سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۰ - حکایت ملک روم با دانشمند شنیدم که بگریست سلطان روم بر نیکمردی ز اهل علوم که پایابم از دست دشمن نماند جز این قلعه و شهر با من نماند بسی جهد کردم که فرزند من پس از من بود سرور انجمن کنون دشمن بدگهر دست یافت سر دست مردی و جهدم بتافت چه تدبیر سازم چه درمان کنم که از غم بفرسود جان در تنم بگفت ای برادر غم خویش خور که از عمر بهتر شد و بیشتر تو را این قدر تا بمانی بس است چو رفتی جهان جای دیگر کس است اگر هوشمند است و گر بی خرد غم او مخور کاو غم خود خورد مشقت نیرزد جهان داشتن گرفتن به شمشیر و بگذاشتن بدین پنج روزه اقامت مناز به اندیشه تدبیر رفتن بساز که را دانی از خسروان عجم ز عهد فریدون و ضحاک و جم که بر تخت و ملکش نیامد زوال نماند به جز ملک ایزد تعال که را جاودان ماندن امید ماند چو کس را نبینی که جاوید ماند که را سیم و زر ماند و گنج و مال پس از وی به چندی شود پایمال وز آن کس که خیری بماند روان دمادم رسد رحمتش بر روان بزرگی کز او نام نیکو نماند توان گفت با اهل دل کاو نماند الا تا درخت کرم پروری گر امیدواری کز او بر خوری کرم کن که فردا که دیوان نهند منازل به مقدار احسان دهند یکی را که سعی قدم پیشتر به درگاه حق منزلت بیشتر یکی باز پس خاین و شرمسار بترسد همی مرد ناکرده کار بهل تا به دندان گزد پشت دست تنوری چنین گرم و نانی نبست بدانی گه غله برداشتن که سستی بود تخم ناکاشتن سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۱ - حکایت مرزبان ستمگار با زاهد خردمند مردی در اقصای شام گرفت از جهان کنج غاری مقام به صبرش در آن کنج تاریک جای به گنج قناعت فرو رفته پای شنیدم که نامش خدادوست بود ملک سیرتی آدمی پوست بود بزرگان نهادند سر بر درش که در می نیامد به درها سرش تمنا کند عارف پاکباز به دریوزه از خویشتن ترک آز چو هر ساعتش نفس گوید بده به خواری بگرداندش ده به ده در آن مرز کاین پیر هشیار بود یکی مرزبان ستمکار بود که هر ناتوان را که دریافتی به سرپنجگی پنجه برتافتی جهان سوز و بی رحمت و خیره کش ز تلخیش روی جهانی ترش گروهی برفتند از آن ظلم و عار ببردند نام بدش در دیار گروهی بماندند مسکین و ریش پس چرخه نفرین گرفتند پیش ید ظلم جایی که گردد دراز نبینی لب مردم از خنده باز به دیدار شیخ آمدی گاه گاه خدادوست در وی نکردی نگاه ملک نوبتی گفتش ای نیکبخت به نفرت ز من در مکش روی سخت مرا با تو دانی سر دوستی است تو را دشمنی با من از بهر چیست گرفتم که سالار کشور نیم به عزت ز درویش کمتر نیم نگویم فضیلت نهم بر کسی چنان باش با من که با هر کسی شنید این سخن عابد هوشیار بر آشفت و گفت ای ملک هوش دار وجودت پریشانی خلق از اوست ندارم پریشانی خلق دوست تو با آن که من دوستم دشمنی نپندارمت دوستدار منی چرا دوست دارم به باطل منت چو دانم که دارد خدا دشمنت مده بوسه بر دست من دوستوار برو دوستداران من دوست دار خدادوست را گر بدرند پوست نخواهد شدن دشمن دوست دوست عجب دارم از خواب آن سنگدل که خلقی بخسبند از او تنگدل
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۰ - حکایت ملک روم با دانشمند شنیدم که بگریست سلطان روم بر نیکمردی ز اهل علوم که پایابم از دست دشمن نماند جز این قلعه و شهر با من نماند بسی جهد کردم که فرزند من پس از من بود سرور انجمن کنون دشمن بدگهر دست یافت سر دست مردی و جهدم بتافت چه تدبیر سازم چه درمان کنم که از غم بفرسود جان در تنم بگفت ای برادر غم خویش خور که از عمر بهتر شد و بیشتر تو را این قدر تا بمانی بس است چو رفتی جهان جای دیگر کس است اگر هوشمند است و گر بی خرد غم او مخور کاو غم خود خورد مشقت نیرزد جهان داشتن گرفتن به شمشیر و بگذاشتن بدین پنج روزه اقامت مناز به اندیشه تدبیر رفتن بساز که را دانی از خسروان عجم ز عهد فریدون و ضحاک و جم که بر تخت و ملکش نیامد زوال نماند به جز ملک ایزد تعال که را جاودان ماندن امید ماند چو کس را نبینی که جاوید ماند که را سیم و زر ماند و گنج و مال پس از وی به چندی شود پایمال وز آن کس که خیری بماند روان دمادم رسد رحمتش بر روان بزرگی کز او نام نیکو نماند توان گفت با اهل دل کاو نماند الا تا درخت کرم پروری گر امیدواری کز او بر خوری کرم کن که فردا که دیوان نهند منازل به مقدار احسان دهند یکی را که سعی قدم پیشتر به درگاه حق منزلت بیشتر یکی باز پس خاین و شرمسار بترسد همی مرد ناکرده کار بهل تا به دندان گزد پشت دست تنوری چنین گرم و نانی نبست بدانی گه غله برداشتن که سستی بود تخم ناکاشتن سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۱ - حکایت مرزبان ستمگار با زاهد خردمند مردی در اقصای شام گرفت از جهان کنج غاری مقام به صبرش در آن کنج تاریک جای به گنج قناعت فرو رفته پای شنیدم که نامش خدادوست بود ملک سیرتی آدمی پوست بود بزرگان نهادند سر بر درش که در می نیامد به درها سرش تمنا کند عارف پاکباز به دریوزه از خویشتن ترک آز چو هر ساعتش نفس گوید بده به خواری بگرداندش ده به ده در آن مرز کاین پیر هشیار بود یکی مرزبان ستمکار بود که هر ناتوان را که دریافتی به سرپنجگی پنجه برتافتی جهان سوز و بی رحمت و خیره کش ز تلخیش روی جهانی ترش گروهی برفتند از آن ظلم و عار ببردند نام بدش در دیار گروهی بماندند مسکین و ریش پس چرخه نفرین گرفتند پیش ید ظلم جایی که گردد دراز نبینی لب مردم از خنده باز به دیدار شیخ آمدی گاه گاه خدادوست در وی نکردی نگاه ملک نوبتی گفتش ای نیکبخت به نفرت ز من در مکش روی سخت مرا با تو دانی سر دوستی است تو را دشمنی با من از بهر چیست گرفتم که سالار کشور نیم به عزت ز درویش کمتر نیم نگویم فضیلت نهم بر کسی چنان باش با من که با هر کسی شنید این سخن عابد هوشیار بر آشفت و گفت ای ملک هوش دار وجودت پریشانی خلق از اوست ندارم پریشانی خلق دوست تو با آن که من دوستم دشمنی نپندارمت دوستدار منی چرا دوست دارم به باطل منت چو دانم که دارد خدا دشمنت مده بوسه بر دست من دوستوار برو دوستداران من دوست دار خدادوست را گر بدرند پوست نخواهد شدن دشمن دوست دوست عجب دارم از خواب آن سنگدل که خلقی بخسبند از او تنگدل