Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۵ دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال ستاره ها بنگر از ورای ظلمت و نور چو ذره رقص کنان در شعاع نور جلال اگر چه ذره در آن آفتاب درنرسد ولی ز تاب شعاعش شوند نور خصال هر آن دلی که به خدمت خمید چون ابرو گشاد از نظرش صد هزار چشم کمال دهان ببند ز حال دلم که با لب دوست خدای داند کو را چه واقعه ست و چه حال مکن اشارت سوی دلم که دل آن نیست مپر به سوی همایان شه بدان پر و بال جراحت همه را از نمک بود فریاد مرا فراق نمک هاش شد وبال وبال چو ملک گشت وصالت ز شمس تبریزی نماند حیله حال و نه التفات به قال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۶ اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال چو در بتان زند آتش بتم زهی اقبال چنانک دی ز جمالش هزار توبه شکست اگر رسد عجب امروز هم زهی اقبال نشسته اند در اومید او قطار قطار اگر ز لطف نماید کرم زهی اقبال میان لشکر هجران که تیغ در تیغست سپاه وصل برآرد علم زهی اقبال هزار گل بنماید که خار مست شود هزار خنده برآرد ز غم زهی اقبال به رغم حرص شکم خوار خوان نهد با دل هزار کاسه کشد بی شکم زهی اقبال چو عشق دست برآرد سبک شود قالب دود بگرد فلک بی قدم زهی اقبال چو صبحدم برسد شاه شمس تبریزی چو آفتاب جهان بی حشم زهی اقبال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۷ پیام کرد مرا بامداد بحر عسل که موج موج عسل بین به چشم خلق غزل به روزه دار نیاید ز آب جز بانگی ولیک عاقبت آن بانگ هم رسد به عمل سماع شرفه آبست و تشنگان در رقص حیات یابی از این بانگ آب اقل اقل بگوید آب ز من رسته ای به من آیی به آخر آن جا آیی که بوده ای اول به جان و سر که از این آب بر سر ار ریزد هزار طره بروید ز مشک بر سر کل شراب خوار که نامیخت با شراب این آب کشد خمار پیاپی تو باش لاتعجل

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۵ دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال ستاره ها بنگر از ورای ظلمت و نور چو ذره رقص کنان در شعاع نور جلال اگر چه ذره در آن آفتاب درنرسد ولی ز تاب شعاعش شوند نور خصال هر آن دلی که به خدمت خمید چون ابرو گشاد از نظرش صد هزار چشم کمال دهان ببند ز حال دلم که با لب دوست خدای داند کو را چه واقعه ست و چه حال مکن اشارت سوی دلم که دل آن نیست مپر به سوی همایان شه بدان پر و بال جراحت همه را از نمک بود فریاد مرا فراق نمک هاش شد وبال وبال چو ملک گشت وصالت ز شمس تبریزی نماند حیله حال و نه التفات به قال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۶ اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال چو در بتان زند آتش بتم زهی اقبال چنانک دی ز جمالش هزار توبه شکست اگر رسد عجب امروز هم زهی اقبال نشسته اند در اومید او قطار قطار اگر ز لطف نماید کرم زهی اقبال میان لشکر هجران که تیغ در تیغست سپاه وصل برآرد علم زهی اقبال هزار گل بنماید که خار مست شود هزار خنده برآرد ز غم زهی اقبال به رغم حرص شکم خوار خوان نهد با دل هزار کاسه کشد بی شکم زهی اقبال چو عشق دست برآرد سبک شود قالب دود بگرد فلک بی قدم زهی اقبال چو صبحدم برسد شاه شمس تبریزی چو آفتاب جهان بی حشم زهی اقبال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۷ پیام کرد مرا بامداد بحر عسل که موج موج عسل بین به چشم خلق غزل به روزه دار نیاید ز آب جز بانگی ولیک عاقبت آن بانگ هم رسد به عمل سماع شرفه آبست و تشنگان در رقص حیات یابی از این بانگ آب اقل اقل بگوید آب ز من رسته ای به من آیی به آخر آن جا آیی که بوده ای اول به جان و سر که از این آب بر سر ار ریزد هزار طره بروید ز مشک بر سر کل شراب خوار که نامیخت با شراب این آب کشد خمار پیاپی تو باش لاتعجل

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۸ به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل که هر چه خواهی می کن ولی ز ما مسکل تو آن ما و من آن تو همچو دیده و روز چرا روی ز بر من به هر غلیظ و عتل بگفت دل که سکستن ز تو چگونه بود چگونه بی ز دهلزن کند غریو دهل همه جهان دهلند و توی دهلزن و بس کجا روند ز تو چونک بسته است سبل جواب داد که خود را دهل شناس و مباش گهی دهلزن و گاهی دهل که آرد ذل نجنبد این تن بیچاره تا نجنبد جان که تا فرس بنجنبد بر او نجنبد جل دل تو شیر خدایست و نفس تو فرس است چنان که مرکب شیر خدای شد دلدل چو درخور تک دلدل نبود عرصه عقل ز تنگنای خرد تاخت سوی عرصه قل تو را و عقل تو را عشق و خارخار چراست که وقت شد که بروید ز خار تو آن گل از این غم ار چه ترش روست مژده ها بشنو که گر شبی سحر آمد وگر خماری مل ز آه آه تو جوشید بحر فضل اله مسافر امل تو رسید تا آمل دمی رسید که هر شوق از او رسد به مشوق شهی رسید کز او طوق می شود هر غل حطام داد از این جیفه دایه تبدیل در آفتاب فکنده ست ظل حق غلغل از این همه بگذر بی گه آمدست حبیب شبم یقین شب قدرست قل للیلی طل چو وحی سر کند از غیب گوش آن سر باش از آنک اذن من الراس گفت صدر رسل تو بلبل چمنی لیک می توانی شد به فضل حق چمن و باغ با دو صد بلبل خدای را بنگر در سیاست عالم عقول را بنگر در صناعت انمل چو مست باشد عاشق طمع مکن خمشی چو نان رسد به گرسنه مگو که لاتأکل ز حرف بگذر و چون آب نقش ها مپذیر که حرف و صوت ز دنیاست و هست دنیا پل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۹ ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دل بگفتمش که زهی خوبی خدا ای دل غلام تست هزار آفتاب و چشم و چراغ ز پرتو تو ظلالست جان ها ای دل نهایتیست که خوبی از آن گذر نکند گذشت حسن تو از حد و منتها ای دل پری و دیو به پیش تو بسته اند کمر ملک سجود کند و اختر و سما ای دل کدام دل که بر او داغ بندگی تو نیست کدام داغ غمی کش نه ای دوا ای دل به حکم تست همه گنج های لم یزلی چه گنج ها که نداری تو در فنا ای دل نظر ز سوختگان وامگیر کز نظرت چه کوثرست و دوا دفع سوز را ای دل بگفتم این مه ماند به شمس تبریزی بگفت دل که کجایست تا کجا ای دل

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۸ به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل که هر چه خواهی می کن ولی ز ما مسکل تو آن ما و من آن تو همچو دیده و روز چرا روی ز بر من به هر غلیظ و عتل بگفت دل که سکستن ز تو چگونه بود چگونه بی ز دهلزن کند غریو دهل همه جهان دهلند و توی دهلزن و بس کجا روند ز تو چونک بسته است سبل جواب داد که خود را دهل شناس و مباش گهی دهلزن و گاهی دهل که آرد ذل نجنبد این تن بیچاره تا نجنبد جان که تا فرس بنجنبد بر او نجنبد جل دل تو شیر خدایست و نفس تو فرس است چنان که مرکب شیر خدای شد دلدل چو درخور تک دلدل نبود عرصه عقل ز تنگنای خرد تاخت سوی عرصه قل تو را و عقل تو را عشق و خارخار چراست که وقت شد که بروید ز خار تو آن گل از این غم ار چه ترش روست مژده ها بشنو که گر شبی سحر آمد وگر خماری مل ز آه آه تو جوشید بحر فضل اله مسافر امل تو رسید تا آمل دمی رسید که هر شوق از او رسد به مشوق شهی رسید کز او طوق می شود هر غل حطام داد از این جیفه دایه تبدیل در آفتاب فکنده ست ظل حق غلغل از این همه بگذر بی گه آمدست حبیب شبم یقین شب قدرست قل للیلی طل چو وحی سر کند از غیب گوش آن سر باش از آنک اذن من الراس گفت صدر رسل تو بلبل چمنی لیک می توانی شد به فضل حق چمن و باغ با دو صد بلبل خدای را بنگر در سیاست عالم عقول را بنگر در صناعت انمل چو مست باشد عاشق طمع مکن خمشی چو نان رسد به گرسنه مگو که لاتأکل ز حرف بگذر و چون آب نقش ها مپذیر که حرف و صوت ز دنیاست و هست دنیا پل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۹ ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دل بگفتمش که زهی خوبی خدا ای دل غلام تست هزار آفتاب و چشم و چراغ ز پرتو تو ظلالست جان ها ای دل نهایتیست که خوبی از آن گذر نکند گذشت حسن تو از حد و منتها ای دل پری و دیو به پیش تو بسته اند کمر ملک سجود کند و اختر و سما ای دل کدام دل که بر او داغ بندگی تو نیست کدام داغ غمی کش نه ای دوا ای دل به حکم تست همه گنج های لم یزلی چه گنج ها که نداری تو در فنا ای دل نظر ز سوختگان وامگیر کز نظرت چه کوثرست و دوا دفع سوز را ای دل بگفتم این مه ماند به شمس تبریزی بگفت دل که کجایست تا کجا ای دل

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۰ باده ده ای ساقی جان باده بی درد و دغل کار ندارم جز از این گر بزیم تا به اجل هات حبیبی سکرا لا بفتور و کسل یقطع عن شاربه کل ملال و فشل باده چو زر ده که زرم ساغر پر ده که نرم غرقه مقصود شدی تا چه کنی علم و عمل اصبح قلبی سهرا من سکر مفتخرا ان کذب الیوم صدق ان ظلم الیوم عدل ای قدح امروز تو را طاق و طرنبیست بیا باده خنب ملکی داده حق عز و جل طفت به معتمرا فزت به مفتخرا من سقی الیوم کذی جمله ما دام حصل مست و خوشی خواجه حسن نی نی چنان مست که من کیسه زر مست کند لیک نه چون جام ازل لواء نا مرتفع و شملنا مجتمع و روحنا کما تری فی درجات و دول توبه ما جان عمو توبه ماهیست ز جو از دل و جان توبه کند هیچ تن ای شیخ اجل عشقک قد جادلنا ثم عدا جادلنا من سکر مفتضح شاربه حیث دخل بحر که مسجور بود تلخ بود شور بود در دل ماهی روشش به بود از قند و عسل یا اسدا عن لنا فنعم ما سن لنا حبک قد حببنا فاعف لنا کل زلل بس بود ای مست خمش جان ز بدن رست خمش باده ستان که دگران عربده دارند و جدل اسکت یا صاح کفی واعف عفا الله عفا هات رحیقا به صفا قد وصل الوصل وصل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۱ عمرک یا واحدا فی درجات الکمال قد نزل الهم بی یا سندی قم تعال چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال تا تو بمانی چو عشق در دو جهان بی زوال یا فرجی مونسی یا قمر المجلس وجهک بدر تمام ریقک خمر حلال چند کشی بار هجر غصه و تیمار هجر خاصه که منقار هجر کند تو را پر و بال روحک بحر الوفا لونک لمع الصفا عمرک لو لا التقی قلت ایا ذا الجلال آه ز نفس فضول آه ز ضعف عقول آه ز یار ملول چند نماید ملال تطرب قلب الوری تسکرهم بالهوی تدرک ما لا یری انت لطیف الخیال آنک همی خوانمش عجز نمی دانمش تا که بترسانمش از ستم و از وبال تدخل ارواحهم تسکر اشباحهم تجلسهم مجلسا فیه کؤوس ثقال جمله سؤال و جواب زوست و منم چون رباب می زندم او شتاب زخمه که یعنی بنال تصلح میزاننا تحسن الحاننا تذهب احزاننا انت شدید المحال یک دم آواز مات یک دم بانگ نجات می زند آن خوش صفات بر من و بر وصف حال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۲ لجکنن اغلن هی بزه کلکل دغدن دغدا هی کزه کلکل آی بکی سنسن کن بکی سنسن بی مزه کلمه بامزه کلکل لذ لحبی من حرکاتی ارسل کنزا للصدقات خلص روحی من هفواتی اعتق قلبی من شبکاتی رفتم آن جا لنگان لنگان شربت خوردم پنگان پنگان دیدم آن جا قومی شنگان گشته ز ساغر خیره و دنگان صورت عشقی صاحب مخزن شوخ جهانی رندی و رهزن آتش جان را سنگی و آهن هر که نه عاشق ریشش برکن یا رحمونا منه صبونا یا رهبونا عز علینا صدر صدور جاء الینا بدر بدور بات لدینا دنب خری تو ای خر ملعون نی کم گردی نی شوی افزون ای دل و جانم از کژی تو وز فن و مکرت خسته و پرخون لاح صباحی طیب حالی جاء ربیعی هب شمالی خصب غصنی ماء زلالی اسکر قلبی خمر وصال

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۰ باده ده ای ساقی جان باده بی درد و دغل کار ندارم جز از این گر بزیم تا به اجل هات حبیبی سکرا لا بفتور و کسل یقطع عن شاربه کل ملال و فشل باده چو زر ده که زرم ساغر پر ده که نرم غرقه مقصود شدی تا چه کنی علم و عمل اصبح قلبی سهرا من سکر مفتخرا ان کذب الیوم صدق ان ظلم الیوم عدل ای قدح امروز تو را طاق و طرنبیست بیا باده خنب ملکی داده حق عز و جل طفت به معتمرا فزت به مفتخرا من سقی الیوم کذی جمله ما دام حصل مست و خوشی خواجه حسن نی نی چنان مست که من کیسه زر مست کند لیک نه چون جام ازل لواء نا مرتفع و شملنا مجتمع و روحنا کما تری فی درجات و دول توبه ما جان عمو توبه ماهیست ز جو از دل و جان توبه کند هیچ تن ای شیخ اجل عشقک قد جادلنا ثم عدا جادلنا من سکر مفتضح شاربه حیث دخل بحر که مسجور بود تلخ بود شور بود در دل ماهی روشش به بود از قند و عسل یا اسدا عن لنا فنعم ما سن لنا حبک قد حببنا فاعف لنا کل زلل بس بود ای مست خمش جان ز بدن رست خمش باده ستان که دگران عربده دارند و جدل اسکت یا صاح کفی واعف عفا الله عفا هات رحیقا به صفا قد وصل الوصل وصل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۱ عمرک یا واحدا فی درجات الکمال قد نزل الهم بی یا سندی قم تعال چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال تا تو بمانی چو عشق در دو جهان بی زوال یا فرجی مونسی یا قمر المجلس وجهک بدر تمام ریقک خمر حلال چند کشی بار هجر غصه و تیمار هجر خاصه که منقار هجر کند تو را پر و بال روحک بحر الوفا لونک لمع الصفا عمرک لو لا التقی قلت ایا ذا الجلال آه ز نفس فضول آه ز ضعف عقول آه ز یار ملول چند نماید ملال تطرب قلب الوری تسکرهم بالهوی تدرک ما لا یری انت لطیف الخیال آنک همی خوانمش عجز نمی دانمش تا که بترسانمش از ستم و از وبال تدخل ارواحهم تسکر اشباحهم تجلسهم مجلسا فیه کؤوس ثقال جمله سؤال و جواب زوست و منم چون رباب می زندم او شتاب زخمه که یعنی بنال تصلح میزاننا تحسن الحاننا تذهب احزاننا انت شدید المحال یک دم آواز مات یک دم بانگ نجات می زند آن خوش صفات بر من و بر وصف حال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۲ لجکنن اغلن هی بزه کلکل دغدن دغدا هی کزه کلکل آی بکی سنسن کن بکی سنسن بی مزه کلمه بامزه کلکل لذ لحبی من حرکاتی ارسل کنزا للصدقات خلص روحی من هفواتی اعتق قلبی من شبکاتی رفتم آن جا لنگان لنگان شربت خوردم پنگان پنگان دیدم آن جا قومی شنگان گشته ز ساغر خیره و دنگان صورت عشقی صاحب مخزن شوخ جهانی رندی و رهزن آتش جان را سنگی و آهن هر که نه عاشق ریشش برکن یا رحمونا منه صبونا یا رهبونا عز علینا صدر صدور جاء الینا بدر بدور بات لدینا دنب خری تو ای خر ملعون نی کم گردی نی شوی افزون ای دل و جانم از کژی تو وز فن و مکرت خسته و پرخون لاح صباحی طیب حالی جاء ربیعی هب شمالی خصب غصنی ماء زلالی اسکر قلبی خمر وصال

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۳ کجکنن اغلن اودیا کلکل یوک بلمسک دغدغ کز کل ای سر مستان ای شه مقبل مکرم و مشفق پردل و بی دل اول ججکی کم یازده بلدک کمیه ورما خصمنا ور کل سلسله بنگر گر بکشندت جذب الهی کردت مقبل نبود این هم بی سر و معنی هر متحول بی ز محول مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۴ ایها النور فی الفؤاد تعال غایه الجد و المراد تعال انت تدری حیاتنا بیدیک لا تضیق علی العباد تعال ایها العشق ایها المعشوق حل عن الصد و العناد تعال یا سلیمان ذی الهداهد لک فتفقد بالافتقاد تعال ایها السابق الذی سبقت منک مصدوقه الوداد تعال فمن الهجر ضجت الارواح انجر العود یا معاد تعال استر العیب و ابذل المعروف هکذا عاده الجواد تعال چه بود پارسی تعال بیا یا بیا یا بده تو داد تعال چون بیایی زهی گشاد و مراد چون نیایی زهی کساد تعال ای گشاد عرب قباد عجم تو گشایی دلم به یاد تعال ای درونم تعال گویان تو وی ز بود تو بود و باد تعال طفت فیک البلاد یا قمرا بی محیطا و بالبلاد تعال انت کالشمس اذ دنت و نأت یا قریبا علی العباد تعال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۵ یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال بالهوی زلزلتنی و العقل فی الزلزال زال کم انادی انظر ونا  نقتبس من نورکم قد رجعنا جانبا من طور انوار الجلال من رأی نورا انیسا یملاء الدنیا هوی للسری منه جمال للعدی منه ملال کل امر منه حق مستحق نافذ ینفع الامراض طرا ینجلی منه الکلال من شکا مغلاق باب فلینل مفتاحه من شکا ضر الظما فلیستقی الماء الزلال لیس ذا اسماء صفر باطل سمیته دعوة التحقیق حال خدعة الدنیا محال حبذا اسواق اشواق ربت ارباحها حبذا نور یکون الشمس فیه کالهلال ما علیکم لو سهرتم لیلة الف الهوی ربما تلقون ضیفا تعرفوا لیل الرحال یا محبا قم تنادم فالمحب لا ینام یا نعوسا قم تفرج حسن ربات الحجال دولتش همسایه شد همسایگان را مژده شو مرغ جان ها را ببخشد کر و فرش پر و بال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۶ یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال بالهوی زلزلتنی و العقل فی الزلزال زال قد رجعنا قد رجعنا جانبا من طورکم انظرونا انظرونا نستقی الماء الزلال کل شیء منکم عندی لذیذ طیب منک طابت کل ارض ان ذا سحر حلال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۷ رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل کل قلب لهواه وجد الصبر یصل سنه الوصل قصیر عجل معتجل سنه الهجر طویل و مدید و ممل یملاء الکاس حبیبی و طبیبی و تذر فعلن مفتعلن او فعلاتن و فعل ناول الکاس نهارا و جهارا و قحا لا یخاف رهقا من بمحیاک قتل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۸ عمرک یا واحدا فی درجات الکمال قد نزل الهم بی یا سندی قم تعال یا فرحی مونسی یا قمر المجلس وجهک بدر تمام ریقک خمر حلال روحک بحر الوفا لونک لمع الصفا عمرک لو لا التقی قلت ایا ذا الجلال تسکن قلب الوری تسکرهم بالهوی تدرک ما لا یری انت لطیف الخیال تسکن ارواحهم تسکر اشباحهم تجلسهم مجلسا فیه کؤوس ثقال

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۳ کجکنن اغلن اودیا کلکل یوک بلمسک دغدغ کز کل ای سر مستان ای شه مقبل مکرم و مشفق پردل و بی دل اول ججکی کم یازده بلدک کمیه ورما خصمنا ور کل سلسله بنگر گر بکشندت جذب الهی کردت مقبل نبود این هم بی سر و معنی هر متحول بی ز محول مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۴ ایها النور فی الفؤاد تعال غایه الجد و المراد تعال انت تدری حیاتنا بیدیک لا تضیق علی العباد تعال ایها العشق ایها المعشوق حل عن الصد و العناد تعال یا سلیمان ذی الهداهد لک فتفقد بالافتقاد تعال ایها السابق الذی سبقت منک مصدوقه الوداد تعال فمن الهجر ضجت الارواح انجر العود یا معاد تعال استر العیب و ابذل المعروف هکذا عاده الجواد تعال چه بود پارسی تعال بیا یا بیا یا بده تو داد تعال چون بیایی زهی گشاد و مراد چون نیایی زهی کساد تعال ای گشاد عرب قباد عجم تو گشایی دلم به یاد تعال ای درونم تعال گویان تو وی ز بود تو بود و باد تعال طفت فیک البلاد یا قمرا بی محیطا و بالبلاد تعال انت کالشمس اذ دنت و نأت یا قریبا علی العباد تعال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۵ یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال بالهوی زلزلتنی و العقل فی الزلزال زال کم انادی انظر ونا  نقتبس من نورکم قد رجعنا جانبا من طور انوار الجلال من رأی نورا انیسا یملاء الدنیا هوی للسری منه جمال للعدی منه ملال کل امر منه حق مستحق نافذ ینفع الامراض طرا ینجلی منه الکلال من شکا مغلاق باب فلینل مفتاحه من شکا ضر الظما فلیستقی الماء الزلال لیس ذا اسماء صفر باطل سمیته دعوة التحقیق حال خدعة الدنیا محال حبذا اسواق اشواق ربت ارباحها حبذا نور یکون الشمس فیه کالهلال ما علیکم لو سهرتم لیلة الف الهوی ربما تلقون ضیفا تعرفوا لیل الرحال یا محبا قم تنادم فالمحب لا ینام یا نعوسا قم تفرج حسن ربات الحجال دولتش همسایه شد همسایگان را مژده شو مرغ جان ها را ببخشد کر و فرش پر و بال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۶ یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال بالهوی زلزلتنی و العقل فی الزلزال زال قد رجعنا قد رجعنا جانبا من طورکم انظرونا انظرونا نستقی الماء الزلال کل شیء منکم عندی لذیذ طیب منک طابت کل ارض ان ذا سحر حلال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۷ رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل کل قلب لهواه وجد الصبر یصل سنه الوصل قصیر عجل معتجل سنه الهجر طویل و مدید و ممل یملاء الکاس حبیبی و طبیبی و تذر فعلن مفتعلن او فعلاتن و فعل ناول الکاس نهارا و جهارا و قحا لا یخاف رهقا من بمحیاک قتل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۸ عمرک یا واحدا فی درجات الکمال قد نزل الهم بی یا سندی قم تعال یا فرحی مونسی یا قمر المجلس وجهک بدر تمام ریقک خمر حلال روحک بحر الوفا لونک لمع الصفا عمرک لو لا التقی قلت ایا ذا الجلال تسکن قلب الوری تسکرهم بالهوی تدرک ما لا یری انت لطیف الخیال تسکن ارواحهم تسکر اشباحهم تجلسهم مجلسا فیه کؤوس ثقال

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۹ تعال یا مدد العیش و السرور تعال تعال یا فرج الهم فاتح الاقفال لقاء وجهک فی الهم فالق الاصباح سقا جودک فی الفقر منتهی الاقبال تعال انک عیسی فاحی موتانا تعال و ادفع عنا خدیعه الدجال تعال انک داوود فاتخذ زردا تصون مهجتنا من اصابه الانصال تعال انک موسی تشق بحر ردی لکی تغرق فرعون سییء الافعال تعال انک نوح و نحن فی الطوفان اما سفینه نوح تعد للاهوال فهم صفاتک لکن تصورت بشرا فکم لفضلک امثالهم بلا امثال یحیل طالب دنیا وجودک الاعلی و فی وجودک دنیاه باطل و محال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۰ آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم امروز چون زنبورها پران شویم از گل به گل تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزن ما طبل خانه عشق را از نعره ها ویران کنیم بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم زنجیرها را بردریم ما هر یکی آهنگریم آهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم چون کوره آهنگران در آتش دل می دمیم کآهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیم آتش در این عالم زنیم وین چرخ را برهم زنیم وین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم کوبیم ما بی پا و سر گه پای میدان گاه سر ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیم نی نی چو چوگانیم ما در دست شه گردان شده تا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم خامش کنیم و خامشی هم مایه دیوانگیست این عقل باشد کآتشی در پنبه پنهان کنیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۱ ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام زان می که در پیمانه ها اندرنگنجد خورده ام مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده ام ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده ای با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته ام با منکران دی صفت همچون خزان افسرده ام ای نان طلب در من نگر والله که مستم بی خبر من گرد خنبی گشته ام من شیره ای افشرده ام مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی او از قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده ام روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتد ماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبرده ام در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم با یار خود آمیختم زیرا درون پرده ام آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه ها پژمرده ام دوران کنون دوران من گردون کنون حیران من در لامکان سیران من فرمان ز قان آورده ام در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگر با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده ام گر گویدم بی گاه شد رو رو که وقت راه شد گویم که این با زنده گو من جان به حق بسپرده ام خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کرده ای گفتا خموشی را مبین در صید شه صدمرده ام

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۹ تعال یا مدد العیش و السرور تعال تعال یا فرج الهم فاتح الاقفال لقاء وجهک فی الهم فالق الاصباح سقا جودک فی الفقر منتهی الاقبال تعال انک عیسی فاحی موتانا تعال و ادفع عنا خدیعه الدجال تعال انک داوود فاتخذ زردا تصون مهجتنا من اصابه الانصال تعال انک موسی تشق بحر ردی لکی تغرق فرعون سییء الافعال تعال انک نوح و نحن فی الطوفان اما سفینه نوح تعد للاهوال فهم صفاتک لکن تصورت بشرا فکم لفضلک امثالهم بلا امثال یحیل طالب دنیا وجودک الاعلی و فی وجودک دنیاه باطل و محال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۰ آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم امروز چون زنبورها پران شویم از گل به گل تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزن ما طبل خانه عشق را از نعره ها ویران کنیم بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم زنجیرها را بردریم ما هر یکی آهنگریم آهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم چون کوره آهنگران در آتش دل می دمیم کآهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیم آتش در این عالم زنیم وین چرخ را برهم زنیم وین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم کوبیم ما بی پا و سر گه پای میدان گاه سر ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیم نی نی چو چوگانیم ما در دست شه گردان شده تا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم خامش کنیم و خامشی هم مایه دیوانگیست این عقل باشد کآتشی در پنبه پنهان کنیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۱ ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام زان می که در پیمانه ها اندرنگنجد خورده ام مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده ام ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده ای با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته ام با منکران دی صفت همچون خزان افسرده ام ای نان طلب در من نگر والله که مستم بی خبر من گرد خنبی گشته ام من شیره ای افشرده ام مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی او از قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده ام روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتد ماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبرده ام در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم با یار خود آمیختم زیرا درون پرده ام آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه ها پژمرده ام دوران کنون دوران من گردون کنون حیران من در لامکان سیران من فرمان ز قان آورده ام در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگر با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده ام گر گویدم بی گاه شد رو رو که وقت راه شد گویم که این با زنده گو من جان به حق بسپرده ام خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کرده ای گفتا خموشی را مبین در صید شه صدمرده ام

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۲ این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده ام از کاسه استارگان وز خوان گردون فارغم بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون دامان خون آلود را در خاک می مالیده ام مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون یک بار زاید آدمی من بارها زاییده ام چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا زیرا از آن که م دیده ای من صدصفت گردیده ام در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن بی دام و بی گیرنده ای اندر قفس خیزیده ام زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده ام پوسیده ای در گور تن رو پیش اسرافیل من کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده ام نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن مانند طاووسی نکو من دیبه ها پوشیده ام پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده ام تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده ام عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده ام خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده ام هر غوره ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا کز خامی و بی لذتی در خویشتن چغزیده ام

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۲ این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده ام از کاسه استارگان وز خوان گردون فارغم بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون دامان خون آلود را در خاک می مالیده ام مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون یک بار زاید آدمی من بارها زاییده ام چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا زیرا از آن که م دیده ای من صدصفت گردیده ام در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن بی دام و بی گیرنده ای اندر قفس خیزیده ام زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده ام پوسیده ای در گور تن رو پیش اسرافیل من کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده ام نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن مانند طاووسی نکو من دیبه ها پوشیده ام پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده ام تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده ام عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده ام خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده ام هر غوره ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا کز خامی و بی لذتی در خویشتن چغزیده ام

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۳ هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و کرسی بر برم بر گردن و بر دست من بربند آن زنجیر را افسون مخوان ز افسون تو هر روز دیوانه ترم خواهم که بدهم گنج زر تا آن گواه دل بود گرچه گواهی می دهد رخساره همچون زرم ور تو گواهان مرا رد می کنی ای پرجفا ای قاضی شیرین قضا باری فروخوان محضرم بی لطف و دلداری تو یا رب چه می لرزد دلم در شوق خاک پای تو یا رب چه می گردد سرم پیشم نشین پیشم نشان ای جان جان جان جان پر کن دلم گر کشتیم بیخم ببر گر لنگرم گه در طواف آتشم گه در شکاف آتشم باد آهن دل سرخ رو از دمگه آهنگرم هر روز نو جامی دهد تسکین و آرامی دهد هر روز پیغامی دهد این عشق چون پیغامبرم در سایه ات تا آمدم چون آفتابم بر فلک تا عشق را بنده شدم خاقان و سلطان سنجرم ای عشق آخر چند من وصف تو گویم بی دهن گه بلبلم گه گلبنم گه خضرم و گه اخضرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۴ ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم وی مطربان ای مطربان دف شما پر زر کنم ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم ای بی کسان ای بی کسان جاء الفرج جاء الفرج هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم زیرا که مطلق حاکمم مؤمن کنم کافر کنم ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم ای سردهان ای سردهان بگشاده ام زان سر دهان تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان آن دم که ریحان هات را من جفت نیلوفر کنم ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۳ هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و کرسی بر برم بر گردن و بر دست من بربند آن زنجیر را افسون مخوان ز افسون تو هر روز دیوانه ترم خواهم که بدهم گنج زر تا آن گواه دل بود گرچه گواهی می دهد رخساره همچون زرم ور تو گواهان مرا رد می کنی ای پرجفا ای قاضی شیرین قضا باری فروخوان محضرم بی لطف و دلداری تو یا رب چه می لرزد دلم در شوق خاک پای تو یا رب چه می گردد سرم پیشم نشین پیشم نشان ای جان جان جان جان پر کن دلم گر کشتیم بیخم ببر گر لنگرم گه در طواف آتشم گه در شکاف آتشم باد آهن دل سرخ رو از دمگه آهنگرم هر روز نو جامی دهد تسکین و آرامی دهد هر روز پیغامی دهد این عشق چون پیغامبرم در سایه ات تا آمدم چون آفتابم بر فلک تا عشق را بنده شدم خاقان و سلطان سنجرم ای عشق آخر چند من وصف تو گویم بی دهن گه بلبلم گه گلبنم گه خضرم و گه اخضرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۴ ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم وی مطربان ای مطربان دف شما پر زر کنم ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم ای بی کسان ای بی کسان جاء الفرج جاء الفرج هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم زیرا که مطلق حاکمم مؤمن کنم کافر کنم ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم ای سردهان ای سردهان بگشاده ام زان سر دهان تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان آن دم که ریحان هات را من جفت نیلوفر کنم ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۵ باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم هفت اختر بی آب را کین خاکیان را می خورند هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم زآغاز عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنم بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور چون اصل های بیخ شان از راه پنهان بشکنم من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را گر ذره ای دارد نمک گبرم اگر آن بشکنم هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم خوان کرم گسترده ای مهمان خویشم برده ای گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۶ کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم حاجت ندارد یار من تا که منش یاری کنم من خاک تیره نیستم تا باد بر بادم دهد من چرخ ازرق نیستم تا خرقه زنگاری کنم دکان چرا گیرم چو او بازار و دکانم بود سلطان جانم پس چرا چون بنده جانداری کنم دکان خود ویران کنم دکان من سودای او چون کان لعلی یافتم من چون دکانداری کنم چون سرشکسته نیستم سر را چرا بندم بگو چون من طبیب عالمم بهر چه بیماری کنم چون بلبلم در باغ دل ننگست اگر جغدی کنم چون گلبنم در گلشنش حیفست اگر خاری کنم چون گشته ام نزدیک شه از ناکسان دوری کنم چون خویش عشق او شدم از خویش بیزاری کنم زنجیر بر دستم نهد گر دست بر کاری نهم در خنب می غرقم کند گر قصد هشیاری کنم ای خواجه من جام میم چون سینه را غمگین کنم شمع و چراغ خانه ام چون خانه را تاری کنم یک شب به مهمان من آ تا قرص مه پیشت کشم دل را به پیش من بنه تا لطف و دلداری کنم در عشق اگر بی جان شوی جان و جهانت من بسم گر دزد دستارت برد من رسم دستاری کنم دل را منه بر دیگری چون من نیابی گوهری آسان درآ و غم مخور تا منت غمخواری کنم اخرجت نفسی عن کسل طهرت روحی عن فشل لا موت الا بالاجل بر مرگ سالاری کنم شکری علی لذاتها صبری علی آفاتها یا ساقیی قم هاتها تا عیش و خماری کنم الخمر ما خمرته و العیش ما باشرته پخته ست انگورم چرا من غوره افشاری کنم ای مطرب صاحب نظر این پرده می زن تا سحر تا زنده باشم زنده سر تا چند مرداری کنم پندار کامشب شب پری یا در کنار دلبری بی خواب شو همچون پری تا من پری داری کنم قد شیدوا ارکاننا و استوضحوا برهاننا حمدا علی سلطاننا شیرم چه کفتاری کنم جاء الصفا زال الحزن شکرا لوهاب المنن ای مشتری زانو بزن تا من خریداری کنم زان از بگه دف می زنم زیرا عروسی می کنم آتش زنم اندر تتق تا چند ستاری کنم زین آسمان چون تتق من گوشه گیرم چون افق ذوالعرش را گردم قنق بر ملک جباری کنم الدار من لا دار له و المال من لا مال له خامش اگر خامش کنی بهر تو گفتاری کنم با شمس تبریزی اگر همخو و هم استاره ام چون شمس اندر شش جهت باید که انواری کنم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۵ باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم هفت اختر بی آب را کین خاکیان را می خورند هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم زآغاز عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنم بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور چون اصل های بیخ شان از راه پنهان بشکنم من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را گر ذره ای دارد نمک گبرم اگر آن بشکنم هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم خوان کرم گسترده ای مهمان خویشم برده ای گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۶ کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم حاجت ندارد یار من تا که منش یاری کنم من خاک تیره نیستم تا باد بر بادم دهد من چرخ ازرق نیستم تا خرقه زنگاری کنم دکان چرا گیرم چو او بازار و دکانم بود سلطان جانم پس چرا چون بنده جانداری کنم دکان خود ویران کنم دکان من سودای او چون کان لعلی یافتم من چون دکانداری کنم چون سرشکسته نیستم سر را چرا بندم بگو چون من طبیب عالمم بهر چه بیماری کنم چون بلبلم در باغ دل ننگست اگر جغدی کنم چون گلبنم در گلشنش حیفست اگر خاری کنم چون گشته ام نزدیک شه از ناکسان دوری کنم چون خویش عشق او شدم از خویش بیزاری کنم زنجیر بر دستم نهد گر دست بر کاری نهم در خنب می غرقم کند گر قصد هشیاری کنم ای خواجه من جام میم چون سینه را غمگین کنم شمع و چراغ خانه ام چون خانه را تاری کنم یک شب به مهمان من آ تا قرص مه پیشت کشم دل را به پیش من بنه تا لطف و دلداری کنم در عشق اگر بی جان شوی جان و جهانت من بسم گر دزد دستارت برد من رسم دستاری کنم دل را منه بر دیگری چون من نیابی گوهری آسان درآ و غم مخور تا منت غمخواری کنم اخرجت نفسی عن کسل طهرت روحی عن فشل لا موت الا بالاجل بر مرگ سالاری کنم شکری علی لذاتها صبری علی آفاتها یا ساقیی قم هاتها تا عیش و خماری کنم الخمر ما خمرته و العیش ما باشرته پخته ست انگورم چرا من غوره افشاری کنم ای مطرب صاحب نظر این پرده می زن تا سحر تا زنده باشم زنده سر تا چند مرداری کنم پندار کامشب شب پری یا در کنار دلبری بی خواب شو همچون پری تا من پری داری کنم قد شیدوا ارکاننا و استوضحوا برهاننا حمدا علی سلطاننا شیرم چه کفتاری کنم جاء الصفا زال الحزن شکرا لوهاب المنن ای مشتری زانو بزن تا من خریداری کنم زان از بگه دف می زنم زیرا عروسی می کنم آتش زنم اندر تتق تا چند ستاری کنم زین آسمان چون تتق من گوشه گیرم چون افق ذوالعرش را گردم قنق بر ملک جباری کنم الدار من لا دار له و المال من لا مال له خامش اگر خامش کنی بهر تو گفتاری کنم با شمس تبریزی اگر همخو و هم استاره ام چون شمس اندر شش جهت باید که انواری کنم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۷ ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم تو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت می کنم هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنی ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم در گوش تو در هوش تو وندر دل پرجوش تو این ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم گر سال ها ره می روی چون مهره ای در دست من چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۸ ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم خورشید او را ذره ام این رقص از او آموختم ای مه نقاب روی او ای آب جان در جوی او بر رو دویدن سوی او زان آب جو آموختم گلشن همی گوید مرا کاین نافه چون دزدیده ای من شیری و نافه بری ز آهوی هو آموختم از باغ و از عرجون او وز طره میگون او اینک رسن بازی خوش همچون کدو آموختم از نقش های این جهان هم چشم بستم هم دهان تا نقش بندی عجب بی رنگ و بو آموختم دیدم گشاد داد او وان جود و آن ایجاد او من دادن جان دم به دم زان دادخو آموختم در خواب بی سو می روی در کوی بی کو می روی شش سو مرو وز سو مگو چون غیر سو آموختم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۹ آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم در چشم مست من نگر کز کوی خمار آمدم سرمایه مستی منم هم دایه هستی منم بالا منم پستی منم چون چرخ دوار آمدم آنم کز آغاز آمدم با روح دمساز آمدم برگشتم و بازآمدم بر نقطه پرگار آمدم گفتم بیا شاد آمدی دادم بده داد آمدی گفتا بدید و داد من کز بهر این کار آمدم هم من مه و مهتاب تو هم گلشن و هم آب تو چندین ره از اشتاب تو بی کفش و دستار آمدم فرخنده نامی ای پسر گرچه که خامی ای پسر تلخی مکن زیرا که من از لطف بسیار آمدم خندان درآ تلخی بکش شاباش ای تلخی خوش گل ها دهم گرچه که من اول همه خار آمدم گل سر برون کرد از درج کالصبر مفتاح الفرج هر شاخ گوید لاحرج کز صبر دربار آمدم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۷ ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم تو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت می کنم هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنی ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم در گوش تو در هوش تو وندر دل پرجوش تو این ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم گر سال ها ره می روی چون مهره ای در دست من چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۸ ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم خورشید او را ذره ام این رقص از او آموختم ای مه نقاب روی او ای آب جان در جوی او بر رو دویدن سوی او زان آب جو آموختم گلشن همی گوید مرا کاین نافه چون دزدیده ای من شیری و نافه بری ز آهوی هو آموختم از باغ و از عرجون او وز طره میگون او اینک رسن بازی خوش همچون کدو آموختم از نقش های این جهان هم چشم بستم هم دهان تا نقش بندی عجب بی رنگ و بو آموختم دیدم گشاد داد او وان جود و آن ایجاد او من دادن جان دم به دم زان دادخو آموختم در خواب بی سو می روی در کوی بی کو می روی شش سو مرو وز سو مگو چون غیر سو آموختم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۹ آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم در چشم مست من نگر کز کوی خمار آمدم سرمایه مستی منم هم دایه هستی منم بالا منم پستی منم چون چرخ دوار آمدم آنم کز آغاز آمدم با روح دمساز آمدم برگشتم و بازآمدم بر نقطه پرگار آمدم گفتم بیا شاد آمدی دادم بده داد آمدی گفتا بدید و داد من کز بهر این کار آمدم هم من مه و مهتاب تو هم گلشن و هم آب تو چندین ره از اشتاب تو بی کفش و دستار آمدم فرخنده نامی ای پسر گرچه که خامی ای پسر تلخی مکن زیرا که من از لطف بسیار آمدم خندان درآ تلخی بکش شاباش ای تلخی خوش گل ها دهم گرچه که من اول همه خار آمدم گل سر برون کرد از درج کالصبر مفتاح الفرج هر شاخ گوید لاحرج کز صبر دربار آمدم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۰ دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه زیرا که بی حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم آن جوز بی مغزی بود کو پوست بگزیده بود او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۱ هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم در خانه گر می باشدم پیشش نهم با وی خورم مستی که شد مهمان من جان منست و آن من تاج من و سلطان من تا برنشیند بر سرم ای یار من وی خویش من مستی بیاور پیش من روزی که مستی کم کنم از عمر خویشش نشمرم چون وقف کردستم پدر بر باده های همچو زر در غیر ساقی ننگرم وز امر ساقی نگذرم چند آزمایم خویش را وین جان عقل اندیش را روزی که مستم کشتیم روزی که عاقل لنگرم کو خمر تن کو خمر جان کو آسمان کو ریسمان تو مست جام ابتری من مست حوض کوثرم مستی بیاید قی کند مستی زمین را طی کند این خوار و زار اندر زمین وان آسمان بر محترم گر مستی و روشن روان امشب مخسب ای ساربان خاموش کن خاموش کن زین باده نوش ای بوالکرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۲ ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم کز بهر این آورده ای ما را ز صحرای عدم تا جان ز فکرت بگذرد وین پرده ها را بردرد زیرا که فکرت جان خورد جان را کند هر لحظه کم ای دل خموش از قال او واقف نه ای ز احوال او بر رخ نداری خال او گر چون مهی ای جان عم خوبی جمال عالمان وان حال حال عارفان کو دیده کو دانش بگو کو گلستان کو بوی و شم زان می که او سرکه شود زو ترش رویی کی رود این می مجو آن می بجو کو جام غم کو جام جم آن می بیار ای خوبرو کاشکوفه اش حکمت بود کز بحر جان دارد مدد تا درج در شد زو شکم بر ریز آن رطل گران بر آه سرد منکران تا سردشان سوزان شود گردد همه لاشان نعم گر مجلسم خالی بدی گفتار من عالی بدی یا نور شو یا دور شو بر ما مکن چندین ستم مانند درد دیده ای بر دیده برچفسیده ای ای خواجه برگردان ورق ور نه شکستم من قلم هر کس که هایی می کند آخر ز جایی می کند شاهی بود یا لشکری تنها نباشد آن علم خالی نمی گردد وطن خالی کن این تن را ز من مستست جان در آب و گل ترسم که درلغزد قدم ای شمس تبریزی ببین ما را تو این نعم المعین ای قوت پا در روش وی صحت جان در سقم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۰ دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه زیرا که بی حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم آن جوز بی مغزی بود کو پوست بگزیده بود او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۱ هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم در خانه گر می باشدم پیشش نهم با وی خورم مستی که شد مهمان من جان منست و آن من تاج من و سلطان من تا برنشیند بر سرم ای یار من وی خویش من مستی بیاور پیش من روزی که مستی کم کنم از عمر خویشش نشمرم چون وقف کردستم پدر بر باده های همچو زر در غیر ساقی ننگرم وز امر ساقی نگذرم چند آزمایم خویش را وین جان عقل اندیش را روزی که مستم کشتیم روزی که عاقل لنگرم کو خمر تن کو خمر جان کو آسمان کو ریسمان تو مست جام ابتری من مست حوض کوثرم مستی بیاید قی کند مستی زمین را طی کند این خوار و زار اندر زمین وان آسمان بر محترم گر مستی و روشن روان امشب مخسب ای ساربان خاموش کن خاموش کن زین باده نوش ای بوالکرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۲ ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم کز بهر این آورده ای ما را ز صحرای عدم تا جان ز فکرت بگذرد وین پرده ها را بردرد زیرا که فکرت جان خورد جان را کند هر لحظه کم ای دل خموش از قال او واقف نه ای ز احوال او بر رخ نداری خال او گر چون مهی ای جان عم خوبی جمال عالمان وان حال حال عارفان کو دیده کو دانش بگو کو گلستان کو بوی و شم زان می که او سرکه شود زو ترش رویی کی رود این می مجو آن می بجو کو جام غم کو جام جم آن می بیار ای خوبرو کاشکوفه اش حکمت بود کز بحر جان دارد مدد تا درج در شد زو شکم بر ریز آن رطل گران بر آه سرد منکران تا سردشان سوزان شود گردد همه لاشان نعم گر مجلسم خالی بدی گفتار من عالی بدی یا نور شو یا دور شو بر ما مکن چندین ستم مانند درد دیده ای بر دیده برچفسیده ای ای خواجه برگردان ورق ور نه شکستم من قلم هر کس که هایی می کند آخر ز جایی می کند شاهی بود یا لشکری تنها نباشد آن علم خالی نمی گردد وطن خالی کن این تن را ز من مستست جان در آب و گل ترسم که درلغزد قدم ای شمس تبریزی ببین ما را تو این نعم المعین ای قوت پا در روش وی صحت جان در سقم

%0
10 Bölüm