Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۷ ایا مربی جان از صداع جان چونی ایا ببرده دل از جمله دلبران چونی ز زحمت شب ما و ز ناله های صبوح که می رسد به تو ای ماه مهربان چونی ایا کسی که نخفت و نخفت چشم خوشت ز لکلک جرس و بانگ پاسبان چونی ایا غریب فلک تو بر این زمین حیفی ایا جهان ملاحت در این جهان چونی ز آفتاب کی پرسد که چون همی گردی به گلستان که بگوید که گلستان چونی ز روی زرد بپرسند درد دل چونست ولی کسی بنپرسد که ارغوان چونی چو روی زشت به آیینه گفت چونی تو بگفت من چو چراغم تو قلتبان چونی جواب گفت که من بازگونه می پرسم مثال کشت که گوید به آسمان چونی دهان گشادم یعنی ببین که لب خشکم که تا شراب تو گوید که ای دهان چونی ز گفت چون تو جویی روان شود در حال میان جان و روانم که ای روان چونی بگو تو باقی این را که از خمار لبت سرم گران شد پرسش که سرگران چونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۸ ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی گرسنه آمد و با نان همی کند بینی ز آفتاب گرفته ست خشم گازر نیز زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی تو را که معدن زر پیش خود همی خواند نمی روی و قراضه ز خاک می چینی قراضه هاست ز حسن ازل در این خوبان در آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی چو کان حسن بچیند قراضه ها ز بتان به آب و گل بنماید که آن نه ای اینی تو جهد کن که سراسر همه قراضه شوی روی به معدن خود زانک جمله زرینی به شهد جذبه من آب جفا بیامیزم که شهد صرف گلو گیردت ز شیرینی کشیدمت نه دعاها کشند آمین را کشانه شو سوی من گرچه لنگ تخمینی به سوی بحر رو ای ماهی و مکش خود را تو با سعادت و اقبال خود چه در کینی اگر تو می نروی آن کرم تو را بکشد چنین کند کرم و رحمت سلاطینی وگر درشت کشد مر تو را مترسان دل که یوسفست کشنده تو ابن یامینی به تهمت و به درشتی و دزدیش بکشید که صاع زر تو ببردی به بد تو تعیینی چو خلوت آمد گفتش که من قرین توام تو لایقی بر من من دعا تو آمینی در آن مکان که مکان نیست قصرها داری در این مکان فنا چون حریص تمکینی هزار بارت گفتم خمش کن و تن زن تو از لجاج کنون احمدی و پارینی فداح روح حیاتی فانت تحیینی و انت تخلص دیباجتی من الطین و انت تلبس روحی مکرما حللا بها اعیش و تکفیننی لتکفینی ایا مفجر عین تقر عینینی سقاها سکراتی و شربها دینی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۷ ایا مربی جان از صداع جان چونی ایا ببرده دل از جمله دلبران چونی ز زحمت شب ما و ز ناله های صبوح که می رسد به تو ای ماه مهربان چونی ایا کسی که نخفت و نخفت چشم خوشت ز لکلک جرس و بانگ پاسبان چونی ایا غریب فلک تو بر این زمین حیفی ایا جهان ملاحت در این جهان چونی ز آفتاب کی پرسد که چون همی گردی به گلستان که بگوید که گلستان چونی ز روی زرد بپرسند درد دل چونست ولی کسی بنپرسد که ارغوان چونی چو روی زشت به آیینه گفت چونی تو بگفت من چو چراغم تو قلتبان چونی جواب گفت که من بازگونه می پرسم مثال کشت که گوید به آسمان چونی دهان گشادم یعنی ببین که لب خشکم که تا شراب تو گوید که ای دهان چونی ز گفت چون تو جویی روان شود در حال میان جان و روانم که ای روان چونی بگو تو باقی این را که از خمار لبت سرم گران شد پرسش که سرگران چونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۸ ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی گرسنه آمد و با نان همی کند بینی ز آفتاب گرفته ست خشم گازر نیز زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی تو را که معدن زر پیش خود همی خواند نمی روی و قراضه ز خاک می چینی قراضه هاست ز حسن ازل در این خوبان در آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی چو کان حسن بچیند قراضه ها ز بتان به آب و گل بنماید که آن نه ای اینی تو جهد کن که سراسر همه قراضه شوی روی به معدن خود زانک جمله زرینی به شهد جذبه من آب جفا بیامیزم که شهد صرف گلو گیردت ز شیرینی کشیدمت نه دعاها کشند آمین را کشانه شو سوی من گرچه لنگ تخمینی به سوی بحر رو ای ماهی و مکش خود را تو با سعادت و اقبال خود چه در کینی اگر تو می نروی آن کرم تو را بکشد چنین کند کرم و رحمت سلاطینی وگر درشت کشد مر تو را مترسان دل که یوسفست کشنده تو ابن یامینی به تهمت و به درشتی و دزدیش بکشید که صاع زر تو ببردی به بد تو تعیینی چو خلوت آمد گفتش که من قرین توام تو لایقی بر من من دعا تو آمینی در آن مکان که مکان نیست قصرها داری در این مکان فنا چون حریص تمکینی هزار بارت گفتم خمش کن و تن زن تو از لجاج کنون احمدی و پارینی فداح روح حیاتی فانت تحیینی و انت تخلص دیباجتی من الطین و انت تلبس روحی مکرما حللا بها اعیش و تکفیننی لتکفینی ایا مفجر عین تقر عینینی سقاها سکراتی و شربها دینی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۹ بیامدیم دگربار سوی مولایی که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی بیامدیم دگربار سوی معشوقی که می رسید به گوش از هواش هیهایی بیامدیم دگربار سوی آن حرمی که فرق سجده کنش هست آسمان سایی بیامدیم دگربار سوی آن چمنی که هست بلبل او را غلام عنقایی بیامدیم بدو کو جدا نبود از ما که مشک پر نشود بی وجود سقایی همیشه مشک بچفسیده بر تن سقا که نیست بی تو مرا دست و دانش و رایی بیامدیم دگربار سوی آن بزمی که شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی بیامدیم دگربار سوی آن چرخی که جان چو رعد زند در خمش علالایی بیامدیم دگربار سوی آن عشقی که دیو گشت ز آسیب او پری زایی خموش زیر زبان ختم کن تو باقی را که هست بر تو موکل غیور لالایی حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گو که نیست درخور آن گفت عقل گویایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۰ تو نور دیده جان یا دو دیده مایی که شعله شعله به نور بصر درافزایی تو آفتاب و دلم همچو سایه در پی تو دو چشم در تو نهاده ست و گشته هرجایی از آن زمان که چو نی بسته ام کمر پیشت حرارتیست درون دل از شکرخایی ز کان لطف تو نقدست عیش و عشرت ما نیم به دولت عشق لب تو فردایی به ذات پاک خداوند کز تو دزدیده ست هر آنچ آب حیاتست روح افزایی ز جوی حسن تو خوبان سبو سبو برده به تشنگان ره عشق کرده سقایی زهی سعادت آن تشنگان که بوی برند به اصل چشمه آب خوش مصفایی سبوی صورت ها را به سنگ برنزنند خورند آب حیات تو را ز بالایی خدیو مفخر تبریز شمس دین به حق دو صد مراد برآری چنین چو بازآیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۱ تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی مرا چه می نگری کژ به شب خریدستی چه ظلم کردم بر تو که چون ستم زدگان کله زدی به زمین بر قبا دریدستی تظلمی به سلف می کنی مگر پیشین که داغ و درد و غم عاشقان شنیدستی غلط ز رنگ تو پیداست ز آل یعقوبی بدیده رخ یوسف که کف بریدستی ز تیر غمزه دلدار اگر نخست دلت چرا ز غصه و غم چون کمان خمیدستی ز آه و ناله تو بوی مشک می آید یقین تو آهوی نافی سمن چریدستی تو هر چه هستی می باش یک سخن بشنو اگر چه میوه حکمت بسی بچیدستی حدیث جان توست این و گفت من چو صداست اگر تو شیخ شیوخی وگر مریدستی تو خویش درد گمان برده ای و درمانی تو خویش قفل گمان برده ای کلیدستی اگر ز وصف تو دزدم تو شحنه عقلی وگر تمام بگویم ابایزیدستی دریغ از تو که در آرزوی غیری تو جمال خویش ندیدی که بی ندیدستی تو را کسی بشناسد که اوت کسی کرده ست دگر کسیت نداند که ناپدیدستی دلا برو بر یار و مباش بسته خویش که سایح و سبک و چابک و جریدستی به ترک مصر بگفتی ز شومی فرعون بر شعیب چو موسی فروخزیدستی چون عمر ماست حدیثش دراز اولیتر چنین درازسخن را بدان کشیدستی همی دوم پی ظل تو شمس تبریزی مگر منم عرفه تو مگر که عیدستی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۹ بیامدیم دگربار سوی مولایی که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی بیامدیم دگربار سوی معشوقی که می رسید به گوش از هواش هیهایی بیامدیم دگربار سوی آن حرمی که فرق سجده کنش هست آسمان سایی بیامدیم دگربار سوی آن چمنی که هست بلبل او را غلام عنقایی بیامدیم بدو کو جدا نبود از ما که مشک پر نشود بی وجود سقایی همیشه مشک بچفسیده بر تن سقا که نیست بی تو مرا دست و دانش و رایی بیامدیم دگربار سوی آن بزمی که شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی بیامدیم دگربار سوی آن چرخی که جان چو رعد زند در خمش علالایی بیامدیم دگربار سوی آن عشقی که دیو گشت ز آسیب او پری زایی خموش زیر زبان ختم کن تو باقی را که هست بر تو موکل غیور لالایی حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گو که نیست درخور آن گفت عقل گویایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۰ تو نور دیده جان یا دو دیده مایی که شعله شعله به نور بصر درافزایی تو آفتاب و دلم همچو سایه در پی تو دو چشم در تو نهاده ست و گشته هرجایی از آن زمان که چو نی بسته ام کمر پیشت حرارتیست درون دل از شکرخایی ز کان لطف تو نقدست عیش و عشرت ما نیم به دولت عشق لب تو فردایی به ذات پاک خداوند کز تو دزدیده ست هر آنچ آب حیاتست روح افزایی ز جوی حسن تو خوبان سبو سبو برده به تشنگان ره عشق کرده سقایی زهی سعادت آن تشنگان که بوی برند به اصل چشمه آب خوش مصفایی سبوی صورت ها را به سنگ برنزنند خورند آب حیات تو را ز بالایی خدیو مفخر تبریز شمس دین به حق دو صد مراد برآری چنین چو بازآیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۱ تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی مرا چه می نگری کژ به شب خریدستی چه ظلم کردم بر تو که چون ستم زدگان کله زدی به زمین بر قبا دریدستی تظلمی به سلف می کنی مگر پیشین که داغ و درد و غم عاشقان شنیدستی غلط ز رنگ تو پیداست ز آل یعقوبی بدیده رخ یوسف که کف بریدستی ز تیر غمزه دلدار اگر نخست دلت چرا ز غصه و غم چون کمان خمیدستی ز آه و ناله تو بوی مشک می آید یقین تو آهوی نافی سمن چریدستی تو هر چه هستی می باش یک سخن بشنو اگر چه میوه حکمت بسی بچیدستی حدیث جان توست این و گفت من چو صداست اگر تو شیخ شیوخی وگر مریدستی تو خویش درد گمان برده ای و درمانی تو خویش قفل گمان برده ای کلیدستی اگر ز وصف تو دزدم تو شحنه عقلی وگر تمام بگویم ابایزیدستی دریغ از تو که در آرزوی غیری تو جمال خویش ندیدی که بی ندیدستی تو را کسی بشناسد که اوت کسی کرده ست دگر کسیت نداند که ناپدیدستی دلا برو بر یار و مباش بسته خویش که سایح و سبک و چابک و جریدستی به ترک مصر بگفتی ز شومی فرعون بر شعیب چو موسی فروخزیدستی چون عمر ماست حدیثش دراز اولیتر چنین درازسخن را بدان کشیدستی همی دوم پی ظل تو شمس تبریزی مگر منم عرفه تو مگر که عیدستی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۲ رهید جان دوم از خودی و از هستی شده ست صید شهنشاه خویش در مستی زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه زهی بلند که جان گشت در چنین پستی درست گشت مرا آنچ من ندانستم چو در درستی ای مه مرا تو بشکستی چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد چو خون بجستم از تن زهی سبک دستی طبیب فقر بجست و گرفت گوش دلم که مژده ده که ز رنج وجود وارستی ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروش ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۳ بیا بیا که چو آب حیات درخوردی بیا بیا که شفا و دوای هر دردی بیا بیا که گلستان ثنات می گوید بیا بیا بنما کز کجاش پروردی بیا بیا که به بیمارخانه بی قدمت نمی رود ز رخ هیچ خسته ای زردی برآ برآ هله ای آفتاب چون بی تو نمی رود ز هوا هیچ تلخی و سردی برآ برآ هله ای مه که حیف بسیارست که دیده ها همه گریان و تو در این گردی بیا بیا که ولی نعمت همه کونی که مخلص دل حیران و مهره نردی بیا بیا و بیاموز بنده خود را که در امامت و تعلیم و آگهی فردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۴ به جان تو که بگویی وطن کجا داری که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروز که ساقی می گلگون و رشک گلزاری سماع باره نبودم تو از رهم بردی به مکر راه زن صد هزار طراری به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شده ست به گوش ابر چه گفتی که کرد درباری به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن ز باد هم چه ربودی که می کند زاری به کوه ها چه سپردی که گنج ساز شدند به بحرها تو بیاموختی گهرباری به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببست به گوش عقل چه گفتی که گشت انواری چگونه از کف غم می رهانیم در خواب چگونه در غم وا می کشی به بیداری به مثل خواب هزاران طریق و چاره استت که ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری چنانک عارف بیدار و خفته از دنیا ز خار رست کسی که سرش تو می خاری به آفتاب و به ماه و به اختران و فلک چه داده ای تو که بی پر کنند طیاری به ذره های پرنده چه نغمه از تو رسید که گر به کوه رسانی همش به رقص آری دماغ آب و گلی را ز مکر پر کردی چنانک با تو همی پیچد او به مکاری دمی که درندمی تو تهی شوند چو خیک نه های و هوی بماند نه زور و رهواری خموش کردم و بگریختم ز خود صد بار کشان کشان تو مرا سوی گفت می آری

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۲ رهید جان دوم از خودی و از هستی شده ست صید شهنشاه خویش در مستی زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه زهی بلند که جان گشت در چنین پستی درست گشت مرا آنچ من ندانستم چو در درستی ای مه مرا تو بشکستی چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد چو خون بجستم از تن زهی سبک دستی طبیب فقر بجست و گرفت گوش دلم که مژده ده که ز رنج وجود وارستی ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروش ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۳ بیا بیا که چو آب حیات درخوردی بیا بیا که شفا و دوای هر دردی بیا بیا که گلستان ثنات می گوید بیا بیا بنما کز کجاش پروردی بیا بیا که به بیمارخانه بی قدمت نمی رود ز رخ هیچ خسته ای زردی برآ برآ هله ای آفتاب چون بی تو نمی رود ز هوا هیچ تلخی و سردی برآ برآ هله ای مه که حیف بسیارست که دیده ها همه گریان و تو در این گردی بیا بیا که ولی نعمت همه کونی که مخلص دل حیران و مهره نردی بیا بیا و بیاموز بنده خود را که در امامت و تعلیم و آگهی فردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۴ به جان تو که بگویی وطن کجا داری که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروز که ساقی می گلگون و رشک گلزاری سماع باره نبودم تو از رهم بردی به مکر راه زن صد هزار طراری به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شده ست به گوش ابر چه گفتی که کرد درباری به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن ز باد هم چه ربودی که می کند زاری به کوه ها چه سپردی که گنج ساز شدند به بحرها تو بیاموختی گهرباری به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببست به گوش عقل چه گفتی که گشت انواری چگونه از کف غم می رهانیم در خواب چگونه در غم وا می کشی به بیداری به مثل خواب هزاران طریق و چاره استت که ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری چنانک عارف بیدار و خفته از دنیا ز خار رست کسی که سرش تو می خاری به آفتاب و به ماه و به اختران و فلک چه داده ای تو که بی پر کنند طیاری به ذره های پرنده چه نغمه از تو رسید که گر به کوه رسانی همش به رقص آری دماغ آب و گلی را ز مکر پر کردی چنانک با تو همی پیچد او به مکاری دمی که درندمی تو تهی شوند چو خیک نه های و هوی بماند نه زور و رهواری خموش کردم و بگریختم ز خود صد بار کشان کشان تو مرا سوی گفت می آری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۵ به حق آنک تو جان و جهان جانداری مرا چنانک بپرورده ای چنان داری به حق حلقه عزت که دام حلق منست مرا به حلقه مستان و سرخوشان داری به حق جان عظیمی که جان نتیجه اوست چنان کنی که مرا در میان جان داری به حق گنج نهانی که در خرابه ماست مرا ز چشم همه مردمان نهان داری به حق باغی کز چشم خلق پنهانست رخ نژند مرا همچو ارغوان داری به حق بام بلندی که صومعه ملکست مرا به بام برآری چو نردبان داری دری که هیچ نبستی به روی ما دربند اگر ز راحت و از سود ما زیان داری چو از فغان تو نزدیکتر به تو یارست چه حکمتست که نزدیک را فغان داری در آفرینش عالم چو حکمت اظهارست تو نیز ظاهر می کن اگر بیان داری به برج آتش فرمود دیگ پالان کن برای پختن خامی چو دیگدان داری به برج آبی فرمود خاک را تر کن به شکر آنک درون چشمه روان داری به سعد اکبر فرمود هین هنر بنما که از گشایش بی چون ما نشان داری به نحس اکبر فرمود رو حسودی کن دگر بگو چه کنی چون هنر همان داری چو کرد ظاهر هجده هزار عالم را برای حکمت اظهار اگر عیان داری هر آنک او هنری دارد او همی کوشد که شهره گردد در دانش و عنان داری هنروری که بپوشد هنر غرض آنست که شهره گردد در ستر و در نهان داری وگر بستر بپوشد هنر غرض آنست که شهره گردد در دانش و صوان داری نه انبیا که رسیدند بهر اظهارند که ای نتیجه خاک از درونه کان داری که من به تن بشرمثلکم بدم و اکنون مقام گنجم و تو حبه ای از آن داری منم دل تو دل از خود مجوی از من جوی مرید پیر شو ار دولت جوان داری اگر ز خویش بدانی مرا ندانی خویش درون خویش بسی رنج و امتحان داری بیا تو جزو منی جزو را ز کل مسکل بچفس بر کل زیرا کل کلان داری گمان که جزو یقینست شد یقین ز یقین وگر جدا هلیش از یقین گمان داری دلیل سود ندارد تو را دلیل منم چو بی منی نرهی گر دلیل لان داری اگر دعا نکنم لطف او همی گوید که سرد و بسته چرایی بگو زبان داری بگفتمش که چو جانم روان شود از تن شعار شعر مرا با روان روان داری جواب داد مرا لطف او که ای طالب خود این شدست ز اول چه دل طپان داری دلا بگو تو تمام سخن دهان بستیم سخن تو گوی که گفتار جاودان داری بیار معنی اسما تو شمس تبریزی در آسمان چو نه ای تا چه آسمان داری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۶ شبی که دررسد از عشق پیک بیداری بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری ستاره سجده کند ماه و زهره حال آرد رها کن خرد و عقل سیر و رهواری زهی شبی که چنان نجم در طلوع آید به روز روشن بدهد صفات ستاری ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان کسی ندید چنین بی هشی و هشیاری تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبود کی زهره دارد با آفتاب سیاری طمع مدار که امشب بر تو آید خواب که برنشست به سیران خدیو بیداری

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۵ به حق آنک تو جان و جهان جانداری مرا چنانک بپرورده ای چنان داری به حق حلقه عزت که دام حلق منست مرا به حلقه مستان و سرخوشان داری به حق جان عظیمی که جان نتیجه اوست چنان کنی که مرا در میان جان داری به حق گنج نهانی که در خرابه ماست مرا ز چشم همه مردمان نهان داری به حق باغی کز چشم خلق پنهانست رخ نژند مرا همچو ارغوان داری به حق بام بلندی که صومعه ملکست مرا به بام برآری چو نردبان داری دری که هیچ نبستی به روی ما دربند اگر ز راحت و از سود ما زیان داری چو از فغان تو نزدیکتر به تو یارست چه حکمتست که نزدیک را فغان داری در آفرینش عالم چو حکمت اظهارست تو نیز ظاهر می کن اگر بیان داری به برج آتش فرمود دیگ پالان کن برای پختن خامی چو دیگدان داری به برج آبی فرمود خاک را تر کن به شکر آنک درون چشمه روان داری به سعد اکبر فرمود هین هنر بنما که از گشایش بی چون ما نشان داری به نحس اکبر فرمود رو حسودی کن دگر بگو چه کنی چون هنر همان داری چو کرد ظاهر هجده هزار عالم را برای حکمت اظهار اگر عیان داری هر آنک او هنری دارد او همی کوشد که شهره گردد در دانش و عنان داری هنروری که بپوشد هنر غرض آنست که شهره گردد در ستر و در نهان داری وگر بستر بپوشد هنر غرض آنست که شهره گردد در دانش و صوان داری نه انبیا که رسیدند بهر اظهارند که ای نتیجه خاک از درونه کان داری که من به تن بشرمثلکم بدم و اکنون مقام گنجم و تو حبه ای از آن داری منم دل تو دل از خود مجوی از من جوی مرید پیر شو ار دولت جوان داری اگر ز خویش بدانی مرا ندانی خویش درون خویش بسی رنج و امتحان داری بیا تو جزو منی جزو را ز کل مسکل بچفس بر کل زیرا کل کلان داری گمان که جزو یقینست شد یقین ز یقین وگر جدا هلیش از یقین گمان داری دلیل سود ندارد تو را دلیل منم چو بی منی نرهی گر دلیل لان داری اگر دعا نکنم لطف او همی گوید که سرد و بسته چرایی بگو زبان داری بگفتمش که چو جانم روان شود از تن شعار شعر مرا با روان روان داری جواب داد مرا لطف او که ای طالب خود این شدست ز اول چه دل طپان داری دلا بگو تو تمام سخن دهان بستیم سخن تو گوی که گفتار جاودان داری بیار معنی اسما تو شمس تبریزی در آسمان چو نه ای تا چه آسمان داری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۶ شبی که دررسد از عشق پیک بیداری بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری ستاره سجده کند ماه و زهره حال آرد رها کن خرد و عقل سیر و رهواری زهی شبی که چنان نجم در طلوع آید به روز روشن بدهد صفات ستاری ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان کسی ندید چنین بی هشی و هشیاری تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبود کی زهره دارد با آفتاب سیاری طمع مدار که امشب بر تو آید خواب که برنشست به سیران خدیو بیداری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۷ اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری تو خار را همه گل بین چو بهر گل زاری نمی شناسی باشد که خار گل باشد اگر چه می خلدت عاقبت کند یاری درون خار گلست و برون خار گلست به احتیاط نگر تا سر کی می خاری چه احتیاط مرا عقل و احتیاط نماند تو احتیاط کن آخر که مرد هشیاری غلط تو هم نتوانی نگاه داشت مرا عجب ز شمع تو پروانه را نگه داری خوشست تلخی دارو و سیلی استاد غنیمتست ز یار وفا جفاکاری به دست دلبر اگر عاشقی زبون باشد ز عشق و عقل ویست آن نه از سبکساری به غیر ناز و جفا هر چه می کند معشوق مباش ایمن کان فتنه است و طراری زبون و دستخوش و عشوه می خوریم ای عشق اگر دروغ فروشی و گر محال آری دروغ و عشوه و صدق و محال او حالست ولیک غیر نبیند به چشم اغیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۸ حرام گشت از این پس فغان و غمخواری بهشت گشت جهان زانک تو جهان داری مثال ده که نروید ز سینه خار غمی مثال ده که کند ابر غم گهرباری مثال ده که نیاید ز صبح غمازی مثال ده که نگردد جهان به شب تاری مثال ده که نریزد گلی ز شاخ درخت مثال ده که کند توبه خار از خاری مثال ده که رهد حرص از گداچشمی مثال ده که طمع وارهد ز طراری مثال گر ندهی حسن بی مثال تو بس که مستی دل و جانست و خصم هشیاری چو شب به خلوت معراج تو مشرف شد به آفتاب نظر می کند به صد خواری ز رشک نیشکرت نی هزار ناله کند ز چنگ هجر تو گیرند چنگ ها زاری ز تف عشق تو سوزی است در دل آتش هم از هوای تو دارد هوا سبکساری برای خدمت تو آب در سجود رود ز درد توست بر این خاک رنگ بیماری ز عشق تابش خورشید تو به وقت طلوع بلند کرد سر آن کوه نی ز جباری که تا نخست برو تابد آن تف خورشید نخست او کند آن نور را خریداری تنا ز کوه بیاموز سر به بالا دار که کان عشق خدایی نه کم ز کهساری مکن به زیر و به بالا به لامکان کن سر که هست شش جهت آن جا تو را نگوساری به دل نگر که دل تو برون شش جهت است که دل تو را برهاند از این جگرخواری روانه باش به اسرار و می تماشا کن ز آسمان بپذیر این لطیف رفتاری چو غوره از ترشی رو به سوی انگوری چو نی برو ز نیی جانب شکرباری حلاوت شکر او گلوی من بگرفت بماندم از رخ خوبش ز خوب گفتاری بگو به عشق که ای عشق خوش گلوگیری گه جفا و وفا خوب و خوب کرداری گلو چو سخت بگیری سبک برآید جان درآیدم ز تو جان چون گلوم افشاری گلوی خود به رسن زان سپرد خوش منصور دلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری ز کودکی تو به پیری روانه ای و دوان ولیکن آن حرکت نیست فاش و اظهاری

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۷ اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری تو خار را همه گل بین چو بهر گل زاری نمی شناسی باشد که خار گل باشد اگر چه می خلدت عاقبت کند یاری درون خار گلست و برون خار گلست به احتیاط نگر تا سر کی می خاری چه احتیاط مرا عقل و احتیاط نماند تو احتیاط کن آخر که مرد هشیاری غلط تو هم نتوانی نگاه داشت مرا عجب ز شمع تو پروانه را نگه داری خوشست تلخی دارو و سیلی استاد غنیمتست ز یار وفا جفاکاری به دست دلبر اگر عاشقی زبون باشد ز عشق و عقل ویست آن نه از سبکساری به غیر ناز و جفا هر چه می کند معشوق مباش ایمن کان فتنه است و طراری زبون و دستخوش و عشوه می خوریم ای عشق اگر دروغ فروشی و گر محال آری دروغ و عشوه و صدق و محال او حالست ولیک غیر نبیند به چشم اغیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۸ حرام گشت از این پس فغان و غمخواری بهشت گشت جهان زانک تو جهان داری مثال ده که نروید ز سینه خار غمی مثال ده که کند ابر غم گهرباری مثال ده که نیاید ز صبح غمازی مثال ده که نگردد جهان به شب تاری مثال ده که نریزد گلی ز شاخ درخت مثال ده که کند توبه خار از خاری مثال ده که رهد حرص از گداچشمی مثال ده که طمع وارهد ز طراری مثال گر ندهی حسن بی مثال تو بس که مستی دل و جانست و خصم هشیاری چو شب به خلوت معراج تو مشرف شد به آفتاب نظر می کند به صد خواری ز رشک نیشکرت نی هزار ناله کند ز چنگ هجر تو گیرند چنگ ها زاری ز تف عشق تو سوزی است در دل آتش هم از هوای تو دارد هوا سبکساری برای خدمت تو آب در سجود رود ز درد توست بر این خاک رنگ بیماری ز عشق تابش خورشید تو به وقت طلوع بلند کرد سر آن کوه نی ز جباری که تا نخست برو تابد آن تف خورشید نخست او کند آن نور را خریداری تنا ز کوه بیاموز سر به بالا دار که کان عشق خدایی نه کم ز کهساری مکن به زیر و به بالا به لامکان کن سر که هست شش جهت آن جا تو را نگوساری به دل نگر که دل تو برون شش جهت است که دل تو را برهاند از این جگرخواری روانه باش به اسرار و می تماشا کن ز آسمان بپذیر این لطیف رفتاری چو غوره از ترشی رو به سوی انگوری چو نی برو ز نیی جانب شکرباری حلاوت شکر او گلوی من بگرفت بماندم از رخ خوبش ز خوب گفتاری بگو به عشق که ای عشق خوش گلوگیری گه جفا و وفا خوب و خوب کرداری گلو چو سخت بگیری سبک برآید جان درآیدم ز تو جان چون گلوم افشاری گلوی خود به رسن زان سپرد خوش منصور دلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری ز کودکی تو به پیری روانه ای و دوان ولیکن آن حرکت نیست فاش و اظهاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۹ به اهل پرده اسرارها ببر خبری که پرده های شما بردرید از قمری نشسته بودند یک شب نجوم و سیارات برای طلعت آن آفتاب در سمری برید غیرت شمشیر برکشید و برفت که در چه اید بگفتند نیستمان خبری برید غیرت واگشت و هر یکی می گفت به ناله های پرآتش که آه واحذری شبانگهانی عقرب چو کزدمک می رفت به گوش های سراپرده هاش بر خطری که پاسبان سراپرده جلالت او به نفط قهر بزد تا بسوخت از شرری دریغ دیده بختم به کحل خاک درش ز بهر روشنی چشم یافتی نظری که تا به قوت آن یک نظر بدو کردی که مهر و ماه نیابند اندر او اثری که نسر طایر بگذشت از هوس آن سو به اعتماد که او راست بسته بال و پری یکی مگس ز شکرهای بی کرانه او پرید در پی آن نسر و برسکست سری چو بوی خمر رحیقش برون زند ز جهان خراب و مست ببینی به هر طرف عمری به بر و بحر فتادست ولوله شادی که بحر رحمت پوشید قالب بشری فکند ایمن و ساکن حذرکنان بلا سلاح ها بفراغت ز تیغ یا سپری که ذره های هواها و قطره های بحار به گوش حلقه او کرد و بر میان کمری چو حق خدمت او ماجرا کند آغاز یقین شود همه را زانک نیستشان هنری نگارگر بگه نقش شهرها می کرد گشاد هندسه را پس مهندسانه دری چو دررسید به تبریز و نقش او ناگاه برو فتاد شعاعات روح سیمبری قلم شکست و بیفتاد بی خبر بر جای چو مستیان شبانه ز خوردن سکری تمام چون کنم این را که خاطر از آتش همی گدازد در آب شکر چون شکری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۰ بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشی شکر ستان هله تا تو شکرستان باشی بجه بجه چو شهاب از برای کشتن دیو چو ز اختری بجهی قلب آسمان باشی چو عزم بحر کند نوح کشتی اش باشی رود به چرخ مسیحا تو نردبان باشی گهی چو عیسی مریم طبیب جان گردی گهی چو موسی عمران روی شبان باشی ز بهر پختن تو آتشیست روحانی چو پس جهی چو زنان خام قلتبان باشی ز آتش ار نگریزی تمام پخته شوی چو نان پخته رییس و عزیز خوان باشی چو خوان برآیی و اخوان تو را قبول کنند مثال نان مدد جان شوی و جان باشی اگر چه معدن رنجی به صبر گنج شوی اگر چه خانه غیبی تو غیب دان باشی من این بگفتم و از آسمان ندا آمد به گوش جان که چنین گر شوی چنان باشی خمش دهان پی آنست تا شکرخایی نه آن که سست فکندی زنخ زنان باشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۱ اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی ببینی آنچ نبی دید و آنچ دید ولی خدا ندانی خود را و خاص بنده شوی خدای را تو ببینی به رغم معتزلی اگر تو رند تمامی ز احمقان بگریز گشا دو چشم دلت را به نور لم یزلی مگوی عیب کسان را به غیب دان بنگر زبان ز جهل بدوز و دگر مکن دغلی وضو ز اشک بساز و نماز کن به نیاز خراب و مست شو ای جان ز باده ازلی برآر نعره ارنی به طور موسی وار بزن تو گردن کافر غزا بکن چو علی دکان قند طلب کن ز شمس تبریزی تو مرد سرکه فروشی چه لایق عسلی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۹ به اهل پرده اسرارها ببر خبری که پرده های شما بردرید از قمری نشسته بودند یک شب نجوم و سیارات برای طلعت آن آفتاب در سمری برید غیرت شمشیر برکشید و برفت که در چه اید بگفتند نیستمان خبری برید غیرت واگشت و هر یکی می گفت به ناله های پرآتش که آه واحذری شبانگهانی عقرب چو کزدمک می رفت به گوش های سراپرده هاش بر خطری که پاسبان سراپرده جلالت او به نفط قهر بزد تا بسوخت از شرری دریغ دیده بختم به کحل خاک درش ز بهر روشنی چشم یافتی نظری که تا به قوت آن یک نظر بدو کردی که مهر و ماه نیابند اندر او اثری که نسر طایر بگذشت از هوس آن سو به اعتماد که او راست بسته بال و پری یکی مگس ز شکرهای بی کرانه او پرید در پی آن نسر و برسکست سری چو بوی خمر رحیقش برون زند ز جهان خراب و مست ببینی به هر طرف عمری به بر و بحر فتادست ولوله شادی که بحر رحمت پوشید قالب بشری فکند ایمن و ساکن حذرکنان بلا سلاح ها بفراغت ز تیغ یا سپری که ذره های هواها و قطره های بحار به گوش حلقه او کرد و بر میان کمری چو حق خدمت او ماجرا کند آغاز یقین شود همه را زانک نیستشان هنری نگارگر بگه نقش شهرها می کرد گشاد هندسه را پس مهندسانه دری چو دررسید به تبریز و نقش او ناگاه برو فتاد شعاعات روح سیمبری قلم شکست و بیفتاد بی خبر بر جای چو مستیان شبانه ز خوردن سکری تمام چون کنم این را که خاطر از آتش همی گدازد در آب شکر چون شکری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۰ بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشی شکر ستان هله تا تو شکرستان باشی بجه بجه چو شهاب از برای کشتن دیو چو ز اختری بجهی قلب آسمان باشی چو عزم بحر کند نوح کشتی اش باشی رود به چرخ مسیحا تو نردبان باشی گهی چو عیسی مریم طبیب جان گردی گهی چو موسی عمران روی شبان باشی ز بهر پختن تو آتشیست روحانی چو پس جهی چو زنان خام قلتبان باشی ز آتش ار نگریزی تمام پخته شوی چو نان پخته رییس و عزیز خوان باشی چو خوان برآیی و اخوان تو را قبول کنند مثال نان مدد جان شوی و جان باشی اگر چه معدن رنجی به صبر گنج شوی اگر چه خانه غیبی تو غیب دان باشی من این بگفتم و از آسمان ندا آمد به گوش جان که چنین گر شوی چنان باشی خمش دهان پی آنست تا شکرخایی نه آن که سست فکندی زنخ زنان باشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۱ اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی ببینی آنچ نبی دید و آنچ دید ولی خدا ندانی خود را و خاص بنده شوی خدای را تو ببینی به رغم معتزلی اگر تو رند تمامی ز احمقان بگریز گشا دو چشم دلت را به نور لم یزلی مگوی عیب کسان را به غیب دان بنگر زبان ز جهل بدوز و دگر مکن دغلی وضو ز اشک بساز و نماز کن به نیاز خراب و مست شو ای جان ز باده ازلی برآر نعره ارنی به طور موسی وار بزن تو گردن کافر غزا بکن چو علی دکان قند طلب کن ز شمس تبریزی تو مرد سرکه فروشی چه لایق عسلی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۲ هزار جان مقدس فدای سلطانی که دست کفر برو برنبست پالانی ببرد او به سلامت میان چندین باد به ظلمت لحد خود چراغ ایمانی نگین عشق کاسیر ویند دیو و پری ز دیو تن کی ستاند مگر سلیمانی کی برشکافت زره بر تن چنین کافر به غیر شیر حق و ذوالفقار برانی برای قاعده نی غم به پیش تابوتش دریده صورت خیرات او گریبانی خنک کس که دود پیش و پیشکش ببرد چو بوهریره در انبان عقیق و مرجانی ز خانه جانب گور و ز گور جانب دوست لفافه را طربی و جنازه را جانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۳ نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی به جای سبزه تو از خاک خوب رویانی هزار یوسف زیبا برآید از هر چاه چو چرخه و رسن حسن را بگردانی ز بس رونده جانباز جان شدست ارزان به عهد عشق تو منسوخ شد گران جانی به پیش عاشق صادق چه جان چه بند تره دلا ملرز چو برگ ار از این گلستانی چه داند و چه شناسد نوای بلبل مست کلاغ بهمنی و لک لک بیابانی چو اشتهای کریمی به لوت صادق شد گران نباشد بارانیی به بورانی نه کمتری تو ز پروانه و حبیب از شمع وگر کمی ز پر او چه باد پرانی هزار جان مقدس بهای جان خسیس همی دهد به کرم یار اینت ارزانی سجود کرد تو را آفتاب وقت غروب ببرد دولت و پیروزیی به پیشانی کسی که ذوق پریشانی چنین غم یافت دگر نگوید یا رب مده پریشانی سوار باد هوا گشت پشه دل من کی دید پشه که او می کند سلیمانی خموش باش و چو ماهی در آب رو پنهان بهل تو دعوت عامان چو ز اهل عمانی خمش که خوان بنهادند وقت خوردن شد حریف صرفه برد گر تمام برخوانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۴ بگو به جان مسافر ز رنج ها چونی ز رنج های جهان و ز رنج ما چونی تو همچو عیسی و اندیشه ها جهودانند ز مکر و فعل جهودان بگو مرا چونی ز دشمنان و ز بیگانگان زیانت نیست که از دو چشم تو دورند ز آشنا چونی ایا کسی که خوشی با وفا و صحبت خلق بپرسمت ز وفاهای بی وفا چونی تو همچو مرغ ز باز اجل گریزانی ز ترس و جهد بریدن در این هوا چونی اجل حیات توست ار چه صورتش مرگست اگر نه غافلی از وی گریزپا چونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۵ از این درخت بدان شاخ و بر نمی بینی سه شاخ داری کور و کری و گرگینی میان آب دری و ز آب می پرسی میان گنج زری مس قلب می چینی خدات گوید تدبیر چشم روشن کن تو چشم را بگذاری و می کنی بینی اگرچه تیره شبی رو به صبح صادق آر مگو که صبحم صبحی ولی دروغینی رسید نعره عشرت ز ناصر منصور غدوت اشربها و الخمار یسقینی مجردان همه شب نقل و باده می نوشند در این خوشی که در افواه سابق الدینی مثال دنب ز پس مانده ای ز سرمستان تو مست بستر گرمی حریف بالینی چو غافلی ز ثواب و مقام مسکینان مراقب ذهبی دشمن مساکینی گلست قوت تو همچون زنان آبستن تو را از آن چه که در روضه و بساتینی دی و بهار همه سال مار خاک خورد اگر انار زند خنده تین کند تینی اگرچه نقش لطیفی نه سر به سر نقشی وگرچه زاده طینی نه سر به سر طینی هلا خموش که دیوان دف تو تر کردند کانیس دفتری و طالب دواوینی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۲ هزار جان مقدس فدای سلطانی که دست کفر برو برنبست پالانی ببرد او به سلامت میان چندین باد به ظلمت لحد خود چراغ ایمانی نگین عشق کاسیر ویند دیو و پری ز دیو تن کی ستاند مگر سلیمانی کی برشکافت زره بر تن چنین کافر به غیر شیر حق و ذوالفقار برانی برای قاعده نی غم به پیش تابوتش دریده صورت خیرات او گریبانی خنک کس که دود پیش و پیشکش ببرد چو بوهریره در انبان عقیق و مرجانی ز خانه جانب گور و ز گور جانب دوست لفافه را طربی و جنازه را جانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۳ نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی به جای سبزه تو از خاک خوب رویانی هزار یوسف زیبا برآید از هر چاه چو چرخه و رسن حسن را بگردانی ز بس رونده جانباز جان شدست ارزان به عهد عشق تو منسوخ شد گران جانی به پیش عاشق صادق چه جان چه بند تره دلا ملرز چو برگ ار از این گلستانی چه داند و چه شناسد نوای بلبل مست کلاغ بهمنی و لک لک بیابانی چو اشتهای کریمی به لوت صادق شد گران نباشد بارانیی به بورانی نه کمتری تو ز پروانه و حبیب از شمع وگر کمی ز پر او چه باد پرانی هزار جان مقدس بهای جان خسیس همی دهد به کرم یار اینت ارزانی سجود کرد تو را آفتاب وقت غروب ببرد دولت و پیروزیی به پیشانی کسی که ذوق پریشانی چنین غم یافت دگر نگوید یا رب مده پریشانی سوار باد هوا گشت پشه دل من کی دید پشه که او می کند سلیمانی خموش باش و چو ماهی در آب رو پنهان بهل تو دعوت عامان چو ز اهل عمانی خمش که خوان بنهادند وقت خوردن شد حریف صرفه برد گر تمام برخوانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۴ بگو به جان مسافر ز رنج ها چونی ز رنج های جهان و ز رنج ما چونی تو همچو عیسی و اندیشه ها جهودانند ز مکر و فعل جهودان بگو مرا چونی ز دشمنان و ز بیگانگان زیانت نیست که از دو چشم تو دورند ز آشنا چونی ایا کسی که خوشی با وفا و صحبت خلق بپرسمت ز وفاهای بی وفا چونی تو همچو مرغ ز باز اجل گریزانی ز ترس و جهد بریدن در این هوا چونی اجل حیات توست ار چه صورتش مرگست اگر نه غافلی از وی گریزپا چونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۵ از این درخت بدان شاخ و بر نمی بینی سه شاخ داری کور و کری و گرگینی میان آب دری و ز آب می پرسی میان گنج زری مس قلب می چینی خدات گوید تدبیر چشم روشن کن تو چشم را بگذاری و می کنی بینی اگرچه تیره شبی رو به صبح صادق آر مگو که صبحم صبحی ولی دروغینی رسید نعره عشرت ز ناصر منصور غدوت اشربها و الخمار یسقینی مجردان همه شب نقل و باده می نوشند در این خوشی که در افواه سابق الدینی مثال دنب ز پس مانده ای ز سرمستان تو مست بستر گرمی حریف بالینی چو غافلی ز ثواب و مقام مسکینان مراقب ذهبی دشمن مساکینی گلست قوت تو همچون زنان آبستن تو را از آن چه که در روضه و بساتینی دی و بهار همه سال مار خاک خورد اگر انار زند خنده تین کند تینی اگرچه نقش لطیفی نه سر به سر نقشی وگرچه زاده طینی نه سر به سر طینی هلا خموش که دیوان دف تو تر کردند کانیس دفتری و طالب دواوینی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۶ ز بامداد دلم می جهد به سودایی ز بامداد پگه می زند یکی رایی چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت که از پگه دل من گشت آتش افزایی فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش که آتشست دم او و ناله سقایی عجب که دوش کجا بوده است این دل من که بر رخ دل من هست تازه صفرایی به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخ که زیر اوست یکی آتشی و دریایی به خوی آتش او من همی روم ای یار به حیله ها و به تزویرها و هیهایی ز دردمیدن عشقش دلم شکست آورد که عشق را دم تندست و دل چو سرنایی به جست و جوی وصالش دل مراست به عشق چه آتشین طلبی و چه آهنین پایی حدیث آتش گویم ز شمس تبریزی که تا ز تابش نورش رسد به هر جایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۷ بیا بیا که شدم در غم تو سودایی درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی عجب عجب که برون آمدی به پرسش من ببین ببین که چه بی طاقتم ز شیدایی بده بده که چه آورده ای به تحفه مرا بنه بنه بنشین تا دمی برآسایی مرو مرو چه سبب زود زود می بروی بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی نفس نفس زده ام ناله ها ز فرقت تو زمان زمان شده ام بی رخ تو سودایی مجو مجو پس از این زینهار راه جفا مکن مکن که کشد کار ما به رسوایی برو برو که چه کش می روی به شیوه گری بیا بیا که چه خوش می چمی به رعنایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۸ ترش ترش بنشستی بهانه دربستی که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی هزار کوزه زرین به جای آن بدهم مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی بیا که روز عزیزست مجلسی برساز ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق به خنده گفت بیا کز زحیر وارستی هزار جان بفزودی اگر دلی بردی هزار مرهم دادی اگر تنی خستی چرا نگیرم پایت که تاج سرهایی چرا نبوسم دستت که صاحب دستی دلا میی بستان کز خمارها برهی چنین بتی بپرست ای صنم چو بپرستی برو دلا به سعادت به سوی عالم دل به شکر آنک به اقبال و بخت پیوستی خموش باش اگر چه که جمله سیمبران به آب زر بنویسند هر چه گفتستی ضیای حق و امام الهدی حسام الدین مجیر خلق به بالای روح از این پستی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۶ ز بامداد دلم می جهد به سودایی ز بامداد پگه می زند یکی رایی چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت که از پگه دل من گشت آتش افزایی فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش که آتشست دم او و ناله سقایی عجب که دوش کجا بوده است این دل من که بر رخ دل من هست تازه صفرایی به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخ که زیر اوست یکی آتشی و دریایی به خوی آتش او من همی روم ای یار به حیله ها و به تزویرها و هیهایی ز دردمیدن عشقش دلم شکست آورد که عشق را دم تندست و دل چو سرنایی به جست و جوی وصالش دل مراست به عشق چه آتشین طلبی و چه آهنین پایی حدیث آتش گویم ز شمس تبریزی که تا ز تابش نورش رسد به هر جایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۷ بیا بیا که شدم در غم تو سودایی درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی عجب عجب که برون آمدی به پرسش من ببین ببین که چه بی طاقتم ز شیدایی بده بده که چه آورده ای به تحفه مرا بنه بنه بنشین تا دمی برآسایی مرو مرو چه سبب زود زود می بروی بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی نفس نفس زده ام ناله ها ز فرقت تو زمان زمان شده ام بی رخ تو سودایی مجو مجو پس از این زینهار راه جفا مکن مکن که کشد کار ما به رسوایی برو برو که چه کش می روی به شیوه گری بیا بیا که چه خوش می چمی به رعنایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۸ ترش ترش بنشستی بهانه دربستی که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی هزار کوزه زرین به جای آن بدهم مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی بیا که روز عزیزست مجلسی برساز ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق به خنده گفت بیا کز زحیر وارستی هزار جان بفزودی اگر دلی بردی هزار مرهم دادی اگر تنی خستی چرا نگیرم پایت که تاج سرهایی چرا نبوسم دستت که صاحب دستی دلا میی بستان کز خمارها برهی چنین بتی بپرست ای صنم چو بپرستی برو دلا به سعادت به سوی عالم دل به شکر آنک به اقبال و بخت پیوستی خموش باش اگر چه که جمله سیمبران به آب زر بنویسند هر چه گفتستی ضیای حق و امام الهدی حسام الدین مجیر خلق به بالای روح از این پستی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۹ بداد پندم استاد عشق ز استادی که هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی هر آن کسی که تو از نوش او بنوشیدی ز بعد نوش کند نیش اوت فصادی چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشت ز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسید که غم نجوید عشرت ز خرمن شادی مگر زمین مسلم دهد تو را سلطان چنانک داد به بشر و جنید بغدادی چو طوق موهبت آمد شکست گردن غم رسید داد خدا و بمرد بیدادی به هر کجا که روی ماه بر تو می تابد مهست نورفشان بر خراب و آبادی غلام ماه شدی شب تو را به از روزست که پشتدار تو باشد میان هر وادی خنک تو را و خنک جمله همرهان تو را که سعد اکبری و نیکبخت افتادی به وعده های خوشش اعتماد کن ای جان که شاه مثل ندارد به راست میعادی به گوش تو همه تفسیر این بگوید شاه چنانک اشتر خود را نوا زند حادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۰ ببست خواب مرا جاودانه دلداری به زیر سنگ نهان کرد و در بن غاری به خواب هم نتوان دید خواب چشم مرا چو مرده ای که درافتاد در نمکساری کجاست خواب و کجا چشم و کو قرار دلی کجا گذارد این فتنه صبر صباری اگر چه کوه بود عقل همچو که بپرد ببین چه صرصر باهیبتست این باری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۱ کسی که باده خورد بامداد زین ساقی خمار چشم خوشش بین و فهم کن باقی به ناشتاب سعادت مرا رسید شتاب چنانک کعبه بیاید به نزد آفاقی بیا حیات همه ساقیان بپیما زود شراب لعل خدایی خاص رواقی هزار جام پر از زهر داده بود فراق رسید معدن تریاق و کرد تریاقی بیا که دولت نو یافت از تو بخت جوان بیا که خلعت نو یافت از تو مشتاقی چگونه خنده بپوشم انار خندانم نبات و قند نتاند نمود سماقی توی که جفت کنی هر یتیم را به مراد که هیچ جفت نداری به مکرمت طاقی جهان لهو و لعب کودکانه باده دهد ز توست مستی بالغ که زفت سغراقی به گرد خانه دل مرا غم همی گردد بکند دیده ماران زمرد راقی برآ در آینه شو یا ز پیش چشمم دور که زنگ قیصر روم و عدو احداقی نماید آینه ام عکس روی و قانع نیست صور نماید و بخشد مزید براقی از این گذر کن کامروز تا به شب عیش است خراب و مست دریدیم دلق زراقی بریز بر سر و ریشش سبوی می امروز هر آنک دم زند از عقل و خوب اخلاقی چراغ قصر جهان قیصر منست امروز به برق عارض رومی و چشم قفچاقی به باد باده پراکنده گشت ابر سخن فرست باده بی ابر را که رزاقی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۲ برست جان و دلم از خودی و از هستی شدست خاص شهنشاه روح در مستی زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه زهی بلند که جان گشت در چنین پستی درست گشت مرا آنچ می ندانستم چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا که مژده ده که ز رنج وجود وارستی ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروش ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۹ بداد پندم استاد عشق ز استادی که هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی هر آن کسی که تو از نوش او بنوشیدی ز بعد نوش کند نیش اوت فصادی چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشت ز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسید که غم نجوید عشرت ز خرمن شادی مگر زمین مسلم دهد تو را سلطان چنانک داد به بشر و جنید بغدادی چو طوق موهبت آمد شکست گردن غم رسید داد خدا و بمرد بیدادی به هر کجا که روی ماه بر تو می تابد مهست نورفشان بر خراب و آبادی غلام ماه شدی شب تو را به از روزست که پشتدار تو باشد میان هر وادی خنک تو را و خنک جمله همرهان تو را که سعد اکبری و نیکبخت افتادی به وعده های خوشش اعتماد کن ای جان که شاه مثل ندارد به راست میعادی به گوش تو همه تفسیر این بگوید شاه چنانک اشتر خود را نوا زند حادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۰ ببست خواب مرا جاودانه دلداری به زیر سنگ نهان کرد و در بن غاری به خواب هم نتوان دید خواب چشم مرا چو مرده ای که درافتاد در نمکساری کجاست خواب و کجا چشم و کو قرار دلی کجا گذارد این فتنه صبر صباری اگر چه کوه بود عقل همچو که بپرد ببین چه صرصر باهیبتست این باری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۱ کسی که باده خورد بامداد زین ساقی خمار چشم خوشش بین و فهم کن باقی به ناشتاب سعادت مرا رسید شتاب چنانک کعبه بیاید به نزد آفاقی بیا حیات همه ساقیان بپیما زود شراب لعل خدایی خاص رواقی هزار جام پر از زهر داده بود فراق رسید معدن تریاق و کرد تریاقی بیا که دولت نو یافت از تو بخت جوان بیا که خلعت نو یافت از تو مشتاقی چگونه خنده بپوشم انار خندانم نبات و قند نتاند نمود سماقی توی که جفت کنی هر یتیم را به مراد که هیچ جفت نداری به مکرمت طاقی جهان لهو و لعب کودکانه باده دهد ز توست مستی بالغ که زفت سغراقی به گرد خانه دل مرا غم همی گردد بکند دیده ماران زمرد راقی برآ در آینه شو یا ز پیش چشمم دور که زنگ قیصر روم و عدو احداقی نماید آینه ام عکس روی و قانع نیست صور نماید و بخشد مزید براقی از این گذر کن کامروز تا به شب عیش است خراب و مست دریدیم دلق زراقی بریز بر سر و ریشش سبوی می امروز هر آنک دم زند از عقل و خوب اخلاقی چراغ قصر جهان قیصر منست امروز به برق عارض رومی و چشم قفچاقی به باد باده پراکنده گشت ابر سخن فرست باده بی ابر را که رزاقی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۲ برست جان و دلم از خودی و از هستی شدست خاص شهنشاه روح در مستی زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه زهی بلند که جان گشت در چنین پستی درست گشت مرا آنچ می ندانستم چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا که مژده ده که ز رنج وجود وارستی ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروش ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۳ پدید گشت یکی آهوی در این وادی به چشم آتش افکند در همه نادی همه سوار و پیاده طلب درافتادند بجهد و جد نه چون تو که سست افتادی چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد او که هیچ بوی نبردی کسی به استادی لگام ها بکشیدند تا که واگردند نمود باز بدیشان فزودشان شادی چو باز حمله بکردند باز تک برداشت که باد در پی او گم کند همی بادی بر این صفت چو ز حد رفت هر کسی ز هوس ز هم شدند جدا و بکرد وحادی یکی به تک دم خرگوش برگرفت غلط یکی پی بز کوهی و راه بغدادی گروه گمشده با همدگر دو قسم شدند یکی به طمع در آهو یکی به آزادی جماعتی که بدیشانست میل آن آهو چو گم شدندی بنمودی آهو آبادی از این جماعت قومی که خاصتر بودند به چشم مست بیاموختشان هم اورادی چو خو و طبع ورا خوبتر بدانستند ز طبع او نشدندی به هیچ رو عادی جمال خویش چو بنمودشان ز رحمت خود که اندک اندک گستاخ کردشان هادی به هر دو روز یکی شکل دیگر آوردی به شکل های عجایب مثال شیادی ازانک زهره بدرد دل ضعیفان را چه تاب دارد خود جان آدمیزادی که آسمان و زمین بردرد اگر بیند یکی صفت ز صفت های مبدی بادی که باشد آنک بگفتم خیال شمس الدین که او مراست خدیو و مجیر بیدادی ز عشق او نتوانم که توبه آرم من وگر شود به نصیحت هزار عبادی که اوست اصل بصیرت پناه عالم کشف کز او بیابد بنیاد دید بنیادی ایا جمال تو را او جمال داد و نمک ایا کمال تو از رشک او بیفزادی حرام باشد یاد کسی به هر دو جهان از آن گهی که تو اندر ضمیر و دل یادی اگر چه طینت تبریز بس شهان زادی ولیک چون وی شاهی بگو که کی زادی کفیل قافیه عمر سایه اش بادا ففی الحقیقه منه الدلیل و الحادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۴ طواف کعبه دل کن اگر دلی داری دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود که تا به واسطه آن دلی به دست آری هزار بار پیاده طواف کعبه کنی قبول حق نشود گر دلی بیازاری بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری هزار بدره زرگر بری به حضرت حق حقت بگوید دل آر اگر به ما آری که سیم و زر بر ما لاشیست بی مقدار دلست مطلب ما گر مرا طلبکاری ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشد دل خراب که آن را کهی بنشماری مدار خوار دلی را اگر چه خوار بود که بس عزیر عزیزست دل در آن خواری دل خراب چو منظرگه اله بود زهی سعادت جانی که کرد معماری عمارت دل بیچاره دو صدپاره ز حج و عمره به آید به حضرت باری کنوز گنج الهی دل خراب بود که در خرابه بود دفن گنج بسیاری کمر به خدمت دل ها ببند چاکروار که برگشاید در تو طریق اسراری گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت شوی تو طالب دل ها و کبر بگذاری چو همعنان تو گردد عنایت دل ها شود ینابع حکمت ز قلب تو جاری روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات دمت بود چو مسیحا دوای بیماری برای یک دل موجود گشت هر دو جهان شنو تو نکته لولاک از لب قاری وگر نه کون و مکان را وجود کی بودی ز مهر و ماه و ز ارض و سمای زنگاری خموش وصف دل اندر بیان نمی گنجد اگر به هر سر مویی دو صد زبان داری

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۳ پدید گشت یکی آهوی در این وادی به چشم آتش افکند در همه نادی همه سوار و پیاده طلب درافتادند بجهد و جد نه چون تو که سست افتادی چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد او که هیچ بوی نبردی کسی به استادی لگام ها بکشیدند تا که واگردند نمود باز بدیشان فزودشان شادی چو باز حمله بکردند باز تک برداشت که باد در پی او گم کند همی بادی بر این صفت چو ز حد رفت هر کسی ز هوس ز هم شدند جدا و بکرد وحادی یکی به تک دم خرگوش برگرفت غلط یکی پی بز کوهی و راه بغدادی گروه گمشده با همدگر دو قسم شدند یکی به طمع در آهو یکی به آزادی جماعتی که بدیشانست میل آن آهو چو گم شدندی بنمودی آهو آبادی از این جماعت قومی که خاصتر بودند به چشم مست بیاموختشان هم اورادی چو خو و طبع ورا خوبتر بدانستند ز طبع او نشدندی به هیچ رو عادی جمال خویش چو بنمودشان ز رحمت خود که اندک اندک گستاخ کردشان هادی به هر دو روز یکی شکل دیگر آوردی به شکل های عجایب مثال شیادی ازانک زهره بدرد دل ضعیفان را چه تاب دارد خود جان آدمیزادی که آسمان و زمین بردرد اگر بیند یکی صفت ز صفت های مبدی بادی که باشد آنک بگفتم خیال شمس الدین که او مراست خدیو و مجیر بیدادی ز عشق او نتوانم که توبه آرم من وگر شود به نصیحت هزار عبادی که اوست اصل بصیرت پناه عالم کشف کز او بیابد بنیاد دید بنیادی ایا جمال تو را او جمال داد و نمک ایا کمال تو از رشک او بیفزادی حرام باشد یاد کسی به هر دو جهان از آن گهی که تو اندر ضمیر و دل یادی اگر چه طینت تبریز بس شهان زادی ولیک چون وی شاهی بگو که کی زادی کفیل قافیه عمر سایه اش بادا ففی الحقیقه منه الدلیل و الحادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۴ طواف کعبه دل کن اگر دلی داری دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود که تا به واسطه آن دلی به دست آری هزار بار پیاده طواف کعبه کنی قبول حق نشود گر دلی بیازاری بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری هزار بدره زرگر بری به حضرت حق حقت بگوید دل آر اگر به ما آری که سیم و زر بر ما لاشیست بی مقدار دلست مطلب ما گر مرا طلبکاری ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشد دل خراب که آن را کهی بنشماری مدار خوار دلی را اگر چه خوار بود که بس عزیر عزیزست دل در آن خواری دل خراب چو منظرگه اله بود زهی سعادت جانی که کرد معماری عمارت دل بیچاره دو صدپاره ز حج و عمره به آید به حضرت باری کنوز گنج الهی دل خراب بود که در خرابه بود دفن گنج بسیاری کمر به خدمت دل ها ببند چاکروار که برگشاید در تو طریق اسراری گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت شوی تو طالب دل ها و کبر بگذاری چو همعنان تو گردد عنایت دل ها شود ینابع حکمت ز قلب تو جاری روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات دمت بود چو مسیحا دوای بیماری برای یک دل موجود گشت هر دو جهان شنو تو نکته لولاک از لب قاری وگر نه کون و مکان را وجود کی بودی ز مهر و ماه و ز ارض و سمای زنگاری خموش وصف دل اندر بیان نمی گنجد اگر به هر سر مویی دو صد زبان داری

%0
10 Bölüm