Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲ توبه من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست دی که بودم روزه دار امروز هستم بت پرست از ترانه عشق تو نور نبی موقوف گشت وز مغابه جام تو قندیلها بر هم شکست رمزهای لعل تو دست جوانمردان گشاد حلقه های زلف تو پای خردمندان ببست ابروی مقرونت ای دلبر کمان اندر کشید ناوک مژگانت ای جانان دل و جانم بخست با چنان مژگان و ابرو با چنان رخسار و لب بود نتوان جز صبور و عاشق و مخمور و مست پارسایی را بود در عشق تو بازار سست پادشاهی را بود در وصل تو مقدار پست جز برای تو نسازم من ز فرق خویش پای جز به یاد تو نیارم سوی رطل و جام دست شادی و آرام نبود هر کرا وصل تو نیست هر کرا وصل تو باشد هر چه باید جمله هست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳ زان چشم پر از خمار سرمست پر خون دارم دو دیده پیوست اندر عجبم که چشم آن ماه ناخورده شراب چون شود مست یا بر دل خسته چون زند تیر بی دست و کمان و قبضه و شست بس کس که ز عشق غمزه او زنار چهار کرد بر بست برد او دل عاشقان آفاق پیچند بر آن دو زلف چون شست چون دانست او که فتنه بر خاست متواری شد به خانه بنشست یک شهر ازو غریو دارند زان نیست شگفت جای آن هست دارند به پای دل ازو بند دارند به فرق سر ازو دست تا عزم جفا درست کرد او دست همه عاشقانش بشکست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴ دوست چنان باید کان منست عشق نهانی چه نهان منست عاشق و معشوق چو ما در جهان نیست دگر آنچه گمان منست جان جهان خواند مرا آن صنم تا بزیم جان جهان منست کیست درین عالم کو را دگر یار وفادار چنان منست حال ببین پیش بپرس از همه تا تو نگویی به زبان منست دوش مرا گفت که آن توام آن منست ار چه نه آن منست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵ تا خیال آن بت قصاب در چشم من است زین سبب چشمم همیشه همچو رویش روشن است تا بدیدم دامن پر خونش چشم من ز اشگ بر گریبان دارم آنچ آن ماه را بر دامن است جای دارد در دل پر خونم آن دلبر مقیم جامه پر خون باشد آن کس را که در خون مسکن است با من از روی طبیعت گر نیامیزد رواست از برای آنکه من در آب و او در روغن است گر زبان با من ندارد چرب هم نبود عجب کانچه او را در زبان بایست در پیراهن است جان آرامش همی بخشد جهانی را به لطف گرچه کارش همچو گردون کشتن ست و بستن است از طریق خاصیت بگریزد از آهن پری آن پریروی از شگرفی روز و شب با آهن است هر غمی را او ز من جانی به دل خواهد همی پس بدین قیمت مر او را یک جهان جان بر من است ترسم آن آرام دل با من نگردد رام از آنک کودکی بس تند خوی و کره ای بس توسن است بر وصالش دل همی نتوان نهاد از بهر آنک گر مرا روزی ازو سورست سالی شیون است هر چه زان خورشید رو آید همه دادست و عدل جور ما زین گنبد فیروزه بی روزن است هر زمان هجران نو زاید جهان از بهر من خود جهان گویی به هجر عاشقان آبستن است جامه های جان همی دوزم ز وصلش تا مرا تن چو تار ریسمان و دل چو چشم سوزن است از پس هجران فراوان چون ندیدم در رهش آن بتی را کافت آفاق و فتنه برزن است گفتم ای جان از پی یک وصل چندین هجر چیست گفت من قصابم اینجا گرد ران با گردن است گرچه باشد با سنایی چون گل رعنا دو روی در ثنای او سنایی ده زبان چون سوسن است

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲ توبه من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست دی که بودم روزه دار امروز هستم بت پرست از ترانه عشق تو نور نبی موقوف گشت وز مغابه جام تو قندیلها بر هم شکست رمزهای لعل تو دست جوانمردان گشاد حلقه های زلف تو پای خردمندان ببست ابروی مقرونت ای دلبر کمان اندر کشید ناوک مژگانت ای جانان دل و جانم بخست با چنان مژگان و ابرو با چنان رخسار و لب بود نتوان جز صبور و عاشق و مخمور و مست پارسایی را بود در عشق تو بازار سست پادشاهی را بود در وصل تو مقدار پست جز برای تو نسازم من ز فرق خویش پای جز به یاد تو نیارم سوی رطل و جام دست شادی و آرام نبود هر کرا وصل تو نیست هر کرا وصل تو باشد هر چه باید جمله هست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳ زان چشم پر از خمار سرمست پر خون دارم دو دیده پیوست اندر عجبم که چشم آن ماه ناخورده شراب چون شود مست یا بر دل خسته چون زند تیر بی دست و کمان و قبضه و شست بس کس که ز عشق غمزه او زنار چهار کرد بر بست برد او دل عاشقان آفاق پیچند بر آن دو زلف چون شست چون دانست او که فتنه بر خاست متواری شد به خانه بنشست یک شهر ازو غریو دارند زان نیست شگفت جای آن هست دارند به پای دل ازو بند دارند به فرق سر ازو دست تا عزم جفا درست کرد او دست همه عاشقانش بشکست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴ دوست چنان باید کان منست عشق نهانی چه نهان منست عاشق و معشوق چو ما در جهان نیست دگر آنچه گمان منست جان جهان خواند مرا آن صنم تا بزیم جان جهان منست کیست درین عالم کو را دگر یار وفادار چنان منست حال ببین پیش بپرس از همه تا تو نگویی به زبان منست دوش مرا گفت که آن توام آن منست ار چه نه آن منست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵ تا خیال آن بت قصاب در چشم من است زین سبب چشمم همیشه همچو رویش روشن است تا بدیدم دامن پر خونش چشم من ز اشگ بر گریبان دارم آنچ آن ماه را بر دامن است جای دارد در دل پر خونم آن دلبر مقیم جامه پر خون باشد آن کس را که در خون مسکن است با من از روی طبیعت گر نیامیزد رواست از برای آنکه من در آب و او در روغن است گر زبان با من ندارد چرب هم نبود عجب کانچه او را در زبان بایست در پیراهن است جان آرامش همی بخشد جهانی را به لطف گرچه کارش همچو گردون کشتن ست و بستن است از طریق خاصیت بگریزد از آهن پری آن پریروی از شگرفی روز و شب با آهن است هر غمی را او ز من جانی به دل خواهد همی پس بدین قیمت مر او را یک جهان جان بر من است ترسم آن آرام دل با من نگردد رام از آنک کودکی بس تند خوی و کره ای بس توسن است بر وصالش دل همی نتوان نهاد از بهر آنک گر مرا روزی ازو سورست سالی شیون است هر چه زان خورشید رو آید همه دادست و عدل جور ما زین گنبد فیروزه بی روزن است هر زمان هجران نو زاید جهان از بهر من خود جهان گویی به هجر عاشقان آبستن است جامه های جان همی دوزم ز وصلش تا مرا تن چو تار ریسمان و دل چو چشم سوزن است از پس هجران فراوان چون ندیدم در رهش آن بتی را کافت آفاق و فتنه برزن است گفتم ای جان از پی یک وصل چندین هجر چیست گفت من قصابم اینجا گرد ران با گردن است گرچه باشد با سنایی چون گل رعنا دو روی در ثنای او سنایی ده زبان چون سوسن است

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶ ای جان جهان کبر تو هر روز فزون ست لیکن چه توان کرد که وقت تو کنون ست نشگفت اگر کبر تو هرگز نشود کم چون خوبی دیدار تو هر روز فزون ست عالم ز جمال تو پرآوازه شد امروز زیرا که جمال تو ز اندازه برون ست در زلف تو تاب و گره و بند و شکنج ست در چشم تو مکر و حیل و زرق و فسون ست تا من رخ چون چشمه خورشید تو دیدم چشمم ز غم عشق تو چون چشمه خون ست ای رفته ز نزدیک سنایی خبرت هست کز عشق تو حال من دل سوخته چون ست از مهر تو چون نقطه خون ست دلم زآنک بر ماه تو را دایره غالیه گون ست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷ ای پیک عاشقان گذری کن به بام دوست برگرد بنده وار به گرد مقام دوست گرد سرای دوست طوافی کن و ببین آن بار و بارنامه و آن احتشام دوست خواهی که نرخ مشک شکسته شود به چین بر زن به زلف پر شکن مشکفام دوست برخاست اختیار و تصرف ز فعل ما چون کم زدیم خویشتن از بهر کام دوست خواهی که بار عنبر بندی تو از سرخس زآنجا میار هیچ خبر جز پیام دوست خواهی که کاروان سلامت بود ترا همراه خویش کن به سوی ما سلام دوست بر دانه های گوهر او عاشقی مباز تا همچو من نژند نمانی به دام دوست با خود بیار خاک سر کوی او به من تا بر سرش نهم به عزیزی چو نام دوست بینا مباد چشم من ار سوی چشم من بهتر ز توتیا نبود گرد گام دوست گر دوست را به غربت من خوش بود همی ای من رهی غربت و ای من غلام دوست از مال و جان و دین مر ار کام جوید او بی کام بادم ار کنم آن جز به کام دوست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸ دارم سر خاک پایت ای دوست آیم به در سرایت ای دوست آنها که به حسن سرفرازند نازند به خاکپایت ای دوست چون رای تو هست کشتن من راضی شده ام برایت ای دوست خون نیز ترا مباح کردم دیگر چکنم به جایت ای دوست دانی نتوان کشید ازین بیش بار ستم جفایت ای دوست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۹ روی تو ای دلفروز گر نه چو ماهست زلف سیه زو چرا بدر دو تا هست روی چو ماه تو گرچه مایه نور است موی سیاه تو گرچه اصل گناهست شاه بتانی و عاشقانت سپاهند ماه زمینی و آسمانت کلاهست رسم چنانست که ماه راه نماید چونکه ز ماه تو خلق گمشده راهست موی سپیدم ز اشک سرخ چو خونست روی امیدم ز رنج عشق سیاهست حال تو ای ماه روی چیست که باری دور ز روی تو حال بنده تباهست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶ ای جان جهان کبر تو هر روز فزون ست لیکن چه توان کرد که وقت تو کنون ست نشگفت اگر کبر تو هرگز نشود کم چون خوبی دیدار تو هر روز فزون ست عالم ز جمال تو پرآوازه شد امروز زیرا که جمال تو ز اندازه برون ست در زلف تو تاب و گره و بند و شکنج ست در چشم تو مکر و حیل و زرق و فسون ست تا من رخ چون چشمه خورشید تو دیدم چشمم ز غم عشق تو چون چشمه خون ست ای رفته ز نزدیک سنایی خبرت هست کز عشق تو حال من دل سوخته چون ست از مهر تو چون نقطه خون ست دلم زآنک بر ماه تو را دایره غالیه گون ست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷ ای پیک عاشقان گذری کن به بام دوست برگرد بنده وار به گرد مقام دوست گرد سرای دوست طوافی کن و ببین آن بار و بارنامه و آن احتشام دوست خواهی که نرخ مشک شکسته شود به چین بر زن به زلف پر شکن مشکفام دوست برخاست اختیار و تصرف ز فعل ما چون کم زدیم خویشتن از بهر کام دوست خواهی که بار عنبر بندی تو از سرخس زآنجا میار هیچ خبر جز پیام دوست خواهی که کاروان سلامت بود ترا همراه خویش کن به سوی ما سلام دوست بر دانه های گوهر او عاشقی مباز تا همچو من نژند نمانی به دام دوست با خود بیار خاک سر کوی او به من تا بر سرش نهم به عزیزی چو نام دوست بینا مباد چشم من ار سوی چشم من بهتر ز توتیا نبود گرد گام دوست گر دوست را به غربت من خوش بود همی ای من رهی غربت و ای من غلام دوست از مال و جان و دین مر ار کام جوید او بی کام بادم ار کنم آن جز به کام دوست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸ دارم سر خاک پایت ای دوست آیم به در سرایت ای دوست آنها که به حسن سرفرازند نازند به خاکپایت ای دوست چون رای تو هست کشتن من راضی شده ام برایت ای دوست خون نیز ترا مباح کردم دیگر چکنم به جایت ای دوست دانی نتوان کشید ازین بیش بار ستم جفایت ای دوست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۹ روی تو ای دلفروز گر نه چو ماهست زلف سیه زو چرا بدر دو تا هست روی چو ماه تو گرچه مایه نور است موی سیاه تو گرچه اصل گناهست شاه بتانی و عاشقانت سپاهند ماه زمینی و آسمانت کلاهست رسم چنانست که ماه راه نماید چونکه ز ماه تو خلق گمشده راهست موی سپیدم ز اشک سرخ چو خونست روی امیدم ز رنج عشق سیاهست حال تو ای ماه روی چیست که باری دور ز روی تو حال بنده تباهست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۰ گر تو پنداری که جز تو غم گسار م نیست هست ور چنان دانی که جز تو خواستگار م نیست هست یا به جز عشق تو از تو یادگار م هست نیست یا قدم در عشق تو سخت استوار م نیست هست یا به جز بیدادی تو کارزار م هست نیست یا به بیداد تو با تو کارزار م نیست هست یا سپید و روشن از تو کار و بارم هست نیست یا سیاه و تیره بی تو روزگار م نیست هست یا بر امید وصالت شب قرارم هست نیست یا در اندوه فراقت دل فگارم نیست هست یا فراقت را به جز ناله شعار م هست نیست یا وصالت را شب و روز انتظار م نیست هست گر دگر همچون سنایی صید زارم هست نیست یا اگر شیر ی ست او آنگه شکار م نیست هست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱ گر تو پنداری ترا لطف خدایی نیست هست بر سر خوبان عالم پادشایی نیست هست ور چنان دانی که جان پاکبازان را ز عشق با جمال خاکپایت آشنایی نیست هست ور گمانت آید که گاه دل ربودن در سماع روی و آوازت هلاک پارسایی نیست هست ور تو اندیشی که گاه گوهر افشاندن ز لعل از لبت گم بودگان را رهنمایی نیست هست ور تو پنداری که چون برداری از رخ زلف را از تو قندیل فلک را روشنایی نیست هست ور چنان دانی ترا روز قیامت از خدای از پی خون چو من عاشق جزایی نیست هست ور تو بسگالی که با این حسن و خوبی مر ترا خوی بد عهدی و رسم بی وفایی نیست هست ور همی دانی که بر خاک سر کویت ز خون صد هزاران قطره از چشم سنایی نیست هست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲ کار تو پیوسته آزارست گویی نیست هست زین سبب کار دلم زارست گویی نیست هست خصم تو بازار من بشکست و با خصم ای صنم مر ترا پیوسته بازارست گویی نیست هست تا به خروارست شکر لعل نوشین ترا در دلم عشقت به خروارست گویی نیست هست طره طرار تو دل دزدد از مردم همی شد یقین کان طره طرارست گویی نیست هست ماهرویا تا تو کردی رایت صحبت نگون رایت صبرم نگونسارست گویی نیست هست بوسه ای را زان لب چون لعل نوشینت به جان چاکر مسکین خریدارست گویی نیست هست نرگس خونخوار تو پیوسته خون ریزد همی نرگست بس شوخ و خونخوارست گویی نیست هست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳ ای ساقی می بیار پیوست کان یار عزیز توبه بشکست برخاست ز جای زهد و دعوی در میکده با نگار بنشست بنهاد ز سر ریا و طامات از صومعه ناگهان برون جست بگشاد ز پای بند تکلیف زنار مغانه بر میان بست می خورد و مرا بگفت می خور تا بتوانی مباش جز مست اندر ره نیستی همی رو آتش در زن بهر چه زی هست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴ سبب عاشقان نه نیکوییست آفت دلبران نه مه روییست عشق ذات و صفات شرکت نیست بت پرستیدن از سیه روییست عشق هم عاشقست و هم معشوق عشق دو رویه نیست یکروییست مایه عشق بی نصیبی دان هر که گوید جز این سمر گوییست قطع کردم سخن تمام نگفت راحت عاشقان ز کم گوییست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۰ گر تو پنداری که جز تو غم گسار م نیست هست ور چنان دانی که جز تو خواستگار م نیست هست یا به جز عشق تو از تو یادگار م هست نیست یا قدم در عشق تو سخت استوار م نیست هست یا به جز بیدادی تو کارزار م هست نیست یا به بیداد تو با تو کارزار م نیست هست یا سپید و روشن از تو کار و بارم هست نیست یا سیاه و تیره بی تو روزگار م نیست هست یا بر امید وصالت شب قرارم هست نیست یا در اندوه فراقت دل فگارم نیست هست یا فراقت را به جز ناله شعار م هست نیست یا وصالت را شب و روز انتظار م نیست هست گر دگر همچون سنایی صید زارم هست نیست یا اگر شیر ی ست او آنگه شکار م نیست هست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱ گر تو پنداری ترا لطف خدایی نیست هست بر سر خوبان عالم پادشایی نیست هست ور چنان دانی که جان پاکبازان را ز عشق با جمال خاکپایت آشنایی نیست هست ور گمانت آید که گاه دل ربودن در سماع روی و آوازت هلاک پارسایی نیست هست ور تو اندیشی که گاه گوهر افشاندن ز لعل از لبت گم بودگان را رهنمایی نیست هست ور تو پنداری که چون برداری از رخ زلف را از تو قندیل فلک را روشنایی نیست هست ور چنان دانی ترا روز قیامت از خدای از پی خون چو من عاشق جزایی نیست هست ور تو بسگالی که با این حسن و خوبی مر ترا خوی بد عهدی و رسم بی وفایی نیست هست ور همی دانی که بر خاک سر کویت ز خون صد هزاران قطره از چشم سنایی نیست هست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲ کار تو پیوسته آزارست گویی نیست هست زین سبب کار دلم زارست گویی نیست هست خصم تو بازار من بشکست و با خصم ای صنم مر ترا پیوسته بازارست گویی نیست هست تا به خروارست شکر لعل نوشین ترا در دلم عشقت به خروارست گویی نیست هست طره طرار تو دل دزدد از مردم همی شد یقین کان طره طرارست گویی نیست هست ماهرویا تا تو کردی رایت صحبت نگون رایت صبرم نگونسارست گویی نیست هست بوسه ای را زان لب چون لعل نوشینت به جان چاکر مسکین خریدارست گویی نیست هست نرگس خونخوار تو پیوسته خون ریزد همی نرگست بس شوخ و خونخوارست گویی نیست هست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳ ای ساقی می بیار پیوست کان یار عزیز توبه بشکست برخاست ز جای زهد و دعوی در میکده با نگار بنشست بنهاد ز سر ریا و طامات از صومعه ناگهان برون جست بگشاد ز پای بند تکلیف زنار مغانه بر میان بست می خورد و مرا بگفت می خور تا بتوانی مباش جز مست اندر ره نیستی همی رو آتش در زن بهر چه زی هست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴ سبب عاشقان نه نیکوییست آفت دلبران نه مه روییست عشق ذات و صفات شرکت نیست بت پرستیدن از سیه روییست عشق هم عاشقست و هم معشوق عشق دو رویه نیست یکروییست مایه عشق بی نصیبی دان هر که گوید جز این سمر گوییست قطع کردم سخن تمام نگفت راحت عاشقان ز کم گوییست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵ نرگسین چشما به گرد نرگس تو تیر چیست وان سیاهی اندرو پیوسته همچون قیر چیست گر سیاهی نیست اندر نرگس تو گرد او آن سیه مژگان زهرآلود همچون تیر چیست گر شراب و شیر خواهی ریخته بر ارغوان پنجه های دست رنگین پر شراب و شیر چیست گر مثال دست شاه زنگ دارد زلف تو پس دو دست شاه زنگی بسته در زنجیر چیست آیتی بنبشته ای گرد لب یاقوت رنگ اندر آن آیت بگو تا معنی و تفسیر چیست دل تو را دادم توکل بر خدای دادگر روی کردم سوی تو تا بر سرم تقدیر چیست مر مرا گر کشته خواهی پس بکش یکبارگی من کیم در کشتن من این همه تدبیر چیست مر مرا چون زیر کردی در فراق روی خویش وانگهی گویی خروش و ناله چون زیر چیست ای سنایی در فراقش صابری را پیشه گیر جز صبوری کردن اندر عاشقی تدبیر چیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۶ ماه رویا گرد آن رخ زلف چون زنجیر چیست وندران زنجیر چندان پیچ و تاب از قیر چیست گر بود زنجیر جانان از پی دیوانگان خود منم دیوانه بر عارض تو را زنجیر چیست گر شراب و شیر خواهی مضمر اندر یاسمین توده عنبر فگنده بر شراب و شیر چیست قبله جان ای نگار از صورت و روی تو نیست از خیالت روز و شب در چشم من تصویر چیست قد من گر چون کمان از عشق تو شد پس چرا گرد آن دو نرگس بیمار چندان تیر چیست آیتی کز فال عشق تو برآید مر مرا اندر آن آیت به جز اندوه و غم تفسیر چیست در ازل رفته ست تقدیری ز عشقت بر سرم جز رضا دادن نگارا حیله و تدبیر چیست ای سنایی چون مقصر نیستی در عشق او در وفا و عهد تو چندین ازو تقصیر چیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۷ عشق بازیچه و حکایت نیست در ره عاشقی شکایت نیست حسن معشوق را چو نیست کران درد عشاق را نهایت نیست مبر این ظن که عشق را به جهان جز به دل بردنش ولایت نیست رایت عشق آشکارا به زان که در عشق روی و رایت نیست عالم علم نیست عالم عشق رؤیت صدق چون روایت نیست هر که عاشق شناسد از معشوق قوت عشق او بغایت نیست هر چه داری چو دل بباید باخت عاشقی را دلی کفایت نیست به هدایت نیامدست از کفر هر کرا کفر چون هدایت نیست کس به دعوی به دوستی نرسد چون ز معنی درو سرایت نیست نیک بشناس کانچه مقصودست بجز از تحفه و عنایت نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۸ ای پسر عشق را بدایت نیست در ره عاشقی نهایت نیست اگرت عشق هست شاکر باش که به عشق اندرون شکایت نیست گر بنالی ز حال عشق تو را علت عاشقی بغایت نیست جهد کن جهد تا به عشق رسی کانچه گفتم ترا کفایت نیست ز عمل کام دل شود حاصل درد را نزد من حکایت نیست چون وصیت کنم به عشق تو را که مرا نوبت وصایت نیست عشق ما را ولایتی داده ست که کسی را چنان ولایت نیست رایت خیل عشق فعل بود عشق را نزد عقل رایت نیست هر کرا عشق نیست در دل و جان در دل و جان او هدایت نیست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵ نرگسین چشما به گرد نرگس تو تیر چیست وان سیاهی اندرو پیوسته همچون قیر چیست گر سیاهی نیست اندر نرگس تو گرد او آن سیه مژگان زهرآلود همچون تیر چیست گر شراب و شیر خواهی ریخته بر ارغوان پنجه های دست رنگین پر شراب و شیر چیست گر مثال دست شاه زنگ دارد زلف تو پس دو دست شاه زنگی بسته در زنجیر چیست آیتی بنبشته ای گرد لب یاقوت رنگ اندر آن آیت بگو تا معنی و تفسیر چیست دل تو را دادم توکل بر خدای دادگر روی کردم سوی تو تا بر سرم تقدیر چیست مر مرا گر کشته خواهی پس بکش یکبارگی من کیم در کشتن من این همه تدبیر چیست مر مرا چون زیر کردی در فراق روی خویش وانگهی گویی خروش و ناله چون زیر چیست ای سنایی در فراقش صابری را پیشه گیر جز صبوری کردن اندر عاشقی تدبیر چیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۶ ماه رویا گرد آن رخ زلف چون زنجیر چیست وندران زنجیر چندان پیچ و تاب از قیر چیست گر بود زنجیر جانان از پی دیوانگان خود منم دیوانه بر عارض تو را زنجیر چیست گر شراب و شیر خواهی مضمر اندر یاسمین توده عنبر فگنده بر شراب و شیر چیست قبله جان ای نگار از صورت و روی تو نیست از خیالت روز و شب در چشم من تصویر چیست قد من گر چون کمان از عشق تو شد پس چرا گرد آن دو نرگس بیمار چندان تیر چیست آیتی کز فال عشق تو برآید مر مرا اندر آن آیت به جز اندوه و غم تفسیر چیست در ازل رفته ست تقدیری ز عشقت بر سرم جز رضا دادن نگارا حیله و تدبیر چیست ای سنایی چون مقصر نیستی در عشق او در وفا و عهد تو چندین ازو تقصیر چیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۷ عشق بازیچه و حکایت نیست در ره عاشقی شکایت نیست حسن معشوق را چو نیست کران درد عشاق را نهایت نیست مبر این ظن که عشق را به جهان جز به دل بردنش ولایت نیست رایت عشق آشکارا به زان که در عشق روی و رایت نیست عالم علم نیست عالم عشق رؤیت صدق چون روایت نیست هر که عاشق شناسد از معشوق قوت عشق او بغایت نیست هر چه داری چو دل بباید باخت عاشقی را دلی کفایت نیست به هدایت نیامدست از کفر هر کرا کفر چون هدایت نیست کس به دعوی به دوستی نرسد چون ز معنی درو سرایت نیست نیک بشناس کانچه مقصودست بجز از تحفه و عنایت نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۸ ای پسر عشق را بدایت نیست در ره عاشقی نهایت نیست اگرت عشق هست شاکر باش که به عشق اندرون شکایت نیست گر بنالی ز حال عشق تو را علت عاشقی بغایت نیست جهد کن جهد تا به عشق رسی کانچه گفتم ترا کفایت نیست ز عمل کام دل شود حاصل درد را نزد من حکایت نیست چون وصیت کنم به عشق تو را که مرا نوبت وصایت نیست عشق ما را ولایتی داده ست که کسی را چنان ولایت نیست رایت خیل عشق فعل بود عشق را نزد عقل رایت نیست هر کرا عشق نیست در دل و جان در دل و جان او هدایت نیست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹ هرکه را درد بی نهایت نیست عشق را پس برو عنایت نیست عشق شاهی ست بر نجیب ازل جز ابد مر ورا ولایت نیست عشق در عقل و علم درناید عشق را عقل و علم رایت نیست عشق را بوحنیفه درس نکرد شافعی را در او روایت نیست عشق حی است بی بقا و فنا عاشقان را ازو شکایت نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰ چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست تا درد عاشقی نچشد مرد مرد نیست آغاز عشق یک نظرش با حلاوت ست انجام عشق جز غم و جز آه سرد نیست عشق آتشی ست در دل و آبی ست در دو چشم با هر که عشق جفت ست زین هر دو فرد نیست شهدی ست با شرنگ و نشاطی ست با تعب داروی دردناک ست آن را که درد نیست آن کس که عشق بازد جان بازد و جمال بنمای عاشقی که چو من روش زرد نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۱ معشوقه از آن ظریف تر نیست زان عشوه فروش و عشوه خر نیست شهری ست پر از شگرف لیکن زو هیچ بتی شگرف تر نیست مریم کده ها بسی ست لیکن کس را چو مسیح یک پسر نیست فرزند بسی ست چرخ را لیک انصاف بده چنو دگر نیست آن کیست که پیش تیر بالاش چون نیزه همه تنش کمر نیست چون او قمری قمار دل را در زیر ولایت قمر نیست شمشیرکشان چشم او را جز دیده عاشقان سپر نیست آن کیست کز آفتاب رویش چون کان همه خاطرش گهر نیست در تاب دو زلفش از بلاها یارب زنهار تا چه در نیست از بلعجبان نیایدش روی رویش گویان که روی گر نیست سم زهر بود به لفظ تازی زو هیچ خطیر با خطر نیست دندان و لب چو سین و میمش این نادره بین که جز شکر نیست در عشق و بلاش جان و دل را حقا که جز از حذر حذر نیست شادی و غم است عشق و ما را غم هست ولیک آن دگر نیست از رد و قبول دلبران را چه سود که هیچ بی جگر نیست او سیم بر است و لیک زی او گر زر نبود ترا خطر نیست ما را چه ز سیم او که ما را روی چو زرست و روی زر نیست حقا که ظریف روزگار است گر هست حریف ما وگر نیست ما را کلهی نهاد عشقش کان بر سر هیچ تاجور نیست اندر طلبش سوی سنایی غم تاج سر است و درد سر نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۲ جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم زان که در هجر دلارامم مرا آرام نیست ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون بود عاشقی ورزیم و زین به در جهان خودکام نیست دام دارد چشم ما دامی نهاده بر نهیم کیست کو هم بسته و پا بسته این دام نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۳ جانا به جز از عشق تو دیگر هوسم نیست سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست امروز منم عاشق بی مونس و بی یار فریاد همی خواهم و فریادرسم نیست در عشق نمی دانم درمان دل خویش خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست خواهم که به بازی نفسی با تو برآرم از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست هر شب به سر کوی تو آیم متواتر با بدرقه عشق تو بیم عسسم نیست گویی که طلبکار دگر یاری رو رو آری صنما محنت عشق تو بسم نیست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹ هرکه را درد بی نهایت نیست عشق را پس برو عنایت نیست عشق شاهی ست بر نجیب ازل جز ابد مر ورا ولایت نیست عشق در عقل و علم درناید عشق را عقل و علم رایت نیست عشق را بوحنیفه درس نکرد شافعی را در او روایت نیست عشق حی است بی بقا و فنا عاشقان را ازو شکایت نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰ چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست تا درد عاشقی نچشد مرد مرد نیست آغاز عشق یک نظرش با حلاوت ست انجام عشق جز غم و جز آه سرد نیست عشق آتشی ست در دل و آبی ست در دو چشم با هر که عشق جفت ست زین هر دو فرد نیست شهدی ست با شرنگ و نشاطی ست با تعب داروی دردناک ست آن را که درد نیست آن کس که عشق بازد جان بازد و جمال بنمای عاشقی که چو من روش زرد نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۱ معشوقه از آن ظریف تر نیست زان عشوه فروش و عشوه خر نیست شهری ست پر از شگرف لیکن زو هیچ بتی شگرف تر نیست مریم کده ها بسی ست لیکن کس را چو مسیح یک پسر نیست فرزند بسی ست چرخ را لیک انصاف بده چنو دگر نیست آن کیست که پیش تیر بالاش چون نیزه همه تنش کمر نیست چون او قمری قمار دل را در زیر ولایت قمر نیست شمشیرکشان چشم او را جز دیده عاشقان سپر نیست آن کیست کز آفتاب رویش چون کان همه خاطرش گهر نیست در تاب دو زلفش از بلاها یارب زنهار تا چه در نیست از بلعجبان نیایدش روی رویش گویان که روی گر نیست سم زهر بود به لفظ تازی زو هیچ خطیر با خطر نیست دندان و لب چو سین و میمش این نادره بین که جز شکر نیست در عشق و بلاش جان و دل را حقا که جز از حذر حذر نیست شادی و غم است عشق و ما را غم هست ولیک آن دگر نیست از رد و قبول دلبران را چه سود که هیچ بی جگر نیست او سیم بر است و لیک زی او گر زر نبود ترا خطر نیست ما را چه ز سیم او که ما را روی چو زرست و روی زر نیست حقا که ظریف روزگار است گر هست حریف ما وگر نیست ما را کلهی نهاد عشقش کان بر سر هیچ تاجور نیست اندر طلبش سوی سنایی غم تاج سر است و درد سر نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۲ جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم زان که در هجر دلارامم مرا آرام نیست ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون بود عاشقی ورزیم و زین به در جهان خودکام نیست دام دارد چشم ما دامی نهاده بر نهیم کیست کو هم بسته و پا بسته این دام نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۳ جانا به جز از عشق تو دیگر هوسم نیست سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست امروز منم عاشق بی مونس و بی یار فریاد همی خواهم و فریادرسم نیست در عشق نمی دانم درمان دل خویش خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست خواهم که به بازی نفسی با تو برآرم از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست هر شب به سر کوی تو آیم متواتر با بدرقه عشق تو بیم عسسم نیست گویی که طلبکار دگر یاری رو رو آری صنما محنت عشق تو بسم نیست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴ عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست هر چند نگه می کنم از روی حقیقت یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست تا پای تو از دایره عهد برون شد در هستی خویشم به سر تو که سری نیست بر تو بدلی نارم و دیگر نکنم یاد هر چند که آرام تو جز باد گری نیست در بند خسی وین عجبی نیست که امروز اسبی که به کار آید بی داغ خری نیست خصم به بدی گفتن من لب چه گشاید من بنده مقرم که خود از من بتری نیست بسیار جفا هات رسیدست به رویم المنة الله که ترا دردسری نیست بسیار سمرهاست در آفاق ولیکن دلسوزتر از عشق من و تو سمری نیست بسیار گذر کرد در آفاق سنایی افتاد به دام تو و از تو گذری نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵ کار دل باز ای نگارینا ز بازی در گذشت شد حقیقت عشق و از حد مجازی در گذشت گر به بازی بازی از عشقت همی لافی زدم کار بازی بازی از لاف و بازی در گذشت اندک اندک دل به راه عشقت ای بت گرم شد چون ز من پیشی گرفت از اسب تازی در گذشت سودکی دارد کنون گر گوید ای غازی بدار تیر چون از شست شد از دست غازی در گذشت چشم خون خوار تو از قتال سجزی دست برد زلف دل دوز تو از طرار رازی در گذشت گر چه کشمیری ست آن سیمین صنم از حسن خویش از بت چینی و ماچین و طرازی در گذشت بی نیاز ار داشتی خوش دل سنایی را کنون این نیاز و خوش دلی و بی نیازی در گذشت سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۶ سرگران از چشم دلبر دوش چون بر ما گذشت اشک خون کردم ز غم چون بر من از عمدا گذشت من ز غم رفتم ولی ترسیدم از نظاره ای کاندرین ساعت برین ره حور یا حورا گذشت گفت خورشید خرامان دیدم و ماه سما کز تکبر دوش او بر زهره زهرا گذشت لولو لالا همی بارم ز عشقش در کنار کز کنارم ناگهان آن لولو لالا گذشت با خط مشکین ز سیمین عارضی کایزد نهاد مورچه گویی به عمدا بر رهی بیضا گذشت آنچه بر جانم رسید از عشق آن سیمین صنم صد یکی زان بالله ار بر وامق و عذرا گذشت حلقه زلفش بدی چون عروةالوثقی مرا ای مسلمانان فغان کان عروةالوثقا گذشت دین و دنیا گفتمی در بازم اندر کار عشق کار من با او کنون از دین و از دنیا گذشت سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۷ زینهار این یادگار از دست رفت در غم تو روزگار از دست رفت چون مرا دل بود با او برقرار دل شد و با دل قرار از دست رفت سیم و زر بودی مرا و صبر و هوش در غم تو هر چهار از دست رفت پای من در دام تو بس سخت ماند گر نگیری دست کار از دست رفت یار بودی مر مرا از روی مهر یاری اکنون کن که یار از دست رفت اینهمه خوار است کاندر عاشقی چون سنایی صدهزار از دست رفت

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴ عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست هر چند نگه می کنم از روی حقیقت یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست تا پای تو از دایره عهد برون شد در هستی خویشم به سر تو که سری نیست بر تو بدلی نارم و دیگر نکنم یاد هر چند که آرام تو جز باد گری نیست در بند خسی وین عجبی نیست که امروز اسبی که به کار آید بی داغ خری نیست خصم به بدی گفتن من لب چه گشاید من بنده مقرم که خود از من بتری نیست بسیار جفا هات رسیدست به رویم المنة الله که ترا دردسری نیست بسیار سمرهاست در آفاق ولیکن دلسوزتر از عشق من و تو سمری نیست بسیار گذر کرد در آفاق سنایی افتاد به دام تو و از تو گذری نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵ کار دل باز ای نگارینا ز بازی در گذشت شد حقیقت عشق و از حد مجازی در گذشت گر به بازی بازی از عشقت همی لافی زدم کار بازی بازی از لاف و بازی در گذشت اندک اندک دل به راه عشقت ای بت گرم شد چون ز من پیشی گرفت از اسب تازی در گذشت سودکی دارد کنون گر گوید ای غازی بدار تیر چون از شست شد از دست غازی در گذشت چشم خون خوار تو از قتال سجزی دست برد زلف دل دوز تو از طرار رازی در گذشت گر چه کشمیری ست آن سیمین صنم از حسن خویش از بت چینی و ماچین و طرازی در گذشت بی نیاز ار داشتی خوش دل سنایی را کنون این نیاز و خوش دلی و بی نیازی در گذشت سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۶ سرگران از چشم دلبر دوش چون بر ما گذشت اشک خون کردم ز غم چون بر من از عمدا گذشت من ز غم رفتم ولی ترسیدم از نظاره ای کاندرین ساعت برین ره حور یا حورا گذشت گفت خورشید خرامان دیدم و ماه سما کز تکبر دوش او بر زهره زهرا گذشت لولو لالا همی بارم ز عشقش در کنار کز کنارم ناگهان آن لولو لالا گذشت با خط مشکین ز سیمین عارضی کایزد نهاد مورچه گویی به عمدا بر رهی بیضا گذشت آنچه بر جانم رسید از عشق آن سیمین صنم صد یکی زان بالله ار بر وامق و عذرا گذشت حلقه زلفش بدی چون عروةالوثقی مرا ای مسلمانان فغان کان عروةالوثقا گذشت دین و دنیا گفتمی در بازم اندر کار عشق کار من با او کنون از دین و از دنیا گذشت سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۷ زینهار این یادگار از دست رفت در غم تو روزگار از دست رفت چون مرا دل بود با او برقرار دل شد و با دل قرار از دست رفت سیم و زر بودی مرا و صبر و هوش در غم تو هر چهار از دست رفت پای من در دام تو بس سخت ماند گر نگیری دست کار از دست رفت یار بودی مر مرا از روی مهر یاری اکنون کن که یار از دست رفت اینهمه خوار است کاندر عاشقی چون سنایی صدهزار از دست رفت

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۸ عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفت دست ازین مشتی ریاست جوی دون بر سر گرفت عالم پر گفتگوی و در میان دردی ندید از در سلمان در آمد دامن بوذر گرفت اینت بی همت که در بازار صدق و معرفت روی از عیسا بگردانید و سم خر گرفت سامری چون در سرای عافیت بگشاد لب از برای فتنه را شاگردی آزر گرفت نان اسکندر خوری و خدمت دارا کنی خاک سیم از حرص پنداری که آب زر گرفت بلعجب بازیست در هنگام مستی باز  فقر کز میان خشک رودی ماهیان تر گرفت سالها مجنون طوافی کرد در کهسار دوست تا شبی معشوقه را در خانه بی مادر گرفت آنچه از مستی و کوتاهی شبی آهنگ کرد تا سر زلفش نگیرد زود ازو سر بر گرفت خواجه از مستی شبی بر پای چاکر بوسه داد تا نه پنداری که چاکر قیمت دیگر گرفت زین عجایب تر که چون دزد از خزینت نقد برد دیده بان کور گوش پاسبان کر گرفت این مرقعها و این سالوسها و رنگها امر معروفست کز وی جانها آذر گرفت دیو بد دینست لیکن بر در دین ره زند زهر ما زهرست لیکن معدنی شکر گرفت ای سنایی هان که تا نفریبدت دیو لعین کز فریب دیو عالم جمله شور و شر گرفت هر دعا گویی که در شش پنج او دادی به خواب چون سنایی هفت اختر ره ششدر گرفت سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۹ هر آن روزی که باشم در خرابات همی نالم چو موسی در مناجات خوشا روزی که در مستی گذارم مبارک باشدم ایام و ساعات مرا بی خویشتن بهتر که باشم به قرایی فروشم زهد و طاعات چو از بند خرد آزاد گشتم نخواهم کرد پس گیتی عمارات مرا گویی لباسات تو تا کی خراباتی چه داند جز لباسات گهی اندر سجودم پیش ساقی گهی پیش مغنی در تحیات پدر بر خم خمرم وقف کردست سبیلم کرد مادر در خرابات گهی گویم که ای ساقی قدح گیر گهی گویم که ای مطرب غزل هات گهی باده کشیده تا به مستی گهی نعره رسیده تا سماوات مرا موسی نفرماید به تورات چو کردم حق فرعونی مکافات چو دانی کاین سنایی ترهاتست مکن بر روی سلامی خواجه هیهات سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰ تا سوی خرابات شد آن شاه خرابات همواره منم معتکف راه خرابات کردند همه خلق همی خطبه شاهی چون خیل خرابات بر آن شاه خرابات من خود چه خطر دارم تا بنده نباشم چون شاه خرابات بود ماه خرابات گر صومعه شیخ خبر یابد ازین حرف حقا که شود بنده خرگاه خرابات بشنو که سنایی سخن صدق به تحقیق آن کس که چنو نیست هواخواه خرابات او نیست به جز صورت بی هییت بی روح افگنده به میدان شهنشاه خرابات آن روز مبادم من و آن روز مبادا بینند ز من خالی درگاه خرابات شیر نر اگر سوی خرابات خرامد روباه کند او را روباه خرابات آن کو لمن الملک زند هم حسد آید او را ز خرابات و علی الاه خرابات

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۸ عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفت دست ازین مشتی ریاست جوی دون بر سر گرفت عالم پر گفتگوی و در میان دردی ندید از در سلمان در آمد دامن بوذر گرفت اینت بی همت که در بازار صدق و معرفت روی از عیسا بگردانید و سم خر گرفت سامری چون در سرای عافیت بگشاد لب از برای فتنه را شاگردی آزر گرفت نان اسکندر خوری و خدمت دارا کنی خاک سیم از حرص پنداری که آب زر گرفت بلعجب بازیست در هنگام مستی باز  فقر کز میان خشک رودی ماهیان تر گرفت سالها مجنون طوافی کرد در کهسار دوست تا شبی معشوقه را در خانه بی مادر گرفت آنچه از مستی و کوتاهی شبی آهنگ کرد تا سر زلفش نگیرد زود ازو سر بر گرفت خواجه از مستی شبی بر پای چاکر بوسه داد تا نه پنداری که چاکر قیمت دیگر گرفت زین عجایب تر که چون دزد از خزینت نقد برد دیده بان کور گوش پاسبان کر گرفت این مرقعها و این سالوسها و رنگها امر معروفست کز وی جانها آذر گرفت دیو بد دینست لیکن بر در دین ره زند زهر ما زهرست لیکن معدنی شکر گرفت ای سنایی هان که تا نفریبدت دیو لعین کز فریب دیو عالم جمله شور و شر گرفت هر دعا گویی که در شش پنج او دادی به خواب چون سنایی هفت اختر ره ششدر گرفت سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۹ هر آن روزی که باشم در خرابات همی نالم چو موسی در مناجات خوشا روزی که در مستی گذارم مبارک باشدم ایام و ساعات مرا بی خویشتن بهتر که باشم به قرایی فروشم زهد و طاعات چو از بند خرد آزاد گشتم نخواهم کرد پس گیتی عمارات مرا گویی لباسات تو تا کی خراباتی چه داند جز لباسات گهی اندر سجودم پیش ساقی گهی پیش مغنی در تحیات پدر بر خم خمرم وقف کردست سبیلم کرد مادر در خرابات گهی گویم که ای ساقی قدح گیر گهی گویم که ای مطرب غزل هات گهی باده کشیده تا به مستی گهی نعره رسیده تا سماوات مرا موسی نفرماید به تورات چو کردم حق فرعونی مکافات چو دانی کاین سنایی ترهاتست مکن بر روی سلامی خواجه هیهات سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰ تا سوی خرابات شد آن شاه خرابات همواره منم معتکف راه خرابات کردند همه خلق همی خطبه شاهی چون خیل خرابات بر آن شاه خرابات من خود چه خطر دارم تا بنده نباشم چون شاه خرابات بود ماه خرابات گر صومعه شیخ خبر یابد ازین حرف حقا که شود بنده خرگاه خرابات بشنو که سنایی سخن صدق به تحقیق آن کس که چنو نیست هواخواه خرابات او نیست به جز صورت بی هییت بی روح افگنده به میدان شهنشاه خرابات آن روز مبادم من و آن روز مبادا بینند ز من خالی درگاه خرابات شیر نر اگر سوی خرابات خرامد روباه کند او را روباه خرابات آن کو لمن الملک زند هم حسد آید او را ز خرابات و علی الاه خرابات

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱ چه خواهی کرد قرایی و طامات تماشا کرد خواهی در خرابات زمانی با غریبان نرد بازم زمانی گرد سازم با لباسات گهی شه رخ نهم بر نطع شطرنج گهی شه پیل خواهم گاه شهمات گهی همچون لبک در نالش آیم گهی با ساتکینی در مناجات گهی رخ را نهاده بر زمین پست گهی نعره کشیده در سماوات چنان گشتم ز مستی و خرابی که نشناسم عبارات از اشارات نه مطرب را شناسم از موذن نه دستان را شناسم از تحیات شنیدم من که شاهی بنده را گفت که تو عبد منی پیش آر حاجات همی گفت ای سنایی توبه ننیوش که من باشم بپاهم در مناجات سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۲ نخواهم من طریق و راه طامات مرا می باید و مسکن خرابات گهی با می گسارم انده خویش گهی با جام باشم در مناجات گهی شطرنج بازم با حریفان گهی راوی شوم با شعر و ابیات گهی شه رخ شوم با عیش و راحت گهی از رنج گردم باز شهمات نخواهم جز می و میخانه و جام نه محنت باشد آن جا و نه آفات همیشه تا بوم در خمر و در قمر بیابم راحتی اندر مقامات چو طالب باشم اندر راه معشوق طلب کردن بود راه عبادات طریق عشق آن باشد که هرگز نیابد عاشق از معشوق حاجات چنین دانم طریق عاشقی را که نپذیرد به راه عشق طامات ز چیزی چون توان دادن نشانی که پیدا نیست اندر وی اشارات سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳ گل به باغ آمده تقصیر چراست ساقیا جام می لعل کجاست به چنین وقت و چنین فصل عزیز کاهلی کردن و سستی نه رواست ای سنایی تو مکن توبه ز می که ترا توبه درین فصل خطاست عاشقی خواهی و پس توبه کنی توبه و عشق بهم ناید راست روزکی چند بود نوبت گل روزه و توبه همه روز بجاست جز از آن نیست که گویند مرا یار بود آنکه نه از مجمع ماست شد به بد مردی و میخانه گزید نیک مردی را با زهد نخواست من به بد مردی خرسند شدم هر قضایی که بود خود ز قضاست ای بدا مرد که امروز منم ای خوشا عیش که امروز مراست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۴ ای مستان خیزید که هنگام صبوح است هر دم که درین حال زنی دام فتوح است آراست همه صومعه مریم که دم صبح صاحب خبر گلشن و نزهتگه روح است یک مطربتان عقل و دگر مطرب عشق است یک ساقیتان حور و دگر ساقی روح است طوفان بلا از چپ و از راست برآمد در باده گریزید که آن کشتی نوح است باده که درین وقت خوری باده مباح است توبه که درین وقت کنی توبه نصوح است خود روز همه نوبت تن خواهد بود هین راح که این یک دودمک نوبت روح است وز می خوش خسب گزین صبح سنایی تا صبح قیامت بدمد مرد صبوح است

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱ چه خواهی کرد قرایی و طامات تماشا کرد خواهی در خرابات زمانی با غریبان نرد بازم زمانی گرد سازم با لباسات گهی شه رخ نهم بر نطع شطرنج گهی شه پیل خواهم گاه شهمات گهی همچون لبک در نالش آیم گهی با ساتکینی در مناجات گهی رخ را نهاده بر زمین پست گهی نعره کشیده در سماوات چنان گشتم ز مستی و خرابی که نشناسم عبارات از اشارات نه مطرب را شناسم از موذن نه دستان را شناسم از تحیات شنیدم من که شاهی بنده را گفت که تو عبد منی پیش آر حاجات همی گفت ای سنایی توبه ننیوش که من باشم بپاهم در مناجات سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۲ نخواهم من طریق و راه طامات مرا می باید و مسکن خرابات گهی با می گسارم انده خویش گهی با جام باشم در مناجات گهی شطرنج بازم با حریفان گهی راوی شوم با شعر و ابیات گهی شه رخ شوم با عیش و راحت گهی از رنج گردم باز شهمات نخواهم جز می و میخانه و جام نه محنت باشد آن جا و نه آفات همیشه تا بوم در خمر و در قمر بیابم راحتی اندر مقامات چو طالب باشم اندر راه معشوق طلب کردن بود راه عبادات طریق عشق آن باشد که هرگز نیابد عاشق از معشوق حاجات چنین دانم طریق عاشقی را که نپذیرد به راه عشق طامات ز چیزی چون توان دادن نشانی که پیدا نیست اندر وی اشارات سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳ گل به باغ آمده تقصیر چراست ساقیا جام می لعل کجاست به چنین وقت و چنین فصل عزیز کاهلی کردن و سستی نه رواست ای سنایی تو مکن توبه ز می که ترا توبه درین فصل خطاست عاشقی خواهی و پس توبه کنی توبه و عشق بهم ناید راست روزکی چند بود نوبت گل روزه و توبه همه روز بجاست جز از آن نیست که گویند مرا یار بود آنکه نه از مجمع ماست شد به بد مردی و میخانه گزید نیک مردی را با زهد نخواست من به بد مردی خرسند شدم هر قضایی که بود خود ز قضاست ای بدا مرد که امروز منم ای خوشا عیش که امروز مراست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۴ ای مستان خیزید که هنگام صبوح است هر دم که درین حال زنی دام فتوح است آراست همه صومعه مریم که دم صبح صاحب خبر گلشن و نزهتگه روح است یک مطربتان عقل و دگر مطرب عشق است یک ساقیتان حور و دگر ساقی روح است طوفان بلا از چپ و از راست برآمد در باده گریزید که آن کشتی نوح است باده که درین وقت خوری باده مباح است توبه که درین وقت کنی توبه نصوح است خود روز همه نوبت تن خواهد بود هین راح که این یک دودمک نوبت روح است وز می خوش خسب گزین صبح سنایی تا صبح قیامت بدمد مرد صبوح است

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۵ رازی ز ازل در دل عشاق نهانست زان راز خبر یافت کسی را که عیانست او را ز پس پرده اغیار دوم نیست زان مثل ندارد که شهنشاه جهانست گویند ازین میدان آن را که درآمد کی خواجه دل و روح و روانت ز روانست گر ماه هلال آید در نعت کسوفست ور تیر وصال آید بر بسته کمانست کاین کوی دو صد بار هزار از سر معنی گشتست کز ایشان تف انگشت نشانست آنکس که ردایی ز ریا بر کتف افگند آن نیست ردا آن به صف دان طلسانست گر چند نگونست درین پرده دل ما میدان به حقیقت که ز اقبال ستانست قاف از خبر هیبت این خوف به تحقیق چون سین سلامت ز پی خواجه روانست گویی که مگر سینه پر آتش دارد یا دیده او بر صفت بحر عمانست این چیست چنین باید اندر ره معنی آن کس که چنین نیست یقین دان که چنانست نظم گهر معنی در دیده دعوی چون مردمک دیده درین مقله نهانست در راه فنا باید جانهای عزیزان کاین شعر سنایی سبب قوت جانست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۶ راه فقر است ای برادر فاقه در وی رفتن است وندرین ره نفس کش کافر ز بهر کشتن است نفس اماره و لوامه ست و دیگر ملهمه مطمینه با سه دشمن در یکی پیراهن است خاک و باد و آب و آتش در وجود خود بدان رو درین معنی نظر کن صدهزاران روزن است چار نفس و چار طبع و پنج حس و شش جهت هفت سلطان با ده و دو جمله با هم دشمن است نفس را مرکب مساز و با مراد او مرو همچو خر در گل بماند گرچه اصلش توسن است از در دروازه لا تا به دارالملک شاه هفهزار و هفصد و هفتاد راه و رهزن است خواجه دارد چار خواهر مختلف اندر وجود نام خود را مرد کرده پیش ایشان چون زن است در شریعت کی روا باشد دو خواهر یک نکاح در طریقت هر دو را از خود مبرا کردن است سوزنی را پای بند راه عیسی ساختند حب دنیا پای بند است ار همه یک سوزن است هیچ دانی از چه باشد قیمت آزاده مرد بر سر خوان خسیسان دست کوته کردن است بر سر کوی قناعت حجره ای باید گرفت نیم نانی می رسد تا نیم جانی در تن است گر ز گلشن ها براند ما به گلخن ها رویم یار با ما دوست باشد گلخن ما گلشن است ای سنایی فاقه و فقر و فقیری پیشه کن فاقه و فقر و فقیری عاشقان را مسکن است

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۵ رازی ز ازل در دل عشاق نهانست زان راز خبر یافت کسی را که عیانست او را ز پس پرده اغیار دوم نیست زان مثل ندارد که شهنشاه جهانست گویند ازین میدان آن را که درآمد کی خواجه دل و روح و روانت ز روانست گر ماه هلال آید در نعت کسوفست ور تیر وصال آید بر بسته کمانست کاین کوی دو صد بار هزار از سر معنی گشتست کز ایشان تف انگشت نشانست آنکس که ردایی ز ریا بر کتف افگند آن نیست ردا آن به صف دان طلسانست گر چند نگونست درین پرده دل ما میدان به حقیقت که ز اقبال ستانست قاف از خبر هیبت این خوف به تحقیق چون سین سلامت ز پی خواجه روانست گویی که مگر سینه پر آتش دارد یا دیده او بر صفت بحر عمانست این چیست چنین باید اندر ره معنی آن کس که چنین نیست یقین دان که چنانست نظم گهر معنی در دیده دعوی چون مردمک دیده درین مقله نهانست در راه فنا باید جانهای عزیزان کاین شعر سنایی سبب قوت جانست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۶ راه فقر است ای برادر فاقه در وی رفتن است وندرین ره نفس کش کافر ز بهر کشتن است نفس اماره و لوامه ست و دیگر ملهمه مطمینه با سه دشمن در یکی پیراهن است خاک و باد و آب و آتش در وجود خود بدان رو درین معنی نظر کن صدهزاران روزن است چار نفس و چار طبع و پنج حس و شش جهت هفت سلطان با ده و دو جمله با هم دشمن است نفس را مرکب مساز و با مراد او مرو همچو خر در گل بماند گرچه اصلش توسن است از در دروازه لا تا به دارالملک شاه هفهزار و هفصد و هفتاد راه و رهزن است خواجه دارد چار خواهر مختلف اندر وجود نام خود را مرد کرده پیش ایشان چون زن است در شریعت کی روا باشد دو خواهر یک نکاح در طریقت هر دو را از خود مبرا کردن است سوزنی را پای بند راه عیسی ساختند حب دنیا پای بند است ار همه یک سوزن است هیچ دانی از چه باشد قیمت آزاده مرد بر سر خوان خسیسان دست کوته کردن است بر سر کوی قناعت حجره ای باید گرفت نیم نانی می رسد تا نیم جانی در تن است گر ز گلشن ها براند ما به گلخن ها رویم یار با ما دوست باشد گلخن ما گلشن است ای سنایی فاقه و فقر و فقیری پیشه کن فاقه و فقر و فقیری عاشقان را مسکن است

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۷ دوش رفتم به سر کوی به نظاره دوست شب هزیمت شده دیدم ز دو رخساره دوست از پی کسب شرف پیش بناگوش و لبش ماه دیدم رهی و زهره سماکاره دوست گوش ها گشته شکرچین که همی ریخت ز نطق حرف های شکرین از دو شکرپاره دوست چشم های همه کس گشته تماشاگه جان نز پی بلعجبی از پی نظاره دوست پیش یکتامژه چشم چو آهوش ز ضعف شده شیران جهان ریشه ای از شاره دوست کرده از شکل عزب خانه زنبور از غم دل عشاق جهان غمزه خونخواره دوست هر زمان مدعی را ز غرور دل خویش تازه خونی حذر اندر خم هر تاره دوست چون به سیاره شدی از پی چندین چو فلک از ستاره شده آراسته سیاره دوست لب نوشینش بهم کرده بر نظم بقاش داد نوشروان با چشم ستمگاره دوست دوش روزیم پدید آمده از تربیتش بازم امروز شبی از غم بی غاره دوست چه کند قصه سنایی که ز راه لب و زلف یک جهان دیده پر آوازه آواره دوست هست پرواره او را رهی از بام فلک همت شاه جهان ساکن پرواره دوست شاه بهرامشه آن شه که همیشه کف او سبب آفت دشمن بود و چاره دوست زخم و رحم و بد و نیکش ز ره کون و فساد تا ابد رخنه دشمن بود و یاره دوست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۸ اندر دل من عشق تو چون نور یقین است بر دیده من نام تو چون نقش نگین است در طبع من و همت من تا به قیامت مهر تو چو جان است و وفای تو چو دین است تو بازپسین یار منی و غم عشقت جان تو که همراه دم بازپسین است گویی ببر از صحبت نااهل بر من از جان ببرم گر همه مقصود تو این است آن را که غرض صحبت دیدار تو باشد او را چه غم تاش و چه پروای تکین است امید وصال تو مرا عمر بیفزود خود وصل چه چیز است که امید چنین است گفتم که تو را بنده نباشد چو سنایی نوک مژه بر هم زد یعنی که همین است سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹ شور در شهر فکند آن بت زنارپرست چون خرامان ز خرابات برون آمد مست پرده راز دریده قدح می در کف شربت کفر چشیده علم کفر به دست شده بیرون ز در نیستی از هستی خویش نیست حاصل شود آن را که برون شد از هست چون بت است آن بت قلاش دل رهبان کیش که به شمشیر جفا جز دل عشاق نخست اندر آن وقت که جاسوس جمال رخ او از پس پرده پندار و هوا بیرون جست هیچ ابدال ندیدی که درو درنگریست که در آن ساعت زنار چهل کرد نبست گاه در خاک خرابات به جان بازنهاد خاکیی را که ازین خاک شود خاک پرست بر در کعبه طامات چه لبیک زنیم که به بتخانه نیابیم همی جای نشست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۷ دوش رفتم به سر کوی به نظاره دوست شب هزیمت شده دیدم ز دو رخساره دوست از پی کسب شرف پیش بناگوش و لبش ماه دیدم رهی و زهره سماکاره دوست گوش ها گشته شکرچین که همی ریخت ز نطق حرف های شکرین از دو شکرپاره دوست چشم های همه کس گشته تماشاگه جان نز پی بلعجبی از پی نظاره دوست پیش یکتامژه چشم چو آهوش ز ضعف شده شیران جهان ریشه ای از شاره دوست کرده از شکل عزب خانه زنبور از غم دل عشاق جهان غمزه خونخواره دوست هر زمان مدعی را ز غرور دل خویش تازه خونی حذر اندر خم هر تاره دوست چون به سیاره شدی از پی چندین چو فلک از ستاره شده آراسته سیاره دوست لب نوشینش بهم کرده بر نظم بقاش داد نوشروان با چشم ستمگاره دوست دوش روزیم پدید آمده از تربیتش بازم امروز شبی از غم بی غاره دوست چه کند قصه سنایی که ز راه لب و زلف یک جهان دیده پر آوازه آواره دوست هست پرواره او را رهی از بام فلک همت شاه جهان ساکن پرواره دوست شاه بهرامشه آن شه که همیشه کف او سبب آفت دشمن بود و چاره دوست زخم و رحم و بد و نیکش ز ره کون و فساد تا ابد رخنه دشمن بود و یاره دوست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۸ اندر دل من عشق تو چون نور یقین است بر دیده من نام تو چون نقش نگین است در طبع من و همت من تا به قیامت مهر تو چو جان است و وفای تو چو دین است تو بازپسین یار منی و غم عشقت جان تو که همراه دم بازپسین است گویی ببر از صحبت نااهل بر من از جان ببرم گر همه مقصود تو این است آن را که غرض صحبت دیدار تو باشد او را چه غم تاش و چه پروای تکین است امید وصال تو مرا عمر بیفزود خود وصل چه چیز است که امید چنین است گفتم که تو را بنده نباشد چو سنایی نوک مژه بر هم زد یعنی که همین است سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹ شور در شهر فکند آن بت زنارپرست چون خرامان ز خرابات برون آمد مست پرده راز دریده قدح می در کف شربت کفر چشیده علم کفر به دست شده بیرون ز در نیستی از هستی خویش نیست حاصل شود آن را که برون شد از هست چون بت است آن بت قلاش دل رهبان کیش که به شمشیر جفا جز دل عشاق نخست اندر آن وقت که جاسوس جمال رخ او از پس پرده پندار و هوا بیرون جست هیچ ابدال ندیدی که درو درنگریست که در آن ساعت زنار چهل کرد نبست گاه در خاک خرابات به جان بازنهاد خاکیی را که ازین خاک شود خاک پرست بر در کعبه طامات چه لبیک زنیم که به بتخانه نیابیم همی جای نشست

%0
10 Bölüm