Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۱ ای مقتدای اهل طریقت کلام تو ای تو جهان صدق و جهانی غلام تو تاثیر کرد صدق تو در سینه ها چنانک شد بی نیاز مستمع از شرح نام تو نام تو چون ورای زمانست و عقل و جان کی مردم زمانه در آید به دام تو چون نفس ما و نفس تو کشته حسام تست برنده باد بر تو و ما بر ما حسام تو ای باطن تو آینه ظاهرت شده برداشته ز پیش تو لحم و عظام تو عشقت چو جوهریست که بی تو ترا مقیم با من نشانده دارد و تو در مقام تو معذور دار ازینکه درین راه مر مرا پروای تو نمانده ز شادی سلام تو دانم ز روی عقل که تو صورتی نه ای ور نه بدیده روفتمی گرد گام تو لب محرم رکاب تو ماند که بوسه داد زیرا نبود واقف وقت کلام تو لیک آن زمان ز عشق تو بر نعل مرکبت دل صدهزار بوسه همی زد به نام تو ای عامه رسوم و همه شهر خاص تو وی خاصه خدای و همه خلق عام تو نفس الف شدی تو ز تجرید چون ز عشق پیوسته گشت با الفت عین و لام تو اکنون نشانش آنکه ز سینه به جای موی جز حرف عاشقی ندماند مسام تو وامیست دوست را ز ره عشق بر تو جان لیکن مباد توخته صد سال وام تو چندی تو بر دوام چه سازی مدام وام از وام خود جدا شو آنک دوام تو چون پست همتان دگر در طریق عشق هرگز مباد گام تو مامور کام تو سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۲ - در مرثیهٔ تاج‌الدین ابوبکر ای برده عقل ما اجل ناگهان تو وی در نقاب غیب نهان گشته جان تو ای شاخ نو شکفته ناگه ز چشم بد تابوت شوم روی شده بوستان تو محروم گشته از گهر عقل جان تو معزول مانده از سخن خوش زبان تو جان تو پاسبان بقای تو بوده باز با دزد عمر گشته قرین پاسبان تو هنگام مرگ بهر جوانی و نازکیت خون می گریست بر تو همی جانستان تو ای آفتاب جان من از لطف و روشنی خر پشته گلین ز چه شد سایبان تو گر آب یابدی تنت از آب چشم من شاخ فراق رویدی از استخوان تو ای تاج تا قرین زمین گشته ای چو گنج چون تاج خم گرفت قد دوستان تو تاج ملوک را سر تختست جایگاه در زیر خاک تیره چرا شد مکان تو ای وا دریغ از آن دل بسیار مهر تو ای وا دریغ از آب لب شکرفشان تو بردار سر ز بالش خاک از برای آنک دلها سبک شدست ز خواب گران تو یک ره به عذر لعل شکرپاش برگشای کاینک رهی به آشتی آمد به خوان تو نی نی چه جای عذر و عتابست و آشتی رفتی چنانکه باز نیابم نشان تو شد تیره همچو موی تو روی چو ماه تو شد چفته همچو زلف تو سرو روان تو تابوت را که هیچ کسی تاجور ندید آخر بیافت این شرف اندر زمان تو مرگ آخر آن طویله گوهر فرو گسست کز وی ستاره دید همی آسمان تو خاک آخر آن دو دانه یاقوت نیست کرد کز تاب او پدید همی شد نشان تو یارب چه آتشیست فراقت که تا ابد دودی کبود سر زند از دودمان تو ای کاج دانمی که در آنجای غمکشان تو پیش ریخت خواهی یا پرنیان تو باری بدانمی که پر از خاک گور شد آن شکرین چو غالیه دانی دهان تو باری بدانمی که چگونست زیر خاک آن تیغ آب داده بسیار دان تو باری بدانمی که بگو از چسان بریخت آن زلف تاب داده عنبرفشان تو دانم که لاله وار چو خون گشت و بترکید آن در میان نرگس و گل دیدگان تو گنج وفا و خدمت تو بود ذات من تاج عطا و طلعت من بود جان تو تاجی به زیر خاک ندیدم جز آن خویش گنجی میان آب ندیدم جز آن تو بودی وفا میان من و تو مقیم پار اکنون عطا میان خدا و میان تو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۱ ای مقتدای اهل طریقت کلام تو ای تو جهان صدق و جهانی غلام تو تاثیر کرد صدق تو در سینه ها چنانک شد بی نیاز مستمع از شرح نام تو نام تو چون ورای زمانست و عقل و جان کی مردم زمانه در آید به دام تو چون نفس ما و نفس تو کشته حسام تست برنده باد بر تو و ما بر ما حسام تو ای باطن تو آینه ظاهرت شده برداشته ز پیش تو لحم و عظام تو عشقت چو جوهریست که بی تو ترا مقیم با من نشانده دارد و تو در مقام تو معذور دار ازینکه درین راه مر مرا پروای تو نمانده ز شادی سلام تو دانم ز روی عقل که تو صورتی نه ای ور نه بدیده روفتمی گرد گام تو لب محرم رکاب تو ماند که بوسه داد زیرا نبود واقف وقت کلام تو لیک آن زمان ز عشق تو بر نعل مرکبت دل صدهزار بوسه همی زد به نام تو ای عامه رسوم و همه شهر خاص تو وی خاصه خدای و همه خلق عام تو نفس الف شدی تو ز تجرید چون ز عشق پیوسته گشت با الفت عین و لام تو اکنون نشانش آنکه ز سینه به جای موی جز حرف عاشقی ندماند مسام تو وامیست دوست را ز ره عشق بر تو جان لیکن مباد توخته صد سال وام تو چندی تو بر دوام چه سازی مدام وام از وام خود جدا شو آنک دوام تو چون پست همتان دگر در طریق عشق هرگز مباد گام تو مامور کام تو سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۲ - در مرثیهٔ تاج‌الدین ابوبکر ای برده عقل ما اجل ناگهان تو وی در نقاب غیب نهان گشته جان تو ای شاخ نو شکفته ناگه ز چشم بد تابوت شوم روی شده بوستان تو محروم گشته از گهر عقل جان تو معزول مانده از سخن خوش زبان تو جان تو پاسبان بقای تو بوده باز با دزد عمر گشته قرین پاسبان تو هنگام مرگ بهر جوانی و نازکیت خون می گریست بر تو همی جانستان تو ای آفتاب جان من از لطف و روشنی خر پشته گلین ز چه شد سایبان تو گر آب یابدی تنت از آب چشم من شاخ فراق رویدی از استخوان تو ای تاج تا قرین زمین گشته ای چو گنج چون تاج خم گرفت قد دوستان تو تاج ملوک را سر تختست جایگاه در زیر خاک تیره چرا شد مکان تو ای وا دریغ از آن دل بسیار مهر تو ای وا دریغ از آب لب شکرفشان تو بردار سر ز بالش خاک از برای آنک دلها سبک شدست ز خواب گران تو یک ره به عذر لعل شکرپاش برگشای کاینک رهی به آشتی آمد به خوان تو نی نی چه جای عذر و عتابست و آشتی رفتی چنانکه باز نیابم نشان تو شد تیره همچو موی تو روی چو ماه تو شد چفته همچو زلف تو سرو روان تو تابوت را که هیچ کسی تاجور ندید آخر بیافت این شرف اندر زمان تو مرگ آخر آن طویله گوهر فرو گسست کز وی ستاره دید همی آسمان تو خاک آخر آن دو دانه یاقوت نیست کرد کز تاب او پدید همی شد نشان تو یارب چه آتشیست فراقت که تا ابد دودی کبود سر زند از دودمان تو ای کاج دانمی که در آنجای غمکشان تو پیش ریخت خواهی یا پرنیان تو باری بدانمی که پر از خاک گور شد آن شکرین چو غالیه دانی دهان تو باری بدانمی که چگونست زیر خاک آن تیغ آب داده بسیار دان تو باری بدانمی که بگو از چسان بریخت آن زلف تاب داده عنبرفشان تو دانم که لاله وار چو خون گشت و بترکید آن در میان نرگس و گل دیدگان تو گنج وفا و خدمت تو بود ذات من تاج عطا و طلعت من بود جان تو تاجی به زیر خاک ندیدم جز آن خویش گنجی میان آب ندیدم جز آن تو بودی وفا میان من و تو مقیم پار اکنون عطا میان خدا و میان تو

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۳ ای تماشاگاه جان ها صورت زیبای تو وی کلاه فرق مردان پای تا به پای تو چرخ گردان در طواف خانه تمکین تو عقل پیر احسنت گوی حکمت برنای تو چون خجل کردی دو عالم را پدید آمد ز رشگ کحل ما زاغ البصر در دیده بینای تو پاسبانان در و بام تواند اجرام چرخ نایبان اندر زمین هستند شرع آرای تو خلد را نور جمال از روی جان افروز تست حور را عطر عذار از موی عنبرسای تو کو یکی سلطان درین ایوان که او هم تخت تست کو یکی رستم درین میدان که او همتای تو کی فتند در خاک هنگام شفاعت گفت تو ای ندیده بر زمین کس سایه بالای تو در شب معراج همراهت نبودی جبرییل گر براق او نبودی همت والای تو تا برونت آورد یزدان از نگارستان غیب هر دو عالم کرد در حین روی سوی رای تو ای مبارز راکبی کز صخره تا زهره بجست خنگ زیور مرکب خوش گام ره پیمای تو عرش چون فردوس اعلا سایبان تخت تست زان که بهر خود ندارد سایبان مولای تو گشت سیراب از شراب علم تو خلق دو کون چون نگه کردیم تا لب بود پر دریای تو ای دریغا گر بدندی تا بدیدندی به چشم هم خلیل و هم کلیم آن حسن روح افزای تو آن یکی از دیده کردی خدمت نعلین تو وان دگر از مژه رفتی بی تکلف جای تو در بهشت از بهر خودبینی نباشد آینه آینه سیمین بران آنجا بود سیمای تو نیست امید سنایی در مقامات فزع جز کف بخشنده و مهر جهان بخشای تو سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۴ - دریغاگویی از نااهلی روزگار جهان پر درد می بینم دوا کو دل خوبان عالم را وفا کو ور از دوزخ همی ترسی شب و روز دلت پر درد و رخ چون کهربا کو بهشت عدن را بتوان خریدن ولیکن خواجه را در کف بها کو خرد گر پیشوای عقل باشد پس این واماندگان را پیشوا کو ز بهر نام و جان تا بام یابی چو برگ توت گشتی توتیا کو مگر عقل تو خود با تو نگفتست قبا گیرم بیلفنجی بقا کو درین ره گر همی جویی یکی را سحر گاهان ترا پشت دوتا کو به دعوی هر کسی گوید ترا ام ولیکن گاه معنی شان گوا کو سراسر جمله عالم پر یتیمست یتیمی در عرب چون مصطفا کو سراسر جمله عالم پر ز شیرست ولی شیری چو حیدر باسخا کو سراسر جمله عالم پر زنانند زنی چون فاطمه خیر النسا کو سراسر جمله عالم پر شهیدست شهیدی چون حسین کربلا کو سراسر جمله عالم پر امامست امامی چون علی موسی الرضا کو سراسر جمله عالم پر ز مردست ولی مردی چو موسی با عصا کو سراسر جمله عالم حدیثست حدیثی چون حدیث مصطفا کو سراسر جمله عالم پر ز عشقست ولی عشق حقیقی با خدا کو سراسر جمله عالم پر ز پیرست ولی پیری چو خضر با صفا کو سراسر جمله عالم پر ز حسنست ولی حسنی چو یوسف دلربا کو سراسر جمله عالم پر ز دردست ولی دردی چو ایوب و دوا کو سراسر جمله عالم پر ز تختست ولی تخت سلیمان و هوا کو سراسر جمله عالم پر ز مرغست ولی مرغی چو بلبل با نوا کو سراسر جمله عالم پر ز پیکست ولی پیکی چو عمر بادپا کو سراسر جمله عالم پر ز مرکب ولی مرکب چو دلدل خوش روا کو سراسر کان گیتی پر ز مس شد ز مس هم زر نیامد کیمیا کو سنایی نام بتوان کرد خود را ولیکن چون سناییشان سنا کو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۳ ای تماشاگاه جان ها صورت زیبای تو وی کلاه فرق مردان پای تا به پای تو چرخ گردان در طواف خانه تمکین تو عقل پیر احسنت گوی حکمت برنای تو چون خجل کردی دو عالم را پدید آمد ز رشگ کحل ما زاغ البصر در دیده بینای تو پاسبانان در و بام تواند اجرام چرخ نایبان اندر زمین هستند شرع آرای تو خلد را نور جمال از روی جان افروز تست حور را عطر عذار از موی عنبرسای تو کو یکی سلطان درین ایوان که او هم تخت تست کو یکی رستم درین میدان که او همتای تو کی فتند در خاک هنگام شفاعت گفت تو ای ندیده بر زمین کس سایه بالای تو در شب معراج همراهت نبودی جبرییل گر براق او نبودی همت والای تو تا برونت آورد یزدان از نگارستان غیب هر دو عالم کرد در حین روی سوی رای تو ای مبارز راکبی کز صخره تا زهره بجست خنگ زیور مرکب خوش گام ره پیمای تو عرش چون فردوس اعلا سایبان تخت تست زان که بهر خود ندارد سایبان مولای تو گشت سیراب از شراب علم تو خلق دو کون چون نگه کردیم تا لب بود پر دریای تو ای دریغا گر بدندی تا بدیدندی به چشم هم خلیل و هم کلیم آن حسن روح افزای تو آن یکی از دیده کردی خدمت نعلین تو وان دگر از مژه رفتی بی تکلف جای تو در بهشت از بهر خودبینی نباشد آینه آینه سیمین بران آنجا بود سیمای تو نیست امید سنایی در مقامات فزع جز کف بخشنده و مهر جهان بخشای تو سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۴ - دریغاگویی از نااهلی روزگار جهان پر درد می بینم دوا کو دل خوبان عالم را وفا کو ور از دوزخ همی ترسی شب و روز دلت پر درد و رخ چون کهربا کو بهشت عدن را بتوان خریدن ولیکن خواجه را در کف بها کو خرد گر پیشوای عقل باشد پس این واماندگان را پیشوا کو ز بهر نام و جان تا بام یابی چو برگ توت گشتی توتیا کو مگر عقل تو خود با تو نگفتست قبا گیرم بیلفنجی بقا کو درین ره گر همی جویی یکی را سحر گاهان ترا پشت دوتا کو به دعوی هر کسی گوید ترا ام ولیکن گاه معنی شان گوا کو سراسر جمله عالم پر یتیمست یتیمی در عرب چون مصطفا کو سراسر جمله عالم پر ز شیرست ولی شیری چو حیدر باسخا کو سراسر جمله عالم پر زنانند زنی چون فاطمه خیر النسا کو سراسر جمله عالم پر شهیدست شهیدی چون حسین کربلا کو سراسر جمله عالم پر امامست امامی چون علی موسی الرضا کو سراسر جمله عالم پر ز مردست ولی مردی چو موسی با عصا کو سراسر جمله عالم حدیثست حدیثی چون حدیث مصطفا کو سراسر جمله عالم پر ز عشقست ولی عشق حقیقی با خدا کو سراسر جمله عالم پر ز پیرست ولی پیری چو خضر با صفا کو سراسر جمله عالم پر ز حسنست ولی حسنی چو یوسف دلربا کو سراسر جمله عالم پر ز دردست ولی دردی چو ایوب و دوا کو سراسر جمله عالم پر ز تختست ولی تخت سلیمان و هوا کو سراسر جمله عالم پر ز مرغست ولی مرغی چو بلبل با نوا کو سراسر جمله عالم پر ز پیکست ولی پیکی چو عمر بادپا کو سراسر جمله عالم پر ز مرکب ولی مرکب چو دلدل خوش روا کو سراسر کان گیتی پر ز مس شد ز مس هم زر نیامد کیمیا کو سنایی نام بتوان کرد خود را ولیکن چون سناییشان سنا کو

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۵ ای سنایی عاشقی را درد باید درد کو بار حکم نیکوان را مرد باید مرد کو پیش نوک ناوک دلدوز جانان روز حکم طرقوا گویان جان را بانگ بردا برد کو در همه معدن ز تف عشق چون یاقوت و زر بی امید و بیم اشک لعل و روی زرد کو نقشبند عقل و جان را در نگارستان عشق زان می صاف ابد عمر ازل پرورد کو محرمان را در حریم عشق چون نامحرمان کعبه نقش کعبتین و سبحه مهره نرد کو شب روان را از پی زلف شب و رخسار روز چون سپیده دم دم صافی و باد سرد کو از دی و امروز و فردا گر بگوید جان فرد پس ترا جان از دی امروز و فردا فرد کو از برای انس جان اندر میان انس و جان یک رفیق هم سرشت و هم دم و هم درد کو گر همی دعوی کنی در مجلس افروزی چو شمع پس برای جمع همچون شمعت از خود خورد کو ور کمال ناقصان جویی همی بی علتی همچو گردون گرد گرد تنت گرداگرد کو در زوایای خرابات از چنین مستان هنوز چند گویی مرد هست ار مرد هست آن مرد کو بر درختی کاین چنین مرغان همی دستان زدند زان درخت امروز شاخ و بیخ و برگ و ورد کو ز آتش و باد و ز آب و خاک ایشان یادگار یک فروغ و یک نسیم و یک نم و یک گرد کو سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۶ سر به سر دعویست مردا مرد معنی دار کو تیزبینی پاکدستی رهبری عمخوار کو کرد اگر معنیست من معنی همی خواهم ز تو گفت اگر دعویست با حق مر ترا گفتار کو باستان دعوی نبود آخر زمان معنی نماند ور تو گویی هست از این معنی ترا آثار کو چون غلیواژند خلقان بر شده نزدیک چرخ داده آوازی به یاران کی کسان دار کو چیستی مرغی ستوری آدمستی بازگو ور به راه آدمی چون آدمت هنجار کو ور طریقست سست داری کو تفکرها و فهم ور به کوی مردمانی عقل عقل آوار کو ور مجسطی وار عقلی دور داری از خطا تجربتهای فنون قبه زنگار کو راه با همره روی همره نگویی تا کجاست دین اگر بار یار داری مرد مردا یار کو ور به شرع سیدی آگاهی از سر خدای آب حنا بر ترید و سنگ بر رخسار کو ور پی بوبکر خواهی رفت بعد از مصطفا پای بر دندان مار و دست بر دینار کو ور به کوی عمری کو داد و کو مشک و مهار یک دراعه هفده من ده سال یک دستار کو ور در عثمان گرفتی شرم کو و حلم کو سینه روشن بدین و دیده بیدار کو ور همی گویی که هستم چاکر شیر خدای تن فدای تیغ و جان در خدمت دادار کو گر تویی شبلی به یک سجده بنه ده روزه خوان ور جنیدی شست روزه معده ناهار کو ور همی گویی که چون بهلول من دیوانه ام بر نشسته بر پلنگ و در دو دستت مار کو اینهمه کردی که گفتم وز همه پرداختی گاه آن آمد که گویی ای ملک دیدار کو ای سنایی گر ترا تا روز محشر در شمار پیش خوانده گفته را با گفته ها کردار کو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۵ ای سنایی عاشقی را درد باید درد کو بار حکم نیکوان را مرد باید مرد کو پیش نوک ناوک دلدوز جانان روز حکم طرقوا گویان جان را بانگ بردا برد کو در همه معدن ز تف عشق چون یاقوت و زر بی امید و بیم اشک لعل و روی زرد کو نقشبند عقل و جان را در نگارستان عشق زان می صاف ابد عمر ازل پرورد کو محرمان را در حریم عشق چون نامحرمان کعبه نقش کعبتین و سبحه مهره نرد کو شب روان را از پی زلف شب و رخسار روز چون سپیده دم دم صافی و باد سرد کو از دی و امروز و فردا گر بگوید جان فرد پس ترا جان از دی امروز و فردا فرد کو از برای انس جان اندر میان انس و جان یک رفیق هم سرشت و هم دم و هم درد کو گر همی دعوی کنی در مجلس افروزی چو شمع پس برای جمع همچون شمعت از خود خورد کو ور کمال ناقصان جویی همی بی علتی همچو گردون گرد گرد تنت گرداگرد کو در زوایای خرابات از چنین مستان هنوز چند گویی مرد هست ار مرد هست آن مرد کو بر درختی کاین چنین مرغان همی دستان زدند زان درخت امروز شاخ و بیخ و برگ و ورد کو ز آتش و باد و ز آب و خاک ایشان یادگار یک فروغ و یک نسیم و یک نم و یک گرد کو سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۶ سر به سر دعویست مردا مرد معنی دار کو تیزبینی پاکدستی رهبری عمخوار کو کرد اگر معنیست من معنی همی خواهم ز تو گفت اگر دعویست با حق مر ترا گفتار کو باستان دعوی نبود آخر زمان معنی نماند ور تو گویی هست از این معنی ترا آثار کو چون غلیواژند خلقان بر شده نزدیک چرخ داده آوازی به یاران کی کسان دار کو چیستی مرغی ستوری آدمستی بازگو ور به راه آدمی چون آدمت هنجار کو ور طریقست سست داری کو تفکرها و فهم ور به کوی مردمانی عقل عقل آوار کو ور مجسطی وار عقلی دور داری از خطا تجربتهای فنون قبه زنگار کو راه با همره روی همره نگویی تا کجاست دین اگر بار یار داری مرد مردا یار کو ور به شرع سیدی آگاهی از سر خدای آب حنا بر ترید و سنگ بر رخسار کو ور پی بوبکر خواهی رفت بعد از مصطفا پای بر دندان مار و دست بر دینار کو ور به کوی عمری کو داد و کو مشک و مهار یک دراعه هفده من ده سال یک دستار کو ور در عثمان گرفتی شرم کو و حلم کو سینه روشن بدین و دیده بیدار کو ور همی گویی که هستم چاکر شیر خدای تن فدای تیغ و جان در خدمت دادار کو گر تویی شبلی به یک سجده بنه ده روزه خوان ور جنیدی شست روزه معده ناهار کو ور همی گویی که چون بهلول من دیوانه ام بر نشسته بر پلنگ و در دو دستت مار کو اینهمه کردی که گفتم وز همه پرداختی گاه آن آمد که گویی ای ملک دیدار کو ای سنایی گر ترا تا روز محشر در شمار پیش خوانده گفته را با گفته ها کردار کو

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۷ راه دین پیداست لیکن صادق دین دار کو یک جهان معشوق بینم عاشق غمخوار کو عالمی پر ذوالخمارست از خمار خواجگی ای دریغا در جهان یک حیدر کرار کو دیو مردم بین که خود را چون ملایک ساختند با چنین دیوان بگو بند سلیمان وار کو گر به بوی و رنگ گویی چون گلم پس همچو گل مر ترا پایی پر از خاک و سری پر خار کو معلف اسبان تازی را خران بگرفته اند در چنین تشویش ملک ای زیرکان افسار کو گشت پر طوفان ز نااهلان زمانه چون کنم آن دعای نوح و آن کشتی دریا بار کو هست پنجه سال تا تو لاف مردی می زنی پس چو مردان یک دمت بی زحمت اغیار کو طور هست و لن ترانی لیک چون موسی ترا آن تجلای جلال و وعده دیدار کو پیش ازین در راه دین بد صدهزار اسفندیار گرد هفت اقلیم اکنون یک سپه سالار کو یک جهان بوبکر و عثمان و علی بینم همی آن حیا و حلم و عدل و صدق آن هر چار کو در ره هل من مزید عاشقی مرجانت را آن اناالحق گفتن و آن دجله و آن دار کو گر به جنت در به دوزخ رخت بنهی پس ترا سینه و دیده گهی پر نور و گه پر نار کو هم ز وصل و هم ز محنت چون محبان هر زمان چهره همچون لاله زار و دیده لولو بار کو بی رجا و خوف گر گویی که هستی خاک و باد پس بجای باد و خاک آرامش و رفتار کو هو دج از معشوق و ربع از عاشقان خالی بماند در دیار دردمندان یک در و دیار کو زین سخن چندان که خواهی خوانده ام در گوش عقل لیکن اندر دهر مردی عاقل و هشیار کو رفت گبری پیش گبری گفت هم کیش توام گبر گفت ار چون منی پس بر میان زنار کو تو همی گویی که شب تا روز اندر طاعتم پس نشان طاعتت بر روی چون دینار کو طرفه مرغان بر درخت دین همی نالند زار اندر آن گلزار جانت را نوای زار کو چشم موسی تار شد بر طور غیرت ز انتظار جلوه توحید و برق خرمن اشرار کو او ریا گر دم فرو بر بست از اسرار شوق از لب داوود صوتی به ز موسیقار کو سالها شد تا چو بلبل جملگی گفتی نکرد پس چو باز آخر دمی کردار بی گفتار کو کی نهی در راه هستی تو زمام نیستی مرده زنده کجا و خفته بیدار کو گیرمت بوبکر نامت چون نداری صدق او باری آن دندان مار و زخم آن در غار کو چون همی خواهی که عماری بوی بر ساق عرش در ره اسلام عشق بوذر و عمار کو با فرشته صلح کردی ای رفیق مدعی پس به دارالملک دین با اهرمن پیکار کو ور ز راه نیکبختی خلوتی بگزیده ای چون سنایی پس تنت بیکار و جان در کار کو هم بدین وزن ای پسر پور خطیب گنجه گفت نوبهار آمد نگارا باده گلنار کو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۷ راه دین پیداست لیکن صادق دین دار کو یک جهان معشوق بینم عاشق غمخوار کو عالمی پر ذوالخمارست از خمار خواجگی ای دریغا در جهان یک حیدر کرار کو دیو مردم بین که خود را چون ملایک ساختند با چنین دیوان بگو بند سلیمان وار کو گر به بوی و رنگ گویی چون گلم پس همچو گل مر ترا پایی پر از خاک و سری پر خار کو معلف اسبان تازی را خران بگرفته اند در چنین تشویش ملک ای زیرکان افسار کو گشت پر طوفان ز نااهلان زمانه چون کنم آن دعای نوح و آن کشتی دریا بار کو هست پنجه سال تا تو لاف مردی می زنی پس چو مردان یک دمت بی زحمت اغیار کو طور هست و لن ترانی لیک چون موسی ترا آن تجلای جلال و وعده دیدار کو پیش ازین در راه دین بد صدهزار اسفندیار گرد هفت اقلیم اکنون یک سپه سالار کو یک جهان بوبکر و عثمان و علی بینم همی آن حیا و حلم و عدل و صدق آن هر چار کو در ره هل من مزید عاشقی مرجانت را آن اناالحق گفتن و آن دجله و آن دار کو گر به جنت در به دوزخ رخت بنهی پس ترا سینه و دیده گهی پر نور و گه پر نار کو هم ز وصل و هم ز محنت چون محبان هر زمان چهره همچون لاله زار و دیده لولو بار کو بی رجا و خوف گر گویی که هستی خاک و باد پس بجای باد و خاک آرامش و رفتار کو هو دج از معشوق و ربع از عاشقان خالی بماند در دیار دردمندان یک در و دیار کو زین سخن چندان که خواهی خوانده ام در گوش عقل لیکن اندر دهر مردی عاقل و هشیار کو رفت گبری پیش گبری گفت هم کیش توام گبر گفت ار چون منی پس بر میان زنار کو تو همی گویی که شب تا روز اندر طاعتم پس نشان طاعتت بر روی چون دینار کو طرفه مرغان بر درخت دین همی نالند زار اندر آن گلزار جانت را نوای زار کو چشم موسی تار شد بر طور غیرت ز انتظار جلوه توحید و برق خرمن اشرار کو او ریا گر دم فرو بر بست از اسرار شوق از لب داوود صوتی به ز موسیقار کو سالها شد تا چو بلبل جملگی گفتی نکرد پس چو باز آخر دمی کردار بی گفتار کو کی نهی در راه هستی تو زمام نیستی مرده زنده کجا و خفته بیدار کو گیرمت بوبکر نامت چون نداری صدق او باری آن دندان مار و زخم آن در غار کو چون همی خواهی که عماری بوی بر ساق عرش در ره اسلام عشق بوذر و عمار کو با فرشته صلح کردی ای رفیق مدعی پس به دارالملک دین با اهرمن پیکار کو ور ز راه نیکبختی خلوتی بگزیده ای چون سنایی پس تنت بیکار و جان در کار کو هم بدین وزن ای پسر پور خطیب گنجه گفت نوبهار آمد نگارا باده گلنار کو

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۸ دلی از خلق عالم بی غمی کو برون از عالم دل عالمی کو درین عالم دم و غم جفت باید مرا غم هست باری همدمی کو نگویی تا که درد عاشقی را بجز مرگ از دواها مرهمی کو به عشق اندر ز بیم هجر بنمای که از خلق عالم خرمی کو اگر مردان عالم کمزنانند ترا زان کمزدن آخر کمی کو حکایت چند از ابلیس و آدم همه ابلیس گشتند آدمی کو جهان دیو طبیعت جمله بگرفت دریغا از حقیقت رستمی کو اگر دعوی کنی در ملک بنمای که در انگشت ملکت خاتمی کو سلیمان وار اگر خواهی همی ملک ز بادت خنگ و ز ابرت ادهمی کو چو در دین بر خلاف امر و نهیی ز کامت ناله زیر و بمی کو همه سور هوای نفس سازند ز آه و درد دینشان ماتمی کو به شرع اندر ز بهر طوف کعبه ز چینی و ز زنگی محرمی کو بجز در عالم تسلیم و تحقیق دلی پر غم و پشت پر خمی کو ز بهر عدت گور و قیامت ترا در چشم دل نار و نمی کو چو در نی بست تن ایمن نشستی ز دل در جان جانت طارمی کو همه گوینده فسق و فجوریم ز هزل و ژاژ گفتن با کمی کو براهیمان بسی بودند لیکن بگو تا چون خلیل و ادهمی کو به عالم در فراوان سنگ و چاهست ولی چون عیسی بن مریمی کو سنایی وار در عالم تو بنگر ز بهرش ارحمی و ترحمی کو اگر فارغ شدی در دین ز دنیا بست رخ بی ریا دل بی غمی کو سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۹ - در مدح بهرامشاه جوینده جان آمده ای عقل زهی کو دلخواه جهان آمده ای قوم خهی کو آمد سبب عشق در اصحاب دلی کو آمده که بیجاده در آفاق کهی کو این نعمت جان را که به ناگاه در آمد ای سرد مزاجان ز دل و جان شرهی کو این نطع پر از اسب و پیاده و رخ و پیلست بر نطع شما آخر فرزین و شهی کو چون نیست قبولی به سوی درد شما را در ماتم بی دردی تاریک رهی کو ای زخمه زنان شد چو بهشتی ز رخش صدر در صدر بهشت از ره داوود رهی کو عیسی و خرش هر دو چو در مجلس مااند آنرا چو سماع آمد این را گیهی کو گفتند که آن روی چو مه را شبهی هست آن سلسلهای شبه گوان را شبهی کو در روز و شب چرخ چو زلف و رخ او کو روز و شب پیوسته به زیر کلهی کو صاحب خبری رنگ سپیدست و سیاه ست این هر دو چو آن هر دو سپید و سیهی کو جز چهره و جز غمزه او در صف ایام روی همه دولت و پشت سپهی کو ای خازن فردوس بگو کز پی نزهت در خلد برین روی چنین جایگهی کو بر گوشه خورشید جز این یوسف جان را با آب گره کرده نگونسار چهی کو معتوه شد از جستن معشوق سنایی خود در دو جهان سوخته بی عتهی کو در کارگه جور گرفتم که چو او هست در بارگه عدل چو بهرام شهی کو بهرام فلک را ز پی قبله و قبله چون پایگهش پیشگه هیچ مهی کو خردان و بزرگان فلک را به گه سعد جز با شه ما باد گران پنج و دهی کو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۸ دلی از خلق عالم بی غمی کو برون از عالم دل عالمی کو درین عالم دم و غم جفت باید مرا غم هست باری همدمی کو نگویی تا که درد عاشقی را بجز مرگ از دواها مرهمی کو به عشق اندر ز بیم هجر بنمای که از خلق عالم خرمی کو اگر مردان عالم کمزنانند ترا زان کمزدن آخر کمی کو حکایت چند از ابلیس و آدم همه ابلیس گشتند آدمی کو جهان دیو طبیعت جمله بگرفت دریغا از حقیقت رستمی کو اگر دعوی کنی در ملک بنمای که در انگشت ملکت خاتمی کو سلیمان وار اگر خواهی همی ملک ز بادت خنگ و ز ابرت ادهمی کو چو در دین بر خلاف امر و نهیی ز کامت ناله زیر و بمی کو همه سور هوای نفس سازند ز آه و درد دینشان ماتمی کو به شرع اندر ز بهر طوف کعبه ز چینی و ز زنگی محرمی کو بجز در عالم تسلیم و تحقیق دلی پر غم و پشت پر خمی کو ز بهر عدت گور و قیامت ترا در چشم دل نار و نمی کو چو در نی بست تن ایمن نشستی ز دل در جان جانت طارمی کو همه گوینده فسق و فجوریم ز هزل و ژاژ گفتن با کمی کو براهیمان بسی بودند لیکن بگو تا چون خلیل و ادهمی کو به عالم در فراوان سنگ و چاهست ولی چون عیسی بن مریمی کو سنایی وار در عالم تو بنگر ز بهرش ارحمی و ترحمی کو اگر فارغ شدی در دین ز دنیا بست رخ بی ریا دل بی غمی کو سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۹ - در مدح بهرامشاه جوینده جان آمده ای عقل زهی کو دلخواه جهان آمده ای قوم خهی کو آمد سبب عشق در اصحاب دلی کو آمده که بیجاده در آفاق کهی کو این نعمت جان را که به ناگاه در آمد ای سرد مزاجان ز دل و جان شرهی کو این نطع پر از اسب و پیاده و رخ و پیلست بر نطع شما آخر فرزین و شهی کو چون نیست قبولی به سوی درد شما را در ماتم بی دردی تاریک رهی کو ای زخمه زنان شد چو بهشتی ز رخش صدر در صدر بهشت از ره داوود رهی کو عیسی و خرش هر دو چو در مجلس مااند آنرا چو سماع آمد این را گیهی کو گفتند که آن روی چو مه را شبهی هست آن سلسلهای شبه گوان را شبهی کو در روز و شب چرخ چو زلف و رخ او کو روز و شب پیوسته به زیر کلهی کو صاحب خبری رنگ سپیدست و سیاه ست این هر دو چو آن هر دو سپید و سیهی کو جز چهره و جز غمزه او در صف ایام روی همه دولت و پشت سپهی کو ای خازن فردوس بگو کز پی نزهت در خلد برین روی چنین جایگهی کو بر گوشه خورشید جز این یوسف جان را با آب گره کرده نگونسار چهی کو معتوه شد از جستن معشوق سنایی خود در دو جهان سوخته بی عتهی کو در کارگه جور گرفتم که چو او هست در بارگه عدل چو بهرام شهی کو بهرام فلک را ز پی قبله و قبله چون پایگهش پیشگه هیچ مهی کو خردان و بزرگان فلک را به گه سعد جز با شه ما باد گران پنج و دهی کو

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۰ - در مدح بهرامشاه پسر مسعود شاه آمد هلال دلها ناگه پدید ناگه هان ای هلال خوبان ربی و ربک الله زین بوالعجب هلالی گر هیچ بدر گردد نی آسمان گذارد نی آفتاب و نی مه در روی او بخندید از بهر حال کو خود بر آفتاب خندد وقت وداع هر مه ماهی که رهنمایست از دور رهروان را چون روی او ببیند از شرم گم کند ره پیچ و شکنج زلفش دلهای عاشقان را هم فضل تبت آمد هم فضل قل هو الله سالوسیان دل را در کوی او مصلا هاروتیان دین را در زلف او سقرگه بر گاو برنهد رخت استاد ساحران را هر گه که برنشیند بر ابلق سحرگه با آنکه بی نظیرست از روشنان گیتی زنهار تا نخوانی الاهش الله الله عقل غریزتی را روح القدس نخواند در بارگاه وصفش جز ما تقول ویله فحلی ست طلعت او کاندر مشیمه دل چون جفت دیده گردد احسنت و زه کند زه شاهان درگه حق بوذر شناس و سلمان بیزار شو ز شاهی کو تخت دارد و گه موسی کله بدوزد آنجا که او برد سر یوسف رسن بسوزد آنجا که او کند چه زهری که او چشاند چه جای اخ که بخ بخ تبغی که او گذارد چه جای اه که خه خه زخم سنان او را اه کردی ای سنایی هرگز کدام عاشق در وقت خه کند اه خاصه تو کز سعادت داری به زیر گردون تعویذ و نوشدارو از مدحت شهنشه بهرامشاه مسعود آن شه که خواند او را بهرام آسمانش از سعد مشتری شه چندانش مملکت باد اندر خضر که باشد دوران مهر و مه را در ملک او سفرگه سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۱ - در مدح خواجه مردانشاه در همه ملک ندید از همه مردان شاه آنچه دید از هنر و ذات و خرد مردانشاه آنکه گر تقویتی باید ابر از سیرش ز نمی در وی از خاره دمد مهر گیاه وآنکه گر تربیتی باید بحر از نکتش در منظوم شود در دل او قطره میاه از پی آنکه چو در شرق بود مطلع او مطلع مهر ز شرق آید و افزایش ماه آنکه از مکرمت و جود همی نام نیاز خامه او کند از تخته تقدیر تباه خانه ای کو به یکی لحظه کمربند کند عالمی را چو نهد بر سر او تیغ کلاه گر نبودی به گه رنگ چنو کاه از ننگ تا جهان بودی بیجاده بنربودی کاه دیده خصم کند پایه جاه تو سپید مهره مهر کند نامه کین تو سیاه ای چو خورشید مهان را به سخای تو امید وی چو ناهید طرب را به بقای تو پناه آه در حنجر او خنجر گردد که کند از سر دشمنی از بیم تو و کین تو آه باشد ایمن ز خدنگ اجل و تیغ نیاز هر که را تربیت بخشش تو داشت نگاه چون همی مدح تو افواه گذارند به نطق بسته شد مصلحت جان و تن اندر افواه نتواند که کند با تو کسی پای دراز تا نباشد ز بدی همچو تو دستش کوتاه اندر آن حال که در صدر تو سرهنگ عمید مر ترا از هنر و طبع رهی کرد آگاه هم در آن حال همی کرد به دریای ضمیر خاطر من ز پی حرص مدیح تو شناه طبع آراست همی از پی مدحت چو بهشت زان که هر لحظه همی فضل تو آورد سپاه لاجرم کرد عروسی ز مدیحت جلوه که به از حور بهشتست گه بادافراه هر کجا و اصل و مشاطه چو سرهنگ بود ار بهشت آید ناچار عروس چو تو شاه آن چو اخلاق نبی مر همه را نیکو گوی و آن چو آیات نبی مر همه را نیکو خواه سعی صد چرخ چو یک نکته او نیست به فعل حسب این حال بر این جمله رهی هست گواه زان چو افگند کسی را فلک از عجز همی نتواند ز یکی حادثه آورد به راه او چو من بی هنری را به چنان صدر رفیع به یکی نکته رسانید بدین رتبت و جاه گر همی پای نهم پیش تو آنجا که نهند شهریاران ز پی جاه بر آن جای جباه اینت بی حد کرم و لطف و بزرگی و شرف در یکی شخص مرکب شده سبحان الاه که برافزون شدم از یک سخنش در یک روز همچو پنجی که دوم مرتبه گردد پنجاه ای به صحرای سخای تو شب و روز چو من زده امید همه از در آن لشگرگاه تا بدین وقت ز هر نوع شنیدی اشعار شعر نیکو شنو اکنون که فراز آمدگاه برگها زرد شد اکنون ز کف سبز خطی تا سپیدی نبود زان گهر لعل بخواه تا گه حمله قوی نبود روباه چو شیر تا گه حیله فزون نبود شیر از روباه گهر تاج ترا اوج فلک بادا کان صورت قدر ترا عرش ملک بادا گاه یاور بخت تو باد از پی تو دور فلک حافظ جان تو باد از پی ما فضل الاه

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۰ - در مدح بهرامشاه پسر مسعود شاه آمد هلال دلها ناگه پدید ناگه هان ای هلال خوبان ربی و ربک الله زین بوالعجب هلالی گر هیچ بدر گردد نی آسمان گذارد نی آفتاب و نی مه در روی او بخندید از بهر حال کو خود بر آفتاب خندد وقت وداع هر مه ماهی که رهنمایست از دور رهروان را چون روی او ببیند از شرم گم کند ره پیچ و شکنج زلفش دلهای عاشقان را هم فضل تبت آمد هم فضل قل هو الله سالوسیان دل را در کوی او مصلا هاروتیان دین را در زلف او سقرگه بر گاو برنهد رخت استاد ساحران را هر گه که برنشیند بر ابلق سحرگه با آنکه بی نظیرست از روشنان گیتی زنهار تا نخوانی الاهش الله الله عقل غریزتی را روح القدس نخواند در بارگاه وصفش جز ما تقول ویله فحلی ست طلعت او کاندر مشیمه دل چون جفت دیده گردد احسنت و زه کند زه شاهان درگه حق بوذر شناس و سلمان بیزار شو ز شاهی کو تخت دارد و گه موسی کله بدوزد آنجا که او برد سر یوسف رسن بسوزد آنجا که او کند چه زهری که او چشاند چه جای اخ که بخ بخ تبغی که او گذارد چه جای اه که خه خه زخم سنان او را اه کردی ای سنایی هرگز کدام عاشق در وقت خه کند اه خاصه تو کز سعادت داری به زیر گردون تعویذ و نوشدارو از مدحت شهنشه بهرامشاه مسعود آن شه که خواند او را بهرام آسمانش از سعد مشتری شه چندانش مملکت باد اندر خضر که باشد دوران مهر و مه را در ملک او سفرگه سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۱ - در مدح خواجه مردانشاه در همه ملک ندید از همه مردان شاه آنچه دید از هنر و ذات و خرد مردانشاه آنکه گر تقویتی باید ابر از سیرش ز نمی در وی از خاره دمد مهر گیاه وآنکه گر تربیتی باید بحر از نکتش در منظوم شود در دل او قطره میاه از پی آنکه چو در شرق بود مطلع او مطلع مهر ز شرق آید و افزایش ماه آنکه از مکرمت و جود همی نام نیاز خامه او کند از تخته تقدیر تباه خانه ای کو به یکی لحظه کمربند کند عالمی را چو نهد بر سر او تیغ کلاه گر نبودی به گه رنگ چنو کاه از ننگ تا جهان بودی بیجاده بنربودی کاه دیده خصم کند پایه جاه تو سپید مهره مهر کند نامه کین تو سیاه ای چو خورشید مهان را به سخای تو امید وی چو ناهید طرب را به بقای تو پناه آه در حنجر او خنجر گردد که کند از سر دشمنی از بیم تو و کین تو آه باشد ایمن ز خدنگ اجل و تیغ نیاز هر که را تربیت بخشش تو داشت نگاه چون همی مدح تو افواه گذارند به نطق بسته شد مصلحت جان و تن اندر افواه نتواند که کند با تو کسی پای دراز تا نباشد ز بدی همچو تو دستش کوتاه اندر آن حال که در صدر تو سرهنگ عمید مر ترا از هنر و طبع رهی کرد آگاه هم در آن حال همی کرد به دریای ضمیر خاطر من ز پی حرص مدیح تو شناه طبع آراست همی از پی مدحت چو بهشت زان که هر لحظه همی فضل تو آورد سپاه لاجرم کرد عروسی ز مدیحت جلوه که به از حور بهشتست گه بادافراه هر کجا و اصل و مشاطه چو سرهنگ بود ار بهشت آید ناچار عروس چو تو شاه آن چو اخلاق نبی مر همه را نیکو گوی و آن چو آیات نبی مر همه را نیکو خواه سعی صد چرخ چو یک نکته او نیست به فعل حسب این حال بر این جمله رهی هست گواه زان چو افگند کسی را فلک از عجز همی نتواند ز یکی حادثه آورد به راه او چو من بی هنری را به چنان صدر رفیع به یکی نکته رسانید بدین رتبت و جاه گر همی پای نهم پیش تو آنجا که نهند شهریاران ز پی جاه بر آن جای جباه اینت بی حد کرم و لطف و بزرگی و شرف در یکی شخص مرکب شده سبحان الاه که برافزون شدم از یک سخنش در یک روز همچو پنجی که دوم مرتبه گردد پنجاه ای به صحرای سخای تو شب و روز چو من زده امید همه از در آن لشگرگاه تا بدین وقت ز هر نوع شنیدی اشعار شعر نیکو شنو اکنون که فراز آمدگاه برگها زرد شد اکنون ز کف سبز خطی تا سپیدی نبود زان گهر لعل بخواه تا گه حمله قوی نبود روباه چو شیر تا گه حیله فزون نبود شیر از روباه گهر تاج ترا اوج فلک بادا کان صورت قدر ترا عرش ملک بادا گاه یاور بخت تو باد از پی تو دور فلک حافظ جان تو باد از پی ما فضل الاه

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۲ - در مراتب مقام انسان ای ایزدت را رحمت آفریده در سایه لطف بپروریده ای نور جمالت از رخ تو انگشت اشارت کنان بریده آوازه تو در هوای وحدت پیش از ازل و ابد خنیده عرشی که سر آسیمه بود ز اول در زیر قدمهایت آرمیده بر فرش خرد گرد بر نشسته تا عشق بساط تو گستریده اندر ازل از بهر چاکرت خود لبیک همه عاشقان شنیده ای دست فرو شسته ز آفرینش گشته ملکی هر کجا که دیده بی روی تو عقلی ندیده صبحی از مشرق روح القدس دمیده بی زلف تو جانی ندیده دینی با کفر عزازیل آرمیده لاغر شده عقل از همه فضولی از بس که ز تو فاقه ها کشیده فربی شده روح از همه معانی از بس که ز بستان تو چریده آنجا که تو بر خوانده و زند و پازند زردشت به مخرق زبان بریده با داد تو اندر جهان نیابند جز چشم بتان هیچ پژمریده آنجا که کریمیت خوان نهاده ابلیس طفیلی بدو رسیده و آنجا که سمند تو سم نموده آدم علم خویش خوابنیده مردم تویی از کل آفرینش در آینه چشم اهل دیده موسی به کنار تو برنشسته از نیل و عصا آدمش کشیده فراش تو نوح از نهیب طوفان در زورق اقبال تو خزیده در برزگریت آمده براهیم ریحان و گل از آتشش دمیده موسی به سقاییت بوده روزی بس باده که از جام تو چشیده از چاکری تو براق عیسی چون شمس به چارم فلک رسیده از لطف تو عقل اندر آفرینش ناخوانده ترا نام آفریده در پیش قدت چون الف بگویم در کامم دالی شود خمیده لعل تو بسی توبه ها شکسته جزع تو بسی پرده ها دریده در زلف تو سیصد هزار خم هست در هر چم او یوسفی چمیده در مجلس تو جبرییل سامی بر درت مگس گیر بر تنیده در رسته سنت سنایی از دل داده خرد و عشق تو خریده سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۳ - موعظه در تهیهٔ توشهٔ آخرت ای دل غافل مباش خفته درین مرحله طبل قیامت زدند خیز که شد غافله روز جوانی گذشت موی سیه شد سپید پیک اجل در رسید ساخته کن راحله آنکه ترا زاد مرد و آنکه ز تو زاد رفت نیست ازین جز خیال نیست از آن جز خله خیزو درین گورها در نگر و پند گیر ریخته بین زیر خاک ساعد و ساق و کله آنکه سر زلف داشت سلسله بر گرد رو سلسله آتشین دارد از آن سلسله تکیه مکن بر بقا زان که در آرد به خاک صولت شیر عرین پیکر اسب گله زود کند او خراب این فلک کوژ را هم زحل و مشتری هم اسد و سنبله این همه آهنگ تو سوی سماع و سرود وینهمه میلت مدام سوی می و ولوله خانه خریدی و ملک باغ نهادی اساس ملک به مال ربا خانه به سود غله فرش تو در زیر پا اطلس و شعر و نسیج بیوه همسایه را دست شده آبله او همه شب گرسنه تو ز خورشهای خوب کرده شکم چارسو چون شکمه حامله سعی کنی وقت بیع تا چنه ای چون بری باز ندانی ز شرع صومعه از مزبله دزد به شمشیر تیز گر بزند کاروان بر در دکان زند خواجه به زخم پله در همه عمر ار شبی قصد به مسجد کنی گرچه به روی و ریا بر کنی از مشعله در رمضان و رجب مال یتیمان خوری روزه به مال یتیم مار بود در سله مال یتیمان خوری پس چله داری کنی راه مزن بر یتیم دست بدار از چله صوفی صافی شوی بر در میر و وزیر صوف کنی جامه را تا ببری زان زله گر بخوری شکر کن ور نخوری صبر کن پس مکن از کردگار از پی روزی گله چند شوی ای پسر از پی این لقمه چند همچو خران زیر بار همچو سگان مشغله دامن توحید گیر پند سنایی شنو تا که بیابی به حشر ز آتش دوزخ یله

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۲ - در مراتب مقام انسان ای ایزدت را رحمت آفریده در سایه لطف بپروریده ای نور جمالت از رخ تو انگشت اشارت کنان بریده آوازه تو در هوای وحدت پیش از ازل و ابد خنیده عرشی که سر آسیمه بود ز اول در زیر قدمهایت آرمیده بر فرش خرد گرد بر نشسته تا عشق بساط تو گستریده اندر ازل از بهر چاکرت خود لبیک همه عاشقان شنیده ای دست فرو شسته ز آفرینش گشته ملکی هر کجا که دیده بی روی تو عقلی ندیده صبحی از مشرق روح القدس دمیده بی زلف تو جانی ندیده دینی با کفر عزازیل آرمیده لاغر شده عقل از همه فضولی از بس که ز تو فاقه ها کشیده فربی شده روح از همه معانی از بس که ز بستان تو چریده آنجا که تو بر خوانده و زند و پازند زردشت به مخرق زبان بریده با داد تو اندر جهان نیابند جز چشم بتان هیچ پژمریده آنجا که کریمیت خوان نهاده ابلیس طفیلی بدو رسیده و آنجا که سمند تو سم نموده آدم علم خویش خوابنیده مردم تویی از کل آفرینش در آینه چشم اهل دیده موسی به کنار تو برنشسته از نیل و عصا آدمش کشیده فراش تو نوح از نهیب طوفان در زورق اقبال تو خزیده در برزگریت آمده براهیم ریحان و گل از آتشش دمیده موسی به سقاییت بوده روزی بس باده که از جام تو چشیده از چاکری تو براق عیسی چون شمس به چارم فلک رسیده از لطف تو عقل اندر آفرینش ناخوانده ترا نام آفریده در پیش قدت چون الف بگویم در کامم دالی شود خمیده لعل تو بسی توبه ها شکسته جزع تو بسی پرده ها دریده در زلف تو سیصد هزار خم هست در هر چم او یوسفی چمیده در مجلس تو جبرییل سامی بر درت مگس گیر بر تنیده در رسته سنت سنایی از دل داده خرد و عشق تو خریده سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۳ - موعظه در تهیهٔ توشهٔ آخرت ای دل غافل مباش خفته درین مرحله طبل قیامت زدند خیز که شد غافله روز جوانی گذشت موی سیه شد سپید پیک اجل در رسید ساخته کن راحله آنکه ترا زاد مرد و آنکه ز تو زاد رفت نیست ازین جز خیال نیست از آن جز خله خیزو درین گورها در نگر و پند گیر ریخته بین زیر خاک ساعد و ساق و کله آنکه سر زلف داشت سلسله بر گرد رو سلسله آتشین دارد از آن سلسله تکیه مکن بر بقا زان که در آرد به خاک صولت شیر عرین پیکر اسب گله زود کند او خراب این فلک کوژ را هم زحل و مشتری هم اسد و سنبله این همه آهنگ تو سوی سماع و سرود وینهمه میلت مدام سوی می و ولوله خانه خریدی و ملک باغ نهادی اساس ملک به مال ربا خانه به سود غله فرش تو در زیر پا اطلس و شعر و نسیج بیوه همسایه را دست شده آبله او همه شب گرسنه تو ز خورشهای خوب کرده شکم چارسو چون شکمه حامله سعی کنی وقت بیع تا چنه ای چون بری باز ندانی ز شرع صومعه از مزبله دزد به شمشیر تیز گر بزند کاروان بر در دکان زند خواجه به زخم پله در همه عمر ار شبی قصد به مسجد کنی گرچه به روی و ریا بر کنی از مشعله در رمضان و رجب مال یتیمان خوری روزه به مال یتیم مار بود در سله مال یتیمان خوری پس چله داری کنی راه مزن بر یتیم دست بدار از چله صوفی صافی شوی بر در میر و وزیر صوف کنی جامه را تا ببری زان زله گر بخوری شکر کن ور نخوری صبر کن پس مکن از کردگار از پی روزی گله چند شوی ای پسر از پی این لقمه چند همچو خران زیر بار همچو سگان مشغله دامن توحید گیر پند سنایی شنو تا که بیابی به حشر ز آتش دوزخ یله

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۴ - در مدح بهرامشاه پسر مسعود غزنوی گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی ای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی از خلق نهان زان شد تا جمله ترا باشد گر هیچ پدیدستی زان همگانستی جان دید جمالش را ور نه به همه دانش دربان و غلامش را زو باز که دانستی دل قهر و دو زلفش دید انگشت گزان زان شد گر لطف لبش دیدی انگشت زنانستی زیر و زبر عالم بهر طلبست ارنی تنگا که زمینستی لنگا که زمانستی گر نور پذیرفتی زو شش جهت عالم پستی همه باغستی بالا همه کانستی گر گل نپذیرفتی زو نور تجلی کی گل کعبه چرخستی دل گشن جانستی گفت ست که یک روزی جانت ببرم چون دل من بنده آن روزم ایکاش چنانستی جانیست سنایی را در دیده سنان او پس گر چنینستی بی جان چو جنانستی او گر نه چنینستی چون نیزه سلطان کی بر رفته و برجسته بر بسته میانستی بهرامشه مسعود آن شه که گه عشرت ساقیش سپهرستی گر هیچ جوانستی ور هیچ کرا کردی در درگه چون خلدش هم رایت رایستی هم خانه خانستی چرخ ار چو ملک بودی شاگرد سنانش را پریدن مرغانش تا حشر ستانستی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۴ - در مدح بهرامشاه پسر مسعود غزنوی گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی ای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی از خلق نهان زان شد تا جمله ترا باشد گر هیچ پدیدستی زان همگانستی جان دید جمالش را ور نه به همه دانش دربان و غلامش را زو باز که دانستی دل قهر و دو زلفش دید انگشت گزان زان شد گر لطف لبش دیدی انگشت زنانستی زیر و زبر عالم بهر طلبست ارنی تنگا که زمینستی لنگا که زمانستی گر نور پذیرفتی زو شش جهت عالم پستی همه باغستی بالا همه کانستی گر گل نپذیرفتی زو نور تجلی کی گل کعبه چرخستی دل گشن جانستی گفت ست که یک روزی جانت ببرم چون دل من بنده آن روزم ایکاش چنانستی جانیست سنایی را در دیده سنان او پس گر چنینستی بی جان چو جنانستی او گر نه چنینستی چون نیزه سلطان کی بر رفته و برجسته بر بسته میانستی بهرامشه مسعود آن شه که گه عشرت ساقیش سپهرستی گر هیچ جوانستی ور هیچ کرا کردی در درگه چون خلدش هم رایت رایستی هم خانه خانستی چرخ ار چو ملک بودی شاگرد سنانش را پریدن مرغانش تا حشر ستانستی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۵ ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانی به هر جایی که جویمت این به علم ای عالم آن جایی به هرچ انفاسها داند تو آن انفاس میدانی به هر چه ارواحها داند به خوبی هم تو اعلایی هر آن کاری که شد دشوار آسانی ز تو جوید هر آن بندی که گردد سخت آنرا هم تو بگشایی بدانی هر چه اسرارست اندر طبع هر بنده ببینی هر چه پنهان تو درین اجسام پیدایی همه ملکی زوال آید زوالی نیست ملکت را هم خلقان بفرسایند و تو بی شک نفرسایی که آمرزد خداوندا رهی را گر تو نامرزی که بخشاید درین بیدادمان گر تو نبخشایی چراغی گر شود تیره مر او را هم تو افروزی شعاعی گر فرو میرد مر آن را هم تو افزایی فروغ از تست انجم را برین ایوان مینوگون شعاع از تست مر مه را برین گردون مینایی بدایع را به گیتی در به حکمتها تو بر سازی کواکب را به گردون بر به قدرتها تو آرایی هیولا را تو دادستی به حکم عنصر و جوهر مر اسطقسات را پستی گهی و گاه بالایی بسان تخت جمشیدی تو گردون را کنی جلوه بسان تاج نوشروان زمینها را بپیرایی ز خار ار چاکری جوید همی گل تو برون آری به بحر ار بنده ای جوید همی در تو بپیمایی تو آن حیی خداوندا که از الهامها دوری تو آن فردی خداوندا که خود را هم تو می شایی جهاندارا جهانداری که عالم مر ترا شاید خداوندا خداوندی که خود را می تو بستایی فرستی گر یکی مرغی بگیرد ملک پرویزی وگر یک پشه را گویی بگیرد ملک دارایی شکیبا را به حکم تست جبارا شکیبایی توانا را به امر تست ستارا توانایی همی ترسیم از عدلت امید ماست بر فضلت از آن شادیم ما جمله که تو آخر مکافاتی ز عدلت بود هر عدلی که آن می کرد نوشروان ز گنجت بود هر گنجی که دادی حاتم طایی صبوری هست از جمعی بدی آرند بسیاری نهایت نیست از دشمن پدید آرند غوغایی خلیلت را به آتش در فکندند آزمایش را ندانستند از فضلت ز رعنایی و رسوایی فراوان ناکسی کردند هر کس در جهان از خود نهان گشتند سر تا سر حسودان و تو بر جابی پیاپی تا کند ظالم فراوان ظلم بر هر کس چو بی حد گشت ظلم او پس آن گه جانش بربایی نبودند کافی الاکبر سپهداران گیتی زان به خاک تیره شان کردی ملیک الملک مولایی پدید آرنده خورشید و ماه و کوکب سیار نهان دارنده گوگرد سرخ و شخص عنقایی قدیم حال گردانی رحیم و راحم و ارحم بصیر و مفضل و منعم خدای دین و دنیایی اگر طاعت کند بنده خدایا بی نیازی تو وگر عصیان کند بنده به عذری باز بخشایی یکی اعدات پیل آورد زی کعبه فراوان را یکی از کرکسان آورد بر گردنت پیمایی تولا کردای نهمار بر افلاک و بر گردن ز خود برخیز یک چندی اگر مرد تولایی زمستان آری و حله بپوشانی جهان را در بهار آری بیارایی چنان جنات حورایی ز ابر تیره بارانی به هر جایی همی لولو به باغ و راغ از آن لولو نمایی لاله حمرایی ز خشکی داده ای یارب همیشه طبع من تری چون من گریان مضطر را فراوان نعمت طایی به فضلت کوهها گردد بسان عرش بلقیسی ز حکمت باغها گردد چنان چون جان ببخشایی ایا چشمی که پیوسته طلبکار جمالی تو ایا دستی که روز و شب بروی رطلها مایی اگر تیغی به فرق آید گمانی بر که جرجیسی اگر ارت به سر آید گمانی بر زکریایی برندت گر سوی زندانی گمانی بر که صدیقی وگر رانندت از شهرت گمانی بر که تنهایی وگر در راحتی افتی گمان بر کابن یامینی وگر بهتان سرایندت چنان می دان مسیحایی به دنیا در نگر ایدون که تا دل در نبندی هیچ اگر مردی تو دامن را به دنیا در نیالایی نثار درگه آثار همه شبهت به کامه زر نثار درگه عالی پشیمانی به هر رایی کسی کو دامن از عالم کشید ای دوست نتواند کجا داند نمود از جیب هرگز ید بیضایی تنت را اژدهایی کن برو بنشین تو چون مردان وگرنه دوری از اقصای عالم درد سینایی شبی نفروختی هرگز چراغی بهر یزدانت همه روزت همی بینم که در مهر تجلایی به نزد زمره آدم همی تازی پی روزی کی آید ناقد مردان به طبایی و طیایی ز خلقان گر همی ترسی ز نااهلان ببر صحبت مترس از خار و خس هرگز اگر بر طمع حلوایی نمانی زنده در دنیا اگر ماهی و خورشیدی بخاید مرگ ناچارت اگر آهن همی خایی اگر ترسیت از مرگت طلب کن آب حیوان را تو از مرگی شوی ایمن اگر نزدیک ما آیی خضروار ار همی گردی به دست آری نشان من سکندروار صحرا را شب و روز ار بپیمایی ایا راوی ببر شعر من و در شهرها می خوان به پیش کهتر و مهتر سزد گر دیر بستایی چنان کاین آسمان هرگز ز کشت خود نیاساید تو نیز از خواندن توحید شاید گر نیاسایی خداوندا جهاندارا سنایی را بیامرزی بدین توحید کو کردست اندر شعر پیدایی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۵ ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانی به هر جایی که جویمت این به علم ای عالم آن جایی به هرچ انفاسها داند تو آن انفاس میدانی به هر چه ارواحها داند به خوبی هم تو اعلایی هر آن کاری که شد دشوار آسانی ز تو جوید هر آن بندی که گردد سخت آنرا هم تو بگشایی بدانی هر چه اسرارست اندر طبع هر بنده ببینی هر چه پنهان تو درین اجسام پیدایی همه ملکی زوال آید زوالی نیست ملکت را هم خلقان بفرسایند و تو بی شک نفرسایی که آمرزد خداوندا رهی را گر تو نامرزی که بخشاید درین بیدادمان گر تو نبخشایی چراغی گر شود تیره مر او را هم تو افروزی شعاعی گر فرو میرد مر آن را هم تو افزایی فروغ از تست انجم را برین ایوان مینوگون شعاع از تست مر مه را برین گردون مینایی بدایع را به گیتی در به حکمتها تو بر سازی کواکب را به گردون بر به قدرتها تو آرایی هیولا را تو دادستی به حکم عنصر و جوهر مر اسطقسات را پستی گهی و گاه بالایی بسان تخت جمشیدی تو گردون را کنی جلوه بسان تاج نوشروان زمینها را بپیرایی ز خار ار چاکری جوید همی گل تو برون آری به بحر ار بنده ای جوید همی در تو بپیمایی تو آن حیی خداوندا که از الهامها دوری تو آن فردی خداوندا که خود را هم تو می شایی جهاندارا جهانداری که عالم مر ترا شاید خداوندا خداوندی که خود را می تو بستایی فرستی گر یکی مرغی بگیرد ملک پرویزی وگر یک پشه را گویی بگیرد ملک دارایی شکیبا را به حکم تست جبارا شکیبایی توانا را به امر تست ستارا توانایی همی ترسیم از عدلت امید ماست بر فضلت از آن شادیم ما جمله که تو آخر مکافاتی ز عدلت بود هر عدلی که آن می کرد نوشروان ز گنجت بود هر گنجی که دادی حاتم طایی صبوری هست از جمعی بدی آرند بسیاری نهایت نیست از دشمن پدید آرند غوغایی خلیلت را به آتش در فکندند آزمایش را ندانستند از فضلت ز رعنایی و رسوایی فراوان ناکسی کردند هر کس در جهان از خود نهان گشتند سر تا سر حسودان و تو بر جابی پیاپی تا کند ظالم فراوان ظلم بر هر کس چو بی حد گشت ظلم او پس آن گه جانش بربایی نبودند کافی الاکبر سپهداران گیتی زان به خاک تیره شان کردی ملیک الملک مولایی پدید آرنده خورشید و ماه و کوکب سیار نهان دارنده گوگرد سرخ و شخص عنقایی قدیم حال گردانی رحیم و راحم و ارحم بصیر و مفضل و منعم خدای دین و دنیایی اگر طاعت کند بنده خدایا بی نیازی تو وگر عصیان کند بنده به عذری باز بخشایی یکی اعدات پیل آورد زی کعبه فراوان را یکی از کرکسان آورد بر گردنت پیمایی تولا کردای نهمار بر افلاک و بر گردن ز خود برخیز یک چندی اگر مرد تولایی زمستان آری و حله بپوشانی جهان را در بهار آری بیارایی چنان جنات حورایی ز ابر تیره بارانی به هر جایی همی لولو به باغ و راغ از آن لولو نمایی لاله حمرایی ز خشکی داده ای یارب همیشه طبع من تری چون من گریان مضطر را فراوان نعمت طایی به فضلت کوهها گردد بسان عرش بلقیسی ز حکمت باغها گردد چنان چون جان ببخشایی ایا چشمی که پیوسته طلبکار جمالی تو ایا دستی که روز و شب بروی رطلها مایی اگر تیغی به فرق آید گمانی بر که جرجیسی اگر ارت به سر آید گمانی بر زکریایی برندت گر سوی زندانی گمانی بر که صدیقی وگر رانندت از شهرت گمانی بر که تنهایی وگر در راحتی افتی گمان بر کابن یامینی وگر بهتان سرایندت چنان می دان مسیحایی به دنیا در نگر ایدون که تا دل در نبندی هیچ اگر مردی تو دامن را به دنیا در نیالایی نثار درگه آثار همه شبهت به کامه زر نثار درگه عالی پشیمانی به هر رایی کسی کو دامن از عالم کشید ای دوست نتواند کجا داند نمود از جیب هرگز ید بیضایی تنت را اژدهایی کن برو بنشین تو چون مردان وگرنه دوری از اقصای عالم درد سینایی شبی نفروختی هرگز چراغی بهر یزدانت همه روزت همی بینم که در مهر تجلایی به نزد زمره آدم همی تازی پی روزی کی آید ناقد مردان به طبایی و طیایی ز خلقان گر همی ترسی ز نااهلان ببر صحبت مترس از خار و خس هرگز اگر بر طمع حلوایی نمانی زنده در دنیا اگر ماهی و خورشیدی بخاید مرگ ناچارت اگر آهن همی خایی اگر ترسیت از مرگت طلب کن آب حیوان را تو از مرگی شوی ایمن اگر نزدیک ما آیی خضروار ار همی گردی به دست آری نشان من سکندروار صحرا را شب و روز ار بپیمایی ایا راوی ببر شعر من و در شهرها می خوان به پیش کهتر و مهتر سزد گر دیر بستایی چنان کاین آسمان هرگز ز کشت خود نیاساید تو نیز از خواندن توحید شاید گر نیاسایی خداوندا جهاندارا سنایی را بیامرزی بدین توحید کو کردست اندر شعر پیدایی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۶ - در مدح احمد عارف زرگر گوید که به حج رفت از بلخ و حج نیافت ای ز عشق دین سوی بیت الحرام آورده رای کرده در دل رنجهای تن گداز جانگزای تن سپر کرده به پیش تیغهای جان سپر سر فدا کرده به پیش نیزه های سرگرای گه تمامی داده مایه آب دستت را فلک گه غلامی کرده سایه خاکپایت را همای از تو بی دل دوستانت همچو قفچاقان ز خان وز تو پر دل همرهانت همچو چندالان زرای ای خصالت خوشدلان را چون محبت پای بند وی جمالت دوستان را چون مفرح دلگشای از بدن یزدان پرستی وز روان یزدان طلب از خرد یزدان شناسی وز زبان یزدان سنای چون تویی هرگز نبیند عالم فرزانه بین چون تویی هرگز نزاید گنبد آزاده زای بنده جود تو زیبد آفتاب نور بخش مطرب بزم تو شاید زهره بربط سرای چون طبایع سر فرازی چون شرایع دلفروز از لطافت جانفزایی وز سخاوت غمزدای تا تو کم بودی ز عقد دوستان در شهر بلخ بود هر روز فراغت دوستان را غم فزای منت ایزد را که گشتند از قدومت دوستان همچو بی جانان ز جان و بی دلان از دلربای چون به حج رفتی مخور غم گر نبودت حج از آنک کار رفتن از تو بود و کار توفیق از خدای مصلحت آن بود کایزد کرد خرم باش از آنک می نداند رهرو آن حکمت که داند رهنمای سخت خامی باشد و تر دامنی در راه عشق گر مریدی با مراد خود شود زور آزمای سوی خانه دوست ناید چون قوی باشد محب وز ستانه در نجنبد چون وقح باشد گدای احمد مرسل بیامد سال اول حج نیافت گر نیابد احمد عارف شگفتی کم نمای دل به بلخ و تن به کعبه راست ناید بهر آنک سخت بی رونق بود آنجا کلاه اینجا قبای در غم حج بودن اکنون از ادای حج بهست من بگفتم این سخن گو خواه شایی خوا مشای از دل و جان رفت باید سوی خانه ایزدی چون به صورت رفت خواهی خوا به سر شو خوابه پای نام و بانگ حاجیان از لاف بی معنی بود ور نداری استوارم بنگر اندر طبل و نای حج به فریاد و به رفتن نیست کاندر راه حج رفتن از اشتر همی بینم و فریاد از درای صدهزار آوازه یابی در هوای حج ولیک عالم السر نیک داند های هوی از های های رنج بردی کشت کردی آب دادی بر درو گرت دونی از حد خامی درآید گو درای کو یکی فاضل که خارش نیست مشتی ریش گاو کو یکی صالح که خصمش نیست قومی ژاژخای چون فرستادی به حج حج کرد و آمد نزد تو دل مجاور گشت آنجا گر نیاید گو میای این شرف بس باشدت کآواز خیزد روز حشر کاحمد عارف به دل حج کرد و دیگر کس به پای تا بگردد چرخ بر گیتی تو بر گیتی بگرد نا بپاید کعبه در عالم تو در عالم بپای

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۶ - در مدح احمد عارف زرگر گوید که به حج رفت از بلخ و حج نیافت ای ز عشق دین سوی بیت الحرام آورده رای کرده در دل رنجهای تن گداز جانگزای تن سپر کرده به پیش تیغهای جان سپر سر فدا کرده به پیش نیزه های سرگرای گه تمامی داده مایه آب دستت را فلک گه غلامی کرده سایه خاکپایت را همای از تو بی دل دوستانت همچو قفچاقان ز خان وز تو پر دل همرهانت همچو چندالان زرای ای خصالت خوشدلان را چون محبت پای بند وی جمالت دوستان را چون مفرح دلگشای از بدن یزدان پرستی وز روان یزدان طلب از خرد یزدان شناسی وز زبان یزدان سنای چون تویی هرگز نبیند عالم فرزانه بین چون تویی هرگز نزاید گنبد آزاده زای بنده جود تو زیبد آفتاب نور بخش مطرب بزم تو شاید زهره بربط سرای چون طبایع سر فرازی چون شرایع دلفروز از لطافت جانفزایی وز سخاوت غمزدای تا تو کم بودی ز عقد دوستان در شهر بلخ بود هر روز فراغت دوستان را غم فزای منت ایزد را که گشتند از قدومت دوستان همچو بی جانان ز جان و بی دلان از دلربای چون به حج رفتی مخور غم گر نبودت حج از آنک کار رفتن از تو بود و کار توفیق از خدای مصلحت آن بود کایزد کرد خرم باش از آنک می نداند رهرو آن حکمت که داند رهنمای سخت خامی باشد و تر دامنی در راه عشق گر مریدی با مراد خود شود زور آزمای سوی خانه دوست ناید چون قوی باشد محب وز ستانه در نجنبد چون وقح باشد گدای احمد مرسل بیامد سال اول حج نیافت گر نیابد احمد عارف شگفتی کم نمای دل به بلخ و تن به کعبه راست ناید بهر آنک سخت بی رونق بود آنجا کلاه اینجا قبای در غم حج بودن اکنون از ادای حج بهست من بگفتم این سخن گو خواه شایی خوا مشای از دل و جان رفت باید سوی خانه ایزدی چون به صورت رفت خواهی خوا به سر شو خوابه پای نام و بانگ حاجیان از لاف بی معنی بود ور نداری استوارم بنگر اندر طبل و نای حج به فریاد و به رفتن نیست کاندر راه حج رفتن از اشتر همی بینم و فریاد از درای صدهزار آوازه یابی در هوای حج ولیک عالم السر نیک داند های هوی از های های رنج بردی کشت کردی آب دادی بر درو گرت دونی از حد خامی درآید گو درای کو یکی فاضل که خارش نیست مشتی ریش گاو کو یکی صالح که خصمش نیست قومی ژاژخای چون فرستادی به حج حج کرد و آمد نزد تو دل مجاور گشت آنجا گر نیاید گو میای این شرف بس باشدت کآواز خیزد روز حشر کاحمد عارف به دل حج کرد و دیگر کس به پای تا بگردد چرخ بر گیتی تو بر گیتی بگرد نا بپاید کعبه در عالم تو در عالم بپای

%0
10 Bölüm