Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۶ مطرب عاشقان بجنبان تار بزن آتش به مؤمن و کفار مصلحت نیست عشق را خمشی پرده از روی مصلحت بردار تا بنگریست طفل گهواره کی دهد شیر مادر غمخوار هر چه غیر خیال معشوقست خار عشقست اگر بود گلزار مطربا چون رسی به شرح دلم پای در خون نهاده ای هش دار پای آهسته نه که تا نجهد چکه ای خون دل به هر دیوار مطربا زخم های دل می بین تا ندانند خویشتن خوش دار مطربا نام بر ز معشوقی کز دل ما ببرد صبر و قرار من چه گفتم کجا بماند دلی گر دلم کوه بود رفت از کار نام او گوی و نام من کم کن تا لقب گویمت نکوگفتار چون ز رفتار او سخن گویم دل کجا می رود زهی رفتار شمس تبریز عیسی عهدی هست در عهد تو چنین بیمار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۷ گر تو خواهی وطن پر از دلدار خانه را رو تهی کن از اغیار ور تو خواهی سماع را گیرا دور دارش ز دیده انکار هر که او را سماع مست نکرد منکرش دان اگر چه کرد اقرار هر که اقرار کرد و باده شناخت عاقلش نام نه مگو خمار به بهانه به ره کن آن ها را تا شوی از سماع برخوردار وز میان خویش را برون کن تیز تا بگیری تو خویش را به کنار سایه یار به که ذکر خدای اینچنین گفته ست صدر کبار تا نگویی که گل هم از خارست زانک هر خار گل نیارد بار خار بیگانه را ز دل برکن خار گل را به جان و دل می دار موسی اندر درخت آتش دید سبزتر می شد آن درخت از نار شهوت و حرص مرد صاحب دل همچنین دان و همچنین پندار صورت شهوتست لیکن هست همچو نار خلیل پرانوار شمس تبریز را بشر بینند چون گشایند دیده ها کفار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۸ رحم بر یار کی کند هم یار آه بیمار کی شنود بیمار اشک های بهار مشفق کو تا ز گل پر کنند دامن خار اکثروا ذکر هادم اللذات بشنوید از خزان بی زنهار غار جنت شود چو هست در او ثانی اثنین اذ هما فی الغار ز آه عاشق فلک شکاف کند ناله عاشقان نباشد خوار فلک از بهر عاشقان گردد بهر عشقست گنبد دوار نی برای خباز و آهنگر نی برای دروگر و عطار آسمان گرد عشق می گردد خیز تا ما کنیم نیز دوار بین که لو لاک ما خلقت چه گفت کان عشق است احمد مختار مدتی گرد عاشقی گردیم چند گردیم گرد این مردار چشم کو تا که جان ها بیند سر برون کرده از در و دیوار در و دیوار نکته گویانند آتش و خاک و آب قصه گزار چون ترازو و چون گز و چو محک بی زبانند و قاضی بازار عاشقا رو تو همچو چرخ بگرد خامش از گفت و جملگی گفتار

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۶ مطرب عاشقان بجنبان تار بزن آتش به مؤمن و کفار مصلحت نیست عشق را خمشی پرده از روی مصلحت بردار تا بنگریست طفل گهواره کی دهد شیر مادر غمخوار هر چه غیر خیال معشوقست خار عشقست اگر بود گلزار مطربا چون رسی به شرح دلم پای در خون نهاده ای هش دار پای آهسته نه که تا نجهد چکه ای خون دل به هر دیوار مطربا زخم های دل می بین تا ندانند خویشتن خوش دار مطربا نام بر ز معشوقی کز دل ما ببرد صبر و قرار من چه گفتم کجا بماند دلی گر دلم کوه بود رفت از کار نام او گوی و نام من کم کن تا لقب گویمت نکوگفتار چون ز رفتار او سخن گویم دل کجا می رود زهی رفتار شمس تبریز عیسی عهدی هست در عهد تو چنین بیمار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۷ گر تو خواهی وطن پر از دلدار خانه را رو تهی کن از اغیار ور تو خواهی سماع را گیرا دور دارش ز دیده انکار هر که او را سماع مست نکرد منکرش دان اگر چه کرد اقرار هر که اقرار کرد و باده شناخت عاقلش نام نه مگو خمار به بهانه به ره کن آن ها را تا شوی از سماع برخوردار وز میان خویش را برون کن تیز تا بگیری تو خویش را به کنار سایه یار به که ذکر خدای اینچنین گفته ست صدر کبار تا نگویی که گل هم از خارست زانک هر خار گل نیارد بار خار بیگانه را ز دل برکن خار گل را به جان و دل می دار موسی اندر درخت آتش دید سبزتر می شد آن درخت از نار شهوت و حرص مرد صاحب دل همچنین دان و همچنین پندار صورت شهوتست لیکن هست همچو نار خلیل پرانوار شمس تبریز را بشر بینند چون گشایند دیده ها کفار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۸ رحم بر یار کی کند هم یار آه بیمار کی شنود بیمار اشک های بهار مشفق کو تا ز گل پر کنند دامن خار اکثروا ذکر هادم اللذات بشنوید از خزان بی زنهار غار جنت شود چو هست در او ثانی اثنین اذ هما فی الغار ز آه عاشق فلک شکاف کند ناله عاشقان نباشد خوار فلک از بهر عاشقان گردد بهر عشقست گنبد دوار نی برای خباز و آهنگر نی برای دروگر و عطار آسمان گرد عشق می گردد خیز تا ما کنیم نیز دوار بین که لو لاک ما خلقت چه گفت کان عشق است احمد مختار مدتی گرد عاشقی گردیم چند گردیم گرد این مردار چشم کو تا که جان ها بیند سر برون کرده از در و دیوار در و دیوار نکته گویانند آتش و خاک و آب قصه گزار چون ترازو و چون گز و چو محک بی زبانند و قاضی بازار عاشقا رو تو همچو چرخ بگرد خامش از گفت و جملگی گفتار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۹ عشق جانست عشق تو جان تر لطف درمان و از تو درمان تر کافری های زلف کافر تو گشته ز ایمان جمله ایمان تر جان سپردن به عشق آسانست وز پی عشق توست آسان تر همه مهمان خوان لطف تواند لیک این بنده زاده مهمان تر بی تو هستند جمله بی سامان لیک من بی طریق و سامان تر عشق تو کان دولت ابدست لیک وصل جمال تو کان تر تیغ هندی هجر برانست لیک هندی عشق بران تر هر دلی چارپره در پی توست دل ما صدپرست و پران تر دیدن تو به صد چو جان ارزان عوض نیم جانم ارزان تر گرچه این چرخ نیک گردانست چرخ افلاک عشق گردان تر همه ز افلاک عشق در ترسند وان فلک در غم تو ترسان تر شمس تبریز همتی می دار تا شوم در تو من عجب دان تر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۰ روی بنما به ما مکن مستور ای به هفت آسمان چو مه مشهور ما یکی جمع عاشقان ز هوس آمدیم از سفر ز راهی دور ای که در عین جان خود داری صد هزاران بهشت و حور و قصور سر فروکن ز بام و خوش بنگر جانب جمع عاشقی رنجور ساقی صوفیان شرابی ده کان نه از خم بود نه از انگور ز آن شرابی که بوی جوشش او مردگان را برون کشد از گور مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۱ مطربا عیش و نوش از سر گیر یک دو ابریشمک فروتر گیر ننگ بگذار و با حریف بساز جنگ بگذار جام و ساغر گیر لطف گل بین و جرم خار مبین جعد بگشا و مشک و عنبر گیر فربه از توست آسمان و زمین این یک استاره را تو لاغر گیر داروی فربهی خلق توی فربهش کن چو خواهی و برگیر خرمش کن به یک شکرخنده شکری را ز مصر کمتر گیر بخت و اقبال خاک پای تواند هر چه می بایدت میسر گیر چونک سعد و ظفر غلام تواند دشمنت را هزار لشکر گیر ای دل ار آب کوثرت باید آتش عشق را تو کوثر گیر گر غلامی قیصرت باید بنده اش را قباد و قیصر گیر هر که را نبض عشق می نجهد گر فلاطون بود تواش خر گیر هر سری کو ز عشق پر نبود آن سرش را ز دم مأخر گیر هین مگو راز شمس تبریزی مکن اسپید و جام احمر گیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۲ مطربا عشقبازی از سر گیر یک دو ابریشمک فروتر گیر چونک در چرخ آردت باده خانه بر بام چرخ اخضر گیر ملک مستی و بیخودی داری ترک سودای ملک سنجر گیر مست شو مست کن حریفان را بار گیر از کمیت احمر گیر مستی آمد ز راه بام دماغ برو اندیشه و ره در گیر از ره خشک راه بسیارست کشتیی ساز وین ره تر گیر پر برآوردم و بپریدم ز آنچ خوردم بخور تو هم پر گیر فارغم همچو مرغ از مرکب مرکبم را تو لنگ و لاغر گیر گر نروید ز خاک هیچ انگور مستی عشق را مقرر گیر شیشه گر گر دگر نسازد جام جام می عشق را میسر گیر پاره روح را کند نقشی گویدت دلبر مصور گیر توبه کردم دگر نخواهم گفت توبه مست را مزور گیر عاشق و مست و آنگهی توبه ترک سالوس آن فسونگر گیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۳ عار بادا جهانیان را عار از دو سه ماده ابله طرار شکلک زاهدان ولی ز درون لیس فی الدار سیدی دیار به دو پول سیاه بتوان یافت زین چنین خربطان دو سه خروار

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۹ عشق جانست عشق تو جان تر لطف درمان و از تو درمان تر کافری های زلف کافر تو گشته ز ایمان جمله ایمان تر جان سپردن به عشق آسانست وز پی عشق توست آسان تر همه مهمان خوان لطف تواند لیک این بنده زاده مهمان تر بی تو هستند جمله بی سامان لیک من بی طریق و سامان تر عشق تو کان دولت ابدست لیک وصل جمال تو کان تر تیغ هندی هجر برانست لیک هندی عشق بران تر هر دلی چارپره در پی توست دل ما صدپرست و پران تر دیدن تو به صد چو جان ارزان عوض نیم جانم ارزان تر گرچه این چرخ نیک گردانست چرخ افلاک عشق گردان تر همه ز افلاک عشق در ترسند وان فلک در غم تو ترسان تر شمس تبریز همتی می دار تا شوم در تو من عجب دان تر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۰ روی بنما به ما مکن مستور ای به هفت آسمان چو مه مشهور ما یکی جمع عاشقان ز هوس آمدیم از سفر ز راهی دور ای که در عین جان خود داری صد هزاران بهشت و حور و قصور سر فروکن ز بام و خوش بنگر جانب جمع عاشقی رنجور ساقی صوفیان شرابی ده کان نه از خم بود نه از انگور ز آن شرابی که بوی جوشش او مردگان را برون کشد از گور مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۱ مطربا عیش و نوش از سر گیر یک دو ابریشمک فروتر گیر ننگ بگذار و با حریف بساز جنگ بگذار جام و ساغر گیر لطف گل بین و جرم خار مبین جعد بگشا و مشک و عنبر گیر فربه از توست آسمان و زمین این یک استاره را تو لاغر گیر داروی فربهی خلق توی فربهش کن چو خواهی و برگیر خرمش کن به یک شکرخنده شکری را ز مصر کمتر گیر بخت و اقبال خاک پای تواند هر چه می بایدت میسر گیر چونک سعد و ظفر غلام تواند دشمنت را هزار لشکر گیر ای دل ار آب کوثرت باید آتش عشق را تو کوثر گیر گر غلامی قیصرت باید بنده اش را قباد و قیصر گیر هر که را نبض عشق می نجهد گر فلاطون بود تواش خر گیر هر سری کو ز عشق پر نبود آن سرش را ز دم مأخر گیر هین مگو راز شمس تبریزی مکن اسپید و جام احمر گیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۲ مطربا عشقبازی از سر گیر یک دو ابریشمک فروتر گیر چونک در چرخ آردت باده خانه بر بام چرخ اخضر گیر ملک مستی و بیخودی داری ترک سودای ملک سنجر گیر مست شو مست کن حریفان را بار گیر از کمیت احمر گیر مستی آمد ز راه بام دماغ برو اندیشه و ره در گیر از ره خشک راه بسیارست کشتیی ساز وین ره تر گیر پر برآوردم و بپریدم ز آنچ خوردم بخور تو هم پر گیر فارغم همچو مرغ از مرکب مرکبم را تو لنگ و لاغر گیر گر نروید ز خاک هیچ انگور مستی عشق را مقرر گیر شیشه گر گر دگر نسازد جام جام می عشق را میسر گیر پاره روح را کند نقشی گویدت دلبر مصور گیر توبه کردم دگر نخواهم گفت توبه مست را مزور گیر عاشق و مست و آنگهی توبه ترک سالوس آن فسونگر گیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۳ عار بادا جهانیان را عار از دو سه ماده ابله طرار شکلک زاهدان ولی ز درون لیس فی الدار سیدی دیار به دو پول سیاه بتوان یافت زین چنین خربطان دو سه خروار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۴ خلق را زیر گنبد دوار چشم ها کور و دیدنی بسیار جور او کش از آنک شورش دل نور چشمست یا اولوالابصار بر دو دیده نهم غمت کاین درد داروی خاص خسرویست به بار باغ جان خوش ز سنگ بارانست ما نخواهیم قطره سنگ ببار شمس تبریز گوهر عشقست گوهر عشق را تو خوار مدار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۵ میر خرابات توی ای نگار وز تو خرابات چنین بی قرار جمله خرابات خراب تواند جمله اسرار ز توست آشکار جان خراباتی و عمر عزیز هین که بشد عمر چنین هوشیار جان و جهان جان مرا دست گیر چشم جهان حرف مرا گوش دار خاک کفت چشم مرا توتیاست وعده تو گوش مرا گوشوار خمر کهن بر سر عشاق ریز صورت نو در دل مستان نگار ساغر بازیچه فانی ببر ساغر مردانه ما را بیار آتش می بر سر پرهیز ریز وای بر آن زاهد پرهیزکار حق چو شراب ازلی در دهد مرد خورد باده حق مردوار پرورش جان به سقاهم بود از می و از ساغر پروردگار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۶ چند از این راه نو روزگار پرده آن یار قدیمی بیار آتش فرعون بکش ز آب بحر مفرش نمرود به آتش سپار چرخ فلک را به خدایی مگیر انجم و مه را مشناس اختیار شمس و شموسی که سرآخر شده ست چون خر لنگست در آن مستدار باد چو راکع شد و خود را شناخت نیست در آخر چو خسان بی مدار چشم در آن باد نهاده ست خس کاو کشدش جانب هر دشت و غار خیره در آن آب بمانده ست سنگ کوش بغلطاند در سیل بار گر بد و نیکیم تو از ما مگیر ما همه چنگیم و دل ما چو تار گاه یکی نغمه ی تر می نواز گاه ز تر بگذر و رو خشک آر گر ننوازی دل این چنگ را بس بود اینش که نهی برکنار نور علی نور چو بنوازیش باده خوش و خاصه به فصل بهار در کف عشقست مهار همه اشتر مستیم در این زیر بار گاه چو شیری متمثل شود تا برمد خلق از او چون شکار گاه چو آبی متشکل شود خلق رود تشنه بدو جان سپار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۷ مست توام نه از می و نه از کوکنار وقت کنارست بیا گو کنار برجه مستانه کناری بگیر چون شجر و باد به وقت بهار شاخ تر از باد کناری چو یافت رقص درآمد چو من بی قرار این خبر افتاد به خوبان غیب تا برسیدند هزاران نگار لاله رخ افروخته از که رسید سنبله پا به گل از مرغزار سوسن با تیغ و سمن با سپر سبزه پیاده ست و گل تر سوار فندق و خشخاش به دست آمده نعنع و حلبو به لب جویبار جدول هر گونه حویجی جدا تا مددی یابد از یار یار کرده دکان ها همه حلواییان پرشکر و فستق از بهر کار میوه فروشان همه با طبل ها بر سر هر پشته فشانده ثمار لیک ز گل گوی که همرنگ اوست جمله ز بو گو که پریست یار بلبل و قمری و دو صد نوع مرغ جانب باغ آمده قادم یزار می زندم نرگس چشمک خموش خطبه مرغان چمن گوش دار

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۴ خلق را زیر گنبد دوار چشم ها کور و دیدنی بسیار جور او کش از آنک شورش دل نور چشمست یا اولوالابصار بر دو دیده نهم غمت کاین درد داروی خاص خسرویست به بار باغ جان خوش ز سنگ بارانست ما نخواهیم قطره سنگ ببار شمس تبریز گوهر عشقست گوهر عشق را تو خوار مدار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۵ میر خرابات توی ای نگار وز تو خرابات چنین بی قرار جمله خرابات خراب تواند جمله اسرار ز توست آشکار جان خراباتی و عمر عزیز هین که بشد عمر چنین هوشیار جان و جهان جان مرا دست گیر چشم جهان حرف مرا گوش دار خاک کفت چشم مرا توتیاست وعده تو گوش مرا گوشوار خمر کهن بر سر عشاق ریز صورت نو در دل مستان نگار ساغر بازیچه فانی ببر ساغر مردانه ما را بیار آتش می بر سر پرهیز ریز وای بر آن زاهد پرهیزکار حق چو شراب ازلی در دهد مرد خورد باده حق مردوار پرورش جان به سقاهم بود از می و از ساغر پروردگار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۶ چند از این راه نو روزگار پرده آن یار قدیمی بیار آتش فرعون بکش ز آب بحر مفرش نمرود به آتش سپار چرخ فلک را به خدایی مگیر انجم و مه را مشناس اختیار شمس و شموسی که سرآخر شده ست چون خر لنگست در آن مستدار باد چو راکع شد و خود را شناخت نیست در آخر چو خسان بی مدار چشم در آن باد نهاده ست خس کاو کشدش جانب هر دشت و غار خیره در آن آب بمانده ست سنگ کوش بغلطاند در سیل بار گر بد و نیکیم تو از ما مگیر ما همه چنگیم و دل ما چو تار گاه یکی نغمه ی تر می نواز گاه ز تر بگذر و رو خشک آر گر ننوازی دل این چنگ را بس بود اینش که نهی برکنار نور علی نور چو بنوازیش باده خوش و خاصه به فصل بهار در کف عشقست مهار همه اشتر مستیم در این زیر بار گاه چو شیری متمثل شود تا برمد خلق از او چون شکار گاه چو آبی متشکل شود خلق رود تشنه بدو جان سپار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۷ مست توام نه از می و نه از کوکنار وقت کنارست بیا گو کنار برجه مستانه کناری بگیر چون شجر و باد به وقت بهار شاخ تر از باد کناری چو یافت رقص درآمد چو من بی قرار این خبر افتاد به خوبان غیب تا برسیدند هزاران نگار لاله رخ افروخته از که رسید سنبله پا به گل از مرغزار سوسن با تیغ و سمن با سپر سبزه پیاده ست و گل تر سوار فندق و خشخاش به دست آمده نعنع و حلبو به لب جویبار جدول هر گونه حویجی جدا تا مددی یابد از یار یار کرده دکان ها همه حلواییان پرشکر و فستق از بهر کار میوه فروشان همه با طبل ها بر سر هر پشته فشانده ثمار لیک ز گل گوی که همرنگ اوست جمله ز بو گو که پریست یار بلبل و قمری و دو صد نوع مرغ جانب باغ آمده قادم یزار می زندم نرگس چشمک خموش خطبه مرغان چمن گوش دار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۸ جان خراباتی و عمر بهار هین که بشد عمر چنین هوشیار جان و جهان جان مرا دست گیر چشم جهان حرف مرا گوش دار صورت دل آمد و پیشم نشست بسته سر و خسته و بیماروار دست مرا بر سر خود می نهاد کای به غم دوست مرا دست یار درد سرم نیست ز صفرا و تب از می عشق است سرم پر خمار این همه شیوه ست مرادش توی ای شکرت کرده دلم را شکار جان من از ناله چو تنبور شد حال دلم بشنو از آواز تار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۹ هست کسی صافی و زیبانظر تا بکند جانب بالا نظر هست کسی پاک از این آب و گل تا بکند جانب دریا نظر پا بنهد بر کمر کوه قاف تا بزند بر پر عنقا نظر تا که نظر مست شود ز آفتاب تا بشود بی سر و بی پا نظر هست کسی را مدد از نور عشق تا فتدش جمله بدان جا نظر آب هم از آب مصفا شود هم ز نظر یابد بینا نظر جمله نظر شو که به درگاه حق راه نیابد مگر الا نظر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۰ رحم کن ار زخم شوم سر به سر مرهم صبرم ده و رنجم ببر ور همه در زهر دهی غوطه ام زهر مرا غوطه ده اندر شکر بحر اگر تلخ بود همچو زهر هست صدف عصمت جان گهر ابر ترش رو که غم انگیز شد مژده تو دادیش ز رزق و مطر مادر اگر چه که همه رحمت است رحمت حق بین تو ز قهر پدر سرمه نو باید در چشم دل ور نه چه داند ره سرمه بصر بود به بصره به یکی کو خراب خانه درویش به عهد عمر مفلس و مسکین بد و صاحب عیال جمله آن خانه یک از یک بتر هر یک مشهور به خواهندگی خلق ز بس کدیه شان بر حذر بود لحاف شبشان ماهتاب روز طواف همشان در به در گر بکنم قصه ز ادبیرشان درد دل افزاید با درد سر شاه کریمی برسید از شکار شد سوی آن خانه ز گرد سفر در بزد از تشنگی و آب خواست آمد از آن خانه یتیمی به در گفت که هست آب ولی کوزه نیست آب یتیمان بود از چشم تر شاه در این بود که لشکر رسید همچو ستاره همه گرد قمر گفت برای دل من هر یکی در حق این قوم ببخشید زر گنج شد آن خانه ز اقبال شاه روشن و آراسته زیر و زبر ولوله و آوازه به شهر اوفتاد شهر به نظاره پی یک دگر گفت یکی که آخر ای مفلسان کشت به یک روز نیاید به بر حال شما دی همگان دیده اند کن فیکون کس نشود بخت ور ور بشود بخت ور آخر چنین کی شود او همچو فلک مشتهر گفت کریمی سوی بر ما گذشت کرد در این خانه به رحمت نظر قصه درازست و اشارت بس است دیده فزون دار و سخن مختصر

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۸ جان خراباتی و عمر بهار هین که بشد عمر چنین هوشیار جان و جهان جان مرا دست گیر چشم جهان حرف مرا گوش دار صورت دل آمد و پیشم نشست بسته سر و خسته و بیماروار دست مرا بر سر خود می نهاد کای به غم دوست مرا دست یار درد سرم نیست ز صفرا و تب از می عشق است سرم پر خمار این همه شیوه ست مرادش توی ای شکرت کرده دلم را شکار جان من از ناله چو تنبور شد حال دلم بشنو از آواز تار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۹ هست کسی صافی و زیبانظر تا بکند جانب بالا نظر هست کسی پاک از این آب و گل تا بکند جانب دریا نظر پا بنهد بر کمر کوه قاف تا بزند بر پر عنقا نظر تا که نظر مست شود ز آفتاب تا بشود بی سر و بی پا نظر هست کسی را مدد از نور عشق تا فتدش جمله بدان جا نظر آب هم از آب مصفا شود هم ز نظر یابد بینا نظر جمله نظر شو که به درگاه حق راه نیابد مگر الا نظر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۰ رحم کن ار زخم شوم سر به سر مرهم صبرم ده و رنجم ببر ور همه در زهر دهی غوطه ام زهر مرا غوطه ده اندر شکر بحر اگر تلخ بود همچو زهر هست صدف عصمت جان گهر ابر ترش رو که غم انگیز شد مژده تو دادیش ز رزق و مطر مادر اگر چه که همه رحمت است رحمت حق بین تو ز قهر پدر سرمه نو باید در چشم دل ور نه چه داند ره سرمه بصر بود به بصره به یکی کو خراب خانه درویش به عهد عمر مفلس و مسکین بد و صاحب عیال جمله آن خانه یک از یک بتر هر یک مشهور به خواهندگی خلق ز بس کدیه شان بر حذر بود لحاف شبشان ماهتاب روز طواف همشان در به در گر بکنم قصه ز ادبیرشان درد دل افزاید با درد سر شاه کریمی برسید از شکار شد سوی آن خانه ز گرد سفر در بزد از تشنگی و آب خواست آمد از آن خانه یتیمی به در گفت که هست آب ولی کوزه نیست آب یتیمان بود از چشم تر شاه در این بود که لشکر رسید همچو ستاره همه گرد قمر گفت برای دل من هر یکی در حق این قوم ببخشید زر گنج شد آن خانه ز اقبال شاه روشن و آراسته زیر و زبر ولوله و آوازه به شهر اوفتاد شهر به نظاره پی یک دگر گفت یکی که آخر ای مفلسان کشت به یک روز نیاید به بر حال شما دی همگان دیده اند کن فیکون کس نشود بخت ور ور بشود بخت ور آخر چنین کی شود او همچو فلک مشتهر گفت کریمی سوی بر ما گذشت کرد در این خانه به رحمت نظر قصه درازست و اشارت بس است دیده فزون دار و سخن مختصر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۱ در بگشا کآمد خامی دگر پیشکشی کن دو سه جامی دگر هین که رسیدیم به نزدیک ده همره ما شو دو سه گامی دگر هین هله چونی تو ز راه دراز هر قدمی غصه و دامی دگر غصه کجا دارد کان عسل ای که تو را سیصد نامی دگر بسته بدی تو در و بام سرا آمدت آن حکم ز بامی دگر گر به سنام سر گردون روی بر تو قضا راست سنامی دگر ای ز تو صد کام دلم یافته می طلبد دل ز تو کامی دگر ای رخ و رخسار تو رومی دگر ای سر زلفین تو شامی دگر سوی چنان روم و چنان شام رو تا ببری دولت رامی دگر لطف تو عام آمد چون آفتاب گیر مرا نیز تو عامی دگر هر سحری سر نهدت آفتاب گوید بپذیر غلامی دگر بر تو و برگرد تو هر کس که هست دم به دم از عرش سلامی دگر بی سخنی ره رو راه تو را در غم و شادیست پیامی دگر این غم و شادی چو زمام دلند ناقه حق راست زمامی دگر شاد زمانی که ببندم دهن بشنوم از روح کلامی دگر رخت از این سوی بدان سو کشم بنگرم آن سوی نظامی دگر عیش جهان گردد بر من حرام بینم من بیت حرامی دگر طرفه که چون خنب تنم بشکند یابد این باده قوامی دگر توبه مکن زین که شدم ناتمام بعد شدن هست تمامی دگر بس کنم ای دوست تو خود گفته گیر یک دو سه میم و دو سه لامی دگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۲ جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر من فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر آمد ترش رویی دگر یا زمهریرست او مگر برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر اوحی الیکم ربکم انا غفرنا ذنبکم و ارضوا بما یقضی لکم ان الرضا خیر السیر یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر و قایل یقول لی انا علمنا بره فاحک لدینا سره لا تشتغل فیما اشتهر درده می بیغامبری تا خر نماند در خری خر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر السر فیک یا فتی لا تلتمس فیما اتی من لیس سر عنده لم ینتفع مما ظهر در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر انظر الی اهل الردی کم عاینوا نور الهدی لم ترتفع استارهم من بعد ما انشق القمر ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مده جز عاشقی آتش دلی کید از او بوی جگر یا ربنا رب المنن ان انت لم ترحم فمن منک الهدی منک الردی ما غیر ذا الا غرر جز عاشقی عاشق کنی مستی لطیفی روشنی نشناسد از مستی خود او سرکله را از کمر یا شوق این العافیه کی اضطفر بالقافیه عندی صفات صافیه فی جنبها نطقی کدر گر دست خواهی پا نهد ور پای خواهی سر نهد ور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرد تبر ان کان نطقی مدرسی قد ظل عشقی مخرسی و العشق قرن غالب فینا و سلطان الظفر ای خواجه من آغشته ام بی شرم و بی دل گشته ام اسپر سلامت نیستم در پیش تیغم چون سپر سر کتیم لفظه سیف حسیم لحظه شمس الضحی لا تختفی الا بسحار سحر خواهم یکی گوینده ای مستی خرابی زنده ای کآتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر یا ساحراء ابصارنا بالغت فی اسحارنا فارفق بنا اودارنا انا حبسنا فی السفر اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرش چون شیرگیر او نشد او را در این ره سگ شمر یا قوم موسی اننا فی التیه تهنا مثلکم کیف اهتدیتم فاخبروا لا تکتموا عنا الخبر آن ها خراب و مست و خوش وین ها غلام پنج و شش آن ها جدا وین ها جدا آن ها دگر وین ها دگر ان عوقوا ترحالنا فالمن و السلوی لنا اصلحت ربی بالنا طاب السفر طاب الحضر گفتن همه جنگ آورد در بوی و در رنگ آورد چون رافضی جنگ افکند هر دم علی را با عمر اسکت و لا تکثر اخی ان طلت تکثر ترتخی الحیل فی ریح الهوی فاحفظه کلا لا وزر خامش کن و کوتاه کن نظاره آن ماه کن آن مه که چون بر ماه زد از نورش انشق القمر ان الهوی قد غرنا من بعد ما قد سرنا فاکشف به لطف ضرنا قال النبی لا ضرر ای میر مه روپوش کن ای جان عاشق جوش کن ما را چو خود بی هوش کن بی هوش خوش در ما نگر قالوا ندبر شأنکم نفتح لکم آذانکم نرفع لکم ارکانکم انتم مصابیح البشر ز اندازه بیرون خورده ام کاندازه را گم کرده ام شدوا یدی شدوا فمی هذا دواء من سکر هاکم معاریج اللقا فیها تداریج البقا انعم به من مستقی اکرم به من مستقر هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کن ما را چو خود بی هوش کن بی هوش سوی ما نگر العیش حقا عیشکم و الموت حقا موتکم و الدین و الدنیا لکم هذا جزاء من شکر

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۱ در بگشا کآمد خامی دگر پیشکشی کن دو سه جامی دگر هین که رسیدیم به نزدیک ده همره ما شو دو سه گامی دگر هین هله چونی تو ز راه دراز هر قدمی غصه و دامی دگر غصه کجا دارد کان عسل ای که تو را سیصد نامی دگر بسته بدی تو در و بام سرا آمدت آن حکم ز بامی دگر گر به سنام سر گردون روی بر تو قضا راست سنامی دگر ای ز تو صد کام دلم یافته می طلبد دل ز تو کامی دگر ای رخ و رخسار تو رومی دگر ای سر زلفین تو شامی دگر سوی چنان روم و چنان شام رو تا ببری دولت رامی دگر لطف تو عام آمد چون آفتاب گیر مرا نیز تو عامی دگر هر سحری سر نهدت آفتاب گوید بپذیر غلامی دگر بر تو و برگرد تو هر کس که هست دم به دم از عرش سلامی دگر بی سخنی ره رو راه تو را در غم و شادیست پیامی دگر این غم و شادی چو زمام دلند ناقه حق راست زمامی دگر شاد زمانی که ببندم دهن بشنوم از روح کلامی دگر رخت از این سوی بدان سو کشم بنگرم آن سوی نظامی دگر عیش جهان گردد بر من حرام بینم من بیت حرامی دگر طرفه که چون خنب تنم بشکند یابد این باده قوامی دگر توبه مکن زین که شدم ناتمام بعد شدن هست تمامی دگر بس کنم ای دوست تو خود گفته گیر یک دو سه میم و دو سه لامی دگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۲ جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر من فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر آمد ترش رویی دگر یا زمهریرست او مگر برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر اوحی الیکم ربکم انا غفرنا ذنبکم و ارضوا بما یقضی لکم ان الرضا خیر السیر یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر و قایل یقول لی انا علمنا بره فاحک لدینا سره لا تشتغل فیما اشتهر درده می بیغامبری تا خر نماند در خری خر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر السر فیک یا فتی لا تلتمس فیما اتی من لیس سر عنده لم ینتفع مما ظهر در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر انظر الی اهل الردی کم عاینوا نور الهدی لم ترتفع استارهم من بعد ما انشق القمر ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مده جز عاشقی آتش دلی کید از او بوی جگر یا ربنا رب المنن ان انت لم ترحم فمن منک الهدی منک الردی ما غیر ذا الا غرر جز عاشقی عاشق کنی مستی لطیفی روشنی نشناسد از مستی خود او سرکله را از کمر یا شوق این العافیه کی اضطفر بالقافیه عندی صفات صافیه فی جنبها نطقی کدر گر دست خواهی پا نهد ور پای خواهی سر نهد ور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرد تبر ان کان نطقی مدرسی قد ظل عشقی مخرسی و العشق قرن غالب فینا و سلطان الظفر ای خواجه من آغشته ام بی شرم و بی دل گشته ام اسپر سلامت نیستم در پیش تیغم چون سپر سر کتیم لفظه سیف حسیم لحظه شمس الضحی لا تختفی الا بسحار سحر خواهم یکی گوینده ای مستی خرابی زنده ای کآتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر یا ساحراء ابصارنا بالغت فی اسحارنا فارفق بنا اودارنا انا حبسنا فی السفر اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرش چون شیرگیر او نشد او را در این ره سگ شمر یا قوم موسی اننا فی التیه تهنا مثلکم کیف اهتدیتم فاخبروا لا تکتموا عنا الخبر آن ها خراب و مست و خوش وین ها غلام پنج و شش آن ها جدا وین ها جدا آن ها دگر وین ها دگر ان عوقوا ترحالنا فالمن و السلوی لنا اصلحت ربی بالنا طاب السفر طاب الحضر گفتن همه جنگ آورد در بوی و در رنگ آورد چون رافضی جنگ افکند هر دم علی را با عمر اسکت و لا تکثر اخی ان طلت تکثر ترتخی الحیل فی ریح الهوی فاحفظه کلا لا وزر خامش کن و کوتاه کن نظاره آن ماه کن آن مه که چون بر ماه زد از نورش انشق القمر ان الهوی قد غرنا من بعد ما قد سرنا فاکشف به لطف ضرنا قال النبی لا ضرر ای میر مه روپوش کن ای جان عاشق جوش کن ما را چو خود بی هوش کن بی هوش خوش در ما نگر قالوا ندبر شأنکم نفتح لکم آذانکم نرفع لکم ارکانکم انتم مصابیح البشر ز اندازه بیرون خورده ام کاندازه را گم کرده ام شدوا یدی شدوا فمی هذا دواء من سکر هاکم معاریج اللقا فیها تداریج البقا انعم به من مستقی اکرم به من مستقر هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کن ما را چو خود بی هوش کن بی هوش سوی ما نگر العیش حقا عیشکم و الموت حقا موتکم و الدین و الدنیا لکم هذا جزاء من شکر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۳ بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر اندر صفت مؤمن المؤمن کالمزهر جاء الملک الاکبر ما احسن ذا المنظر حتی ملاء الدنیا بالعبهر و العنبر چون بربط شد مؤمن در ناله و در زاری بربط ز کجا نالد بی زخمه زخم آور جاء الفرج الاعظم جاء الفرج الاکبر جاء الکرم الادوم جاء القمر الاقمر خو کرد دل بربط نشکیبد از آن زخمه اندر قدم مطرب می مالد رو و سر الدوله عیشیه و القهوه عرشیه و المجلس منثور باللوز مع السکر اینک غزلی دیگر الخمس مع الخمسین زان پیش که برخوانم که شانیک الابتر الرب هو الساقی و العیش به باقی و السعد هو الراقی یا خایف لا تحذر الروح غدا سکری من قهوتنا الکبری و ازینت الدنیا بالاخضر و الاحمر خاموش شو و محرم می خور می جان هر دم در مجلس ربانی بی حلق و لب و ساغر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۴ مرا می گفت دوش آن یار عیار سگ عاشق به از شیران هشیار جهان پر شد مگر گوشت گرفتست سگ اصحاب کهف و صاحب غار قرین شاه باشد آن سگی کو برای شاه جوید کبک و کفتار خصوصا آن سگی کو را به همت نباشد صید او جز شاه مختار ببوسد خاک پایش شیر گردون بدان لب که نیالاید به مردار دمی می خور دمی می گو به نوبت مده خود را به گفت و گو به یک بار نه آن مطرب که در مجلس نشیند گهی نوشد گهی کوشد به مزمار ملولان باز جنبیدن گرفتند همی جنگند و می لنگند ناچار بجنبان گوشه زنجیر خود را رگ دیوانگیشان را بیفشار ملول جمله عالم تازه گردد چو خندان اندرآید یار بی یار الفت السکر ادرکنی باسکار ایا جاری ایا جاری ایا جار و لا تسق بکاسات صغار فهذا یوم احسان و ایثار و قاتل فی سبیل الجود بخلا لیبقی منک منهاج و آثار فقل انا صببنا الماء صبا و نحن الماء لا ماء و لا نار و سیمایی شهید لی بانی قضیت عندهم فی العشق اوطار و طیبوا و اسکروا قومی فانی کریم فی کروم العصر عصار جنون فی جنون فی جنون تخفف عنک اثقالا و اوزار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۵ انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر یا ساقی عشقنا تذکر فالعیش بلا نداک ابتر ما را سر صنعت و دکان نیست ای ساقی جان کجاست ساغر لا تترکنا سدی صحایا الخیر ینال لا یوخر کم جوی وفا عتاب کم کن ای زنده کن هزار مضطر الحنطه حیث کان حنطه اذ کان کذاک یوم بیدر چون پیشه مرد زرگری شد هر شهر که رفت کیست زرگر ابرارک یشربون خمرا فی ظل سخایک المخیر خود دل دهدت که برنهی بار بر مرکب پشت ریش لاغر من کاسک للثری نصیب و الارض بذاک صار اخضر بگذار که می چرد ضعیفی در روضه رحمتت محرر یا ساقی هات لا تقصر یا طول حیاتنا المقصر در سایه دوست چون بود جان همچون ماهی میان کوثر طهر خطراتنا و طیب من کأس مدامک المطهر ما را بمران وگر برانی هم بر تو تنیم چون کبوتر و الفجر لذی لیال عشر من نهر رحیقک المفجر آمد عثمان شهاب دین هین واگو غزل مرا مکرر

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۳ بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر اندر صفت مؤمن المؤمن کالمزهر جاء الملک الاکبر ما احسن ذا المنظر حتی ملاء الدنیا بالعبهر و العنبر چون بربط شد مؤمن در ناله و در زاری بربط ز کجا نالد بی زخمه زخم آور جاء الفرج الاعظم جاء الفرج الاکبر جاء الکرم الادوم جاء القمر الاقمر خو کرد دل بربط نشکیبد از آن زخمه اندر قدم مطرب می مالد رو و سر الدوله عیشیه و القهوه عرشیه و المجلس منثور باللوز مع السکر اینک غزلی دیگر الخمس مع الخمسین زان پیش که برخوانم که شانیک الابتر الرب هو الساقی و العیش به باقی و السعد هو الراقی یا خایف لا تحذر الروح غدا سکری من قهوتنا الکبری و ازینت الدنیا بالاخضر و الاحمر خاموش شو و محرم می خور می جان هر دم در مجلس ربانی بی حلق و لب و ساغر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۴ مرا می گفت دوش آن یار عیار سگ عاشق به از شیران هشیار جهان پر شد مگر گوشت گرفتست سگ اصحاب کهف و صاحب غار قرین شاه باشد آن سگی کو برای شاه جوید کبک و کفتار خصوصا آن سگی کو را به همت نباشد صید او جز شاه مختار ببوسد خاک پایش شیر گردون بدان لب که نیالاید به مردار دمی می خور دمی می گو به نوبت مده خود را به گفت و گو به یک بار نه آن مطرب که در مجلس نشیند گهی نوشد گهی کوشد به مزمار ملولان باز جنبیدن گرفتند همی جنگند و می لنگند ناچار بجنبان گوشه زنجیر خود را رگ دیوانگیشان را بیفشار ملول جمله عالم تازه گردد چو خندان اندرآید یار بی یار الفت السکر ادرکنی باسکار ایا جاری ایا جاری ایا جار و لا تسق بکاسات صغار فهذا یوم احسان و ایثار و قاتل فی سبیل الجود بخلا لیبقی منک منهاج و آثار فقل انا صببنا الماء صبا و نحن الماء لا ماء و لا نار و سیمایی شهید لی بانی قضیت عندهم فی العشق اوطار و طیبوا و اسکروا قومی فانی کریم فی کروم العصر عصار جنون فی جنون فی جنون تخفف عنک اثقالا و اوزار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۵ انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر یا ساقی عشقنا تذکر فالعیش بلا نداک ابتر ما را سر صنعت و دکان نیست ای ساقی جان کجاست ساغر لا تترکنا سدی صحایا الخیر ینال لا یوخر کم جوی وفا عتاب کم کن ای زنده کن هزار مضطر الحنطه حیث کان حنطه اذ کان کذاک یوم بیدر چون پیشه مرد زرگری شد هر شهر که رفت کیست زرگر ابرارک یشربون خمرا فی ظل سخایک المخیر خود دل دهدت که برنهی بار بر مرکب پشت ریش لاغر من کاسک للثری نصیب و الارض بذاک صار اخضر بگذار که می چرد ضعیفی در روضه رحمتت محرر یا ساقی هات لا تقصر یا طول حیاتنا المقصر در سایه دوست چون بود جان همچون ماهی میان کوثر طهر خطراتنا و طیب من کأس مدامک المطهر ما را بمران وگر برانی هم بر تو تنیم چون کبوتر و الفجر لذی لیال عشر من نهر رحیقک المفجر آمد عثمان شهاب دین هین واگو غزل مرا مکرر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۶ انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر نظر القلب فیکم بکم ینجلی النظر قلتم الصبر اجمل صبر العبد ما انصبر نحن ابناء وقتنا رحم الله من غبر قدموا ساده الهوی قلت یا قوم ما الخبر خوفونی بفتنه و اشاروا الی الحذر قلت القتل فی الهوی برکات بلا ضرر جرد العشق سیفه بادروا امه الفکر ان من عاش بعد ذا ضیع الوقت و احتکر نفخوا فی شبابه حمل الریح بالشرر مزج النار بالهوی لیس یبقی و لا یذر شببوا لی بنفخه یسکر نفخه السحر بر آن یار خوش نظر تو مگو هیچ از خبر چو خبر نیست محرمش بر او باش بی خبر دل من شد حجاب دل نظرم پرده نظر گفتم ای دوست غیر تو اگرم هست جان و سر بزن از عشق گردنم بجوی مر مرا مخر گفت من چیز دیگرم به جز این صورت بشر گفتمش روح خود توی عجبا چیست آن دگر هله ای نای خوش نوا هله ای باد پرده در برو از گوش سوی دل بنگر کیست مستتر بدر این کیسه های ما تو به کوری کیسه گر چه غمست ار زرم بشد که میی هست همچو زر عربی گرچه خوش بود عجمی گو تو ای پسر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۷ آفتابی برآمد از اسرار جامه شویی کنیم صوفی وار تن ما خرقه ای ست پر تضریب جان ما صوفی یست معنی دار خرقه پر ز بند روزی چند جان و عشق است تا ابد بر کار به سر توست شاه را سوگند با چنین سر چه می کنی دستار چون رخ توست ماه را قبله با چنین رخ چه می کنی گلزار توبه ها کرده بودی ای نادان گشته بودی ز عاشقی بیزار عشق ناگه جمال خود بنمود توبه سودت نکرد و استغفار این جهان همچو موم رنگارنگ عشق چون آتشی عظیم شرار موم و آتش چو گشت همسایه نقش و رنگش فنا شود ناچار گر بگویم دگر فنا گردی ور نگویم نمی گذارد یار جنه الروح عشق خالقها منه تجری جمیعه الانهار منه تصفر خضره الاوراق منه تخضر اغصن الاشجار منه تحمر و جنه المعشوق منه تصفر و جنه الاحرار منه تهتز صوره المسرور منه یبکی الکییب بالاسحار ان فی العشق فسحه الارواح ان فی ذاک عبره الابصار ذبت فی العشق کی اعاینه ما کفی ان اراه باثار ان اثار تعجب اثار ان الاسرار تستر الاسرار کثره الحجب لا تحجبنی ان ذکراک تخرق الاستار

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۶ انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر نظر القلب فیکم بکم ینجلی النظر قلتم الصبر اجمل صبر العبد ما انصبر نحن ابناء وقتنا رحم الله من غبر قدموا ساده الهوی قلت یا قوم ما الخبر خوفونی بفتنه و اشاروا الی الحذر قلت القتل فی الهوی برکات بلا ضرر جرد العشق سیفه بادروا امه الفکر ان من عاش بعد ذا ضیع الوقت و احتکر نفخوا فی شبابه حمل الریح بالشرر مزج النار بالهوی لیس یبقی و لا یذر شببوا لی بنفخه یسکر نفخه السحر بر آن یار خوش نظر تو مگو هیچ از خبر چو خبر نیست محرمش بر او باش بی خبر دل من شد حجاب دل نظرم پرده نظر گفتم ای دوست غیر تو اگرم هست جان و سر بزن از عشق گردنم بجوی مر مرا مخر گفت من چیز دیگرم به جز این صورت بشر گفتمش روح خود توی عجبا چیست آن دگر هله ای نای خوش نوا هله ای باد پرده در برو از گوش سوی دل بنگر کیست مستتر بدر این کیسه های ما تو به کوری کیسه گر چه غمست ار زرم بشد که میی هست همچو زر عربی گرچه خوش بود عجمی گو تو ای پسر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۷ آفتابی برآمد از اسرار جامه شویی کنیم صوفی وار تن ما خرقه ای ست پر تضریب جان ما صوفی یست معنی دار خرقه پر ز بند روزی چند جان و عشق است تا ابد بر کار به سر توست شاه را سوگند با چنین سر چه می کنی دستار چون رخ توست ماه را قبله با چنین رخ چه می کنی گلزار توبه ها کرده بودی ای نادان گشته بودی ز عاشقی بیزار عشق ناگه جمال خود بنمود توبه سودت نکرد و استغفار این جهان همچو موم رنگارنگ عشق چون آتشی عظیم شرار موم و آتش چو گشت همسایه نقش و رنگش فنا شود ناچار گر بگویم دگر فنا گردی ور نگویم نمی گذارد یار جنه الروح عشق خالقها منه تجری جمیعه الانهار منه تصفر خضره الاوراق منه تخضر اغصن الاشجار منه تحمر و جنه المعشوق منه تصفر و جنه الاحرار منه تهتز صوره المسرور منه یبکی الکییب بالاسحار ان فی العشق فسحه الارواح ان فی ذاک عبره الابصار ذبت فی العشق کی اعاینه ما کفی ان اراه باثار ان اثار تعجب اثار ان الاسرار تستر الاسرار کثره الحجب لا تحجبنی ان ذکراک تخرق الاستار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۸ جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر من فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر اوحی الیکم ربکم انا غفرنا ذنبکم فارضوا بما یقضی لکم ان الرضا خیر السیر کم قایلین فی الخفا انا علمنا بره فاجرک لدینا سره لا تشتغل فیما اشتهر السر فیک یا فتی لا تلتمس ممن اتی من لیس سر عنده لم ینتفع مما ظهر انظر الی اهل الردی کم عاینوا نور الهدی لم ترتفع استارهم من بعد ما انشق القمر یا ربنا رب المنن ان انت لم ترحم فمن منک الهدی منک الردی ما غیر ذا الا غرر یا شوق این العافیه کی اضطفر بالقافیه عندی صفات صافیه فی جنبها نطقی کدر ان کان نطقی مدرسی قد ظل عشقی مخرسی و العشق قرن غالب فینا و سلطان الظفر سر کتیم لفظه سیف جسیم لحظه شمس الضحی لا تختفی الا بسحار سحر یا ساحراء ابصارنا بالغت فی اسحارنا فارفق بنا اودارنا انا حضرنا فی السفر یا قوم موسی اننا فی التیه تهنا مثلکم کیف اهتدیتم فاخبرو الا تکتموا عنا الخبر ان عوقوا ترحالنا فالمن و السلوی لنا اصلحت ربی بالنا طاب السفر طاب الحضر ان الهوی قد غرنا من بعد ما قد سرنا فاکشف به لطف ضرنا قال النبی لا ضرر قالوا ندبر شأنکم نفتح لکم آذانکم نرفع لکم ارکانکم انتم مصابیح البشر هاکم معاریج اللقا فیها تداریج البقا انعم به من مستقی اکرم به من مستقر العیش حقاء عیشکم و الموت حقاء موتکم و الدین و الدنیا لکم هذا جزاء من شکر اسکت فلا تکثر اخی ان طلت تکثر ترتخی الحیل فی ریح الهوی فاحفظه کلا لا وزر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۹ غره وجه سلبت قلب جمیع البشر ضاء بها اذ ظهرت باطن لیل کدر انی وجدت امراه اوصفه تملکهم او قمراء محتجباء تحت حجاب الفکر داخله خارجه شارقه بارقه صورتها کالبشر خلقتها من شرر حین نأت تنقصنی حین دنت ترقصنی کادسنا برقتها یذهب نور البصر قامتها عالیه قیمتها غالیه غمزتها ساحره ریقتها من سکر هدهدها من سباء اتحفنا من نب مندیها اخبرنی غیبنی کالخبر قلت لروح القدس ما هی قل لی عجبا قال اما تعرفها تلک لا حدی الکبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۰ سیدی انی کلیل انت فی زی النهار اشتکی من طول لیلی الفرار این الفرار لیلتی مدت یداها امسکت ذیل الصباح لیلتی دار قرار دونها دار القرار ربنا اتمم لنا یوم التلاقی نورنا ربنا و اغفر لنا ثم اکسنا ذاک الغفار انما اجسامنا حالت کسور بیننا حبذا یا ربنا من جنه خلف الجدار ربنا فارفع جداراء قام فیما بیننا ربنا و ارحم فانا فی حیاء و اعتذار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۱ به سوی ما نگر چشمی برانداز وگر فرصت بود بوسی درانداز چو کردی نیت نیکو مگردان از آن گلشن گلی بر چاکر انداز اگر خواهی که روزافزون بود کار نظر بر کار ما افزونتر انداز وگر تو فتنه انگیزی و خودکام رها کن داد و رسمی دیگر انداز نگون کن سرو را همچون بنفشه گناه غنچه بر نیلوفر انداز ز باد و بوی توست امروز در باغ درختان جمله رقاص و سرانداز چو شاخ لاغری افزون کند رقص تو میوه سوی شاخ لاغر انداز چو آمد خار گل را اسپری بخش چو خصم آمد به سوسن خنجر انداز بر عاشق بری چون سیم بگشا سوی مفلس یکی مشتی زر انداز برآ ای شاه شمس الدین تبریز یکی نوری عجب بر اختر انداز

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۸ جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر من فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر اوحی الیکم ربکم انا غفرنا ذنبکم فارضوا بما یقضی لکم ان الرضا خیر السیر کم قایلین فی الخفا انا علمنا بره فاجرک لدینا سره لا تشتغل فیما اشتهر السر فیک یا فتی لا تلتمس ممن اتی من لیس سر عنده لم ینتفع مما ظهر انظر الی اهل الردی کم عاینوا نور الهدی لم ترتفع استارهم من بعد ما انشق القمر یا ربنا رب المنن ان انت لم ترحم فمن منک الهدی منک الردی ما غیر ذا الا غرر یا شوق این العافیه کی اضطفر بالقافیه عندی صفات صافیه فی جنبها نطقی کدر ان کان نطقی مدرسی قد ظل عشقی مخرسی و العشق قرن غالب فینا و سلطان الظفر سر کتیم لفظه سیف جسیم لحظه شمس الضحی لا تختفی الا بسحار سحر یا ساحراء ابصارنا بالغت فی اسحارنا فارفق بنا اودارنا انا حضرنا فی السفر یا قوم موسی اننا فی التیه تهنا مثلکم کیف اهتدیتم فاخبرو الا تکتموا عنا الخبر ان عوقوا ترحالنا فالمن و السلوی لنا اصلحت ربی بالنا طاب السفر طاب الحضر ان الهوی قد غرنا من بعد ما قد سرنا فاکشف به لطف ضرنا قال النبی لا ضرر قالوا ندبر شأنکم نفتح لکم آذانکم نرفع لکم ارکانکم انتم مصابیح البشر هاکم معاریج اللقا فیها تداریج البقا انعم به من مستقی اکرم به من مستقر العیش حقاء عیشکم و الموت حقاء موتکم و الدین و الدنیا لکم هذا جزاء من شکر اسکت فلا تکثر اخی ان طلت تکثر ترتخی الحیل فی ریح الهوی فاحفظه کلا لا وزر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۹ غره وجه سلبت قلب جمیع البشر ضاء بها اذ ظهرت باطن لیل کدر انی وجدت امراه اوصفه تملکهم او قمراء محتجباء تحت حجاب الفکر داخله خارجه شارقه بارقه صورتها کالبشر خلقتها من شرر حین نأت تنقصنی حین دنت ترقصنی کادسنا برقتها یذهب نور البصر قامتها عالیه قیمتها غالیه غمزتها ساحره ریقتها من سکر هدهدها من سباء اتحفنا من نب مندیها اخبرنی غیبنی کالخبر قلت لروح القدس ما هی قل لی عجبا قال اما تعرفها تلک لا حدی الکبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۰ سیدی انی کلیل انت فی زی النهار اشتکی من طول لیلی الفرار این الفرار لیلتی مدت یداها امسکت ذیل الصباح لیلتی دار قرار دونها دار القرار ربنا اتمم لنا یوم التلاقی نورنا ربنا و اغفر لنا ثم اکسنا ذاک الغفار انما اجسامنا حالت کسور بیننا حبذا یا ربنا من جنه خلف الجدار ربنا فارفع جداراء قام فیما بیننا ربنا و ارحم فانا فی حیاء و اعتذار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۱ به سوی ما نگر چشمی برانداز وگر فرصت بود بوسی درانداز چو کردی نیت نیکو مگردان از آن گلشن گلی بر چاکر انداز اگر خواهی که روزافزون بود کار نظر بر کار ما افزونتر انداز وگر تو فتنه انگیزی و خودکام رها کن داد و رسمی دیگر انداز نگون کن سرو را همچون بنفشه گناه غنچه بر نیلوفر انداز ز باد و بوی توست امروز در باغ درختان جمله رقاص و سرانداز چو شاخ لاغری افزون کند رقص تو میوه سوی شاخ لاغر انداز چو آمد خار گل را اسپری بخش چو خصم آمد به سوسن خنجر انداز بر عاشق بری چون سیم بگشا سوی مفلس یکی مشتی زر انداز برآ ای شاه شمس الدین تبریز یکی نوری عجب بر اختر انداز

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۲ تو چشم شیخ را دیدن میاموز فلک را راست گردیدن میاموز تو کل را جمع این اجزا مپندار تو گل را لطف و خندیدن میاموز تو بگشا چشم تا مهتاب بینی تو مه را نور بخشیدن میاموز تو عقل خویش را از می نگهدار تو می را عقل دزدیدن میاموز تو باز عقل را صیادی آموز چنین بیهوده پریدن میاموز یتیمان فراقش را بخندان یتیمان را تو نالیدن میاموز دل مظلوم را ایمن کن از ترس دل او را تو لرزیدن میاموز تو ظالم را مده رخصت به تأویل ستیزا را ستیزیدن میاموز زبان را پردگی می دار چون دل زبان را پرده بدریدن میاموز تو در معنی گشا این چشم سر را چو گوشش حرف برچیدن میاموز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۳ اگر ییی دیر قارینداش  یوخسا یاوز اوزون یولدا سنه بو در قلاوز چوبانی برک دوت قوردلار اوکوش دور اشیت بندن قراگوزیم قراگوز اگر ططسن اگر رومین وگر ترک زبان بی زبانان را بیاموز سر چوب تری آن گاه گرید که یابد آن سوی دیگر تف و سوز چو اسماعیل قربان شو در این عشق که شب قربان شود پیوسته در روز خمش آن شیر شیران نور معنیست پنیری شد به حرف از حاجت یوز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۴ بیا با تو مرا کارست امروز مرا سودای گلزارست امروز بیا دلدار من دلداریی کن که روز لطف و ایثارست امروز دل من جامه ها را می دراند که روز وصل دلدارست امروز بخندان جان ما را از جمالی که بر گلبرگ و گلنارست امروز چرا جان ها بر آن لب مست گشتند که آن جا نقل بسیارست امروز نوای طوطیان آفاق پر شد که شکرها به خروارست امروز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۵ چنان مستم چنان مستم من امروز که از چنبر برون جستم من امروز چنان چیزی که در خاطر نیابد چنانستم چنانستم من امروز به جان با آسمان عشق رفتم به صورت گر در این پستم من امروز گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل برون رو کز تو وارستم من امروز بشوی ای عقل دست خویش از من که در مجنون بپیوستم من امروز به دستم داد آن یوسف ترنجی که هر دو دست خود خستم من امروز چنانم کرد آن ابریق پر می که چندین خنب بشکستم من امروز نمی دانم کجایم لیک فرخ مقامی کاندر او هستم من امروز بیامد بر درم اقبال نازان ز مستی در بر او بستم من امروز چو واگشت او پی او می دویدم دمی از پای ننشستم من امروز چو نحن اقربم معلوم آمد دگر خود را بنپرستم من امروز مبند آن زلف شمس الدین تبریز که چون ماهی در این شستم من امروز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۶ چنان مستم چنان مستم من امروز که پیروزه نمی دانم ز پیروز به هر ره راهبر هشیار باید در این ره نیست جز مجنون قلاوز اگر زنده ست آن مجنون بیا گو ز من مجنونی نادر بیاموز اگر خواهی که تو دیوانه گردی مثال نقش من بر جامه بردوز خلیل آن روز با آتش همی گفت اگر مویی ز من باقیست درسوز بدو می گفت آن آتش که ای شه به پیشت من بمیرم تو برافروز بهشت و دوزخ آمد دو غلامت تو از غیر خدا محفوظ و محروز پیاپی می ستان از حق شرابی ندارد غیر عاشق اندر آن پوز بده صحت به بیماران عالم که در صحت نه معلومی نه مهموز چو ناگفته به پیش روح پیداست چو پوشیده شود بر روح مرموز خمش کن از خصال شمس تبریز همان بهتر که باشد گنج مکنوز

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۲ تو چشم شیخ را دیدن میاموز فلک را راست گردیدن میاموز تو کل را جمع این اجزا مپندار تو گل را لطف و خندیدن میاموز تو بگشا چشم تا مهتاب بینی تو مه را نور بخشیدن میاموز تو عقل خویش را از می نگهدار تو می را عقل دزدیدن میاموز تو باز عقل را صیادی آموز چنین بیهوده پریدن میاموز یتیمان فراقش را بخندان یتیمان را تو نالیدن میاموز دل مظلوم را ایمن کن از ترس دل او را تو لرزیدن میاموز تو ظالم را مده رخصت به تأویل ستیزا را ستیزیدن میاموز زبان را پردگی می دار چون دل زبان را پرده بدریدن میاموز تو در معنی گشا این چشم سر را چو گوشش حرف برچیدن میاموز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۳ اگر ییی دیر قارینداش  یوخسا یاوز اوزون یولدا سنه بو در قلاوز چوبانی برک دوت قوردلار اوکوش دور اشیت بندن قراگوزیم قراگوز اگر ططسن اگر رومین وگر ترک زبان بی زبانان را بیاموز سر چوب تری آن گاه گرید که یابد آن سوی دیگر تف و سوز چو اسماعیل قربان شو در این عشق که شب قربان شود پیوسته در روز خمش آن شیر شیران نور معنیست پنیری شد به حرف از حاجت یوز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۴ بیا با تو مرا کارست امروز مرا سودای گلزارست امروز بیا دلدار من دلداریی کن که روز لطف و ایثارست امروز دل من جامه ها را می دراند که روز وصل دلدارست امروز بخندان جان ما را از جمالی که بر گلبرگ و گلنارست امروز چرا جان ها بر آن لب مست گشتند که آن جا نقل بسیارست امروز نوای طوطیان آفاق پر شد که شکرها به خروارست امروز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۵ چنان مستم چنان مستم من امروز که از چنبر برون جستم من امروز چنان چیزی که در خاطر نیابد چنانستم چنانستم من امروز به جان با آسمان عشق رفتم به صورت گر در این پستم من امروز گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل برون رو کز تو وارستم من امروز بشوی ای عقل دست خویش از من که در مجنون بپیوستم من امروز به دستم داد آن یوسف ترنجی که هر دو دست خود خستم من امروز چنانم کرد آن ابریق پر می که چندین خنب بشکستم من امروز نمی دانم کجایم لیک فرخ مقامی کاندر او هستم من امروز بیامد بر درم اقبال نازان ز مستی در بر او بستم من امروز چو واگشت او پی او می دویدم دمی از پای ننشستم من امروز چو نحن اقربم معلوم آمد دگر خود را بنپرستم من امروز مبند آن زلف شمس الدین تبریز که چون ماهی در این شستم من امروز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۶ چنان مستم چنان مستم من امروز که پیروزه نمی دانم ز پیروز به هر ره راهبر هشیار باید در این ره نیست جز مجنون قلاوز اگر زنده ست آن مجنون بیا گو ز من مجنونی نادر بیاموز اگر خواهی که تو دیوانه گردی مثال نقش من بر جامه بردوز خلیل آن روز با آتش همی گفت اگر مویی ز من باقیست درسوز بدو می گفت آن آتش که ای شه به پیشت من بمیرم تو برافروز بهشت و دوزخ آمد دو غلامت تو از غیر خدا محفوظ و محروز پیاپی می ستان از حق شرابی ندارد غیر عاشق اندر آن پوز بده صحت به بیماران عالم که در صحت نه معلومی نه مهموز چو ناگفته به پیش روح پیداست چو پوشیده شود بر روح مرموز خمش کن از خصال شمس تبریز همان بهتر که باشد گنج مکنوز

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۷ در این سرما سر ما داری امروز دل عیش و تماشا داری امروز میفکن نوبت عشرت به فردا چو آسایش مهیا داری امروز بگستر بر سر ما سایه خود که خورشیدانه سیما داری امروز در این خمخانه ما را میهمان کن بدان همسایه کان جا داری امروز نقاب از روی سرخ او فروکش که در پرده حمیرا داری امروز دراشکن کشتی اندیشه ها را که کفی همچو دریا داری امروز سری از عین و شین و قاف برزن که صد اسم و مسما داری امروز خمش باش و مدم در نای منطق که مصر و نیشکرها داری امروز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۸ الا ای شمع گریان گرم می سوز خلاص شمع نزدیکست شد روز خلاص شمع ها شمعی برآمد که بر زنگی ظلمت هاست پیروز نهان شد ظلم و ظلمت ها ز خورشید نهان گردد الف چون گشت مهموز شنو از شمس تأویلات و تعبیر چو اندر خواب بشنیدی تو مرموز چنین باشد بیان نور ناطق نه لب باشد نه آواز و نه پدفوز چو مه از ابر تن بیرون رو ای دوست هزار اکسیر از خورشید آموز پی خورشید بهر این دوانست هلال و بدر صبح و شام چون یوز چو دیدی پرده سوزی های خورشید دهان از پرده دریدن فرودوز خمش آن شیر شیران نور معنیست پنیری شد به حرف از حاجت یوز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۹ در این سرما سر ما داری امروز سر عیش و تماشا داری امروز توی خورشید و ما پیشت چو ذره که ما را بی سر و پا داری امروز به چارم آسمان پهلوی خورشید تو ما را چون مسیحا داری امروز دلا از سنگ صد چشمه روان کن که احسان موفا داری امروز تراشیدی ز رحمت نردبانی که عزم کوچ بالا داری امروز زهی دعوت زهی مهمانی زفت که بر چرخ معلا داری امروز به پیش هر کسی ماهی بریان در آن ماهی تو دریا داری امروز درون ماهی دریا کی دیدست عجایب های زیبا داری امروز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۰ ای خفته به یاد یار برخیز می آید یار غار برخیز زنهارده خلایق آمد برخیز تو زینهار برخیز جان بخش هزار عیسی آمد ای مرده به مرگ یار برخیز ای ساقی خوب بنده پرور از بهر دو سه خمار برخیز وی داروی صد هزار خسته نک خسته بی قرار برخیز ای لطف تو دستگیر رنجور پایم بخلید خار برخیز ای حسن تو دام جان پاکان درماند یکی شکار برخیز خون شد دل و خون به جوش آمد این جمله روا مدار برخیز معذورم دار اگر بگفتم در حالت اضطرار برخیز ای نرگس مست مست خفته وی دلبر خوش عذار برخیز زان چیز که بنده داند و تو پر کن قدح و بیار برخیز زان پیش که دل شکسته گردد ای دوست شکسته وار برخیز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۱ ماییم فداییان جانباز گستاخ و دلیر و جسم پرداز حیفست که جان پاک ما را باشد تن خاکسار انباز ز آغاز همه به آخر آیند ز آخر برویم ما به آغاز هین باز پرید جمله یاران شه باز بکوفت طبل شهباز شش سوی مپر بپر از آن سو کاندر دل تو رسید آواز هان ای دل خسته نقل ما را روزی دو سه ماندست می ساز گر خواری وگر عزیزی این جا زان سوست بقا و ملک و اعزاز مگشای پر سخن کز آن سو بی پر باشد همیشه پرواز پوست سخنست اینچ گفتم از پوست کی یافت مغز آن راز

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۷ در این سرما سر ما داری امروز دل عیش و تماشا داری امروز میفکن نوبت عشرت به فردا چو آسایش مهیا داری امروز بگستر بر سر ما سایه خود که خورشیدانه سیما داری امروز در این خمخانه ما را میهمان کن بدان همسایه کان جا داری امروز نقاب از روی سرخ او فروکش که در پرده حمیرا داری امروز دراشکن کشتی اندیشه ها را که کفی همچو دریا داری امروز سری از عین و شین و قاف برزن که صد اسم و مسما داری امروز خمش باش و مدم در نای منطق که مصر و نیشکرها داری امروز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۸ الا ای شمع گریان گرم می سوز خلاص شمع نزدیکست شد روز خلاص شمع ها شمعی برآمد که بر زنگی ظلمت هاست پیروز نهان شد ظلم و ظلمت ها ز خورشید نهان گردد الف چون گشت مهموز شنو از شمس تأویلات و تعبیر چو اندر خواب بشنیدی تو مرموز چنین باشد بیان نور ناطق نه لب باشد نه آواز و نه پدفوز چو مه از ابر تن بیرون رو ای دوست هزار اکسیر از خورشید آموز پی خورشید بهر این دوانست هلال و بدر صبح و شام چون یوز چو دیدی پرده سوزی های خورشید دهان از پرده دریدن فرودوز خمش آن شیر شیران نور معنیست پنیری شد به حرف از حاجت یوز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۹ در این سرما سر ما داری امروز سر عیش و تماشا داری امروز توی خورشید و ما پیشت چو ذره که ما را بی سر و پا داری امروز به چارم آسمان پهلوی خورشید تو ما را چون مسیحا داری امروز دلا از سنگ صد چشمه روان کن که احسان موفا داری امروز تراشیدی ز رحمت نردبانی که عزم کوچ بالا داری امروز زهی دعوت زهی مهمانی زفت که بر چرخ معلا داری امروز به پیش هر کسی ماهی بریان در آن ماهی تو دریا داری امروز درون ماهی دریا کی دیدست عجایب های زیبا داری امروز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۰ ای خفته به یاد یار برخیز می آید یار غار برخیز زنهارده خلایق آمد برخیز تو زینهار برخیز جان بخش هزار عیسی آمد ای مرده به مرگ یار برخیز ای ساقی خوب بنده پرور از بهر دو سه خمار برخیز وی داروی صد هزار خسته نک خسته بی قرار برخیز ای لطف تو دستگیر رنجور پایم بخلید خار برخیز ای حسن تو دام جان پاکان درماند یکی شکار برخیز خون شد دل و خون به جوش آمد این جمله روا مدار برخیز معذورم دار اگر بگفتم در حالت اضطرار برخیز ای نرگس مست مست خفته وی دلبر خوش عذار برخیز زان چیز که بنده داند و تو پر کن قدح و بیار برخیز زان پیش که دل شکسته گردد ای دوست شکسته وار برخیز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۱ ماییم فداییان جانباز گستاخ و دلیر و جسم پرداز حیفست که جان پاک ما را باشد تن خاکسار انباز ز آغاز همه به آخر آیند ز آخر برویم ما به آغاز هین باز پرید جمله یاران شه باز بکوفت طبل شهباز شش سوی مپر بپر از آن سو کاندر دل تو رسید آواز هان ای دل خسته نقل ما را روزی دو سه ماندست می ساز گر خواری وگر عزیزی این جا زان سوست بقا و ملک و اعزاز مگشای پر سخن کز آن سو بی پر باشد همیشه پرواز پوست سخنست اینچ گفتم از پوست کی یافت مغز آن راز

%0
10 Bölüm