Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۲ یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من بر کنار چشمه خفته در میان نسترن حلقه کرده دست بسته حوریان بر گرد او از یکی سو لاله زار و از یکی سو یاسمن باد می زد نرم نرمک بر کنار زلف او بوی مشک و بوی عنبر می رسید از هر شکن مست شد باد و ربود آن زلف را از روی یار چون چراغ روشنی کز وی تو برگیری لگن ز اول این خواب گفتم من که هم آهسته باش صبر کن تا باخود آیم یک زمان تو دم مزن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۳ پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من غمگسار و همنشین و مونس شب های من ای شنیده وقت و بی وقت از وجودم ناله ها ای فکنده آتشی در جمله اجزای من در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی جفت گردد بانگ که با نعره و هیهای من ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جان ها پاک تر صورتت نی لیک مغناطیس صورت های من چون ز بی ذوقی دل من طالب کاری بود بسته باشم گرچه باشد دلگشا صحرای من بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقل هر یکی رنج دماغ و کنده ای بر پای من تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوس تر تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من ناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامداد گویی ام اینک برآ بر طارم بالای من آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که من گم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای من امشب از شب های تنهایی است رحمی کن بیا تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدم تا خوش و صافی برآید ناله ها و وای من زین سپس انبان بادم نیستم انبان نان زان کازاین ناله است روشن این دل بینای من درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۴ شمس دین بر یوسفان و نازنینان نازنین بر سر جمله شهان و سرفرازان نازنین بر سران و سروران صد سر زیاده جاه او در میان واصلان لطف رحمان نازنین او به اوصاف الهی گشته موصوف کمال بر سریر و بر سران تخت سلطان نازنین بزم را از وی جمال و رزم را از وی جلال هم به بزم و هم به رزم لطف کیهان نازنین پیش او بنهاد مفتاح خزاین های خاص کرده از عشق و محبت هاش یزدان نازنین در میان صد هزاران ماه او تابان چو خور وصف او اندر میان وصف شاهان نازنین آنک خاک پاش شد او بر سران شد سرفراز مست او اندر میان جمله مستان نازنین اندر آن موجی که خاصان بر حذر باشند از آن اندر آن موج خطر او خفته استان نازنین

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۲ یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من بر کنار چشمه خفته در میان نسترن حلقه کرده دست بسته حوریان بر گرد او از یکی سو لاله زار و از یکی سو یاسمن باد می زد نرم نرمک بر کنار زلف او بوی مشک و بوی عنبر می رسید از هر شکن مست شد باد و ربود آن زلف را از روی یار چون چراغ روشنی کز وی تو برگیری لگن ز اول این خواب گفتم من که هم آهسته باش صبر کن تا باخود آیم یک زمان تو دم مزن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۳ پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من غمگسار و همنشین و مونس شب های من ای شنیده وقت و بی وقت از وجودم ناله ها ای فکنده آتشی در جمله اجزای من در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی جفت گردد بانگ که با نعره و هیهای من ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جان ها پاک تر صورتت نی لیک مغناطیس صورت های من چون ز بی ذوقی دل من طالب کاری بود بسته باشم گرچه باشد دلگشا صحرای من بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقل هر یکی رنج دماغ و کنده ای بر پای من تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوس تر تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من ناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامداد گویی ام اینک برآ بر طارم بالای من آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که من گم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای من امشب از شب های تنهایی است رحمی کن بیا تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدم تا خوش و صافی برآید ناله ها و وای من زین سپس انبان بادم نیستم انبان نان زان کازاین ناله است روشن این دل بینای من درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۴ شمس دین بر یوسفان و نازنینان نازنین بر سر جمله شهان و سرفرازان نازنین بر سران و سروران صد سر زیاده جاه او در میان واصلان لطف رحمان نازنین او به اوصاف الهی گشته موصوف کمال بر سریر و بر سران تخت سلطان نازنین بزم را از وی جمال و رزم را از وی جلال هم به بزم و هم به رزم لطف کیهان نازنین پیش او بنهاد مفتاح خزاین های خاص کرده از عشق و محبت هاش یزدان نازنین در میان صد هزاران ماه او تابان چو خور وصف او اندر میان وصف شاهان نازنین آنک خاک پاش شد او بر سران شد سرفراز مست او اندر میان جمله مستان نازنین اندر آن موجی که خاصان بر حذر باشند از آن اندر آن موج خطر او خفته استان نازنین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۵ در میان ظلمت جان تو نور چیست آن فر شاهی می نماید در دلم آن کیست آن می نماید کان خیال روی چون ماه شه است وان پناه دستگیر روز مسکینی است آن این چنین فر و جمال و لطف و خوبی و نمک فخر جان ها شمس حق و دین تبریزی است آن برنتابد جان آدم شرح اوصافش صریح آنچ می تابد ز اوصافش دلا مکنی است آن زانک اوصاف بقا اندر فنا کی رو دهد مر مزیجی را که آن از عالم فانی است آن آن جمالی کو که حقش نقش کرد از دست خویش یا یکی نقشی که آن آذر و مانی است آن هر بصر کو دید او را پس به غیرش بنگرید سنگسارش کرد می باید که ارزانی است آن ای دل اندر عاشقی تو نام نیکو ترک کن کابتدای عشق رسوایی و بدنامی است آن اندرون بحر عشقش جامه جان زحمت است نام و نان جستن به عشق اندر دلا خامی است آن عشق عامه خلق خود این خاصیت دارد دلا خاصه این عشقی که زان مجلس سامی است آن خاک تبریز ای صبا تحفه بیار از بهر من زانک در عزت به جای گوهر کانی است آن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۶ جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان از خم آن می که گر سرپوش برخیزد از او بررود بر چرخ بویش مست گردد آسمان زان میی کز قطره جان بخش دل افروز او می شود دریای غم همچون مزاجش شادمان چون نهد پا در دماغ سرکشان روزگار در زمان سجده کنان گردند همچون خادمان جان اگرچه بس عزیز است نزد خاص و نزد عام لیک نزد خاص باشد بوی آن می جان جان جان و ماه و جان و قالب بی نشان شد از میی کید او از بی نشانی بردراند هر نشان خمخانه لم یزل جوشیده زان می کز کفش گشته ویرانه به عالم در هزاران خاندان گر به مغرب بوی آن می از عدم یابد گشاد مست گردند زاهدان اندر هری و طالقان دست مست خم او گر خار کارد در زمین شرق تا مغرب بروید از زمین ها گلستان بانگ چنگ چنگی سرمست عشقش دررسد در جهان خوف افتد صد امان اندر امان گر ز خم احمدی بویی برون ظاهر شود چون میش در جوش گردد چشم و جان کافران گر ز خمر احمدی خواهی تمام بوی و رنگ منزلی کن بر در تبریز یک دم ساربان تا شوی از بوی جان حق خصال می فعال وز تجلی های لطفش هم قرین و هم قران در درون مست عشقش چیست خورشید نهان آن که داند جز کسی جانا که آن دارد از آن گرچه می پرسید عقلم هر دم از استاد عشق سر آن می او نمی فرمود الا آن آن هر دمی از مصر آن یوسف سوی جان های ما تنگ های شکر می وش رسد صد کاروان جان من در خم عشقش می بجوشد جوش ها آه اگر بودی سوی ایوان عشقش نردبان چون جهد از جان من القاب او مانند برق چشم بیند از شعاعش صد درخش کاویان صد هزاران خانه ها سازد میش در صحن جان چون کند زیر و زبر سودای عشقش خاندان بوی عنبر می رود بر عرش و بر روحانیان گرچه جان تو خورد هم نیم شب از می نهان از ملولی هجر او چون سامری اندر جهان جانم از جمله جهان گشته ست صحرا بر کران چون شراب موسی افکن زان خضر کف دررسد صد چو جان من درآید چون کمر اندر میان ای خداوند شمس دین مقصود از این جمله توی ای که خاک تو بود چون جان من دور زمان در پی آن می که خوردم از پیاله وصل تو این چنین زهرت ز جام هجر خوردم مزمزان همچو تبریز و چو ایام همایون تو شاه خود نبوده ست و نباشد بی مکان و بی اوان

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۵ در میان ظلمت جان تو نور چیست آن فر شاهی می نماید در دلم آن کیست آن می نماید کان خیال روی چون ماه شه است وان پناه دستگیر روز مسکینی است آن این چنین فر و جمال و لطف و خوبی و نمک فخر جان ها شمس حق و دین تبریزی است آن برنتابد جان آدم شرح اوصافش صریح آنچ می تابد ز اوصافش دلا مکنی است آن زانک اوصاف بقا اندر فنا کی رو دهد مر مزیجی را که آن از عالم فانی است آن آن جمالی کو که حقش نقش کرد از دست خویش یا یکی نقشی که آن آذر و مانی است آن هر بصر کو دید او را پس به غیرش بنگرید سنگسارش کرد می باید که ارزانی است آن ای دل اندر عاشقی تو نام نیکو ترک کن کابتدای عشق رسوایی و بدنامی است آن اندرون بحر عشقش جامه جان زحمت است نام و نان جستن به عشق اندر دلا خامی است آن عشق عامه خلق خود این خاصیت دارد دلا خاصه این عشقی که زان مجلس سامی است آن خاک تبریز ای صبا تحفه بیار از بهر من زانک در عزت به جای گوهر کانی است آن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۶ جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان از خم آن می که گر سرپوش برخیزد از او بررود بر چرخ بویش مست گردد آسمان زان میی کز قطره جان بخش دل افروز او می شود دریای غم همچون مزاجش شادمان چون نهد پا در دماغ سرکشان روزگار در زمان سجده کنان گردند همچون خادمان جان اگرچه بس عزیز است نزد خاص و نزد عام لیک نزد خاص باشد بوی آن می جان جان جان و ماه و جان و قالب بی نشان شد از میی کید او از بی نشانی بردراند هر نشان خمخانه لم یزل جوشیده زان می کز کفش گشته ویرانه به عالم در هزاران خاندان گر به مغرب بوی آن می از عدم یابد گشاد مست گردند زاهدان اندر هری و طالقان دست مست خم او گر خار کارد در زمین شرق تا مغرب بروید از زمین ها گلستان بانگ چنگ چنگی سرمست عشقش دررسد در جهان خوف افتد صد امان اندر امان گر ز خم احمدی بویی برون ظاهر شود چون میش در جوش گردد چشم و جان کافران گر ز خمر احمدی خواهی تمام بوی و رنگ منزلی کن بر در تبریز یک دم ساربان تا شوی از بوی جان حق خصال می فعال وز تجلی های لطفش هم قرین و هم قران در درون مست عشقش چیست خورشید نهان آن که داند جز کسی جانا که آن دارد از آن گرچه می پرسید عقلم هر دم از استاد عشق سر آن می او نمی فرمود الا آن آن هر دمی از مصر آن یوسف سوی جان های ما تنگ های شکر می وش رسد صد کاروان جان من در خم عشقش می بجوشد جوش ها آه اگر بودی سوی ایوان عشقش نردبان چون جهد از جان من القاب او مانند برق چشم بیند از شعاعش صد درخش کاویان صد هزاران خانه ها سازد میش در صحن جان چون کند زیر و زبر سودای عشقش خاندان بوی عنبر می رود بر عرش و بر روحانیان گرچه جان تو خورد هم نیم شب از می نهان از ملولی هجر او چون سامری اندر جهان جانم از جمله جهان گشته ست صحرا بر کران چون شراب موسی افکن زان خضر کف دررسد صد چو جان من درآید چون کمر اندر میان ای خداوند شمس دین مقصود از این جمله توی ای که خاک تو بود چون جان من دور زمان در پی آن می که خوردم از پیاله وصل تو این چنین زهرت ز جام هجر خوردم مزمزان همچو تبریز و چو ایام همایون تو شاه خود نبوده ست و نباشد بی مکان و بی اوان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۷ ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان ای سیاهی بر سیاهی جان تو از گرد نان ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبود تسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان تسخرت بر آینه نبود به روی خود بود زانک رویت هست تسخرگاه هر روشن روان آن منافق روی ظلمت جان تسخرکن که خود جمله سر تا پای تسخر بوده ست آن قلتبان هر کی در خون خود آید دست من چه گو درآ هر کی او دزدی کند حق است دار و نردبان هر کی استهزا کند بر خاصگان عشق حق تیغ قهرش بر سر آید از جلاد قهرمان ندهدش قهر خدا مهلت که تا یک دم زند گرچه دارد طاعت اهل زمین و آسمان عبرت از ابلیس گیرد آنک نسل آدم است کو به استهزای آدم شد سیه روی قران تا که بهتان ها نهد آن مظلم تاریک دل خنبک و مسخرگی و افسوس بر صاحب دلان احمد مرسل به طعن و سخره بوجهل بود موسی عمران به تسخرهای فرعونی چنان صبرها کردند تا قهر خدا اندررسید دود قهر حق برآمدشان ز سقف دودمان از ملامت های حسادان جگرها خون شود درد استهزای ایشان داغ ها آرد به جان گر از ایشان درگریزی در مغاره خلوتی عشق چون چوگانت آرد همچو گوی اندر میان تا چشاند مر تو را زهری ز هر افسرده ای تا کشاند نزد تو از هر حسودی ارمغان تا بده است این گوشمال عاشقان بوده ست از آنک در همه وقتی چنین بوده ست کار عاشقان گر تو اندر دین عشقی بر ملامت دل بنه وز فسوس و تسخر دشمن مکن رو را گران عاشقی چون روگری دان یا مثل آهنگری پس سیه باشد هماره چهره های روگران بر رخ روگر سیاهی از پی قزغان بود و آنگهی جمله سیاهی گرد شد بر قازغان همچنان در عاقبت این روسیاهی عاشقان جمع گردد بر رخ تسخرکن خنبک زنان عشق نقشی را حسودان دشمنی ها می کنند خاصه عشق پادشاه نقش ساز کامران نقش ساز نقش سوز ملک بخش بی نظیر جان فزایی دلربایی خوش پناه دو جهان خاص خاص سر حق و شمس دین بی نظیر فخر تبریز و خلاصه هستی و نور روان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۸ ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان ماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان ماهیان را صبر نبود یک زمان بیرون آب عاشقان را صبر نبود در فراق دلستان جان ماهی آب باشد صبر بی جان چون بود چونک بی جان صبر نبود چون بود بی جان جان هر دو عالم بی جمالت مر مرا زندان بود آب حیوان در فراقت گر خورم دارد زیان این نگارستان عالم پرنشان و نقش توست لیک جای تو نگیرد کو نشان کو بی نشان قطره خون دلم را چون جهانی کرده ای تا ز حیرانی ندانم قطره ای را از جهان بر دهان من به دست خویش بنهادی قدح تا ز سرمستی ندانم من قدح را از دهان من کی باشم از زمین تا آسمان مستان پرند کز شراب تو ندانند از زمین تا آسمان صد شبان چون من سپرده گوسفند خود به گرگ گوسفندان را چه کردی با کی گویم کو شبان در بیان آرم نیایی ور نهان دارم بتر درنگنجی از بزرگی در جهان و در نهان گر نهان را می شناسم از جهان در عاشقی مؤمن عشقم مخوان و کافرم خوان ای فلان

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۷ ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان ای سیاهی بر سیاهی جان تو از گرد نان ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبود تسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان تسخرت بر آینه نبود به روی خود بود زانک رویت هست تسخرگاه هر روشن روان آن منافق روی ظلمت جان تسخرکن که خود جمله سر تا پای تسخر بوده ست آن قلتبان هر کی در خون خود آید دست من چه گو درآ هر کی او دزدی کند حق است دار و نردبان هر کی استهزا کند بر خاصگان عشق حق تیغ قهرش بر سر آید از جلاد قهرمان ندهدش قهر خدا مهلت که تا یک دم زند گرچه دارد طاعت اهل زمین و آسمان عبرت از ابلیس گیرد آنک نسل آدم است کو به استهزای آدم شد سیه روی قران تا که بهتان ها نهد آن مظلم تاریک دل خنبک و مسخرگی و افسوس بر صاحب دلان احمد مرسل به طعن و سخره بوجهل بود موسی عمران به تسخرهای فرعونی چنان صبرها کردند تا قهر خدا اندررسید دود قهر حق برآمدشان ز سقف دودمان از ملامت های حسادان جگرها خون شود درد استهزای ایشان داغ ها آرد به جان گر از ایشان درگریزی در مغاره خلوتی عشق چون چوگانت آرد همچو گوی اندر میان تا چشاند مر تو را زهری ز هر افسرده ای تا کشاند نزد تو از هر حسودی ارمغان تا بده است این گوشمال عاشقان بوده ست از آنک در همه وقتی چنین بوده ست کار عاشقان گر تو اندر دین عشقی بر ملامت دل بنه وز فسوس و تسخر دشمن مکن رو را گران عاشقی چون روگری دان یا مثل آهنگری پس سیه باشد هماره چهره های روگران بر رخ روگر سیاهی از پی قزغان بود و آنگهی جمله سیاهی گرد شد بر قازغان همچنان در عاقبت این روسیاهی عاشقان جمع گردد بر رخ تسخرکن خنبک زنان عشق نقشی را حسودان دشمنی ها می کنند خاصه عشق پادشاه نقش ساز کامران نقش ساز نقش سوز ملک بخش بی نظیر جان فزایی دلربایی خوش پناه دو جهان خاص خاص سر حق و شمس دین بی نظیر فخر تبریز و خلاصه هستی و نور روان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۸ ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان ماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان ماهیان را صبر نبود یک زمان بیرون آب عاشقان را صبر نبود در فراق دلستان جان ماهی آب باشد صبر بی جان چون بود چونک بی جان صبر نبود چون بود بی جان جان هر دو عالم بی جمالت مر مرا زندان بود آب حیوان در فراقت گر خورم دارد زیان این نگارستان عالم پرنشان و نقش توست لیک جای تو نگیرد کو نشان کو بی نشان قطره خون دلم را چون جهانی کرده ای تا ز حیرانی ندانم قطره ای را از جهان بر دهان من به دست خویش بنهادی قدح تا ز سرمستی ندانم من قدح را از دهان من کی باشم از زمین تا آسمان مستان پرند کز شراب تو ندانند از زمین تا آسمان صد شبان چون من سپرده گوسفند خود به گرگ گوسفندان را چه کردی با کی گویم کو شبان در بیان آرم نیایی ور نهان دارم بتر درنگنجی از بزرگی در جهان و در نهان گر نهان را می شناسم از جهان در عاشقی مؤمن عشقم مخوان و کافرم خوان ای فلان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۹ از بدی ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن گر اشارت با کسی دیدی ندارم قصد او نی به حق ذوالجلال و ذوالکمال و ذوالمنن تا ز خود فارغ نیایم با دگر کس چون رسم ور بگویم فارغم از خود بود سودا و ظن ور بگفتم نکته ای هستش بسی تأویل ها گر غرض نقصان کس دارم نه مردم من نه زن از تو دارم التماسی ای حریف رازدار حسن ظنی در هوی و مهر من با خویشتن دشمن جانم منم افغان من هم از خود است کز خودی خود من بخواهم همچو هیزم سوختن چونک یاری را هزاران بار با نام و نشان مدح های بی نفاقش کرده باشم در علن فخر کرده من بر او صد بار پیدا و نهان بوده ما را از عزیزی با دو دیده مقترن گر یکی عیبی بگویم قصد من عیب من است زانک ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن رو بدان یک وصف کردم کز ملامت مر ورا بهر حق دوستی حملش مکن بر مکر و فن من خودی خویش را گویم که در پنداشتی رو اگر نور خدایی نیست شو شو ممتحن ای خود من گر همه سر خدایی محو شو کان همه خود دیده ای پس دیده خودبین بکن چون خداوند شمس دین را می ستایم تو بدان کاین همه اوصاف خوبی را ستودم در قرن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۰ مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن ای کلیم عشق بر فرعون هستی حمله بر بر سر او تو عصای محو موسی وار زن عقل از بهر هوس ها دارداری می کند زود چشمش را ببند و بهر او تو دار زن ور بگوید من به دانش نظم کاری می کنم آتشی دست آور و در نظم و اندر کار زن در غریبستان جان تا کی شوی مهمان خاک خاک اندر چشم این مهمان و مهمان دار زن مطربا حسنت ز پرگار خرد بیرونتر است خیمه عشرت برون از عقل و از پرگار زن تار چنگت را ز پود صرف می جانی بده زان حراره کهنه نوبخت بر اوتار زن بر در مخدوم شمس الدین ز دیده آب زن در همه هستی ز نار چهره او نار زن از یکی دستان او خورشید و مه را خفته کن پس نهان زو چنگ اندر دولت بیدار زن عقل هشیارت قبایی دوخت بهر شمس دین تو ز عشق او به چشم منکران مسمار زن بر براق عشق بنشین جانب تبریز رو و آنگهی زانو ز بهر غمزه خون خوار زن

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۹ از بدی ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن گر اشارت با کسی دیدی ندارم قصد او نی به حق ذوالجلال و ذوالکمال و ذوالمنن تا ز خود فارغ نیایم با دگر کس چون رسم ور بگویم فارغم از خود بود سودا و ظن ور بگفتم نکته ای هستش بسی تأویل ها گر غرض نقصان کس دارم نه مردم من نه زن از تو دارم التماسی ای حریف رازدار حسن ظنی در هوی و مهر من با خویشتن دشمن جانم منم افغان من هم از خود است کز خودی خود من بخواهم همچو هیزم سوختن چونک یاری را هزاران بار با نام و نشان مدح های بی نفاقش کرده باشم در علن فخر کرده من بر او صد بار پیدا و نهان بوده ما را از عزیزی با دو دیده مقترن گر یکی عیبی بگویم قصد من عیب من است زانک ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن رو بدان یک وصف کردم کز ملامت مر ورا بهر حق دوستی حملش مکن بر مکر و فن من خودی خویش را گویم که در پنداشتی رو اگر نور خدایی نیست شو شو ممتحن ای خود من گر همه سر خدایی محو شو کان همه خود دیده ای پس دیده خودبین بکن چون خداوند شمس دین را می ستایم تو بدان کاین همه اوصاف خوبی را ستودم در قرن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۰ مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن ای کلیم عشق بر فرعون هستی حمله بر بر سر او تو عصای محو موسی وار زن عقل از بهر هوس ها دارداری می کند زود چشمش را ببند و بهر او تو دار زن ور بگوید من به دانش نظم کاری می کنم آتشی دست آور و در نظم و اندر کار زن در غریبستان جان تا کی شوی مهمان خاک خاک اندر چشم این مهمان و مهمان دار زن مطربا حسنت ز پرگار خرد بیرونتر است خیمه عشرت برون از عقل و از پرگار زن تار چنگت را ز پود صرف می جانی بده زان حراره کهنه نوبخت بر اوتار زن بر در مخدوم شمس الدین ز دیده آب زن در همه هستی ز نار چهره او نار زن از یکی دستان او خورشید و مه را خفته کن پس نهان زو چنگ اندر دولت بیدار زن عقل هشیارت قبایی دوخت بهر شمس دین تو ز عشق او به چشم منکران مسمار زن بر براق عشق بنشین جانب تبریز رو و آنگهی زانو ز بهر غمزه خون خوار زن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۱ از دخول هر غری افسرده ای در کار من دور بادا وصف نفس آلودشان از یار من دررمید از ننگ ایشان و خبیثی ها و مکر از وظیفه مدح یارم این دل هشیار من خاک لعنت بر سر افسوس داری بدرگی کو کند از خاکساری درهم این هنجار من ای بریده دست دزدی کو بدزدد حکمتم و آنگهی دکان بگیرد بر سر بازار من شرم ناید مر ورا از روی من شرم از کجا ای حرامش باد هر تعلیم از اسرار من آن حرامی کز شقاوت تا رود گمره رود یا رب و ای ذوالجلال از حرمت دلدار من خاطرش از زیرکی یا آن ضمیرش از صفا بر فراز عرش رفتی یاد کردی یار من ای دل مسکین من از شرکت ناکس مرم زانک این سنت ز نااهلان بود ناچار من گر غران و ملحدان مر آب و نان را می خورند خوردن نان هیچ نگذارم پی این عار من صبر کن تا دررسد یک مژده ای زان مه لقا صبر کن تا رو نماید ابر گوهردار من صبر آن باشد دلا کز مدح آن بحر صفا رو نگردانی بلی و بشنوی گفتار من گیرم از لطف معانی رفت تمییز از جهان کی رود بوی دل و جان یم دربار من ور رود از دیگران بو از خدیوم کی رود از شهنشه شمس دین آن تا ابد تذکار من کز شراب جان من رویدهمی تبریز در لاله ها و گلبنان بر شیوه رخسار من ای خداوند این همه غیرت ز رشک سر توست ای هوای نازنین و شاه بی آزار من من قیاسی کرده ام رشک تو را در حق او لیک اندر رشک تو باطل بود پرگار من ای شهنشه شمس دین دانم که از چندین حجاب بشنود بیداریت این لابه های زار من بینش تو بیند این کز پرتو رشک خداست سنگ ها از هر طرف بر سینه سگسار من از کرم مپسند این را کاین سوار جان من جز به خرگاهت فرود آید از این رهوار من ور فروآید به جز خرگاه تو من از خدا من فنای محض خواهم ای خدایا یار من دوش دیدم کز هوس صد تخم مار اندر رگی درفکندم امتحان را تا چه گردد مار من دیدمش ماری شده او هر زمان در می فزود من پشیمان گشته ام زان صنعت و کردار من من پشیمان قصد او کردم و او از خشم خود بر زمین می زد همی دندان پرزهرار من کاین چنین شاگردکی بدفعل و بدرگ سر کشد ای خدا ضایع مکن این رنج و این ادرار من

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۱ از دخول هر غری افسرده ای در کار من دور بادا وصف نفس آلودشان از یار من دررمید از ننگ ایشان و خبیثی ها و مکر از وظیفه مدح یارم این دل هشیار من خاک لعنت بر سر افسوس داری بدرگی کو کند از خاکساری درهم این هنجار من ای بریده دست دزدی کو بدزدد حکمتم و آنگهی دکان بگیرد بر سر بازار من شرم ناید مر ورا از روی من شرم از کجا ای حرامش باد هر تعلیم از اسرار من آن حرامی کز شقاوت تا رود گمره رود یا رب و ای ذوالجلال از حرمت دلدار من خاطرش از زیرکی یا آن ضمیرش از صفا بر فراز عرش رفتی یاد کردی یار من ای دل مسکین من از شرکت ناکس مرم زانک این سنت ز نااهلان بود ناچار من گر غران و ملحدان مر آب و نان را می خورند خوردن نان هیچ نگذارم پی این عار من صبر کن تا دررسد یک مژده ای زان مه لقا صبر کن تا رو نماید ابر گوهردار من صبر آن باشد دلا کز مدح آن بحر صفا رو نگردانی بلی و بشنوی گفتار من گیرم از لطف معانی رفت تمییز از جهان کی رود بوی دل و جان یم دربار من ور رود از دیگران بو از خدیوم کی رود از شهنشه شمس دین آن تا ابد تذکار من کز شراب جان من رویدهمی تبریز در لاله ها و گلبنان بر شیوه رخسار من ای خداوند این همه غیرت ز رشک سر توست ای هوای نازنین و شاه بی آزار من من قیاسی کرده ام رشک تو را در حق او لیک اندر رشک تو باطل بود پرگار من ای شهنشه شمس دین دانم که از چندین حجاب بشنود بیداریت این لابه های زار من بینش تو بیند این کز پرتو رشک خداست سنگ ها از هر طرف بر سینه سگسار من از کرم مپسند این را کاین سوار جان من جز به خرگاهت فرود آید از این رهوار من ور فروآید به جز خرگاه تو من از خدا من فنای محض خواهم ای خدایا یار من دوش دیدم کز هوس صد تخم مار اندر رگی درفکندم امتحان را تا چه گردد مار من دیدمش ماری شده او هر زمان در می فزود من پشیمان گشته ام زان صنعت و کردار من من پشیمان قصد او کردم و او از خشم خود بر زمین می زد همی دندان پرزهرار من کاین چنین شاگردکی بدفعل و بدرگ سر کشد ای خدا ضایع مکن این رنج و این ادرار من

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۲ عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببین جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین عاشقا در خویش بنگر سخره مردم مشو تا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین من غلام آن گل بینا که فارغ باشد او کان فلانم خار خواند وان فلانم یاسمین دیده بگشا زین سپس با دیده مردم مرو کان فلانت گبر گوید وان فلانت مرد دین ای خدا داده تو را چشم بصیرت از کرم کز خمارش سجده آرد شهپر روح الامین چشم نرگس را مبند و چشم کرکس را مگیر چشم اول را مبند و چشم احول را مبین عاشقان صورتی در صورتی افتاده اند چون مگس کز شهد افتد در طغار دوغگین شاد باش ای عشقباز ذوالجلال سرمدی با چنان پرها چه غم باشد تو را از آب و طین گر همی خواهی که جبریلت شود بنده برو سجده ای کن پیش آدم زود ای دیو لعین بادیه خون خوار اگر واقف شدی از کعبه ام هر طرف گلشن نمودی هر طرف ماء معین ای به نظاره بد و نیک کسان درمانده چون بدین راضی شدی یارب تو را بادا معین چون امانت های حق را آسمان طاقت نداشت شمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۳ موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین از فراق دلبری کاسدکن خوبان چین جان ز غیرت گوش را گوید حدیثش کم شنو دل ز غیرت چشم را گوید که رویش را مبین دست عشرت برگشادم تا ببندم پای غم عشرتم همرنگ غم شد ای مسلمانان چنین دست در سنگی زدم دانم که نرهاند مرا لیک غرقه گشته هم چنگی زند در آن و این از در دل درشدم امروز دیدم حال او زردروی و جامه چاک و بی یسار و بی یمین گفتمش چونی دلا او گریه درشدهای های از فراق ماه روی همنشان همنشین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۴ ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین ناله من گوش دار و درد حال من ببین از میان صد بلا من سوی تو بگریختم دست رحمت بر سرم نه یا بجنبان آستین یا روان کن آب رحمت آتش غم را بکش یا خلاصم ده چو عیسی از جهان آتشین یا مراد من بده یا فارغم کن از مراد وعده فردا رها کن یا چنان کن یا چنین یا در انافتحنا برگشا تا بنگرم صد هزاران گلستان و صد هزاران یاسمین یا ز الم نشرح روان کن چارجو در سینه ام جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین ای سنایی رو مدد خواه از روان مصطفی مصطفی ما جاء الا رحمة للعالمین

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۲ عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببین جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین عاشقا در خویش بنگر سخره مردم مشو تا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین من غلام آن گل بینا که فارغ باشد او کان فلانم خار خواند وان فلانم یاسمین دیده بگشا زین سپس با دیده مردم مرو کان فلانت گبر گوید وان فلانت مرد دین ای خدا داده تو را چشم بصیرت از کرم کز خمارش سجده آرد شهپر روح الامین چشم نرگس را مبند و چشم کرکس را مگیر چشم اول را مبند و چشم احول را مبین عاشقان صورتی در صورتی افتاده اند چون مگس کز شهد افتد در طغار دوغگین شاد باش ای عشقباز ذوالجلال سرمدی با چنان پرها چه غم باشد تو را از آب و طین گر همی خواهی که جبریلت شود بنده برو سجده ای کن پیش آدم زود ای دیو لعین بادیه خون خوار اگر واقف شدی از کعبه ام هر طرف گلشن نمودی هر طرف ماء معین ای به نظاره بد و نیک کسان درمانده چون بدین راضی شدی یارب تو را بادا معین چون امانت های حق را آسمان طاقت نداشت شمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۳ موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین از فراق دلبری کاسدکن خوبان چین جان ز غیرت گوش را گوید حدیثش کم شنو دل ز غیرت چشم را گوید که رویش را مبین دست عشرت برگشادم تا ببندم پای غم عشرتم همرنگ غم شد ای مسلمانان چنین دست در سنگی زدم دانم که نرهاند مرا لیک غرقه گشته هم چنگی زند در آن و این از در دل درشدم امروز دیدم حال او زردروی و جامه چاک و بی یسار و بی یمین گفتمش چونی دلا او گریه درشدهای های از فراق ماه روی همنشان همنشین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۴ ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین ناله من گوش دار و درد حال من ببین از میان صد بلا من سوی تو بگریختم دست رحمت بر سرم نه یا بجنبان آستین یا روان کن آب رحمت آتش غم را بکش یا خلاصم ده چو عیسی از جهان آتشین یا مراد من بده یا فارغم کن از مراد وعده فردا رها کن یا چنان کن یا چنین یا در انافتحنا برگشا تا بنگرم صد هزاران گلستان و صد هزاران یاسمین یا ز الم نشرح روان کن چارجو در سینه ام جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین ای سنایی رو مدد خواه از روان مصطفی مصطفی ما جاء الا رحمة للعالمین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۵ عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن این خیال شمس دین یا خود دو صد عیسی است آن گر همه معنی است پس این چهره چون ماه چیست صورتش چون گویم آخر چون همه معنی است آن خواه این و خواه آن باری از آن فتنه لبش جان ما رقصان و خوش سرمست و سودایی است آن نیک بنگر در رخ من در فراق جان جان بی دل و جان می نویسد گرچه در انشی است آن من چه گویم خود عطارد با همه جان های پاک از برای پاکی او عاشق املی است آن جان من همچون عصا چون دستبوس او بیافت پس چو موسی درفکندش جان کنون افعی است آن دیده من در فراق دولت احیای او در میان خندان شده در قدرت مولی است آن هرک او اندر رکاب شاه شمس الدین دوید فارغ از دنیا و عقبی آخر و اولی است آن و آنک او بوسید دستش خود چه گویم بهر او عاقلان دانند کان خود در شرف اولی است آن جسم او چون دید جانم زود ایمان تازه کرد گفتمش چه گفت بنگر معجزه کبری است آن فر تبریز است از فر و جمال آن رخی کان غبین و حسرت صد آزر و مانی است آن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۶ عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن در دو عالم جان و دل را دولت معنی است آن گر به ظاهر لشکر و اقبال و مخزن نیستش رو به چشم جان نگر کان دولت جانی است آن کله سر را تهی کن از هوا بهر میش کله سر جام سازش کان می جامی است آن پختگان عشق را باشد ز خام خمر جان پخته نی و خام جستن مایه خامی است آن تا کتاب جان او اندر غلاف تن بود گرچه خاص خاص باشد در هنر عامی است آن آنک بالایی گزیند پست باشد عشق در آنک پستی را گزید او مجلس سامی است آن هرک جان پاک او زان می درآشامد ابد گرچه هندو باشد آن و مکی و شامی است آن مر تن معمور را ویران کند هجران می هرک کرد این تن خراب می میش بانی است آن آن می باقی بود اول که جان زاید از او پس دروغ است آنک می جان است کان ثانی است آن جان فانی را همیشه مست دار از جام او رنگ باقی گیرد از می روح کان فانی است آن در می باقی نشان پیوسته جان مردنی کز جوار کیمیا آن مس زر کانی است آن چون میان عقل و تن افتاد از می سه طلاق هر تنی کو با خرد جفت است آن زانی است آن در دل تنگ هوس باده بقا ساکن نگشت هر دلی کاین می در او بنشست میدانی است آن آنک جام او بگیرد یک نشانش این بود در بیان سر حکمت جان او منشی است آن در شعاع می بقا بیند ابد پس بعد از آن مال چه بود کو ز عین جان خود معطی است آن آنک وصف می بگوید باخود است و هوشیار اهل قرآن نبود آن کس لیک او مقری است آن حق و صاحب حق را از عاشقان مست پرس زانک جام مست اندر عاشقان قاضی است آن زانک حکم مست فعل می بود پس روشن است حق و صاحب حق هم با حکم او راضی است آن مطرب مستور بی پرده یکی چنگی بزن وارهان از نام و ننگم گرچه بدنامی است آن وانما رخسار را تا بشکنی بازار بت زان رخی کو حسرت صد آزر و مانی است آن ای صبا تبریز رو سجده ببر کان خاک پاک خاک درگاه حیات انگیز ربانی است آن

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۵ عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن این خیال شمس دین یا خود دو صد عیسی است آن گر همه معنی است پس این چهره چون ماه چیست صورتش چون گویم آخر چون همه معنی است آن خواه این و خواه آن باری از آن فتنه لبش جان ما رقصان و خوش سرمست و سودایی است آن نیک بنگر در رخ من در فراق جان جان بی دل و جان می نویسد گرچه در انشی است آن من چه گویم خود عطارد با همه جان های پاک از برای پاکی او عاشق املی است آن جان من همچون عصا چون دستبوس او بیافت پس چو موسی درفکندش جان کنون افعی است آن دیده من در فراق دولت احیای او در میان خندان شده در قدرت مولی است آن هرک او اندر رکاب شاه شمس الدین دوید فارغ از دنیا و عقبی آخر و اولی است آن و آنک او بوسید دستش خود چه گویم بهر او عاقلان دانند کان خود در شرف اولی است آن جسم او چون دید جانم زود ایمان تازه کرد گفتمش چه گفت بنگر معجزه کبری است آن فر تبریز است از فر و جمال آن رخی کان غبین و حسرت صد آزر و مانی است آن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۶ عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن در دو عالم جان و دل را دولت معنی است آن گر به ظاهر لشکر و اقبال و مخزن نیستش رو به چشم جان نگر کان دولت جانی است آن کله سر را تهی کن از هوا بهر میش کله سر جام سازش کان می جامی است آن پختگان عشق را باشد ز خام خمر جان پخته نی و خام جستن مایه خامی است آن تا کتاب جان او اندر غلاف تن بود گرچه خاص خاص باشد در هنر عامی است آن آنک بالایی گزیند پست باشد عشق در آنک پستی را گزید او مجلس سامی است آن هرک جان پاک او زان می درآشامد ابد گرچه هندو باشد آن و مکی و شامی است آن مر تن معمور را ویران کند هجران می هرک کرد این تن خراب می میش بانی است آن آن می باقی بود اول که جان زاید از او پس دروغ است آنک می جان است کان ثانی است آن جان فانی را همیشه مست دار از جام او رنگ باقی گیرد از می روح کان فانی است آن در می باقی نشان پیوسته جان مردنی کز جوار کیمیا آن مس زر کانی است آن چون میان عقل و تن افتاد از می سه طلاق هر تنی کو با خرد جفت است آن زانی است آن در دل تنگ هوس باده بقا ساکن نگشت هر دلی کاین می در او بنشست میدانی است آن آنک جام او بگیرد یک نشانش این بود در بیان سر حکمت جان او منشی است آن در شعاع می بقا بیند ابد پس بعد از آن مال چه بود کو ز عین جان خود معطی است آن آنک وصف می بگوید باخود است و هوشیار اهل قرآن نبود آن کس لیک او مقری است آن حق و صاحب حق را از عاشقان مست پرس زانک جام مست اندر عاشقان قاضی است آن زانک حکم مست فعل می بود پس روشن است حق و صاحب حق هم با حکم او راضی است آن مطرب مستور بی پرده یکی چنگی بزن وارهان از نام و ننگم گرچه بدنامی است آن وانما رخسار را تا بشکنی بازار بت زان رخی کو حسرت صد آزر و مانی است آن ای صبا تبریز رو سجده ببر کان خاک پاک خاک درگاه حیات انگیز ربانی است آن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۷ در ستایش های شمس الدین نباشم مفتتن تا تو گویی کاین غرض نفی من است از لا و لن چونک هست او کل کل صافی صافی کمال وصف او چون نوبهار و وصف اجزا یاسمن هر یکی نوعی گلی و هر یکی نوعی ثمر او چو سرمجموع باغ و جان جان صد چمن چون ستودی باغ را پس جمله را بستوده ای چون ستودی حق را داخل شود نقش وثن ور وثن را مدح گویی نیست داخل حسن حق گرچه هم می بازگردد آن به خالق فاعلمن لیک باقی وصف ها بستوده باشی جزو در شمس حق و دین چو دریا کی شود داخل بدن حق همی گوید منم هش دار ای کوته نظر شمس حق و دین بهانه ست اندر این برداشتن هر چه تو با فخر تبریز آوری بی خردگی آن به عین ذات من تو کرده ای ای ممتحن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۸ ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من ان عشقی مثل خمر ان جسمی مثل دن مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن چون زنی بر نام شمس الدین تبریزی بزن نام شمس الدین به گوشت بهتر است از جسم و جان نام شمس الدین چو شمع و جان بنده چون لگن مطربا بهر خدا تو غیر شمس الدین مگو بر تن و جان وصف او بنواز تن تن تن تنن نام شمس الدین چو شمعی همچو پروانه بسوز پیش آن چوگان نامش گوی جان را درفکن تا شود این جان تو رقاص سوی آسمان تا شود این جان پاکت پرده سوز و گام زن شمس دین و شمس دین و شمس دین می گو و بس تا ببینی مردگان رقصان شده اندر کفن مطربا گرچه نیی عاشق مشو از ما ملول عشق شمس الدین کند مر جانت را چون یاسمن یک شبی تا روز دف را تو بزن بر نام او کز جمال یوسفی دف تو شد چون پیرهن ناگهان آن گلرخم از گلستان سر برزند پیش آن گل محو گردد گلستان های چمن لاله ها دستک زنان و یاسمین رقصان شده سوسنک مستک شده گوید چه باشد خود سمن خارها خندان شده بر گل بجسته برتری سنگ ها تابان شده با لعل گوید ما و من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۹ عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین مژده مر دل را هزار از دلنواز راستین مژده مر کان های زر را از برای خالصیش هست نقاد بصیر و هست گاز راستین مژده مر کسوه بقا را کز پی عمر ابد هستش از اقبال و دولت ها طراز راستین فرخا زاغی که در زاغی نماند بعد از این پیش شمس الدین درآید گشت باز راستین حبذا دستی که او بستم درازی کم کند دست در فتراک او زد شد دراز راستین شد دراز آن دست او تا بگذرید او را ختن تا گرفت از جیب معشوقی طراز راستین بعد از آن خوب طرازی چون شود همدست او دو به دو چون مست گشته گفته راز راستین چشم بگشاید ببیند از ورای وهم و روح آنک بر ترک طرازی کرد ناز راستین شاه تبریزی کریمی روح بخشی کاملی در فرازی در وصال و ملک باز راستین ملک جانی ها نه ملک فانیی جسمانیی تا شود جان ها ز ملکش چشم باز راستین مرحبا ای شاه جان ها مرحبا ای فر و حسن ملک بخش بندگان و کارساز راستین

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۷ در ستایش های شمس الدین نباشم مفتتن تا تو گویی کاین غرض نفی من است از لا و لن چونک هست او کل کل صافی صافی کمال وصف او چون نوبهار و وصف اجزا یاسمن هر یکی نوعی گلی و هر یکی نوعی ثمر او چو سرمجموع باغ و جان جان صد چمن چون ستودی باغ را پس جمله را بستوده ای چون ستودی حق را داخل شود نقش وثن ور وثن را مدح گویی نیست داخل حسن حق گرچه هم می بازگردد آن به خالق فاعلمن لیک باقی وصف ها بستوده باشی جزو در شمس حق و دین چو دریا کی شود داخل بدن حق همی گوید منم هش دار ای کوته نظر شمس حق و دین بهانه ست اندر این برداشتن هر چه تو با فخر تبریز آوری بی خردگی آن به عین ذات من تو کرده ای ای ممتحن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۸ ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من ان عشقی مثل خمر ان جسمی مثل دن مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن چون زنی بر نام شمس الدین تبریزی بزن نام شمس الدین به گوشت بهتر است از جسم و جان نام شمس الدین چو شمع و جان بنده چون لگن مطربا بهر خدا تو غیر شمس الدین مگو بر تن و جان وصف او بنواز تن تن تن تنن نام شمس الدین چو شمعی همچو پروانه بسوز پیش آن چوگان نامش گوی جان را درفکن تا شود این جان تو رقاص سوی آسمان تا شود این جان پاکت پرده سوز و گام زن شمس دین و شمس دین و شمس دین می گو و بس تا ببینی مردگان رقصان شده اندر کفن مطربا گرچه نیی عاشق مشو از ما ملول عشق شمس الدین کند مر جانت را چون یاسمن یک شبی تا روز دف را تو بزن بر نام او کز جمال یوسفی دف تو شد چون پیرهن ناگهان آن گلرخم از گلستان سر برزند پیش آن گل محو گردد گلستان های چمن لاله ها دستک زنان و یاسمین رقصان شده سوسنک مستک شده گوید چه باشد خود سمن خارها خندان شده بر گل بجسته برتری سنگ ها تابان شده با لعل گوید ما و من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۹ عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین مژده مر دل را هزار از دلنواز راستین مژده مر کان های زر را از برای خالصیش هست نقاد بصیر و هست گاز راستین مژده مر کسوه بقا را کز پی عمر ابد هستش از اقبال و دولت ها طراز راستین فرخا زاغی که در زاغی نماند بعد از این پیش شمس الدین درآید گشت باز راستین حبذا دستی که او بستم درازی کم کند دست در فتراک او زد شد دراز راستین شد دراز آن دست او تا بگذرید او را ختن تا گرفت از جیب معشوقی طراز راستین بعد از آن خوب طرازی چون شود همدست او دو به دو چون مست گشته گفته راز راستین چشم بگشاید ببیند از ورای وهم و روح آنک بر ترک طرازی کرد ناز راستین شاه تبریزی کریمی روح بخشی کاملی در فرازی در وصال و ملک باز راستین ملک جانی ها نه ملک فانیی جسمانیی تا شود جان ها ز ملکش چشم باز راستین مرحبا ای شاه جان ها مرحبا ای فر و حسن ملک بخش بندگان و کارساز راستین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۰ یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از این کره عشقم رمید و نی لگامستم نی زین پیش روی ماه ما مستانه یک رقصی کنید مطربا بهر خدا بر دف بزن ضرب حزین رقص کن در عشق جانم ای حریف مهربان مطربا دف را بکوب و نیست بختت غیر از این آن دف خوب تو این جا هست مقبول و صواب مطربا دف را بزن بس مر تو را طاعت همین مطربا این دف برای عشق شاه دلبر است مفخر تبریز جان جان جان ها شمس دین مطربا گفتی تو نام شمس دین و شمس دین درربودی از سرم یک بارگی تو عقل و دین چونک گفتی شمس دین زنهار تو فارغ مشو کفر باشد در طلب گر زانک گویی غیر این مطربا گشتی ملول از گفت من از گفت من همچنان خواهی مکن تو همچنین و همچنین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۱ مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن چون زنی بر نام شمس الدین تبریزی بزن نام شمس الدین به گوشت بهتر است از جسم و جان نام شمس الدین چو شمع و جان بنده چون لگن مطربا بهر خدا تو غیر شمس الدین مگو بر تن چون جان او بنواز تن تن تن تنن تا شود این نقش تو رقصان به سوی آسمان تا شود این جان پاکت پرده سوز و گام زن شمس دین و شمس دین و شمس دین می گوی و بس تا ببینی مردگان رقصان شده اندر کفن مطربا گرچه نیی عاشق مشو از ما ملول عشق شمس الدین کند مر جانت را چون یاسمن لاله ها دستک زنان و یاسمین رقصان شده سوسنک مستک شده گوید که باشد خود سمن خارها خندان شده بر گل بجسته برتری سنگ ها باجان شده با لعل گوید ما و من ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصفه ان عشقی مثل خمر ان جسمی مثل دن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۲ گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن قلسن انده یوز در یلنز قنده قلرسن چلبی درقیمو درلک چلبا گل نه گز رسن چلبی قللرن استر چلبی نه سز سن نه اغر در نه اغر در چلب اغرندن قغرمق قولغن اج قولغن اج بله کم انده دگرسن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۳ به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین نه بدان کیسه پرزر نه بدین کاسه زرین بکشی اهل زمین را به فلک بانگ زند مه که زهی جود و سماحت عجبا قدرت و تمکین چو خیال تو بتابد چو مه چارده بر من بگزد ساعد و اصبع ز حسد زهره و پروین هله المنه لله که بدین ملک رسیدم همه حق بود که می گفت مرا عشق تو پیشین چو مرا بر سر پا دید به سر کرد اشارت که رسید آنچ تو خواهی هله ایمن شو و بنشین همه خلق از سر مستی ز طرب سجده کنانش بره و گرگ به هم خوش نه حسد در دل و نی کین نشناسند ز مستی ره ده از ره خانه نشناسند که مردیم عجب یا گل رنگین قدح اندر کف و خیره چه کنم من عجب این را بخورم یا که ببخشم تو بگو ای شه شیرین تو بخور چه بود بخشش هله که دور تو آمد هله خوردم هله خوردم چو منم پیش تو تعیین تو خور این باده عرشی که اگر یک قدح از وی بنهی بر کف مرده بدهد پاسخ تلقین

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۰ یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از این کره عشقم رمید و نی لگامستم نی زین پیش روی ماه ما مستانه یک رقصی کنید مطربا بهر خدا بر دف بزن ضرب حزین رقص کن در عشق جانم ای حریف مهربان مطربا دف را بکوب و نیست بختت غیر از این آن دف خوب تو این جا هست مقبول و صواب مطربا دف را بزن بس مر تو را طاعت همین مطربا این دف برای عشق شاه دلبر است مفخر تبریز جان جان جان ها شمس دین مطربا گفتی تو نام شمس دین و شمس دین درربودی از سرم یک بارگی تو عقل و دین چونک گفتی شمس دین زنهار تو فارغ مشو کفر باشد در طلب گر زانک گویی غیر این مطربا گشتی ملول از گفت من از گفت من همچنان خواهی مکن تو همچنین و همچنین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۱ مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن چون زنی بر نام شمس الدین تبریزی بزن نام شمس الدین به گوشت بهتر است از جسم و جان نام شمس الدین چو شمع و جان بنده چون لگن مطربا بهر خدا تو غیر شمس الدین مگو بر تن چون جان او بنواز تن تن تن تنن تا شود این نقش تو رقصان به سوی آسمان تا شود این جان پاکت پرده سوز و گام زن شمس دین و شمس دین و شمس دین می گوی و بس تا ببینی مردگان رقصان شده اندر کفن مطربا گرچه نیی عاشق مشو از ما ملول عشق شمس الدین کند مر جانت را چون یاسمن لاله ها دستک زنان و یاسمین رقصان شده سوسنک مستک شده گوید که باشد خود سمن خارها خندان شده بر گل بجسته برتری سنگ ها باجان شده با لعل گوید ما و من ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصفه ان عشقی مثل خمر ان جسمی مثل دن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۲ گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن قلسن انده یوز در یلنز قنده قلرسن چلبی درقیمو درلک چلبا گل نه گز رسن چلبی قللرن استر چلبی نه سز سن نه اغر در نه اغر در چلب اغرندن قغرمق قولغن اج قولغن اج بله کم انده دگرسن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۳ به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین نه بدان کیسه پرزر نه بدین کاسه زرین بکشی اهل زمین را به فلک بانگ زند مه که زهی جود و سماحت عجبا قدرت و تمکین چو خیال تو بتابد چو مه چارده بر من بگزد ساعد و اصبع ز حسد زهره و پروین هله المنه لله که بدین ملک رسیدم همه حق بود که می گفت مرا عشق تو پیشین چو مرا بر سر پا دید به سر کرد اشارت که رسید آنچ تو خواهی هله ایمن شو و بنشین همه خلق از سر مستی ز طرب سجده کنانش بره و گرگ به هم خوش نه حسد در دل و نی کین نشناسند ز مستی ره ده از ره خانه نشناسند که مردیم عجب یا گل رنگین قدح اندر کف و خیره چه کنم من عجب این را بخورم یا که ببخشم تو بگو ای شه شیرین تو بخور چه بود بخشش هله که دور تو آمد هله خوردم هله خوردم چو منم پیش تو تعیین تو خور این باده عرشی که اگر یک قدح از وی بنهی بر کف مرده بدهد پاسخ تلقین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۴ بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین صدقات تو روان است به هر بیوه و مسکین صدقات تو لطیف است توان خورد دو صد من که نداند لب بالا و نجنبد لب زیرین هله ای باغ نگویی به چه لب باده کشیدی مگر اشکوفه بگوید پنهان با گل و نسرین چه شراب است کز آن بو گل تر آهوی ناف است به زمستان نه که دیدی همه را چون سگ گرگین هله تا جمع رسیدن بده آن می به کف من پس من زهره بنوشد قدح از ساعد پروین وگر آن مست نهد سر که رباید ز تو ساغر مده او را تو مرا ده که منم بر در تحسین چه کند باده حق را جگر باطل فانی چه شناسد مه جان را نظر و غمزه عنین هنر و زر چو فزون شد خطر و خوف کنون شد ملکان را تب لرز است و حریر است نهالین چو مه توبه درآمد مه توبه شکن آمد شکنش باد همیشه تو بگو نیز که آمین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۵ صنما بیار باده بنشان خمار مستان که ببرد عشق رویت همگی قرار مستان می کهنه را کشان کن به صبوح گلستان کن که به جوش اندرآمد فلک از عقار مستان بده آن قرار جان را گل و لاله زار جان را ز نبات و قند پر کن دهن و کنار مستان قدحی به دست برنه به کف شکرلبان ده بنشان به آب رحمت به کرم غبار مستان صنما به چشم مستت دل و جان غلام دستت به می خوشی که هستت ببر اختیار مستان چو شراب لاله رنگت به دماغ ها برآید گل سرخ شرم دارد ز رخ و عذار مستان چو جناح و قلب مجلس ز شراب یافت مونس ببرد گلوی غم را سر ذوالفقار مستان صنما تو روز مایی غم و غصه سوز مایی ز تو است ای معلا همه کار و بار مستان بکشان تو گوش شیران چو شتر قطارشان کن که تو شیرگیر حقی به کفت مهار مستان ز عقیق جام داری نمکی تمام داری چه غریب دام داری جهت شکار مستان سخنی بماند جانی که تو بی بیان بدانی که تو رشک ساقیانی سر و افتخار مستان

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۴ بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین صدقات تو روان است به هر بیوه و مسکین صدقات تو لطیف است توان خورد دو صد من که نداند لب بالا و نجنبد لب زیرین هله ای باغ نگویی به چه لب باده کشیدی مگر اشکوفه بگوید پنهان با گل و نسرین چه شراب است کز آن بو گل تر آهوی ناف است به زمستان نه که دیدی همه را چون سگ گرگین هله تا جمع رسیدن بده آن می به کف من پس من زهره بنوشد قدح از ساعد پروین وگر آن مست نهد سر که رباید ز تو ساغر مده او را تو مرا ده که منم بر در تحسین چه کند باده حق را جگر باطل فانی چه شناسد مه جان را نظر و غمزه عنین هنر و زر چو فزون شد خطر و خوف کنون شد ملکان را تب لرز است و حریر است نهالین چو مه توبه درآمد مه توبه شکن آمد شکنش باد همیشه تو بگو نیز که آمین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۵ صنما بیار باده بنشان خمار مستان که ببرد عشق رویت همگی قرار مستان می کهنه را کشان کن به صبوح گلستان کن که به جوش اندرآمد فلک از عقار مستان بده آن قرار جان را گل و لاله زار جان را ز نبات و قند پر کن دهن و کنار مستان قدحی به دست برنه به کف شکرلبان ده بنشان به آب رحمت به کرم غبار مستان صنما به چشم مستت دل و جان غلام دستت به می خوشی که هستت ببر اختیار مستان چو شراب لاله رنگت به دماغ ها برآید گل سرخ شرم دارد ز رخ و عذار مستان چو جناح و قلب مجلس ز شراب یافت مونس ببرد گلوی غم را سر ذوالفقار مستان صنما تو روز مایی غم و غصه سوز مایی ز تو است ای معلا همه کار و بار مستان بکشان تو گوش شیران چو شتر قطارشان کن که تو شیرگیر حقی به کفت مهار مستان ز عقیق جام داری نمکی تمام داری چه غریب دام داری جهت شکار مستان سخنی بماند جانی که تو بی بیان بدانی که تو رشک ساقیانی سر و افتخار مستان

%0
10 Bölüm