Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۳ - در احوال خود گوید درین لافگاه ارچه پیروز روزم ز بد سیرتی سغبه شر و شورم درین زیر چرخ از مزاج عناصر گهی دیوم و گه ددم گه ستورم ز خبث و ز بی آگهی با عزیزان درون خار پشتم ز بیرون سمورم ز بهر دو طامات و ژاژ و مزخرف همه ساله با خلق در شر و شورم فریب جگرهای چون آتشم من مگر ز آب شیرین نیم ز آب شورم همی سام را هیز خوانم پس آن گه چو کاووس پیوسته در بند تورم چو حورم نهان و چو هور آشکارا ولیک از حقیقت نه حورم نه هورم بدین باد و توش و سروریش گویی سنایی نیم بوعلی سیمجورم چو شار و چو شیرم به لاف و به دعوی ولیک از صفت چون اسیران غورم مخوان قانعم طامعم خوان ازیرا به سیرت چو مارم به صورت چو مورم اگر زر نگیرم نه زاهد خسیسم وگر می ننوشم نه تایب ز کورم نه بهر ورع کم کنم ناحفاظی ورع چه که خود نیست در خرزه زورم از آن با حکیمان نیارم نشستن که ایشان چو مورند و من لندهورم وز آن عار گرد افاضل نگردم که ایشان بصیرند و من زشت و عورم از آن دوست و دشمن نیارم به خانه که خالیست از خشک و از تر خنورم وزان عاجزی سوی مردان نپویم که ایشان چو شیرند و من همچو گورم چگونه کنم با سران اسب تازی چو دانم که از چوب بودست بورم یکی توده وحشتم از برون خشک اگر مغز گنده نخواهی مشورم مشعبد مرا گونه دادست زینسان ترا من بگفتم نه لعلم بلورم لقب گر سنایی به معنی ظلامم چو جوهر به ظاهر به باطن نفورم به بی دیده ای ابلهی گفت کوری بدو گفت بی دیده کوری که کورم الا ای نانت چو من نیست پخته فطیری که گرمست اکنون تنورم من اینم که گفتم چو دانی که اینم تو پس گر سر شر نداری مشورم اگر عیب خود خود نگویم به مردم نه درویش خانه نهد مرگ گورم مرا از تو و سورت آن گه چه خیزد که اندر بغلها نهد مرگ سورم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۴ - در آرزوی مرگ کی باشد کاین قفس بپردازم در باغ الاهی آشیان سازم با روی نهفتگان دل یک دم در پرده غیب عشق ها بازم کش در چمن رسول بخرامم خوش در حرم خدای بگرازم این چار غریب ناموافق را خشنود به سوی خانه ها تازم این حله نیمکار آدم را در کارگه کمال بطرازم وین دیو سرای استخوانی را در پیش سگان دوزخ اندازم این بام و سرای بی وفایان را از شحنه و شش عسس بپردازم باغند ولی کرام طینت را از میوه و مرغ و جوز بنوازم کوفی و قریشی طبیعت را در بوته لطف و مهر بگدازم با این همه رهبران و رهرو من محرومم اگر چه محرم رازم با این همه دل چه مرد این کوژم با این همه پر چه مرغ این بازم بنهم کله از سر و پس از غیرت بر هر که سرست گردن افرازم از جان جهول دل فرو شویم وز عقل فضول سر بپردازم چون بال شکسته گشت بر پرم چون دست بریده گشت دریازم گر ناز کنم بر آفرینش من فرزند خلیفه ام رسد نازم چون رفت سنایی از میان بیرون آن گه سخن از سنایی آغازم تا کار شود مگر چو چنگ آندم کامروز چو نای بادی آوازم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۳ - در احوال خود گوید درین لافگاه ارچه پیروز روزم ز بد سیرتی سغبه شر و شورم درین زیر چرخ از مزاج عناصر گهی دیوم و گه ددم گه ستورم ز خبث و ز بی آگهی با عزیزان درون خار پشتم ز بیرون سمورم ز بهر دو طامات و ژاژ و مزخرف همه ساله با خلق در شر و شورم فریب جگرهای چون آتشم من مگر ز آب شیرین نیم ز آب شورم همی سام را هیز خوانم پس آن گه چو کاووس پیوسته در بند تورم چو حورم نهان و چو هور آشکارا ولیک از حقیقت نه حورم نه هورم بدین باد و توش و سروریش گویی سنایی نیم بوعلی سیمجورم چو شار و چو شیرم به لاف و به دعوی ولیک از صفت چون اسیران غورم مخوان قانعم طامعم خوان ازیرا به سیرت چو مارم به صورت چو مورم اگر زر نگیرم نه زاهد خسیسم وگر می ننوشم نه تایب ز کورم نه بهر ورع کم کنم ناحفاظی ورع چه که خود نیست در خرزه زورم از آن با حکیمان نیارم نشستن که ایشان چو مورند و من لندهورم وز آن عار گرد افاضل نگردم که ایشان بصیرند و من زشت و عورم از آن دوست و دشمن نیارم به خانه که خالیست از خشک و از تر خنورم وزان عاجزی سوی مردان نپویم که ایشان چو شیرند و من همچو گورم چگونه کنم با سران اسب تازی چو دانم که از چوب بودست بورم یکی توده وحشتم از برون خشک اگر مغز گنده نخواهی مشورم مشعبد مرا گونه دادست زینسان ترا من بگفتم نه لعلم بلورم لقب گر سنایی به معنی ظلامم چو جوهر به ظاهر به باطن نفورم به بی دیده ای ابلهی گفت کوری بدو گفت بی دیده کوری که کورم الا ای نانت چو من نیست پخته فطیری که گرمست اکنون تنورم من اینم که گفتم چو دانی که اینم تو پس گر سر شر نداری مشورم اگر عیب خود خود نگویم به مردم نه درویش خانه نهد مرگ گورم مرا از تو و سورت آن گه چه خیزد که اندر بغلها نهد مرگ سورم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۴ - در آرزوی مرگ کی باشد کاین قفس بپردازم در باغ الاهی آشیان سازم با روی نهفتگان دل یک دم در پرده غیب عشق ها بازم کش در چمن رسول بخرامم خوش در حرم خدای بگرازم این چار غریب ناموافق را خشنود به سوی خانه ها تازم این حله نیمکار آدم را در کارگه کمال بطرازم وین دیو سرای استخوانی را در پیش سگان دوزخ اندازم این بام و سرای بی وفایان را از شحنه و شش عسس بپردازم باغند ولی کرام طینت را از میوه و مرغ و جوز بنوازم کوفی و قریشی طبیعت را در بوته لطف و مهر بگدازم با این همه رهبران و رهرو من محرومم اگر چه محرم رازم با این همه دل چه مرد این کوژم با این همه پر چه مرغ این بازم بنهم کله از سر و پس از غیرت بر هر که سرست گردن افرازم از جان جهول دل فرو شویم وز عقل فضول سر بپردازم چون بال شکسته گشت بر پرم چون دست بریده گشت دریازم گر ناز کنم بر آفرینش من فرزند خلیفه ام رسد نازم چون رفت سنایی از میان بیرون آن گه سخن از سنایی آغازم تا کار شود مگر چو چنگ آندم کامروز چو نای بادی آوازم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۵ بخ بخ اگر این علم برافرازم در تفرقه سوی جمع پردازم باشد بینم رخان معشوقم وز صحبت خود دری کند بازم از راهبران عشق ره پرسم با پاک بران دو کون دربازم شطرنج به شاهمات بربندم در ششدره مهره ای دراندازم بر فرش فنا به قعده ننشینم در باغ بقا چو سرو بگرازم این عشوه اوست خاک آدم را با صحبت جان و دل بدل سازم این گنج که توختم من از هستی در بوته نیستیش بگدازم این بربط غم گداز در وصلت در بهر نهم و به شرط بنوازم هر بیت که از سماع او گویم اول سخنی ز عشق آغازم این است جواب آن کجا گفتم کی باشد کاین قفس بپردازم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۶ - در صفات ذات اقدس باری ای خدایی که به جز تو ملک العرش ندانم بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم بجز از دین و صنعت نبود عادت چشمم بجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم ملک عالمم و عالم اسرار نهانم غیب من دانم و پس غیب نداند به جز از من منم آن عالم اسرار که هر غیب بدانم پاک و بی عیبم و بیننده عیب همه خلقان در گذارنده و پوشنده عیب همگانم همه من بینم و بیننده نیی دیده دو چشمم همه من گویم و گوینده نیی کام زبانم شنوای سخنان همه خلقم به حقیقت شنوایان جهان را سخنان میشنوانم حی و قیومم و آن دم که کس از خلق نماند من یکی معتمد و واحد و قیوم بمانم ملک طبعم و سیاره و نه سیاره طبعم نه چو طبعم متوطن نه چو سیاره روانم نه بخوابم نه به بحرم نه کنار و نه میانه نه بخندم نه بگریم نه چنین و نه چنانم نه ز نورم نه ز ظلمت نه ز جوهر نه ز عنصر نه ز تحتم نه ز فوقم ملک کان و مکانم هر چه در خاطرات آید که من آنم نه من آنم هر چه در فهم تو گنجد که چنینم نه چنانم هر چه در فهم تو گنجد همه مخلوق بود آن به حقیقت تو بدان بنده که من خالق آنم هر شب و روز به لطف و کرم وجود و جلالم سیصد و شصت نظر سوی دلت می کند آنم گر از آن خسته دلت یک نظر فیض بگیرم زود باشد که شوی کشته تیغ خذلانم شیم از روی حقیقت نه از شیء مجازی آفریننده اشیاء و خداوند جهانم من فرستاده توراتم و انجیل و زبورم من فرستاده فرقانم و ماه رمضانم صفت خویش بگفتم که منم خالق بی چون نه کس از من نه من از کس نه ازینم نه از آنم منم که بار خدایی که دل متقیان را هر زمانی به دلال صمدی نور چشانم کفر صد ساله ببخشم به یک اقرار زبانی جرم صد ساله به یک عذر گنه در گذرانم بعد مردن برمت زیر لحد با دل پر خون خوش بخوابانم و راحت به روانت برسانم آن دم از خاک برانگیزم در روز قیامت در چنان انجمنی پرده ز رازت ندرانم بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابت در بهشت آرم و بر خوان نعیمت بنشانم شربت شوق دهم تا تو شوی مست تجلی پرده بردارم و آن گه به خودت می نگرانم ذره ذره حسنات از تو ز لطفم بپذیرم کوه کوه از تو معاصی به کرم در گذرانم هر عطایی که بکردم به تو ای بنده من من خوش نشین بنده که من داده خود را نستانم هر که گوید که خدا را به قیامت بتوان دید او نبیند به حقیقت نه از آن گمشدگانم بار الاها تو بر آری همه امید سنایی که مسلمانم و یارب نه از آن بی خبرانم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۵ بخ بخ اگر این علم برافرازم در تفرقه سوی جمع پردازم باشد بینم رخان معشوقم وز صحبت خود دری کند بازم از راهبران عشق ره پرسم با پاک بران دو کون دربازم شطرنج به شاهمات بربندم در ششدره مهره ای دراندازم بر فرش فنا به قعده ننشینم در باغ بقا چو سرو بگرازم این عشوه اوست خاک آدم را با صحبت جان و دل بدل سازم این گنج که توختم من از هستی در بوته نیستیش بگدازم این بربط غم گداز در وصلت در بهر نهم و به شرط بنوازم هر بیت که از سماع او گویم اول سخنی ز عشق آغازم این است جواب آن کجا گفتم کی باشد کاین قفس بپردازم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۶ - در صفات ذات اقدس باری ای خدایی که به جز تو ملک العرش ندانم بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم بجز از دین و صنعت نبود عادت چشمم بجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم ملک عالمم و عالم اسرار نهانم غیب من دانم و پس غیب نداند به جز از من منم آن عالم اسرار که هر غیب بدانم پاک و بی عیبم و بیننده عیب همه خلقان در گذارنده و پوشنده عیب همگانم همه من بینم و بیننده نیی دیده دو چشمم همه من گویم و گوینده نیی کام زبانم شنوای سخنان همه خلقم به حقیقت شنوایان جهان را سخنان میشنوانم حی و قیومم و آن دم که کس از خلق نماند من یکی معتمد و واحد و قیوم بمانم ملک طبعم و سیاره و نه سیاره طبعم نه چو طبعم متوطن نه چو سیاره روانم نه بخوابم نه به بحرم نه کنار و نه میانه نه بخندم نه بگریم نه چنین و نه چنانم نه ز نورم نه ز ظلمت نه ز جوهر نه ز عنصر نه ز تحتم نه ز فوقم ملک کان و مکانم هر چه در خاطرات آید که من آنم نه من آنم هر چه در فهم تو گنجد که چنینم نه چنانم هر چه در فهم تو گنجد همه مخلوق بود آن به حقیقت تو بدان بنده که من خالق آنم هر شب و روز به لطف و کرم وجود و جلالم سیصد و شصت نظر سوی دلت می کند آنم گر از آن خسته دلت یک نظر فیض بگیرم زود باشد که شوی کشته تیغ خذلانم شیم از روی حقیقت نه از شیء مجازی آفریننده اشیاء و خداوند جهانم من فرستاده توراتم و انجیل و زبورم من فرستاده فرقانم و ماه رمضانم صفت خویش بگفتم که منم خالق بی چون نه کس از من نه من از کس نه ازینم نه از آنم منم که بار خدایی که دل متقیان را هر زمانی به دلال صمدی نور چشانم کفر صد ساله ببخشم به یک اقرار زبانی جرم صد ساله به یک عذر گنه در گذرانم بعد مردن برمت زیر لحد با دل پر خون خوش بخوابانم و راحت به روانت برسانم آن دم از خاک برانگیزم در روز قیامت در چنان انجمنی پرده ز رازت ندرانم بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابت در بهشت آرم و بر خوان نعیمت بنشانم شربت شوق دهم تا تو شوی مست تجلی پرده بردارم و آن گه به خودت می نگرانم ذره ذره حسنات از تو ز لطفم بپذیرم کوه کوه از تو معاصی به کرم در گذرانم هر عطایی که بکردم به تو ای بنده من من خوش نشین بنده که من داده خود را نستانم هر که گوید که خدا را به قیامت بتوان دید او نبیند به حقیقت نه از آن گمشدگانم بار الاها تو بر آری همه امید سنایی که مسلمانم و یارب نه از آن بی خبرانم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۷ قبله چون میخانه کردم پارسایی چون کنم عشق بر من پادشا شد پادشایی چون کنم کعبه یارم خراباتست و احرامش قمار من همان مذهب گرفتم پارسایی چون کنم من چو گرد باده گشتم کم گرایم گرد باد آسمانی کرده باشم آسیایی چون کنم عشق تو با مفلسان سازد چو من در راه او برگ بی برگی ندارم بینوایی چون کنم او مرا قلاش خواهد من همان خواهم که او او خدای من بر او من کدخدایی چون کنم کدیه جان و خرد هرگز نکرده بر درش خاک و باد و آب و آتش را گدایی چون کنم من چنان خواهم که او خواهد چو در خرمن گهش از کهی گر کمتر آیم کهربایی چون کنم بر سر دریا چو از کاهی کمم در آشنا با گهر در قعر دریا آشنایی چون کنم او که بر رخ حسن دارد جز وفاکاریش نیست من که در دل عشق دارم بی وفایی چون کنم بادپایی خواهد از من عشق و من در کار دل دست تا از دل نشویم بادپایی چون کنم با خرد گویم که از می چون گریزی گویدم پیش روح پاک دعوی روشنایی چون کنم شاهدان چون در خراباتند من زان آگهم زاهدان را جز بدانجا رهنمایی چون کنم با نکورویان گبران بوده در میخانه مست با سیه رویان دین زهد ریایی چون کنم چون مرا او بی سنایی دوستر دارد همی جز به سعی باده خود را بی سنایی چون کنم او بر آن تا مر سنایی را به خاک اندر کشد من برآنم تا سنایی را سمایی چون کنم طبع من زو طبع دارد پس مرا گوید مخواه من ز بهر برگشان این بینوایی چون کنم از همه عالم جدا گشتن توانستم ولیک عاجزم تا از جدایی خود جدایی چون کنم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۸ پسرا تا به کف عشوه عشق تو دریم از بد و نیک جهان همچو جهان بی خبریم عقل ما عشق تو گر کرد هبا شاید از آنک بی غم عشق تو ما عقل به یک جو نخریم نظری کرد سوی چهره تو دیده ما از پی روی تو تا حشر غلام نظریم چاکران رخ و آن عارض و آن چشم و لبیم بنده آن قد و آن قامت و آن زیب و فریم سوخته آن روش و چابکی و غنج توایم شیفته آن خرد و خط و سخا و هنریم آن گرازیدن و آن گام زدن پیش رقیب که غلام تو و آن رفتن و آن رهگذریم بگذری چونت ببینم خرامنده چو کبک باز کردار در آن لحظه ز شادی بپریم والهی کرد چنان عشق تو ما را که ز درد چاک دامنت چو بینیم گریبان بدریم تا ببستیم کمر عشق ترا ای مه روی زیر سایه علم عشق تو همچون کمریم ای گرامی و بهشتی صفت از خوبی و حسن ما ز سوز غم عشق تو میان سقریم آتشی بیش مزن در دل و جانمان ز فراق که خود از آتش عشقت چو دخان و شرریم از عزیزی و ز خردی به درم مانی راست زان ز عشقت به نزاری و به زردی چو زریم کودکی عشق چه دانی که چه باشد پسرا باش تا پاره ای از عشق تو بر تو شمریم تو چه دانی که ز عشق رخ خورشیدوشت تا سپیده دم لرزان چو ستاره سحریم تو چه دانی که ز چشم و جگر از آتش و آب همه شب با دو لب خشک و دو رخسار تریم تو چه دانی که از آن زلف چو مار ارقم بر سر کوی تو چون مار همی خاک خوریم تو چه دانی که ز جعد و کله و چشم و لبت که چه پر آب دو چشمیم و پر آتش جگریم تو چه دانی که از آن شکر آتش صفتت چه گدازنده چو بر آتش سوزان شکریم رازها هست ز عشق تو که آن نتوان گفت خاصه اکنون که درین محنت و عزم سفریم پای ما را به ره عشق تو آورد و بداشت تو چه دانی که ازین پای چه در درد سریم به سلامی و حدیثی دل ما را دریاب که هم اکنون بود این زحمت از اینجا ببریم یادگاری به تو بدهیم دل تنگ و به راه یادگار از تو به جز انده عشقت نبریم خرد خردم چکنی ای شکر از سر تا پای که به غمهای بزرگ از غم عشق تو دریم دین ما عشق تو و مذهب ما خدمت تست تا نگویی که درین عشق تو ما مختصریم دلم آن گه بگردد که بگردانی روی جانم آنگاه بجوشد که به تو درگذریم خود مپرس ای پسر از عشق تو تا چون شده ایم کز نحیفی و نزاری چو یکی موی سریم لیک شکر است ازین لاغری خود ما را که رقیب تو نبیند که به تو در نگریم خیره دردیست چو در پای ببینیم ترا از غم و رنج قدمهات بر آتش سپریم راه کوی تو همه کس به قدم می سپرد ما قدم سازیم از روح پس آن ره سپریم دیده زیر قدمت فرش کنیمی لیکن ز ادیب و ز رقیب تو چنین بر حذریم عیب ناید ز حذر کردن ما از پی آنک ما غریبیم اگر چه به مثل شیر نریم زهر بر یاد یکی بوس تو ای آهو چشم گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم از پی عشق تو ای طرفه پسر در همه حال بنده شهر تو و دشمن شهر پدریم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۷ قبله چون میخانه کردم پارسایی چون کنم عشق بر من پادشا شد پادشایی چون کنم کعبه یارم خراباتست و احرامش قمار من همان مذهب گرفتم پارسایی چون کنم من چو گرد باده گشتم کم گرایم گرد باد آسمانی کرده باشم آسیایی چون کنم عشق تو با مفلسان سازد چو من در راه او برگ بی برگی ندارم بینوایی چون کنم او مرا قلاش خواهد من همان خواهم که او او خدای من بر او من کدخدایی چون کنم کدیه جان و خرد هرگز نکرده بر درش خاک و باد و آب و آتش را گدایی چون کنم من چنان خواهم که او خواهد چو در خرمن گهش از کهی گر کمتر آیم کهربایی چون کنم بر سر دریا چو از کاهی کمم در آشنا با گهر در قعر دریا آشنایی چون کنم او که بر رخ حسن دارد جز وفاکاریش نیست من که در دل عشق دارم بی وفایی چون کنم بادپایی خواهد از من عشق و من در کار دل دست تا از دل نشویم بادپایی چون کنم با خرد گویم که از می چون گریزی گویدم پیش روح پاک دعوی روشنایی چون کنم شاهدان چون در خراباتند من زان آگهم زاهدان را جز بدانجا رهنمایی چون کنم با نکورویان گبران بوده در میخانه مست با سیه رویان دین زهد ریایی چون کنم چون مرا او بی سنایی دوستر دارد همی جز به سعی باده خود را بی سنایی چون کنم او بر آن تا مر سنایی را به خاک اندر کشد من برآنم تا سنایی را سمایی چون کنم طبع من زو طبع دارد پس مرا گوید مخواه من ز بهر برگشان این بینوایی چون کنم از همه عالم جدا گشتن توانستم ولیک عاجزم تا از جدایی خود جدایی چون کنم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۸ پسرا تا به کف عشوه عشق تو دریم از بد و نیک جهان همچو جهان بی خبریم عقل ما عشق تو گر کرد هبا شاید از آنک بی غم عشق تو ما عقل به یک جو نخریم نظری کرد سوی چهره تو دیده ما از پی روی تو تا حشر غلام نظریم چاکران رخ و آن عارض و آن چشم و لبیم بنده آن قد و آن قامت و آن زیب و فریم سوخته آن روش و چابکی و غنج توایم شیفته آن خرد و خط و سخا و هنریم آن گرازیدن و آن گام زدن پیش رقیب که غلام تو و آن رفتن و آن رهگذریم بگذری چونت ببینم خرامنده چو کبک باز کردار در آن لحظه ز شادی بپریم والهی کرد چنان عشق تو ما را که ز درد چاک دامنت چو بینیم گریبان بدریم تا ببستیم کمر عشق ترا ای مه روی زیر سایه علم عشق تو همچون کمریم ای گرامی و بهشتی صفت از خوبی و حسن ما ز سوز غم عشق تو میان سقریم آتشی بیش مزن در دل و جانمان ز فراق که خود از آتش عشقت چو دخان و شرریم از عزیزی و ز خردی به درم مانی راست زان ز عشقت به نزاری و به زردی چو زریم کودکی عشق چه دانی که چه باشد پسرا باش تا پاره ای از عشق تو بر تو شمریم تو چه دانی که ز عشق رخ خورشیدوشت تا سپیده دم لرزان چو ستاره سحریم تو چه دانی که ز چشم و جگر از آتش و آب همه شب با دو لب خشک و دو رخسار تریم تو چه دانی که از آن زلف چو مار ارقم بر سر کوی تو چون مار همی خاک خوریم تو چه دانی که ز جعد و کله و چشم و لبت که چه پر آب دو چشمیم و پر آتش جگریم تو چه دانی که از آن شکر آتش صفتت چه گدازنده چو بر آتش سوزان شکریم رازها هست ز عشق تو که آن نتوان گفت خاصه اکنون که درین محنت و عزم سفریم پای ما را به ره عشق تو آورد و بداشت تو چه دانی که ازین پای چه در درد سریم به سلامی و حدیثی دل ما را دریاب که هم اکنون بود این زحمت از اینجا ببریم یادگاری به تو بدهیم دل تنگ و به راه یادگار از تو به جز انده عشقت نبریم خرد خردم چکنی ای شکر از سر تا پای که به غمهای بزرگ از غم عشق تو دریم دین ما عشق تو و مذهب ما خدمت تست تا نگویی که درین عشق تو ما مختصریم دلم آن گه بگردد که بگردانی روی جانم آنگاه بجوشد که به تو درگذریم خود مپرس ای پسر از عشق تو تا چون شده ایم کز نحیفی و نزاری چو یکی موی سریم لیک شکر است ازین لاغری خود ما را که رقیب تو نبیند که به تو در نگریم خیره دردیست چو در پای ببینیم ترا از غم و رنج قدمهات بر آتش سپریم راه کوی تو همه کس به قدم می سپرد ما قدم سازیم از روح پس آن ره سپریم دیده زیر قدمت فرش کنیمی لیکن ز ادیب و ز رقیب تو چنین بر حذریم عیب ناید ز حذر کردن ما از پی آنک ما غریبیم اگر چه به مثل شیر نریم زهر بر یاد یکی بوس تو ای آهو چشم گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم از پی عشق تو ای طرفه پسر در همه حال بنده شهر تو و دشمن شهر پدریم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۹ خیز تا از روی مستی بیخ هستی بر کنیم نقش دانش را فرو شوییم و آتش در زنیم همچو خد و خوی خوبان پرده ها را بردریم همچو زلف ماهرویان توبه ها را بشکنیم همچو عیاران همی ریزیم اندر جام جان بهر جان چون آسیا تا چند گرد تن تنیم گرد صحرای قدم پوییم چون تر دامنان زین هوس خانه هوا تا کی نه ما اهریمنیم دیده جانهای ما هرگز نبیند مامنی تا چو یک چشمان دلی پر دعوی ما و منیم مجرم و محروممان دارند تا ما غمروار بسته این طارم پیروزه بی روزنیم گردنی بیرون کنیم از سر و گرنه تا ابد بیشتر حمال سر خوانندمان گر گردنیم آروزها را برون روبیم از دل کارزو شیوه آبستنانست و نه ما آبستنیم رشته تابی هم نیابد ره به ما زیرا که ما نه درین ره تنگ چشم و تنگ دل چو سوزنیم عاقبت ما را گریبان گیر ناید زان که ما نی چو مشتی خشک مغز بوالطمع تر دامنیم برکنیم از بوستان نطق بیخ صوت و حرف تا شویم آزاد و انگاریم شاخ سوسنیم جام فرعونی به کف گیریم و پس موسی نهاد هر چه فرعونیست در ما بیخش از بن برکنیم از درون سالوسیان داریم به گر یکدمی خرقه سالوسیان را بخیه بر روی افگنیم گرچه نااهلانمان چون سیم بد بپرا کنند ما چو سیماب از طریق خاصیت بپراکنیم در زنیم آتش سنایی وار در هر سوخته کز در معنی نه ما کمتر ز سنگ و آهنیم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۰ تا کی دم از علایق و طبع فلک زنیم تا کی مثل ز جوهر دیو و ملک زنیم تا کی غم امام و خلیفه جهان خوریم تا کی دم از علی و عتیق و فلک زنیم دوریم از سماع و قرینیم با صداع تا ما همی سقف به نوای سلک زنیم هرگز نبوده دفتر و دف در مصاف عشق تیر امید کی چو شهان بر دفک زنیم تا کی ز راه رشک برین و بر آن رویم بهر گل و کلاله خوبان کلک زنیم تا کی به زیر دور فلک چون مقامران از بهر برد خویش دم لی و لک زنیم دست حریف خوبتر آید که در قمار شش پنج نقش ماست همین ما دو یک زنیم یک دم شویم همچو دم آدم و چنو اندر سرای عشق دمی مشترک زنیم آن به که همچو شعر سنای گه سنا میخ طناب خیمه برون از فلک زنیم بر یاد روی و موی صنم صد هزار بوس بر دامن یقین و گریبان شک زنیم گرچه ستد زمانه چک و چاک را ز ما آتش نخست در شکن چاک و چک زنیم طوفان عام تا چکند چون بسان سام خر پشته در سفینه نوح و ملک زنیم ای ما ز لعل پر نمکت چون نمک در آب هرگز بود که زیور ما بر محک زنیم زین جوهر و عرض غرض ما همین یکیست گرچه همی ز قهر سما بر سمک زنیم ما را طعام خوان خدا آرزو شدست یک دم به پای تا دو سخن بر نمک زنیم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۹ خیز تا از روی مستی بیخ هستی بر کنیم نقش دانش را فرو شوییم و آتش در زنیم همچو خد و خوی خوبان پرده ها را بردریم همچو زلف ماهرویان توبه ها را بشکنیم همچو عیاران همی ریزیم اندر جام جان بهر جان چون آسیا تا چند گرد تن تنیم گرد صحرای قدم پوییم چون تر دامنان زین هوس خانه هوا تا کی نه ما اهریمنیم دیده جانهای ما هرگز نبیند مامنی تا چو یک چشمان دلی پر دعوی ما و منیم مجرم و محروممان دارند تا ما غمروار بسته این طارم پیروزه بی روزنیم گردنی بیرون کنیم از سر و گرنه تا ابد بیشتر حمال سر خوانندمان گر گردنیم آروزها را برون روبیم از دل کارزو شیوه آبستنانست و نه ما آبستنیم رشته تابی هم نیابد ره به ما زیرا که ما نه درین ره تنگ چشم و تنگ دل چو سوزنیم عاقبت ما را گریبان گیر ناید زان که ما نی چو مشتی خشک مغز بوالطمع تر دامنیم برکنیم از بوستان نطق بیخ صوت و حرف تا شویم آزاد و انگاریم شاخ سوسنیم جام فرعونی به کف گیریم و پس موسی نهاد هر چه فرعونیست در ما بیخش از بن برکنیم از درون سالوسیان داریم به گر یکدمی خرقه سالوسیان را بخیه بر روی افگنیم گرچه نااهلانمان چون سیم بد بپرا کنند ما چو سیماب از طریق خاصیت بپراکنیم در زنیم آتش سنایی وار در هر سوخته کز در معنی نه ما کمتر ز سنگ و آهنیم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۰ تا کی دم از علایق و طبع فلک زنیم تا کی مثل ز جوهر دیو و ملک زنیم تا کی غم امام و خلیفه جهان خوریم تا کی دم از علی و عتیق و فلک زنیم دوریم از سماع و قرینیم با صداع تا ما همی سقف به نوای سلک زنیم هرگز نبوده دفتر و دف در مصاف عشق تیر امید کی چو شهان بر دفک زنیم تا کی ز راه رشک برین و بر آن رویم بهر گل و کلاله خوبان کلک زنیم تا کی به زیر دور فلک چون مقامران از بهر برد خویش دم لی و لک زنیم دست حریف خوبتر آید که در قمار شش پنج نقش ماست همین ما دو یک زنیم یک دم شویم همچو دم آدم و چنو اندر سرای عشق دمی مشترک زنیم آن به که همچو شعر سنای گه سنا میخ طناب خیمه برون از فلک زنیم بر یاد روی و موی صنم صد هزار بوس بر دامن یقین و گریبان شک زنیم گرچه ستد زمانه چک و چاک را ز ما آتش نخست در شکن چاک و چک زنیم طوفان عام تا چکند چون بسان سام خر پشته در سفینه نوح و ملک زنیم ای ما ز لعل پر نمکت چون نمک در آب هرگز بود که زیور ما بر محک زنیم زین جوهر و عرض غرض ما همین یکیست گرچه همی ز قهر سما بر سمک زنیم ما را طعام خوان خدا آرزو شدست یک دم به پای تا دو سخن بر نمک زنیم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۱ خیز تا خود ز عقل باز کنیم در میدان عشق باز کنیم یوسف چاه را به دولت دوست در چه صد هزار باز کنیم در قمار وقار بنشینیم خویشتن جبرییل ساز کنیم هر چه شیب و فراز پرده ماست خاک بر شیب و بر فراز کنیم ز بر و زیر چرخ هرزه زنیم آن به از هر دو احتراز کنیم جان کبکی برون کنیم از تن خویشتن جان شاهباز کنیم به خرابات روح در تازیم در به روی خرد فراز کنیم آه را از برای زنده دلی ملک الموت جان آز کنیم ناز را از برای پخته شدن هیزم آتش نیاز کنیم با نیازیم تا همه ماییم چون همه او شدیم ناز کنیم آلت عشرت ظریفان را آفت عقل عشوه ساز کنیم خم زلفین خوبرویان را حجره روز های راز کنیم در زمین بی زمین سجود بریم در جهان بی جهان نماز کنیم سه شراب حقیقتی بخوریم چار تکبیر بر مجاز کنیم از سنایی مگر سنایی را به یکی باده درد باز کنیم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۲ گاه رزم آمد بیا تا عزم زی میدان کنیم مرد عشق آمد بیا تا گرد او جولان کنیم چنگ در فتراک این معشوق عاشق کش زنیم پس لگام نیستی را بر سر فرسان کنیم گر برآید خط توقعیش برین منشور ما ما ز دیده بر خط منشور در افشان کنیم از خیال چهره غماز رنگ آمیز او بس به رسم حاجیان گه طوف و گه قربان کنیم ننگ این مسجد پرستان را در دیگر زنیم چون که مسجد لافگه شد قبله را ویران کنیم ملک دین را گر بگیرد لشکر دیو سپید ما همه نسبت به زور رستم دستان کنیم خاکپای مرکب عشاق را از روی فخر توتیای چشم شاهان همه کیهان کنیم بوحنیفه وار پای شرع بر دنیا نهیم بوهریره وار دست صدق در انبان کنیم سوز سلمان را و درد بوذری را برگریم آن گه نسبت درست از سنت و ایمان کنیم هر چه امر سرمدی باشد به جان فرمان بریم و آنچه حکم احمدی باشد به حرمت آن کنیم شربت لا بر امید درد الاالله کشیم و آنچه آن طوفان نوح آورد در طوفان کنیم چون جمال قرب و شرب لایزالی در رسید جامه چون عاشق دریم و شور چون مستان کنیم گه چو بو عمر و علا فرش قرایت گستریم گه چو حسان ابن ثابت مدحت احسان کنیم این نه شرط مومنی باشد نه راه بی خودی طاعت سلطان بمانده خدمت دربان کنیم هم تری باشد که در دعوی راه معرفت صورت هارون بمانده سیرت هامان کنیم چون عروسان طبیعت محرم ما نیستند بر عزیزان طریقت شاید ار پیمان کنیم هر چه از پیشی و بیشی هست در اطراف ما ما بر آن از دل صلای من علیها فان کنیم ای سنایی تا درین دامی مزن دم جز به عشق تات چون شمع معنبر روشن و تابان کنیم عندلیب این نوایی در قفس اولاتری چون شدی طاووس جایت منظر و ایوان کنیم تا ز فرمان نیاید زین قفس بیرون مپر کاشکارا آن گه گردی که ما فرمان کنیم گر تمنای بزرگی باشدت در سر رواست فقر تو افزون شود چون حرص تو نقصان کنیم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۱ خیز تا خود ز عقل باز کنیم در میدان عشق باز کنیم یوسف چاه را به دولت دوست در چه صد هزار باز کنیم در قمار وقار بنشینیم خویشتن جبرییل ساز کنیم هر چه شیب و فراز پرده ماست خاک بر شیب و بر فراز کنیم ز بر و زیر چرخ هرزه زنیم آن به از هر دو احتراز کنیم جان کبکی برون کنیم از تن خویشتن جان شاهباز کنیم به خرابات روح در تازیم در به روی خرد فراز کنیم آه را از برای زنده دلی ملک الموت جان آز کنیم ناز را از برای پخته شدن هیزم آتش نیاز کنیم با نیازیم تا همه ماییم چون همه او شدیم ناز کنیم آلت عشرت ظریفان را آفت عقل عشوه ساز کنیم خم زلفین خوبرویان را حجره روز های راز کنیم در زمین بی زمین سجود بریم در جهان بی جهان نماز کنیم سه شراب حقیقتی بخوریم چار تکبیر بر مجاز کنیم از سنایی مگر سنایی را به یکی باده درد باز کنیم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۲ گاه رزم آمد بیا تا عزم زی میدان کنیم مرد عشق آمد بیا تا گرد او جولان کنیم چنگ در فتراک این معشوق عاشق کش زنیم پس لگام نیستی را بر سر فرسان کنیم گر برآید خط توقعیش برین منشور ما ما ز دیده بر خط منشور در افشان کنیم از خیال چهره غماز رنگ آمیز او بس به رسم حاجیان گه طوف و گه قربان کنیم ننگ این مسجد پرستان را در دیگر زنیم چون که مسجد لافگه شد قبله را ویران کنیم ملک دین را گر بگیرد لشکر دیو سپید ما همه نسبت به زور رستم دستان کنیم خاکپای مرکب عشاق را از روی فخر توتیای چشم شاهان همه کیهان کنیم بوحنیفه وار پای شرع بر دنیا نهیم بوهریره وار دست صدق در انبان کنیم سوز سلمان را و درد بوذری را برگریم آن گه نسبت درست از سنت و ایمان کنیم هر چه امر سرمدی باشد به جان فرمان بریم و آنچه حکم احمدی باشد به حرمت آن کنیم شربت لا بر امید درد الاالله کشیم و آنچه آن طوفان نوح آورد در طوفان کنیم چون جمال قرب و شرب لایزالی در رسید جامه چون عاشق دریم و شور چون مستان کنیم گه چو بو عمر و علا فرش قرایت گستریم گه چو حسان ابن ثابت مدحت احسان کنیم این نه شرط مومنی باشد نه راه بی خودی طاعت سلطان بمانده خدمت دربان کنیم هم تری باشد که در دعوی راه معرفت صورت هارون بمانده سیرت هامان کنیم چون عروسان طبیعت محرم ما نیستند بر عزیزان طریقت شاید ار پیمان کنیم هر چه از پیشی و بیشی هست در اطراف ما ما بر آن از دل صلای من علیها فان کنیم ای سنایی تا درین دامی مزن دم جز به عشق تات چون شمع معنبر روشن و تابان کنیم عندلیب این نوایی در قفس اولاتری چون شدی طاووس جایت منظر و ایوان کنیم تا ز فرمان نیاید زین قفس بیرون مپر کاشکارا آن گه گردی که ما فرمان کنیم گر تمنای بزرگی باشدت در سر رواست فقر تو افزون شود چون حرص تو نقصان کنیم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۳ - در اشتیاق کعبه و سفر حج گاه آن آمد که با مردان سوی میدان شویم یک ره از ایوان برون آییم و بر کیوان شویم راه بگذاریم و قصد حضرت عالی کنیم خانه پردازیم و سوی خانه یزدان شویم طبل جانبازی فرو کوبیم در میدان دل بی زن و فرزند و بی خان و سر و سامان شویم گاه با بار مذلت سوی آن مسجد دویم گاه با رخت غریبی نزد آن ویران شویم گاه در صحن بیابان با خران همره بویم گاه در کنج خرابی با سگان هم خوان شویم گاه چون بی دولتان از خاک و خس بستر کنیم گاه چون ارباب دولت نقش شادروان شویم گاه از ذل غریبی بار هر ناکس کشیم گاه در حال ضرورت یار هر نادان شویم گاه بر فرزندگان چون بیدلان واله شویم گه ز عشق خانمان چون عاشقان پژمان شویم از فراق شهر بلخ اندر عراق از چشم و دل گاه در آتش بویم و گاه در طوفان شویم گه بعون همرهان چون آتش اندر دی بویم گه به دست ملحدان چون آب در آبان شویم ملحدان گر جادوی فرعونیان حاضر کنند ما به تکبیری عصای موسی عمران شویم غم نباشد بیش ما را زان سپس روزی که ما از نشابور و ز طوس و مرو زی همدان شویم از پی بغداد و کرخ و کوفه و انطاکیه زهرمان حلوا شود آنشب که در حلوان شویم چون بدارالملک عباسی امامی آمدیم تازه رخ چون برگ و شاخ از قطره باران شویم از برای حق صاحب مذهب اندر تهنیت جان قدم سازیم و سوی تربت نعمان شویم با شیاطین کین کشیم از خنجر توفیق حق چون ز قادسیه سوی عقبه شیطان شویم پای چون در بادیه خونین نهادیم از بلا همچو ریگ نرم پیش باد سرگردان شویم زان یتیمان پدر گم کرده یاد آریم باز چون یتیمان روز عید از درد دل گریان شویم از پدر وز مادر و فرزند و زن یاد آوریم ز آرزوی آن جگر بندان جگر بریان شویم در تماشاشان نیابیم ار گهی خوش دل بویم گرد بالینشان نبینم ار دمی نالان شویم در غریبی درد اگر بر جان ما غالب شود چون نباشد این عزیزان سخت بی درمان شویم غمگساری نه که اشگی بارد از غمگین بویم مهربانی نی که آبی آرد ار عطشان شویم نه پدر بر سر که ما در پیش او نازی کنیم نی پسر در بر که ما از روی او شادان شویم چون رخ پیری ببینیم از پدر یاد آوریم همچو یعقوب پسر گم کرده با احزان شویم باشد امیدی هنوز ار زندگی باشد ولیک آه اگر در منزلی ما صید گورستان شویم حسرت آن روز چون بر دل همی صورت کنیم ناچشیده هیچ شربت هر زمان حیران شویم آه اگر یک روز در کنج رباطی ناگهان بی جمال دوستان و اقربا مهمان شویم همرهان حج کرده باز آیند با طبل و علم ما به زیر خاک ره با خاک ره یکسان شویم قافله باز آید اندر شهر بی دیدار ما ما به تیغ قهر حق کشته غریبستان شویم همرهان با سرخ رویی چون به پیش ماه شب ما به زیر خاک چون در پیش مه کتان شویم دوستان گویند حج کردیم و می آییم باز ما به هر ساعت همی طعمه دگر کرمان شویم نی که سالی صدهزار آزاده گردد منقطع هم دریغی نیست گر ما نیز چون ایشان شویم گر نهنگ حکم حق بر جان ما دندان زند ما به پیش خدمت او از بن دندان شویم رو که هر تیری که از میدان حکم آمد به ما هدیه جان سازیم و استقبال آن پیکان شویم چون بدو باقی شدیم از جسم خود فانی شویم چون بدو دانا شدیم از علم خود نادان شویم گر نباشد حج و عمره ور می و قربان گو مباش این شرف ما را نه بس کز تیغ او قربان شویم این سفر بستان عیاران راه ایزدست ما ز روی استقامت سرو این بستان شویم حاجیان خاص مستان شراب دولتند ما به بوی جرعه ای مولای این مستان شویم نام و ننگ و لاف و اصل و فضل در باقی کنیم تا سزاوار قبول حضرت قرآن شویم بادیه بوته ست و ما چون زر مغشوشیم راست چون بپالودیم ازو خالص چو زر کان شویم بادیه میدان مردانست و ما نیز از نیاز خوی این مردان گریم و گوی این میدان شویم گرچه در ریگ روان عاجز شویم از بی دلی چون پدید آید جمال کعبه جان افشان شویم یا به دست آریم سری یا برافشانیم سر یا به کام حاسدان گردیم یا سلطان شویم یا پدید آییم در صحرای مردان همچو کوه یا به زیر پشته ریگ روان پنهان شویم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۳ - در اشتیاق کعبه و سفر حج گاه آن آمد که با مردان سوی میدان شویم یک ره از ایوان برون آییم و بر کیوان شویم راه بگذاریم و قصد حضرت عالی کنیم خانه پردازیم و سوی خانه یزدان شویم طبل جانبازی فرو کوبیم در میدان دل بی زن و فرزند و بی خان و سر و سامان شویم گاه با بار مذلت سوی آن مسجد دویم گاه با رخت غریبی نزد آن ویران شویم گاه در صحن بیابان با خران همره بویم گاه در کنج خرابی با سگان هم خوان شویم گاه چون بی دولتان از خاک و خس بستر کنیم گاه چون ارباب دولت نقش شادروان شویم گاه از ذل غریبی بار هر ناکس کشیم گاه در حال ضرورت یار هر نادان شویم گاه بر فرزندگان چون بیدلان واله شویم گه ز عشق خانمان چون عاشقان پژمان شویم از فراق شهر بلخ اندر عراق از چشم و دل گاه در آتش بویم و گاه در طوفان شویم گه بعون همرهان چون آتش اندر دی بویم گه به دست ملحدان چون آب در آبان شویم ملحدان گر جادوی فرعونیان حاضر کنند ما به تکبیری عصای موسی عمران شویم غم نباشد بیش ما را زان سپس روزی که ما از نشابور و ز طوس و مرو زی همدان شویم از پی بغداد و کرخ و کوفه و انطاکیه زهرمان حلوا شود آنشب که در حلوان شویم چون بدارالملک عباسی امامی آمدیم تازه رخ چون برگ و شاخ از قطره باران شویم از برای حق صاحب مذهب اندر تهنیت جان قدم سازیم و سوی تربت نعمان شویم با شیاطین کین کشیم از خنجر توفیق حق چون ز قادسیه سوی عقبه شیطان شویم پای چون در بادیه خونین نهادیم از بلا همچو ریگ نرم پیش باد سرگردان شویم زان یتیمان پدر گم کرده یاد آریم باز چون یتیمان روز عید از درد دل گریان شویم از پدر وز مادر و فرزند و زن یاد آوریم ز آرزوی آن جگر بندان جگر بریان شویم در تماشاشان نیابیم ار گهی خوش دل بویم گرد بالینشان نبینم ار دمی نالان شویم در غریبی درد اگر بر جان ما غالب شود چون نباشد این عزیزان سخت بی درمان شویم غمگساری نه که اشگی بارد از غمگین بویم مهربانی نی که آبی آرد ار عطشان شویم نه پدر بر سر که ما در پیش او نازی کنیم نی پسر در بر که ما از روی او شادان شویم چون رخ پیری ببینیم از پدر یاد آوریم همچو یعقوب پسر گم کرده با احزان شویم باشد امیدی هنوز ار زندگی باشد ولیک آه اگر در منزلی ما صید گورستان شویم حسرت آن روز چون بر دل همی صورت کنیم ناچشیده هیچ شربت هر زمان حیران شویم آه اگر یک روز در کنج رباطی ناگهان بی جمال دوستان و اقربا مهمان شویم همرهان حج کرده باز آیند با طبل و علم ما به زیر خاک ره با خاک ره یکسان شویم قافله باز آید اندر شهر بی دیدار ما ما به تیغ قهر حق کشته غریبستان شویم همرهان با سرخ رویی چون به پیش ماه شب ما به زیر خاک چون در پیش مه کتان شویم دوستان گویند حج کردیم و می آییم باز ما به هر ساعت همی طعمه دگر کرمان شویم نی که سالی صدهزار آزاده گردد منقطع هم دریغی نیست گر ما نیز چون ایشان شویم گر نهنگ حکم حق بر جان ما دندان زند ما به پیش خدمت او از بن دندان شویم رو که هر تیری که از میدان حکم آمد به ما هدیه جان سازیم و استقبال آن پیکان شویم چون بدو باقی شدیم از جسم خود فانی شویم چون بدو دانا شدیم از علم خود نادان شویم گر نباشد حج و عمره ور می و قربان گو مباش این شرف ما را نه بس کز تیغ او قربان شویم این سفر بستان عیاران راه ایزدست ما ز روی استقامت سرو این بستان شویم حاجیان خاص مستان شراب دولتند ما به بوی جرعه ای مولای این مستان شویم نام و ننگ و لاف و اصل و فضل در باقی کنیم تا سزاوار قبول حضرت قرآن شویم بادیه بوته ست و ما چون زر مغشوشیم راست چون بپالودیم ازو خالص چو زر کان شویم بادیه میدان مردانست و ما نیز از نیاز خوی این مردان گریم و گوی این میدان شویم گرچه در ریگ روان عاجز شویم از بی دلی چون پدید آید جمال کعبه جان افشان شویم یا به دست آریم سری یا برافشانیم سر یا به کام حاسدان گردیم یا سلطان شویم یا پدید آییم در صحرای مردان همچو کوه یا به زیر پشته ریگ روان پنهان شویم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۴ بر بساز کم زنان خود را بر آن مهتر نهیم گر دغا بازد کسی ما مهره در ششدر نهیم پاکبازانیم ما را نه جهاز و نه گرو گر حریفی زر نهد ما جان به جای زر نهیم در دو کونم نیست از معلوم حالی یک درم با چنین افلاس خود را نام سر دفتر نهیم چون خطا از سامری بینیم در هنگام کار غایت سستی بود گر جرم بر آزر نهیم گر سراندازی کند با ما درین ره یار ما ما ز سر بنهیم سودا بر خط او سر نهیم همتی داریم عالی در ره دیوانگی درد چون از علم زاید جهل را بر در نهیم فتنه خویشیم هر یک در طریق عاشقی جامه مان گازر درد تاوانش بر زرگر نهیم کی پسندد عاقل از ما در مقام زیرکی کاسب تازی مانده بی که جو به پیش خر نهیم گر یکی دیگ از هوای هستی خود بشکنیم از طریق نیستی صد دیگ دیگر برنهیم ز آتش معنی مگر مردان ره را خوی دهیم تا ز روی تربیت تر دامنان را تر نهیم گر حریفان زان مکان لامکان پی برگرند ما برین معلوم نامعلوم دستی بر نهیم آیت غم از برای عاشقان منزل شدست دست بر حنظل زنیم و پای بر شکر نهیم مصر اگر فرعون دارد ما به کنعان بس کنیم سیم گر سلمان رباید دیده در بوذر نهیم دست همت چنبر گردون خرسندی کنیم پای خرسندی ز حکمت بر سر اختر نهیم پای رای نفس را از تیغ شرعی پی کنیم پای معنی از سپهر و اختران برتر نهیم ماه اگر نیکو نتابد ابر در پیشش کشیم رهبر ار گمراه گردد سنگها رهبر نهیم گوش زی فرمان صاحب حرمت و دولت نهیم پای را بر شاهراه شرع پیغمبر نهیم عقل را اگر نقل باید گو چو مردان کسب کن گر گنه از کور زاید جرم چون بر کر نهیم خواجه جانیم از آن از خودپرستی رسته ایم نفس اگر میزر بجوید حکمش از معجر نهیم هر خسی واقف نگردد بر نهاد کار ما غایب و حاضر چه داند ما کجا محضر نهیم تا بدین دلق ای برادر در سنایی ننگری عطر از عود آن گهی آید که بر آذر نهیم دیده بیدار باید تا بینند نظم او تیر همت را به پای عقل کافی بر نهیم بر سر معلوم خود خاک قناعت گستریم راه چون معلوم باشد نک به دیده بر نهیم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۴ بر بساز کم زنان خود را بر آن مهتر نهیم گر دغا بازد کسی ما مهره در ششدر نهیم پاکبازانیم ما را نه جهاز و نه گرو گر حریفی زر نهد ما جان به جای زر نهیم در دو کونم نیست از معلوم حالی یک درم با چنین افلاس خود را نام سر دفتر نهیم چون خطا از سامری بینیم در هنگام کار غایت سستی بود گر جرم بر آزر نهیم گر سراندازی کند با ما درین ره یار ما ما ز سر بنهیم سودا بر خط او سر نهیم همتی داریم عالی در ره دیوانگی درد چون از علم زاید جهل را بر در نهیم فتنه خویشیم هر یک در طریق عاشقی جامه مان گازر درد تاوانش بر زرگر نهیم کی پسندد عاقل از ما در مقام زیرکی کاسب تازی مانده بی که جو به پیش خر نهیم گر یکی دیگ از هوای هستی خود بشکنیم از طریق نیستی صد دیگ دیگر برنهیم ز آتش معنی مگر مردان ره را خوی دهیم تا ز روی تربیت تر دامنان را تر نهیم گر حریفان زان مکان لامکان پی برگرند ما برین معلوم نامعلوم دستی بر نهیم آیت غم از برای عاشقان منزل شدست دست بر حنظل زنیم و پای بر شکر نهیم مصر اگر فرعون دارد ما به کنعان بس کنیم سیم گر سلمان رباید دیده در بوذر نهیم دست همت چنبر گردون خرسندی کنیم پای خرسندی ز حکمت بر سر اختر نهیم پای رای نفس را از تیغ شرعی پی کنیم پای معنی از سپهر و اختران برتر نهیم ماه اگر نیکو نتابد ابر در پیشش کشیم رهبر ار گمراه گردد سنگها رهبر نهیم گوش زی فرمان صاحب حرمت و دولت نهیم پای را بر شاهراه شرع پیغمبر نهیم عقل را اگر نقل باید گو چو مردان کسب کن گر گنه از کور زاید جرم چون بر کر نهیم خواجه جانیم از آن از خودپرستی رسته ایم نفس اگر میزر بجوید حکمش از معجر نهیم هر خسی واقف نگردد بر نهاد کار ما غایب و حاضر چه داند ما کجا محضر نهیم تا بدین دلق ای برادر در سنایی ننگری عطر از عود آن گهی آید که بر آذر نهیم دیده بیدار باید تا بینند نظم او تیر همت را به پای عقل کافی بر نهیم بر سر معلوم خود خاک قناعت گستریم راه چون معلوم باشد نک به دیده بر نهیم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۵ - در مدح خواجه معین الدین ابونصر احمدبن فضل غزنوی عقل محرم تا بود دستور سلطان بدن کی به ناواجب رود فرمان جان در ملک تن جان جهانی لشکر عالی نسب دارد همی هر یکی با کار و باری در جهان خویشتن ساخته میران این لشکر ز روی مرتبت شمع اوباشان خود را ز افسر شاهان لگن شرم دارند ار نهند از تابش زهره کلاه ننگ دارند ار کنند از عکس پروین پیرهن بی تکلف مرکبانی آوریده زیر ران کآفتاب انگیر باشد نعلشان در تاختن طوطیان معنوی پرند در باغ فلک در تماشاگاهشان مهد فلک کمتر چمن سیر ایشان خسته کرده پای سیاحان عرش لفظ ایشان بسته دست خازنان ذوالمنن صوتشان راهست حیران گشته بی انگشت گوش حرفشان را هست سرگردان زبان اندر دهن با همه شاهنشهی عقل معظم را رهی با همه بت چهرگان جان مقدس را شمن ان دو والا هر دو چون شاه و وزیر اندر جسد وزن دو والی هر دو چون دستور و سلطان در بدن کرده اندر بزمگه نفس ارادی را قدح ساخته در رزمگه روح طبیعی را مجن نفس بی توقیعشان افگنده در صحرای لا جسم بی منشورشان افتاده در دریای لن بر فلک مشهور کار و بارشان در هر درج در زمین مذکور نام و بانگشان در هر وطن پیش تخت و بارگاه هر دو اندر صف زده کارداران کلام و پرده داران سخن هر زمان گویند این دستور کروبی نژاد شاه روحانی نسب را در میان انجمن گر همی خواهی که گیرد ملک تو بر تو قرار هم نگردند این پری وشها به پیشت اهرمن خدمت عالی معین الدین والدنیا گزین چنگ در فضل ابونصر احمدبن فضل زن آن خداوندی که لطف و لفظ او را بنده اند در یمن نجم یمن واندر عدن در عدن آن جهانداری که شاگردان عزمش گشته اند بادهای سهمناک و بحرهای موج زن گر قبول عدل او یابد گه جنبش هوا همچو روی آب روی آسمان گیرد شکن خاک را در ساکنی گر حلم او تمکین دهد کی تواند گرد ازو انگیخت باد کوه کن ور فتد بر خاک تیره عکس رای روشنش نیک تر تابد کمین تر ریگش از نجم پرن بی برات فضل او دری نزاید از صدف بی جواز خلق او مشکی نخیزد از ختن از برای خدمت او گر نبودی خلق او کوژ بالا آمدندی بر زمین خلق زمن شادباش ای آنکه اندر فرودین خشم تو در کف بدخواه تو الماس گردد نسترن دیر زی ای آنکه اندر فر ماه لطف تو شعله آتش شود در مجلست شاخ سمن بی رضایت مرغ اگر بر شاخ دستانی زند ز آتش خشم تو بر وی شاخ گردد باب زن در عرین گر شیر بیند آهو از انصاف تو نرم نرم از بیم آهو شیر بگذارد عرن مهر جوزا را همی سازد از آن معراج خویش تا شود فرقش مگر با نعل اسب مقترن مرده بدخواه اگر بیند گشاده طبع تو از شتاب خنده تو خرقه گرداند کفن تا زیادت کرد تشریف تو سلطان جهان کاخهای بد سگالت شد چو اطلال و دمن سرفرازی چون ترا زیبا بود در مملکت خلعت سلطان اعظم خسرو گردون شکن شد شهاب چرخ بر تشبیه کلکت مبتلا گشت تاج هور بر شکل دواتت مفتتن دست دستوری چو تو بر هر دو تا والی بود اندرین هر دو بود ملک دو سلطان مرتهن نفس کلی راوی کلکت بود بی حرف و صوت چون کنی مر امتحان عقلها را ممتحن روی تو چون ماه و دستت چون اثیر و کلک تو چون شهابی گشته اند ملک تو شیطان فگن آدمی اندر فرایض فر تو جوید ز رب وز خدا لطفت همی خواهد فرشته در سنن خضر اگر در انتهای عمر خورد آب حیات بد ترا ز ابتدا آب حیات اندر لبن مونس تو دیده روحانیان زیبد همی ورچه با روحانیان هرگز نه پیوندد وثن از تو آموزد جوانمردی جوانمردی از آنک با جوانمردی رود در ملک تو هر پیرزن از برای گوهر والا و اصل پاک تست سنگهای آستانت قبله های ما و من چون شوند از عکس باده ساقیانت لعل پوش مجلس از بالای ایشان همچو باغ از نارون از بهشت آرند تحفه لعل پوشان ترا سبزپوشان بهشتی دسته های یاسمن ای چو عیسی غیب پیش و همت استاده به پای مرده غم زنده گردد گر که بگشایی دهن بر خدای ار خاطر این بنده اندر کل کون جز بت مدح ترا بودست هرگز برهمن شعر من چون چادر مریم مستمر گشته بود من به کنجی در همی خوش خوش همی خوردم حزن کشف آن چادر درین مجلس فتاد از بهر آنک چادر مریم بر عیسی بسی دارد ثمن تا نباشد گوی جهل اندر بر چوگان عقل تا نباشد مرکب تحقیق در میدان ظن نیکخواهت باد چون تحقیق بر راه طرب بدسگالت باد چون ظن در بیابان محن باد جولان تو در میدان عشرت با بتی کش بود چوگان زلف اندر بر گوی ذقن

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۵ - در مدح خواجه معین الدین ابونصر احمدبن فضل غزنوی عقل محرم تا بود دستور سلطان بدن کی به ناواجب رود فرمان جان در ملک تن جان جهانی لشکر عالی نسب دارد همی هر یکی با کار و باری در جهان خویشتن ساخته میران این لشکر ز روی مرتبت شمع اوباشان خود را ز افسر شاهان لگن شرم دارند ار نهند از تابش زهره کلاه ننگ دارند ار کنند از عکس پروین پیرهن بی تکلف مرکبانی آوریده زیر ران کآفتاب انگیر باشد نعلشان در تاختن طوطیان معنوی پرند در باغ فلک در تماشاگاهشان مهد فلک کمتر چمن سیر ایشان خسته کرده پای سیاحان عرش لفظ ایشان بسته دست خازنان ذوالمنن صوتشان راهست حیران گشته بی انگشت گوش حرفشان را هست سرگردان زبان اندر دهن با همه شاهنشهی عقل معظم را رهی با همه بت چهرگان جان مقدس را شمن ان دو والا هر دو چون شاه و وزیر اندر جسد وزن دو والی هر دو چون دستور و سلطان در بدن کرده اندر بزمگه نفس ارادی را قدح ساخته در رزمگه روح طبیعی را مجن نفس بی توقیعشان افگنده در صحرای لا جسم بی منشورشان افتاده در دریای لن بر فلک مشهور کار و بارشان در هر درج در زمین مذکور نام و بانگشان در هر وطن پیش تخت و بارگاه هر دو اندر صف زده کارداران کلام و پرده داران سخن هر زمان گویند این دستور کروبی نژاد شاه روحانی نسب را در میان انجمن گر همی خواهی که گیرد ملک تو بر تو قرار هم نگردند این پری وشها به پیشت اهرمن خدمت عالی معین الدین والدنیا گزین چنگ در فضل ابونصر احمدبن فضل زن آن خداوندی که لطف و لفظ او را بنده اند در یمن نجم یمن واندر عدن در عدن آن جهانداری که شاگردان عزمش گشته اند بادهای سهمناک و بحرهای موج زن گر قبول عدل او یابد گه جنبش هوا همچو روی آب روی آسمان گیرد شکن خاک را در ساکنی گر حلم او تمکین دهد کی تواند گرد ازو انگیخت باد کوه کن ور فتد بر خاک تیره عکس رای روشنش نیک تر تابد کمین تر ریگش از نجم پرن بی برات فضل او دری نزاید از صدف بی جواز خلق او مشکی نخیزد از ختن از برای خدمت او گر نبودی خلق او کوژ بالا آمدندی بر زمین خلق زمن شادباش ای آنکه اندر فرودین خشم تو در کف بدخواه تو الماس گردد نسترن دیر زی ای آنکه اندر فر ماه لطف تو شعله آتش شود در مجلست شاخ سمن بی رضایت مرغ اگر بر شاخ دستانی زند ز آتش خشم تو بر وی شاخ گردد باب زن در عرین گر شیر بیند آهو از انصاف تو نرم نرم از بیم آهو شیر بگذارد عرن مهر جوزا را همی سازد از آن معراج خویش تا شود فرقش مگر با نعل اسب مقترن مرده بدخواه اگر بیند گشاده طبع تو از شتاب خنده تو خرقه گرداند کفن تا زیادت کرد تشریف تو سلطان جهان کاخهای بد سگالت شد چو اطلال و دمن سرفرازی چون ترا زیبا بود در مملکت خلعت سلطان اعظم خسرو گردون شکن شد شهاب چرخ بر تشبیه کلکت مبتلا گشت تاج هور بر شکل دواتت مفتتن دست دستوری چو تو بر هر دو تا والی بود اندرین هر دو بود ملک دو سلطان مرتهن نفس کلی راوی کلکت بود بی حرف و صوت چون کنی مر امتحان عقلها را ممتحن روی تو چون ماه و دستت چون اثیر و کلک تو چون شهابی گشته اند ملک تو شیطان فگن آدمی اندر فرایض فر تو جوید ز رب وز خدا لطفت همی خواهد فرشته در سنن خضر اگر در انتهای عمر خورد آب حیات بد ترا ز ابتدا آب حیات اندر لبن مونس تو دیده روحانیان زیبد همی ورچه با روحانیان هرگز نه پیوندد وثن از تو آموزد جوانمردی جوانمردی از آنک با جوانمردی رود در ملک تو هر پیرزن از برای گوهر والا و اصل پاک تست سنگهای آستانت قبله های ما و من چون شوند از عکس باده ساقیانت لعل پوش مجلس از بالای ایشان همچو باغ از نارون از بهشت آرند تحفه لعل پوشان ترا سبزپوشان بهشتی دسته های یاسمن ای چو عیسی غیب پیش و همت استاده به پای مرده غم زنده گردد گر که بگشایی دهن بر خدای ار خاطر این بنده اندر کل کون جز بت مدح ترا بودست هرگز برهمن شعر من چون چادر مریم مستمر گشته بود من به کنجی در همی خوش خوش همی خوردم حزن کشف آن چادر درین مجلس فتاد از بهر آنک چادر مریم بر عیسی بسی دارد ثمن تا نباشد گوی جهل اندر بر چوگان عقل تا نباشد مرکب تحقیق در میدان ظن نیکخواهت باد چون تحقیق بر راه طرب بدسگالت باد چون ظن در بیابان محن باد جولان تو در میدان عشرت با بتی کش بود چوگان زلف اندر بر گوی ذقن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۶ - در نعت علی (ع) ای امیرالمومنین ای شمع دین ای بوالحسن ای به یک ضربت ربوده جان دشمن از بدن ای به تیغ تیز رستاخیز کرده روز جنگ وی به نوک نیزه کرده شمع فرعونان لگن از برای دین حق آباد کرده شرق و غرب کردی از نوک سنانت عالمی را پر سنن تیغ الا الله زدی بر فرق لا گویان دین هر که لا می گفت وی را می زدی بر جان و تن تا جهان خالی نکردی از بتان و بت پرست تا نکردی لات را شهمات و عزارا حزن تیغ ننهادی ز دست و درع ننهادی ز پشت شاد باش ای شاه دین پرور چراغ انجمن گر نبودی زخم تیغ و تیرت اندر راه دین دین نپوشیدی لباس ایمنی بر خویشتن لاجرم اکنون چنان کردی که در هر ساعتی کافری از جور دین بر خود بدرد پیرهن مرحبا ای مهتری کز بیم نیغت در جهان پیش چشم دشمنانت خون همی آید لبن فرش کفر از روی عالم در نوشتی سر بسر ناصر دین هدی و قاهر کفر و وثن کهترانت را سزد گر مهتری دعوی کنند ای امیر نام گستر وی سوار نیزه زن هیچ کس را در جهان این مایه مردی نبود کو به میدان خطر سازد برای دین وطن راه دین بودست مخوف از ابتدا لیکن به جهد آن همه مخوف را موقوف کردی در زمن از برای نصرت دین ساختی هر روز و شب طبل و منجوق و عراده نیزه و خود و مجن پای این مردان نداری جامه ایشان مپوش برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن روز حرب از هیبت تیغت بلرزیدی زمین همچنان کز بیم خصمی تند مردی ممتحن ذوالفقارت گر بدیدی کرگدن در روز جنگ کاه گشتی در زمان گر کوه بودی کرگدن سرکشان را سر بسر نابود کردی در جهان تختهاشان تخته کردی حله هاشان را کفن این جلال و این کمال و این جمال و منزلت نیست کس را در جهان جز مر ترا ای بوالحسن هر دلی کو مهرت اندر دل ندارد همچو جان هر دلی کو عشقت اندر جان ندارد مقترن روی جنات العلی هرگز نبیند بی خلاف لایزالی ماند اندر نار با گرم و حزن گر نبودی روی و مویت هم نبودی روز و شب گر نبودی رنگ و بویت گل نبودی در چمن چون تو صاحب دولتی هرگز نبودی در جهان هم نخواهد بود هرگز چون تویی در هیچ فن

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۶ - در نعت علی (ع) ای امیرالمومنین ای شمع دین ای بوالحسن ای به یک ضربت ربوده جان دشمن از بدن ای به تیغ تیز رستاخیز کرده روز جنگ وی به نوک نیزه کرده شمع فرعونان لگن از برای دین حق آباد کرده شرق و غرب کردی از نوک سنانت عالمی را پر سنن تیغ الا الله زدی بر فرق لا گویان دین هر که لا می گفت وی را می زدی بر جان و تن تا جهان خالی نکردی از بتان و بت پرست تا نکردی لات را شهمات و عزارا حزن تیغ ننهادی ز دست و درع ننهادی ز پشت شاد باش ای شاه دین پرور چراغ انجمن گر نبودی زخم تیغ و تیرت اندر راه دین دین نپوشیدی لباس ایمنی بر خویشتن لاجرم اکنون چنان کردی که در هر ساعتی کافری از جور دین بر خود بدرد پیرهن مرحبا ای مهتری کز بیم نیغت در جهان پیش چشم دشمنانت خون همی آید لبن فرش کفر از روی عالم در نوشتی سر بسر ناصر دین هدی و قاهر کفر و وثن کهترانت را سزد گر مهتری دعوی کنند ای امیر نام گستر وی سوار نیزه زن هیچ کس را در جهان این مایه مردی نبود کو به میدان خطر سازد برای دین وطن راه دین بودست مخوف از ابتدا لیکن به جهد آن همه مخوف را موقوف کردی در زمن از برای نصرت دین ساختی هر روز و شب طبل و منجوق و عراده نیزه و خود و مجن پای این مردان نداری جامه ایشان مپوش برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن روز حرب از هیبت تیغت بلرزیدی زمین همچنان کز بیم خصمی تند مردی ممتحن ذوالفقارت گر بدیدی کرگدن در روز جنگ کاه گشتی در زمان گر کوه بودی کرگدن سرکشان را سر بسر نابود کردی در جهان تختهاشان تخته کردی حله هاشان را کفن این جلال و این کمال و این جمال و منزلت نیست کس را در جهان جز مر ترا ای بوالحسن هر دلی کو مهرت اندر دل ندارد همچو جان هر دلی کو عشقت اندر جان ندارد مقترن روی جنات العلی هرگز نبیند بی خلاف لایزالی ماند اندر نار با گرم و حزن گر نبودی روی و مویت هم نبودی روز و شب گر نبودی رنگ و بویت گل نبودی در چمن چون تو صاحب دولتی هرگز نبودی در جهان هم نخواهد بود هرگز چون تویی در هیچ فن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۷ - در ستایش علی‌بن حسن بحری الا یا خیمه گردان به گرد بیستون مسکن گه از بن دامنت ماهست و گاهت ماه بر دامن چراغ افروخته در تو بسی و هفت از آن گردان که گه بر گاوشان جایست و گه بر شیرشان مسکن چو خورشید ملک هنجار و برجیس وزیر آسا چو بهرام سپهسالار و چون ناهید بربط زن چو کیوان قوی تاثیر دهقان طبع بر گردون چو تیر و ماه دیوان ساز پیک انگیز در برزن همه دانای نادان سر همه تابان تاری دل همه والای دون پرور همه زن خوی مردافگن سر دانا شده پست و دل عاقل شده تاری ازین افروخته رویان بر آن افراخته گرزن حکیمان را به نور و سیر بر گردون به روز و شب گهی رهبر چو یزدانند و گه رهزن چو اهریمن کمان کردار گردونی ازو تیر بلا پران دل عاقل ز زخمش خون زنار تیز نرم آهن هدفشان گر پذیرفتی نشان زان تیرها بر دل دل دانا شدستی چون مشبکهای پرویزن ندای گوش هر عاقل ازو هر لحظه لا بشری نثار سمع هر احمق ازو هر روز لا تحزن ز نحسش منزوی مانده دو صد دانا به یک منزل ز سعدش مقتدا گشته هزار ابله به یک برزن خسیسان را ازو رفعت رییسان را ازو پستی لییمان را ازو شادی حکیمان را ازو شیون امامان را ازو گر رشته تابی نیکویی بودی علی خیاط راز و دل نبودی چون دل سوزن امام صنعت تازی علی ابن حسن بحری که شد رایش ز چرخ اعلا و رویش ز آفتاب احسن امام عالم کافی که چون او درگه صنعت نه از شام آمد و بصره نه از مرو آمد و زوزن ازو نحو و لغت زنده به هر وقتی چو جسم از جان بدو فضل و ادب قایم به هر حالی چو جان از تن قریحتهای تازی را ز فضلش هر زمان انجم طبیعتهای روشن را ز فضلش هر زمان گلشن هزارش دیده از عقل و به هر دیده هزاران دل هزارش صنعت از فضل و به هر صنعت هزاران فن نماید پیش قدر او ز بالا گنبد و اختر چو در باد هوا ذره چو در آب روان ارزن دل حاسد کشد هزمان چو لفظ تیغ هنجارش هزاران خون دل دارد پس او هر لحظه در گردن ثبات زایش معنی به تو کامل چو جان از خون کمال دانش مردان به تو ناقص چو عقل از زن تنت چون خاک در باد و زبان چون آب در آبان دلت چون باغ در آذر کفت چون ابر در بهمن به هر طبع اندر آوردی به تعلیم اصل و فضل و دین ز هر خاطر برون بردی به حجت شک و ریب و ظن نه پیوندد به علمت جهل یک جزو از هزار اجزا ازیرا کل دانش را نگردد جهل پیرامن تواضع دوستر داری چو گوهر در بن دریا و گرنه چرخ بایستی چو کیوان مر ترا معدن امام دانش و معنی تویی امروز هم هستند امامان دگر لیکن به دستار و به پیراهن بجز تو اهل صنعت را ز دعویهای بی معنی همه بانگند چون طبل و همه رنگند چون روین یگانه عالمی بالله چگویم بیش از این زیرا همان آبست اگر کوبی هزاران بار در هاون شگفتی نبود از خلقان ترا دشمن بوند ایرا تو دانایی و ضد ضد را به گوهر چیست جز دشمن خدای از بد نگهدارست ازو زنهار لاتیاس زمانه فاضل او بارست ازو هیهات لاتامن درین دوران نیارد سنگ نحو و منطق و آداب ازیرا سغبه ژاژند و بسته رستم و بهمن ازین بی رونقی عالم چه نیکوتر بزرگان را ز جامه بی تنه و تیریز و خانه بی در و روزن زمان شوخ چشمانست و بی اصلان اگر داری ازین یک مایه بسم الله خود اندر گرد حرص افگن اگر رفعت همی جویی سیه دل باش چون لاله ور آزادی همی خواهی زبان ده دار چون سوسن چو مرد این چنین میدان نه ای از همت عالی به دست عقل و خرسندی دو پای حرص را بشکن تو نام الفنج در حکمت فلک را گو مده یک نان تو روح افزای در دانش عدو را گو برو جان کن به باغ دل ز آب روی تخمی کشتی از حکمت که جز فضل و ادب نبود بر آن یک روز پاداشن هزاران روشنی بینی ازین یک ظلمت گیتی که از روز درازست این شب کوتاه آبستن الا تا در سمر گویند وصف بیژن و رستم که این بودست پیل اندام و آن بودست شیراوژن ز سعی و حشمتت بادا به شادی و به اندوهان ولی بر گاه چون رستم عدو در چاه چون بیژن همی تا نفی باشد لا همی تا جحد باشد لم همی تا چیست باشد ما همی تا کیست باشد من همیشه باد حاسد را بدان حاجت که او خواهد جواب دعوتش ز ایزد چو موسل را ز لا و لن همیشه بی زبان بادت ز تیر حادثه هستی که از عون ملک داری به گرد جان و تن جوشن

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۷ - در ستایش علی‌بن حسن بحری الا یا خیمه گردان به گرد بیستون مسکن گه از بن دامنت ماهست و گاهت ماه بر دامن چراغ افروخته در تو بسی و هفت از آن گردان که گه بر گاوشان جایست و گه بر شیرشان مسکن چو خورشید ملک هنجار و برجیس وزیر آسا چو بهرام سپهسالار و چون ناهید بربط زن چو کیوان قوی تاثیر دهقان طبع بر گردون چو تیر و ماه دیوان ساز پیک انگیز در برزن همه دانای نادان سر همه تابان تاری دل همه والای دون پرور همه زن خوی مردافگن سر دانا شده پست و دل عاقل شده تاری ازین افروخته رویان بر آن افراخته گرزن حکیمان را به نور و سیر بر گردون به روز و شب گهی رهبر چو یزدانند و گه رهزن چو اهریمن کمان کردار گردونی ازو تیر بلا پران دل عاقل ز زخمش خون زنار تیز نرم آهن هدفشان گر پذیرفتی نشان زان تیرها بر دل دل دانا شدستی چون مشبکهای پرویزن ندای گوش هر عاقل ازو هر لحظه لا بشری نثار سمع هر احمق ازو هر روز لا تحزن ز نحسش منزوی مانده دو صد دانا به یک منزل ز سعدش مقتدا گشته هزار ابله به یک برزن خسیسان را ازو رفعت رییسان را ازو پستی لییمان را ازو شادی حکیمان را ازو شیون امامان را ازو گر رشته تابی نیکویی بودی علی خیاط راز و دل نبودی چون دل سوزن امام صنعت تازی علی ابن حسن بحری که شد رایش ز چرخ اعلا و رویش ز آفتاب احسن امام عالم کافی که چون او درگه صنعت نه از شام آمد و بصره نه از مرو آمد و زوزن ازو نحو و لغت زنده به هر وقتی چو جسم از جان بدو فضل و ادب قایم به هر حالی چو جان از تن قریحتهای تازی را ز فضلش هر زمان انجم طبیعتهای روشن را ز فضلش هر زمان گلشن هزارش دیده از عقل و به هر دیده هزاران دل هزارش صنعت از فضل و به هر صنعت هزاران فن نماید پیش قدر او ز بالا گنبد و اختر چو در باد هوا ذره چو در آب روان ارزن دل حاسد کشد هزمان چو لفظ تیغ هنجارش هزاران خون دل دارد پس او هر لحظه در گردن ثبات زایش معنی به تو کامل چو جان از خون کمال دانش مردان به تو ناقص چو عقل از زن تنت چون خاک در باد و زبان چون آب در آبان دلت چون باغ در آذر کفت چون ابر در بهمن به هر طبع اندر آوردی به تعلیم اصل و فضل و دین ز هر خاطر برون بردی به حجت شک و ریب و ظن نه پیوندد به علمت جهل یک جزو از هزار اجزا ازیرا کل دانش را نگردد جهل پیرامن تواضع دوستر داری چو گوهر در بن دریا و گرنه چرخ بایستی چو کیوان مر ترا معدن امام دانش و معنی تویی امروز هم هستند امامان دگر لیکن به دستار و به پیراهن بجز تو اهل صنعت را ز دعویهای بی معنی همه بانگند چون طبل و همه رنگند چون روین یگانه عالمی بالله چگویم بیش از این زیرا همان آبست اگر کوبی هزاران بار در هاون شگفتی نبود از خلقان ترا دشمن بوند ایرا تو دانایی و ضد ضد را به گوهر چیست جز دشمن خدای از بد نگهدارست ازو زنهار لاتیاس زمانه فاضل او بارست ازو هیهات لاتامن درین دوران نیارد سنگ نحو و منطق و آداب ازیرا سغبه ژاژند و بسته رستم و بهمن ازین بی رونقی عالم چه نیکوتر بزرگان را ز جامه بی تنه و تیریز و خانه بی در و روزن زمان شوخ چشمانست و بی اصلان اگر داری ازین یک مایه بسم الله خود اندر گرد حرص افگن اگر رفعت همی جویی سیه دل باش چون لاله ور آزادی همی خواهی زبان ده دار چون سوسن چو مرد این چنین میدان نه ای از همت عالی به دست عقل و خرسندی دو پای حرص را بشکن تو نام الفنج در حکمت فلک را گو مده یک نان تو روح افزای در دانش عدو را گو برو جان کن به باغ دل ز آب روی تخمی کشتی از حکمت که جز فضل و ادب نبود بر آن یک روز پاداشن هزاران روشنی بینی ازین یک ظلمت گیتی که از روز درازست این شب کوتاه آبستن الا تا در سمر گویند وصف بیژن و رستم که این بودست پیل اندام و آن بودست شیراوژن ز سعی و حشمتت بادا به شادی و به اندوهان ولی بر گاه چون رستم عدو در چاه چون بیژن همی تا نفی باشد لا همی تا جحد باشد لم همی تا چیست باشد ما همی تا کیست باشد من همیشه باد حاسد را بدان حاجت که او خواهد جواب دعوتش ز ایزد چو موسل را ز لا و لن همیشه بی زبان بادت ز تیر حادثه هستی که از عون ملک داری به گرد جان و تن جوشن

%0
10 Bölüm