دست بردار به دست لطف و بگشای تیغش ز گلو و بند از پای پایش قلمیست خیزرانی شق کرده سرش پی روانی بر صفحه خاک کش گذار است از چار قلم رقم نگار است هفت است قلم درین شکی نیست از هفت چهار اندکی نیست آن را مشکن به سخت بستن عمدا نسزد قلم شکستن در طوق جفا چنان گلویی لایق نبود به هیچ رویی ظلم است به پیش عقل روشن آن طوق فکندنش به گردن زین مظلمه بازکش عنان را وز گردن خود برون کن آن را چشمی داری به سوی او بین سر تا به قدم به وی فرو بین چشمش که ز سرمه خدایی آسوده بود ز سرمه سایی حیف است تهی ز نور مانده وز بینش خویش دور مانده آن گردن ساده کشیده ک آسیب کمند کس ندیده دانی که به طوق زر دریغ است پولاد دلا چه جای تیغ است آن سینه که لوح سیم پاک است نی چون دل من سزای چاک است از کینه خلق پاک سینه ست با سینه او تو را چه کینه ست در پهلوی او به لطف جا کن دست ستمت ازو جدا کن خنجر چو قلم گرفته در مشت کم زن رقمش به تخته پشت آن را شده بند بند مپسند بگذار نسفته مهره ای چند بین گردن و پشت نازنینش دندان طمع کن از سرینش هر کس که به گرد ران برد دست در پهلوی آتش گردنی هست نافش که چو نافه مشکبار است چون نافه دریدنش چه کار است گر در شکم طمع زنی چاک به زانکه در آن شکم کنی خاک مجنون چو به قصد صید صیاد زین گفت و شنید دام بنهاد صیاد اسیر قید او شد چون صید گرفته صید او شد چون موم دلش به نرمی افتاد افکند ز دست تیغ پولاد لیکن ز غم عیالمندیش می بود آهو هنوز بندیش مجنون که نه جامه داشت در بر نی بار عمامه نیز بر سر در فکر عطای او فرو ماند طیاره به گله پدر راند زان گله گرفت گوسپندی از آفت گرگ بی گزندی لنگر کنش از خرام دنبه سر تا به قدم تمام دنبه آورد و به صید پیشه بسپرد پا در ره عذر خواهی افشرد کین صید که سوی اوت میلی ست در گردن و چشم همچو لیلی ست قیمت نکنم که چند ارزد هر موی به گوسفندی ارزد آن ظن نبری که این بهاییست از بهر خلاص او فداییست اکنون رسنش به دست من ده ک آهوی چنین به دست من به تا سر نهمش به جای لیلی وانگه کنمش فدای لیلی مسکین چو رسن به دست او داد صد بوسه به چشم مست او داد پشمین رسنش ز سر به در کرد وز ساعد خویش طوق زر کرد خاک قدمش به دیده می رفت می شست رخش به اشک و می گفت ای گردن تو چو گردن دوست چشم تو چو چشم پر فن دوست گر ساق تو ای به ساق لاغر از سیم بود چو او توانگر گویم به زبان راستگویی صد بار که او تو و تو اویی تا یار من سلیم باشی آزرده تیغ بیم باشی رو گرد دیار یار می چر سنبل می چین و لاله می خور لاله چو خوری به گرد کویش می گوی چو من دعای رویش کان روی چو لاله تازه بادا وآزاده عار غازه بادا سنبل چو چری ز مرغزارش می خور غم زلف مشکبارش کان سنبل تر کسی مبیناد یک شاخ ازو کسی مچیناد آهو می رفت و او هم از پی می رفت طفیل رفتن وی با هم ره همرهی سپردند تا پی به دیار یار بردند مجنون بنشست زیر خاری وان رفت به سوی مرغزاری آن ناله ز هجر یار می کرد وین طوف به مرغزار می کرد چون مهر نشست و مه برآمد تاراج شب سیه برآمد یکدیگر را دگر ندیدند هر یک به زمینی آرمیدند

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۱ - ملاقات کردن مجنون با شبان لیلی و خبر یافتن که مردان قبیله لیلی به غارت بیرون رفته اند و پیش لیلی رفتن وی خورشید به وقت بامدادان چون داد مراد نامرادان یعنی که به آفتابه زر ریخت وز حقه پر گهر گهر ریخت مجنون به هزار نامرادی می گشت به گرد کوه و وادی لیلی می گفت و راه می رفت همراه سرشک و آه می رفت هر جا که ز پای رهنوردی دیدی به هوا ز دور گردی چون باد صبا هواش کردی سرمه ز غبار پاش کردی پر شعله دلی ز داغ لیلی از وی کردی سراغ لیلی ناگه رمه ای برآمد از راه سردار رمه شبانی آگاه در وادی جست و جو کلیمی از پشم سیه به بر گلیمی موسی وارش به کف عصایی در دیده گرگ اژدهایی از فرق به سوی او قدم ساخت چون سایه به پای او سر انداخت گفت ای دل و جان من فدایت روشن بصرم به خاک پایت یابم ز تو بوی آشنایی آخر تو کیی و از کجایی این طرفه رمه که از بز و میش گرد تو گرفته از پس و پیش گردی که ز راهشان برآید زان نکهت مشک و عنبر آید این بوی ز منزل که دارند شب پیش در که می گذارند گفتا که شبان لیلی ام من پرورده خوان لیلی ام من هست این رمه مایه بخش خوانش آبادان ساز خان ومانش اینک سر و گوششان نشانمند از داغ و دروش آن خداوند شب خفتنشان به مسکن اوست این عطر ز بوی دامن اوست هر جا که کشد به ناز دامان گیسوافشان شود خرامان گردد همه مشکبو زمینش جانبخش نسیم عنبرینش مجنون چو نشان دوست بشنید چون اشک به خون و خاک غلطید افتاد ز پای رفته از کار چشم از نظر و زبان ز گفتار بی خود به زمین فتاد تا دیر در بی خودی ایستاد تا دیر وآخر که به هوشیاری آمد در پیش شبان به زاری آمد کای محرم خیل خانه دوست شبها سگ آستانه دوست امروز ز وی خبر چه داری گو روشن و راست هر چه داری سینه ز غمش پر است تا لب از بهر خدا که بر گشا لب گفتا که کنون خوش است در حی کس نیست به گرد خیمه وی در خیمه خود نشسته تنهاست چون ماه میان هاله یکتاست مردان قبیله رخت بستند وز عرصه حی برون نشستند دارند هوای آنکه غافل بر قصد گروهی از قبایل سازند کمین به صبحگاهان بر غارت مال بی پناهان از وی چو سماع این بشارت صبری که نداشت کرد غارت گفتا به شبان که ای نکو خوی لطفی بکن و رضای من جوی این کهنه گلیم خود به من ده صد منت ازان به جان من نه چون بخت گلیم من سیه بافت بخت تو به آن ره از کجا یافت محروم ز دلبر قدیمی من بعد من و سیه گلیمی باشد که زنم چنانکه دانی طبل طربی در او نهانی هر چند برون بود ز امکان در زیر گلیم طبل پنهان این گفت و گلیم را بپوشید می رفت و ز شوق می خروشید رو کرد به سوی آن قبیله از بهر وصال آن جمیله لیلی جویان به حی درآمد فریاد ز جان وی برآمد در هر قدمی که پیش می رفت اندک اندک ز خویش می رفت چشمش چو به خانه وی افتاد شد خانه هستیش ز بنیاد بانگی بزد از درون غمناک وافتاد به سان سایه بر خاک لیلی چو شنید بانگ بشناخت از خانه برون مقام خود ساخت بیرون از در چه دید مجنون افتاده ز عقل و هوش بیرون بالای سرش نشست خونریز از نرگس شوخ فتنه انگیز از گریه به روش آب می زد نی آب که خون ناب می زد زان خواب گران به هوشش آورد در غلغله و خروشش آورد برخاست به روی دوست دیدن بنشست به گفتن و شنیدن هر دو به سخن زبان گشادند غم های گذشته شرح دادند مجنون ز شکایت سفر گفت لیلی ز غم وطن گهر سفت آن خواند حدیث کوه و وادی وین قصه کنج نامرادی آن بود ز ناله درددل گوی وین بود ز گریه خون دل شوی آن گفت که بی رخت بجانم این گفت که من فزون از آنم آن گفت دلم هزار پاره ست این گفت که این زمان چه چاره ست آن گفت شدم ز جان خود سیر این گفت که مرگ من رسد دیر آن گفت که هجر جانگداز است این گفت که وصل چاره ساز است آن گفت که بی تو دردناکم این گفت که از غمت هلاکم آن گفت مراست دل ز غم ریش این گفت مراست ریش ازان بیش آن گفت نمی روم ازین کوی این گفت به ترک جان خود گوی آن گفت در آتشم ز دوری این گفت که پیشه کن صبوری آن گفت که صبر نیست کارم این گفت جز این دوا ندارم آن گفت که خوش بود رهایی این گفت ز محنت جدایی آن گفت فغان ز کینه کیشان این گفت که باد مرگ ایشان آن گفت دلم ز غم دو نیم است این گفت چه غم خدا کریم است چون گفته شد آنچه گفتنی بود وان راز که هم نهفتنی بود زد شعله درون لیلی از بیم کان قوم ز عقل و دین به یک نیم ناگاه ز راه در نیایند وان دلشده را به سر نیایند بر وی نکشند تیغ بیداد و او را نرسد کسی به فریاد گفت ای ز میان عاشقان فرد در راه وفا به جان جوانمرد برخیز که تیغ چرخ تیز است با ما و تو بر سر ستیز است با هم به وداع ایستادند وز هر مژه سیل خوش گشادند آن روی به دشت کرد یا کوه وین ماند به جا چو کوه اندوه اینست بلی زمانه را خوی آسودگی از زمانه کم جوی صد سال بلا و رنج بینی ک آسوده یکی نفس نشینی ناکرده تو جای خویشتن گرم هیچش ناید ز روی تو شرم دستت گیرد که زود برخیز پایت کوبد به سر که بگریز

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۱ - ملاقات کردن مجنون با شبان لیلی و خبر یافتن که مردان قبیله لیلی به غارت بیرون رفته اند و پیش لیلی رفتن وی خورشید به وقت بامدادان چون داد مراد نامرادان یعنی که به آفتابه زر ریخت وز حقه پر گهر گهر ریخت مجنون به هزار نامرادی می گشت به گرد کوه و وادی لیلی می گفت و راه می رفت همراه سرشک و آه می رفت هر جا که ز پای رهنوردی دیدی به هوا ز دور گردی چون باد صبا هواش کردی سرمه ز غبار پاش کردی پر شعله دلی ز داغ لیلی از وی کردی سراغ لیلی ناگه رمه ای برآمد از راه سردار رمه شبانی آگاه در وادی جست و جو کلیمی از پشم سیه به بر گلیمی موسی وارش به کف عصایی در دیده گرگ اژدهایی از فرق به سوی او قدم ساخت چون سایه به پای او سر انداخت گفت ای دل و جان من فدایت روشن بصرم به خاک پایت یابم ز تو بوی آشنایی آخر تو کیی و از کجایی این طرفه رمه که از بز و میش گرد تو گرفته از پس و پیش گردی که ز راهشان برآید زان نکهت مشک و عنبر آید این بوی ز منزل که دارند شب پیش در که می گذارند گفتا که شبان لیلی ام من پرورده خوان لیلی ام من هست این رمه مایه بخش خوانش آبادان ساز خان ومانش اینک سر و گوششان نشانمند از داغ و دروش آن خداوند شب خفتنشان به مسکن اوست این عطر ز بوی دامن اوست هر جا که کشد به ناز دامان گیسوافشان شود خرامان گردد همه مشکبو زمینش جانبخش نسیم عنبرینش مجنون چو نشان دوست بشنید چون اشک به خون و خاک غلطید افتاد ز پای رفته از کار چشم از نظر و زبان ز گفتار بی خود به زمین فتاد تا دیر در بی خودی ایستاد تا دیر وآخر که به هوشیاری آمد در پیش شبان به زاری آمد کای محرم خیل خانه دوست شبها سگ آستانه دوست امروز ز وی خبر چه داری گو روشن و راست هر چه داری سینه ز غمش پر است تا لب از بهر خدا که بر گشا لب گفتا که کنون خوش است در حی کس نیست به گرد خیمه وی در خیمه خود نشسته تنهاست چون ماه میان هاله یکتاست مردان قبیله رخت بستند وز عرصه حی برون نشستند دارند هوای آنکه غافل بر قصد گروهی از قبایل سازند کمین به صبحگاهان بر غارت مال بی پناهان از وی چو سماع این بشارت صبری که نداشت کرد غارت گفتا به شبان که ای نکو خوی لطفی بکن و رضای من جوی این کهنه گلیم خود به من ده صد منت ازان به جان من نه چون بخت گلیم من سیه بافت بخت تو به آن ره از کجا یافت محروم ز دلبر قدیمی من بعد من و سیه گلیمی باشد که زنم چنانکه دانی طبل طربی در او نهانی هر چند برون بود ز امکان در زیر گلیم طبل پنهان این گفت و گلیم را بپوشید می رفت و ز شوق می خروشید رو کرد به سوی آن قبیله از بهر وصال آن جمیله لیلی جویان به حی درآمد فریاد ز جان وی برآمد در هر قدمی که پیش می رفت اندک اندک ز خویش می رفت چشمش چو به خانه وی افتاد شد خانه هستیش ز بنیاد بانگی بزد از درون غمناک وافتاد به سان سایه بر خاک لیلی چو شنید بانگ بشناخت از خانه برون مقام خود ساخت بیرون از در چه دید مجنون افتاده ز عقل و هوش بیرون بالای سرش نشست خونریز از نرگس شوخ فتنه انگیز از گریه به روش آب می زد نی آب که خون ناب می زد زان خواب گران به هوشش آورد در غلغله و خروشش آورد برخاست به روی دوست دیدن بنشست به گفتن و شنیدن هر دو به سخن زبان گشادند غم های گذشته شرح دادند مجنون ز شکایت سفر گفت لیلی ز غم وطن گهر سفت آن خواند حدیث کوه و وادی وین قصه کنج نامرادی آن بود ز ناله درددل گوی وین بود ز گریه خون دل شوی آن گفت که بی رخت بجانم این گفت که من فزون از آنم آن گفت دلم هزار پاره ست این گفت که این زمان چه چاره ست آن گفت شدم ز جان خود سیر این گفت که مرگ من رسد دیر آن گفت که هجر جانگداز است این گفت که وصل چاره ساز است آن گفت که بی تو دردناکم این گفت که از غمت هلاکم آن گفت مراست دل ز غم ریش این گفت مراست ریش ازان بیش آن گفت نمی روم ازین کوی این گفت به ترک جان خود گوی آن گفت در آتشم ز دوری این گفت که پیشه کن صبوری آن گفت که صبر نیست کارم این گفت جز این دوا ندارم آن گفت که خوش بود رهایی این گفت ز محنت جدایی آن گفت فغان ز کینه کیشان این گفت که باد مرگ ایشان آن گفت دلم ز غم دو نیم است این گفت چه غم خدا کریم است چون گفته شد آنچه گفتنی بود وان راز که هم نهفتنی بود زد شعله درون لیلی از بیم کان قوم ز عقل و دین به یک نیم ناگاه ز راه در نیایند وان دلشده را به سر نیایند بر وی نکشند تیغ بیداد و او را نرسد کسی به فریاد گفت ای ز میان عاشقان فرد در راه وفا به جان جوانمرد برخیز که تیغ چرخ تیز است با ما و تو بر سر ستیز است با هم به وداع ایستادند وز هر مژه سیل خوش گشادند آن روی به دشت کرد یا کوه وین ماند به جا چو کوه اندوه اینست بلی زمانه را خوی آسودگی از زمانه کم جوی صد سال بلا و رنج بینی ک آسوده یکی نفس نشینی ناکرده تو جای خویشتن گرم هیچش ناید ز روی تو شرم دستت گیرد که زود برخیز پایت کوبد به سر که بگریز

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۲ - حکایت کردن کثیر شاعر عاشق عزه از مجنون پیش خلیفه روشن سخن عرب کثیر بر طارم نظم نجم نیر با عزه که رشک حور عین بود رونق شکن بتان چین بود بیرون ز قیاس داشت میلی چون قیس رمیده دل به لیلی چون گل به نسیم او شگفتی گفتی به هوایش آنچه گفتی شعرش که حلاوتی نکو داشت هر چاشنیی که داشت زو داشت آری نمک سخن ز عشق است نور فلک سخن ز عشق است از سوز دل است در سخن شور وز شعله عشق بر فلک نور روزیش خلیفه پیش خود خواند بر خوان نوال خویش بنشاند گفتا که بخوان نسیبی امروز از آتش عزه مجلس افروز برداشت به یاد او سرودی وز دیده روانه ساخت رودی در فرقت او نسیب می خواند وز هر مژه سیل اشک می راند می کرد ز اشک و نظم خود پر دامن ز عقیق و مجلس از در چون دید خلیفه آن غم و درد پرسید ز وی که ای جوانمرد دانم که ز عاشقان بسی را دیدی دیدی چو خود کسی را گفتا که بلی دلی ز غم ریش رفتم به دیار عزه زین پیش در راه به وادیی فتادم کز بیم عنان ز دست دادم رفتم دو سه روز بی خور و خواب نی نان دیده ز دور نی آب ناگه دیدم خجسته حالی با پشت خمیده چون هلالی خونین جگری چون نافه مشک از غم شده پوست بر تنش خشک بنهاده به قصد صید دامی رفتم کردم بر او سلامی با وی به ادب خطاب کردم دریوزه نان و آب کردم گفتا که ز حی فتاده دورم وز مرده دلان حی نفورم با من نه طعام نی شراب است نانم گیه آب من سراب است لیکن بنشین دمی که شاید بر ما در روزیی گشاید یک صید به دام ما درافتد وین رنجکشی ز ما برافتد من هم به کناره ای نشستم بر راه امید چشم بستم ناگاه شد آهویی خوش اندام زنجیری بند و حلقه دام آهو نه که لعبتی مصور زیبا شکل و بدیع منظر چشمش برده ز آهوان دست بی سرمه سیاه و بی قدح مست مستان همه در خمار چشمش آهو چشمان شکار چشمش شاخش چو فتیله ای ز عنبر بر فرق فتیله موی دلبر شاخی بی برگ کس ندیده زان گونه ز مشک تر دمیده بر مشک ممر ناف شد چست بر ناصیه زور کرد و بر رست هر بند ازان دو شاخ نوزاد قلاب دل هزار صیاد از بی عقدی و بی وشاحی با گردن ساده چون صراحی آهو چشمی به عشوه جسته پیوند حمایلش گسسته سینه چو شکم به رنگ کافور نافش مشکین چو نیفه حور نسرین سرین او درین باغ چون لاله ندیده محنت داغ پشتش نکشیده هیچ باری بر وی ننشسته جز غباری پرورده میان سبزه و آب آسوده ز دست رنج قصاب پایش قلمی خط آزموده جز بر خط سبزه سر نسوده افتاده به دام خود چو دیدش برجست و چو جان به بر کشیدش چشمش بوسید و گردش افشاند صد بیت به وصف او فرو خواند بگشاد ز پاش حلقه دام بگذاشت که در چرا زند گام آهو چو ز بند او شد آزاد نگریخته پیش او باستاد زد بانگ که پیش چشم لیلی چشم چو تو صد بود طفیلی باز آی و مترس کز همه کس من یار توام ز عالم و بس مادام که باشد آدمیزاد بادی تو و لیلی از غم آزاد این گفت و فتاد صید دیگر در دام وی از نخست بهتر با وی به همین نسق به سر برد پس دست به آهوی دگر برد این قاعده با سه چار پنجی پرداخت نخورده دست رنجی از گرسنگی نماند تابم گفتم که بزن بر آتش آبم دام از پی صید داشتن چیست چون بگرفتی گذاشتن چیست مهمان توام به طعمه محتاج این طعمه چرا دهی به تاراج گفتا که ازین هوس خمش باش با هشیاری چو من بهش باش زآتش گیرم که مثل لیلی ست با مثل ویم عظیم میلی ست بوسم به محبت ویش پای بر دیده روشنش کنم جای کام دل خویش ازو برآرم بازش به فدای او گذارم چیزی که بود چنین مرا پشت خود گوی که چون توانمش کشت چیزی که بود شبیه یارم چون طاقت خوردن وی آرم ور نی من از این شکار کردن محتاجترم ز تو به خوردن چیزی نخورم ز خشک و تر هیچ جز شاخ گیاهی و دگر هیچ او بود درین که برد ناگاه آهوی دگر به دام او راه گفتم که دوان شوم ازو پیش وان را بکشم به دشنه خویش او پیش ز من دوید و آن را بگرفت چنانکه دیگران را صد بوسه به روی چشم او داد کردش به فدای لیلی آزاد نومید شدم ز کار و بارش بی طعمه بماندم از شکارش زان گفت و شنو در آن زمینم گشت از سخنان او یقینم کز عامریان وی است مجنون حال از غم لیلی اش دگرگون

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۲ - حکایت کردن کثیر شاعر عاشق عزه از مجنون پیش خلیفه روشن سخن عرب کثیر بر طارم نظم نجم نیر با عزه که رشک حور عین بود رونق شکن بتان چین بود بیرون ز قیاس داشت میلی چون قیس رمیده دل به لیلی چون گل به نسیم او شگفتی گفتی به هوایش آنچه گفتی شعرش که حلاوتی نکو داشت هر چاشنیی که داشت زو داشت آری نمک سخن ز عشق است نور فلک سخن ز عشق است از سوز دل است در سخن شور وز شعله عشق بر فلک نور روزیش خلیفه پیش خود خواند بر خوان نوال خویش بنشاند گفتا که بخوان نسیبی امروز از آتش عزه مجلس افروز برداشت به یاد او سرودی وز دیده روانه ساخت رودی در فرقت او نسیب می خواند وز هر مژه سیل اشک می راند می کرد ز اشک و نظم خود پر دامن ز عقیق و مجلس از در چون دید خلیفه آن غم و درد پرسید ز وی که ای جوانمرد دانم که ز عاشقان بسی را دیدی دیدی چو خود کسی را گفتا که بلی دلی ز غم ریش رفتم به دیار عزه زین پیش در راه به وادیی فتادم کز بیم عنان ز دست دادم رفتم دو سه روز بی خور و خواب نی نان دیده ز دور نی آب ناگه دیدم خجسته حالی با پشت خمیده چون هلالی خونین جگری چون نافه مشک از غم شده پوست بر تنش خشک بنهاده به قصد صید دامی رفتم کردم بر او سلامی با وی به ادب خطاب کردم دریوزه نان و آب کردم گفتا که ز حی فتاده دورم وز مرده دلان حی نفورم با من نه طعام نی شراب است نانم گیه آب من سراب است لیکن بنشین دمی که شاید بر ما در روزیی گشاید یک صید به دام ما درافتد وین رنجکشی ز ما برافتد من هم به کناره ای نشستم بر راه امید چشم بستم ناگاه شد آهویی خوش اندام زنجیری بند و حلقه دام آهو نه که لعبتی مصور زیبا شکل و بدیع منظر چشمش برده ز آهوان دست بی سرمه سیاه و بی قدح مست مستان همه در خمار چشمش آهو چشمان شکار چشمش شاخش چو فتیله ای ز عنبر بر فرق فتیله موی دلبر شاخی بی برگ کس ندیده زان گونه ز مشک تر دمیده بر مشک ممر ناف شد چست بر ناصیه زور کرد و بر رست هر بند ازان دو شاخ نوزاد قلاب دل هزار صیاد از بی عقدی و بی وشاحی با گردن ساده چون صراحی آهو چشمی به عشوه جسته پیوند حمایلش گسسته سینه چو شکم به رنگ کافور نافش مشکین چو نیفه حور نسرین سرین او درین باغ چون لاله ندیده محنت داغ پشتش نکشیده هیچ باری بر وی ننشسته جز غباری پرورده میان سبزه و آب آسوده ز دست رنج قصاب پایش قلمی خط آزموده جز بر خط سبزه سر نسوده افتاده به دام خود چو دیدش برجست و چو جان به بر کشیدش چشمش بوسید و گردش افشاند صد بیت به وصف او فرو خواند بگشاد ز پاش حلقه دام بگذاشت که در چرا زند گام آهو چو ز بند او شد آزاد نگریخته پیش او باستاد زد بانگ که پیش چشم لیلی چشم چو تو صد بود طفیلی باز آی و مترس کز همه کس من یار توام ز عالم و بس مادام که باشد آدمیزاد بادی تو و لیلی از غم آزاد این گفت و فتاد صید دیگر در دام وی از نخست بهتر با وی به همین نسق به سر برد پس دست به آهوی دگر برد این قاعده با سه چار پنجی پرداخت نخورده دست رنجی از گرسنگی نماند تابم گفتم که بزن بر آتش آبم دام از پی صید داشتن چیست چون بگرفتی گذاشتن چیست مهمان توام به طعمه محتاج این طعمه چرا دهی به تاراج گفتا که ازین هوس خمش باش با هشیاری چو من بهش باش زآتش گیرم که مثل لیلی ست با مثل ویم عظیم میلی ست بوسم به محبت ویش پای بر دیده روشنش کنم جای کام دل خویش ازو برآرم بازش به فدای او گذارم چیزی که بود چنین مرا پشت خود گوی که چون توانمش کشت چیزی که بود شبیه یارم چون طاقت خوردن وی آرم ور نی من از این شکار کردن محتاجترم ز تو به خوردن چیزی نخورم ز خشک و تر هیچ جز شاخ گیاهی و دگر هیچ او بود درین که برد ناگاه آهوی دگر به دام او راه گفتم که دوان شوم ازو پیش وان را بکشم به دشنه خویش او پیش ز من دوید و آن را بگرفت چنانکه دیگران را صد بوسه به روی چشم او داد کردش به فدای لیلی آزاد نومید شدم ز کار و بارش بی طعمه بماندم از شکارش زان گفت و شنو در آن زمینم گشت از سخنان او یقینم کز عامریان وی است مجنون حال از غم لیلی اش دگرگون

%0
10 Bölüm