Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۴ - معنی ما شاء الله کان یعنی خواست خواست او و رضا رضای او جویید از خشم دیگران و رد دیگران دلتنگ مباشید آن کان اگر چه لفظ ماضیست لیکن در فعل خدا ماضی و مستقبل نباشد کی لیس عند الله صباح و لا مساء قول بنده ایش شاء الله کان بهر آن نبود که تنبل کن در آن بلک تحریضست بر اخلاص و جد که در آن خدمت فزون شو مستعد گر بگویند آنچ می خواهی تو راد کار کار تست برحسب مراد آنگهان تنبل کنی جایز بود کانچ خواهی و آنچ گویی آن شود چون بگویند ایش شاء الله کان حکم حکم اوست مطلق جاودان پس چرا صد مرده اندر ورد او بر نگردی بندگانه گرد او گر بگویند آنچ می خواهد وزیر خواست آن اوست اندر دار و گیر گرد او گردان شوی صد مرده زود تا بریزد بر سرت احسان و جود یا گریزی از وزیر و قصر او این نباشد جست و جوی نصر او بازگونه زین سخن کاهل شدی منعکس ادراک و خاطر آمدی امر امر آن فلان خواجه ست هین چیست یعنی با جز او کمتر نشین گرد خواجه گرد چون امر آن اوست کو کشد دشمن رهاند جان دوست هرچه او خواهد همان یابی یقین یاوه کم رو خدمت او برگزین نی چو حاکم اوست گرد او مگرد تا شوی نامه سیاه و روی زرد حق بود تاویل که آن گرمت کند پر امید و چست و با شرمت کند ور کند سستت حقیقت این بدان هست تبدیل و نه تاویلست آن این برای گرم کردن آمدست تا بگیرد ناامیدان را دو دست معنی قرآن ز قرآن پرس و بس وز کسی که آتش زدست اندر هوس پیش قرآن گشت قربانی و پست تا که عین روح او قرآن شدست روغنی کو شد فدای گل به کل خواه روغن بوی کن خواهی تو گل مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۵ - و هم‌چنین قد جف القلم یعنی جف القلم و کتب لا یستوی الطاعة والمعصیة لا یستوی الامانة و السرقة جف القلم ان لا یستوی الشکر و الکفران جف القلم ان الله لا یضیع اجر المحسنین هم چنین تاویل قد جف القلم بهر تحریضست بر شغل اهم پس قلم بنوشت که هر کار را لایق آن هست تاثیر و جزا کژ روی جف القلم کژ آیدت راستی آری سعادت زایدت ظلم آری مدبری جف القلم عدل آری بر خوری جف القلم چون بدزدد دست شد جف القلم خورد باده مست شد جف القلم تو روا داری روا باشد که حق هم چو معزول آید از حکم سبق که ز دست من برون رفتست کار پیش من چندین میا چندین مزار بلک معنی آن بود جف القلم نیست یکسان پیش من عدل و ستم فرق بنهادم میان خیر و شر فرق بنهادم ز بد هم از بتر ذره ای گر در تو افزونی ادب باشد از یارت بداند فضل رب قدر آن ذره ترا افزون دهد ذره چون کوهی قدم بیرون نهد پادشاهی که به پیش تخت او فرق نبود از امین و ظلم جو آنک می لرزد ز بیم رد او وانک طعنه می زند در جد او فرق نبود هر دو یک باشد برش شاه نبود خاک تیره بر سرش ذره ای گر جهد تو افزون بود در ترازوی خدا موزون بود پیش این شاهان هماره جان کنی بی خبر ایشان ز غدر و روشنی گفت غمازی که بد گوید ترا ضایع آرد خدمتت را سالها پیش شاهی که سمیعست و بصیر گفت غمازان نباشد جای گیر جمله غمازان ازو آیس شوند سوی ما آیند و افزایند پند بس جفا گویند شه را پیش ما که برو جف القلم کم کن وفا معنی جف القلم کی آن بود که جفاها با وفا یکسان بود بل جفا را هم جفا جف القلم وآن وفا را هم وفا جف القلم عفو باشد لیک کو فر امید که بود بنده ز تقوی روسپید دزد را گر عفو باشد جان برد کی وزیر و خازن مخزن شود ای امین الدین ربانی بیا کز امانت رست هر تاج و لوا پور سلطان گر برو خاین شود آن سرش از تن بدان باین شود وز غلامی هندوی آرد وفا دولت او را می زند طال بقا چه غلام ار بر دری سگ باوفاست در دل سالار او را صد رضاست زین چو سگ را بوسه بر پوزش دهد گر بود شیری چه پیروزش کند جز مگر دزدی که خدمتها کند صدق او بیخ جفا را بر کند چون فضیل ره زنی کو راست باخت زانک ده مرده به سوی توبه تاخت وآنچنان که ساحران فرعون را رو سیه کردند از صبر و وفا دست و پا دادند در جرم قود آن به صد ساله عبادت کی شود تو که پنجه سال خدمت کرده ای کی چنین صدقی به دست آورده ای

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۴ - معنی ما شاء الله کان یعنی خواست خواست او و رضا رضای او جویید از خشم دیگران و رد دیگران دلتنگ مباشید آن کان اگر چه لفظ ماضیست لیکن در فعل خدا ماضی و مستقبل نباشد کی لیس عند الله صباح و لا مساء قول بنده ایش شاء الله کان بهر آن نبود که تنبل کن در آن بلک تحریضست بر اخلاص و جد که در آن خدمت فزون شو مستعد گر بگویند آنچ می خواهی تو راد کار کار تست برحسب مراد آنگهان تنبل کنی جایز بود کانچ خواهی و آنچ گویی آن شود چون بگویند ایش شاء الله کان حکم حکم اوست مطلق جاودان پس چرا صد مرده اندر ورد او بر نگردی بندگانه گرد او گر بگویند آنچ می خواهد وزیر خواست آن اوست اندر دار و گیر گرد او گردان شوی صد مرده زود تا بریزد بر سرت احسان و جود یا گریزی از وزیر و قصر او این نباشد جست و جوی نصر او بازگونه زین سخن کاهل شدی منعکس ادراک و خاطر آمدی امر امر آن فلان خواجه ست هین چیست یعنی با جز او کمتر نشین گرد خواجه گرد چون امر آن اوست کو کشد دشمن رهاند جان دوست هرچه او خواهد همان یابی یقین یاوه کم رو خدمت او برگزین نی چو حاکم اوست گرد او مگرد تا شوی نامه سیاه و روی زرد حق بود تاویل که آن گرمت کند پر امید و چست و با شرمت کند ور کند سستت حقیقت این بدان هست تبدیل و نه تاویلست آن این برای گرم کردن آمدست تا بگیرد ناامیدان را دو دست معنی قرآن ز قرآن پرس و بس وز کسی که آتش زدست اندر هوس پیش قرآن گشت قربانی و پست تا که عین روح او قرآن شدست روغنی کو شد فدای گل به کل خواه روغن بوی کن خواهی تو گل مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۵ - و هم‌چنین قد جف القلم یعنی جف القلم و کتب لا یستوی الطاعة والمعصیة لا یستوی الامانة و السرقة جف القلم ان لا یستوی الشکر و الکفران جف القلم ان الله لا یضیع اجر المحسنین هم چنین تاویل قد جف القلم بهر تحریضست بر شغل اهم پس قلم بنوشت که هر کار را لایق آن هست تاثیر و جزا کژ روی جف القلم کژ آیدت راستی آری سعادت زایدت ظلم آری مدبری جف القلم عدل آری بر خوری جف القلم چون بدزدد دست شد جف القلم خورد باده مست شد جف القلم تو روا داری روا باشد که حق هم چو معزول آید از حکم سبق که ز دست من برون رفتست کار پیش من چندین میا چندین مزار بلک معنی آن بود جف القلم نیست یکسان پیش من عدل و ستم فرق بنهادم میان خیر و شر فرق بنهادم ز بد هم از بتر ذره ای گر در تو افزونی ادب باشد از یارت بداند فضل رب قدر آن ذره ترا افزون دهد ذره چون کوهی قدم بیرون نهد پادشاهی که به پیش تخت او فرق نبود از امین و ظلم جو آنک می لرزد ز بیم رد او وانک طعنه می زند در جد او فرق نبود هر دو یک باشد برش شاه نبود خاک تیره بر سرش ذره ای گر جهد تو افزون بود در ترازوی خدا موزون بود پیش این شاهان هماره جان کنی بی خبر ایشان ز غدر و روشنی گفت غمازی که بد گوید ترا ضایع آرد خدمتت را سالها پیش شاهی که سمیعست و بصیر گفت غمازان نباشد جای گیر جمله غمازان ازو آیس شوند سوی ما آیند و افزایند پند بس جفا گویند شه را پیش ما که برو جف القلم کم کن وفا معنی جف القلم کی آن بود که جفاها با وفا یکسان بود بل جفا را هم جفا جف القلم وآن وفا را هم وفا جف القلم عفو باشد لیک کو فر امید که بود بنده ز تقوی روسپید دزد را گر عفو باشد جان برد کی وزیر و خازن مخزن شود ای امین الدین ربانی بیا کز امانت رست هر تاج و لوا پور سلطان گر برو خاین شود آن سرش از تن بدان باین شود وز غلامی هندوی آرد وفا دولت او را می زند طال بقا چه غلام ار بر دری سگ باوفاست در دل سالار او را صد رضاست زین چو سگ را بوسه بر پوزش دهد گر بود شیری چه پیروزش کند جز مگر دزدی که خدمتها کند صدق او بیخ جفا را بر کند چون فضیل ره زنی کو راست باخت زانک ده مرده به سوی توبه تاخت وآنچنان که ساحران فرعون را رو سیه کردند از صبر و وفا دست و پا دادند در جرم قود آن به صد ساله عبادت کی شود تو که پنجه سال خدمت کرده ای کی چنین صدقی به دست آورده ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۶ - حکایت آن درویش کی در هری غلامان آراستهٔ عمید خراسان را دید و بر اسبان تازی و قباهای زربفت و کلاهای مغرق و غیر آن پرسید کی اینها کدام امیرانند و چه شاهانند گفت او را کی اینها امیران نیستند اینها غلامان عمید خراسانند روی به آسمان کرد کی ای خدا غلام پروردن از عمید بیاموز آنجا مستوفی را عمید گویند آن یکی گستاخ رو اندر هری چون بدیدی او غلام مهتری جامه اطلس کمر زرین روان روی کردی سوی قبله آسمان کای خدا زین خواجه صاحب منن چون نیاموزی تو بنده داشتن بنده پروردن بیاموز ای خدا زین رییس و اختیار شاه ما بود محتاج و برهنه و بی نوا در زمستان لرز لرزان از هوا انبساطی کرد آن از خود بری جراتی بنمود او از لمتری اعتمادش بر هزاران موهبت که ندیم حق شد اهل معرفت گر ندیم شاه گستاخی کند تو مکن آنک نداری آن سند حق میان داد و میان به از کمر گر کسی تاجی دهد او داد سر تا یکی روزی که شاه آن خواجه را متهم کرد و ببستش دست و پا آن غلامان را شکنجه می نمود که دفینه خواجه بنمایید زود سر او با من بگویید ای خسان ورنه برم از شما حلق و لسان مدت یک ماهشان تعذیب کرد روز و شب اشکنجه و افشار و درد پاره پاره کردشان و یک غلام راز خواجه وا نگفت از اهتمام گفتش اندر خواب هاتف کای کیا بنده بودن هم بیاموز و بیا ای دریده پوستین یوسفان گر بدرد گرگت آن از خویش دان زانک می بافی همه ساله بپوش زانک می کاری همه ساله بنوش فعل تست این غصه های دم به دم این بود معنی قد جف القلم که نگردد سنت ما از رشد نیک را نیکی بود بد راست بد کار کن هین که سلیمان زنده است تا تو دیوی تیغ او برنده است چون فرشته گشته از تیغ آمنیست از سلیمان هیچ او را خوف نیست حکم او بر دیو باشد نه ملک رنج در خاکست نه فوق فلک ترک کن این جبر را که بس تهیست تا بدانی سر سر جبر چیست ترک کن این جبر جمع منبلان تا خبر یابی از آن جبر چو جان ترک معشوقی کن و کن عاشقی ای گمان برده که خوب و فایقی ای که در معنی ز شب خامش تری گفت خود را چند جویی مشتری سر بجنبانند پیشت بهر تو رفت در سودای ایشان دهر تو تو مرا گویی حسد اندر مپیچ چه حسد آرد کسی از فوت هیچ هست تعلیم خسان ای چشم شوخ هم چو نقش خرد کردن بر کلوخ خویش را تعلیم کن عشق و نظر که آن بود چون نقش فی جرم الحجر نفس تو با تست شاگرد وفا غیر فانی شد کجا جویی کجا تا کنی مر غیر را حبر و سنی خویش را بدخو و خالی می کنی متصل چون شد دلت با آن عدن هین بگو مهراس از خالی شدن امر قل زین آمدش کای راستین کم نخواهد شد بگو دریاست این انصتوا یعنی که آبت را بلاغ هین تلف کم کن که لب خشکست باغ این سخن پایان ندارد ای پدر این سخن را ترک کن پایان نگر غیرتم آید که پیشت بیستند بر تو می خندند عاشق نیستند عاشقانت در پس پرده کرم بهر تو نعره زنان بین دم بدم عاشق آن عاشقان غیب باش عاشقان پنج روزه کم تراش که بخوردندت ز خدعه و جذبه ای سالها زیشان ندیدی حبه ای چند هنگامه نهی بر راه عام گام خستی بر نیامد هیچ کام وقت صحت جمله یارند و حریف وقت درد و غم به جز حق کو الیف وقت درد چشم و دندان هیچ کس دست تو گیرد به جز فریاد رس پس همان درد و مرض را یاد دار چون ایاز از پوستین کن اعتبار پوستین آن حالت درد توست که گرفتست آن ایاز آن را به دست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۶ - حکایت آن درویش کی در هری غلامان آراستهٔ عمید خراسان را دید و بر اسبان تازی و قباهای زربفت و کلاهای مغرق و غیر آن پرسید کی اینها کدام امیرانند و چه شاهانند گفت او را کی اینها امیران نیستند اینها غلامان عمید خراسانند روی به آسمان کرد کی ای خدا غلام پروردن از عمید بیاموز آنجا مستوفی را عمید گویند آن یکی گستاخ رو اندر هری چون بدیدی او غلام مهتری جامه اطلس کمر زرین روان روی کردی سوی قبله آسمان کای خدا زین خواجه صاحب منن چون نیاموزی تو بنده داشتن بنده پروردن بیاموز ای خدا زین رییس و اختیار شاه ما بود محتاج و برهنه و بی نوا در زمستان لرز لرزان از هوا انبساطی کرد آن از خود بری جراتی بنمود او از لمتری اعتمادش بر هزاران موهبت که ندیم حق شد اهل معرفت گر ندیم شاه گستاخی کند تو مکن آنک نداری آن سند حق میان داد و میان به از کمر گر کسی تاجی دهد او داد سر تا یکی روزی که شاه آن خواجه را متهم کرد و ببستش دست و پا آن غلامان را شکنجه می نمود که دفینه خواجه بنمایید زود سر او با من بگویید ای خسان ورنه برم از شما حلق و لسان مدت یک ماهشان تعذیب کرد روز و شب اشکنجه و افشار و درد پاره پاره کردشان و یک غلام راز خواجه وا نگفت از اهتمام گفتش اندر خواب هاتف کای کیا بنده بودن هم بیاموز و بیا ای دریده پوستین یوسفان گر بدرد گرگت آن از خویش دان زانک می بافی همه ساله بپوش زانک می کاری همه ساله بنوش فعل تست این غصه های دم به دم این بود معنی قد جف القلم که نگردد سنت ما از رشد نیک را نیکی بود بد راست بد کار کن هین که سلیمان زنده است تا تو دیوی تیغ او برنده است چون فرشته گشته از تیغ آمنیست از سلیمان هیچ او را خوف نیست حکم او بر دیو باشد نه ملک رنج در خاکست نه فوق فلک ترک کن این جبر را که بس تهیست تا بدانی سر سر جبر چیست ترک کن این جبر جمع منبلان تا خبر یابی از آن جبر چو جان ترک معشوقی کن و کن عاشقی ای گمان برده که خوب و فایقی ای که در معنی ز شب خامش تری گفت خود را چند جویی مشتری سر بجنبانند پیشت بهر تو رفت در سودای ایشان دهر تو تو مرا گویی حسد اندر مپیچ چه حسد آرد کسی از فوت هیچ هست تعلیم خسان ای چشم شوخ هم چو نقش خرد کردن بر کلوخ خویش را تعلیم کن عشق و نظر که آن بود چون نقش فی جرم الحجر نفس تو با تست شاگرد وفا غیر فانی شد کجا جویی کجا تا کنی مر غیر را حبر و سنی خویش را بدخو و خالی می کنی متصل چون شد دلت با آن عدن هین بگو مهراس از خالی شدن امر قل زین آمدش کای راستین کم نخواهد شد بگو دریاست این انصتوا یعنی که آبت را بلاغ هین تلف کم کن که لب خشکست باغ این سخن پایان ندارد ای پدر این سخن را ترک کن پایان نگر غیرتم آید که پیشت بیستند بر تو می خندند عاشق نیستند عاشقانت در پس پرده کرم بهر تو نعره زنان بین دم بدم عاشق آن عاشقان غیب باش عاشقان پنج روزه کم تراش که بخوردندت ز خدعه و جذبه ای سالها زیشان ندیدی حبه ای چند هنگامه نهی بر راه عام گام خستی بر نیامد هیچ کام وقت صحت جمله یارند و حریف وقت درد و غم به جز حق کو الیف وقت درد چشم و دندان هیچ کس دست تو گیرد به جز فریاد رس پس همان درد و مرض را یاد دار چون ایاز از پوستین کن اعتبار پوستین آن حالت درد توست که گرفتست آن ایاز آن را به دست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۷ - باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت می‌کرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت می‌کرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی مادهٔ اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاء کافر جبری جواب آغاز کرد که از آن حیران شد آن منطیق مرد لیک گر من آن جوابات و سؤال جمله را گویم بمانم زین مقال زان مهم تر گفتنیها هستمان که بدان فهم تو به یابد نشان اندکی گفتیم زان بحث ای عتل ز اندکی پیدا بود قانون کل هم چنین بحثست تا حشر بشر در میان جبری و اهل قدر گر فرو ماندی ز دفع خصم خویش مذهب ایشان بر افتادی ز پیش چون برون شوشان نبودی در جواب پس رمیدندی از آن راه تباب چونک مقضی بد دوام آن روش می دهدشان از دلایل پرورش تا نگردد ملزم از اشکال خصم تا بود محجوب از اقبال خصم تا که این هفتاد و دو ملت مدام در جهان ماند الی یوم القیام چون جهان ظلمتست و غیب این از برای سایه می باید زمین تا قیامت ماند این هفتاد و دو کم نیاید مبتدع را گفت و گو عزت مخزن بود اندر بها که برو بسیار باشد قفلها عزت مقصد بود ای ممتحن پیچ پیچ راه و عقبه و راه زن عزت کعبه بود و آن نادیه ره زنی اعراب و طول بادیه هر روش هر ره که آن محمود نیست عقبه ای و مانعی و ره زنیست این روش خصم و حقود آن شده تا مقلد در دو ره حیران شده صدق هر دو ضد ببیند در روش هر فریقی در ره خود خوش منش گر جوابش نیست می بندد ستیز بر همان دم تا به روز رستخیز که مهان ما بدانند این جواب گرچه از ما شد نهان وجه صواب پوزبند وسوسه عشقست و بس ورنه کی وسواس را بستست کس عاشقی شو شاهد خوبی بجو صید مرغابی همی کن جو بجو کی بری زان آب کان آبت برد کی کنی زان فهم فهمت را خورد غیر این معقولها معقولها یابی اندر عشق با فر و بها غیر این عقل تو حق را عقلهاست که بدان تدبیر اسباب سماست که بدین عقل آوری ارزاق را زان دگر مفرش کنی اطباق را چون ببازی عقل در عشق صمد عشر امثالت دهد یا هفت صد آن زنان چون عقلها درباختند بر رواق عشق یوسف تاختند عقلشان یک دم ستد ساقی عمر سیر گشتند از خرد باقی عمر اصل صد یوسف جمال ذوالجلال ای کم از زن شو فدای آن جمال عشق برد بحث را ای جان و بس کو ز گفت و گو شود فریاد رس حیرتی آید ز عشق آن نطق را زهره نبود که کند او ماجرا که بترسد گر جوابی وا دهد گوهری از لنج او بیرون فتد لب ببندد سخت او از خیر و شر تا نباید کز دهان افتد گهر هم چنانک گفت آن یار رسول چون نبی بر خواندی بر ما فصول آن رسول مجتبی وقت نثار خواستی از ما حضور و صد وقار آنچنان که بر سرت مرغی بود کز فواتش جان تو لرزان شود پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا تا نگیرد مرغ خوب تو هوا دم نیاری زد ببندی سرفه را تا نباید که بپرد آن هما ور کست شیرین بگوید یا ترش بر لب انگشتی نهی یعنی خمش حیرت آن مرغست خاموشت کند بر نهد سردیگ و پر جوشت کند

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۷ - باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت می‌کرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت می‌کرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی مادهٔ اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاء کافر جبری جواب آغاز کرد که از آن حیران شد آن منطیق مرد لیک گر من آن جوابات و سؤال جمله را گویم بمانم زین مقال زان مهم تر گفتنیها هستمان که بدان فهم تو به یابد نشان اندکی گفتیم زان بحث ای عتل ز اندکی پیدا بود قانون کل هم چنین بحثست تا حشر بشر در میان جبری و اهل قدر گر فرو ماندی ز دفع خصم خویش مذهب ایشان بر افتادی ز پیش چون برون شوشان نبودی در جواب پس رمیدندی از آن راه تباب چونک مقضی بد دوام آن روش می دهدشان از دلایل پرورش تا نگردد ملزم از اشکال خصم تا بود محجوب از اقبال خصم تا که این هفتاد و دو ملت مدام در جهان ماند الی یوم القیام چون جهان ظلمتست و غیب این از برای سایه می باید زمین تا قیامت ماند این هفتاد و دو کم نیاید مبتدع را گفت و گو عزت مخزن بود اندر بها که برو بسیار باشد قفلها عزت مقصد بود ای ممتحن پیچ پیچ راه و عقبه و راه زن عزت کعبه بود و آن نادیه ره زنی اعراب و طول بادیه هر روش هر ره که آن محمود نیست عقبه ای و مانعی و ره زنیست این روش خصم و حقود آن شده تا مقلد در دو ره حیران شده صدق هر دو ضد ببیند در روش هر فریقی در ره خود خوش منش گر جوابش نیست می بندد ستیز بر همان دم تا به روز رستخیز که مهان ما بدانند این جواب گرچه از ما شد نهان وجه صواب پوزبند وسوسه عشقست و بس ورنه کی وسواس را بستست کس عاشقی شو شاهد خوبی بجو صید مرغابی همی کن جو بجو کی بری زان آب کان آبت برد کی کنی زان فهم فهمت را خورد غیر این معقولها معقولها یابی اندر عشق با فر و بها غیر این عقل تو حق را عقلهاست که بدان تدبیر اسباب سماست که بدین عقل آوری ارزاق را زان دگر مفرش کنی اطباق را چون ببازی عقل در عشق صمد عشر امثالت دهد یا هفت صد آن زنان چون عقلها درباختند بر رواق عشق یوسف تاختند عقلشان یک دم ستد ساقی عمر سیر گشتند از خرد باقی عمر اصل صد یوسف جمال ذوالجلال ای کم از زن شو فدای آن جمال عشق برد بحث را ای جان و بس کو ز گفت و گو شود فریاد رس حیرتی آید ز عشق آن نطق را زهره نبود که کند او ماجرا که بترسد گر جوابی وا دهد گوهری از لنج او بیرون فتد لب ببندد سخت او از خیر و شر تا نباید کز دهان افتد گهر هم چنانک گفت آن یار رسول چون نبی بر خواندی بر ما فصول آن رسول مجتبی وقت نثار خواستی از ما حضور و صد وقار آنچنان که بر سرت مرغی بود کز فواتش جان تو لرزان شود پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا تا نگیرد مرغ خوب تو هوا دم نیاری زد ببندی سرفه را تا نباید که بپرد آن هما ور کست شیرین بگوید یا ترش بر لب انگشتی نهی یعنی خمش حیرت آن مرغست خاموشت کند بر نهد سردیگ و پر جوشت کند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۸ - پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست می‌گویی تا ایاز را در سخن آورد ای ایاز این مهرها بر چارقی چیست آخر هم چو بر بت عاشقی هم چو مجنون از رخ لیلی خویش کرده ای تو چارقی را دین و کیش با دو کهنه مهر جان آمیخته هر دو را در حجره ای آویخته چند گویی با دو کهنه نو سخن در جمادی می دمی سر کهن چون عرب با ربع و اطلال ای ایاز می کشی از عشق گفت خود دراز چارقت ربع کدامین آصفست پوستین گویی که کرته یوسفست هم چو ترسا که شمارد با کشش جرم یکساله زنا و غل و غش تا بیامرزد کشش زو آن گناه عفو او را عفو داند از اله نیست آگه آن کشش از جرم و داد لیک بس جادوست عشق و اعتقاد دوستی و وهم صد یوسف تند اسحر از هاروت و ماروتست خود صورتی پیدا کند بر یاد او جذب صورت آردت در گفت و گو راز گویی پیش صورت صد هزار آن چنان که یار گوید پیش یار نه بدانجا صورتی نه هیکلی زاده از وی صد الست و صد بلی آن چنان که مادری دل برده ای پیش گور بچه نومرده ای رازها گوید به جد و اجتهاد می نماید زنده او را آن جماد حی و قایم داند او آن خاک را چشم و گوشی داند او خاشاک را پیش او هر ذره آن خاک گور گوش دارد هوش دارد وقت شور مستمع داند به جد آن خاک را خوش نگر این عشق ساحرناک را آنچنان بر خاک گور تازه او دم بدم خوش می نهد با اشک رو که بوقت زندگی هرگز چنان روی ننهادست بر پور چو جان از عزا چون چند روزی بگذرد آتش آن عشق او ساکن شود عشق بر مرده نباشد پایدار عشق را بر حی جان افزای دار بعد از آن زان گور خود خواب آیدش از جمادی هم جمادی زایدش زانک عشق افسون خود بربود و رفت ماند خاکستر چو آتش رفت تفت آنچ بیند آن جوان در آینه پیر اندر خشت می بیند همه پیر عشق تست نه ریش سپید دستگیر صد هزاران ناامید عشق صورتها بسازد در فراق نامصور سر کند وقت تلاق که منم آن اصل اصل هوش و مست بر صور آن حسن عکس ما بدست پرده ها را این زمان برداشتم حسن را بی واسطه بفراشتم زانک بس با عکس من در بافتی قوت تجرید ذاتم یافتی چون ازین سو جذبه من شد روان او کشش را می نبیند در میان مغفرت می خواهد از جرم و خطا از پس آن پرده از لطف خدا چون ز سنگی چشمه ای جاری شود سنگ اندر چشمه متواری شود کس نخواهد بعد از آن او را حجر زانک جاری شد از آن سنگ آن گهر کاسه ها دان این صور را واندرو آنچ حق ریزد بدان گیرد علو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۸ - پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست می‌گویی تا ایاز را در سخن آورد ای ایاز این مهرها بر چارقی چیست آخر هم چو بر بت عاشقی هم چو مجنون از رخ لیلی خویش کرده ای تو چارقی را دین و کیش با دو کهنه مهر جان آمیخته هر دو را در حجره ای آویخته چند گویی با دو کهنه نو سخن در جمادی می دمی سر کهن چون عرب با ربع و اطلال ای ایاز می کشی از عشق گفت خود دراز چارقت ربع کدامین آصفست پوستین گویی که کرته یوسفست هم چو ترسا که شمارد با کشش جرم یکساله زنا و غل و غش تا بیامرزد کشش زو آن گناه عفو او را عفو داند از اله نیست آگه آن کشش از جرم و داد لیک بس جادوست عشق و اعتقاد دوستی و وهم صد یوسف تند اسحر از هاروت و ماروتست خود صورتی پیدا کند بر یاد او جذب صورت آردت در گفت و گو راز گویی پیش صورت صد هزار آن چنان که یار گوید پیش یار نه بدانجا صورتی نه هیکلی زاده از وی صد الست و صد بلی آن چنان که مادری دل برده ای پیش گور بچه نومرده ای رازها گوید به جد و اجتهاد می نماید زنده او را آن جماد حی و قایم داند او آن خاک را چشم و گوشی داند او خاشاک را پیش او هر ذره آن خاک گور گوش دارد هوش دارد وقت شور مستمع داند به جد آن خاک را خوش نگر این عشق ساحرناک را آنچنان بر خاک گور تازه او دم بدم خوش می نهد با اشک رو که بوقت زندگی هرگز چنان روی ننهادست بر پور چو جان از عزا چون چند روزی بگذرد آتش آن عشق او ساکن شود عشق بر مرده نباشد پایدار عشق را بر حی جان افزای دار بعد از آن زان گور خود خواب آیدش از جمادی هم جمادی زایدش زانک عشق افسون خود بربود و رفت ماند خاکستر چو آتش رفت تفت آنچ بیند آن جوان در آینه پیر اندر خشت می بیند همه پیر عشق تست نه ریش سپید دستگیر صد هزاران ناامید عشق صورتها بسازد در فراق نامصور سر کند وقت تلاق که منم آن اصل اصل هوش و مست بر صور آن حسن عکس ما بدست پرده ها را این زمان برداشتم حسن را بی واسطه بفراشتم زانک بس با عکس من در بافتی قوت تجرید ذاتم یافتی چون ازین سو جذبه من شد روان او کشش را می نبیند در میان مغفرت می خواهد از جرم و خطا از پس آن پرده از لطف خدا چون ز سنگی چشمه ای جاری شود سنگ اندر چشمه متواری شود کس نخواهد بعد از آن او را حجر زانک جاری شد از آن سنگ آن گهر کاسه ها دان این صور را واندرو آنچ حق ریزد بدان گیرد علو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۹ - گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازه‌ایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان را ابلهان گفتند مجنون را ز جهل حسن لیلی نیست چندان هست سهل بهتر از وی صد هزاران دلربا هست هم چون ماه اندر شهر ما گفت صورت کوزه است و حسن می می خدایم می دهد از نقش وی مر شما را سرکه داد از کوزه اش تا نباشد عشق اوتان گوش کش از یکی کوزه دهد زهر و عسل هر یکی را دست حق عز و جل کوزه می بینی ولیکن آن شراب روی ننماید به چشم ناصواب قاصرات الطرف باشد ذوق جان جز به خصم خود بننماید نشان قاصرات الطرف آمد آن مدام وین حجاب ظرف ها هم چون خیام هست دریا خیمه ای در وی حیات بط را لیکن کلاغان را ممات زهر باشد مار را هم قوت و برگ غیر او را زهر او دردست و مرگ صورت هر نعمتی و محنتی هست این را دوزخ آن را جنتی پس همه اجسام و اشیا تبصرون واندرو قوتست و سم لاتبصرون هست هر جسمی چو کاسه و کوزه ای اندرو هم قوت و هم دل سوزه ای کاسه پیدا اندرو پنهان رغد طاعمش داند کزان چه می خورد صورت یوسف چو جامی بود خوب زان پدر می خورد صد باده طروب باز اخوان را از آن زهراب بود کان در ایشان خشم و کینه می فزود باز از وی مر زلیخا را سکر می کشید از عشق افیونی دگر غیر آنچ بود مر یعقوب را بود از یوسف غذا آن خوب را گونه گونه شربت و کوزه یکی تا نماند در می غیبت شکی باده از غیبست و کوزه زین جهان کوزه پیدا باده در وی بس نهان بس نهان از دیده نامحرمان لیک بر محرم هویدا و عیان یا إلهی سکرت أبصارنا فاعف عنا أثقلت أوزارنا یا خفیا قد ملأت الخافقین قد علوت فوق نور المشرقین أنت سر کاشف أسرارنا أنت فجر مفجر أنهارنا یا خفی الذات محسوس العطا أنت کالماء و نحن کالرحا أنت کالریح و نحن کالغبار تختفی الریح و غبراها جهار تو بهاری ما چو باغ سبز خوش او نهان و آشکارا بخششش تو چو جانی ما مثال دست و پا قبض و بسط دست از جان شد روا تو چو عقلی ما مثال این زبان این زبان از عقل دارد این بیان تو مثال شادی و ما خنده ایم که نتیجه شادی فرخنده ایم جنبش ما هر دمی خود اشهدست که گواه ذوالجلال سرمدست گردش سنگ آسیا در اضطراب اشهد آمد بر وجود جوی آب ای برون از وهم و قال و قیل من خاک بر فرق من و تمثیل من بنده نشکیبد ز تصویر خوشت هر دمت گوید که جانم مفرشت هم چو آن چوپان که می گفت ای خدا پیش چوپان و محب خود بیا تا شپش جویم من از پیراهنت چارقت دوزم ببوسم دامنت کس نبودش در هوا و عشق جفت لیک قاصر بود از تسبیح و گفت عشق او خرگاه بر گردون زده جان سگ خرگاه آن چوپان شده چونک بحر عشق یزدان جوش زد بر دل او زد ترا بر گوش زد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۹ - گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازه‌ایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان را ابلهان گفتند مجنون را ز جهل حسن لیلی نیست چندان هست سهل بهتر از وی صد هزاران دلربا هست هم چون ماه اندر شهر ما گفت صورت کوزه است و حسن می می خدایم می دهد از نقش وی مر شما را سرکه داد از کوزه اش تا نباشد عشق اوتان گوش کش از یکی کوزه دهد زهر و عسل هر یکی را دست حق عز و جل کوزه می بینی ولیکن آن شراب روی ننماید به چشم ناصواب قاصرات الطرف باشد ذوق جان جز به خصم خود بننماید نشان قاصرات الطرف آمد آن مدام وین حجاب ظرف ها هم چون خیام هست دریا خیمه ای در وی حیات بط را لیکن کلاغان را ممات زهر باشد مار را هم قوت و برگ غیر او را زهر او دردست و مرگ صورت هر نعمتی و محنتی هست این را دوزخ آن را جنتی پس همه اجسام و اشیا تبصرون واندرو قوتست و سم لاتبصرون هست هر جسمی چو کاسه و کوزه ای اندرو هم قوت و هم دل سوزه ای کاسه پیدا اندرو پنهان رغد طاعمش داند کزان چه می خورد صورت یوسف چو جامی بود خوب زان پدر می خورد صد باده طروب باز اخوان را از آن زهراب بود کان در ایشان خشم و کینه می فزود باز از وی مر زلیخا را سکر می کشید از عشق افیونی دگر غیر آنچ بود مر یعقوب را بود از یوسف غذا آن خوب را گونه گونه شربت و کوزه یکی تا نماند در می غیبت شکی باده از غیبست و کوزه زین جهان کوزه پیدا باده در وی بس نهان بس نهان از دیده نامحرمان لیک بر محرم هویدا و عیان یا إلهی سکرت أبصارنا فاعف عنا أثقلت أوزارنا یا خفیا قد ملأت الخافقین قد علوت فوق نور المشرقین أنت سر کاشف أسرارنا أنت فجر مفجر أنهارنا یا خفی الذات محسوس العطا أنت کالماء و نحن کالرحا أنت کالریح و نحن کالغبار تختفی الریح و غبراها جهار تو بهاری ما چو باغ سبز خوش او نهان و آشکارا بخششش تو چو جانی ما مثال دست و پا قبض و بسط دست از جان شد روا تو چو عقلی ما مثال این زبان این زبان از عقل دارد این بیان تو مثال شادی و ما خنده ایم که نتیجه شادی فرخنده ایم جنبش ما هر دمی خود اشهدست که گواه ذوالجلال سرمدست گردش سنگ آسیا در اضطراب اشهد آمد بر وجود جوی آب ای برون از وهم و قال و قیل من خاک بر فرق من و تمثیل من بنده نشکیبد ز تصویر خوشت هر دمت گوید که جانم مفرشت هم چو آن چوپان که می گفت ای خدا پیش چوپان و محب خود بیا تا شپش جویم من از پیراهنت چارقت دوزم ببوسم دامنت کس نبودش در هوا و عشق جفت لیک قاصر بود از تسبیح و گفت عشق او خرگاه بر گردون زده جان سگ خرگاه آن چوپان شده چونک بحر عشق یزدان جوش زد بر دل او زد ترا بر گوش زد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۰ - حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعره‌ای زد واعظی بد بس گزیده در بیان زیر منبر جمع مردان و زنان رفت جوحی چادر و روبند ساخت در میان آن زنان شد ناشناخت سایلی پرسید واعظ را به راز موی عانه هست نقصان نماز گفت واعظ چون شود عانه دراز پس کراهت باشد از وی در نماز یا به آهک یا ستره بسترش تا نمازت کامل آید خوب و خوش گفت سایل آن درازی تا چه حد شرط باشد تا نمازم کم بود گفت چون قدر جوی گردد به طول پس ستردن فرض باشد ای سیول گفت جوحی زود ای خوهر ببین عانه من گشته باشد این چنین بهر خشنودی حق پیش آر دست که آن به مقدار کراهت آمدست دست زن در کرد در شلوار مرد کیر او بر دست زن آسیب کرد نعره ای زد سخت اندر حال زن گفت واعظ بر دلش زد گفت من گفت نه بر دل نزد بر دست زد وای اگر بر دل زدی ای پر خرد بر دل آن ساحران زد اندکی شد عصا و دست ایشان را یکی گر عصا بستانی از پیری شها بیش رنجد که آن گروه از دست و پا نعره لاضیر بر گردون رسید هین ببر که جان ز جان کندن رهید ما بدانستیم ما این تن نه ایم از ورای تن به یزدان می زییم ای خنک آن را که ذات خود شناخت اندر امن سرمدی قصری بساخت کودکی گرید پی جوز و مویز پیش عاقل باشد آن بس سهل چیز پیش دل جوز و مویز آمد جسد طفل کی در دانش مردان رسد هر که محجوبست او خود کودکست مرد آن باشد که بیرون از شک ست گر بریش و خایه مردستی کسی هر بزی را ریش و مو باشد بسی پیشوای بد بود آن بز شتاب می برد اصحاب را پیش قصاب ریش شانه کرده که من سابقم سابقی لیکن به سوی مرگ و غم هین روش بگزین و ترک ریش کن ترک این ما و من و تشویش کن تا شوی چون بوی گل با عاشقان پیشوا و رهنمای گلستان کیست بوی گل دم عقل و خرد خوش قلاووز ره ملک ابد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۱ - فرمودن شاه به ایاز بار دگر کی شرح چارق و پوستین آشکارا بگو تا خواجه‌تاشانت از آن اشارت پند گیرد کی الدین النصیحة و موعظه یابند سر چارق را بیان کن ای ایاز پیش چارق چیستت چندین نیاز تا بنوشد سنقر و بک یا رقت سر سر پوستین و چارقت ای ایاز از تو غلامی نور یافت نورت از پستی سوی گردون شتافت حسرت آزادگان شد بندگی بندگی را چون تو دادی زندگی مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد کافر از ایمان او حسرت خورد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۰ - حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعره‌ای زد واعظی بد بس گزیده در بیان زیر منبر جمع مردان و زنان رفت جوحی چادر و روبند ساخت در میان آن زنان شد ناشناخت سایلی پرسید واعظ را به راز موی عانه هست نقصان نماز گفت واعظ چون شود عانه دراز پس کراهت باشد از وی در نماز یا به آهک یا ستره بسترش تا نمازت کامل آید خوب و خوش گفت سایل آن درازی تا چه حد شرط باشد تا نمازم کم بود گفت چون قدر جوی گردد به طول پس ستردن فرض باشد ای سیول گفت جوحی زود ای خوهر ببین عانه من گشته باشد این چنین بهر خشنودی حق پیش آر دست که آن به مقدار کراهت آمدست دست زن در کرد در شلوار مرد کیر او بر دست زن آسیب کرد نعره ای زد سخت اندر حال زن گفت واعظ بر دلش زد گفت من گفت نه بر دل نزد بر دست زد وای اگر بر دل زدی ای پر خرد بر دل آن ساحران زد اندکی شد عصا و دست ایشان را یکی گر عصا بستانی از پیری شها بیش رنجد که آن گروه از دست و پا نعره لاضیر بر گردون رسید هین ببر که جان ز جان کندن رهید ما بدانستیم ما این تن نه ایم از ورای تن به یزدان می زییم ای خنک آن را که ذات خود شناخت اندر امن سرمدی قصری بساخت کودکی گرید پی جوز و مویز پیش عاقل باشد آن بس سهل چیز پیش دل جوز و مویز آمد جسد طفل کی در دانش مردان رسد هر که محجوبست او خود کودکست مرد آن باشد که بیرون از شک ست گر بریش و خایه مردستی کسی هر بزی را ریش و مو باشد بسی پیشوای بد بود آن بز شتاب می برد اصحاب را پیش قصاب ریش شانه کرده که من سابقم سابقی لیکن به سوی مرگ و غم هین روش بگزین و ترک ریش کن ترک این ما و من و تشویش کن تا شوی چون بوی گل با عاشقان پیشوا و رهنمای گلستان کیست بوی گل دم عقل و خرد خوش قلاووز ره ملک ابد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۱ - فرمودن شاه به ایاز بار دگر کی شرح چارق و پوستین آشکارا بگو تا خواجه‌تاشانت از آن اشارت پند گیرد کی الدین النصیحة و موعظه یابند سر چارق را بیان کن ای ایاز پیش چارق چیستت چندین نیاز تا بنوشد سنقر و بک یا رقت سر سر پوستین و چارقت ای ایاز از تو غلامی نور یافت نورت از پستی سوی گردون شتافت حسرت آزادگان شد بندگی بندگی را چون تو دادی زندگی مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد کافر از ایمان او حسرت خورد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را بود گبری در زمان بایزید گفت او را یک مسلمان سعید که چه باشد گر تو اسلام آوری تا بیابی صد نجات و سروری گفت این ایمان اگر هست ای مرید آنک دارد شیخ عالم بایزید من ندارم طاقت آن تاب آن که آن فزون آمد ز کوششهای جان گرچه در ایمان و دین ناموقنم لیک در ایمان او بس مؤمنم دارم ایمان که آن ز جمله برترست بس لطیف و با فروغ و با فرست مؤمن ایمان اویم در نهان گرچه مهرم هست محکم بر دهان باز ایمان خود گر ایمان شماست نه بدان میلستم و نه مشتهاست آنک صد میلش سوی ایمان بود چون شما را دید آن فاتر شود زانک نامی بیند و معنیش نی چون بیابان را مفازه گفتنی عشق او ز آورد ایمان بفسرد چون به ایمان شما او بنگرد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۳ - حکایت آن مؤذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد یک مؤذن داشت بس آواز بد در میان کافرستان بانگ زد چند گفتندش مگو بانگ نماز که شود جنگ و عداوت ها دراز او ستیزه کرد و پس بی احتراز گفت در کافرستان بانگ نماز خلق خایف شد ز فتنه عامه ای خود بیامد کافری با جامه ای شمع و حلوا با چنان جامه لطیف هدیه آورد و بیامد چون الیف پرس پرسان کاین مؤذن کو کجاست که صلا و بانگ او راحت فزاست هین چه راحت بود زان آواز زشت گفت که آوازش فتاد اندر کنشت دختری دارم لطیف و بس سنی آرزو می بود او را مؤمنی هیچ این سودا نمی رفت از سرش پندها می داد چندین کافرش در دل او مهر ایمان رسته بود هم چو مجمر بود این غم من چو عود در عذاب و درد و اشکنجه بدم که بجنبد سلسله او دم به دم هیچ چاره می ندانستم در آن تا فرو خواند این مؤذن آن اذان گفت دختر چیست این مکروه بانگ که به گوشم آمد این دو چار دانگ من همه عمر این چنین آواز زشت هیچ نشنیدم درین دیر و کنشت خواهرش گفتا که این بانگ اذان هست اعلام و شعار مؤمنان باورش نامد بپرسید از دگر آن دگر هم گفت آری ای پدر چون یقین گشتش رخ او زرد شد از مسلمانی دل او سرد شد باز رستم من ز تشویش و عذاب دوش خوش خفتم در آن بی خوف خواب راحتم این بود از آواز او هدیه آوردم به شکر آن مرد کو چون بدیدش گفت این هدیه پذیر که مرا گشتی مجیر و دستگیر آنچ کردی با من از احسان و بر بنده تو گشته ام من مستمر گر به مال و ملک و ثروت فردمی من دهانت را پر از زر کردمی هست ایمان شما زرق و مجاز راه زن هم چون که آن بانگ نماز لیک از ایمان و صدق بایزید چند حسرت در دل و جانم رسید هم چو آن زن کو جماع خر بدید گفت آوه چیست این فحل فرید گر جماع اینست بردند این خران بر کس ما می ریند این شوهران داد جمله داد ایمان بایزید آفرین ها بر چنین شیر فرید قطره ای ز ایمانش در بحر ار رود بحر اندر قطره اش غرقه شود هم چو ز آتش ذره ای در بیشه ها اندر آن ذره شود بیشه فنا چون خیالی در دل شه یا سپاه کرد اندر جنگ خصمان را تباه یک ستاره در محمد رخ نمود تا فنا شد گوهر گبر و جهود آنک ایمان یافت رفت اندر امان کفرهای باقیان شد دو گمان کفر صرف اولین باری نماند یا مسلمانی و یا بیمی نشاند این به حیله آب و روغن کردنیست این مثلها کفو ذره نور نیست ذره نبود جز حقیری منجسم ذره نبود شارق لا ینقسم گفتن ذره مرادی دان خفی محرم دریا نه ای این دم کفی آفتاب نیر ایمان شیخ گر نماید رخ ز شرق جان شیخ جمله پستی گنج گیرد تا ثری جمله بالا خلد گیرد اخضری او یکی جان دارد از نور منیر او یکی تن دارد از خاک حقیر ای عجب اینست او یا آن بگو که بماندم اندرین مشکل عمو گر وی اینست ای برادر چیست آن پر شده از نور او هفت آسمان ور وی آنست این بدن ای دوست چیست ای عجب زین دو کدامین است و کیست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را بود گبری در زمان بایزید گفت او را یک مسلمان سعید که چه باشد گر تو اسلام آوری تا بیابی صد نجات و سروری گفت این ایمان اگر هست ای مرید آنک دارد شیخ عالم بایزید من ندارم طاقت آن تاب آن که آن فزون آمد ز کوششهای جان گرچه در ایمان و دین ناموقنم لیک در ایمان او بس مؤمنم دارم ایمان که آن ز جمله برترست بس لطیف و با فروغ و با فرست مؤمن ایمان اویم در نهان گرچه مهرم هست محکم بر دهان باز ایمان خود گر ایمان شماست نه بدان میلستم و نه مشتهاست آنک صد میلش سوی ایمان بود چون شما را دید آن فاتر شود زانک نامی بیند و معنیش نی چون بیابان را مفازه گفتنی عشق او ز آورد ایمان بفسرد چون به ایمان شما او بنگرد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۳ - حکایت آن مؤذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد یک مؤذن داشت بس آواز بد در میان کافرستان بانگ زد چند گفتندش مگو بانگ نماز که شود جنگ و عداوت ها دراز او ستیزه کرد و پس بی احتراز گفت در کافرستان بانگ نماز خلق خایف شد ز فتنه عامه ای خود بیامد کافری با جامه ای شمع و حلوا با چنان جامه لطیف هدیه آورد و بیامد چون الیف پرس پرسان کاین مؤذن کو کجاست که صلا و بانگ او راحت فزاست هین چه راحت بود زان آواز زشت گفت که آوازش فتاد اندر کنشت دختری دارم لطیف و بس سنی آرزو می بود او را مؤمنی هیچ این سودا نمی رفت از سرش پندها می داد چندین کافرش در دل او مهر ایمان رسته بود هم چو مجمر بود این غم من چو عود در عذاب و درد و اشکنجه بدم که بجنبد سلسله او دم به دم هیچ چاره می ندانستم در آن تا فرو خواند این مؤذن آن اذان گفت دختر چیست این مکروه بانگ که به گوشم آمد این دو چار دانگ من همه عمر این چنین آواز زشت هیچ نشنیدم درین دیر و کنشت خواهرش گفتا که این بانگ اذان هست اعلام و شعار مؤمنان باورش نامد بپرسید از دگر آن دگر هم گفت آری ای پدر چون یقین گشتش رخ او زرد شد از مسلمانی دل او سرد شد باز رستم من ز تشویش و عذاب دوش خوش خفتم در آن بی خوف خواب راحتم این بود از آواز او هدیه آوردم به شکر آن مرد کو چون بدیدش گفت این هدیه پذیر که مرا گشتی مجیر و دستگیر آنچ کردی با من از احسان و بر بنده تو گشته ام من مستمر گر به مال و ملک و ثروت فردمی من دهانت را پر از زر کردمی هست ایمان شما زرق و مجاز راه زن هم چون که آن بانگ نماز لیک از ایمان و صدق بایزید چند حسرت در دل و جانم رسید هم چو آن زن کو جماع خر بدید گفت آوه چیست این فحل فرید گر جماع اینست بردند این خران بر کس ما می ریند این شوهران داد جمله داد ایمان بایزید آفرین ها بر چنین شیر فرید قطره ای ز ایمانش در بحر ار رود بحر اندر قطره اش غرقه شود هم چو ز آتش ذره ای در بیشه ها اندر آن ذره شود بیشه فنا چون خیالی در دل شه یا سپاه کرد اندر جنگ خصمان را تباه یک ستاره در محمد رخ نمود تا فنا شد گوهر گبر و جهود آنک ایمان یافت رفت اندر امان کفرهای باقیان شد دو گمان کفر صرف اولین باری نماند یا مسلمانی و یا بیمی نشاند این به حیله آب و روغن کردنیست این مثلها کفو ذره نور نیست ذره نبود جز حقیری منجسم ذره نبود شارق لا ینقسم گفتن ذره مرادی دان خفی محرم دریا نه ای این دم کفی آفتاب نیر ایمان شیخ گر نماید رخ ز شرق جان شیخ جمله پستی گنج گیرد تا ثری جمله بالا خلد گیرد اخضری او یکی جان دارد از نور منیر او یکی تن دارد از خاک حقیر ای عجب اینست او یا آن بگو که بماندم اندرین مشکل عمو گر وی اینست ای برادر چیست آن پر شده از نور او هفت آسمان ور وی آنست این بدن ای دوست چیست ای عجب زین دو کدامین است و کیست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۴ - حکایت آن زن کی گفت شوهر را کی گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر کشید گربه نیم من برآمد گفت ای زن گوشت نیم من بود و افزون اگر این گوشتست گربه کو و اگر این گربه است گوشت کو بود مردی کدخدا او را زنی سخت طناز و پلید و ره زنی هرچه آوردی تلف کردیش زن مرد مضطر بود اندر تن زدن بهر مهمان گوشت آورد آن معیل سوی خانه با دو صد جهد طویل زن بخوردش با کباب و با شراب مرد آمد گفت دفع ناصواب مرد گفتش گوشت کو مهمان رسید پیش مهمان لوت می باید کشید گفت زن این گربه خورد آن گوشت را گوشت دیگر خر اگر باشد هلا گفت ای ایبک ترازو را بیار گربه را من بر کشم اندر عیار بر کشیدش بود گربه نیم من پس بگفت آن مرد کای محتال زن گوشت نیم من بود و افزون یک ستیر هست گربه نیم من هم ای ستیر این اگر گربه ست پس آن گوشت کو ور بود این گوشت گربه کو بجو بایزید ار این بود آن روح چیست ور وی آن روحست این تصویر کیست حیرت اندر حیرتست ای یار من این نه کار تست و نه هم کار من هر دو او باشد ولیک از ریع زرع دانه باشد اصل و آن که پره فرع حکمت این اضداد را با هم ببست ای قصاب این گردران با گردنست روح بی قالب نداند کار کرد قالبت بی جان فسرده بود و سرد قالبت پیدا و آن جانت نهان راست شد زین هر دو اسباب جهان خاک را بر سر زنی سر نشکند آب را بر سر زنی در نشکند گر تو می خواهی که سر را بشکنی آب را و خاک را بر هم زنی چون شکستی سر رود آبش به اصل خاک سوی خاک آید روز فصل حکمتی که بود حق را ز ازدواج گشت حاصل از نیاز و از لجاج باشد آنگه ازدواجات دگر لا سمع اذن و لا عین بصر گر شنیدی اذن کی ماندی اذن یا کجا کردی دگر ضبط سخن گر بدیدی برف و یخ خورشید را از یخی برداشتی اومید را آب گشتی بی عروق و بی گره ز آب داود هوا کردی زره پس شدی درمان جان هر درخت هر درختی از قدومش نیک بخت آن یخی بفسرده در خود مانده لا مساسی با درختان خوانده لیس یالف لیس یؤلف جسمه لیس الا شح نفس قسمه نیست ضایع زو شود تازه جگر لیک نبود پیک و سلطان خضر ای ایاز استاره تو بس بلند نیست هر برجی عبورش را پسند هر وفا را کی پسندد همتت هر صفا را کی گزیند صفوتت

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۴ - حکایت آن زن کی گفت شوهر را کی گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر کشید گربه نیم من برآمد گفت ای زن گوشت نیم من بود و افزون اگر این گوشتست گربه کو و اگر این گربه است گوشت کو بود مردی کدخدا او را زنی سخت طناز و پلید و ره زنی هرچه آوردی تلف کردیش زن مرد مضطر بود اندر تن زدن بهر مهمان گوشت آورد آن معیل سوی خانه با دو صد جهد طویل زن بخوردش با کباب و با شراب مرد آمد گفت دفع ناصواب مرد گفتش گوشت کو مهمان رسید پیش مهمان لوت می باید کشید گفت زن این گربه خورد آن گوشت را گوشت دیگر خر اگر باشد هلا گفت ای ایبک ترازو را بیار گربه را من بر کشم اندر عیار بر کشیدش بود گربه نیم من پس بگفت آن مرد کای محتال زن گوشت نیم من بود و افزون یک ستیر هست گربه نیم من هم ای ستیر این اگر گربه ست پس آن گوشت کو ور بود این گوشت گربه کو بجو بایزید ار این بود آن روح چیست ور وی آن روحست این تصویر کیست حیرت اندر حیرتست ای یار من این نه کار تست و نه هم کار من هر دو او باشد ولیک از ریع زرع دانه باشد اصل و آن که پره فرع حکمت این اضداد را با هم ببست ای قصاب این گردران با گردنست روح بی قالب نداند کار کرد قالبت بی جان فسرده بود و سرد قالبت پیدا و آن جانت نهان راست شد زین هر دو اسباب جهان خاک را بر سر زنی سر نشکند آب را بر سر زنی در نشکند گر تو می خواهی که سر را بشکنی آب را و خاک را بر هم زنی چون شکستی سر رود آبش به اصل خاک سوی خاک آید روز فصل حکمتی که بود حق را ز ازدواج گشت حاصل از نیاز و از لجاج باشد آنگه ازدواجات دگر لا سمع اذن و لا عین بصر گر شنیدی اذن کی ماندی اذن یا کجا کردی دگر ضبط سخن گر بدیدی برف و یخ خورشید را از یخی برداشتی اومید را آب گشتی بی عروق و بی گره ز آب داود هوا کردی زره پس شدی درمان جان هر درخت هر درختی از قدومش نیک بخت آن یخی بفسرده در خود مانده لا مساسی با درختان خوانده لیس یالف لیس یؤلف جسمه لیس الا شح نفس قسمه نیست ضایع زو شود تازه جگر لیک نبود پیک و سلطان خضر ای ایاز استاره تو بس بلند نیست هر برجی عبورش را پسند هر وفا را کی پسندد همتت هر صفا را کی گزیند صفوتت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۵ - حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیه‌السلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی می‌کرد و از تنعم منع می‌کرد بود امیری خوش دلی می باره ای کهف هر مخمور و هر بیچاره ای مشفقی مسکین نوازی عادلی جوهری زربخششی دریادلی شاه مردان و امیرالمؤمنین راه بان و رازدان و دوست بین دور عیسی بود و ایام مسیح خلق دلدار و کم آزار و ملیح آمدش مهمان بناگاهان شبی هم امیری جنس او خوش مذهبی باده می بایستشان در نظم حال باده بود آن وقت ماذون و حلال باده شان کم بود و گفتا ای غلام رو سبو پر کن به ما آور مدام از فلان راهب که دارد خمر خاص تا ز خاص و عام یابد جان خلاص جرعه ای زان جام راهب آن کند که هزاران جره و خمدان کند اندر آن می مایه پنهانی است آنچنان که اندر عبا سلطانی است تو بدلق پاره پاره کم نگر که سیه کردند از بیرون زر از برای چشم بد مردود شد وز برون آن لعل دودآلود شد گنج و گوهر کی میان خانه هاست گنجها پیوسته در ویرانه هاست گنج آدم چون بویران بد دفین گشت طینش چشم بند آن لعین او نظر می کرد در طین سست سست جان همی گفتش که طینم سد تست دو سبو بستد غلام و خوش دوید در زمان در دیر رهبانان رسید زر بداد و باده چون زر خرید سنگ داد و در عوض گوهر خرید باده ای که آن بر سر شاهان جهد تاج زر بر تارک ساقی نهد فتنه ها و شورها انگیخته بندگان و خسروان آمیخته استخوانها رفته جمله جان شده تخت و تخته آن زمان یکسان شده وقت هشیاری چو آب و روغنند وقت مستی هم چو جان اندر تنند چون هریسه گشته آنجا فرق نیست نیست فرقی کاندر آنجا غرق نیست این چنین باده همی برد آن غلام سوی قصر آن امیر نیک نام پیشش آمد زاهدی غم دیده ای خشک مغزی در بلا پیچیده ای تن ز آتشهای دل بگداخته خانه از غیر خدا پرداخته گوشمال محنت بی زینهار داغها بر داغها چندین هزار دیده هر ساعت دلش در اجتهاد روز و شب چفسیده او بر اجتهاد سال و مه در خون و خاک آمیخته صبر و حلمش نیم شب بگریخته گفت زاهد در سبوها چیست آن گفت باده گفت آن کیست آن گفت آن آن فلان میر اجل گفت طالب را چنین باشد عمل طالب یزدان و آنگه عیش و نوش باده شیطان و آنگه نیم هوش هوش تو بی می چنین پژمرده است هوشها باید بر آن هوش تو بست تا چه باشد هوش تو هنگام سکر ای چو مرغی گشته صید دام سکر

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۵ - حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیه‌السلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی می‌کرد و از تنعم منع می‌کرد بود امیری خوش دلی می باره ای کهف هر مخمور و هر بیچاره ای مشفقی مسکین نوازی عادلی جوهری زربخششی دریادلی شاه مردان و امیرالمؤمنین راه بان و رازدان و دوست بین دور عیسی بود و ایام مسیح خلق دلدار و کم آزار و ملیح آمدش مهمان بناگاهان شبی هم امیری جنس او خوش مذهبی باده می بایستشان در نظم حال باده بود آن وقت ماذون و حلال باده شان کم بود و گفتا ای غلام رو سبو پر کن به ما آور مدام از فلان راهب که دارد خمر خاص تا ز خاص و عام یابد جان خلاص جرعه ای زان جام راهب آن کند که هزاران جره و خمدان کند اندر آن می مایه پنهانی است آنچنان که اندر عبا سلطانی است تو بدلق پاره پاره کم نگر که سیه کردند از بیرون زر از برای چشم بد مردود شد وز برون آن لعل دودآلود شد گنج و گوهر کی میان خانه هاست گنجها پیوسته در ویرانه هاست گنج آدم چون بویران بد دفین گشت طینش چشم بند آن لعین او نظر می کرد در طین سست سست جان همی گفتش که طینم سد تست دو سبو بستد غلام و خوش دوید در زمان در دیر رهبانان رسید زر بداد و باده چون زر خرید سنگ داد و در عوض گوهر خرید باده ای که آن بر سر شاهان جهد تاج زر بر تارک ساقی نهد فتنه ها و شورها انگیخته بندگان و خسروان آمیخته استخوانها رفته جمله جان شده تخت و تخته آن زمان یکسان شده وقت هشیاری چو آب و روغنند وقت مستی هم چو جان اندر تنند چون هریسه گشته آنجا فرق نیست نیست فرقی کاندر آنجا غرق نیست این چنین باده همی برد آن غلام سوی قصر آن امیر نیک نام پیشش آمد زاهدی غم دیده ای خشک مغزی در بلا پیچیده ای تن ز آتشهای دل بگداخته خانه از غیر خدا پرداخته گوشمال محنت بی زینهار داغها بر داغها چندین هزار دیده هر ساعت دلش در اجتهاد روز و شب چفسیده او بر اجتهاد سال و مه در خون و خاک آمیخته صبر و حلمش نیم شب بگریخته گفت زاهد در سبوها چیست آن گفت باده گفت آن کیست آن گفت آن آن فلان میر اجل گفت طالب را چنین باشد عمل طالب یزدان و آنگه عیش و نوش باده شیطان و آنگه نیم هوش هوش تو بی می چنین پژمرده است هوشها باید بر آن هوش تو بست تا چه باشد هوش تو هنگام سکر ای چو مرغی گشته صید دام سکر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۶ - حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاج بلخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخ اسلام از برادرش ضیا ننگ داشتی ضیا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضیا خدمتی کرد و بگذشت شیخ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت آری سخت درازی پاره‌ای در دزد آن ضیاء دلق خوش الهام بود دادر آن تاج شیخ اسلام بود تاج شیخ اسلام دار الملک بلخ بود کوته قد و کوچک هم چو فرخ گرچه فاضل بود و فحل و ذو فنون این ضیا اندر ظرافت بد فزون او بسی کوته ضیا بی حد دراز بود شیخ اسلام را صد کبر و ناز زین برادر عار و ننگش آمدی آن ضیا هم واعظی بد با هدی روز محفل اندر آمد آن ضیا بارگه پر قاضیان و اصفیا کرد شیخ اسلام از کبر تمام این برادر را چنین نصف القیام گفت او را بس درازی بهر مزد اندکی زان قد سروت هم بدزد پس ترا خود هوش کو یا عقل کو تا خوری می ای تو دانش را عدو روت بس زیباست نیلی هم بکش ضحکه باشد نیل بر روی حبش در تو نوری کی درآمد ای غوی تا تو بیهوشی و ظلمت جو شوی سایه در روزست جستن قاعده در شب ابری تو سایه جو شده گر حلال آمد پی قوت عوام طالبان دوست را آمد حرام عاشقان را باده خون دل بود چشمشان بر راه و بر منزل بود در چنین راه بیابان مخوف این قلاوز خرد با صد کسوف خاک در چشم قلاوزان زنی کاروان را هالک و گمره کنی نان جو حقا حرامست و فسوس نفس را در پیش نه نان سبوس دشمن راه خدا را خوار دار دزد را منبر منه بر دار دار دزد را تو دست ببریدن پسند از بریدن عاجزی دستش ببند گر نبندی دست او دست تو بست گر تو پایش نشکنی پایت شکست تو عدو را می دهی و نی شکر بهر چه گو زهر خند و خاک خور زد ز غیرت بر سبو سنگ و شکست او سبو انداخت و از زاهد بجست رفت پیش میر و گفتش باده کو ماجرا را گفت یک یک پیش او مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۷ - رفتن امیر خشم‌آلود برای گوشمال زاهد میر چون آتش شد و برجست راست گفت بنما خانه زاهد کجاست تا بدین گرز گران کوبم سرش آن سر بی دانش مادرغرش او چه داند امر معروف از سگی طالب معروفی است و شهرگی تا بدین سالوس خود را جا کند تا به چیزی خویشتن پیدا کند کو ندارد خود هنر الا همان که تسلس می کند با این و آن او اگر دیوانه است و فتنه کاو داروی دیوانه باشد کیر گاو تا که شیطان از سرش بیرون رود بی لت خربندگان خر چون رود میر بیرون جست دبوسی بدست نیم شب آمد به زاهد نیم مست خواست کشتن مرد زاهد را ز خشم مرد زاهد گشت پنهان زیر پشم مرد زاهد می شنید از میر آن زیر پشم آن رسن تابان نهان گفت در رو گفتن زشتی مرد آینه تاند که رو را سخت کرد روی باید آینه وار آهنین تات گوید روی زشت خود ببین

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۶ - حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاج بلخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخ اسلام از برادرش ضیا ننگ داشتی ضیا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضیا خدمتی کرد و بگذشت شیخ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت آری سخت درازی پاره‌ای در دزد آن ضیاء دلق خوش الهام بود دادر آن تاج شیخ اسلام بود تاج شیخ اسلام دار الملک بلخ بود کوته قد و کوچک هم چو فرخ گرچه فاضل بود و فحل و ذو فنون این ضیا اندر ظرافت بد فزون او بسی کوته ضیا بی حد دراز بود شیخ اسلام را صد کبر و ناز زین برادر عار و ننگش آمدی آن ضیا هم واعظی بد با هدی روز محفل اندر آمد آن ضیا بارگه پر قاضیان و اصفیا کرد شیخ اسلام از کبر تمام این برادر را چنین نصف القیام گفت او را بس درازی بهر مزد اندکی زان قد سروت هم بدزد پس ترا خود هوش کو یا عقل کو تا خوری می ای تو دانش را عدو روت بس زیباست نیلی هم بکش ضحکه باشد نیل بر روی حبش در تو نوری کی درآمد ای غوی تا تو بیهوشی و ظلمت جو شوی سایه در روزست جستن قاعده در شب ابری تو سایه جو شده گر حلال آمد پی قوت عوام طالبان دوست را آمد حرام عاشقان را باده خون دل بود چشمشان بر راه و بر منزل بود در چنین راه بیابان مخوف این قلاوز خرد با صد کسوف خاک در چشم قلاوزان زنی کاروان را هالک و گمره کنی نان جو حقا حرامست و فسوس نفس را در پیش نه نان سبوس دشمن راه خدا را خوار دار دزد را منبر منه بر دار دار دزد را تو دست ببریدن پسند از بریدن عاجزی دستش ببند گر نبندی دست او دست تو بست گر تو پایش نشکنی پایت شکست تو عدو را می دهی و نی شکر بهر چه گو زهر خند و خاک خور زد ز غیرت بر سبو سنگ و شکست او سبو انداخت و از زاهد بجست رفت پیش میر و گفتش باده کو ماجرا را گفت یک یک پیش او مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۷ - رفتن امیر خشم‌آلود برای گوشمال زاهد میر چون آتش شد و برجست راست گفت بنما خانه زاهد کجاست تا بدین گرز گران کوبم سرش آن سر بی دانش مادرغرش او چه داند امر معروف از سگی طالب معروفی است و شهرگی تا بدین سالوس خود را جا کند تا به چیزی خویشتن پیدا کند کو ندارد خود هنر الا همان که تسلس می کند با این و آن او اگر دیوانه است و فتنه کاو داروی دیوانه باشد کیر گاو تا که شیطان از سرش بیرون رود بی لت خربندگان خر چون رود میر بیرون جست دبوسی بدست نیم شب آمد به زاهد نیم مست خواست کشتن مرد زاهد را ز خشم مرد زاهد گشت پنهان زیر پشم مرد زاهد می شنید از میر آن زیر پشم آن رسن تابان نهان گفت در رو گفتن زشتی مرد آینه تاند که رو را سخت کرد روی باید آینه وار آهنین تات گوید روی زشت خود ببین

%0
10 Bölüm