مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۴ تو جان مایی ماه سمایی فارغ ز جمله اندیشهایی جویی ز فکرت داروی علت فکرست اصل علت فزایی فکرت برون کن حیرت فزون کن نی مرد فکری مرد صفایی فکرت درین ره شد ژاژ خایی مجنون شو ای جان عاقل چرایی بد نام مجنون رست از کشاکش باهوش کرمی مست اژدهایی کرم بریشم اندیشه دارد زیرا که جوید صنعت نمایی صنعت نماید چیزی بزاید از خود برآید زان خیره رایی صنعت رها کن صانع بس استت شاهد همو بس کم ده گوایی او نیستها را دادست هستی او قلبها را بخشد روایی داد او فلک را دوران دایم نامد زیانش بی دست و پایی خامش برآن باش که پر نگویی هرچند با خود بر می نیایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۵ با چرخ گردان تیره هوایی دارد همیشه قصد جدایی هذا محمد قتلی تغمد انا معود حمد الجفایی هذا حبیبی هذا طبیبی هذا ادیبی هذا دوایی هذا مرادی هذا فؤادی هذا عمادی هذا لوایی پر کن سبویی بی گفت و گویی باهای و هویی گر یار مایی هان ای صفورا بشکن سبو را مفکن عمو را در بی نوایی گر شد سبویی داریم جویی در شهره کویی تو گر سقایی این عیش باقی نبود گزافی بی پر نپرد مرغ هوایی بنمای جان را قولنجیان را تنهاروی کن رسم همایی از بهر حس شان جسم نجس شان ز ایشان چه خیزد گند گدایی زین رز برون بر گنده بغل را پهلوی نعنع کن گندنایی بسیار کوشی تا دل بپوشی هر جزوت این جا بدهد گوایی ننوشته خواند ناگفته داند تو سخت رویی بس بی حیایی چون نیست رختت چون نیست بختت ز آن روی سختت ناید کیایی جنس سگانی وغ وغ کنانی می گرد در کو در خانه نایی در خانه بلبل داریم صلصل کز سگ نیاید زیبانوایی نک بلبل حر نک بلبله پر برخیز سنقر تا چند پایی عمری چو نوحی یاری چو روحی گاهی غدایی گاهی عشایی نوشیست و می نوش وز گفت خاموش وین طبل کم زن بس ای مرایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۶ خواهی ز جنون بویی ببری ز اندیشه و غم می باش بری تا تنگ دلی از بهر قبا جانت نکند زرین کمری کی عشق تو را محرم شمرد تا همچو خسان زر می شمری فوق همه ای چون نور شوی تا نور نه ای در زیر دری هیزم بود آن چوبی که نسوخت چون سوخته شد باشد شرری وانگه شررش وا اصل رود همچون شرر جان بشری سرمه بود آن کز چشم جداست در چشم رود گردد نظری یک قطره بود در ابر گران در بحر فتد یابد گهری خار سیهی بد سوختنی گردش گل تر باد سحری یک لقمه نان چون کوفته شد جان گشت و کند نان جانوری خون گشت غذا در پیشه وری آن لقمه کند هم پیشه وری گر زانک بلا کوبد دل تو از عین بلانوشی بچری ور زانک اجل کوبد سر تو دانی پس از آن که جمله سری در بیضه تن مرغ عجبی در بیضه دری ز آن می نپری گر بیضه تن سوراخ شود هم پر بزنی هم جان ببری سودای سفر از ذکر بود از ذکر شود مردم سفری تو در حضری وین وهم سفر پنداشت توست از بی هنری یا رب برهان زین وهم کژش تو وهم نهی در دیو و پری چون در حضری بربند دهان در ذکر مرو چون در حضری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۴ تو جان مایی ماه سمایی فارغ ز جمله اندیشهایی جویی ز فکرت داروی علت فکرست اصل علت فزایی فکرت برون کن حیرت فزون کن نی مرد فکری مرد صفایی فکرت درین ره شد ژاژ خایی مجنون شو ای جان عاقل چرایی بد نام مجنون رست از کشاکش باهوش کرمی مست اژدهایی کرم بریشم اندیشه دارد زیرا که جوید صنعت نمایی صنعت نماید چیزی بزاید از خود برآید زان خیره رایی صنعت رها کن صانع بس استت شاهد همو بس کم ده گوایی او نیستها را دادست هستی او قلبها را بخشد روایی داد او فلک را دوران دایم نامد زیانش بی دست و پایی خامش برآن باش که پر نگویی هرچند با خود بر می نیایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۵ با چرخ گردان تیره هوایی دارد همیشه قصد جدایی هذا محمد قتلی تغمد انا معود حمد الجفایی هذا حبیبی هذا طبیبی هذا ادیبی هذا دوایی هذا مرادی هذا فؤادی هذا عمادی هذا لوایی پر کن سبویی بی گفت و گویی باهای و هویی گر یار مایی هان ای صفورا بشکن سبو را مفکن عمو را در بی نوایی گر شد سبویی داریم جویی در شهره کویی تو گر سقایی این عیش باقی نبود گزافی بی پر نپرد مرغ هوایی بنمای جان را قولنجیان را تنهاروی کن رسم همایی از بهر حس شان جسم نجس شان ز ایشان چه خیزد گند گدایی زین رز برون بر گنده بغل را پهلوی نعنع کن گندنایی بسیار کوشی تا دل بپوشی هر جزوت این جا بدهد گوایی ننوشته خواند ناگفته داند تو سخت رویی بس بی حیایی چون نیست رختت چون نیست بختت ز آن روی سختت ناید کیایی جنس سگانی وغ وغ کنانی می گرد در کو در خانه نایی در خانه بلبل داریم صلصل کز سگ نیاید زیبانوایی نک بلبل حر نک بلبله پر برخیز سنقر تا چند پایی عمری چو نوحی یاری چو روحی گاهی غدایی گاهی عشایی نوشیست و می نوش وز گفت خاموش وین طبل کم زن بس ای مرایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۶ خواهی ز جنون بویی ببری ز اندیشه و غم می باش بری تا تنگ دلی از بهر قبا جانت نکند زرین کمری کی عشق تو را محرم شمرد تا همچو خسان زر می شمری فوق همه ای چون نور شوی تا نور نه ای در زیر دری هیزم بود آن چوبی که نسوخت چون سوخته شد باشد شرری وانگه شررش وا اصل رود همچون شرر جان بشری سرمه بود آن کز چشم جداست در چشم رود گردد نظری یک قطره بود در ابر گران در بحر فتد یابد گهری خار سیهی بد سوختنی گردش گل تر باد سحری یک لقمه نان چون کوفته شد جان گشت و کند نان جانوری خون گشت غذا در پیشه وری آن لقمه کند هم پیشه وری گر زانک بلا کوبد دل تو از عین بلانوشی بچری ور زانک اجل کوبد سر تو دانی پس از آن که جمله سری در بیضه تن مرغ عجبی در بیضه دری ز آن می نپری گر بیضه تن سوراخ شود هم پر بزنی هم جان ببری سودای سفر از ذکر بود از ذکر شود مردم سفری تو در حضری وین وهم سفر پنداشت توست از بی هنری یا رب برهان زین وهم کژش تو وهم نهی در دیو و پری چون در حضری بربند دهان در ذکر مرو چون در حضری