مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۸ گر عاشق عشق ما شدی ای مه رو بیرون شو ازین شش جهت تو بر تو در رو تو درین عشق اگر جویایی در بحر دل آن چه باشی اندر لب جو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۹ گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو ور ماه فلک توی چو خاک ره شو با نیک و بد و پیر و جوان همره شو فرزین و پیاده باش آنگه شه شو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۰ گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو ورنه که رهی عاشق و تنهاست بگو گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نیست بگو راست بگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۱ گفتم روزی که من به جانم با تو دیگر نشدم بتا همانم با تو لیکن دانم که هرچه بازم ببری زان میبازم که تا بمانم با تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۲ گفتم که کجا بود مها خانه تو گفتا که دل خراب مستانه تو من خورشیدم درون ویرانه روم ای مست خراب باد کاشانه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۳ گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو گه بر سر ما نشین چو دستار و مرو گفتی که چو دل زود روم زود آیم عشوه مده ای دلبر عیار و مرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۴ ما چاره عالمیم و بیچاره تو ما ناظر روح و روح نظاره تو خورشید بگرد خاک سیاره تو مه پاره شده ز عشق مه پاره تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۵ مردی یارا که بوی فقر آید از او دانند فقیران که چها زاید از او ولله که سماء و هرچه در کل سما است یا بند نصیب هرچه میباید از او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۶ مستم ز دو لعل شکرت ای مه رو پستم ز قد صنوبرت ای مه رو رویم چو زر است در غم سیم برت از دست مده تو این زرت ای مه رو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۷ من بنده تو بنده تو بنده تو من بنده آن رحمت خندیده تو ای آب حیات کی ز مرگ اندیشد آنکس که چو خضر گشت خود زنده تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۸ نی هرکه کند رقص و جهد بالا او در فقر بود گزیده و والا او مسجود ملک تا نشود چون آدم عالم نشود به عالم اسما او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۹ هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو جز قصه آن آینه پاک مگو از خالق افلاک درونت صفتی است جز از صفت خالق افلاک مگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۰ هرچند در این هوس بسی باشی تو بیقدر تو همچون مگسی باشی تو زنهار مباش هیچکس تا برهی آخر تو که باشی که کسی باشی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۱ هرچند که قد بی بدل دارد سرو پیش قد یارم چه محل دارد سرو گه گه گوید که قد من چون قد اوست یارب چه دماغ پرخلل دارد سرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۲ آمد بر من خیال جانان ز پگه در کف قدح باده که بستان ز پگه درکش این جام تا به پایان ز پگه سرمست درآ میان مستان ز پگه
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۸ گر عاشق عشق ما شدی ای مه رو بیرون شو ازین شش جهت تو بر تو در رو تو درین عشق اگر جویایی در بحر دل آن چه باشی اندر لب جو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۹ گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو ور ماه فلک توی چو خاک ره شو با نیک و بد و پیر و جوان همره شو فرزین و پیاده باش آنگه شه شو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۰ گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو ورنه که رهی عاشق و تنهاست بگو گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نیست بگو راست بگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۱ گفتم روزی که من به جانم با تو دیگر نشدم بتا همانم با تو لیکن دانم که هرچه بازم ببری زان میبازم که تا بمانم با تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۲ گفتم که کجا بود مها خانه تو گفتا که دل خراب مستانه تو من خورشیدم درون ویرانه روم ای مست خراب باد کاشانه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۳ گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو گه بر سر ما نشین چو دستار و مرو گفتی که چو دل زود روم زود آیم عشوه مده ای دلبر عیار و مرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۴ ما چاره عالمیم و بیچاره تو ما ناظر روح و روح نظاره تو خورشید بگرد خاک سیاره تو مه پاره شده ز عشق مه پاره تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۵ مردی یارا که بوی فقر آید از او دانند فقیران که چها زاید از او ولله که سماء و هرچه در کل سما است یا بند نصیب هرچه میباید از او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۶ مستم ز دو لعل شکرت ای مه رو پستم ز قد صنوبرت ای مه رو رویم چو زر است در غم سیم برت از دست مده تو این زرت ای مه رو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۷ من بنده تو بنده تو بنده تو من بنده آن رحمت خندیده تو ای آب حیات کی ز مرگ اندیشد آنکس که چو خضر گشت خود زنده تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۸ نی هرکه کند رقص و جهد بالا او در فقر بود گزیده و والا او مسجود ملک تا نشود چون آدم عالم نشود به عالم اسما او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۹ هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو جز قصه آن آینه پاک مگو از خالق افلاک درونت صفتی است جز از صفت خالق افلاک مگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۰ هرچند در این هوس بسی باشی تو بیقدر تو همچون مگسی باشی تو زنهار مباش هیچکس تا برهی آخر تو که باشی که کسی باشی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۱ هرچند که قد بی بدل دارد سرو پیش قد یارم چه محل دارد سرو گه گه گوید که قد من چون قد اوست یارب چه دماغ پرخلل دارد سرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۲ آمد بر من خیال جانان ز پگه در کف قدح باده که بستان ز پگه درکش این جام تا به پایان ز پگه سرمست درآ میان مستان ز پگه