Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۵ عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست هر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیم کاین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست تا تو مشتاقی بدان کاین اشتیاق تو بتی است چون شدی معشوق از آن پس هستیی مشتاق نیست مرد بحری دایما بر تخته خوف و رجا است چونک تخته و مرد فانی شد جز استغراق نیست شمس تبریزی توی دریا و هم گوهر توی زانک بود تو سراسر جز سر خلاق نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶ در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست گر تو نازی می کنی یعنی که من فرخنده ام نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست گر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برو نزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست گر تو نور حق شدی از شرق تا مغرب برو زانک ما را زین صفت پروای آن انوار نیست گر تو سر حق بدانستی برو با سر بباش زانک این اسرار ما را خوی آن اسرار نیست راست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نه زان که این میدان ما جولانگه مکار نیست شمس دین و شمس دین آن جان ما اینک بدان جز به سوی راه تبریز اسب ما رهوار نیست مست بودم فاش کردم سر خود با یارکان زانک هشیاری مرا خود مذهب آزار نیست گر نهی پرگار بر تن تا بدانی حد ما حد ما خود ای برادر لایق پرگار نیست خاک پاشی می کنی تو ای صنم در راه ما خاک پاشی دو عالم پیش ما در کار نیست صوفیان عشق را خود خانقاهی دیگر است جان ما را اندر آن جا کاسه و ادرار نیست در تک دوزخ نشستم ترک کردم بخت را زانک ما را اشتهای جنت و ابرار نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷ آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شده ست در شعاعش همچو ذره جان من رقصان شده ست مشتری در طالع است و ماه و زهره در حضور یار چوگان زلف مه رو میر این میدان شده ست هر قدح کز می دهد گوید بگیر و هوش دار هش که دارد عقل دارد عقل خود پنهان شده ست بزم سلطان است این جا هر که سلطانی است نوش خوان رحمت گسترید و ساقی اخوان شده ست ساقیا پایان رسیدی عشق را از سر بگیر پا چه باشد سر چه باشد پا و سر یک سان شده ست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۵ عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست هر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیم کاین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست تا تو مشتاقی بدان کاین اشتیاق تو بتی است چون شدی معشوق از آن پس هستیی مشتاق نیست مرد بحری دایما بر تخته خوف و رجا است چونک تخته و مرد فانی شد جز استغراق نیست شمس تبریزی توی دریا و هم گوهر توی زانک بود تو سراسر جز سر خلاق نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶ در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست گر تو نازی می کنی یعنی که من فرخنده ام نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست گر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برو نزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست گر تو نور حق شدی از شرق تا مغرب برو زانک ما را زین صفت پروای آن انوار نیست گر تو سر حق بدانستی برو با سر بباش زانک این اسرار ما را خوی آن اسرار نیست راست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نه زان که این میدان ما جولانگه مکار نیست شمس دین و شمس دین آن جان ما اینک بدان جز به سوی راه تبریز اسب ما رهوار نیست مست بودم فاش کردم سر خود با یارکان زانک هشیاری مرا خود مذهب آزار نیست گر نهی پرگار بر تن تا بدانی حد ما حد ما خود ای برادر لایق پرگار نیست خاک پاشی می کنی تو ای صنم در راه ما خاک پاشی دو عالم پیش ما در کار نیست صوفیان عشق را خود خانقاهی دیگر است جان ما را اندر آن جا کاسه و ادرار نیست در تک دوزخ نشستم ترک کردم بخت را زانک ما را اشتهای جنت و ابرار نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷ آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شده ست در شعاعش همچو ذره جان من رقصان شده ست مشتری در طالع است و ماه و زهره در حضور یار چوگان زلف مه رو میر این میدان شده ست هر قدح کز می دهد گوید بگیر و هوش دار هش که دارد عقل دارد عقل خود پنهان شده ست بزم سلطان است این جا هر که سلطانی است نوش خوان رحمت گسترید و ساقی اخوان شده ست ساقیا پایان رسیدی عشق را از سر بگیر پا چه باشد سر چه باشد پا و سر یک سان شده ست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۸ از سقاهم ربهم بین جمله ابرار مست وز جمال لایزالی هفت و پنج و چار مست این قیامت بین که گویی آشکارا شد ز غیب خم و کوزه حوض کوثر از می جبار مست تن چو سایه بر زمین و جان پاک عاشقان در بهشت عشق تجری تحتها الانهار مست چون فزون گردد تجلی از جمال حق ببین ذره ذره هر دو عالم گشته موسی وار مست از تقاضاهای مستان وز جواب لن تران در شفاعت مو به موی احمد مختار مست او سر است و ما چو دستار اندر او پیچیده ایم از شراب آن سری گردد سر و دستار مست یوسف مصری فروکن سر به مصر اندرنگر شهر پرآشوب بین و جمله بازار مست گر بگویم ای برادر خیره مانی زین عجب عرش و کرسی آسمان ها این همه کردار مست شمس تبریزی برآمد در دلم بزمی نهاد از شراب عشق گشتست این در و دیوار مست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۹ آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست آخر ای کان شکر وقت شکرریزی شدست تو چو آب زندگانی ما چو دانه زیر خاک وقت آن کز لطف خود با ما درآمیزی شدست گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلی شوم زانک جمله چیزها چیزی ز بی چیزی شدست زین سپس با من مکن تیزی تو ای شمشیر حق زانک از لطف تو ز آتش تندی و تیزی شدست جان کشیدم پیش عشقش گفت کو چیزی دگر گفتم آخر جان جان زین سان ز بی چیزی شدست چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لاجرم شمس تبریزی حجاب شمس تبریزی شدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰ چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست از هوا و شهوت ای جان آب و گل می صد شود مشکل این ترک هوا و کاشف هر مشکلست وین تعلل بهر ترکش دافع صد علتست چون بشد علت ز تو پس نقل منزل منزلست لیک شرطی کن تو با خود تا که شرطی نشکنی ور نه علت باقی و درمانت محو و زایلست چونک طبعت خو کند با شرط تندش بعد از آن صد هزاران حاصل جان از درونت حاصلست پس تو را آیینه گردد این دل آهن چنانک هر دمی رویی نماید روی آن کو کاهلست پس تو را مطرب شود در عیش و هم ساقی شود آن امانت چونک شد محمول جان را حاملست فارغ آیی بعد از آن از شغل و هم از فارغی شهره گردد از تو آن گنجی که آن بس خاملست گرچه حلواها خوری شیرین نگردد جان تو ذوق آن برقی بود تا در دهان آکلست این طبیعت کور و کر گر نیست پس چون آزمود کاین حجاب و حایل ست آن سوی آن چون مایلست لیک طبع از اصل رنج و غصه ها بررسته ست در پی رنج و بلاها عاشق بی طایلست در تواضع های طبعت سر نخوت را نگر و اندر آن کبرش تواضع های بی حد شاکلست هر حدیث طبع را تو پرورش هایی بدش شرح و تأویلی بکن وادانک این بی حایلست هر یکی بیتی جمال بیت دیگر دانک هست با مؤید این طریقت ره روان را شاغلست ور تو را خوف مطالب باشد از اشهادها از خدا می خواه شیرینی اجل کان آجلست هر طرف رنجی دگرگون فرض کن آن گه برو جز به سوی بی سوی ها کان دگر بی حاصلست تو وثاق مار آیی از پی ماری دگر غصه ماران ببینی زانک این چون سلسله ست تا نگویی مار را از خویش عذری زهرناک وان گهت او متهم دارد که این هم باطلست از حدیث شمس دین آن فخر تبریز صفا آن مزاجش گرم باید کاین نه کار پلپلست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۸ از سقاهم ربهم بین جمله ابرار مست وز جمال لایزالی هفت و پنج و چار مست این قیامت بین که گویی آشکارا شد ز غیب خم و کوزه حوض کوثر از می جبار مست تن چو سایه بر زمین و جان پاک عاشقان در بهشت عشق تجری تحتها الانهار مست چون فزون گردد تجلی از جمال حق ببین ذره ذره هر دو عالم گشته موسی وار مست از تقاضاهای مستان وز جواب لن تران در شفاعت مو به موی احمد مختار مست او سر است و ما چو دستار اندر او پیچیده ایم از شراب آن سری گردد سر و دستار مست یوسف مصری فروکن سر به مصر اندرنگر شهر پرآشوب بین و جمله بازار مست گر بگویم ای برادر خیره مانی زین عجب عرش و کرسی آسمان ها این همه کردار مست شمس تبریزی برآمد در دلم بزمی نهاد از شراب عشق گشتست این در و دیوار مست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۹ آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست آخر ای کان شکر وقت شکرریزی شدست تو چو آب زندگانی ما چو دانه زیر خاک وقت آن کز لطف خود با ما درآمیزی شدست گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلی شوم زانک جمله چیزها چیزی ز بی چیزی شدست زین سپس با من مکن تیزی تو ای شمشیر حق زانک از لطف تو ز آتش تندی و تیزی شدست جان کشیدم پیش عشقش گفت کو چیزی دگر گفتم آخر جان جان زین سان ز بی چیزی شدست چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لاجرم شمس تبریزی حجاب شمس تبریزی شدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰ چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست از هوا و شهوت ای جان آب و گل می صد شود مشکل این ترک هوا و کاشف هر مشکلست وین تعلل بهر ترکش دافع صد علتست چون بشد علت ز تو پس نقل منزل منزلست لیک شرطی کن تو با خود تا که شرطی نشکنی ور نه علت باقی و درمانت محو و زایلست چونک طبعت خو کند با شرط تندش بعد از آن صد هزاران حاصل جان از درونت حاصلست پس تو را آیینه گردد این دل آهن چنانک هر دمی رویی نماید روی آن کو کاهلست پس تو را مطرب شود در عیش و هم ساقی شود آن امانت چونک شد محمول جان را حاملست فارغ آیی بعد از آن از شغل و هم از فارغی شهره گردد از تو آن گنجی که آن بس خاملست گرچه حلواها خوری شیرین نگردد جان تو ذوق آن برقی بود تا در دهان آکلست این طبیعت کور و کر گر نیست پس چون آزمود کاین حجاب و حایل ست آن سوی آن چون مایلست لیک طبع از اصل رنج و غصه ها بررسته ست در پی رنج و بلاها عاشق بی طایلست در تواضع های طبعت سر نخوت را نگر و اندر آن کبرش تواضع های بی حد شاکلست هر حدیث طبع را تو پرورش هایی بدش شرح و تأویلی بکن وادانک این بی حایلست هر یکی بیتی جمال بیت دیگر دانک هست با مؤید این طریقت ره روان را شاغلست ور تو را خوف مطالب باشد از اشهادها از خدا می خواه شیرینی اجل کان آجلست هر طرف رنجی دگرگون فرض کن آن گه برو جز به سوی بی سوی ها کان دگر بی حاصلست تو وثاق مار آیی از پی ماری دگر غصه ماران ببینی زانک این چون سلسله ست تا نگویی مار را از خویش عذری زهرناک وان گهت او متهم دارد که این هم باطلست از حدیث شمس دین آن فخر تبریز صفا آن مزاجش گرم باید کاین نه کار پلپلست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۱ اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست تا خیالت درنیاید پای کوبان چاره نیست چون خیالت بر که آید چشمه ها گردد روان خود گرفتم کاین دل ما جز که و جز خاره نیست آتش از سنگی روان شد آب از سنگی دگر لعل شد سنگی دگر کز لطف تو آواره نیست بارها لطف تو را من آزمودم ای لطیف مرده را تو زنده کردی بارها یک باره نیست ابر رحمت هر سحر گر می ببارد آن ز تست وین دل گریان من جز کودک گهواره نیست همچو کوه طور از غم این دلم صدپاره شد لیک اندر دست من زان پاره ها یک پاره نیست آهن برهان موسی بر دل چون سنگ زد تا جهد استاره ای کز ابر یک استاره نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲ نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست آنکه باشد بر زبان ها لا احب الافلین باقیات الصالحات است آنکه در دل حاصلست دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمین از زمین تا آسمان ها منزل بس مشکلست دل مثال ابر آمد سینه ها چون بام ها وین زبان چون ناودان باران از اینجا نازلست آب از دل پاک آمد تا به بام سینه ها سینه چون آلوده باشد این سخن ها باطلست این خود آن کس را بود کز ابر او باران چکد بام کاو از ابر گیرد ناودانش قایلست آنکه برد از ناودان دیگران او سارقست آنکه دزدد آب بام دیگران او ناقلست هر که روید نرگس گل ز آب چشمش عاشقست هر که نرگس ها بچیند دسته بند عاملست گرچه کف های ترازو شد برابر وقت وزن چون زبانه ش راست نبود آن ترازو مایلست هر کی پوشیده ست بر وی حال و رنگ جان او هر جوابی که بگوید او به معنی سایلست گر طبیبی حاذقی رنجور را تلخی دهد گرچه ظالم می نماید نیست ظالم عادلست پا شناسد کفش خویش ار چه که تاریکی بود دل ز راه ذوق داند کاین کدامین منزلست در دل و کشتی نوح افکن در این طوفان تو خویش دل مترسان ای برادر گرچه منزل هایلست هر که را خواهی شناسی همنشینش را نگر زانک مقبل در دو عالم همنشین مقبل ست هر چه بر تو ناخوش آید آن منه بر دیگران زانک این خو و طبیعت جملگان را شاملست پنبه ها در گوش کن تا نشنوی هر نکته ای زانک روح ساده ی تو زنگ ها را قابلست هر که روحش از هوای هفتمین بگذشت رست می خور از انفاس روح او که روحش بسملست این هوا اندر کمین باشد چو بیند بی رفیق مرد را تنها بگوید هین که مردک غافل ست وصل خواهی با کسان بنشین که ایشان واصلند وصل از آن کس خواه باری کاو به معنی واصل ست گرد مستان گرد اگر می کم رسد بویی رسد خود مذاق می چه داند آنک مرد عاقلست نکته ها را یاد می گیری جواب هر سؤال تا به وقت امتحان گویند مرد فاضلست گر بنتوانی ز نقص خود شدن سوی کمال شمس تبریزی کنون اندر کمالت کاملست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۱ اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست تا خیالت درنیاید پای کوبان چاره نیست چون خیالت بر که آید چشمه ها گردد روان خود گرفتم کاین دل ما جز که و جز خاره نیست آتش از سنگی روان شد آب از سنگی دگر لعل شد سنگی دگر کز لطف تو آواره نیست بارها لطف تو را من آزمودم ای لطیف مرده را تو زنده کردی بارها یک باره نیست ابر رحمت هر سحر گر می ببارد آن ز تست وین دل گریان من جز کودک گهواره نیست همچو کوه طور از غم این دلم صدپاره شد لیک اندر دست من زان پاره ها یک پاره نیست آهن برهان موسی بر دل چون سنگ زد تا جهد استاره ای کز ابر یک استاره نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲ نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست آنکه باشد بر زبان ها لا احب الافلین باقیات الصالحات است آنکه در دل حاصلست دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمین از زمین تا آسمان ها منزل بس مشکلست دل مثال ابر آمد سینه ها چون بام ها وین زبان چون ناودان باران از اینجا نازلست آب از دل پاک آمد تا به بام سینه ها سینه چون آلوده باشد این سخن ها باطلست این خود آن کس را بود کز ابر او باران چکد بام کاو از ابر گیرد ناودانش قایلست آنکه برد از ناودان دیگران او سارقست آنکه دزدد آب بام دیگران او ناقلست هر که روید نرگس گل ز آب چشمش عاشقست هر که نرگس ها بچیند دسته بند عاملست گرچه کف های ترازو شد برابر وقت وزن چون زبانه ش راست نبود آن ترازو مایلست هر کی پوشیده ست بر وی حال و رنگ جان او هر جوابی که بگوید او به معنی سایلست گر طبیبی حاذقی رنجور را تلخی دهد گرچه ظالم می نماید نیست ظالم عادلست پا شناسد کفش خویش ار چه که تاریکی بود دل ز راه ذوق داند کاین کدامین منزلست در دل و کشتی نوح افکن در این طوفان تو خویش دل مترسان ای برادر گرچه منزل هایلست هر که را خواهی شناسی همنشینش را نگر زانک مقبل در دو عالم همنشین مقبل ست هر چه بر تو ناخوش آید آن منه بر دیگران زانک این خو و طبیعت جملگان را شاملست پنبه ها در گوش کن تا نشنوی هر نکته ای زانک روح ساده ی تو زنگ ها را قابلست هر که روحش از هوای هفتمین بگذشت رست می خور از انفاس روح او که روحش بسملست این هوا اندر کمین باشد چو بیند بی رفیق مرد را تنها بگوید هین که مردک غافل ست وصل خواهی با کسان بنشین که ایشان واصلند وصل از آن کس خواه باری کاو به معنی واصل ست گرد مستان گرد اگر می کم رسد بویی رسد خود مذاق می چه داند آنک مرد عاقلست نکته ها را یاد می گیری جواب هر سؤال تا به وقت امتحان گویند مرد فاضلست گر بنتوانی ز نقص خود شدن سوی کمال شمس تبریزی کنون اندر کمالت کاملست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳ گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست ور تو پنداری مرا بی تو قراری هست نیست ور تو گویی چرخ می گردد به کار نیک و بد چرخ را جز خدمت خاک تو کاری هست نیست سال ها شد تا که بیرون درت چون حلقه ایم بر در تو حلقه بودن هیچ عاری هست نیست بر در اندیشه ترسان گشته ایم از هر خیال خواجه را این جا خیالی هست آری هست نیست ای دل جاسوس من در پیش کیکاووس من جز صلاح الدین ز دل ها هوشیاری هست نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۴ هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت هله پیش آ که بگویم سخن راز به گوشت می روح آمد نادر رو از آن هم بچش آخر که به یک جرعه بپرد همه طراری و هوشت چو از این هوش برستی به مساقات و به مستی دهدت صد هش دیگر کرم باده فروشت چو در اسرار درآیی کندت روح سقایی به فلک غلغله افتد ز هیاهوی و خروشت بستان باده دیگر جز از آن احمر و اصفر کندت خواجه معنی برهاند ز نقوشت دهد آن کان ملاحت قدحی وقت صباحت به از آن صد قدح می که بخوردی شب دوشت تو اگر های نگویی و اگر هوی نگویی همه اموات و جمادات بجوشند ز جوشت چو در آن حلقه بگنجی زبر معدن و گنجی هوس کسب بیفتد ز دل مکسبه کوشت تو که از شر اعادی به دو صد چاه فتادی برهانید به آخر کرم مظلمه پوشت همه آهنگ لقا کن خمش و صید رها کن به خموشیت میسر شود این صید وحوشت تو دهان را چو ببندی خمشی را بپسندی کشش و جذب ندیمان نگذارند خموشت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵ به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت که سر و پا و سلامت نبود روز قیامت حشم عشق درآمد ربض شهر برآمد هله ای یار قلندر بشنو طبل ملامت دل و جان فانی لا کن تن خود همچو قبا کن نه اثر گو نه خبر گو نه نشانی نه علامت چو من از خویش برستم ره اندیشه ببستم هله ای سرده مستم برهانم به تمامت هله برجه هله برجه قدمی بر سر خود نه هله برپر هله برپر چو من از شکر و غرامت ببر ای عشق چو موسی سر فرعون تکبر هله فرعون به پیش آ که گرفتم در و بامت چو من از غیب رسیدم سپه غیب کشیدم برو ای ظالم سرکش که فتادی ز زعامت هله پالیز تو باقی سر خر عالم فانی همه دیدار کریمست در این عشق کرامت نکند رحمت مطلق به بلا جان تو ویران نکند والده ما را ز پی کینه حجامت نبود جان و دلم را ز تو سیری و ملولی نبود هیچ کسی را ز دل و دیده سآمت بجز از عشق مجرد به هر آن نقش که رفتم بنه ارزید خوشی هاش به تلخی ندامت هله تا یاوه نگردی چو در این حوض رسیدی که تکش آب حیاتست و لبش جای اقامت چو در این حوض درافتی همه خویش بدو ده به مزن دستک و پایک تو به چستی و شهامت همه تسلیم و خمش کن نه امامی تو ز جمعی نرسد هیچ کسی را به جز این عشق امامت

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳ گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست ور تو پنداری مرا بی تو قراری هست نیست ور تو گویی چرخ می گردد به کار نیک و بد چرخ را جز خدمت خاک تو کاری هست نیست سال ها شد تا که بیرون درت چون حلقه ایم بر در تو حلقه بودن هیچ عاری هست نیست بر در اندیشه ترسان گشته ایم از هر خیال خواجه را این جا خیالی هست آری هست نیست ای دل جاسوس من در پیش کیکاووس من جز صلاح الدین ز دل ها هوشیاری هست نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۴ هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت هله پیش آ که بگویم سخن راز به گوشت می روح آمد نادر رو از آن هم بچش آخر که به یک جرعه بپرد همه طراری و هوشت چو از این هوش برستی به مساقات و به مستی دهدت صد هش دیگر کرم باده فروشت چو در اسرار درآیی کندت روح سقایی به فلک غلغله افتد ز هیاهوی و خروشت بستان باده دیگر جز از آن احمر و اصفر کندت خواجه معنی برهاند ز نقوشت دهد آن کان ملاحت قدحی وقت صباحت به از آن صد قدح می که بخوردی شب دوشت تو اگر های نگویی و اگر هوی نگویی همه اموات و جمادات بجوشند ز جوشت چو در آن حلقه بگنجی زبر معدن و گنجی هوس کسب بیفتد ز دل مکسبه کوشت تو که از شر اعادی به دو صد چاه فتادی برهانید به آخر کرم مظلمه پوشت همه آهنگ لقا کن خمش و صید رها کن به خموشیت میسر شود این صید وحوشت تو دهان را چو ببندی خمشی را بپسندی کشش و جذب ندیمان نگذارند خموشت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵ به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت که سر و پا و سلامت نبود روز قیامت حشم عشق درآمد ربض شهر برآمد هله ای یار قلندر بشنو طبل ملامت دل و جان فانی لا کن تن خود همچو قبا کن نه اثر گو نه خبر گو نه نشانی نه علامت چو من از خویش برستم ره اندیشه ببستم هله ای سرده مستم برهانم به تمامت هله برجه هله برجه قدمی بر سر خود نه هله برپر هله برپر چو من از شکر و غرامت ببر ای عشق چو موسی سر فرعون تکبر هله فرعون به پیش آ که گرفتم در و بامت چو من از غیب رسیدم سپه غیب کشیدم برو ای ظالم سرکش که فتادی ز زعامت هله پالیز تو باقی سر خر عالم فانی همه دیدار کریمست در این عشق کرامت نکند رحمت مطلق به بلا جان تو ویران نکند والده ما را ز پی کینه حجامت نبود جان و دلم را ز تو سیری و ملولی نبود هیچ کسی را ز دل و دیده سآمت بجز از عشق مجرد به هر آن نقش که رفتم بنه ارزید خوشی هاش به تلخی ندامت هله تا یاوه نگردی چو در این حوض رسیدی که تکش آب حیاتست و لبش جای اقامت چو در این حوض درافتی همه خویش بدو ده به مزن دستک و پایک تو به چستی و شهامت همه تسلیم و خمش کن نه امامی تو ز جمعی نرسد هیچ کسی را به جز این عشق امامت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶ چند گویی که چه چاره ست و مرا درمان چیست چاره جوینده که کرده ست تو را خود آن چیست چند باشد غم آنت که ز غم جان ببرم خود نباشد هوس آنک بدانی جان چیست بوی نانی که رسیده ست بر آن بوی برو تا همان بوی دهد شرح تو را کاین نان چیست گر تو عاشق شده ای عشق تو برهان تو بس ور تو عاشق نشدی پس طلب برهان چیست این قدر عقل نداری که ببینی آخر گر نه شاهی ست پس این بارگه سلطان چیست گر نه اندر تتق ازرق زیبارویی ست در کف روح چنین مشعله ی تابان چیست چونک از دور دلت همچو زنان می لرزد تو چه دانی که در آن جنگ دل مردان چیست آتش دیده ی مردان حجب غیب بسوخت تو پس پرده نشسته که به غیب ایمان چیست شمس تبریز اگر نیست مقیم اندر چشم چشمه ی شهد از او در بن هر دندان چیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷ چشم پرنور که مست نظر جانان است ماه از او چشم گرفته ست و فلک لرزان است خاصه آن لحظه که از حضرت حق نور کشد سجده گاه ملک و قبله ی هر انسان است هر که او سر ننهد بر کف پایش آن دم بهر ناموس منی آن نفس او شیطان است و آنک آن لحظه نبیند اثر نور بر او او کم از دیو بود زانک تن بی جان است دل به جا دار در آن طلعت باهیبت او گر تو مردی که رخش  قبله گه مردان است دست بردار ز سینه چه نگه می داری جان در آن لحظه بده شاد که مقصود آن است جمله را آب درانداز و در آن آتش شو کآتش چهره ی او چشمه گه حیوان است سر برآور ز میان دل شمس تبریز کاو خدیو ابد و خسرو هر فرمان است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸ آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست صافی است و مثل درد به پستی بنشست لذت فقر چو باده ست که پستی جوید که همه عاشق سجده ست و تواضع سرمست تا بدانی که تکبر همه از بی مزگیست پس سزای متکبر سر بی ذوق بس است گریه شمع همه شب نه که از درد سرست چون ز سر رست همه نور شد از گریه برست کف هستی ز سر خم مدمغ برود چون بگیرد قدح باده جان بر کف دست ماهیا هر چه تو را کام دل از بحر بجو طمع خام مکن تا نخلد کام ز شست بحر می غرد و می گوید کای امت آب راست گویید بر این مایده کس را گله هست دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش در خطابات و مجابات بلی اند و الست نی در آن بزم کس از درد دلی سر بگرفت نی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست هله خامش به خموشیت اسیران برهند ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست لب فروبند چو دیدی که لب بسته یار دست شمشیرزنان را به چه تدبیر ببست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶ چند گویی که چه چاره ست و مرا درمان چیست چاره جوینده که کرده ست تو را خود آن چیست چند باشد غم آنت که ز غم جان ببرم خود نباشد هوس آنک بدانی جان چیست بوی نانی که رسیده ست بر آن بوی برو تا همان بوی دهد شرح تو را کاین نان چیست گر تو عاشق شده ای عشق تو برهان تو بس ور تو عاشق نشدی پس طلب برهان چیست این قدر عقل نداری که ببینی آخر گر نه شاهی ست پس این بارگه سلطان چیست گر نه اندر تتق ازرق زیبارویی ست در کف روح چنین مشعله ی تابان چیست چونک از دور دلت همچو زنان می لرزد تو چه دانی که در آن جنگ دل مردان چیست آتش دیده ی مردان حجب غیب بسوخت تو پس پرده نشسته که به غیب ایمان چیست شمس تبریز اگر نیست مقیم اندر چشم چشمه ی شهد از او در بن هر دندان چیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷ چشم پرنور که مست نظر جانان است ماه از او چشم گرفته ست و فلک لرزان است خاصه آن لحظه که از حضرت حق نور کشد سجده گاه ملک و قبله ی هر انسان است هر که او سر ننهد بر کف پایش آن دم بهر ناموس منی آن نفس او شیطان است و آنک آن لحظه نبیند اثر نور بر او او کم از دیو بود زانک تن بی جان است دل به جا دار در آن طلعت باهیبت او گر تو مردی که رخش  قبله گه مردان است دست بردار ز سینه چه نگه می داری جان در آن لحظه بده شاد که مقصود آن است جمله را آب درانداز و در آن آتش شو کآتش چهره ی او چشمه گه حیوان است سر برآور ز میان دل شمس تبریز کاو خدیو ابد و خسرو هر فرمان است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸ آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست صافی است و مثل درد به پستی بنشست لذت فقر چو باده ست که پستی جوید که همه عاشق سجده ست و تواضع سرمست تا بدانی که تکبر همه از بی مزگیست پس سزای متکبر سر بی ذوق بس است گریه شمع همه شب نه که از درد سرست چون ز سر رست همه نور شد از گریه برست کف هستی ز سر خم مدمغ برود چون بگیرد قدح باده جان بر کف دست ماهیا هر چه تو را کام دل از بحر بجو طمع خام مکن تا نخلد کام ز شست بحر می غرد و می گوید کای امت آب راست گویید بر این مایده کس را گله هست دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش در خطابات و مجابات بلی اند و الست نی در آن بزم کس از درد دلی سر بگرفت نی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست هله خامش به خموشیت اسیران برهند ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست لب فروبند چو دیدی که لب بسته یار دست شمشیرزنان را به چه تدبیر ببست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹ تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش تر است آدمی دزد ز زردزد کنون بیش تر است گربزان اند که از عقل و خبر می دزدند خود چه دارند کسی را که ز خود بی خبر است خود خود را تو چنین کاسد و بی خصم مدان که جهان طالب زر و خود تو کان زر است که رسول حق الناس معادن گفته ست معدن نقره و زر است و یقین پرگهر است گنج یابی و در او عمر نیابی تو به گنج خویش دریاب که این گنج ز تو بر گذرست خویش دریاب و حذر کن تو ولیکن چه کنی که یکی دزد سبک دست در این ره حذرست سحر ار چند که تاریست حساب روزست هر که را روی سوی شمس بود چون سحرست روح ها مست شود از دم صبح از پی آنک صبح را روی به شمس است و حریف نظرست چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک برست مغز پالوده و بر هیچ نه در خواب شدی گوییا لقمه هر روزه تو مغز خرست بیشتر جان کن و زر جمع کن و خوشدل باش که همه سیم و زر و مال تو مار سقرست یک شب از بهر خدا بی خور و بی خواب بزی صد شب از بهر هوا نفس تو بی خواب و خورست از سر درد و دریغ از پس هر ذره خاک آه و فریاد همی آید گوش تو کرست خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک توشه راه تو خون دل و آه سحرست دل پرامید کن و صیقلیش ده به صفا که دل پاک تو آیینه خورشید فرست مونس احمد مرسل به جهان کیست بگو شمس تبریز شهنشاه که احدی الکبرست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۰ دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست آنکه سرسبزی خاک ست و گهربخش فلک چاشنی بخش وطن هاست اگر بی وطنست در کف عقل نهد شمع که بستان و بیا تا در من که شفاخانه هر ممتحن است شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست گفت و گو جمله کلوخ ست و یقین دل شکنست گوهر آینه جان همه در ساده دلی ست میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است خیره گشته است صفت ها همه کان چه صفت است کان صفت ها چو بتان و صفت او شمن است چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست روش عشق روش بخش بود بی پا را خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود فتنه ها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست همه دل ها چو کبوتر گرو آن برجند زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی عشق را چند بیان ها است که فوق سخنست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹ تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش تر است آدمی دزد ز زردزد کنون بیش تر است گربزان اند که از عقل و خبر می دزدند خود چه دارند کسی را که ز خود بی خبر است خود خود را تو چنین کاسد و بی خصم مدان که جهان طالب زر و خود تو کان زر است که رسول حق الناس معادن گفته ست معدن نقره و زر است و یقین پرگهر است گنج یابی و در او عمر نیابی تو به گنج خویش دریاب که این گنج ز تو بر گذرست خویش دریاب و حذر کن تو ولیکن چه کنی که یکی دزد سبک دست در این ره حذرست سحر ار چند که تاریست حساب روزست هر که را روی سوی شمس بود چون سحرست روح ها مست شود از دم صبح از پی آنک صبح را روی به شمس است و حریف نظرست چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک برست مغز پالوده و بر هیچ نه در خواب شدی گوییا لقمه هر روزه تو مغز خرست بیشتر جان کن و زر جمع کن و خوشدل باش که همه سیم و زر و مال تو مار سقرست یک شب از بهر خدا بی خور و بی خواب بزی صد شب از بهر هوا نفس تو بی خواب و خورست از سر درد و دریغ از پس هر ذره خاک آه و فریاد همی آید گوش تو کرست خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک توشه راه تو خون دل و آه سحرست دل پرامید کن و صیقلیش ده به صفا که دل پاک تو آیینه خورشید فرست مونس احمد مرسل به جهان کیست بگو شمس تبریز شهنشاه که احدی الکبرست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۰ دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست آنکه سرسبزی خاک ست و گهربخش فلک چاشنی بخش وطن هاست اگر بی وطنست در کف عقل نهد شمع که بستان و بیا تا در من که شفاخانه هر ممتحن است شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست گفت و گو جمله کلوخ ست و یقین دل شکنست گوهر آینه جان همه در ساده دلی ست میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است خیره گشته است صفت ها همه کان چه صفت است کان صفت ها چو بتان و صفت او شمن است چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست روش عشق روش بخش بود بی پا را خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود فتنه ها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست همه دل ها چو کبوتر گرو آن برجند زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی عشق را چند بیان ها است که فوق سخنست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱ عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدست هله چون می نزند ره ره او را که زدست او ز هر نیک و بد خلق چرا می لنگد بد و نیک همه را نعره مطرب مددست دف دریدست طرب را به خدا بی دف او مجلس یارکده بی دم او بارکدست شهر غلبیرگهی دان که شود زیر و زبر دست غلبیرزنش سخره صاحب بلدست خیره کم گوی خمش مطرب مسکین چه کند این همه فتنه آن فتنه گر خوب خدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲ آنک بی باده کند جان مرا مست کجاست و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم و آنک سوگند من و توبه ام اشکست کجاست و آنک جان ها به سحر نعره زنانند از او و آنک ما را غمش از جای ببرده ست کجاست جان جان ست وگر جای ندارد چه عجب این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست غمزه ی چشم بهانه ست و زان سو هوسی ست و آنک او در پس غمزه ست دلم خست کجاست پرده ی روشن دل بست و خیالات نمود و آنک در پرده چنین پرده ی دل بست کجاست عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳ من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست هر کی استاد به کاری بنشست آخر کار کار آن دارد آن کز طلب آن ننشست هر کی او نعره تسبیح جماد تو شنید تا نبردش به سراپرده سبحان ننشست تا سلیمان به جهان مهر هوایت ننمود بر سر اوج هوا تخت سلیمان ننشست هر کی تشویش سر زلف پریشان تو دید تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست هر کی در خواب خیال لب خندان تو دید خواب از او رفت و خیال لب خندان ننشست ترشی های تو صفرای رهی را ننشاند وز علاج سر سودای فراوان ننشست هر که را بوی گلستان وصال تو رسید همچنین رقص کنان تا به گلستان ننشست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴ روز و شب خدمت تو بی سر و بی پا چه خوشست در شکرخانه تو مرغ شکرخا چه خوشست بر سر غنچه بسته که نهان می خندد سایه سرو خوش نادره بالا چه خوشست زاغ اگر عاشق سرگین خر آمد گو باش بلبلان را به چمن با گل رعنا چه خوشست بانگ سرنای چه گر مونس غمگینان ست از دم روح نفخنا دل سرنا چه خوشست گرچه شب بازرهد خلق ز اندیشه به خواب در رخ شمس ضحی دیده بینا چه خوشست بت پرستانه تو را پای فرورفت به گل تو چه دانی که بر این گنبد مینا چه خوشست چون تجلی بود از رحمت حق موسی را زان شکرریز لقا سینه سینا چه خوشست که صدا دارد و در کان زر صامت هم هست گه خمش بودن و گه گفت مواسا چه خوشست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱ عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدست هله چون می نزند ره ره او را که زدست او ز هر نیک و بد خلق چرا می لنگد بد و نیک همه را نعره مطرب مددست دف دریدست طرب را به خدا بی دف او مجلس یارکده بی دم او بارکدست شهر غلبیرگهی دان که شود زیر و زبر دست غلبیرزنش سخره صاحب بلدست خیره کم گوی خمش مطرب مسکین چه کند این همه فتنه آن فتنه گر خوب خدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲ آنک بی باده کند جان مرا مست کجاست و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم و آنک سوگند من و توبه ام اشکست کجاست و آنک جان ها به سحر نعره زنانند از او و آنک ما را غمش از جای ببرده ست کجاست جان جان ست وگر جای ندارد چه عجب این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست غمزه ی چشم بهانه ست و زان سو هوسی ست و آنک او در پس غمزه ست دلم خست کجاست پرده ی روشن دل بست و خیالات نمود و آنک در پرده چنین پرده ی دل بست کجاست عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳ من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست هر کی استاد به کاری بنشست آخر کار کار آن دارد آن کز طلب آن ننشست هر کی او نعره تسبیح جماد تو شنید تا نبردش به سراپرده سبحان ننشست تا سلیمان به جهان مهر هوایت ننمود بر سر اوج هوا تخت سلیمان ننشست هر کی تشویش سر زلف پریشان تو دید تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست هر کی در خواب خیال لب خندان تو دید خواب از او رفت و خیال لب خندان ننشست ترشی های تو صفرای رهی را ننشاند وز علاج سر سودای فراوان ننشست هر که را بوی گلستان وصال تو رسید همچنین رقص کنان تا به گلستان ننشست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴ روز و شب خدمت تو بی سر و بی پا چه خوشست در شکرخانه تو مرغ شکرخا چه خوشست بر سر غنچه بسته که نهان می خندد سایه سرو خوش نادره بالا چه خوشست زاغ اگر عاشق سرگین خر آمد گو باش بلبلان را به چمن با گل رعنا چه خوشست بانگ سرنای چه گر مونس غمگینان ست از دم روح نفخنا دل سرنا چه خوشست گرچه شب بازرهد خلق ز اندیشه به خواب در رخ شمس ضحی دیده بینا چه خوشست بت پرستانه تو را پای فرورفت به گل تو چه دانی که بر این گنبد مینا چه خوشست چون تجلی بود از رحمت حق موسی را زان شکرریز لقا سینه سینا چه خوشست که صدا دارد و در کان زر صامت هم هست گه خمش بودن و گه گفت مواسا چه خوشست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵ تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست بر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسی در ارس بی خبر از آب چو دولاب شدست چشم بند ار نبدی که گرو شمع شدی کآفتاب سحری ناسخ مهتاب شدست ترسد ار شمع نباشد بنبیند مه را دل آن گول از این ترس چو سیماب شدست چون سلیمان نهان است که دیوانش دل است جان محجوب از او مفخر حجاب شدست ای بسا سنگ دلا که حجرش لعل شدست ای بسا غوره در این معصره دوشاب شدست این چه مشاطه و گلگونه غیب است کز او زعفرانی رخ عشاق چو عناب شدست چند عثمان پر از شرم که از مستی او چون عمر شرم شکن گشته و خطاب شدست طرفه قفال کز انفاس کند قفل و کلید من دکان بستم کو فاتح ابواب شدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶ مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش است نبود بسته بود رسته و روییده خوش است تف و بوی جگر سوخته و جوشش خون گرد زیر و بم مطرب به چه پیچیده خوش است ز ابر پر آب دو چشمش ز تصاریف فراق بر شکوفه رخ پژمرده بباریده خوش است بنگر جان و جهان ور نتوانی دیدن این جهان در هوسش درهم و شوریده خوش است پیش دلبر بنهادن سر سرمست سزا است سر او را کف معشوق بمالیده خوش است دیدن روی دلارام عیان سلطانی است هم خیال صنم نادره در دیده خوش است این سعادت ندهد دست همیشه اما دیدن آن مه جان ناگه و دزدیده خوش است عشق اگر رخت تو را برد به غارت خوش باش پیش آن یوسف زیبا کف ببریده خوش است بس کن ار چه که اراجیف بشیر وصل است وصل همچون شکر ناگه بشنیده خوش است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷ من پری زاده ام و خواب ندانم که کجاست چونک شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست چون دماغ است و سر استت مکن استیزه بخسب دخل و خرج است چنین شیوه و تدبیر سزاست خرج بی دخل خدایی است ز دنیا مطلب هر که را هست زهی بخت ندانم که که راست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸ سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست بستان جام و درآشام که آن شربت توست عدد ذره در این جو هوا عشاقند طرب و حالت ایشان مدد حالت توست همگی پرده و پوشش ز پی باشش تو است جرس و طبل رحیل از جهت رحلت توست هر که را همت عالی بود و فکر بلند دانک آن همت عالی اثر همت توست فکرتی که آن نبود خاسته از طبع و دماغ نیست در عالم اگر باشد آن فکرت توست ای دل خسته ز هجران و ز اسباب دگر هم از او جوی دوا را که ولی نعمت توست ز آن سوی کآمد محنت هم از آن سو است دوا هم از او شبهه تو است و هم از او حجت توست هم خمار از می آید هم از او دفع خمار هم از او عسرت تو است و هم از او عشرت توست بس که هر مستمعی را هوس و سودا یی ست نه همه خلق خدا را صفت و فطرت توست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵ تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست بر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسی در ارس بی خبر از آب چو دولاب شدست چشم بند ار نبدی که گرو شمع شدی کآفتاب سحری ناسخ مهتاب شدست ترسد ار شمع نباشد بنبیند مه را دل آن گول از این ترس چو سیماب شدست چون سلیمان نهان است که دیوانش دل است جان محجوب از او مفخر حجاب شدست ای بسا سنگ دلا که حجرش لعل شدست ای بسا غوره در این معصره دوشاب شدست این چه مشاطه و گلگونه غیب است کز او زعفرانی رخ عشاق چو عناب شدست چند عثمان پر از شرم که از مستی او چون عمر شرم شکن گشته و خطاب شدست طرفه قفال کز انفاس کند قفل و کلید من دکان بستم کو فاتح ابواب شدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶ مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش است نبود بسته بود رسته و روییده خوش است تف و بوی جگر سوخته و جوشش خون گرد زیر و بم مطرب به چه پیچیده خوش است ز ابر پر آب دو چشمش ز تصاریف فراق بر شکوفه رخ پژمرده بباریده خوش است بنگر جان و جهان ور نتوانی دیدن این جهان در هوسش درهم و شوریده خوش است پیش دلبر بنهادن سر سرمست سزا است سر او را کف معشوق بمالیده خوش است دیدن روی دلارام عیان سلطانی است هم خیال صنم نادره در دیده خوش است این سعادت ندهد دست همیشه اما دیدن آن مه جان ناگه و دزدیده خوش است عشق اگر رخت تو را برد به غارت خوش باش پیش آن یوسف زیبا کف ببریده خوش است بس کن ار چه که اراجیف بشیر وصل است وصل همچون شکر ناگه بشنیده خوش است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷ من پری زاده ام و خواب ندانم که کجاست چونک شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست چون دماغ است و سر استت مکن استیزه بخسب دخل و خرج است چنین شیوه و تدبیر سزاست خرج بی دخل خدایی است ز دنیا مطلب هر که را هست زهی بخت ندانم که که راست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸ سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست بستان جام و درآشام که آن شربت توست عدد ذره در این جو هوا عشاقند طرب و حالت ایشان مدد حالت توست همگی پرده و پوشش ز پی باشش تو است جرس و طبل رحیل از جهت رحلت توست هر که را همت عالی بود و فکر بلند دانک آن همت عالی اثر همت توست فکرتی که آن نبود خاسته از طبع و دماغ نیست در عالم اگر باشد آن فکرت توست ای دل خسته ز هجران و ز اسباب دگر هم از او جوی دوا را که ولی نعمت توست ز آن سوی کآمد محنت هم از آن سو است دوا هم از او شبهه تو است و هم از او حجت توست هم خمار از می آید هم از او دفع خمار هم از او عسرت تو است و هم از او عشرت توست بس که هر مستمعی را هوس و سودا یی ست نه همه خلق خدا را صفت و فطرت توست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۹ بوسه ای داد مرا دلبر عیار و برفت چه شدی چونک یکی داد بدادی شش و هفت هر لبی را که ببوسید نشان ها دارد که ز شیرینی آن لب بشکافید و بکفت یک نشان آنک ز سودای لب آب حیات هر زمانی بزند عشق هزار آتش و نفت یک نشان دگر آن است که تن نیز چو دل می دود در پی آن بوسه به تعجیل و به تفت تنگ و لاغر گردد به مثال لب دوست چه عجب لاغری از آتش معشوقه زفت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰ ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت گفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت چون چنین است صنم پند مده عاشق را آهن سرد چه کوبی که وی از پند گذشت تو چه پرسیش که چونی و چگونه است دلت منزل عشق از آن حال که پرسند گذشت آن چه روی است که ترکان همه هندوی ویند ترک تاز غم سودای وی از چند گذشت آن کف بحر گهربخش وراء النهر است روضه خوی وی از سغد سمرقند گذشت خارش حرص و طمع در جگر و جانش افکند چون نسیم کرمش بر دل خرسند گذشت ذوق دشنام وی از شهد ثنا بیش آمد لطف خار غم او را گل خوش خند گذشت گر در بسته کند منع ز هفتاد بلا تا که این سیل بلا آمد و از بند گذشت هر کی عقد و حل احوال دل خویش بدید بند هستی بشکست او و ز پیوند گذشت مرد چونک به کف آورد چنین در یتیم خاطر او ز وفای زن و فرزند گذشت بس که از قصه خوبش همه در فتنه فتند کاین مقالات خوش از فهم خردمند گذشت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱ ساقیا این می از انگور کدامین پشته ست که دل و جان حریفان ز خمار آغشته ست خم پیشین بگشا و سر این خم بربند که چو زهرست نشاط همگان را کشته ست بند این جام جفا جام وفا را برگیر تا نگویند که ساقی ز وفا برگشته ست درده آن باده اول که مبارک باده ست مگسل آن رشته اول که مبارک رشته ست صد شکوفه ز یکی جرعه بر این خاک ز چیست تا چه عشق ست که اندر دل ما بسرشته ست بر در خانه دل این لگد سخت مزن هان که ویران شود این خانه دل یک خشته ست باده ای ده که بدان باده بلا واگردد مجلسی ده پر از آن گل که خدایش کشته ست تا همه مست شویم و ز طرب سجده کنیم پیش نقشی که خدایش به خودی بنوشته ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲ ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکست غیر پیمودن باد هوس تو بادست کار او دارد کاموخته کار توست زانک کار تو یقین کارگه ایجادست آسمان را و زمین را خبرست و معلوم کآسمان همچو زمین امر تو را منقادست روی بنمای و خمار دو جهان را بشکن نه که امروز خماران تو را میعادست آفتاب ار چه در این دور فریدست و وحید شرقیانند که او در صفشان آحادست خسروان خاک کفش را به خدا تاج کنند هر که شیرین تو را دلشده چون فرهادست می نهد بر لب خود دست دل من که خموش این چه وقت سخن ست و چه گه فریادست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۹ بوسه ای داد مرا دلبر عیار و برفت چه شدی چونک یکی داد بدادی شش و هفت هر لبی را که ببوسید نشان ها دارد که ز شیرینی آن لب بشکافید و بکفت یک نشان آنک ز سودای لب آب حیات هر زمانی بزند عشق هزار آتش و نفت یک نشان دگر آن است که تن نیز چو دل می دود در پی آن بوسه به تعجیل و به تفت تنگ و لاغر گردد به مثال لب دوست چه عجب لاغری از آتش معشوقه زفت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰ ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت گفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت چون چنین است صنم پند مده عاشق را آهن سرد چه کوبی که وی از پند گذشت تو چه پرسیش که چونی و چگونه است دلت منزل عشق از آن حال که پرسند گذشت آن چه روی است که ترکان همه هندوی ویند ترک تاز غم سودای وی از چند گذشت آن کف بحر گهربخش وراء النهر است روضه خوی وی از سغد سمرقند گذشت خارش حرص و طمع در جگر و جانش افکند چون نسیم کرمش بر دل خرسند گذشت ذوق دشنام وی از شهد ثنا بیش آمد لطف خار غم او را گل خوش خند گذشت گر در بسته کند منع ز هفتاد بلا تا که این سیل بلا آمد و از بند گذشت هر کی عقد و حل احوال دل خویش بدید بند هستی بشکست او و ز پیوند گذشت مرد چونک به کف آورد چنین در یتیم خاطر او ز وفای زن و فرزند گذشت بس که از قصه خوبش همه در فتنه فتند کاین مقالات خوش از فهم خردمند گذشت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱ ساقیا این می از انگور کدامین پشته ست که دل و جان حریفان ز خمار آغشته ست خم پیشین بگشا و سر این خم بربند که چو زهرست نشاط همگان را کشته ست بند این جام جفا جام وفا را برگیر تا نگویند که ساقی ز وفا برگشته ست درده آن باده اول که مبارک باده ست مگسل آن رشته اول که مبارک رشته ست صد شکوفه ز یکی جرعه بر این خاک ز چیست تا چه عشق ست که اندر دل ما بسرشته ست بر در خانه دل این لگد سخت مزن هان که ویران شود این خانه دل یک خشته ست باده ای ده که بدان باده بلا واگردد مجلسی ده پر از آن گل که خدایش کشته ست تا همه مست شویم و ز طرب سجده کنیم پیش نقشی که خدایش به خودی بنوشته ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲ ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکست غیر پیمودن باد هوس تو بادست کار او دارد کاموخته کار توست زانک کار تو یقین کارگه ایجادست آسمان را و زمین را خبرست و معلوم کآسمان همچو زمین امر تو را منقادست روی بنمای و خمار دو جهان را بشکن نه که امروز خماران تو را میعادست آفتاب ار چه در این دور فریدست و وحید شرقیانند که او در صفشان آحادست خسروان خاک کفش را به خدا تاج کنند هر که شیرین تو را دلشده چون فرهادست می نهد بر لب خود دست دل من که خموش این چه وقت سخن ست و چه گه فریادست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳ مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است که چنین مشک تتاری عبرافشان شده است مگر از چهره او باد صبا پرده ربود که هزاران قمر غیب درخشان شده است هست جانی که ز بوی خوش او شادان نیست گرچه جان بو نبرد کو ز چه شادان شده است ای بسا شاد گلی کز دم حق خندان است لیک هر جان بنداند ز چه خندان شده است آفتاب رخش امروز زهی خوش که بتافت که هزاران دل از او لعل بدخشان شده است عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهد بر کسی کز لطفش تن همگی جان شده است مگرش دل سحری دید بدان سان که وی است که از آن دیدنش امروز بدین سان شده است تا بدیده است دل آن حسن پری زاد مرا شیشه بر دست گرفته است و پری خوان شده است بر درخت تن اگر باد خوشش می نوزد پس دو صد برگ دو صد شاخ چه لرزان شده است بهر هر کشته او جان ابد گر نبود جان سپردن بر عاشق ز چه آسان شده است از حیات و خبرش باخبران بی خبرند که حیات و خبرش پرده ایشان شده است گر نه در نای دلی مطرب عشقش بدمید هر سر موی چو سرنای چه نالان شده است شمس تبریز ز بام ار نه کلوخ اندازد سوی دل پس ز چه جان هاش چو دربان شده است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴ دلبری و بی دلی اسرار ماست کار کار ماست چون او یار ماست نوبت کهنه فروشان درگذشت نوفروشانیم و این بازار ماست نوبهاری کو جهان را نو کند جان گلزارست اما زار ماست عقل اگر سلطان این اقلیم شد همچو دزد آویخته بر دار ماست آنک افلاطون و جالینوس ماست پرفنا و علت و بیمار ماست گاو و ماهی ثری قربان ماست شیر گردونی به زیر بار ماست هر چه اول زهر بد تریاق شد هر چه آن غم بد کنون غمخوار ماست دعوی شیری کند هر شیرگیر شیرگیر و شیر او کفتار ماست ترک خویش و ترک خویشان می کنیم هر چه خویش ما کنون اغیار ماست خودپرستی نامبارک حالتی ست کاندر او ایمان ما انکار ماست هر غزل کان بی من آید خوش بود کاین نوا بی فر ز چنگ و تار ماست شمس تبریزی به نور ذوالجلال در دو عالم مایه اقرار ماست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۵ عاشقان را جست و جو از خویش نیست در جهان جوینده جز او بیش نیست این جهان و آن جهان یک گوهر است در حقیقت کفر و دین و کیش نیست ای دمت عیسی دم از دوری مزن من غلام آن که دوراندیش نیست گر بگویی پس روم نی پس مرو ور بگویی پیش نی ره پیش نیست دست بگشا دامن خود را بگیر مرهم این ریش جز این ریش نیست جزو درویشند جمله نیک و بد هر که نبود او چنین درویش نیست هر که از جا رفت جای او دل است همچو دل اندر جهان جاییش نیست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳ مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است که چنین مشک تتاری عبرافشان شده است مگر از چهره او باد صبا پرده ربود که هزاران قمر غیب درخشان شده است هست جانی که ز بوی خوش او شادان نیست گرچه جان بو نبرد کو ز چه شادان شده است ای بسا شاد گلی کز دم حق خندان است لیک هر جان بنداند ز چه خندان شده است آفتاب رخش امروز زهی خوش که بتافت که هزاران دل از او لعل بدخشان شده است عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهد بر کسی کز لطفش تن همگی جان شده است مگرش دل سحری دید بدان سان که وی است که از آن دیدنش امروز بدین سان شده است تا بدیده است دل آن حسن پری زاد مرا شیشه بر دست گرفته است و پری خوان شده است بر درخت تن اگر باد خوشش می نوزد پس دو صد برگ دو صد شاخ چه لرزان شده است بهر هر کشته او جان ابد گر نبود جان سپردن بر عاشق ز چه آسان شده است از حیات و خبرش باخبران بی خبرند که حیات و خبرش پرده ایشان شده است گر نه در نای دلی مطرب عشقش بدمید هر سر موی چو سرنای چه نالان شده است شمس تبریز ز بام ار نه کلوخ اندازد سوی دل پس ز چه جان هاش چو دربان شده است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴ دلبری و بی دلی اسرار ماست کار کار ماست چون او یار ماست نوبت کهنه فروشان درگذشت نوفروشانیم و این بازار ماست نوبهاری کو جهان را نو کند جان گلزارست اما زار ماست عقل اگر سلطان این اقلیم شد همچو دزد آویخته بر دار ماست آنک افلاطون و جالینوس ماست پرفنا و علت و بیمار ماست گاو و ماهی ثری قربان ماست شیر گردونی به زیر بار ماست هر چه اول زهر بد تریاق شد هر چه آن غم بد کنون غمخوار ماست دعوی شیری کند هر شیرگیر شیرگیر و شیر او کفتار ماست ترک خویش و ترک خویشان می کنیم هر چه خویش ما کنون اغیار ماست خودپرستی نامبارک حالتی ست کاندر او ایمان ما انکار ماست هر غزل کان بی من آید خوش بود کاین نوا بی فر ز چنگ و تار ماست شمس تبریزی به نور ذوالجلال در دو عالم مایه اقرار ماست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۵ عاشقان را جست و جو از خویش نیست در جهان جوینده جز او بیش نیست این جهان و آن جهان یک گوهر است در حقیقت کفر و دین و کیش نیست ای دمت عیسی دم از دوری مزن من غلام آن که دوراندیش نیست گر بگویی پس روم نی پس مرو ور بگویی پیش نی ره پیش نیست دست بگشا دامن خود را بگیر مرهم این ریش جز این ریش نیست جزو درویشند جمله نیک و بد هر که نبود او چنین درویش نیست هر که از جا رفت جای او دل است همچو دل اندر جهان جاییش نیست

%0
10 Bölüm