Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۸ ای عشق تو موزونتری یا باغ و سیبستان تو چرخی بزن ای ماه تو جان بخش مشتاقان تو تلخی ز تو شیرین شود کفر و ضلالت دین شود خار خسک نسرین شود صد جان فدای جان تو در آسمان درها نهی در آدمی پرها نهی صد شور در سرها نهی ای خلق سرگردان تو عشقا چه شیرین خوستی عشقا چه گلگون روستی عشقا چه عشرت دوستی ای شادی اقران تو ای بر شقایق رنگ تو جمله حقایق دنگ تو هر ذره را آهنگ تو در مطمع احسان تو بی تو همه بازارها پژمرده اندر کارها باغ و رز و گلزارها مستسقی باران تو رقص از تو آموزد شجر پا با تو کوبد شاخ تر مستی کند برگ و ثمر بر چشمه حیوان تو گر باغ خواهد ارمغان از نوبهار بی خزان تا برفشاند برگ خود بر باد گل افشان تو از اختران آسمان از ثابت و از سایره عار آید آن استاره را کو تافت بر کیوان تو ای خوش منادی های تو در باغ شادی های تو بر جای نان شادی خورد جانی که شد مهمان تو من آزمودم مدتی بی تو ندارم لذتی کی عمر را لذت بود بی ملح بی پایان تو رفتم سفر بازآمدم ز آخر به آغاز آمدم در خواب دید این پیل جان صحرای هندستان تو صحرای هندستان تو میدان سرمستان تو بکران آبستان تو از لذت دستان تو سودم نشد تدبیرها بسکست دل زنجیرها آورد جان را کشکشان تا پیش شادروان تو آن جا نبینم ماردی آن جا نبینم باردی هر دم حیاتی واردی از بخشش ارزان تو ای کوه از حلمت خجل وز حلم تو گستاخ دل تا درجهد دیوانه ای گستاخ در ایوان تو از بس که بگشادی تو در در آهن و کوه و حجر چون مور شد دل رخنه جو در طشت و در پنگان تو گر تا قیامت بشمرم در شرح رویت قاصرم پیموده کی تاند شدن ز اسکره عمان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۹ والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو کو ساقی دریادلی تا جام سازد از سبو با آنچ خو کردی مرا اندرمدزد آن ده مها با توست آن حیله مکن این جا مجو آن جا مجو هر بار بفریبی مرا گویی که در مجلس درآ هر آرزو که باشدت پیش آ و در گوشم بگو خوش من فریب تو خورم نندیشم و این ننگرم که من چو حلقه بر درم چون لب نهم بر گوش تو من بر درم تو واصلی حاتم کف و دریادلی بالله رها کن کاهلی می ریز چون خون عدو تا هوش باشد یار من باطل شود گفتار من هر دم خیالی باطلی سر برزند در پیش او آن کز میت گلگون بود یا رب چه روزافزون بود کز آب حیوان می کند آن خضر هر ساعت وضو از آسمان آمد ندا کای بزمتان را ما فدا طوبی لکم طوبی لکم طیبوا کراما و اشربوا سقیا لهذا المفتتح القوم غرقی فی الفرح زین سو قدح زان سو قدح تا شد شکم ها چارسو کس را نماند از خود خبر بربند در بگشا کمر از دست رفتیم ای پسر رو دست ها از ما بشو من مست چشم شنگ تو و آن طره آونگ تو کز باده گلرنگ تو وارسته ایم از رنگ و بو خامش کن کز بیخودی گر های و هویی می زدی این جا به فضل ایزدی نی های می گنجد نه هو می گشته ام بی هوش من تا روز روشن دوش من یک ساعتی ساران کو یک ساعتی پایان کو ای شمس تبریزی بیا ای جان و دل چاکر تو را گرچه نبشتی از جفا نام مرا بر آب جو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۸ ای عشق تو موزونتری یا باغ و سیبستان تو چرخی بزن ای ماه تو جان بخش مشتاقان تو تلخی ز تو شیرین شود کفر و ضلالت دین شود خار خسک نسرین شود صد جان فدای جان تو در آسمان درها نهی در آدمی پرها نهی صد شور در سرها نهی ای خلق سرگردان تو عشقا چه شیرین خوستی عشقا چه گلگون روستی عشقا چه عشرت دوستی ای شادی اقران تو ای بر شقایق رنگ تو جمله حقایق دنگ تو هر ذره را آهنگ تو در مطمع احسان تو بی تو همه بازارها پژمرده اندر کارها باغ و رز و گلزارها مستسقی باران تو رقص از تو آموزد شجر پا با تو کوبد شاخ تر مستی کند برگ و ثمر بر چشمه حیوان تو گر باغ خواهد ارمغان از نوبهار بی خزان تا برفشاند برگ خود بر باد گل افشان تو از اختران آسمان از ثابت و از سایره عار آید آن استاره را کو تافت بر کیوان تو ای خوش منادی های تو در باغ شادی های تو بر جای نان شادی خورد جانی که شد مهمان تو من آزمودم مدتی بی تو ندارم لذتی کی عمر را لذت بود بی ملح بی پایان تو رفتم سفر بازآمدم ز آخر به آغاز آمدم در خواب دید این پیل جان صحرای هندستان تو صحرای هندستان تو میدان سرمستان تو بکران آبستان تو از لذت دستان تو سودم نشد تدبیرها بسکست دل زنجیرها آورد جان را کشکشان تا پیش شادروان تو آن جا نبینم ماردی آن جا نبینم باردی هر دم حیاتی واردی از بخشش ارزان تو ای کوه از حلمت خجل وز حلم تو گستاخ دل تا درجهد دیوانه ای گستاخ در ایوان تو از بس که بگشادی تو در در آهن و کوه و حجر چون مور شد دل رخنه جو در طشت و در پنگان تو گر تا قیامت بشمرم در شرح رویت قاصرم پیموده کی تاند شدن ز اسکره عمان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۹ والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو کو ساقی دریادلی تا جام سازد از سبو با آنچ خو کردی مرا اندرمدزد آن ده مها با توست آن حیله مکن این جا مجو آن جا مجو هر بار بفریبی مرا گویی که در مجلس درآ هر آرزو که باشدت پیش آ و در گوشم بگو خوش من فریب تو خورم نندیشم و این ننگرم که من چو حلقه بر درم چون لب نهم بر گوش تو من بر درم تو واصلی حاتم کف و دریادلی بالله رها کن کاهلی می ریز چون خون عدو تا هوش باشد یار من باطل شود گفتار من هر دم خیالی باطلی سر برزند در پیش او آن کز میت گلگون بود یا رب چه روزافزون بود کز آب حیوان می کند آن خضر هر ساعت وضو از آسمان آمد ندا کای بزمتان را ما فدا طوبی لکم طوبی لکم طیبوا کراما و اشربوا سقیا لهذا المفتتح القوم غرقی فی الفرح زین سو قدح زان سو قدح تا شد شکم ها چارسو کس را نماند از خود خبر بربند در بگشا کمر از دست رفتیم ای پسر رو دست ها از ما بشو من مست چشم شنگ تو و آن طره آونگ تو کز باده گلرنگ تو وارسته ایم از رنگ و بو خامش کن کز بیخودی گر های و هویی می زدی این جا به فضل ایزدی نی های می گنجد نه هو می گشته ام بی هوش من تا روز روشن دوش من یک ساعتی ساران کو یک ساعتی پایان کو ای شمس تبریزی بیا ای جان و دل چاکر تو را گرچه نبشتی از جفا نام مرا بر آب جو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۰ دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او در گلبنش جان صدزبان چون سوسن آزاد از او دل ها چو خسرو از لبش شیرین چو شکر تا ابد گر یک زمان پنهان شود نالند چون فرهاد از او چون صد بهشت از لطف او این قالب خاکی نگر رشک دم عیسی شده در زنده کردن باد از او در طبع همچون گولخن ناگه خلیفه رو نمود از روی میر مؤمنان شد فخر صد بغداد از او ای ذوق تسبیح ملک بر آسمان از فر او چشم و چراغ رهبری جان همه عباد از او جان صد هزاران گرد او چون انجم او مه در میان مست و خرامان می رود چشم بدان کم باد از او شعشاع ماه چارده از پرتو رخسار او هم جعدهای عنبرین در طره شمشاد از او گر یک جهان ویرانه شد از لشکر سلطان عشق خود صد جهان جان جان شد در عوض بنیاد از او گرچه که بیدادی کند بر عاشقان آن غمزه ها داده جمال و حسن را در هر دو عالم داد از او پا برنهادی بر فلک از ناز و نخوت این زمین گر فهم کردی ذره ای کاین شاه خوبان زاد از او عقل از سر گستاخیی پیشش دوید و زخم خورد چون دید روح آن زخم را شد در ادب استاد از او صد غلغله اندر بتان افتاد و اندر بتگران تا دست ها برداشتند بر چرخ در فریاد از او کآخر چه خورشید است این کز چرخ خوبی تافته ست این آب حیوان چون چنین دریا شد و بگشاد از او تا بردرید این عشق او پرده عروس جان ها تا خان و مان بگذاشتند یک عالمی داماد از او بر سر نهاده غاشیه مخدوم شمس الدین کسی کز بس جمال عزتش جبریل پر بنهاد از او زو برگشاید سر خود تبریز و جان بینا شود تا کور گردد دیده نادیده حساد از او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۱ ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او عقل و خرد خیره او دل شکرآکنده او چیست مراد سر ما ساغر مردافکن او چیست مراد دل ما دولت پاینده او چرخ معلق چه بود کهنه ترین خیمه او رستم و حمزه کی بود کشته و افکنده او چون سوی مردار رود زنده شود مرد بدو چون سوی درویش رود برق زند ژنده او هیچ نرفت و نرود از دل من صورت او هیچ نبود و نبود همسر و ماننده او ملک جهان چیست که تا او به جهان فخر کند فخر جهان راست که او هست خداونده او ای خنک آن دل که توی غصه و اندیشه او ای خنک آن ره که توی باج ستاننده او عشق بود دلبر ما نقش نباشد بر ما صورت و نقشی چه بود با دل زاینده او گفت برانم پس از این من مگسان را ز شکر خوش مگسی را که توی مانع و راننده او نقش فلک دزد بود کیسه نگهدار از او دام بود دانه او مرده بود زنده او بس کن اگر چه که سخن سهل نماید همه را در دو هزاران نبود یک کس داننده او

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۰ دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او در گلبنش جان صدزبان چون سوسن آزاد از او دل ها چو خسرو از لبش شیرین چو شکر تا ابد گر یک زمان پنهان شود نالند چون فرهاد از او چون صد بهشت از لطف او این قالب خاکی نگر رشک دم عیسی شده در زنده کردن باد از او در طبع همچون گولخن ناگه خلیفه رو نمود از روی میر مؤمنان شد فخر صد بغداد از او ای ذوق تسبیح ملک بر آسمان از فر او چشم و چراغ رهبری جان همه عباد از او جان صد هزاران گرد او چون انجم او مه در میان مست و خرامان می رود چشم بدان کم باد از او شعشاع ماه چارده از پرتو رخسار او هم جعدهای عنبرین در طره شمشاد از او گر یک جهان ویرانه شد از لشکر سلطان عشق خود صد جهان جان جان شد در عوض بنیاد از او گرچه که بیدادی کند بر عاشقان آن غمزه ها داده جمال و حسن را در هر دو عالم داد از او پا برنهادی بر فلک از ناز و نخوت این زمین گر فهم کردی ذره ای کاین شاه خوبان زاد از او عقل از سر گستاخیی پیشش دوید و زخم خورد چون دید روح آن زخم را شد در ادب استاد از او صد غلغله اندر بتان افتاد و اندر بتگران تا دست ها برداشتند بر چرخ در فریاد از او کآخر چه خورشید است این کز چرخ خوبی تافته ست این آب حیوان چون چنین دریا شد و بگشاد از او تا بردرید این عشق او پرده عروس جان ها تا خان و مان بگذاشتند یک عالمی داماد از او بر سر نهاده غاشیه مخدوم شمس الدین کسی کز بس جمال عزتش جبریل پر بنهاد از او زو برگشاید سر خود تبریز و جان بینا شود تا کور گردد دیده نادیده حساد از او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۱ ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او عقل و خرد خیره او دل شکرآکنده او چیست مراد سر ما ساغر مردافکن او چیست مراد دل ما دولت پاینده او چرخ معلق چه بود کهنه ترین خیمه او رستم و حمزه کی بود کشته و افکنده او چون سوی مردار رود زنده شود مرد بدو چون سوی درویش رود برق زند ژنده او هیچ نرفت و نرود از دل من صورت او هیچ نبود و نبود همسر و ماننده او ملک جهان چیست که تا او به جهان فخر کند فخر جهان راست که او هست خداونده او ای خنک آن دل که توی غصه و اندیشه او ای خنک آن ره که توی باج ستاننده او عشق بود دلبر ما نقش نباشد بر ما صورت و نقشی چه بود با دل زاینده او گفت برانم پس از این من مگسان را ز شکر خوش مگسی را که توی مانع و راننده او نقش فلک دزد بود کیسه نگهدار از او دام بود دانه او مرده بود زنده او بس کن اگر چه که سخن سهل نماید همه را در دو هزاران نبود یک کس داننده او

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۲ چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او روی ترش سازم از او بانگ و فغان آرم از او با ترشان لاغ کنی خنده زنی جنگ شود خنده نهان کردم من اشک همی بارم از او شهر بزرگ است تنم غم طرفی من طرفی یک طرفی آبم از او یک طرفی نارم از او با ترشانش ترشم با شکرانش شکرم روی من او پشت من او پشت طرب خارم از او صد چو تو و صد چو منش مست شده در چمنش رقص کنان دست زنان بر سر هر طارم از او طوطی قند و شکرم غیر شکر می نخورم هر چه به عالم ترشی دورم و بیزارم از او گر ترشی داد تو را شهد و شکر داد مرا سکسک و لنگی تو از او من خوش و رهوارم از او هر کی در این ره نرود دره و دوله ست رهش من که در این شاه رهم بر ره هموارم از او مسجد اقصاست دلم جنت مأواست دلم حور شده نور شده جمله آثارم از او هر کی حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد تو اگر انکاری از او من همه اقرارم از او قسمت گل خنده بود گریه ندارد چه کند سوسن و گل می شکفد در دل هشیارم از او صبر همی گفت که من مژده ده وصلم از او شکر همی گفت که من صاحب انبارم از او عقل همی گفت که من زاهد و بیمارم از او عشق همی گفت که من ساحر و طرارم از او روح همی گفت که من گنج گهر دارم از او گنج همی گفت که من در بن دیوارم از او جهل همی گفت که من بی خبرم بیخود از او علم همی گفت که من مهتر بازارم از او زهد همی گفت که من واقف اسرارم از او فقر همی گفت که من بی دل و دستارم از او از سوی تبریز اگر شمس حقم باز رسد شرح شود کشف شود جمله گفتارم از او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۳ روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مرو عشرت چون شکر ما را تو نگهدار و مرو عشوه دهد دشمن من عشوه او را مشنو جان و دلم را به غم و غصه بمسپار و مرو دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مکن حیله دشمن مشنو دوست میازار و مرو هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنما آنج سزد از کرم دوست به پیش آر و مرو همچو خسان هر نفسی خویش به هر باد مده وسوسه ها را بزن آتش تو به یک بار و مرو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۲ چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او روی ترش سازم از او بانگ و فغان آرم از او با ترشان لاغ کنی خنده زنی جنگ شود خنده نهان کردم من اشک همی بارم از او شهر بزرگ است تنم غم طرفی من طرفی یک طرفی آبم از او یک طرفی نارم از او با ترشانش ترشم با شکرانش شکرم روی من او پشت من او پشت طرب خارم از او صد چو تو و صد چو منش مست شده در چمنش رقص کنان دست زنان بر سر هر طارم از او طوطی قند و شکرم غیر شکر می نخورم هر چه به عالم ترشی دورم و بیزارم از او گر ترشی داد تو را شهد و شکر داد مرا سکسک و لنگی تو از او من خوش و رهوارم از او هر کی در این ره نرود دره و دوله ست رهش من که در این شاه رهم بر ره هموارم از او مسجد اقصاست دلم جنت مأواست دلم حور شده نور شده جمله آثارم از او هر کی حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد تو اگر انکاری از او من همه اقرارم از او قسمت گل خنده بود گریه ندارد چه کند سوسن و گل می شکفد در دل هشیارم از او صبر همی گفت که من مژده ده وصلم از او شکر همی گفت که من صاحب انبارم از او عقل همی گفت که من زاهد و بیمارم از او عشق همی گفت که من ساحر و طرارم از او روح همی گفت که من گنج گهر دارم از او گنج همی گفت که من در بن دیوارم از او جهل همی گفت که من بی خبرم بیخود از او علم همی گفت که من مهتر بازارم از او زهد همی گفت که من واقف اسرارم از او فقر همی گفت که من بی دل و دستارم از او از سوی تبریز اگر شمس حقم باز رسد شرح شود کشف شود جمله گفتارم از او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۳ روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مرو عشرت چون شکر ما را تو نگهدار و مرو عشوه دهد دشمن من عشوه او را مشنو جان و دلم را به غم و غصه بمسپار و مرو دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مکن حیله دشمن مشنو دوست میازار و مرو هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنما آنج سزد از کرم دوست به پیش آر و مرو همچو خسان هر نفسی خویش به هر باد مده وسوسه ها را بزن آتش تو به یک بار و مرو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۴ کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نان ای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو گیر که خار است جهان گزدم و مار است جهان ای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو گیر که خود مرد سخا کشت بخیلی همه را ای دل و ای دیده ما خلعت و ادرار تو کو گیر که خورشید و قمر هر دو فروشد به سقر ای مدد سمع و بصر شعله و انوار تو کو گیر که خود جوهریی نیست پی مشتریی چون نکنی سروریی ابر گهربار تو کو گیر دهانی نبود گفت زبانی نبود تا دم اسرار زند جوشش اسرار تو کو هین همه بگذار که ما مست وصالیم و لقا بی گه شد زود بیا خانه خمار تو کو تیز نگر مست مرا همدل و هم دست مرا گر نه خرابی و خرف جبه و دستار تو کو برد کلاه تو غری برد قبایت دگری روی تو زرد از قمری پشت و نگهدار تو کو بر سر مستان ابد خارجیی راه زند شحنگیی چون نکنی زخم تو کو دار تو کو خامش ای حرف فشان درخور گوش خمشان ترجمه خلق مکن حالت و گفتار تو کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۵ شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو یار خوش آواز تو آن خوش دم و شش تار تو کو یار لطیف تر تو خفته بود در بر تو خفته کند ناله خوش خفته بیدار تو کو گاه نماییش رهی گوش بمالیش گهی دم ز درون تو زند محرم اسرار تو کو زنده کند هر وطنی ناله کند بی دهنی فتنه هر مرد و زنی همدم گفتار تو کو دست بنه بر رگ او تیز روان کن تک او ای دم تو رونق ما رونق بازار تو کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۶ ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او پندپذیرنده نیم شور و شرر دارم از او خانه شادی است دلم غصه ندارم چه کنم هر چه به عالم ترشی دورم و بیزارم از او کی هلدم با خود کی می دهدم بر سر می گل دهدم در مه دی بلبل گلزارم از او من خوش و تو نیم خوشی جهد بکن تا بچشی تا قدحی می بکشی ز آنک گرفتارم از او

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۴ کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نان ای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو گیر که خار است جهان گزدم و مار است جهان ای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو گیر که خود مرد سخا کشت بخیلی همه را ای دل و ای دیده ما خلعت و ادرار تو کو گیر که خورشید و قمر هر دو فروشد به سقر ای مدد سمع و بصر شعله و انوار تو کو گیر که خود جوهریی نیست پی مشتریی چون نکنی سروریی ابر گهربار تو کو گیر دهانی نبود گفت زبانی نبود تا دم اسرار زند جوشش اسرار تو کو هین همه بگذار که ما مست وصالیم و لقا بی گه شد زود بیا خانه خمار تو کو تیز نگر مست مرا همدل و هم دست مرا گر نه خرابی و خرف جبه و دستار تو کو برد کلاه تو غری برد قبایت دگری روی تو زرد از قمری پشت و نگهدار تو کو بر سر مستان ابد خارجیی راه زند شحنگیی چون نکنی زخم تو کو دار تو کو خامش ای حرف فشان درخور گوش خمشان ترجمه خلق مکن حالت و گفتار تو کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۵ شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو یار خوش آواز تو آن خوش دم و شش تار تو کو یار لطیف تر تو خفته بود در بر تو خفته کند ناله خوش خفته بیدار تو کو گاه نماییش رهی گوش بمالیش گهی دم ز درون تو زند محرم اسرار تو کو زنده کند هر وطنی ناله کند بی دهنی فتنه هر مرد و زنی همدم گفتار تو کو دست بنه بر رگ او تیز روان کن تک او ای دم تو رونق ما رونق بازار تو کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۶ ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او پندپذیرنده نیم شور و شرر دارم از او خانه شادی است دلم غصه ندارم چه کنم هر چه به عالم ترشی دورم و بیزارم از او کی هلدم با خود کی می دهدم بر سر می گل دهدم در مه دی بلبل گلزارم از او من خوش و تو نیم خوشی جهد بکن تا بچشی تا قدحی می بکشی ز آنک گرفتارم از او

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۷ چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او عنبر نی و مشک نی بوی وی است بوی او سلسله ای است بی بها دشمن جمله توبه ها توبه شکست من کیم سنگ من و سبوی او توبه شکست او بسی توبه و این چنین کسی پرده دری و دلبری خوی وی است خوی او توبه ی من برای او توبه شکن هوای او توبه من گناه من سوخته پیش روی او شاخ و درخت عقل و جان نیست مگر به باغ او آب حیات جاودان نیست مگر به جوی او عشق و نشاط گستری با می و رطل ساغری می رسد از کنارها غلغل و های هوی او مرد که خودپسند شد همچو کدو بلند شد تا نشود ز خود تهی پر نشود کدوی او سایه که باز می شود جمع و دراز می شود هست ز آفتاب جان قوت جست و جوی او سایه وی است و نور او جمع وی است و دور او نور ز عکس روی او سایه ز عکس موی او ای مه و آفتاب جان پرده دری مکن عیان تا ز فلک فرودرد پرده ی هفت توی او چیست درون جیب من جز تو و من حجاب من ای من و تو فنا شده پیش بقای اوی او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۸ جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو آینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو بوسه بده به روی خود راز بگو به گوش خود هم تو ببین جمال خود هم تو بگو ثنای تو نیست مجاز راز تو نیست گزاف ناز تو راز برای گوش تو ناز تو هم برای تو خیز ز پیشم ای خرد تا برهم ز نیک و بد خیز دلا تو نیز هم تا نکنم سزای تو هم پدری و هم پسر هم تو نیی و هم شکر کیست کسی بگو دگر کیست کسی به جای تو بسته لب تو برگشا چیست عقیق بی بها کان عقیق هم تویی من چه دهم بهای تو سایه توست ای پسر هر چه برست ای پسر سایه فکند ای پسر در دو جهان همای تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۹ ای تو خموش پرسخن چیست خبر بیا بگو سوره هل اتی بخوان نکته لافتی بگو خیمه جان بر اوج زن در دل بحر موج زن مشک وجود بردران ترک دو سه سقا بگو چونک ز خود سفر کنی وز دو جهان گذر کنی کیست کز او حذر کنی هیچ سخن مخا بگو از می لعل پرگهر بی خبری و باخبر در دل ما بزن شرر بر سر ما برآ بگو ساقی چرخ در طرب مجلس خاک خشک لب زین دو بزاده روز و شب چیست سبب مرا بگو از دل چرخ در زمین باغ و گل است و یاسمین باد خزانش در کمین چیست چنین چرا بگو بخل و سخا و خیر و شر نیست جدا ز یک دگر نیست یکی و نیست دو چیست یکی دو تا بگو بلبل مست تا به کی ناله کنی ز ماه دی ذکر جفا بس است هی شکر کن از وفا بگو هیچ در این دو مرحله شکر تو نیست بی گله نقش فنا بشو هله ز آینه صفا بگو جزو بهل ز کل بگو خار بهل ز گل بگو درگذر از صفات او ذات نگر خدا بگو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۷ چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او عنبر نی و مشک نی بوی وی است بوی او سلسله ای است بی بها دشمن جمله توبه ها توبه شکست من کیم سنگ من و سبوی او توبه شکست او بسی توبه و این چنین کسی پرده دری و دلبری خوی وی است خوی او توبه ی من برای او توبه شکن هوای او توبه من گناه من سوخته پیش روی او شاخ و درخت عقل و جان نیست مگر به باغ او آب حیات جاودان نیست مگر به جوی او عشق و نشاط گستری با می و رطل ساغری می رسد از کنارها غلغل و های هوی او مرد که خودپسند شد همچو کدو بلند شد تا نشود ز خود تهی پر نشود کدوی او سایه که باز می شود جمع و دراز می شود هست ز آفتاب جان قوت جست و جوی او سایه وی است و نور او جمع وی است و دور او نور ز عکس روی او سایه ز عکس موی او ای مه و آفتاب جان پرده دری مکن عیان تا ز فلک فرودرد پرده ی هفت توی او چیست درون جیب من جز تو و من حجاب من ای من و تو فنا شده پیش بقای اوی او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۸ جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو آینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو بوسه بده به روی خود راز بگو به گوش خود هم تو ببین جمال خود هم تو بگو ثنای تو نیست مجاز راز تو نیست گزاف ناز تو راز برای گوش تو ناز تو هم برای تو خیز ز پیشم ای خرد تا برهم ز نیک و بد خیز دلا تو نیز هم تا نکنم سزای تو هم پدری و هم پسر هم تو نیی و هم شکر کیست کسی بگو دگر کیست کسی به جای تو بسته لب تو برگشا چیست عقیق بی بها کان عقیق هم تویی من چه دهم بهای تو سایه توست ای پسر هر چه برست ای پسر سایه فکند ای پسر در دو جهان همای تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۹ ای تو خموش پرسخن چیست خبر بیا بگو سوره هل اتی بخوان نکته لافتی بگو خیمه جان بر اوج زن در دل بحر موج زن مشک وجود بردران ترک دو سه سقا بگو چونک ز خود سفر کنی وز دو جهان گذر کنی کیست کز او حذر کنی هیچ سخن مخا بگو از می لعل پرگهر بی خبری و باخبر در دل ما بزن شرر بر سر ما برآ بگو ساقی چرخ در طرب مجلس خاک خشک لب زین دو بزاده روز و شب چیست سبب مرا بگو از دل چرخ در زمین باغ و گل است و یاسمین باد خزانش در کمین چیست چنین چرا بگو بخل و سخا و خیر و شر نیست جدا ز یک دگر نیست یکی و نیست دو چیست یکی دو تا بگو بلبل مست تا به کی ناله کنی ز ماه دی ذکر جفا بس است هی شکر کن از وفا بگو هیچ در این دو مرحله شکر تو نیست بی گله نقش فنا بشو هله ز آینه صفا بگو جزو بهل ز کل بگو خار بهل ز گل بگو درگذر از صفات او ذات نگر خدا بگو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۰ عید نمی دهد فرح بی نظر هلال تو کوس و دهل نمی چخد بی شرف دوال تو من به تو مایل و توی هر نفسی ملولتر وه که خجل نمی شود میل من از ملال تو ناز کن ای حیات جان کبر کن و بکش عنان شمس و قمر دلیل تو شهد و شکر دلال تو آیت هر ملاحتی ماه تو خواند بر جهان مایه هر خجستگی ماه تو است و سال تو آب زلال ملک تو باغ و نهال ملک تو جز ز زلال صافیت می نخورد نهال تو ملک تو است تخت ها باغ و سرا و رخت ها رقص کند درخت ها چونک رسد شمال تو مطبخ توست آسمان مطبخیانت اختران آتش و آب ملک تو خلق همه عیال تو عشق کمینه نام تو چرخ کمینه بام تو رونق آفتاب ها از مه بی زوال تو خشک لبند عالمی از لمع سراب تو لطف سراب این بود تا چه بود زلال تو ای ز خیال های تو گشته خیال عاشقان خیل خیال این بود تا چه بود جمال تو وصل کنی درخت را حالت او بدل شود چون نشود مها بدل جان و دل از وصال تو زهر بود شکر شود سنگ بود گهر شود شام بود سحر شود از کرم خصال تو بس سخن است در دلم بسته ام و نمی هلم گوش گشاده ام که تا نوش کنم مقال تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۱ در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو نیک مبارک آمده ست این سفرم به جان تو لعل قبا سمر شدی چونک در آن کمر شدی کشته زار در میان زان کمرم به جان تو همچو قمر برآمدی بر قمران سر آمدی همچو هلال زار من زان قمرم به جان تو خشک و ترم خیال تو آینه جمال تو خشک لبم ز سوز دل چشم ترم به جان تو تا تو ز لعل بسته ات تنگ شکر گشاده ای چون مگس شکسته پر بر شکرم به جان تو دام همیشه تا بود آفت بال و پر بود رسته شود ز دام تو بال و پرم به جان تو در تبریز شمس دین هست چراغ هر سحر طالب آفتاب من چون سحرم به جان تو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۰ عید نمی دهد فرح بی نظر هلال تو کوس و دهل نمی چخد بی شرف دوال تو من به تو مایل و توی هر نفسی ملولتر وه که خجل نمی شود میل من از ملال تو ناز کن ای حیات جان کبر کن و بکش عنان شمس و قمر دلیل تو شهد و شکر دلال تو آیت هر ملاحتی ماه تو خواند بر جهان مایه هر خجستگی ماه تو است و سال تو آب زلال ملک تو باغ و نهال ملک تو جز ز زلال صافیت می نخورد نهال تو ملک تو است تخت ها باغ و سرا و رخت ها رقص کند درخت ها چونک رسد شمال تو مطبخ توست آسمان مطبخیانت اختران آتش و آب ملک تو خلق همه عیال تو عشق کمینه نام تو چرخ کمینه بام تو رونق آفتاب ها از مه بی زوال تو خشک لبند عالمی از لمع سراب تو لطف سراب این بود تا چه بود زلال تو ای ز خیال های تو گشته خیال عاشقان خیل خیال این بود تا چه بود جمال تو وصل کنی درخت را حالت او بدل شود چون نشود مها بدل جان و دل از وصال تو زهر بود شکر شود سنگ بود گهر شود شام بود سحر شود از کرم خصال تو بس سخن است در دلم بسته ام و نمی هلم گوش گشاده ام که تا نوش کنم مقال تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۱ در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو نیک مبارک آمده ست این سفرم به جان تو لعل قبا سمر شدی چونک در آن کمر شدی کشته زار در میان زان کمرم به جان تو همچو قمر برآمدی بر قمران سر آمدی همچو هلال زار من زان قمرم به جان تو خشک و ترم خیال تو آینه جمال تو خشک لبم ز سوز دل چشم ترم به جان تو تا تو ز لعل بسته ات تنگ شکر گشاده ای چون مگس شکسته پر بر شکرم به جان تو دام همیشه تا بود آفت بال و پر بود رسته شود ز دام تو بال و پرم به جان تو در تبریز شمس دین هست چراغ هر سحر طالب آفتاب من چون سحرم به جان تو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۲ سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو دوش چه خورده ای دلا راست بگو به جان تو فتنه گر است نام تو پرشکر است دام تو باطرب است جام تو بانمک است نان تو مرده اگر ببیندت فهم کند که سرخوشی چند نهان کنی که می فاش کند نهان تو بوی کباب می زند از دل پرفغان من بوی شراب می زند از دم و از فغان تو بهر خدا بیا بگو ور نه بهل مرا که تا یک دو سخن به نایبی بردهم از زبان تو خوبی جمله شاهدان مات شد و کساد شد چون بنمود ذره ای خوبی بی کران تو بازبدید چشم ما آنچ ندید چشم کس بازرسید پیر ما بیخود و سرگران تو هر نفسی بگویی ام عقل تو کو چه شد تو را عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو از می این جهانیان حق خدا نخورده ام سخت خراب می شوم خایفم از گمان تو صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم تا به کجا کشد مرا مستی بی امان تو شیر سیاه عشق تو می کند استخوان من نی تو ضمان من بدی پس چه شد این ضمان تو ای تبریز بازگو بهر خدا به شمس دین کاین دو جهان حسد برد بر شرف جهان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۳ ای تو امان هر بلا ما همه در امان تو جان همه خوش است در سایه لطف جان تو شاه همه جهان تویی اصل همه کسان تویی چونک تو هستی آن ما نیست غم از کسان تو ابر غم تو ای قمر آمد دوش بر جگر گفت مرا ز بام و در صد سقط از زبان تو جست دلم ز قال او رفت بر خیال او شاید ای نبات خو این همه در زمان تو جان مرا در این جهان آتش توست در دهان از هوس وصال تو وز طلب جهان تو نیست مرا ز جسم و جان در ره عشق تو نشان زآنک نغول می روم در طلب نشان تو بنده بدید جوهرت لنگ شده ست بر درت مانده ام ای جواهری بر طرف دکان تو شاد شود دل و جگر چون بگشایی آن کمر بازگشا تو خوش قبا آن کمر از میان تو تا نظری به جان کنی جان مرا چو کان کنی در تبریز شمس دین نقد رسم به کان تو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۲ سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو دوش چه خورده ای دلا راست بگو به جان تو فتنه گر است نام تو پرشکر است دام تو باطرب است جام تو بانمک است نان تو مرده اگر ببیندت فهم کند که سرخوشی چند نهان کنی که می فاش کند نهان تو بوی کباب می زند از دل پرفغان من بوی شراب می زند از دم و از فغان تو بهر خدا بیا بگو ور نه بهل مرا که تا یک دو سخن به نایبی بردهم از زبان تو خوبی جمله شاهدان مات شد و کساد شد چون بنمود ذره ای خوبی بی کران تو بازبدید چشم ما آنچ ندید چشم کس بازرسید پیر ما بیخود و سرگران تو هر نفسی بگویی ام عقل تو کو چه شد تو را عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو از می این جهانیان حق خدا نخورده ام سخت خراب می شوم خایفم از گمان تو صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم تا به کجا کشد مرا مستی بی امان تو شیر سیاه عشق تو می کند استخوان من نی تو ضمان من بدی پس چه شد این ضمان تو ای تبریز بازگو بهر خدا به شمس دین کاین دو جهان حسد برد بر شرف جهان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۳ ای تو امان هر بلا ما همه در امان تو جان همه خوش است در سایه لطف جان تو شاه همه جهان تویی اصل همه کسان تویی چونک تو هستی آن ما نیست غم از کسان تو ابر غم تو ای قمر آمد دوش بر جگر گفت مرا ز بام و در صد سقط از زبان تو جست دلم ز قال او رفت بر خیال او شاید ای نبات خو این همه در زمان تو جان مرا در این جهان آتش توست در دهان از هوس وصال تو وز طلب جهان تو نیست مرا ز جسم و جان در ره عشق تو نشان زآنک نغول می روم در طلب نشان تو بنده بدید جوهرت لنگ شده ست بر درت مانده ام ای جواهری بر طرف دکان تو شاد شود دل و جگر چون بگشایی آن کمر بازگشا تو خوش قبا آن کمر از میان تو تا نظری به جان کنی جان مرا چو کان کنی در تبریز شمس دین نقد رسم به کان تو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۴ هین کژ و راست می روی باز چه خورده ای بگو مست و خراب می روی خانه به خانه کو به کو با کی حریف بوده ای بوسه ز کی ربوده ای زلف که را گشوده ای حلقه به حلقه مو به مو نی تو حریف کی کنی ای همه چشم و روشنی خفیه روی چو ماهیان حوض به حوض جو به جو راست بگو به جان تو ای دل و جانم آن تو ای دل همچو شیشه ام خورده میت کدو کدو راست بگو نهان مکن پشت به عاشقان مکن چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو در طلبم خیال تو دوش میان انجمن می نشناخت بنده را می نگریست رو به رو چون بشناخت بنده را بنده کژرونده را گفت بیا به خانه هی چند روی تو سو به سو عمر تو رفت در سفر با بد و نیک و خیر و شر همچو زنان خیره سر حجره به حجره شو به شو گفتمش ای رسول جان ای سبب نزول جان ز آنک تو خورده ای بده چند عتاب و گفت و گو گفت شراره ای از آن گر ببری سوی دهان حلق و دهان بسوزدت بانگ زنی گلو گلو لقمه هر خورنده را درخور او دهد خدا آنچ گلو بگیردت حرص مکن مجو مجو گفتم کو شراب جان ای دل و جان فدای آن من نه ام از شتردلان تا برمم به های و هو حلق و گلوبریده با کو برمد از این ابا هر کی بلنگد او از این هست مرا عدو عدو دست کز آن تهی بود گرچه شهنشهی بود دست بریده ای بود مانده به دیر بر سمو خامش باش و معتمد محرم راز نیک و بد آنک نیازمودیش راز مگو به پیش او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۵ کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو کی برهد ز آب نم چون بجهد یکی ز دو هیچ نمیرد آتشی ز آتش دیگر ای پسر ای دل من ز عشق خون خون مرا به خون مشو چند گریختم نشد سایه من ز من جدا سایه بود موکلم گرچه شوم چو تار مو نیست جز آفتاب را قوت دفع سایه ها بیش کند کمش کند این تو ز آفتاب جو ور دو هزار سال تو در پی سایه می دوی آخر کار بنگری تو سپسی و پیش او جرم تو گشت خدمتت رنج تو گشت نعمتت شمع تو گشت ظلمتت بند تو گشت جست و جو شرح بدادمی ولی پشت دل تو بشکند شیشه دل چو بشکنی سود نداردت رفو سایه و نور بایدت هر دو به هم ز من شنو سر بنه و دراز شو پیش درخت اتقوا چون ز درخت لطف او بال و پری برویدت تن زن چون کبوتران بازمکن بقوبقو چغز در آب می رود مار نمی رسد بدو بانگ زند خبر کند مار بداندش که کو گرچه که چغز حیله گر بانگ زند چو مار هم آن دم سست چغزیش بازدهد ز بانگ بو چغز اگر خمش بدی مار شدی شکار او چونک به کنج وا رود گنج شود جو و تسو گنج چو شد تسوی زر کم نشود به خاک در گنج شود تسوی جان چون برسد به گنج هو ختم کنم بر این سخن یا بفشارمش دگر حکم تو راست من کیم ای ملک لطیف خو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۴ هین کژ و راست می روی باز چه خورده ای بگو مست و خراب می روی خانه به خانه کو به کو با کی حریف بوده ای بوسه ز کی ربوده ای زلف که را گشوده ای حلقه به حلقه مو به مو نی تو حریف کی کنی ای همه چشم و روشنی خفیه روی چو ماهیان حوض به حوض جو به جو راست بگو به جان تو ای دل و جانم آن تو ای دل همچو شیشه ام خورده میت کدو کدو راست بگو نهان مکن پشت به عاشقان مکن چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو در طلبم خیال تو دوش میان انجمن می نشناخت بنده را می نگریست رو به رو چون بشناخت بنده را بنده کژرونده را گفت بیا به خانه هی چند روی تو سو به سو عمر تو رفت در سفر با بد و نیک و خیر و شر همچو زنان خیره سر حجره به حجره شو به شو گفتمش ای رسول جان ای سبب نزول جان ز آنک تو خورده ای بده چند عتاب و گفت و گو گفت شراره ای از آن گر ببری سوی دهان حلق و دهان بسوزدت بانگ زنی گلو گلو لقمه هر خورنده را درخور او دهد خدا آنچ گلو بگیردت حرص مکن مجو مجو گفتم کو شراب جان ای دل و جان فدای آن من نه ام از شتردلان تا برمم به های و هو حلق و گلوبریده با کو برمد از این ابا هر کی بلنگد او از این هست مرا عدو عدو دست کز آن تهی بود گرچه شهنشهی بود دست بریده ای بود مانده به دیر بر سمو خامش باش و معتمد محرم راز نیک و بد آنک نیازمودیش راز مگو به پیش او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۵ کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو کی برهد ز آب نم چون بجهد یکی ز دو هیچ نمیرد آتشی ز آتش دیگر ای پسر ای دل من ز عشق خون خون مرا به خون مشو چند گریختم نشد سایه من ز من جدا سایه بود موکلم گرچه شوم چو تار مو نیست جز آفتاب را قوت دفع سایه ها بیش کند کمش کند این تو ز آفتاب جو ور دو هزار سال تو در پی سایه می دوی آخر کار بنگری تو سپسی و پیش او جرم تو گشت خدمتت رنج تو گشت نعمتت شمع تو گشت ظلمتت بند تو گشت جست و جو شرح بدادمی ولی پشت دل تو بشکند شیشه دل چو بشکنی سود نداردت رفو سایه و نور بایدت هر دو به هم ز من شنو سر بنه و دراز شو پیش درخت اتقوا چون ز درخت لطف او بال و پری برویدت تن زن چون کبوتران بازمکن بقوبقو چغز در آب می رود مار نمی رسد بدو بانگ زند خبر کند مار بداندش که کو گرچه که چغز حیله گر بانگ زند چو مار هم آن دم سست چغزیش بازدهد ز بانگ بو چغز اگر خمش بدی مار شدی شکار او چونک به کنج وا رود گنج شود جو و تسو گنج چو شد تسوی زر کم نشود به خاک در گنج شود تسوی جان چون برسد به گنج هو ختم کنم بر این سخن یا بفشارمش دگر حکم تو راست من کیم ای ملک لطیف خو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۶ سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تو وز می نو که داده ای جان نبرم به جان تو زخم گران همی کشم زخم بزن که من خوشم گرچه درون آتشم جمله زرم به جان تو هر نفسی که آن رسد کار دلم به جان رسد گرچه ز پا درآمدم جان سرم به جان تو شکل طبیب عشق تو آمد و داد شربتی خوردم از آن و هر نفس من بترم به جان تو نور دو چشم و نور مه چون برسد یکی شود تو چو مهی به جان من من بصرم به جان تو هر چه که در نظر بود بسته بود عمارتش آه که چنین خراب من از نظرم به جان تو در تبریز شمس دین هست بلندتر شجر شاد و به برگ و با نوا زان شجرم به جان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۷ سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو جان پر و بال می زند در طرب هوای تو آتش آب می شود عقل خراب می شود دشمن خواب می شود دیده من برای تو جامه صبر می درد عقل ز خویش می رود مردم و سنگ می خورد عشق چو اژدهای تو بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده را جور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو آب تو چون به جو رود کی سخنم نکو رود گاه دمم فرودرد از سبب حیای تو چیست غذای عشق تو این جگر کباب من چیست دل خراب من کارگه وفای تو خابیه جوش می کند کیست که نوش می کند چنگ خروش می کند در صفت و ثنای تو عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم دید مرا که بی توام گفت مرا که وای تو دیدم صعب منزلی درهم و سخت مشکلی رفتم و مانده ام دلی کشته به دست و پای تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۸ من که ستیزه روترم در طلب لقای تو بدهم جان بی وفا از جهت وفای تو در دل من نهاده ای آنچ دلم گشاده ای از دو هزار یک بود آنچ کنم به جای تو گلشکر مقویم هست سپاس و شکر تو کحل عزیزیم بود سرمه خاک پای تو سبزه نرویدی اگر چاشنیش ندادیی چرخ نگرددی اگر نشنودی صلای تو هست جهاز گلبنان حله سرخ و سبز تو هست امید شب روان یقظت روزهای تو من ز لقای مردمان جانب که گریزمی گر نبدی لقایشان آینه لقای تو بخت نداشت دهریی منکر گشت بعث را ور نه بقاش بخشدی موهبت بقای تو پر ز جهاد و نامیه عالم همچو کاهدان کی برسیدی از عدم جز که به کهربای تو در دل خاک از کجا های بدی و هو بدی گر نه پیاپی آمدی دعوت های های تو هم به خود آید آن کرم کیست که جذب او کند هست خود آمدن دلا عاطفت خدای تو گوید ذره ذره را چند پریم بر هوا هست هوا و ذره هم دستخوش هوای تو گردد صد صفت هوا ز اول روز تا به شب چرخ زنان به هر صفت رقص کنان برای تو رقص هوا ندیده ای رقص درخت ها نگر یا سوی رقص جان نگر پیش و پس حدای تو بس کن تا که هر یکی سوی حدیث خود رود نبود طبع ها همه عاشق مقتضای تو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۶ سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تو وز می نو که داده ای جان نبرم به جان تو زخم گران همی کشم زخم بزن که من خوشم گرچه درون آتشم جمله زرم به جان تو هر نفسی که آن رسد کار دلم به جان رسد گرچه ز پا درآمدم جان سرم به جان تو شکل طبیب عشق تو آمد و داد شربتی خوردم از آن و هر نفس من بترم به جان تو نور دو چشم و نور مه چون برسد یکی شود تو چو مهی به جان من من بصرم به جان تو هر چه که در نظر بود بسته بود عمارتش آه که چنین خراب من از نظرم به جان تو در تبریز شمس دین هست بلندتر شجر شاد و به برگ و با نوا زان شجرم به جان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۷ سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو جان پر و بال می زند در طرب هوای تو آتش آب می شود عقل خراب می شود دشمن خواب می شود دیده من برای تو جامه صبر می درد عقل ز خویش می رود مردم و سنگ می خورد عشق چو اژدهای تو بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده را جور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو آب تو چون به جو رود کی سخنم نکو رود گاه دمم فرودرد از سبب حیای تو چیست غذای عشق تو این جگر کباب من چیست دل خراب من کارگه وفای تو خابیه جوش می کند کیست که نوش می کند چنگ خروش می کند در صفت و ثنای تو عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم دید مرا که بی توام گفت مرا که وای تو دیدم صعب منزلی درهم و سخت مشکلی رفتم و مانده ام دلی کشته به دست و پای تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۸ من که ستیزه روترم در طلب لقای تو بدهم جان بی وفا از جهت وفای تو در دل من نهاده ای آنچ دلم گشاده ای از دو هزار یک بود آنچ کنم به جای تو گلشکر مقویم هست سپاس و شکر تو کحل عزیزیم بود سرمه خاک پای تو سبزه نرویدی اگر چاشنیش ندادیی چرخ نگرددی اگر نشنودی صلای تو هست جهاز گلبنان حله سرخ و سبز تو هست امید شب روان یقظت روزهای تو من ز لقای مردمان جانب که گریزمی گر نبدی لقایشان آینه لقای تو بخت نداشت دهریی منکر گشت بعث را ور نه بقاش بخشدی موهبت بقای تو پر ز جهاد و نامیه عالم همچو کاهدان کی برسیدی از عدم جز که به کهربای تو در دل خاک از کجا های بدی و هو بدی گر نه پیاپی آمدی دعوت های های تو هم به خود آید آن کرم کیست که جذب او کند هست خود آمدن دلا عاطفت خدای تو گوید ذره ذره را چند پریم بر هوا هست هوا و ذره هم دستخوش هوای تو گردد صد صفت هوا ز اول روز تا به شب چرخ زنان به هر صفت رقص کنان برای تو رقص هوا ندیده ای رقص درخت ها نگر یا سوی رقص جان نگر پیش و پس حدای تو بس کن تا که هر یکی سوی حدیث خود رود نبود طبع ها همه عاشق مقتضای تو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۹ باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو عرضه مکن دو دست تی پر کن زود آن سبو ای طربون غم شکن سنگ بر این سبو مزن از در حق به یک سبو کم نشده ست آب جو زان قدحی که ساحران جان به فدا شدند از آن چون کف موسی نبی بزم نهاد و کرد طو فاش بیا و فاش ده باده عشق فاش به عید شده ست و عام را گر رمضان است باش گو رغم سپید ماخ را رقص درآر شاخ را و آن کرم فراخ را بازگشای تو به تو مهره که درربوده ای بر کف دست نه دمی و آن گروی که برده ای بار دوم ز ما مجو مرده به مرگ پار من زنده شده ز یار من چند خزیده در کفن زنده از آن مسیح خو منکر حشر روز دین ژاژ مخا بیا ببین رسته چو سبزه از زمین سروقدان باغ هو خامش کرده جملگان ناطق غیب بی زبان خطبه بخوانده بر جهان بی نغمات و گفت و گو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۰ ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده ست او همه جوشان و پرآتش کمین اندر بهانه جو همه از عشق بررسته جگرها خسته لب بسته ولی در گلشن جانشان شقایق های تو بر تو حقایق های نیک و بد به شیر خفته می ماند که عالم را زند برهم چو دستی برنهی بر او بسی خورشید افلاکی نهان در جسم هر خاکی بسی شیران غرنده نهان در صورت آهو به مثل خلقت مردم نزاد از خاک و از انجم وگرچه زاد بس نادر از این داماد و کدبانو ضمیرت بس محل دارد قدم فوق زحل دارد اگرچه اندر آب و گل فروشد پاش تا زانو روان گشته ست از بالا زلال لطف تا این جا که ای جان گل آلوده از این گل خویش را واشو نمی بینی تو این زمزم فروتر می روی هر دم اگر ایوبی و محرم به زیر پای جو دارو چو شستن گیرد او خود را رباید آب جو او را چو سیبش می برد غلطان به باغ خرم بی سو به سیبستان رسد سیبش رهد از سنگ آسیبش نبیند اندر آن گلشن به جز آسیب شفتالو دل ویس و دل رامین ببیند جنت وحدت گل سرخ و گل خیری نشیند مست رو با رو از آن سو در کف حوری شراب صاف انگوری از این سو کرده رو بانو به خنده سوی روبانو در آن باغ خوش اعلوفه سپی پوشان چو اشکوفه که رستیم از سیه کاری ز مازو رفت آن ما زو بصیرت ها گشاده هر نظر حیران در آن منظر دهان پرقند و پرشکر تو خود باقیش را برگو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۹ باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو عرضه مکن دو دست تی پر کن زود آن سبو ای طربون غم شکن سنگ بر این سبو مزن از در حق به یک سبو کم نشده ست آب جو زان قدحی که ساحران جان به فدا شدند از آن چون کف موسی نبی بزم نهاد و کرد طو فاش بیا و فاش ده باده عشق فاش به عید شده ست و عام را گر رمضان است باش گو رغم سپید ماخ را رقص درآر شاخ را و آن کرم فراخ را بازگشای تو به تو مهره که درربوده ای بر کف دست نه دمی و آن گروی که برده ای بار دوم ز ما مجو مرده به مرگ پار من زنده شده ز یار من چند خزیده در کفن زنده از آن مسیح خو منکر حشر روز دین ژاژ مخا بیا ببین رسته چو سبزه از زمین سروقدان باغ هو خامش کرده جملگان ناطق غیب بی زبان خطبه بخوانده بر جهان بی نغمات و گفت و گو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۰ ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده ست او همه جوشان و پرآتش کمین اندر بهانه جو همه از عشق بررسته جگرها خسته لب بسته ولی در گلشن جانشان شقایق های تو بر تو حقایق های نیک و بد به شیر خفته می ماند که عالم را زند برهم چو دستی برنهی بر او بسی خورشید افلاکی نهان در جسم هر خاکی بسی شیران غرنده نهان در صورت آهو به مثل خلقت مردم نزاد از خاک و از انجم وگرچه زاد بس نادر از این داماد و کدبانو ضمیرت بس محل دارد قدم فوق زحل دارد اگرچه اندر آب و گل فروشد پاش تا زانو روان گشته ست از بالا زلال لطف تا این جا که ای جان گل آلوده از این گل خویش را واشو نمی بینی تو این زمزم فروتر می روی هر دم اگر ایوبی و محرم به زیر پای جو دارو چو شستن گیرد او خود را رباید آب جو او را چو سیبش می برد غلطان به باغ خرم بی سو به سیبستان رسد سیبش رهد از سنگ آسیبش نبیند اندر آن گلشن به جز آسیب شفتالو دل ویس و دل رامین ببیند جنت وحدت گل سرخ و گل خیری نشیند مست رو با رو از آن سو در کف حوری شراب صاف انگوری از این سو کرده رو بانو به خنده سوی روبانو در آن باغ خوش اعلوفه سپی پوشان چو اشکوفه که رستیم از سیه کاری ز مازو رفت آن ما زو بصیرت ها گشاده هر نظر حیران در آن منظر دهان پرقند و پرشکر تو خود باقیش را برگو

%0
10 Bölüm