مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸ ما را سفری فتاد بی ما آن جا دل ما گشاد بی ما آن مه که ز ما نهان همی شد رخ بر رخ ما نهاد بی ما چون در غم دوست جان بدادیم ما را غم او بزاد بی ما ماییم همیشه مست بی می ماییم همیشه شاد بی ما ما را مکنید یاد هرگز ما خود هستیم یاد بی ما بی ما شده ایم شاد گوییم ای ما که همیشه باد بی ما درها همه بسته بود بر ما بگشود چو راه داد بی ما با ما دل کیقباد بنده ست بنده ست چو کیقباد بی ما ماییم ز نیک و بد رهیده از طاعت و از فساد بی ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹ مشکن دل مرد مشتری را بگذار ره ستمگری را رحم آر مها که در شریعت قربان نکنند لاغری را مخمور توام به دست من ده آن جام شراب گوهری را پندی بده و به صلح آور آن چشم خمار عبهری را فرمای به هندوان جادو کز حد نبرند ساحری را در شش دره ای فتاد عاشق بشکن در حبس شش دری را یک لحظه معزمانه پیش آ جمع آور حلقه پری را سر می نهد این خمار از بن هر لحظه شراب آن سری را صد جا چو قلم میان ببسته تنگ شکر معسکری را ای عشق برادرانه پیش آ بگذار سلام سرسری را ای ساقی روح از در حق مگذار حق برادری را ای نوح زمانه هین روان کن این کشتی طبع لنگری را ای نایب مصطفی بگردان آن ساغر زفت کوثری را پیغام ز نفخ صور داری بگشای لب پیمبری را ای سرخ صباغت علمدار بگشا پر و بال جعفری را پر لاله کن و پر از گل سرخ این صحن رخ مزعفری را اسپید نمی کنم دگر من درریز رحیق احمری را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰ بیدار کنید مستیان را از بهر نبیذ همچو جان را ای ساقی باده بقایی از خم قدیم گیر آن را بر راه گلو گذر ندارد لیکن بگشاید او زبان را جان را تو چو مشک ساز ساقی آن جان شریف غیب دان را پس جانب آن صبوحیان کش آن مشک سبک دل گران را وز ساغرهای چشم مستت درده تو فلان بن فلان را از دیده به دیده باده ای ده تا خود نشود خبر دهان را زیرا ساقی چنان گذارد اندر مجلس می نهان را بشتاب که چشم ذره ذره جویا گشتست آن عیان را آن نافه مشک را به دست آر بشکاف تو ناف آسمان را زیرا غلبات بوی آن مشک صبری بنهشت یوسفان را چون نامه رسید سجده ای کن شمس تبریز درفشان را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸ ما را سفری فتاد بی ما آن جا دل ما گشاد بی ما آن مه که ز ما نهان همی شد رخ بر رخ ما نهاد بی ما چون در غم دوست جان بدادیم ما را غم او بزاد بی ما ماییم همیشه مست بی می ماییم همیشه شاد بی ما ما را مکنید یاد هرگز ما خود هستیم یاد بی ما بی ما شده ایم شاد گوییم ای ما که همیشه باد بی ما درها همه بسته بود بر ما بگشود چو راه داد بی ما با ما دل کیقباد بنده ست بنده ست چو کیقباد بی ما ماییم ز نیک و بد رهیده از طاعت و از فساد بی ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹ مشکن دل مرد مشتری را بگذار ره ستمگری را رحم آر مها که در شریعت قربان نکنند لاغری را مخمور توام به دست من ده آن جام شراب گوهری را پندی بده و به صلح آور آن چشم خمار عبهری را فرمای به هندوان جادو کز حد نبرند ساحری را در شش دره ای فتاد عاشق بشکن در حبس شش دری را یک لحظه معزمانه پیش آ جمع آور حلقه پری را سر می نهد این خمار از بن هر لحظه شراب آن سری را صد جا چو قلم میان ببسته تنگ شکر معسکری را ای عشق برادرانه پیش آ بگذار سلام سرسری را ای ساقی روح از در حق مگذار حق برادری را ای نوح زمانه هین روان کن این کشتی طبع لنگری را ای نایب مصطفی بگردان آن ساغر زفت کوثری را پیغام ز نفخ صور داری بگشای لب پیمبری را ای سرخ صباغت علمدار بگشا پر و بال جعفری را پر لاله کن و پر از گل سرخ این صحن رخ مزعفری را اسپید نمی کنم دگر من درریز رحیق احمری را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰ بیدار کنید مستیان را از بهر نبیذ همچو جان را ای ساقی باده بقایی از خم قدیم گیر آن را بر راه گلو گذر ندارد لیکن بگشاید او زبان را جان را تو چو مشک ساز ساقی آن جان شریف غیب دان را پس جانب آن صبوحیان کش آن مشک سبک دل گران را وز ساغرهای چشم مستت درده تو فلان بن فلان را از دیده به دیده باده ای ده تا خود نشود خبر دهان را زیرا ساقی چنان گذارد اندر مجلس می نهان را بشتاب که چشم ذره ذره جویا گشتست آن عیان را آن نافه مشک را به دست آر بشکاف تو ناف آسمان را زیرا غلبات بوی آن مشک صبری بنهشت یوسفان را چون نامه رسید سجده ای کن شمس تبریز درفشان را