Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳ - نکوهیدن ناموسهای پوسیده را کی مانع ذوق ایمان و دلیل ضعف صدق‌اند و راه‌زن صد هزار ابله چنانک راه‌زن آن مخنث شده بودند گوسفندان و نمی‌یارست گذشتن و پرسیدن مخنث از چوپان کی این گوسفندان تو مرا عجب گزند گفت ای مردی و در تو رگ مردی هست همه فدای تو اند و اگر مخنثی هر یکی ترا اژدرهاست مخنثی دیگر هست کی چون گوسفندان را بیند در حال از راه باز گردد نیارد پرسیدن ترسد کی اگر بپرسم گوسفندان در من افتند و مرا بگزند ای ضیاء الحق حسام الدین بیا ای صقال روح و سلطان الهدی مثنوی را مسرح مشروح ده صورت امثال او را روح ده تا حروفش جمله عقل و جان شوند سوی خلدستان جان پران شوند هم به سعی تو ز ارواح آمدند سوی دام حرف و مستحقن شدند باد عمرت در جهان هم چون خضر جان فزا و دستگیر و مستمر چون خضر و الیاس مانی در جهان تا زمین گردد ز لطفت آسمان گفتمی از لطف تو جزوی ز صد گر نبودی طمطراق چشم بد لیک از چشم بد زهراب دم زخمهای روح فرسا خورده ام جز به رمز ذکر حال دیگران شرح حالت می نیارم در بیان این بهانه هم ز دستان دلیست که ازو پاهای دل اندر گلیست صد دل و جان عاشق صانع شده چشم بد یا گوش بد مانع شده خود یکی بوطالب آن عم رسول می نمودش شنعه عربان مهول که چه گویندم عرب کز طفل خود او بگردانید دین معتمد گفتش ای عم یک شهادت تو بگو تا کنم با حق خصومت بهر تو گفت لیکن فاش گردد ازسماع کل سر جاوز الاثنین شاع من بمانم در زبان این عرب پیش ایشان خوار گردم زین سبب لیک گر بودیش لطف ما سبق کی بدی این بددلی با جذب حق الغیاث ای تو غیاث المستغیث زین دو شاخه اختیارات خبیث من ز دستان و ز مکر دل چنان مات گشتم که بماندم از فغان من که باشم چرخ با صد کار و بار زین کمین فریاد کرد از اختیار که ای خداوند کریم و بردبار ده امانم زین دو شاخه اختیار جذب یک راهه صراط المستقیم به ز دو راه تردد ای کریم زین دو ره گرچه همه مقصد توی لیک خود جان کندن آمد این دوی زین دو ره گرچه به جز تو عزم نیست لیک هرگز رزم هم چون بزم نیست در نبی بشنو بیانش از خدا آیت اشفقن ان یحملنها این تردد هست در دل چون وغا کاین بود به یا که آن حال مرا در تردد می زند بر همدگر خوف و اومید بهی در کر و فر

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳ - نکوهیدن ناموسهای پوسیده را کی مانع ذوق ایمان و دلیل ضعف صدق‌اند و راه‌زن صد هزار ابله چنانک راه‌زن آن مخنث شده بودند گوسفندان و نمی‌یارست گذشتن و پرسیدن مخنث از چوپان کی این گوسفندان تو مرا عجب گزند گفت ای مردی و در تو رگ مردی هست همه فدای تو اند و اگر مخنثی هر یکی ترا اژدرهاست مخنثی دیگر هست کی چون گوسفندان را بیند در حال از راه باز گردد نیارد پرسیدن ترسد کی اگر بپرسم گوسفندان در من افتند و مرا بگزند ای ضیاء الحق حسام الدین بیا ای صقال روح و سلطان الهدی مثنوی را مسرح مشروح ده صورت امثال او را روح ده تا حروفش جمله عقل و جان شوند سوی خلدستان جان پران شوند هم به سعی تو ز ارواح آمدند سوی دام حرف و مستحقن شدند باد عمرت در جهان هم چون خضر جان فزا و دستگیر و مستمر چون خضر و الیاس مانی در جهان تا زمین گردد ز لطفت آسمان گفتمی از لطف تو جزوی ز صد گر نبودی طمطراق چشم بد لیک از چشم بد زهراب دم زخمهای روح فرسا خورده ام جز به رمز ذکر حال دیگران شرح حالت می نیارم در بیان این بهانه هم ز دستان دلیست که ازو پاهای دل اندر گلیست صد دل و جان عاشق صانع شده چشم بد یا گوش بد مانع شده خود یکی بوطالب آن عم رسول می نمودش شنعه عربان مهول که چه گویندم عرب کز طفل خود او بگردانید دین معتمد گفتش ای عم یک شهادت تو بگو تا کنم با حق خصومت بهر تو گفت لیکن فاش گردد ازسماع کل سر جاوز الاثنین شاع من بمانم در زبان این عرب پیش ایشان خوار گردم زین سبب لیک گر بودیش لطف ما سبق کی بدی این بددلی با جذب حق الغیاث ای تو غیاث المستغیث زین دو شاخه اختیارات خبیث من ز دستان و ز مکر دل چنان مات گشتم که بماندم از فغان من که باشم چرخ با صد کار و بار زین کمین فریاد کرد از اختیار که ای خداوند کریم و بردبار ده امانم زین دو شاخه اختیار جذب یک راهه صراط المستقیم به ز دو راه تردد ای کریم زین دو ره گرچه همه مقصد توی لیک خود جان کندن آمد این دوی زین دو ره گرچه به جز تو عزم نیست لیک هرگز رزم هم چون بزم نیست در نبی بشنو بیانش از خدا آیت اشفقن ان یحملنها این تردد هست در دل چون وغا کاین بود به یا که آن حال مرا در تردد می زند بر همدگر خوف و اومید بهی در کر و فر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنهٔ اختیار و از فتنهٔ اسباب اختیار کی سماوات و ارضین از اختیار و اسباب اختیار شکوهیدند و ترسیدند و خلقت آدمی مولع افتاد بر طلب اختیار و اسباب اختیار خویش چنانک بیمار باشد خود را اختیار کم بیند صحت خواهد کی سبب اختیارست تا اختیارش بیفزاید و منصب خواهد تا اختیارش بیفزاید و مهبط قهر حق در امم ماضیه فرط اختیار و اسباب اختیار بوده است هرگز فرعون بی‌نوا کس ندیده است اولم این جزر و مد از تو رسید ورنه ساکن بود این بحر ای مجید هم از آنجا کین تردد دادیم بی تردد کن مرا هم از کرم ابتلاام می کنی آه الغیاث ای ذکور از ابتلاات چون اناث تا بکی این ابتلا یا رب مکن مذهبی ام بخش و ده مذهب مکن اشتری ام لاغری و پشت ریش ز اختیار هم چو پالان شکل خویش این کژاوه گه شود این سو گران آن کژاوه گه شود آن سو کشان بفکن از من حمل ناهموار را تا ببینم روضه ابرار را هم چو آن اصحاب کهف از باغ جود می چرم ایقاظ نی بل هم رقود خفته باشم بر یمین یا بر یسار برنگردم جز چو گو بی اختیار هم به تقلیب تو تا ذات الیمین یا سوی ذات الشمال ای رب دین صد هزاران سال بودم در مطار هم چو ذرات هوا بی اختیار گر فراموشم شدست آن وقت و حال یادگارم هست در خواب ارتحال می رهم زین چارمیخ چارشاخ می جهم در مسرح جان زین مناخ شیر آن ایام ماضیهای خود می چشم از دایه خواب ای صمد جمله عالم ز اختیار و هست خود می گریزد در سر سرمست خود تا دمی از هوشیاری وا رهند ننگ خمر و زمر بر خود می نهند جمله دانسته که این هستی فخ است فکر و ذکر اختیاری دوزخ است می گریزند از خودی در بیخودی یا به مستی یا به شغل ای مهتدی نفس را زان نیستی وا می کشی زانک بی فرمان شد اندر بیهشی لیس للجن و لا للانس ان ینفذوا من حبس اقطار الزمن لا نفوذ الا بسلطان الهدی من تجاویف السموات العلی لا هدی الا بسلطان یقی من حراس الشهب روح المتقی هیچ کس را تا نگردد او فنا نیست ره در بارگاه کبریا چیست معراج فلک این نیستی عاشقان را مذهب و دین نیستی پوستین و چارق آمد از نیاز در طریق عشق محراب ایاز گرچه او خود شاه را محبوب بود ظاهر و باطن لطیف و خوب بود گشته بی کبر و ریا و کینه ای حسن سلطان را رخش آیینه ای چونک از هستی خود او دور شد منتهای کار او محمود بد زان قوی تر بود تمکین ایاز که ز خوف کبر کردی احتراز او مهذب گشته بود و آمده کبر را و نفس را گردن زده یا پی تعلیم می کرد آن حیل یا برای حکمتی دور از وجل یا که دید چارقش زان شد پسند کز نسیم نیستی هستیست بند تا گشاید دخمه کان بر نیستیست تا بیاید آن نسیم عیش و زیست ملک و مال و اطلس این مرحله هست بر جان سبک رو سلسله سلسله زرین بدید و غره گشت ماند در سوراخ چاهی جان ز دشت صورتش جنت به معنی دوزخی افعیی پر زهر و نقشش گل رخی گرچه مؤمن را سقر ندهد ضرر لیک هم بهتر بود زانجا گذر گرچه دوزخ دور دارد زو نکال لیک جنت به ورا فی کل حال الحذر ای ناقصان زین گلرخی که بگاه صحبت آمد دوزخی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنهٔ اختیار و از فتنهٔ اسباب اختیار کی سماوات و ارضین از اختیار و اسباب اختیار شکوهیدند و ترسیدند و خلقت آدمی مولع افتاد بر طلب اختیار و اسباب اختیار خویش چنانک بیمار باشد خود را اختیار کم بیند صحت خواهد کی سبب اختیارست تا اختیارش بیفزاید و منصب خواهد تا اختیارش بیفزاید و مهبط قهر حق در امم ماضیه فرط اختیار و اسباب اختیار بوده است هرگز فرعون بی‌نوا کس ندیده است اولم این جزر و مد از تو رسید ورنه ساکن بود این بحر ای مجید هم از آنجا کین تردد دادیم بی تردد کن مرا هم از کرم ابتلاام می کنی آه الغیاث ای ذکور از ابتلاات چون اناث تا بکی این ابتلا یا رب مکن مذهبی ام بخش و ده مذهب مکن اشتری ام لاغری و پشت ریش ز اختیار هم چو پالان شکل خویش این کژاوه گه شود این سو گران آن کژاوه گه شود آن سو کشان بفکن از من حمل ناهموار را تا ببینم روضه ابرار را هم چو آن اصحاب کهف از باغ جود می چرم ایقاظ نی بل هم رقود خفته باشم بر یمین یا بر یسار برنگردم جز چو گو بی اختیار هم به تقلیب تو تا ذات الیمین یا سوی ذات الشمال ای رب دین صد هزاران سال بودم در مطار هم چو ذرات هوا بی اختیار گر فراموشم شدست آن وقت و حال یادگارم هست در خواب ارتحال می رهم زین چارمیخ چارشاخ می جهم در مسرح جان زین مناخ شیر آن ایام ماضیهای خود می چشم از دایه خواب ای صمد جمله عالم ز اختیار و هست خود می گریزد در سر سرمست خود تا دمی از هوشیاری وا رهند ننگ خمر و زمر بر خود می نهند جمله دانسته که این هستی فخ است فکر و ذکر اختیاری دوزخ است می گریزند از خودی در بیخودی یا به مستی یا به شغل ای مهتدی نفس را زان نیستی وا می کشی زانک بی فرمان شد اندر بیهشی لیس للجن و لا للانس ان ینفذوا من حبس اقطار الزمن لا نفوذ الا بسلطان الهدی من تجاویف السموات العلی لا هدی الا بسلطان یقی من حراس الشهب روح المتقی هیچ کس را تا نگردد او فنا نیست ره در بارگاه کبریا چیست معراج فلک این نیستی عاشقان را مذهب و دین نیستی پوستین و چارق آمد از نیاز در طریق عشق محراب ایاز گرچه او خود شاه را محبوب بود ظاهر و باطن لطیف و خوب بود گشته بی کبر و ریا و کینه ای حسن سلطان را رخش آیینه ای چونک از هستی خود او دور شد منتهای کار او محمود بد زان قوی تر بود تمکین ایاز که ز خوف کبر کردی احتراز او مهذب گشته بود و آمده کبر را و نفس را گردن زده یا پی تعلیم می کرد آن حیل یا برای حکمتی دور از وجل یا که دید چارقش زان شد پسند کز نسیم نیستی هستیست بند تا گشاید دخمه کان بر نیستیست تا بیاید آن نسیم عیش و زیست ملک و مال و اطلس این مرحله هست بر جان سبک رو سلسله سلسله زرین بدید و غره گشت ماند در سوراخ چاهی جان ز دشت صورتش جنت به معنی دوزخی افعیی پر زهر و نقشش گل رخی گرچه مؤمن را سقر ندهد ضرر لیک هم بهتر بود زانجا گذر گرچه دوزخ دور دارد زو نکال لیک جنت به ورا فی کل حال الحذر ای ناقصان زین گلرخی که بگاه صحبت آمد دوزخی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵ - حکایت غلام هندو کی به خداوند‌زادهٔ خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهتر‌زاده‌ای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و می‌گداخت و هیچ طبیب علت او را در نمی‌یافت و او را زهرهٔ گفتن نه خواجه ای را بود هندو بنده ای پروریده کرده او را زنده ای علم و آدابش تمام آموخته در دلش شمع هنر افروخته پروریدش از طفولیت به ناز در کنار لطف آن اکرام ساز بود هم این خواجه را خوش دختری سیم اندامی گشی خوش گوهر ی چون مراهق گشت دختر طالبان بذل می کردند کابین گران می رسیدش از سوی هر مهتر ی بهر دختر دم به دم خوزه گر ی گفت خواجه مال را نبود ثبات روز آید شب رود اندر جهات حسن صورت هم ندارد اعتبار که شود رخ زرد از یک زخم خار سهل باشد نیز مهترزادگی که بود غره به مال و بارگی ای بسا مهتر بچه کز شور و شر شد ز فعل زشت خود ننگ پدر پر هنر را نیز اگر باشد نفیس کم پرست و عبرتی گیر از بلیس علم بودش چون نبودش عشق دین او ندید از آدم الا نقش طین گرچه دانی دقت علم ای امین زانت نگشاید دو دیده غیب بین او نبیند غیر دستار ی و ریش از معرف پرسد از بیش و کمی ش عارفا تو از معرف فارغی خود همی بینی که نور بازغی کار تقوی دارد و دین و صلاح که ازو باشد بدو عالم فلاح کرد یک داماد صالح اختیار که بد او فخر همه خیل و تبار پس زنان گفتند او را مال نیست مهتری و حسن و استقلال نیست گفت آنها تابع زهدند و دین بی زر او گنجی ست بر روی زمین چون به جد تزویج دختر گشت فاش دست پیمان و نشانی و قماش پس غلام خرد که اندر خانه بود گشت بیمار و ضعیف و زار زود هم چو بیمار دقی او می گداخت علت او را طبیبی کم شناخت عقل می گفتی که رنجش از دل است داروی تن در غم دل باطل است آن غلامک دم نزد از حال خویش کز چه می آید برو در سینه نیش گفت خاتون را شبی شوهر که تو باز پرسش در خلا از حال او تو به جای مادری او را بود که غم خود پیش تو پیدا کند چونک خاتون کرد در گوش این کلام روز دیگر رفت نزدیک غلام پس سرش را شانه می کرد آن ستی با دو صد مهر و دلال و آشتی آنچنان که مادران مهربان نرم کردش تا در آمد در بیان که مرا اومید از تو این نبود که دهی دختر به بیگانه عنود خواجه زاده ما و ما خسته جگر حیف نبود که رود جای دگر خواست آن خاتون ز خشمی که آمدش که زند وز بام زیر اندازدش کو که باشد هندو ی مادر غر ی که طمع دارد به خواجه دختر ی گفت صبر اولی بود خود را گرفت گفت با خواجه که بشنو این شگفت این چنین گراء کی خاین بود ما گمان برده که هست او معتمد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵ - حکایت غلام هندو کی به خداوند‌زادهٔ خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهتر‌زاده‌ای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و می‌گداخت و هیچ طبیب علت او را در نمی‌یافت و او را زهرهٔ گفتن نه خواجه ای را بود هندو بنده ای پروریده کرده او را زنده ای علم و آدابش تمام آموخته در دلش شمع هنر افروخته پروریدش از طفولیت به ناز در کنار لطف آن اکرام ساز بود هم این خواجه را خوش دختری سیم اندامی گشی خوش گوهر ی چون مراهق گشت دختر طالبان بذل می کردند کابین گران می رسیدش از سوی هر مهتر ی بهر دختر دم به دم خوزه گر ی گفت خواجه مال را نبود ثبات روز آید شب رود اندر جهات حسن صورت هم ندارد اعتبار که شود رخ زرد از یک زخم خار سهل باشد نیز مهترزادگی که بود غره به مال و بارگی ای بسا مهتر بچه کز شور و شر شد ز فعل زشت خود ننگ پدر پر هنر را نیز اگر باشد نفیس کم پرست و عبرتی گیر از بلیس علم بودش چون نبودش عشق دین او ندید از آدم الا نقش طین گرچه دانی دقت علم ای امین زانت نگشاید دو دیده غیب بین او نبیند غیر دستار ی و ریش از معرف پرسد از بیش و کمی ش عارفا تو از معرف فارغی خود همی بینی که نور بازغی کار تقوی دارد و دین و صلاح که ازو باشد بدو عالم فلاح کرد یک داماد صالح اختیار که بد او فخر همه خیل و تبار پس زنان گفتند او را مال نیست مهتری و حسن و استقلال نیست گفت آنها تابع زهدند و دین بی زر او گنجی ست بر روی زمین چون به جد تزویج دختر گشت فاش دست پیمان و نشانی و قماش پس غلام خرد که اندر خانه بود گشت بیمار و ضعیف و زار زود هم چو بیمار دقی او می گداخت علت او را طبیبی کم شناخت عقل می گفتی که رنجش از دل است داروی تن در غم دل باطل است آن غلامک دم نزد از حال خویش کز چه می آید برو در سینه نیش گفت خاتون را شبی شوهر که تو باز پرسش در خلا از حال او تو به جای مادری او را بود که غم خود پیش تو پیدا کند چونک خاتون کرد در گوش این کلام روز دیگر رفت نزدیک غلام پس سرش را شانه می کرد آن ستی با دو صد مهر و دلال و آشتی آنچنان که مادران مهربان نرم کردش تا در آمد در بیان که مرا اومید از تو این نبود که دهی دختر به بیگانه عنود خواجه زاده ما و ما خسته جگر حیف نبود که رود جای دگر خواست آن خاتون ز خشمی که آمدش که زند وز بام زیر اندازدش کو که باشد هندو ی مادر غر ی که طمع دارد به خواجه دختر ی گفت صبر اولی بود خود را گرفت گفت با خواجه که بشنو این شگفت این چنین گراء کی خاین بود ما گمان برده که هست او معتمد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶ - صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بی‌زجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماند گفت خواجه صبر کن با او بگو که ازو ببریم و بدهیمش به تو تا مگر این از دلش بیرون کنم تو تماشا کن که دفعش چون کنم تو دلش خوش کن بگو می دان درست که حقیقت دختر ما جفت تست ما ندانستیم ای خوش مشتری چونک دانستیم تو اولی تری آتش ما هم درین کانون ما لیلی آن ما و تو مجنون ما تا خیال و فکر خوش بر وی زند فکر شیرین مرد را فربه کند جانور فربه شود لیک از علف آدمی فربه ز عز است و شرف آدمی فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حلق و نوش گفت آن خاتون ازین ننگ مهین خود دهانم کی بجنبد اندرین این چنین ژاژی چه خایم بهر او گو بمیر آن خاین ابلیس خو گفت خواجه نی مترس و دم دهش تا رود علت ازو زین لطف خوش دفع او را دلبرا بر من نویس هل که صحت یابد آن باریک ریس چون بگفت آن خسته را خاتون چنین می نگنجید از تبختر بر زمین زفت گشت و فربه و سرخ و شکفت چون گل سرخ هزاران شکر گفت که گهی می گفت ای خاتون من که مبادا باشد این دستان و فن خواجه جمعیت بکرد و دعوتی که همی سازم فرج را وصلتی تا جماعت عشوه می دادند و گال که ای فرج بادت مبارک اتصال تا یقین تر شد فرج را آن سخن علت از وی رفت کل از بیخ و بن بعد از آن اندر شب گردک به فن امردی را بست حنی هم چو زن پر نگارش کرد ساعد چون عروس پس نمودش ماکیان دادش خروس مقنعه و حله عروسان نکو کنگ امرد را بپوشانید او شمع را هنگام خلوت زود کشت ماند هندو با چنان کنگ درشت هندوک فریاد می کرد و فغان از برون نشنید کس از دف زنان ضرب دف و کف و نعره مرد و زن کرد پنهان نعره آن نعره زن تا به روز آن هندوک را می فشارد چون بود در پیش سگ انبان آرد زود آوردند طاس و بوغ زفت رسم داماد ان فرج حمام رفت رفت در حمام او رنجور جان کون دریده هم چو دلق تونیان آمد از حمام در گردک فسوس پیش او بنشست دختر چون عروس مادرش آنجا نشسته پاسبان که نباید کاو کند روز امتحان ساعتی در وی نظر کرد از عناد آنگهان با هر دو دستش ده بداد گفت کس را خود مبادا اتصال با چو تو ناخوش عروس بد فعال روز رویت روی خاتونان تر کیر زشتت شب بتر از کیر خر هم چنان جمله نعیم این جهان بس خوش ست از دور پیش از امتحان می نماید در نظر از دور آب چون روی نزدیک باشد آن سراب گنده پیر ست او و از بس چاپلوس خویش را جلوه کند چون نو عروس هین مشو مغرور آن گلگونه اش نوش نیش آلوده او را مچش صبر کن کالصبر مفتاح الفرج تا نیفتی چون فرج در صد حرج آشکارا دانه پنهان دام او خوش نماید ز اولت انعام او

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶ - صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بی‌زجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماند گفت خواجه صبر کن با او بگو که ازو ببریم و بدهیمش به تو تا مگر این از دلش بیرون کنم تو تماشا کن که دفعش چون کنم تو دلش خوش کن بگو می دان درست که حقیقت دختر ما جفت تست ما ندانستیم ای خوش مشتری چونک دانستیم تو اولی تری آتش ما هم درین کانون ما لیلی آن ما و تو مجنون ما تا خیال و فکر خوش بر وی زند فکر شیرین مرد را فربه کند جانور فربه شود لیک از علف آدمی فربه ز عز است و شرف آدمی فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حلق و نوش گفت آن خاتون ازین ننگ مهین خود دهانم کی بجنبد اندرین این چنین ژاژی چه خایم بهر او گو بمیر آن خاین ابلیس خو گفت خواجه نی مترس و دم دهش تا رود علت ازو زین لطف خوش دفع او را دلبرا بر من نویس هل که صحت یابد آن باریک ریس چون بگفت آن خسته را خاتون چنین می نگنجید از تبختر بر زمین زفت گشت و فربه و سرخ و شکفت چون گل سرخ هزاران شکر گفت که گهی می گفت ای خاتون من که مبادا باشد این دستان و فن خواجه جمعیت بکرد و دعوتی که همی سازم فرج را وصلتی تا جماعت عشوه می دادند و گال که ای فرج بادت مبارک اتصال تا یقین تر شد فرج را آن سخن علت از وی رفت کل از بیخ و بن بعد از آن اندر شب گردک به فن امردی را بست حنی هم چو زن پر نگارش کرد ساعد چون عروس پس نمودش ماکیان دادش خروس مقنعه و حله عروسان نکو کنگ امرد را بپوشانید او شمع را هنگام خلوت زود کشت ماند هندو با چنان کنگ درشت هندوک فریاد می کرد و فغان از برون نشنید کس از دف زنان ضرب دف و کف و نعره مرد و زن کرد پنهان نعره آن نعره زن تا به روز آن هندوک را می فشارد چون بود در پیش سگ انبان آرد زود آوردند طاس و بوغ زفت رسم داماد ان فرج حمام رفت رفت در حمام او رنجور جان کون دریده هم چو دلق تونیان آمد از حمام در گردک فسوس پیش او بنشست دختر چون عروس مادرش آنجا نشسته پاسبان که نباید کاو کند روز امتحان ساعتی در وی نظر کرد از عناد آنگهان با هر دو دستش ده بداد گفت کس را خود مبادا اتصال با چو تو ناخوش عروس بد فعال روز رویت روی خاتونان تر کیر زشتت شب بتر از کیر خر هم چنان جمله نعیم این جهان بس خوش ست از دور پیش از امتحان می نماید در نظر از دور آب چون روی نزدیک باشد آن سراب گنده پیر ست او و از بس چاپلوس خویش را جلوه کند چون نو عروس هین مشو مغرور آن گلگونه اش نوش نیش آلوده او را مچش صبر کن کالصبر مفتاح الفرج تا نیفتی چون فرج در صد حرج آشکارا دانه پنهان دام او خوش نماید ز اولت انعام او

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷ - در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحله‌ای الا من عصم الله چون بپیوستی بدان ای زینهار چند نالی در ندامت زار زار نام میری و وزیری و شهی در نهانش مرگ و درد و جان دهی بنده باش و بر زمین رو چون سمند چون جنازه نه که بر گردن برند جمله را حمال خود خواهد کفور چون سوار مرده آرندش به گور بر جنازه هر که را بینی به خواب فارس منصب شود عالی رکاب زانک آن تابوت بر خلقست بار بار بر خلقان فکندند این کبار بار خود بر کس منه بر خویش نه سروری را کم طلب درویش به مرکب اعناق مردم را مپا تا نیاید نقرست اندر دو پا مرکبی را که آخرش تو ده دهی که به شهری مانی و ویران دهی ده دهش اکنون که چون شهرت نمود تا نباید رخت در ویران گشود ده دهش اکنون که صد بستانت هست تا نگردی عاجز و ویران پرست گفت پیغامبر که جنت از اله گر همی خواهی ز کس چیزی مخواه چون نخواهی من کفیلم مر ترا جنت الماوی و دیدار خدا آن صحابی زین کفالت شد عیار تا یکی روزی که گشته بد سوار تازیانه از کفش افتاد راست خود فرو آمد ز کس آنرا نخواست آنک از دادش نیاید هیچ بد داند و بی خواهشی خود می دهد ور به امر حق بخواهی آن رواست آنچنان خواهش طریق انبیاست بد نماند چون اشارت کرد دوست کفر ایمان شد چو کفر از بهر اوست هر بدی که امر او پیش آورد آن ز نیکوهای عالم بگذرد زان صدف گر خسته گردد نیز پوست ده مده که صد هزاران در دروست این سخن پایان ندارد بازگرد سوی شاه و هم مزاج باز گرد باز رو در کان چو زر ده دهی تا رهد دستان تو از ده دهی صورتی را چون بدل ره می دهند از ندامت آخرش ده می دهند توبه می آرند هم پروانه وار باز نسیان می کشدشان سوی کار هم چو پروانه ز دور آن نار را نور دید و بست آن سو بار را چون بیامد سوخت پرش را گریخت باز چون طفلان فتاد و ملح ریخت بار دیگر بر گمان طمع سود خویش زد بر آتش آن شمع زود بار دیگر سوخت هم واپس بجست باز کردش حرص دل ناسی و مست آن زمان کز سوختن وا می جهد هم چو هندو شمع را ده می دهد که ای رخت تابان چون ماه شب فروز وی به صحبت کاذب و مغرورسوز باز از یادش رود توبه و انین کاوهن الرحمن کید الکاذبین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸ - در عموم تاویل این آیت کی کلما اوقدوا نارا للحرب کلما هم اوقدوا نار الوغی اطفاء الله نارهم حتی انطفا عزم کرده که دلا آنجا مه ایست گشته ناسی زانک اهل عزم نیست چون نبودش تخم صدقی کاشته حق برو نسیان آن بگماشته گرچه بر آتش زنه دل می زند آن ستاره ش را کف حق می کشد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷ - در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحله‌ای الا من عصم الله چون بپیوستی بدان ای زینهار چند نالی در ندامت زار زار نام میری و وزیری و شهی در نهانش مرگ و درد و جان دهی بنده باش و بر زمین رو چون سمند چون جنازه نه که بر گردن برند جمله را حمال خود خواهد کفور چون سوار مرده آرندش به گور بر جنازه هر که را بینی به خواب فارس منصب شود عالی رکاب زانک آن تابوت بر خلقست بار بار بر خلقان فکندند این کبار بار خود بر کس منه بر خویش نه سروری را کم طلب درویش به مرکب اعناق مردم را مپا تا نیاید نقرست اندر دو پا مرکبی را که آخرش تو ده دهی که به شهری مانی و ویران دهی ده دهش اکنون که چون شهرت نمود تا نباید رخت در ویران گشود ده دهش اکنون که صد بستانت هست تا نگردی عاجز و ویران پرست گفت پیغامبر که جنت از اله گر همی خواهی ز کس چیزی مخواه چون نخواهی من کفیلم مر ترا جنت الماوی و دیدار خدا آن صحابی زین کفالت شد عیار تا یکی روزی که گشته بد سوار تازیانه از کفش افتاد راست خود فرو آمد ز کس آنرا نخواست آنک از دادش نیاید هیچ بد داند و بی خواهشی خود می دهد ور به امر حق بخواهی آن رواست آنچنان خواهش طریق انبیاست بد نماند چون اشارت کرد دوست کفر ایمان شد چو کفر از بهر اوست هر بدی که امر او پیش آورد آن ز نیکوهای عالم بگذرد زان صدف گر خسته گردد نیز پوست ده مده که صد هزاران در دروست این سخن پایان ندارد بازگرد سوی شاه و هم مزاج باز گرد باز رو در کان چو زر ده دهی تا رهد دستان تو از ده دهی صورتی را چون بدل ره می دهند از ندامت آخرش ده می دهند توبه می آرند هم پروانه وار باز نسیان می کشدشان سوی کار هم چو پروانه ز دور آن نار را نور دید و بست آن سو بار را چون بیامد سوخت پرش را گریخت باز چون طفلان فتاد و ملح ریخت بار دیگر بر گمان طمع سود خویش زد بر آتش آن شمع زود بار دیگر سوخت هم واپس بجست باز کردش حرص دل ناسی و مست آن زمان کز سوختن وا می جهد هم چو هندو شمع را ده می دهد که ای رخت تابان چون ماه شب فروز وی به صحبت کاذب و مغرورسوز باز از یادش رود توبه و انین کاوهن الرحمن کید الکاذبین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸ - در عموم تاویل این آیت کی کلما اوقدوا نارا للحرب کلما هم اوقدوا نار الوغی اطفاء الله نارهم حتی انطفا عزم کرده که دلا آنجا مه ایست گشته ناسی زانک اهل عزم نیست چون نبودش تخم صدقی کاشته حق برو نسیان آن بگماشته گرچه بر آتش زنه دل می زند آن ستاره ش را کف حق می کشد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹ - قصه‌ای هم در تقریر این شرفه ای بشنید در شب معتمد برگرفت آتش زنه که آتش زند دزد آمد آن زمان پیشش نشست چون گرفت آن سوخته می کرد پست می نهاد آنجا سر انگشت را تا شود استاره آتش فنا خواجه می پنداشت کز خود می مرد این نمی دید او که دزدش می کشد خواجه گفت این سوخته نمناک بود می مرد استاره از تریش زود بس که ظلمت بود و تاریکی ز پیش می ندید آتش کشی را پیش خویش این چنین آتش کشی اندر دلش دیده کافر نبیند از عمش چون نمی داند دل داننده ای هست با گردنده گرداننده ای چون نمی گویی که روز و شب به خود بی خداوندی کی آید کی رود گرد معقولات می گردی ببین این چنین بی عقلی خود ای مهین خانه با بنا بود معقول تر یا که بی بنا بگو ای کم هنر خط با کاتب بود معقول تر یا که بی کاتب بیندیش ای پسر جیم گوش و عین چشم و میم فم چون بود بی کاتبی ای متهم شمع روشن بی ز گیراننده ای یا بگیراننده داننده ای صنعت خوب از کف شل ضریر باشد اولی یا بگیرایی بصیر پس چو دانستی که قهرت می کند بر سرت دبوس محنت می زند پس بکن دفعش چو نمرودی به جنگ سوی او کش در هوا تیری خدنگ هم چو اسپاه مغل بر آسمان تیر می انداز دفع نزع جان یا گریز از وی اگر توانی برو چون روی چون در کف اویی گرو در عدم بودی نرستی از کفش از کف او چون رهی ای دست خوش آرزو جستن بود بگریختن پیش عدلش خون تقوی ریختن این جهان دامست و دانه آرزو در گریز از دامها روی آر زو چون چنین رفتی بدیدی صد گشاد چون شدی در ضد آن دیدی فساد پس پیمبر گفت استفتوا القلوب گرچه مفتیتان برون گوید خطوب آرزو بگذار تا رحم آیدش آزمودی که چنین می بایدش چون نتانی جست پس خدمت کنش تا روی از حبس او در گلشنش دم به دم چون تو مراقب می شوی داد می بینی و داور ای غوی ور ببندی چشم خود را ز احتجاب کار خود را کی گذارد آفتاب

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹ - قصه‌ای هم در تقریر این شرفه ای بشنید در شب معتمد برگرفت آتش زنه که آتش زند دزد آمد آن زمان پیشش نشست چون گرفت آن سوخته می کرد پست می نهاد آنجا سر انگشت را تا شود استاره آتش فنا خواجه می پنداشت کز خود می مرد این نمی دید او که دزدش می کشد خواجه گفت این سوخته نمناک بود می مرد استاره از تریش زود بس که ظلمت بود و تاریکی ز پیش می ندید آتش کشی را پیش خویش این چنین آتش کشی اندر دلش دیده کافر نبیند از عمش چون نمی داند دل داننده ای هست با گردنده گرداننده ای چون نمی گویی که روز و شب به خود بی خداوندی کی آید کی رود گرد معقولات می گردی ببین این چنین بی عقلی خود ای مهین خانه با بنا بود معقول تر یا که بی بنا بگو ای کم هنر خط با کاتب بود معقول تر یا که بی کاتب بیندیش ای پسر جیم گوش و عین چشم و میم فم چون بود بی کاتبی ای متهم شمع روشن بی ز گیراننده ای یا بگیراننده داننده ای صنعت خوب از کف شل ضریر باشد اولی یا بگیرایی بصیر پس چو دانستی که قهرت می کند بر سرت دبوس محنت می زند پس بکن دفعش چو نمرودی به جنگ سوی او کش در هوا تیری خدنگ هم چو اسپاه مغل بر آسمان تیر می انداز دفع نزع جان یا گریز از وی اگر توانی برو چون روی چون در کف اویی گرو در عدم بودی نرستی از کفش از کف او چون رهی ای دست خوش آرزو جستن بود بگریختن پیش عدلش خون تقوی ریختن این جهان دامست و دانه آرزو در گریز از دامها روی آر زو چون چنین رفتی بدیدی صد گشاد چون شدی در ضد آن دیدی فساد پس پیمبر گفت استفتوا القلوب گرچه مفتیتان برون گوید خطوب آرزو بگذار تا رحم آیدش آزمودی که چنین می بایدش چون نتانی جست پس خدمت کنش تا روی از حبس او در گلشنش دم به دم چون تو مراقب می شوی داد می بینی و داور ای غوی ور ببندی چشم خود را ز احتجاب کار خود را کی گذارد آفتاب

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰ - وا نمودن پادشاه به امرا و متعصبان در راه ایاز سبب فضیلت و مرتبت و قربت و جامگی او بریشان بر وجهی کی ایشان را حجت و اعتراض نماند چون امیران از حسد جوشان شدند عاقبت بر شاه خود طعنه زدند کین ایاز تو ندارد سی خرد جامگی سی امیر او چون خورد شاه بیرون رفت با آن سی امیر سوی صحرا و کهستان صیدگیر کاروانی دید از دور آن ملک گفت امیری را برو ای مؤتفک رو بپرس آن کاروان را بر رصد کز کدامین شهر اندر می رسد رفت و پرسید و بیامد که ز ری گفت عزمش تا کجا درماند وی دیگری را گفت رو ای بوالعلا باز پرس از کاروان که تا کجا رفت و آمد گفت تا سوی یمن گفت رختش چیست هان ای موتمن ماند حیران گفت با میری دگر که برو وا پرس رخت آن نفر باز آمد گفت از هر جنس هست اغلب آن کاسه های رازیست گفت کی بیرون شدند از شهر ری ماند حیران آن امیر سست پی هم چنین تا سی امیر و بیشتر سست رای و ناقص اندر کر و فر گفت امیران را که من روزی جدا امتحان کردم ایاز خویش را که بپرس از کاروان تا از کجاست او برفت این جمله وا پرسید راست بی وصیت بی اشارت یک به یک حالشان دریافت بی ریبی و شک هر چه زین سی میر اندر سی مقام کشف شد زو آن به یکدم شد تمام مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱ - مدافعهٔ امرا آن حجت را به شبههٔ جبریانه و جواب دادن شاه ایشان را پس بگفتند آن امیران کین فنیست از عنایتهاش کار جهد نیست قسمت حقست مه را روی نغز داده بختست گل را بوی نغز گفت سلطان بلک آنچ از نفس زاد ریع تقصیرست و دخل اجتهاد ورنه آدم کی بگفتی با خدا ربنا انا ظلمنا نفسنا خود بگفتی کین گناه از نفس بود چون قضا این بود حزم ما چه سود هم چو ابلیسی که گفت اغویتنی تو شکستی جام و ما را می زنی بل قضا حقست و جهد بنده حق هین مباش اعور چو ابلیس خلق در تردد مانده ایم اندر دو کار این تردد کی بود بی اختیار این کنم یا آن کنم او کی گود که دو دست و پای او بسته بود هیچ باشد این تردد بر سرم که روم در بحر یا بالا پرم این تردد هست که موصل روم یا برای سحر تا بابل روم پس تردد را بباید قدرتی ورنه آن خنده بود بر سبلتی بر قضا کم نه بهانه ای جوان جرم خود را چون نهی بر دیگران خون کند زید و قصاص او به عمر می خورد عمرو و بر احمد حد خمر گرد خود برگرد و جرم خود ببین جنبش از خود بین و از سایه مبین که نخواهد شد غلط پاداش میر خصم را می داند آن میر بصیر چون عسل خوردی نیامد تب به غیر مزد روز تو نیامد شب به غیر در چه کردی جهد کان وا تو نگشت تو چه کاریدی که نامد ریع کشت فعل تو که زاید از جان و تنت هم چو فرزندت بگیرد دامنت فعل را در غیب صورت می کنند فعل دزدی را نه داری می زنند دار کی ماند به دزدی لیک آن هست تصویر خدای غیب دان در دل شحنه چو حق الهام داد که چنین صورت بساز از بهر داد تا تو عالم باشی و عادل قضا نامناسب چون دهد داد و سزا چونک حاکم این کند اندر گزین چون کند حکم احکم این حاکمین چون بکاری جو نروید غیر جو قرض تو کردی ز که خواهد گرو جرم خود را بر کسی دیگر منه هوش و گوش خود بدین پاداش ده جرم بر خود نه که تو خود کاشتی با جزا و عدل حق کن آشتی رنج را باشد سبب بد کردنی بد ز فعل خود شناس از بخت نی آن نظر در بخت چشم احول کند کلب را کهدانی و کاهل کند متهم کن نفس خود را ای فتی متهم کم کن جزای عدل را توبه کن مردانه سر آور به ره که فمن یعمل بمثقال یره در فسون نفس کم شو غره ای که آفتاب حق نپوشد ذره ای هست این ذرات جسمی ای مفید پیش این خورشید جسمانی پدید هست ذرات خواطر و افتکار پیش خورشید حقایق آشکار

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰ - وا نمودن پادشاه به امرا و متعصبان در راه ایاز سبب فضیلت و مرتبت و قربت و جامگی او بریشان بر وجهی کی ایشان را حجت و اعتراض نماند چون امیران از حسد جوشان شدند عاقبت بر شاه خود طعنه زدند کین ایاز تو ندارد سی خرد جامگی سی امیر او چون خورد شاه بیرون رفت با آن سی امیر سوی صحرا و کهستان صیدگیر کاروانی دید از دور آن ملک گفت امیری را برو ای مؤتفک رو بپرس آن کاروان را بر رصد کز کدامین شهر اندر می رسد رفت و پرسید و بیامد که ز ری گفت عزمش تا کجا درماند وی دیگری را گفت رو ای بوالعلا باز پرس از کاروان که تا کجا رفت و آمد گفت تا سوی یمن گفت رختش چیست هان ای موتمن ماند حیران گفت با میری دگر که برو وا پرس رخت آن نفر باز آمد گفت از هر جنس هست اغلب آن کاسه های رازیست گفت کی بیرون شدند از شهر ری ماند حیران آن امیر سست پی هم چنین تا سی امیر و بیشتر سست رای و ناقص اندر کر و فر گفت امیران را که من روزی جدا امتحان کردم ایاز خویش را که بپرس از کاروان تا از کجاست او برفت این جمله وا پرسید راست بی وصیت بی اشارت یک به یک حالشان دریافت بی ریبی و شک هر چه زین سی میر اندر سی مقام کشف شد زو آن به یکدم شد تمام مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱ - مدافعهٔ امرا آن حجت را به شبههٔ جبریانه و جواب دادن شاه ایشان را پس بگفتند آن امیران کین فنیست از عنایتهاش کار جهد نیست قسمت حقست مه را روی نغز داده بختست گل را بوی نغز گفت سلطان بلک آنچ از نفس زاد ریع تقصیرست و دخل اجتهاد ورنه آدم کی بگفتی با خدا ربنا انا ظلمنا نفسنا خود بگفتی کین گناه از نفس بود چون قضا این بود حزم ما چه سود هم چو ابلیسی که گفت اغویتنی تو شکستی جام و ما را می زنی بل قضا حقست و جهد بنده حق هین مباش اعور چو ابلیس خلق در تردد مانده ایم اندر دو کار این تردد کی بود بی اختیار این کنم یا آن کنم او کی گود که دو دست و پای او بسته بود هیچ باشد این تردد بر سرم که روم در بحر یا بالا پرم این تردد هست که موصل روم یا برای سحر تا بابل روم پس تردد را بباید قدرتی ورنه آن خنده بود بر سبلتی بر قضا کم نه بهانه ای جوان جرم خود را چون نهی بر دیگران خون کند زید و قصاص او به عمر می خورد عمرو و بر احمد حد خمر گرد خود برگرد و جرم خود ببین جنبش از خود بین و از سایه مبین که نخواهد شد غلط پاداش میر خصم را می داند آن میر بصیر چون عسل خوردی نیامد تب به غیر مزد روز تو نیامد شب به غیر در چه کردی جهد کان وا تو نگشت تو چه کاریدی که نامد ریع کشت فعل تو که زاید از جان و تنت هم چو فرزندت بگیرد دامنت فعل را در غیب صورت می کنند فعل دزدی را نه داری می زنند دار کی ماند به دزدی لیک آن هست تصویر خدای غیب دان در دل شحنه چو حق الهام داد که چنین صورت بساز از بهر داد تا تو عالم باشی و عادل قضا نامناسب چون دهد داد و سزا چونک حاکم این کند اندر گزین چون کند حکم احکم این حاکمین چون بکاری جو نروید غیر جو قرض تو کردی ز که خواهد گرو جرم خود را بر کسی دیگر منه هوش و گوش خود بدین پاداش ده جرم بر خود نه که تو خود کاشتی با جزا و عدل حق کن آشتی رنج را باشد سبب بد کردنی بد ز فعل خود شناس از بخت نی آن نظر در بخت چشم احول کند کلب را کهدانی و کاهل کند متهم کن نفس خود را ای فتی متهم کم کن جزای عدل را توبه کن مردانه سر آور به ره که فمن یعمل بمثقال یره در فسون نفس کم شو غره ای که آفتاب حق نپوشد ذره ای هست این ذرات جسمی ای مفید پیش این خورشید جسمانی پدید هست ذرات خواطر و افتکار پیش خورشید حقایق آشکار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کله‌وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت در ادراک مکر دوم قاطعی داشت و هو الحرص و الطمع لا سیما عند فرط الحاجة و الفقر قال النبی صلی الله علیه و سلم کاد الفقر ان یکون کفرا رفت مرغی در میان مرغزار بود آنجا دام از بهر شکار دانه چندی نهاده بر زمین وآن صیاد آنجا نشسته در کمین خویشتن پیچیده در برگ و گیاه تا در افتد صید بیچاره ز راه مرغک آمد سوی او از ناشناخت پس طوافی کرد و پیش مرد تاخت گفت او را کیستی تو سبزپوش در بیابان در میان این وحوش گفت مرد زاهدم من منقطع با گیاهی گشتم اینجا مقتنع زهد و تقوی را گزیدم دین و کیش زانک می دیدم اجل را پیش خویش مرگ همسایه مرا واعظ شده کسب و دکان مرا برهم زده چون به آخر فرد خواهم ماندن خو نباید کرد با هر مرد و زن رو بخواهم کرد آخر در لحد آن به آید که کنم خو با احد چو زنخ را بست خواهند ای صنم آن به آید که زنخ کمتر زنم ای بزربفت و کمر آموخته آخرستت جامه نادوخته رو به خاک آریم کز وی رسته ایم دل چرا در بی وفایان بسته ایم جد و خویشانمان قدیمی چار طبع ما به خویشی عاریت بستیم طمع سالها هم صحبتی و هم دمی با عناصر داشت جسم آدمی روح او خود از نفوس و از عقول روح اصول خویش را کرده نکول از عقول و از نفوس پر صفا نامه می آید به جان کای بی وفا یارکان پنج روزه یافتی رو ز یاران کهن بر تافتی کودکان گرچه که در بازی خوشند شب کشانشان سوی خانه می کشند شد برهنه وقت بازی طفل خرد دزد از ناگه قبا و کفش برد آن چنان گرم او به بازی در فتاد کان کلاه و پیرهن رفتش ز یاد شد شب و بازی او شد بی مدد رو ندارد کو سوی خانه رود نی شنیدی انما الدنیا لعب باد دادی رخت و گشتی مرتعب پیش از آنک شب شود جامه بجو روز را ضایع مکن در گفت و گو من به صحرا خلوتی بگزیده ام خلق را من دزد جامه دیده ام نیم عمر از آرزوی دلستان نیم عمر از غصه های دشمنان جبه را برد آن کله را این ببرد غرق بازی گشته ما چون طفل خرد نک شبانگاه اجل نزدیک شد خل هذا اللعب بسک لاتعد هین سوار توبه شو در دزد رس جامه ها از دزد بستان باز پس مرکب توبه عجایب مرکب است بر فلک تازد به یک لحظه ز پست لیک مرکب را نگه می دار از آن کو بدزدید آن قبایت را نهان تا ندزدد مرکبت را نیز هم پاس دار این مرکبت را دم به دم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کله‌وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت در ادراک مکر دوم قاطعی داشت و هو الحرص و الطمع لا سیما عند فرط الحاجة و الفقر قال النبی صلی الله علیه و سلم کاد الفقر ان یکون کفرا رفت مرغی در میان مرغزار بود آنجا دام از بهر شکار دانه چندی نهاده بر زمین وآن صیاد آنجا نشسته در کمین خویشتن پیچیده در برگ و گیاه تا در افتد صید بیچاره ز راه مرغک آمد سوی او از ناشناخت پس طوافی کرد و پیش مرد تاخت گفت او را کیستی تو سبزپوش در بیابان در میان این وحوش گفت مرد زاهدم من منقطع با گیاهی گشتم اینجا مقتنع زهد و تقوی را گزیدم دین و کیش زانک می دیدم اجل را پیش خویش مرگ همسایه مرا واعظ شده کسب و دکان مرا برهم زده چون به آخر فرد خواهم ماندن خو نباید کرد با هر مرد و زن رو بخواهم کرد آخر در لحد آن به آید که کنم خو با احد چو زنخ را بست خواهند ای صنم آن به آید که زنخ کمتر زنم ای بزربفت و کمر آموخته آخرستت جامه نادوخته رو به خاک آریم کز وی رسته ایم دل چرا در بی وفایان بسته ایم جد و خویشانمان قدیمی چار طبع ما به خویشی عاریت بستیم طمع سالها هم صحبتی و هم دمی با عناصر داشت جسم آدمی روح او خود از نفوس و از عقول روح اصول خویش را کرده نکول از عقول و از نفوس پر صفا نامه می آید به جان کای بی وفا یارکان پنج روزه یافتی رو ز یاران کهن بر تافتی کودکان گرچه که در بازی خوشند شب کشانشان سوی خانه می کشند شد برهنه وقت بازی طفل خرد دزد از ناگه قبا و کفش برد آن چنان گرم او به بازی در فتاد کان کلاه و پیرهن رفتش ز یاد شد شب و بازی او شد بی مدد رو ندارد کو سوی خانه رود نی شنیدی انما الدنیا لعب باد دادی رخت و گشتی مرتعب پیش از آنک شب شود جامه بجو روز را ضایع مکن در گفت و گو من به صحرا خلوتی بگزیده ام خلق را من دزد جامه دیده ام نیم عمر از آرزوی دلستان نیم عمر از غصه های دشمنان جبه را برد آن کله را این ببرد غرق بازی گشته ما چون طفل خرد نک شبانگاه اجل نزدیک شد خل هذا اللعب بسک لاتعد هین سوار توبه شو در دزد رس جامه ها از دزد بستان باز پس مرکب توبه عجایب مرکب است بر فلک تازد به یک لحظه ز پست لیک مرکب را نگه می دار از آن کو بدزدید آن قبایت را نهان تا ندزدد مرکبت را نیز هم پاس دار این مرکبت را دم به دم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳ - حکایت آن شخص کی دزدان قوج او را بدزدیدند و بر آن قناعت نکرد به حیله جامه‌هاش را هم دزدیدند آن یکی قج داشت از پس می کشید دزد قج را برد حبلش را برید چونک آگه شد دوان شد چپ و راست تا بیابد کان قج برده کجاست بر سر چاهی بدید آن دزد را که فغان می کرد کای واویلتا گفت نالان از چیی ای اوستاد گفت همیان زرم در چه فتاد گر توانی در روی بیرون کشی خمس بدهم مر ترا با دلخوشی خمس صد دینار بستانی به دست گفت او خود این بهای ده قجست گر دری بر بسته شد ده در گشاد گر قجی شد حق عوض اشتر بداد جامه ها بر کند و اندر چاه رفت جامه ها را برد هم آن دزد تفت حازمی باید که ره تا ده برد حزم نبود طمع طاعون آورد او یکی دزدست فتنه سیرتی چون خیال او را بهر دم صورتی کس نداند مکر او الا خدا در خدا بگریز و وا ره زان دغا

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳ - حکایت آن شخص کی دزدان قوج او را بدزدیدند و بر آن قناعت نکرد به حیله جامه‌هاش را هم دزدیدند آن یکی قج داشت از پس می کشید دزد قج را برد حبلش را برید چونک آگه شد دوان شد چپ و راست تا بیابد کان قج برده کجاست بر سر چاهی بدید آن دزد را که فغان می کرد کای واویلتا گفت نالان از چیی ای اوستاد گفت همیان زرم در چه فتاد گر توانی در روی بیرون کشی خمس بدهم مر ترا با دلخوشی خمس صد دینار بستانی به دست گفت او خود این بهای ده قجست گر دری بر بسته شد ده در گشاد گر قجی شد حق عوض اشتر بداد جامه ها بر کند و اندر چاه رفت جامه ها را برد هم آن دزد تفت حازمی باید که ره تا ده برد حزم نبود طمع طاعون آورد او یکی دزدست فتنه سیرتی چون خیال او را بهر دم صورتی کس نداند مکر او الا خدا در خدا بگریز و وا ره زان دغا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیه‌السلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلام مرغ گفتش خواجه در خلوت مه ایست دین احمد را ترهب نیک نیست از ترهب نهی کردست آن رسول بدعتی چون در گرفتی ای فضول جمعه شرطست و جماعت در نماز امر معروف و ز منکر احتراز رنج بدخویان کشیدن زیر صبر منفعت دادن به خلقان هم چو ابر خیر ناس آن ینفع الناس ای پدر گر نه سنگی چه حریفی با مدر در میان امت مرحوم باش سنت احمد مهل محکوم باش گفت عقل هر که را نبود رسوخ پیش عاقل او چو سنگست و کلوخ چون حمارست آنک نانش امنیتست صحبت او عین رهبانیتست زانک غیر حق همه گردد رفات کل آت بعد حین فهو آت حکم او هم حکم قبله او بود مرده اش خوان چونک مرده جو بود هر که با این قوم باشد راهبست که کلوخ و سنگ او را صاحبست خود کلوخ و سنگ کس را ره نزد زین کلوخان صد هزار آفت رسد گفت مرغش پس جهاد آنگه بود کین چنین ره زن میان ره بود از برای حفظ و یاری و نبرد بر ره ناآمن آید شیرمرد عرق مردی آنگهی پیدا شود که مسافر همره اعدا شود چون نبی سیف بودست آن رسول امت او صفدرانند و فحول مصلحت در دین ما جنگ و شکوه مصلحت در دین عیسی غار و کوه گفت آری گر بود یاری و زور تا به قوت بر زند بر شر و شور چون نباشد قوتی پرهیز به در فرار لا یطاق آسان بجه گفت صدق دل بباید کار را ورنه یاران کم نیاید یار را یار شو تا یار بینی بی عدد زانک بی یاران بمانی بی مدد دیو گرگست و تو هم چون یوسفی دامن یعقوب مگذار ای صفی گرگ اغلب آنگهی گیرا بود کز رمه شیشک به خود تنها رود آنک سنت یا جماعت ترک کرد در چنین مسبع نه خون خویش خورد هست سنت ره جماعت چون رفیق بی ره و بی یار افتی در مضیق همرهی نه کو بود خصم خرد فرصتی جوید که جامه تو برد می رود با تو که یابد عقبه ای که تواند کردت آنجا نهبه ای یا بود اشتردلی چون دید ترس گوید او بهر رجوع از راه درس یار را ترسان کند ز اشتردلی این چنین همره عدو دان نه ولی راه جان بازیست و در هر غیشه ای آفتی در دفع هر جان شیشه ای راه دین زان رو پر از شور و شرست که نه راه هر مخنث گوهرست در ره این ترس امتحانهای نفوس هم چو پرویزن به تمییز سبوس راه چه بود پر نشان پایها یار چه بود نردبان رایها گیرم آن گرگت نیابد ز احتیاط بی ز جمعیت نیابی آن نشاط آنک تنها در رهی او خوش رود با رفیقان سیر او صدتو شود با غلیظی خر ز یاران ای فقیر در نشاط آید شود قوت پذیر هر خری کز کاروان تنها رود بر وی آن راه از تعب صدتو شود چند سیخ و چند چوب افزون خورد تا که تنها آن بیابان را برد مر ترا می گوید آن خر خوش شنو گر نه ای خر هم چنین تنها مرو آنک تنها خوش رود اندر رصد با رفیقان بی گمان خوشتر رود هر نبیی اندرین راه درست معجزه بنمود و همراهان بجست گر نباشد یاری دیوارها کی برآید خانه و انبارها هر یکی دیوار اگر باشد جدا سقف چون باشد معلق در هوا گر نباشد یاری حبر و قلم کی فتد بر روی کاغذها رقم این حصیری که کسی می گسترد گر نپیوندد به هم بادش برد حق ز هر جنسی چو زوجین آفرید پس نتایج شد ز جمعیت پدید او بگفت و او بگفت از اهتزاز بحثشان شد اندرین معنی دراز مثنوی را چابک و دلخواه کن ماجرا را موجز و کوتاه کن بعد از آن گفتش که گندم آن کیست گفت امانت از یتیم بی وصیست مال ایتام است امانت پیش من زانک پندارند ما را مؤتمن گفت من مضطرم و مجروح حال هست مردار این زمان بر من حلال هین به دستوری ازین گندم خورم ای امین و پارسا و محترم گفت مفتی ضرورت هم توی بی ضرورت گر خوری مجرم شوی ور ضرورت هست هم پرهیز به ور خوری باری ضمان آن بده مرغ پس در خود فرو رفت آن زمان توسنش سر بستد از جذب عنان چون بخورد آن گندم اندر فخ بماند چند او یاسین و الانعام خواند بعد در ماندن چه افسوس و چه آه پیش از آن بایست این دود سیاه آن زمان که حرص جنبید و هوس آن زمان می گو کای فریادرس کان زمان پیش از خرابی بصره است بوک بصره وا رهد هم زان شکست ابک لی یا باکیی یا ثاکلی قبل هدم البصرة و الموصلی نح علی قبل موتی واغتفر لا تنح لی بعد موتی واصطبر ابک لی قبل ثبوری فی النوی بعد طوفان النوی خل البکا آن زمان که دیو می شد راه زن آن زمان بایست یاسین خواندن پیش از آنک اشکسته گردد کاروان آن زمان چوبک بزن ای پاسبان

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیه‌السلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلام مرغ گفتش خواجه در خلوت مه ایست دین احمد را ترهب نیک نیست از ترهب نهی کردست آن رسول بدعتی چون در گرفتی ای فضول جمعه شرطست و جماعت در نماز امر معروف و ز منکر احتراز رنج بدخویان کشیدن زیر صبر منفعت دادن به خلقان هم چو ابر خیر ناس آن ینفع الناس ای پدر گر نه سنگی چه حریفی با مدر در میان امت مرحوم باش سنت احمد مهل محکوم باش گفت عقل هر که را نبود رسوخ پیش عاقل او چو سنگست و کلوخ چون حمارست آنک نانش امنیتست صحبت او عین رهبانیتست زانک غیر حق همه گردد رفات کل آت بعد حین فهو آت حکم او هم حکم قبله او بود مرده اش خوان چونک مرده جو بود هر که با این قوم باشد راهبست که کلوخ و سنگ او را صاحبست خود کلوخ و سنگ کس را ره نزد زین کلوخان صد هزار آفت رسد گفت مرغش پس جهاد آنگه بود کین چنین ره زن میان ره بود از برای حفظ و یاری و نبرد بر ره ناآمن آید شیرمرد عرق مردی آنگهی پیدا شود که مسافر همره اعدا شود چون نبی سیف بودست آن رسول امت او صفدرانند و فحول مصلحت در دین ما جنگ و شکوه مصلحت در دین عیسی غار و کوه گفت آری گر بود یاری و زور تا به قوت بر زند بر شر و شور چون نباشد قوتی پرهیز به در فرار لا یطاق آسان بجه گفت صدق دل بباید کار را ورنه یاران کم نیاید یار را یار شو تا یار بینی بی عدد زانک بی یاران بمانی بی مدد دیو گرگست و تو هم چون یوسفی دامن یعقوب مگذار ای صفی گرگ اغلب آنگهی گیرا بود کز رمه شیشک به خود تنها رود آنک سنت یا جماعت ترک کرد در چنین مسبع نه خون خویش خورد هست سنت ره جماعت چون رفیق بی ره و بی یار افتی در مضیق همرهی نه کو بود خصم خرد فرصتی جوید که جامه تو برد می رود با تو که یابد عقبه ای که تواند کردت آنجا نهبه ای یا بود اشتردلی چون دید ترس گوید او بهر رجوع از راه درس یار را ترسان کند ز اشتردلی این چنین همره عدو دان نه ولی راه جان بازیست و در هر غیشه ای آفتی در دفع هر جان شیشه ای راه دین زان رو پر از شور و شرست که نه راه هر مخنث گوهرست در ره این ترس امتحانهای نفوس هم چو پرویزن به تمییز سبوس راه چه بود پر نشان پایها یار چه بود نردبان رایها گیرم آن گرگت نیابد ز احتیاط بی ز جمعیت نیابی آن نشاط آنک تنها در رهی او خوش رود با رفیقان سیر او صدتو شود با غلیظی خر ز یاران ای فقیر در نشاط آید شود قوت پذیر هر خری کز کاروان تنها رود بر وی آن راه از تعب صدتو شود چند سیخ و چند چوب افزون خورد تا که تنها آن بیابان را برد مر ترا می گوید آن خر خوش شنو گر نه ای خر هم چنین تنها مرو آنک تنها خوش رود اندر رصد با رفیقان بی گمان خوشتر رود هر نبیی اندرین راه درست معجزه بنمود و همراهان بجست گر نباشد یاری دیوارها کی برآید خانه و انبارها هر یکی دیوار اگر باشد جدا سقف چون باشد معلق در هوا گر نباشد یاری حبر و قلم کی فتد بر روی کاغذها رقم این حصیری که کسی می گسترد گر نپیوندد به هم بادش برد حق ز هر جنسی چو زوجین آفرید پس نتایج شد ز جمعیت پدید او بگفت و او بگفت از اهتزاز بحثشان شد اندرین معنی دراز مثنوی را چابک و دلخواه کن ماجرا را موجز و کوتاه کن بعد از آن گفتش که گندم آن کیست گفت امانت از یتیم بی وصیست مال ایتام است امانت پیش من زانک پندارند ما را مؤتمن گفت من مضطرم و مجروح حال هست مردار این زمان بر من حلال هین به دستوری ازین گندم خورم ای امین و پارسا و محترم گفت مفتی ضرورت هم توی بی ضرورت گر خوری مجرم شوی ور ضرورت هست هم پرهیز به ور خوری باری ضمان آن بده مرغ پس در خود فرو رفت آن زمان توسنش سر بستد از جذب عنان چون بخورد آن گندم اندر فخ بماند چند او یاسین و الانعام خواند بعد در ماندن چه افسوس و چه آه پیش از آن بایست این دود سیاه آن زمان که حرص جنبید و هوس آن زمان می گو کای فریادرس کان زمان پیش از خرابی بصره است بوک بصره وا رهد هم زان شکست ابک لی یا باکیی یا ثاکلی قبل هدم البصرة و الموصلی نح علی قبل موتی واغتفر لا تنح لی بعد موتی واصطبر ابک لی قبل ثبوری فی النوی بعد طوفان النوی خل البکا آن زمان که دیو می شد راه زن آن زمان بایست یاسین خواندن پیش از آنک اشکسته گردد کاروان آن زمان چوبک بزن ای پاسبان

%0
10 Bölüm