Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۰ دیده ها شب فراز باید کرد روز شد دیده باز باید کرد ترک ما هر طرف که مرکب راند آن طرف ترکتاز باید کرد مطبخ جان به سوی بی سویی ست پوز آن سو دراز باید کرد چون چنین کان زر پدید آمد خویش را جمله گاز باید کرد جامه عمر را ز آب حیات چون خضر خوش طراز باید کرد چون غیور ست آن نبات حیات زین شکر احتراز باید کرد چون چنین نازنین به خانه ماست وقت نازست ناز باید کرد با گل و خار ساختن مردی ست مرد را ساز ساز باید کرد قبله روی او چو پیدا شد کعبه ها را نماز باید کرد سجده هایی که آن سری باشد پیش آن سر فراز باید کرد پیش آن عشق عاقبت محمود خویشتن را ایاز باید کرد چون حقیقت نهفته در خمشی ست ترک گفت مجاز باید کرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۱ عشق تو مست و کف زنانم کرد مستم و بیخودم چه دانم کرد غوره بودم کنون شدم انگور خویشتن را ترش نتانم کرد شکرینست یار حلوایی مشت حلوا در این دهانم کرد تا گشاد او دکان حلوایی خانه ام برد و بی دکانم کرد خلق گوید چنان نمی باید من نبودم چنین چنانم کرد اولا خم شکست و سرکه بریخت نوحه کردم که او زیانم کرد صد خم می به جای آن یک خم درخورم داد و شادمانم کرد در تنور بلا و فتنه خویش پخته و سرخ رو چو نانم کرد چون زلیخا ز غم شدم من پیر کرد یوسف دعا جوانم کرد می پریدم ز دست او چون تیر دست در من زد و کمانم کرد پر کنم شکر آسمان و زمین چون زمین بودم آسمانم کرد از ره کهکشان گذشت دلم زان سوی کهکشان کشانم کرد نردبان ها و بام ها دیدم فارغ از بام و نردبانم کرد چون جهان پر شد از حکایت من در جهان همچو جان نهانم کرد چون مرا نرم یافت همچو زبان چون زبان زود ترجمانم کرد چون زبان متصل به دل بودم راز دل یک به یک بیانم کرد چون زبانم گرفت خون ریزی همچو شمشیر در میانم کرد بس کن ای دل که در بیان ناید آن چه آن یار مهربانم کرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۲ عاشقانی که باخبر میرند پیش معشوق چون شکر میرند از الست آب زندگی خوردند لاجرم شیوه دگر میرند چونک در عاشقی حشر کردند نی چو این مردم حشر میرند از فرشته گذشته اند به لطف دور از ایشان که چون بشر میرند تو گمان می بری که شیران نیز چون سگان از برون در میرند بدود شاه جان به استقبال چونک عشاق در سفر میرند همه روشن شوند چون خورشید چونک در پای آن قمر میرند عاشقانی که جان یک دگرند همه در عشق همدگر میرند همه را آب عشق بر جگر است همه آیند و در جگر میرند همه هستند همچو در یتیم نه بر مادر و پدر میرند عاشقان جانب فلک پرند منکران در تک سقر میرند عاشقان چشم غیب بگشایند باقیان جمله کور و کر میرند و آنک شب ها نخفته اند ز بیم جمله بی خوف و بی خطر میرند و آنک این جا علف پرست بدند گاو بودند و همچو خر میرند و آنک امروز آن نظر جستند شاد و خندان در آن نظر میرند شاهشان بر کنار لطف نهد نی چنین خوار و محتضر میرند و انک اخلاق مصطفی جویند چون ابوبکر و چون عمر میرند دور از ایشان فنا و مرگ ولیک این به تقدیر گفتم ار میرند

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۰ دیده ها شب فراز باید کرد روز شد دیده باز باید کرد ترک ما هر طرف که مرکب راند آن طرف ترکتاز باید کرد مطبخ جان به سوی بی سویی ست پوز آن سو دراز باید کرد چون چنین کان زر پدید آمد خویش را جمله گاز باید کرد جامه عمر را ز آب حیات چون خضر خوش طراز باید کرد چون غیور ست آن نبات حیات زین شکر احتراز باید کرد چون چنین نازنین به خانه ماست وقت نازست ناز باید کرد با گل و خار ساختن مردی ست مرد را ساز ساز باید کرد قبله روی او چو پیدا شد کعبه ها را نماز باید کرد سجده هایی که آن سری باشد پیش آن سر فراز باید کرد پیش آن عشق عاقبت محمود خویشتن را ایاز باید کرد چون حقیقت نهفته در خمشی ست ترک گفت مجاز باید کرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۱ عشق تو مست و کف زنانم کرد مستم و بیخودم چه دانم کرد غوره بودم کنون شدم انگور خویشتن را ترش نتانم کرد شکرینست یار حلوایی مشت حلوا در این دهانم کرد تا گشاد او دکان حلوایی خانه ام برد و بی دکانم کرد خلق گوید چنان نمی باید من نبودم چنین چنانم کرد اولا خم شکست و سرکه بریخت نوحه کردم که او زیانم کرد صد خم می به جای آن یک خم درخورم داد و شادمانم کرد در تنور بلا و فتنه خویش پخته و سرخ رو چو نانم کرد چون زلیخا ز غم شدم من پیر کرد یوسف دعا جوانم کرد می پریدم ز دست او چون تیر دست در من زد و کمانم کرد پر کنم شکر آسمان و زمین چون زمین بودم آسمانم کرد از ره کهکشان گذشت دلم زان سوی کهکشان کشانم کرد نردبان ها و بام ها دیدم فارغ از بام و نردبانم کرد چون جهان پر شد از حکایت من در جهان همچو جان نهانم کرد چون مرا نرم یافت همچو زبان چون زبان زود ترجمانم کرد چون زبان متصل به دل بودم راز دل یک به یک بیانم کرد چون زبانم گرفت خون ریزی همچو شمشیر در میانم کرد بس کن ای دل که در بیان ناید آن چه آن یار مهربانم کرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۲ عاشقانی که باخبر میرند پیش معشوق چون شکر میرند از الست آب زندگی خوردند لاجرم شیوه دگر میرند چونک در عاشقی حشر کردند نی چو این مردم حشر میرند از فرشته گذشته اند به لطف دور از ایشان که چون بشر میرند تو گمان می بری که شیران نیز چون سگان از برون در میرند بدود شاه جان به استقبال چونک عشاق در سفر میرند همه روشن شوند چون خورشید چونک در پای آن قمر میرند عاشقانی که جان یک دگرند همه در عشق همدگر میرند همه را آب عشق بر جگر است همه آیند و در جگر میرند همه هستند همچو در یتیم نه بر مادر و پدر میرند عاشقان جانب فلک پرند منکران در تک سقر میرند عاشقان چشم غیب بگشایند باقیان جمله کور و کر میرند و آنک شب ها نخفته اند ز بیم جمله بی خوف و بی خطر میرند و آنک این جا علف پرست بدند گاو بودند و همچو خر میرند و آنک امروز آن نظر جستند شاد و خندان در آن نظر میرند شاهشان بر کنار لطف نهد نی چنین خوار و محتضر میرند و انک اخلاق مصطفی جویند چون ابوبکر و چون عمر میرند دور از ایشان فنا و مرگ ولیک این به تقدیر گفتم ار میرند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۳ صوفیان در دمی دو عید کنند عنکبوتان مگس قدید کنند شمع ها می زنند خورشیدند تا که ظلمات را شهید کنند باز هر ذره شد چو نفخه صور تا شهید تو را سعید کنند چرخ کهنه به گردشان گردد تا کهنه هاش را جدید کنند رغم آن حاسدان که می خواهند تا قریب تو را بعید کنند حاسدان را هم از حسد بخرند همه را طالب و مرید کنند کیمیای سعادت همه اند در همه فعل خود بدید کنند کیمیایی کنند همه افلاک لیک در مدتی مدید کنند وان هم از ماه غیب دزدیدند که گهی پاک و گه پلید کنند خنک آن دم که جمله اجزا را بی ز ترکیب ها وحید کنند بس کن این و سر تنور ببند تا که نان هات را ثرید کنند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۴ گر تو را بخت یار خواهد بود عشق را با تو کار خواهد بود عمر بی عاشقی مدان به حساب کان برون از شمار خواهد بود هر زمانی که می رود بی عشق پیش حق شرمسار خواهد بود هر چه اندر وطن تو را سبکست ساعت کوچ بار خواهد بود بر تو این دم که در غم عشقی چون پدر بردبار خواهد بود فقر کز وی تو ننگ می داری آن جهان افتخار خواهد بود تلخی صبر اگر گلوگیر است عاقبت خوشگوار خواهد بود چون رهد شیر روح از این صندوق اندر آن مرغزار خواهد بود چون از این لاشه خر فرود آید شاه دل شهسوار خواهد بود دامن جهد و جد را بگشا کز فلک زر نثار خواهد بود تو نهان بودی و شدی پیدا هر نهان آشکار خواهد بود هر کی خود را نکرد خوار امروز همچو فرعون خوار خواهد بود هر که چون گل ز آتش آب نشد اندر آتش چو خار خواهد بود چون شکار خدا نشد نمرود پشه ای را شکار خواهد بود هر که از نقد وقت بست نظر سخره ای انتظار خواهد بود هر که را اختیار کردش عشق مست و بی اختیار خواهد بود هر که او پست و مست عشق نشد تا ابد در خمار خواهد بود هر که را مهر و مهر این دم نیست اشتری بی مهار خواهد بود در سر هر که چشم عبرت نیست خوار و بی اعتبار خواهد بود بس کن ار چه سخن نشاند غبار آخر از وی غبار خواهد بود شمس تبریز چون قرار گرفت دل از او بی قرار خواهد بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۵ آتش افکند در جهان جمشید از پس چار پرده چون خورشید خنک او را که شد برهنه ز بود وای آن را که جست سایه بید دل سپیدست و عشق را رو سرخ زان سپیدی که نیست سرخ و سپید عشق ایمن ولایتیست چنانک ترس را نیست اندر او امید هر حیاتی که یک دمش عمرست چون برآید ز عشق شد جاوید یک عروسیست بر فلک که مپرس ور بپرسی بپرس از ناهید زین عروسی خبر نداشت کسی آمدند انبیا به رسم نوید شمس تبریز خسرو عهدست خسروان را هله به جان بخرید

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۳ صوفیان در دمی دو عید کنند عنکبوتان مگس قدید کنند شمع ها می زنند خورشیدند تا که ظلمات را شهید کنند باز هر ذره شد چو نفخه صور تا شهید تو را سعید کنند چرخ کهنه به گردشان گردد تا کهنه هاش را جدید کنند رغم آن حاسدان که می خواهند تا قریب تو را بعید کنند حاسدان را هم از حسد بخرند همه را طالب و مرید کنند کیمیای سعادت همه اند در همه فعل خود بدید کنند کیمیایی کنند همه افلاک لیک در مدتی مدید کنند وان هم از ماه غیب دزدیدند که گهی پاک و گه پلید کنند خنک آن دم که جمله اجزا را بی ز ترکیب ها وحید کنند بس کن این و سر تنور ببند تا که نان هات را ثرید کنند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۴ گر تو را بخت یار خواهد بود عشق را با تو کار خواهد بود عمر بی عاشقی مدان به حساب کان برون از شمار خواهد بود هر زمانی که می رود بی عشق پیش حق شرمسار خواهد بود هر چه اندر وطن تو را سبکست ساعت کوچ بار خواهد بود بر تو این دم که در غم عشقی چون پدر بردبار خواهد بود فقر کز وی تو ننگ می داری آن جهان افتخار خواهد بود تلخی صبر اگر گلوگیر است عاقبت خوشگوار خواهد بود چون رهد شیر روح از این صندوق اندر آن مرغزار خواهد بود چون از این لاشه خر فرود آید شاه دل شهسوار خواهد بود دامن جهد و جد را بگشا کز فلک زر نثار خواهد بود تو نهان بودی و شدی پیدا هر نهان آشکار خواهد بود هر کی خود را نکرد خوار امروز همچو فرعون خوار خواهد بود هر که چون گل ز آتش آب نشد اندر آتش چو خار خواهد بود چون شکار خدا نشد نمرود پشه ای را شکار خواهد بود هر که از نقد وقت بست نظر سخره ای انتظار خواهد بود هر که را اختیار کردش عشق مست و بی اختیار خواهد بود هر که او پست و مست عشق نشد تا ابد در خمار خواهد بود هر که را مهر و مهر این دم نیست اشتری بی مهار خواهد بود در سر هر که چشم عبرت نیست خوار و بی اعتبار خواهد بود بس کن ار چه سخن نشاند غبار آخر از وی غبار خواهد بود شمس تبریز چون قرار گرفت دل از او بی قرار خواهد بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۵ آتش افکند در جهان جمشید از پس چار پرده چون خورشید خنک او را که شد برهنه ز بود وای آن را که جست سایه بید دل سپیدست و عشق را رو سرخ زان سپیدی که نیست سرخ و سپید عشق ایمن ولایتیست چنانک ترس را نیست اندر او امید هر حیاتی که یک دمش عمرست چون برآید ز عشق شد جاوید یک عروسیست بر فلک که مپرس ور بپرسی بپرس از ناهید زین عروسی خبر نداشت کسی آمدند انبیا به رسم نوید شمس تبریز خسرو عهدست خسروان را هله به جان بخرید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۶ خسروانی که فتنه ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید همچو عنبر حمایلیم همه بر بر سیمتان که مشکینید نشوم شاد اگر گمان دارم که گهی شاد و گاه غمگینید در صفای می نهان دیدیم که شما چون کدوی رنگینید شاهدان فنا شما جمله با لب لعل و جان سنگینید بل که بر اسب ذوق و شیرینی تا ابد خوش نشسته در زینید تبریزی شوید اگر در عشق بنده شمس ملت و دینید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۷ عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد عید ار بوی جان ما دارد در جهان همچو جان مبارک باد بر تو ای ماه آسمان و زمین تا به هفت آسمان مبارک باد عید آمد به کف نشان وصال عاشقان این نشان مبارک باد روزه مگشای جز به قند لبش قند او در دهان مبارک باد عید بنوشت بر کنار لبش کاین می بی کران مبارک باد عید آمد که ای سبک روحان رطل های گران مبارک باد چند پنهان خوری صلاح الدین بوسه های نهان مبارک باد گر نصیبی به من دهی گویم بر من و بر فلان مبارک باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۸ زندگانی صدر عالی باد ایزدش پاسبان و کالی باد هر چه نسیه ست مقبلان را عیش پیش او نقد وقت و حالی باد مجلس گرم پرحلاوت او از حریف فسرده خالی باد جان ها واگشاده پر در غیب بسته پیشش چو نقش قالی باد بر یمین و یسار او دولت هم جنوبی و هم شمالی باد دو ولایت که جسم و جان خوانند بر سر هر دو شاه و والی باد بخت نقدست شمس تبریزی او بسم غیر او مآلی باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۹ شاهدی بین که در زمانه بزاد بت و بتخانه را به باد بداد شاهدانی که در جهان سمرند کس از ایشان دگر نیارد یاد از رخ ماه او چو ابر گشود هفت گردون ز همدگر بگشاد همچو مهتاب شاخ شاخ آن نور سوی هر روزنی درون افتاد تابشش چون بتافت بیشترک جان ها را بخورد از بنیاد جان ها ذره ذره رقصان گشت پیش خورشید جان ها دلشاد همچو پرواز شمس تبریزی جمله پران که هر چه بادا باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۰ مادر عشق طفل عاشق را پیش سلطان بی امان نبرد تا نشد بالغ و ز جان فارغ پیش آن جان جان جان نبرد روبه عقل گرچه جهد کند ره بدان صارم الزمان نبرد جان فدا عشق را که او دل را جز به معراج آسمان نبرد عاشقان طالب نشان گشته عشقشان جز که بی نشان نبرد خون چکیده ست ره ره این نه بس است عاشقی جز که خون فشان نبرد هر کشان خون نه بوی مشک دهد تو یقین دان که بوی آن نبرد دیده را کحل شمس تبریزی جز به معشوق لامکان نبرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۱ شعر من نان مصر را ماند شب بر او بگذرد نتانی خورد آن زمانش بخور که تازه بود پیش از آنکه بر او نشیند گرد گرمسیر ضمیر جای وی است می بمیرد در این جهان از برد همچو ماهی دمی به خشک تپید ساعتی دیگرش ببینی سرد ور خوری بر خیال تازگی اش بس خیالات نقش باید کرد آنچ نوشی خیال تو باشد نبود گفتن کهن ای مرد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۶ خسروانی که فتنه ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید همچو عنبر حمایلیم همه بر بر سیمتان که مشکینید نشوم شاد اگر گمان دارم که گهی شاد و گاه غمگینید در صفای می نهان دیدیم که شما چون کدوی رنگینید شاهدان فنا شما جمله با لب لعل و جان سنگینید بل که بر اسب ذوق و شیرینی تا ابد خوش نشسته در زینید تبریزی شوید اگر در عشق بنده شمس ملت و دینید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۷ عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد عید ار بوی جان ما دارد در جهان همچو جان مبارک باد بر تو ای ماه آسمان و زمین تا به هفت آسمان مبارک باد عید آمد به کف نشان وصال عاشقان این نشان مبارک باد روزه مگشای جز به قند لبش قند او در دهان مبارک باد عید بنوشت بر کنار لبش کاین می بی کران مبارک باد عید آمد که ای سبک روحان رطل های گران مبارک باد چند پنهان خوری صلاح الدین بوسه های نهان مبارک باد گر نصیبی به من دهی گویم بر من و بر فلان مبارک باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۸ زندگانی صدر عالی باد ایزدش پاسبان و کالی باد هر چه نسیه ست مقبلان را عیش پیش او نقد وقت و حالی باد مجلس گرم پرحلاوت او از حریف فسرده خالی باد جان ها واگشاده پر در غیب بسته پیشش چو نقش قالی باد بر یمین و یسار او دولت هم جنوبی و هم شمالی باد دو ولایت که جسم و جان خوانند بر سر هر دو شاه و والی باد بخت نقدست شمس تبریزی او بسم غیر او مآلی باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۹ شاهدی بین که در زمانه بزاد بت و بتخانه را به باد بداد شاهدانی که در جهان سمرند کس از ایشان دگر نیارد یاد از رخ ماه او چو ابر گشود هفت گردون ز همدگر بگشاد همچو مهتاب شاخ شاخ آن نور سوی هر روزنی درون افتاد تابشش چون بتافت بیشترک جان ها را بخورد از بنیاد جان ها ذره ذره رقصان گشت پیش خورشید جان ها دلشاد همچو پرواز شمس تبریزی جمله پران که هر چه بادا باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۰ مادر عشق طفل عاشق را پیش سلطان بی امان نبرد تا نشد بالغ و ز جان فارغ پیش آن جان جان جان نبرد روبه عقل گرچه جهد کند ره بدان صارم الزمان نبرد جان فدا عشق را که او دل را جز به معراج آسمان نبرد عاشقان طالب نشان گشته عشقشان جز که بی نشان نبرد خون چکیده ست ره ره این نه بس است عاشقی جز که خون فشان نبرد هر کشان خون نه بوی مشک دهد تو یقین دان که بوی آن نبرد دیده را کحل شمس تبریزی جز به معشوق لامکان نبرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۱ شعر من نان مصر را ماند شب بر او بگذرد نتانی خورد آن زمانش بخور که تازه بود پیش از آنکه بر او نشیند گرد گرمسیر ضمیر جای وی است می بمیرد در این جهان از برد همچو ماهی دمی به خشک تپید ساعتی دیگرش ببینی سرد ور خوری بر خیال تازگی اش بس خیالات نقش باید کرد آنچ نوشی خیال تو باشد نبود گفتن کهن ای مرد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۲ یوسف آخرزمان خرامان شد شکر و شهد مصر ارزان شد لعل عرشی تو چو رو بنمود تن کی باشد که سنگ ها جان شد تخته بند فراق تخت نشست تاج بر سر که چیست خاقان شد عشق مهمان بس شگرف آمد خانه ها خرد بود ویران شد پر و بال از جلال حق رویید قفس و مرغ و بیضه پران شد با دلان خیره گشته کاین دل کو بی دلان بی خبر که دل آن شد پای می کوب و عیش از سر گیر به سر من مگو که پایان شد زر چو درباخت خواجه صراف صرفه او برد زانکه در کان شد شمس تبریز نردبانی ساخت بام گردون برآ که آسان شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۳ هر کی در ذوق عشق دنگ آمد نیک فارغ ز نام و ننگ آمد نشود بند گفت و گوی جهان شیرگیر ی که چون پلنگ آمد شیشه عشق را فراغت ها ست گر بر او صد هزار سنگ آمد نام و ناموس کی شود مانع چونکه آن دلربا ی شنگ آمد صد هزاران چو آسمان و زمین پیش جولان عشق تنگ آمد قیصر روم عشق غالب باد گر کسل چون سپاه زنگ آمد زهره بر چنگ این نوا می زد کان قمر عاقبت به چنگ آمد شمس تبریز هر کی بی تو نشست عذر او پیش عشق لنگ آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۴ هین که هنگام صابر ان آمد وقت سختی و امتحان آمد این چنین وقت عهد ها شکنند کارد چون سوی استخوان آمد عهد و سوگند سخت سست شود مرد را کار چون به جان آمد هله ای دل تو خویش سست مکن دل قوی کن که وقت آن آمد چون زر سرخ اندر آتش خند تا بگویند زر کان آمد گرم خوش رو به پیش تیغ اجل بانگ برزن که پهلوان آمد با خدا باش و نصرت از وی خواه که مدد ها ز آسمان آمد ای خدا آستین فضل فشان چونکه بنده بر آستان آمد چون صدف ما دهان گشادستیم که ابر فضل تو درفشان آمد ای بسا خار خشک کز دل او در پناه تو گلستان آمد من نشان کرده ام تو را که ز تو دلخوشی های بی نشان آمد وقت رحم است و وقت عاطفت است که مرا زخم بس گران آمد ای ابابیل هین که بر کعبه لشکر و پیل بی کران آمد عقل گوید مرا خمش کن بس که خداوند غیب دان آمد من خمش کردم ای خدا لیکن بی من از خان من فغان آمد ما رمیت اذ رمیت هم ز خداست تیر ناگه کز این کمان آمد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۲ یوسف آخرزمان خرامان شد شکر و شهد مصر ارزان شد لعل عرشی تو چو رو بنمود تن کی باشد که سنگ ها جان شد تخته بند فراق تخت نشست تاج بر سر که چیست خاقان شد عشق مهمان بس شگرف آمد خانه ها خرد بود ویران شد پر و بال از جلال حق رویید قفس و مرغ و بیضه پران شد با دلان خیره گشته کاین دل کو بی دلان بی خبر که دل آن شد پای می کوب و عیش از سر گیر به سر من مگو که پایان شد زر چو درباخت خواجه صراف صرفه او برد زانکه در کان شد شمس تبریز نردبانی ساخت بام گردون برآ که آسان شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۳ هر کی در ذوق عشق دنگ آمد نیک فارغ ز نام و ننگ آمد نشود بند گفت و گوی جهان شیرگیر ی که چون پلنگ آمد شیشه عشق را فراغت ها ست گر بر او صد هزار سنگ آمد نام و ناموس کی شود مانع چونکه آن دلربا ی شنگ آمد صد هزاران چو آسمان و زمین پیش جولان عشق تنگ آمد قیصر روم عشق غالب باد گر کسل چون سپاه زنگ آمد زهره بر چنگ این نوا می زد کان قمر عاقبت به چنگ آمد شمس تبریز هر کی بی تو نشست عذر او پیش عشق لنگ آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۴ هین که هنگام صابر ان آمد وقت سختی و امتحان آمد این چنین وقت عهد ها شکنند کارد چون سوی استخوان آمد عهد و سوگند سخت سست شود مرد را کار چون به جان آمد هله ای دل تو خویش سست مکن دل قوی کن که وقت آن آمد چون زر سرخ اندر آتش خند تا بگویند زر کان آمد گرم خوش رو به پیش تیغ اجل بانگ برزن که پهلوان آمد با خدا باش و نصرت از وی خواه که مدد ها ز آسمان آمد ای خدا آستین فضل فشان چونکه بنده بر آستان آمد چون صدف ما دهان گشادستیم که ابر فضل تو درفشان آمد ای بسا خار خشک کز دل او در پناه تو گلستان آمد من نشان کرده ام تو را که ز تو دلخوشی های بی نشان آمد وقت رحم است و وقت عاطفت است که مرا زخم بس گران آمد ای ابابیل هین که بر کعبه لشکر و پیل بی کران آمد عقل گوید مرا خمش کن بس که خداوند غیب دان آمد من خمش کردم ای خدا لیکن بی من از خان من فغان آمد ما رمیت اذ رمیت هم ز خداست تیر ناگه کز این کمان آمد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۵ هر که بهر تو انتظار کند بخت و اقبال را شکار کند بهر باران چو کشت منتظر است سینه را سبز و لاله زار کند بهر خورشید کان چو منتظر است سنگ را لعل آبدار کند انتظار ادیم بهر سهیل اندر او صد هزار کار کند آهنی که انتظار صیقل کرد روی را صاف و بی غبار کند ز انتظار رسول تیغ علی در غزا خویش ذوالفقار کند انتظار جنین درون رحم نطفه را شاه خوش عذار کند انتظار حبوب زیر زمین هر یکی دانه را هزار کند آسیا آب را چو منتظر است سنگ را چست و بی قرار کند انتظار قبول وحی خدا چشم را چشم اعتبار کند انتظار نثار بحر کرم سینه را درج در چو نار کند شیره را انتظار در دل خم بهر مغز شهان عقار کند بی کنار ست فضل منتظر ش رانده را لایق کنار کند تا قیامت تمام هم نشود شرح آن که انتظار یار کند ز انتظارات شمس تبریزی شمس و ناهید و مه دوار کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۶ عشق را جان بی قرار بود یاد جان پیش عشق عار بود سر و جان پیش او حقیر بود هر که را در سر این خمار بود همه بر قلب می زند عاشق اندر آن صف که کارزار بود نکند جانب گریز نظر گرچه شمشیر صد هزار بود عشق خود مرغزار شیران است کی سگی شیر مرغزار بود عشق جان ها در آستین دارد در ره عشق جان نثار بود نام و ناموس و شرم و اندیشه پیش جاروب شان غبار بود همه کس را شکار کرد بلا عاشقان را بلا شکار بود مر بلا را چنان به جان بخرند کان بلا نیز شرمسار بود جان عشق است شه صلاح الدین کاو ز اسرار کردگار بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷ هر که را ذوق دین پدید آید شهد دنیاش کی لذیذ آید آن چنان عقل را چه خواهی کرد که نگوسار یک نبیذ آید عقل بفروش و جمله حیرت خر که تو را سود از این خرید آید نه از آن حالتیست ای عاقل که در او عقل کس بدید آید نشود باز این چنین قفلی گر همه عقل ها کلید آید گر درآیند ذره ذره به بانگ آن همه بانگ ناشنید آید چه شود بیش و کم از این دریا بنده گر پاک وگر پلید آید هر که رو آورد بدین دریا گر یزیدست بایزید آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۸ بوی دلدار ما نمی آید طوطی این جا شکر نمی خاید هر مقامی که رنگ آن گل نیست بلبل جان ها بنسراید خوش برآییم دوست حاضر نیست عشق هرگز چنین نفرماید همه اسباب عشق این جا هست لیک بی او طرب نمی شاید مادر فتنه ها که می باشد طربی بی رخش نمی زاید هر شرابی که دوست ساقی نیست جز خمار و شکوفه نفزاید همه آفاق پرستاره شود گازری را مراد برناید بی اثرهای شمس تبریزی از جهان جز ملال ننماید

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۵ هر که بهر تو انتظار کند بخت و اقبال را شکار کند بهر باران چو کشت منتظر است سینه را سبز و لاله زار کند بهر خورشید کان چو منتظر است سنگ را لعل آبدار کند انتظار ادیم بهر سهیل اندر او صد هزار کار کند آهنی که انتظار صیقل کرد روی را صاف و بی غبار کند ز انتظار رسول تیغ علی در غزا خویش ذوالفقار کند انتظار جنین درون رحم نطفه را شاه خوش عذار کند انتظار حبوب زیر زمین هر یکی دانه را هزار کند آسیا آب را چو منتظر است سنگ را چست و بی قرار کند انتظار قبول وحی خدا چشم را چشم اعتبار کند انتظار نثار بحر کرم سینه را درج در چو نار کند شیره را انتظار در دل خم بهر مغز شهان عقار کند بی کنار ست فضل منتظر ش رانده را لایق کنار کند تا قیامت تمام هم نشود شرح آن که انتظار یار کند ز انتظارات شمس تبریزی شمس و ناهید و مه دوار کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۶ عشق را جان بی قرار بود یاد جان پیش عشق عار بود سر و جان پیش او حقیر بود هر که را در سر این خمار بود همه بر قلب می زند عاشق اندر آن صف که کارزار بود نکند جانب گریز نظر گرچه شمشیر صد هزار بود عشق خود مرغزار شیران است کی سگی شیر مرغزار بود عشق جان ها در آستین دارد در ره عشق جان نثار بود نام و ناموس و شرم و اندیشه پیش جاروب شان غبار بود همه کس را شکار کرد بلا عاشقان را بلا شکار بود مر بلا را چنان به جان بخرند کان بلا نیز شرمسار بود جان عشق است شه صلاح الدین کاو ز اسرار کردگار بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷ هر که را ذوق دین پدید آید شهد دنیاش کی لذیذ آید آن چنان عقل را چه خواهی کرد که نگوسار یک نبیذ آید عقل بفروش و جمله حیرت خر که تو را سود از این خرید آید نه از آن حالتیست ای عاقل که در او عقل کس بدید آید نشود باز این چنین قفلی گر همه عقل ها کلید آید گر درآیند ذره ذره به بانگ آن همه بانگ ناشنید آید چه شود بیش و کم از این دریا بنده گر پاک وگر پلید آید هر که رو آورد بدین دریا گر یزیدست بایزید آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۸ بوی دلدار ما نمی آید طوطی این جا شکر نمی خاید هر مقامی که رنگ آن گل نیست بلبل جان ها بنسراید خوش برآییم دوست حاضر نیست عشق هرگز چنین نفرماید همه اسباب عشق این جا هست لیک بی او طرب نمی شاید مادر فتنه ها که می باشد طربی بی رخش نمی زاید هر شرابی که دوست ساقی نیست جز خمار و شکوفه نفزاید همه آفاق پرستاره شود گازری را مراد برناید بی اثرهای شمس تبریزی از جهان جز ملال ننماید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۹ صبر با عشق بس نمی آید عقل فریادرس نمی آید بیخودی خوش ولایتیست ولی زیر فرمان کس نمی آید کاروان حیات می گذرد هیچ بانگ جرس نمی آید بوی گلشن به گل همی خواند خود تو را این هوس نمی آید زانک در باطن تو خوش نفسیست از گزاف این نفس نمی آید بی خدای لطیف شیرین کار عسلی از مگس نمی آید هر دمی تخم نیکوی می کار تا نکاری عدس نمی آید هیچ کردی به خیر اندیشه که جزا از سپس نمی آید بس کن ایرا که شمع این گفتار جانب هر غلس نمی آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۰ من بسازم ولیک کی شاید زاغ با طوطیان شکر خاید هر یکی را ولایتست جدا کژ با راست راست کی آید گرچه طوطی خود از شکر زندست زاغ را می چمین خر باید عشق در خویش بین کجا گنجد ماده گرگ شیر نر زاید بگریز از کسی که عاشق نیست زان ز گرگین تو را گر افزاید ور شوی کوفته به هاون عشق دانک او سرمه ایت می ساید رو بکن تو خراب خانه از آنک شمس تبریز مست می آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۱ عشق جانان مرا ز جان ببرید جان به عشق اندرون ز خود برهید زانک جان محدثست و عشق قدیم هرگز این در وجود آن نرسید عشق جانان چو سنگ مغناطیس جان ما را به قرب خویش کشید باز جان را ز خویشتن گم کرد جان چو گم شد وجود خویش بدید بعد از آن باز با خود آمد جان دام عشق آمد و در او پیچید شربتی دادش از حقیقت عشق جمله اخلاص ها از او برمید این نشان بدایت عشق است هیچ کس در نهایتش نرسید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۲ خسروانی که فتنه ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید همچو عنبر حمایلیم همه بر بر سیمتان که مشکینید لذتی هست با شما گفتن هم شما داد جان مسکینید نشوم شاد اگر گمان دارم که گهی شاد و گاه غمگینید بل که بر اسب ذوق و شیرینی تا ابد خوش نشسته در زینید شاهدان فانی و شما جمله با لب لعل و جان سنگینید در صفای می شهان دیدیم که شما چون کدوی رنگینید در بهشتی که هر زمان بکریست مرد آیید اگر نه عنینید تبریزی شوید اگر در عشق بنده شمس ملت و دینید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۳ زان ازلی نور که پرورده اند در تو زیادت نظری کرده اند خوش بنگر در همه خورشیدوار تا بگدازند که افسرده اند سوی درختان نگر ای نوبهار کز دی دیوانه بپژمرده اند لب بگشا هیکل عیسی بخوان کز دم دجال جفا مرده اند بشکن امروز خمار همه کز می تو چاشنیی برده اند درده تریاق حیات ابد کاین همگان زهر فنا خورده اند همچو سحر پرده شب را بدر کاین همه محجوب دو صد پرده اند بس کن و خاموش مشو صدزبان چونک یکی گوش نیاورده اند

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۹ صبر با عشق بس نمی آید عقل فریادرس نمی آید بیخودی خوش ولایتیست ولی زیر فرمان کس نمی آید کاروان حیات می گذرد هیچ بانگ جرس نمی آید بوی گلشن به گل همی خواند خود تو را این هوس نمی آید زانک در باطن تو خوش نفسیست از گزاف این نفس نمی آید بی خدای لطیف شیرین کار عسلی از مگس نمی آید هر دمی تخم نیکوی می کار تا نکاری عدس نمی آید هیچ کردی به خیر اندیشه که جزا از سپس نمی آید بس کن ایرا که شمع این گفتار جانب هر غلس نمی آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۰ من بسازم ولیک کی شاید زاغ با طوطیان شکر خاید هر یکی را ولایتست جدا کژ با راست راست کی آید گرچه طوطی خود از شکر زندست زاغ را می چمین خر باید عشق در خویش بین کجا گنجد ماده گرگ شیر نر زاید بگریز از کسی که عاشق نیست زان ز گرگین تو را گر افزاید ور شوی کوفته به هاون عشق دانک او سرمه ایت می ساید رو بکن تو خراب خانه از آنک شمس تبریز مست می آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۱ عشق جانان مرا ز جان ببرید جان به عشق اندرون ز خود برهید زانک جان محدثست و عشق قدیم هرگز این در وجود آن نرسید عشق جانان چو سنگ مغناطیس جان ما را به قرب خویش کشید باز جان را ز خویشتن گم کرد جان چو گم شد وجود خویش بدید بعد از آن باز با خود آمد جان دام عشق آمد و در او پیچید شربتی دادش از حقیقت عشق جمله اخلاص ها از او برمید این نشان بدایت عشق است هیچ کس در نهایتش نرسید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۲ خسروانی که فتنه ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید همچو عنبر حمایلیم همه بر بر سیمتان که مشکینید لذتی هست با شما گفتن هم شما داد جان مسکینید نشوم شاد اگر گمان دارم که گهی شاد و گاه غمگینید بل که بر اسب ذوق و شیرینی تا ابد خوش نشسته در زینید شاهدان فانی و شما جمله با لب لعل و جان سنگینید در صفای می شهان دیدیم که شما چون کدوی رنگینید در بهشتی که هر زمان بکریست مرد آیید اگر نه عنینید تبریزی شوید اگر در عشق بنده شمس ملت و دینید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۳ زان ازلی نور که پرورده اند در تو زیادت نظری کرده اند خوش بنگر در همه خورشیدوار تا بگدازند که افسرده اند سوی درختان نگر ای نوبهار کز دی دیوانه بپژمرده اند لب بگشا هیکل عیسی بخوان کز دم دجال جفا مرده اند بشکن امروز خمار همه کز می تو چاشنیی برده اند درده تریاق حیات ابد کاین همگان زهر فنا خورده اند همچو سحر پرده شب را بدر کاین همه محجوب دو صد پرده اند بس کن و خاموش مشو صدزبان چونک یکی گوش نیاورده اند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۴ دوست همان به که بلاکش بود عود همان به که در آتش بود جام جفا باشد دشوارخوار چون ز کف دوست بود خوش بود زهر بنوش از قدحی کان قدح از کرم و لطف منقش بود عشق خلیلست درآ در میان غم مخور ار زیر تو آتش بود سرد شود آتش پیش خلیل بید و گل و سنبله کش بود در خم چوگانش یکی گوی شو تا که فلک زیر تو مفرش بود رقص کنان گوی اگر چه ز زخم در غم و در کوب و کشاکش بود سابق میدان بود او لاجرم قبله هر فارس مه وش بود چونک تراشیده شده ست او تمام رست از آن غم که تراشش بود هر کی مشوش بود او ایمنست گر دو جهان جمله مشوش بود مفخر تبریز تو را شمس دین شرق نه در پنج و نه در شش بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۵ دیدن روی تو هم از بامداد درد مرا بین که چه آرام داد در دل عشاق چه آتش فکند جانب اسرار چه پیغام داد چون ز سر لطف مرا پیش خواند جان مرا باده بی جام داد صافی آن باده چو ارواح خورد کاسه آلوده به اجسام داد صافی آن باده ز ارواح جو زانک به اجسام همین نام داد در تبریزست تو را دام دل رحمت پیوسته در آن دام داد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۶ گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد کاه نبود او که به بادی پرید آب نبود او که به سرما فسرد شانه نبود او که به مویی شکست دانه نبود او که زمینش فشرد گنج زری بود در این خاکدان کو دو جهان را بجوی می شمرد قالب خاکی سوی خاکی فکند جان خرد سوی سماوات برد جان دوم را که ندانند خلق مغلطه گوییم به جانان سپرد صاف درآمیخت به دردی می بر سر خم رفت جدا شد ز درد در سفر افتند به هم ای عزیز مرغزی و رازی و رومی و کرد خانه خود بازرود هر یکی اطلس کی باشد همتای برد خامش کن چون نقط ایرا ملک نام تو از دفتر گفتن سترد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۷ پیرهن یوسف و بو می رسد در پی این هر دو خود او می رسد بوی می لعل بشارت دهد کز پی من جام و کدو می رسد نفس اناالحق تو منصور گشت نور حقش توی به تو می رسد نیست زیان هیچ ز سنگ آب را سنگ بلاها به سبو می رسد آب حیاتست ورای ضمیر جوی بکن کآب به جو می رسد آب بزن بر حسد آتشین باد در این خاک از او می رسد عشق و خرد خانه درون جنگیند عربده هر لحظه به کو می رسد هر چه دهد عاشق از رخت و بخت عاقبت آن جمله بدو می رسد گرچه بسی برد ز شوهر عروس او و جهازش نه به شو می رسد مایده ای خواستی از آسمان خیز ز خود دست بشو می رسد مژده ده ای عشق که از شمس دین از تبریز آیت نو می رسد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۴ دوست همان به که بلاکش بود عود همان به که در آتش بود جام جفا باشد دشوارخوار چون ز کف دوست بود خوش بود زهر بنوش از قدحی کان قدح از کرم و لطف منقش بود عشق خلیلست درآ در میان غم مخور ار زیر تو آتش بود سرد شود آتش پیش خلیل بید و گل و سنبله کش بود در خم چوگانش یکی گوی شو تا که فلک زیر تو مفرش بود رقص کنان گوی اگر چه ز زخم در غم و در کوب و کشاکش بود سابق میدان بود او لاجرم قبله هر فارس مه وش بود چونک تراشیده شده ست او تمام رست از آن غم که تراشش بود هر کی مشوش بود او ایمنست گر دو جهان جمله مشوش بود مفخر تبریز تو را شمس دین شرق نه در پنج و نه در شش بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۵ دیدن روی تو هم از بامداد درد مرا بین که چه آرام داد در دل عشاق چه آتش فکند جانب اسرار چه پیغام داد چون ز سر لطف مرا پیش خواند جان مرا باده بی جام داد صافی آن باده چو ارواح خورد کاسه آلوده به اجسام داد صافی آن باده ز ارواح جو زانک به اجسام همین نام داد در تبریزست تو را دام دل رحمت پیوسته در آن دام داد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۶ گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد کاه نبود او که به بادی پرید آب نبود او که به سرما فسرد شانه نبود او که به مویی شکست دانه نبود او که زمینش فشرد گنج زری بود در این خاکدان کو دو جهان را بجوی می شمرد قالب خاکی سوی خاکی فکند جان خرد سوی سماوات برد جان دوم را که ندانند خلق مغلطه گوییم به جانان سپرد صاف درآمیخت به دردی می بر سر خم رفت جدا شد ز درد در سفر افتند به هم ای عزیز مرغزی و رازی و رومی و کرد خانه خود بازرود هر یکی اطلس کی باشد همتای برد خامش کن چون نقط ایرا ملک نام تو از دفتر گفتن سترد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۷ پیرهن یوسف و بو می رسد در پی این هر دو خود او می رسد بوی می لعل بشارت دهد کز پی من جام و کدو می رسد نفس اناالحق تو منصور گشت نور حقش توی به تو می رسد نیست زیان هیچ ز سنگ آب را سنگ بلاها به سبو می رسد آب حیاتست ورای ضمیر جوی بکن کآب به جو می رسد آب بزن بر حسد آتشین باد در این خاک از او می رسد عشق و خرد خانه درون جنگیند عربده هر لحظه به کو می رسد هر چه دهد عاشق از رخت و بخت عاقبت آن جمله بدو می رسد گرچه بسی برد ز شوهر عروس او و جهازش نه به شو می رسد مایده ای خواستی از آسمان خیز ز خود دست بشو می رسد مژده ده ای عشق که از شمس دین از تبریز آیت نو می رسد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۸ آتش عشق تو قلاووز شد دوش دلم سوی دل افروز شد چون به سخن داشت مرا دوش یار چون به دم گرم جگرسوز شد من چه زنم با دم و با مکر او کو به دغل بر همه پیروز شد این دل من ساده و بی مکر بود دید دغل هاش بدآموز شد هر چه به عالم خوشی شهوتست همچو پنیر آفت هر یوز شد آه که شب جمله در این وعده رفت بوسه دهم بوسه دهم روز شد یار برهنه به قبا میل کرد عقل دگربار کمردوز شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۹ از سوی دل لشکر جان آمدند لشکر پیدا و نهان آمدند جامه صبر من از آن چاک شد کز ره جان جامه دران آمدند چادر افکنده عروسان روح در طلب شاه جهان آمدند بر مثل سیل خوش از لامکان رقص کنان سوی مکان آمدند صورت دل صورت ها را شکست پردگیان ملک ستان آمدند هر چه عیان بود نهان آمدند هر چه نهان بود عیان آمدند هر چه نشان داشت نشانش نماند هر چه نشان نیست نشان آمدند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۰ آنچ گل سرخ قبا می کند دانم من کان ز کجا می کند بید پیاده که کشیدست صف آنچ گذشتست قضا می کند سوسن با تیغ و سمن با سپر هر یک تکبیر غزا می کند بلبل مسکین که چه ها می کشد آه از آن گل که چه ها می کند گوید هر یک ز عروسان باغ کان گل اشارت سوی ما می کند گوید بلبل که گل آن شیوه ها بهر من بی سر و پا می کند دست برآورده به زاری چنار با تو بگویم چه دعا می کند بر سر غنچه کی کله می نهد پشت بنفشه کی دوتا می کند گرچه خزان کرد جفاها بسی بین که بهاران چه وفا می کند فصل خزان آنچ به تاراج برد فصل بهار آمد ادا می کند ذکر گل و بلبل و خوبان باغ جمله بهانه ست چرا می کند غیرت عشق است وگر نه زبان شرح عنایات خدا می کند مفخر تبریز و جهان شمس دین باز مراعات شما می کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۱ آه در آن شمع منور چه بود کآتش زد در دل و دل را ربود ای زده اندر دل من آتشی سوختم ای دوست بیا زود زود صورت دل صورت مخلوق نیست کز رخ دل حسن خدا رو نمود جز شکرش نیست مرا چاره ای جز لب او نیست مرا هیچ سود یاد کن آن را که یکی صبحدم این دلم از زلف تو بندی گشود جان من اول که بدیدم تو را جان من از جان تو چیزی شنود چون دلم از چشمه تو آب خورد غرقه شد اندر تو و سیلم ربود

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۸ آتش عشق تو قلاووز شد دوش دلم سوی دل افروز شد چون به سخن داشت مرا دوش یار چون به دم گرم جگرسوز شد من چه زنم با دم و با مکر او کو به دغل بر همه پیروز شد این دل من ساده و بی مکر بود دید دغل هاش بدآموز شد هر چه به عالم خوشی شهوتست همچو پنیر آفت هر یوز شد آه که شب جمله در این وعده رفت بوسه دهم بوسه دهم روز شد یار برهنه به قبا میل کرد عقل دگربار کمردوز شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۹ از سوی دل لشکر جان آمدند لشکر پیدا و نهان آمدند جامه صبر من از آن چاک شد کز ره جان جامه دران آمدند چادر افکنده عروسان روح در طلب شاه جهان آمدند بر مثل سیل خوش از لامکان رقص کنان سوی مکان آمدند صورت دل صورت ها را شکست پردگیان ملک ستان آمدند هر چه عیان بود نهان آمدند هر چه نهان بود عیان آمدند هر چه نشان داشت نشانش نماند هر چه نشان نیست نشان آمدند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۰ آنچ گل سرخ قبا می کند دانم من کان ز کجا می کند بید پیاده که کشیدست صف آنچ گذشتست قضا می کند سوسن با تیغ و سمن با سپر هر یک تکبیر غزا می کند بلبل مسکین که چه ها می کشد آه از آن گل که چه ها می کند گوید هر یک ز عروسان باغ کان گل اشارت سوی ما می کند گوید بلبل که گل آن شیوه ها بهر من بی سر و پا می کند دست برآورده به زاری چنار با تو بگویم چه دعا می کند بر سر غنچه کی کله می نهد پشت بنفشه کی دوتا می کند گرچه خزان کرد جفاها بسی بین که بهاران چه وفا می کند فصل خزان آنچ به تاراج برد فصل بهار آمد ادا می کند ذکر گل و بلبل و خوبان باغ جمله بهانه ست چرا می کند غیرت عشق است وگر نه زبان شرح عنایات خدا می کند مفخر تبریز و جهان شمس دین باز مراعات شما می کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۱ آه در آن شمع منور چه بود کآتش زد در دل و دل را ربود ای زده اندر دل من آتشی سوختم ای دوست بیا زود زود صورت دل صورت مخلوق نیست کز رخ دل حسن خدا رو نمود جز شکرش نیست مرا چاره ای جز لب او نیست مرا هیچ سود یاد کن آن را که یکی صبحدم این دلم از زلف تو بندی گشود جان من اول که بدیدم تو را جان من از جان تو چیزی شنود چون دلم از چشمه تو آب خورد غرقه شد اندر تو و سیلم ربود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۲ چونک کمند تو دلم را کشید یوسفم از چاه به صحرا دوید آنک چو یوسف به چهم درفکند باز به فریادم هم او رسید چون رسن لطف در این چه فکند چنبره دل گل و نسرین دمید قیصر از آن قصر به چه میل کرد چه چو بهشتی شد و قصر مشید گفتم ای چه چه شد آن ظلمتت گفت که خورشید به من بنگرید هر که فسردست کنون گرم شد جمره عشقت بگدازد جلید قیصر رومست که بر زنگ زد اوست که ترسابچه خواندش فرید پرتو دل بود که زد بر سعیر پر شد و بشکافت که هل من مزید دوزخ گفتش که مرا جان ببخش تا بخورم هرک ز یزدان برید برگذر از آتش ای بحر لطف ور نه بمردم تبشم بفسرید گفت که ای آتش قوم مرا زود به من ده که خداشان گزید جمله یکایک به کف او سپرد گفت که نار تو ز نورم رهید تافت ز تبریز رخ شمس دین شمس بود نور جهان را کلید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۳ شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد هست حریف تو در این رقص باد باد چو جبریل و تو چون مریمی عیسی گل روی از این هر دو زاد رقص شما هر دو کلید بقا ست رحمت بسیار بر این رقص باد تخت گه نسل شما شد دماغ تخت بود جایگه کیقباد میوه هر شاخ به معده رود زانک برسته ست ز کون و فساد نعمت ما چو ز مکون بود خلط نگردد به خور و ارتقاد روزی هر قوم ز باغ دگر خوان بزرگ ست تو را ای جواد قسمت بخت ست برو بخت جو بخت به از رخت بود المراد بس که نسیمی به دل اندر دمید ز آن مدد نور که آرد ولاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۴ دوش دل عربده گر با کی بود مشت کی کردست دو چشمش کبود آن دل پرخواره ز عشق شراب هفت قدح از دگران برفزود مست شد و بر سر کوی اوفتاد دست زنان ناگه خوابش ربود آن عسسی رفت قبایش ببرد وان دگری شد کمرش را گشود آمد چنگی بنوازید تار جست ز خواب آن دل بی تار و پود دید قبا رفته خمارش نماند دید زیان کم شد سودای سود دیدش ساقی که در آتش فتاد جام گرفت و سوی او شد چو دود بر غم او ریخت می دلگشا صورت اقبال بدو رو نمود بخت بقا یافت قبا گو برو ذوق فنا دید چه جوید وجود عالم ویرانه به جغدان حلال باد دو صد شنبه از آن جهود ما چو خرابیم و خراباتییم خیز قدح پر کن و پیش آر زود این قدح از لطف نیاید به چشم جسم نداند می جان آزمود زان سوی گوش آمد این طبل عید در دلش آتش بزن افغان عود بس کن و اندر تتق عشق رو دلبر خوبست و هزاران حسود

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۲ چونک کمند تو دلم را کشید یوسفم از چاه به صحرا دوید آنک چو یوسف به چهم درفکند باز به فریادم هم او رسید چون رسن لطف در این چه فکند چنبره دل گل و نسرین دمید قیصر از آن قصر به چه میل کرد چه چو بهشتی شد و قصر مشید گفتم ای چه چه شد آن ظلمتت گفت که خورشید به من بنگرید هر که فسردست کنون گرم شد جمره عشقت بگدازد جلید قیصر رومست که بر زنگ زد اوست که ترسابچه خواندش فرید پرتو دل بود که زد بر سعیر پر شد و بشکافت که هل من مزید دوزخ گفتش که مرا جان ببخش تا بخورم هرک ز یزدان برید برگذر از آتش ای بحر لطف ور نه بمردم تبشم بفسرید گفت که ای آتش قوم مرا زود به من ده که خداشان گزید جمله یکایک به کف او سپرد گفت که نار تو ز نورم رهید تافت ز تبریز رخ شمس دین شمس بود نور جهان را کلید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۳ شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد هست حریف تو در این رقص باد باد چو جبریل و تو چون مریمی عیسی گل روی از این هر دو زاد رقص شما هر دو کلید بقا ست رحمت بسیار بر این رقص باد تخت گه نسل شما شد دماغ تخت بود جایگه کیقباد میوه هر شاخ به معده رود زانک برسته ست ز کون و فساد نعمت ما چو ز مکون بود خلط نگردد به خور و ارتقاد روزی هر قوم ز باغ دگر خوان بزرگ ست تو را ای جواد قسمت بخت ست برو بخت جو بخت به از رخت بود المراد بس که نسیمی به دل اندر دمید ز آن مدد نور که آرد ولاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۴ دوش دل عربده گر با کی بود مشت کی کردست دو چشمش کبود آن دل پرخواره ز عشق شراب هفت قدح از دگران برفزود مست شد و بر سر کوی اوفتاد دست زنان ناگه خوابش ربود آن عسسی رفت قبایش ببرد وان دگری شد کمرش را گشود آمد چنگی بنوازید تار جست ز خواب آن دل بی تار و پود دید قبا رفته خمارش نماند دید زیان کم شد سودای سود دیدش ساقی که در آتش فتاد جام گرفت و سوی او شد چو دود بر غم او ریخت می دلگشا صورت اقبال بدو رو نمود بخت بقا یافت قبا گو برو ذوق فنا دید چه جوید وجود عالم ویرانه به جغدان حلال باد دو صد شنبه از آن جهود ما چو خرابیم و خراباتییم خیز قدح پر کن و پیش آر زود این قدح از لطف نیاید به چشم جسم نداند می جان آزمود زان سوی گوش آمد این طبل عید در دلش آتش بزن افغان عود بس کن و اندر تتق عشق رو دلبر خوبست و هزاران حسود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۵ هر که ز عشاق گریزان شود بار دگر خواجه پشیمان شود والله منت همه بر جان اوست هر که سوی چشمه حیوان شود هر که سبوی تو کشد عاقبت در حرم عشرت سلطان شود تنگ بود حوصله آدمی از تو چو دریای و چو عمان شود رو به دل اهل دلی جای گیر قطره به دریا در و مرجان شود جنبش هر ذره به اصل خودست هر چه بود میل کسی آن شود کافر صدساله چو بیند تو را سجده کند زود مسلمان شود جان و دل از جذبه میل و هوس همصفت دلبر و جانان شود خار که سرتیز ره عاشق است عاقبت امر گلستان شود ناطقه را بند کن و جمع باش گر نه ضمیر تو پریشان شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۶ عشق مرا بر همگان برگزید آمد و مستانه رخم را گزید شکر کز آن کان زر جعفری روی مرا نادره گازی رسید باد تکبر اگرم در سرست هم ز دم اوست که در من دمید کرد مرا خشم مه و بر رخم گنبد نیلی سره نیلی کشید باده فراوان و یکی جام نی بوسه پیاپی شد و لب ناپدید ای شب کفر از مه تو روز دین گشته یزید از دم تو بایزید گو سگ نفس این همه عالم بگیر کی شود از سگ لب دریا پلید قفل خداییش بسی خون که ریخت خونش بریزیم چو آمد کلید جان به سعادت بکشد نفس را تا به هم افتند سعید و شهید هیچ شکاری نرهد زان صیاد کو ز سگی های سگ تن رهید ای خرف پیر جوان شو ز سر تازه شد از یار هزاران قدید وی بدن مرده برون آ ز گور صور دمیدند ز عرش مجید خامش و بشنو دهل خامشان ایدک الله به عیش جدید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۷ گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد قالب خاکی به زمین بازداد روح طبیعی به فلک واسپرد ماه وجودش ز غباری برست آب حیاتش به درآمد ز درد پرتو خورشید جدا شد ز تن هر چه ز خورشید جدا شد فسرد صافی انگور به میخانه رفت چونک اجل خوشه تن را فشرد شد همگی جان مثل آفتاب جان شده را مرده نباید شمرد مغز تو نغزست مگر پوست مرد مغز نمیرد مگرش دوست برد پوست بهل دست در آن مغز زن یا بشنو قصه آن ترک و کرد کرد پی دزدی انبان ترک خرقه بپوشید و سر و مو سترد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۸ یا من نعماه غیر معدود و السعی لدیه غیر مردود قد اکرمنا و قد دعانا کی نعبده و نعم معبود لا یطلب حمدنا لفخر بل یجعلنا بذاک محمود قد بشر باللقاء صدقه من حضرته الکریم مورود و الوعد من الحبیب حلو و السعی الی السعود مسعود خاصا سعدی که او به هر دم صد دل به سعود خویش بربود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۹ طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد جاء نا میزاننا کی نختبر اوزاننا ربنا اصلح شأننا او جد بعفو یا جواد اضحکوا بعد البکا یا  نعم هذا المشتکی قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد پارسی گوییم شاها آگهی خود از فؤاد ماه تو تابنده باد و دولتت پاینده باد هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشد آب و نانش تیره باد و آتشش بادا رماد خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجست چشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۵ هر که ز عشاق گریزان شود بار دگر خواجه پشیمان شود والله منت همه بر جان اوست هر که سوی چشمه حیوان شود هر که سبوی تو کشد عاقبت در حرم عشرت سلطان شود تنگ بود حوصله آدمی از تو چو دریای و چو عمان شود رو به دل اهل دلی جای گیر قطره به دریا در و مرجان شود جنبش هر ذره به اصل خودست هر چه بود میل کسی آن شود کافر صدساله چو بیند تو را سجده کند زود مسلمان شود جان و دل از جذبه میل و هوس همصفت دلبر و جانان شود خار که سرتیز ره عاشق است عاقبت امر گلستان شود ناطقه را بند کن و جمع باش گر نه ضمیر تو پریشان شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۶ عشق مرا بر همگان برگزید آمد و مستانه رخم را گزید شکر کز آن کان زر جعفری روی مرا نادره گازی رسید باد تکبر اگرم در سرست هم ز دم اوست که در من دمید کرد مرا خشم مه و بر رخم گنبد نیلی سره نیلی کشید باده فراوان و یکی جام نی بوسه پیاپی شد و لب ناپدید ای شب کفر از مه تو روز دین گشته یزید از دم تو بایزید گو سگ نفس این همه عالم بگیر کی شود از سگ لب دریا پلید قفل خداییش بسی خون که ریخت خونش بریزیم چو آمد کلید جان به سعادت بکشد نفس را تا به هم افتند سعید و شهید هیچ شکاری نرهد زان صیاد کو ز سگی های سگ تن رهید ای خرف پیر جوان شو ز سر تازه شد از یار هزاران قدید وی بدن مرده برون آ ز گور صور دمیدند ز عرش مجید خامش و بشنو دهل خامشان ایدک الله به عیش جدید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۷ گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد قالب خاکی به زمین بازداد روح طبیعی به فلک واسپرد ماه وجودش ز غباری برست آب حیاتش به درآمد ز درد پرتو خورشید جدا شد ز تن هر چه ز خورشید جدا شد فسرد صافی انگور به میخانه رفت چونک اجل خوشه تن را فشرد شد همگی جان مثل آفتاب جان شده را مرده نباید شمرد مغز تو نغزست مگر پوست مرد مغز نمیرد مگرش دوست برد پوست بهل دست در آن مغز زن یا بشنو قصه آن ترک و کرد کرد پی دزدی انبان ترک خرقه بپوشید و سر و مو سترد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۸ یا من نعماه غیر معدود و السعی لدیه غیر مردود قد اکرمنا و قد دعانا کی نعبده و نعم معبود لا یطلب حمدنا لفخر بل یجعلنا بذاک محمود قد بشر باللقاء صدقه من حضرته الکریم مورود و الوعد من الحبیب حلو و السعی الی السعود مسعود خاصا سعدی که او به هر دم صد دل به سعود خویش بربود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۹ طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد جاء نا میزاننا کی نختبر اوزاننا ربنا اصلح شأننا او جد بعفو یا جواد اضحکوا بعد البکا یا  نعم هذا المشتکی قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد پارسی گوییم شاها آگهی خود از فؤاد ماه تو تابنده باد و دولتت پاینده باد هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشد آب و نانش تیره باد و آتشش بادا رماد خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجست چشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد

%0
10 Bölüm