Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۶ - حکایت شبلی رحمة‌اللّٰه در اخلاص و ریا شبلی آنگه که کرد از خود صید بود روزی به نزد پیر جنید دیده ها کرده بر دو رخ چو دو جوی یا مرادی و یا مرادی گوی پیر گفتش خموش باش خموش بر در او برو سخن مفروش در ره او سخن فروشی نیست در رهش بهتر از خموشی نیست در رهش رنج نیست آسانیست بی زبانی همه زباندانیست بگذر از قال و حال پیش آور قال قیدست زو سبک بگذر آن کسانی که بسته حالند برگذشته ز قیل و از قالند در مناجات بی زبانان آی هرچه خواهی بگو و لب مگشای بگذر از قال و گفته های محال ذره صدق بهتر از صد قال راه تقلید و قید رو بگذار وز هوسها بجمله دست بدار گر مراد تو اوست خود داند پس گر او نیست اینت نستاند از هوس گفت رخ به دعوی نه چون جرس بانگ و هیچ معنی نه مرد معنی سخن ندارد دوست زانکه بودست مغزها را پوست از مقلد مجوی راه صواب نردبان پایه کی بود مهتاب هرکه از علم صدق جست ببرد هرکه از وی دها گزید بمرد که کند به چو نیست یک حاذق پیر را فالج و جوان را دق نیست یک مرد صادق اندر کار لیک هستند مدعی بسیار علم جست از درون اهل صواب همچو در جوی خرد روشن آب که به هرجا رسد چو دندانش بدهد بر مزاج او جانش زر به طیارکار باید سخت برگ باشد گواه جان درخت علم در مغزت و عمل در پوست همچو نور چراغ و روغن اوست علم آنجا چو رخ به خلق آرد مزد دانش به خلق نگذارد دانش آن خوبتر ز بهر بسیچ که بدانی که می ندانی هیچ گر برای خداست اندک بس وز پی مال و جاه اینت هوس سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۷ - حکایة فی‌العجز والسکوت شبلی از پیر روزگار جنید کرد نیکو سؤالی از پی صید گفت پیرا نهاد جمله علوم مر مرا کن درین زمان معلوم تا بدانم که راه عقبی چیست مرد این راه زین خلایق کیست گفت برگیر خواجه زود قلم تا بگویم ترا ز سر قدم شبلی اندر زمان قلم برداشت وانچه او گفت یک به یک بنگاشت گفت بنویس ازین قلم اللٰه چونکه بنوشت شد سخن کوتاه گفت دیگر چه پیر گفت جز این خود همین است کردمت تلقین علمها جمله زیر این کلمه ست هست صورت یکی ولیک همه ست علم جمله جهان جزین مشناس بشنو فرق فربهی ز اماس این بدان و ز قیل و قال گریز جمله این است و زان دگر پرهیز رهروانی که چشم سر دارند دیده بر پشت راهبر دارند روی در خلق مقتدا نه رواست که نه راه خدای راه هواست تو بدو داده ای و او به تو روی هردو همره چو حلقه ها در موی به هوا او ترا تو او را دوست بت پرستی تو بت پرستی اوست آنکه هرگز نبود با خود یار اوست از رنج علم برخوردار نیک و بد میل تو نه از خوابست بد و نیک تو همچو جلابست کی دهد مر بخار را تسکین کاتش اندر دلست ای مسکین آتش دل ز حکمت چپ و راست نشود جز به بادبیزن کاست دل تهی کن ز آتش پنداشت که کفی خاک باد و آب نداشت ساخته راه را همه اسباب سوی منزل رسیده در تک و تاب بی رفیق این چنین ره هایل رفته و کرده جسم را بسمل همه در باخته ز خود الوان نفس رفته بمانده جان و روان کرده این نفسها بجمله فدی ساخته از قالب و نفوس غدی روح صافی بمانده تن رفته صدق مانده به جای و فن رفته معنی کار را جهینه شده عین ارواح را بثینه شده چون شدم فارغ از طریق جواز عشق را زین سپس کنم آغاز

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۶ - حکایت شبلی رحمة‌اللّٰه در اخلاص و ریا شبلی آنگه که کرد از خود صید بود روزی به نزد پیر جنید دیده ها کرده بر دو رخ چو دو جوی یا مرادی و یا مرادی گوی پیر گفتش خموش باش خموش بر در او برو سخن مفروش در ره او سخن فروشی نیست در رهش بهتر از خموشی نیست در رهش رنج نیست آسانیست بی زبانی همه زباندانیست بگذر از قال و حال پیش آور قال قیدست زو سبک بگذر آن کسانی که بسته حالند برگذشته ز قیل و از قالند در مناجات بی زبانان آی هرچه خواهی بگو و لب مگشای بگذر از قال و گفته های محال ذره صدق بهتر از صد قال راه تقلید و قید رو بگذار وز هوسها بجمله دست بدار گر مراد تو اوست خود داند پس گر او نیست اینت نستاند از هوس گفت رخ به دعوی نه چون جرس بانگ و هیچ معنی نه مرد معنی سخن ندارد دوست زانکه بودست مغزها را پوست از مقلد مجوی راه صواب نردبان پایه کی بود مهتاب هرکه از علم صدق جست ببرد هرکه از وی دها گزید بمرد که کند به چو نیست یک حاذق پیر را فالج و جوان را دق نیست یک مرد صادق اندر کار لیک هستند مدعی بسیار علم جست از درون اهل صواب همچو در جوی خرد روشن آب که به هرجا رسد چو دندانش بدهد بر مزاج او جانش زر به طیارکار باید سخت برگ باشد گواه جان درخت علم در مغزت و عمل در پوست همچو نور چراغ و روغن اوست علم آنجا چو رخ به خلق آرد مزد دانش به خلق نگذارد دانش آن خوبتر ز بهر بسیچ که بدانی که می ندانی هیچ گر برای خداست اندک بس وز پی مال و جاه اینت هوس سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۷ - حکایة فی‌العجز والسکوت شبلی از پیر روزگار جنید کرد نیکو سؤالی از پی صید گفت پیرا نهاد جمله علوم مر مرا کن درین زمان معلوم تا بدانم که راه عقبی چیست مرد این راه زین خلایق کیست گفت برگیر خواجه زود قلم تا بگویم ترا ز سر قدم شبلی اندر زمان قلم برداشت وانچه او گفت یک به یک بنگاشت گفت بنویس ازین قلم اللٰه چونکه بنوشت شد سخن کوتاه گفت دیگر چه پیر گفت جز این خود همین است کردمت تلقین علمها جمله زیر این کلمه ست هست صورت یکی ولیک همه ست علم جمله جهان جزین مشناس بشنو فرق فربهی ز اماس این بدان و ز قیل و قال گریز جمله این است و زان دگر پرهیز رهروانی که چشم سر دارند دیده بر پشت راهبر دارند روی در خلق مقتدا نه رواست که نه راه خدای راه هواست تو بدو داده ای و او به تو روی هردو همره چو حلقه ها در موی به هوا او ترا تو او را دوست بت پرستی تو بت پرستی اوست آنکه هرگز نبود با خود یار اوست از رنج علم برخوردار نیک و بد میل تو نه از خوابست بد و نیک تو همچو جلابست کی دهد مر بخار را تسکین کاتش اندر دلست ای مسکین آتش دل ز حکمت چپ و راست نشود جز به بادبیزن کاست دل تهی کن ز آتش پنداشت که کفی خاک باد و آب نداشت ساخته راه را همه اسباب سوی منزل رسیده در تک و تاب بی رفیق این چنین ره هایل رفته و کرده جسم را بسمل همه در باخته ز خود الوان نفس رفته بمانده جان و روان کرده این نفسها بجمله فدی ساخته از قالب و نفوس غدی روح صافی بمانده تن رفته صدق مانده به جای و فن رفته معنی کار را جهینه شده عین ارواح را بثینه شده چون شدم فارغ از طریق جواز عشق را زین سپس کنم آغاز

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۸ - فصل فی ذکرالعشق و فضیلته و صفة‌العشق والعاشق والمعشوق ذکرُالعشق یُریح القلوب و یُزیل الکروب دلبر جان ربای عشق آمد سر بر و سرنمای عشق آمد عشق با سربریده گوید راز زانکه داند که سر بود غماز خیز و بنمای عشق را قامت که مؤذن بگفت قدقامت عشق گوینده نهان سخن ست عشق پوشیده برهنه تن ست عشق هیچ آفریده را نبود عاشقی جز رسیده را نبود آب آتش فروز عشق آمد آتش آب سوز عشق آمد عشق بی چار میخ تن باشد مرغ دانا قفس شکن باشد جان که دور از یگانگی باشد دان که چون مرغ خانگی باشد کش سوی علو خود سفر نبود پر بود لیک اوج پر نبود همتش آن بود که دانه خورد قوتش آنکه گرد خانه پرد بنده عشق باش تا برهی از بلاها و زشتی و تبهی بنده عشق جان حر باشد مرد کشتی چه مرد در باشد سر کشتی ز آرزو دان پر قعر دریاست جای طالب در طالب در و انگهی کشتی در نیابی نیت بدین زشتی طمع از در آبدار ببر خرزی را چه ره بود زی در عزم خشکی بر اسب و بر خر کن چون به دریا رسی قدم سر کن مرد در جوی را به دریا بار جان و سر دان همیشه پای افزار سفر آب را به سر شو پیش اندر آموز هم ز سایه خویش در چنین جوی ورنه پیش دکان تو و خرمهره ای و تایی نان تا از این سایه در هراسی تو در ز خرمهره کی شناسی تو نیست در عشق حظ خود موجود عاشقان را چکار با مقصود عشق و مقصود کافری باشد عاشق از کام خود بری باشد عاشق آنست کو ز جان و ز تن زود برخیزد او نگفته سخن جان و تن را بسی محل ننهد گنج را سکه دغل ننهد تا بود جعفری به لون چو ماه ننهد بدره ای سیم سیاه کردگار لطیف و خالق بار هست خود پاک و پاک خواهد کار بر صدف در چو یافت جانت بنه ورنه خرمهره را ز دست مده قالت از سایه هواست برو لاف گه برگ طاعتت به دو جو خطه خاک لهو و بازی راست عالم پاک پاکبازی راست بیخودان را ز عشق فایده است عشق و مقصود خویش بیهده است عاشقان سر نهند در شب تار تو برآنی که چون بری دستار عشق آتش نشان بی آبست عشق بسیار جوی کم یابست عشق چون دست داد پشت شکست پای عاشق دو دست چرخ ببست ای دریغا که با تو این معنی نتوان گفت زانکه هست عری

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۸ - فصل فی ذکرالعشق و فضیلته و صفة‌العشق والعاشق والمعشوق ذکرُالعشق یُریح القلوب و یُزیل الکروب دلبر جان ربای عشق آمد سر بر و سرنمای عشق آمد عشق با سربریده گوید راز زانکه داند که سر بود غماز خیز و بنمای عشق را قامت که مؤذن بگفت قدقامت عشق گوینده نهان سخن ست عشق پوشیده برهنه تن ست عشق هیچ آفریده را نبود عاشقی جز رسیده را نبود آب آتش فروز عشق آمد آتش آب سوز عشق آمد عشق بی چار میخ تن باشد مرغ دانا قفس شکن باشد جان که دور از یگانگی باشد دان که چون مرغ خانگی باشد کش سوی علو خود سفر نبود پر بود لیک اوج پر نبود همتش آن بود که دانه خورد قوتش آنکه گرد خانه پرد بنده عشق باش تا برهی از بلاها و زشتی و تبهی بنده عشق جان حر باشد مرد کشتی چه مرد در باشد سر کشتی ز آرزو دان پر قعر دریاست جای طالب در طالب در و انگهی کشتی در نیابی نیت بدین زشتی طمع از در آبدار ببر خرزی را چه ره بود زی در عزم خشکی بر اسب و بر خر کن چون به دریا رسی قدم سر کن مرد در جوی را به دریا بار جان و سر دان همیشه پای افزار سفر آب را به سر شو پیش اندر آموز هم ز سایه خویش در چنین جوی ورنه پیش دکان تو و خرمهره ای و تایی نان تا از این سایه در هراسی تو در ز خرمهره کی شناسی تو نیست در عشق حظ خود موجود عاشقان را چکار با مقصود عشق و مقصود کافری باشد عاشق از کام خود بری باشد عاشق آنست کو ز جان و ز تن زود برخیزد او نگفته سخن جان و تن را بسی محل ننهد گنج را سکه دغل ننهد تا بود جعفری به لون چو ماه ننهد بدره ای سیم سیاه کردگار لطیف و خالق بار هست خود پاک و پاک خواهد کار بر صدف در چو یافت جانت بنه ورنه خرمهره را ز دست مده قالت از سایه هواست برو لاف گه برگ طاعتت به دو جو خطه خاک لهو و بازی راست عالم پاک پاکبازی راست بیخودان را ز عشق فایده است عشق و مقصود خویش بیهده است عاشقان سر نهند در شب تار تو برآنی که چون بری دستار عشق آتش نشان بی آبست عشق بسیار جوی کم یابست عشق چون دست داد پشت شکست پای عاشق دو دست چرخ ببست ای دریغا که با تو این معنی نتوان گفت زانکه هست عری

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۹ - حکایت در کمال عشق و عاشقی عاشقی را یکی فسرده بدید که همی مرد و خوش همی خندید گفت کاخر بوقت جان دادن خندت از چیست و این خوش استادن گفت خوبان چو پرده برگیرند عاشقان پیششان چنین میرند عشق را رهنمای و ره نبود در طریقت سر و کله نبود عشق و معشوق اختیاری نیست عشق زانسان که تو شماری نیست عشق را کس وجود نشناسد هر دلی را وطن نپرماسد گر نکو بنگری نه جای شکست عشق را ره ورای نه فلکست عاشقی خود نه کار فرزانه است عقل در راه عشق دیوانه است در ره عشق کاینات همه ستد از عجز خود برات همه عرش و فرش از نهاد او حیران باز گشته ز راه سرگردان کس نداده نشان ز جوهر عشق هیچ کس نانشسته همبر عشق نقد عشق از سرای ارواحست نه ز اشخاص و شکل و اشباحست راه نایافته بیافتن است عشق بی خویشتن شتافتن است کفر و دین عقل ناتمام بود عشق با کفر و دین کدام بود هرچه در کاینات جزو کل اند در ره عشق طاقهای پل اند عود و بیدی که سوختی همبر دود اگر دو یکیست خاکستر بید با میوه دار و خار و خدنگ همه را آتشی کند یک رنگ پیش آنکس که عشق رهبر اوست کفر و دین هر دو پرده در اوست مرد صورت پرست را گه کار کفش دستار دان کمر زنار هرچه آن نقش دور گردونست از سرا ضرب عشق بیرونست عشق برتر ز عقل و از جانست لی مع اللٰه وقت مردانست عقل مردیست خواجگی آموز عشق دردیست پادشاهی سوز طفل را بار عشق پیر کند پشه را عشق باشه گیر کند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۰ - التمثیل بقصّة آدم علیه‌السلام و سبب عشقه دل خریدار نیست جز غم را آن بنشنیده ای که آدم را عز علمش سوی جنان آورد دل عشقش به خاکدان آورد چون ره علم رفت سلطان شد چون ره دل گرفت عریان شد چون همه لطفها بدید از حق عشق جانش ندا شنید از حق ای که ذاتت چو عقل فرزانه ست عشق مگذار کو هم از خانه ست زیرکی دیو و عاشقی آدم این بمان تا بدان رسی دردم عشق در پیش گیر و دل بگذار که ز دل خیره بر نیاید کار مرد را عشق تاج سر باشد عشق بهتر ز هر هنر باشد عاشقی بسته خرد نبود علت عشق نیک و بد نبود آدم از عشق اهبطوا منها آمد اندر جهان جان تنها عقل عزم احاطت وی کرد غیرت عشق پای او پی کرد برگزیده دو مرغ بهر دو کار عقل طوطی و عشق بوتیمار قدم عقل نقد حالی جوی شعله عشق لاابالی گوی باشه عقل صعوه گیر بود کرکس عشق بازگیر بود در ره عشق ما همه طفلیم عاشقان صافیند و ما ثفلیم بالغ عقلها بسی یابی بالغ عشق کم کسی یابی در جهانی که عشق گوید راز عقل باشد در آن جهان غماز تا تو به مانده ای و عقل توباز تو چو کبکی و عشق همچون باز حق پژوهان که راه دل سپرند عقل را لاشه دبر شمرند محدث از خلقت قدم که بود روز کور از سپیده دم که بود عشق را جان بلعجب داند زانکه تفسیر شهد لب داند صورت عشق پوست باشد پوست عشق بی عین و شین و قاف نکوست در ره عاشقی سلامت نیست اضطرابست و استقامت نیست صفت عاشقان ز من بشنو ور نداری مرا برو به دو جو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۹ - حکایت در کمال عشق و عاشقی عاشقی را یکی فسرده بدید که همی مرد و خوش همی خندید گفت کاخر بوقت جان دادن خندت از چیست و این خوش استادن گفت خوبان چو پرده برگیرند عاشقان پیششان چنین میرند عشق را رهنمای و ره نبود در طریقت سر و کله نبود عشق و معشوق اختیاری نیست عشق زانسان که تو شماری نیست عشق را کس وجود نشناسد هر دلی را وطن نپرماسد گر نکو بنگری نه جای شکست عشق را ره ورای نه فلکست عاشقی خود نه کار فرزانه است عقل در راه عشق دیوانه است در ره عشق کاینات همه ستد از عجز خود برات همه عرش و فرش از نهاد او حیران باز گشته ز راه سرگردان کس نداده نشان ز جوهر عشق هیچ کس نانشسته همبر عشق نقد عشق از سرای ارواحست نه ز اشخاص و شکل و اشباحست راه نایافته بیافتن است عشق بی خویشتن شتافتن است کفر و دین عقل ناتمام بود عشق با کفر و دین کدام بود هرچه در کاینات جزو کل اند در ره عشق طاقهای پل اند عود و بیدی که سوختی همبر دود اگر دو یکیست خاکستر بید با میوه دار و خار و خدنگ همه را آتشی کند یک رنگ پیش آنکس که عشق رهبر اوست کفر و دین هر دو پرده در اوست مرد صورت پرست را گه کار کفش دستار دان کمر زنار هرچه آن نقش دور گردونست از سرا ضرب عشق بیرونست عشق برتر ز عقل و از جانست لی مع اللٰه وقت مردانست عقل مردیست خواجگی آموز عشق دردیست پادشاهی سوز طفل را بار عشق پیر کند پشه را عشق باشه گیر کند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۰ - التمثیل بقصّة آدم علیه‌السلام و سبب عشقه دل خریدار نیست جز غم را آن بنشنیده ای که آدم را عز علمش سوی جنان آورد دل عشقش به خاکدان آورد چون ره علم رفت سلطان شد چون ره دل گرفت عریان شد چون همه لطفها بدید از حق عشق جانش ندا شنید از حق ای که ذاتت چو عقل فرزانه ست عشق مگذار کو هم از خانه ست زیرکی دیو و عاشقی آدم این بمان تا بدان رسی دردم عشق در پیش گیر و دل بگذار که ز دل خیره بر نیاید کار مرد را عشق تاج سر باشد عشق بهتر ز هر هنر باشد عاشقی بسته خرد نبود علت عشق نیک و بد نبود آدم از عشق اهبطوا منها آمد اندر جهان جان تنها عقل عزم احاطت وی کرد غیرت عشق پای او پی کرد برگزیده دو مرغ بهر دو کار عقل طوطی و عشق بوتیمار قدم عقل نقد حالی جوی شعله عشق لاابالی گوی باشه عقل صعوه گیر بود کرکس عشق بازگیر بود در ره عشق ما همه طفلیم عاشقان صافیند و ما ثفلیم بالغ عقلها بسی یابی بالغ عشق کم کسی یابی در جهانی که عشق گوید راز عقل باشد در آن جهان غماز تا تو به مانده ای و عقل توباز تو چو کبکی و عشق همچون باز حق پژوهان که راه دل سپرند عقل را لاشه دبر شمرند محدث از خلقت قدم که بود روز کور از سپیده دم که بود عشق را جان بلعجب داند زانکه تفسیر شهد لب داند صورت عشق پوست باشد پوست عشق بی عین و شین و قاف نکوست در ره عاشقی سلامت نیست اضطرابست و استقامت نیست صفت عاشقان ز من بشنو ور نداری مرا برو به دو جو

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۱ - فی صفة‌العشق صورت عشق و عقل گفتار است معنی آنرا محک و معیارست عاشقی بیخودی و بیخویشی است عشق از اعراض منزل پیشی است بنه ار هیچ عشق آن داری در میان آنچه بر میان داری بر تو چون صبح عشق برتابد نه تو کس را نه کس ترا یابد چون بترسی همی ز مردن خویش عاشقی باش تا نمیری بیش که اجل جان زندگان را برد هرکه از عشق زنده گشت نمرد آتش بار و برگ باشد عشق ملک الموت مرگ باشد عشق هرکه را عشق آن جمال بود درد بی دال و ری و دال بود هرکه در بند خویشتن باشد کی بت عشق را شمن باشد گرچه بیرون طرب فزون دارد نوحه گر عاشق از درون دارد مرد عاشق کبودبر باشد مرغ دولت بریده پر باشد در ره خلق و کام اهل هنر از پی کام جستن و غم گر هست حلوالمذاق تف بلاش هست عذب المساغ داغ قضاش گر همی لعل بایدت کان کن ور همی عشق بایدت جان کن چون ترا نیست عشق بی آبی مزه نان خرده کی یابی مرد تاریک جان و روشن روی گردد از تف عشق جوشن روی عقل و نفس و طبیعت از زیست همه در جنب عشق دانی چیست نفس نقشی و عقل نقاشی طبع گردی و عشق فراشی عقل چون نقش بست نفس سترد عشق چون روی داد طبع بمرد خلق را تا ز عشق معزولیست جستن و جستن این دو مشغولیست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۲ - فی اشراق العشق این چنین خوانده ام که در بغداد بود مردی و دل ز دست بداد در ره عشق مرد شد صادق ناگهان گشت بر زنی عاشق بود نهرالمعلی این را باب زن ز کرج آب دجله گشت حجاب هر شب این مرد ز آتش دل خویش راه دجله سبک گرفتی پیش عبره کردی شدی به خانه زن بی خبر گشته او ز جان و ز تن باده عشق کرده ویرا مست وز وقاحت سباحه کرده به دست چون براین حال مدتی بگذشت آتش عشق اندکی کم گشت خویشتن را در آن میانه بدید گرد چون و چرا همی گردید بود خالی برآن رخان چو ماه مرد در خال زن چو کرد نگاه گفت کاین خال چیست ای مه روی با من احوال خال خویش بگوی زن بدو گفت کامشب اندر آب منشین جان خود هلا دریاب خال بر رویمست مادرزاد آتش عشق تو شرر بنهاد تا بدیدی تو خال بر رخ من پر شدی زین جمال فرخ من مرد نشنید و شد به دجله درون به تهور بریخت خود را خون غرقه گشت و بداد جان در آب گشت جان و تنش در آب خراب مرد تا بود مانده اندر سکر بود راه سلامت اندر شکر چون ز مستی عشق شد بیدار کرد جان عزیز در سر کار مرد را تا بود شرر در دل نبود مطلع به حاصل گل چون شرر کم شود خبر یابد آنگه از عقل خود خطر یابد وانکه او مدعی است در ره عشق شیر او هست کم ز روبه عشق هست در بند لقلقه مانده از در معنی و خبر رانده حال او حال آن جوان باشد که خجل گشته از زنان باشد نشنیدی که آن عزیزه چه گفت چون برو مرد حال خود ننهفت

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۱ - فی صفة‌العشق صورت عشق و عقل گفتار است معنی آنرا محک و معیارست عاشقی بیخودی و بیخویشی است عشق از اعراض منزل پیشی است بنه ار هیچ عشق آن داری در میان آنچه بر میان داری بر تو چون صبح عشق برتابد نه تو کس را نه کس ترا یابد چون بترسی همی ز مردن خویش عاشقی باش تا نمیری بیش که اجل جان زندگان را برد هرکه از عشق زنده گشت نمرد آتش بار و برگ باشد عشق ملک الموت مرگ باشد عشق هرکه را عشق آن جمال بود درد بی دال و ری و دال بود هرکه در بند خویشتن باشد کی بت عشق را شمن باشد گرچه بیرون طرب فزون دارد نوحه گر عاشق از درون دارد مرد عاشق کبودبر باشد مرغ دولت بریده پر باشد در ره خلق و کام اهل هنر از پی کام جستن و غم گر هست حلوالمذاق تف بلاش هست عذب المساغ داغ قضاش گر همی لعل بایدت کان کن ور همی عشق بایدت جان کن چون ترا نیست عشق بی آبی مزه نان خرده کی یابی مرد تاریک جان و روشن روی گردد از تف عشق جوشن روی عقل و نفس و طبیعت از زیست همه در جنب عشق دانی چیست نفس نقشی و عقل نقاشی طبع گردی و عشق فراشی عقل چون نقش بست نفس سترد عشق چون روی داد طبع بمرد خلق را تا ز عشق معزولیست جستن و جستن این دو مشغولیست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۲ - فی اشراق العشق این چنین خوانده ام که در بغداد بود مردی و دل ز دست بداد در ره عشق مرد شد صادق ناگهان گشت بر زنی عاشق بود نهرالمعلی این را باب زن ز کرج آب دجله گشت حجاب هر شب این مرد ز آتش دل خویش راه دجله سبک گرفتی پیش عبره کردی شدی به خانه زن بی خبر گشته او ز جان و ز تن باده عشق کرده ویرا مست وز وقاحت سباحه کرده به دست چون براین حال مدتی بگذشت آتش عشق اندکی کم گشت خویشتن را در آن میانه بدید گرد چون و چرا همی گردید بود خالی برآن رخان چو ماه مرد در خال زن چو کرد نگاه گفت کاین خال چیست ای مه روی با من احوال خال خویش بگوی زن بدو گفت کامشب اندر آب منشین جان خود هلا دریاب خال بر رویمست مادرزاد آتش عشق تو شرر بنهاد تا بدیدی تو خال بر رخ من پر شدی زین جمال فرخ من مرد نشنید و شد به دجله درون به تهور بریخت خود را خون غرقه گشت و بداد جان در آب گشت جان و تنش در آب خراب مرد تا بود مانده اندر سکر بود راه سلامت اندر شکر چون ز مستی عشق شد بیدار کرد جان عزیز در سر کار مرد را تا بود شرر در دل نبود مطلع به حاصل گل چون شرر کم شود خبر یابد آنگه از عقل خود خطر یابد وانکه او مدعی است در ره عشق شیر او هست کم ز روبه عشق هست در بند لقلقه مانده از در معنی و خبر رانده حال او حال آن جوان باشد که خجل گشته از زنان باشد نشنیدی که آن عزیزه چه گفت چون برو مرد حال خود ننهفت

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۳ - التمثّل فی احتراق العشق و اظهاره رفت وقتی زنی نکو در راه شده از کارهای مرد آگاه دید مردی جوان مر آن زن را کرد پیدا در آن زمان فن را بر پی زن برفت مرد به راه زن ز پس کرد با کرشمه نگاه کای جوانمرد بر پی ام به چه کار آمده ستی به خیره رو بگذار مرد گفتا که عاشق تو شدم ای چو عذرا چو وامق تو شدم بیم آنست کز غم تو کنون بدوم در جهان شوم مجنون شد وجودم بر آن جمال ز دست شیشه جان به سنگ غم بشکست با من اکنون نه حال ماند و نه هوش شد زیادت مرا جهان فرموش ظاهر و باطنم به تو مشغول گشت و شد از جهانیان معزول کرد حیلت بر او زن دانا زانکه آن مرد بود بس کانا گفت گر شد دلت به من مشغول شد وجودم دل ترا مبذول گفت زن گر جمال خواهر من بنگری ساعتی شوی الکن همچو ماه است در شب ده و چار بنگر آنک چو صدهزار نگار مرد کرد التفات زی پس و زن گفت کای سر به سر تو حیلت و فن عشق و پس التفات زی دگران سوی غیری به غافلی نگران زد ورا یک طپانچه بر رخسار تا شد از درد چشم او خونبار گفت کای فن فروش دستان خر گر بدی از جهان به منت نظر ور وجودت به من بدی مشغول نبدی غیر من برت مقبول کل تو سوی کل من ناظر گر بدی کی شدی ز من صابر جز به من التفات کی کردی غم زشت و نکو کجا خوردی ور نهادت مرا بدی مطلق به دگر کس کجا شدی ملحق سوی جز من چو التفات آری از جمال رخم برات آری مرد لافی نه مرد آلافی ناف رنگی نه رنگ را نافی سست بازار و سخت آزاری خربزه خور نه خربزه کاری سوخته مغز و خام گفتاری سوده سودا و ساده بازاری هرکه او مدعی بود در عشق هست بیداد کرده او بر عشق عشق را راه بر سلامت نیست در ره عشق استقامت نیست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۳ - التمثّل فی احتراق العشق و اظهاره رفت وقتی زنی نکو در راه شده از کارهای مرد آگاه دید مردی جوان مر آن زن را کرد پیدا در آن زمان فن را بر پی زن برفت مرد به راه زن ز پس کرد با کرشمه نگاه کای جوانمرد بر پی ام به چه کار آمده ستی به خیره رو بگذار مرد گفتا که عاشق تو شدم ای چو عذرا چو وامق تو شدم بیم آنست کز غم تو کنون بدوم در جهان شوم مجنون شد وجودم بر آن جمال ز دست شیشه جان به سنگ غم بشکست با من اکنون نه حال ماند و نه هوش شد زیادت مرا جهان فرموش ظاهر و باطنم به تو مشغول گشت و شد از جهانیان معزول کرد حیلت بر او زن دانا زانکه آن مرد بود بس کانا گفت گر شد دلت به من مشغول شد وجودم دل ترا مبذول گفت زن گر جمال خواهر من بنگری ساعتی شوی الکن همچو ماه است در شب ده و چار بنگر آنک چو صدهزار نگار مرد کرد التفات زی پس و زن گفت کای سر به سر تو حیلت و فن عشق و پس التفات زی دگران سوی غیری به غافلی نگران زد ورا یک طپانچه بر رخسار تا شد از درد چشم او خونبار گفت کای فن فروش دستان خر گر بدی از جهان به منت نظر ور وجودت به من بدی مشغول نبدی غیر من برت مقبول کل تو سوی کل من ناظر گر بدی کی شدی ز من صابر جز به من التفات کی کردی غم زشت و نکو کجا خوردی ور نهادت مرا بدی مطلق به دگر کس کجا شدی ملحق سوی جز من چو التفات آری از جمال رخم برات آری مرد لافی نه مرد آلافی ناف رنگی نه رنگ را نافی سست بازار و سخت آزاری خربزه خور نه خربزه کاری سوخته مغز و خام گفتاری سوده سودا و ساده بازاری هرکه او مدعی بود در عشق هست بیداد کرده او بر عشق عشق را راه بر سلامت نیست در ره عشق استقامت نیست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۴ - ذکر معنی و برهان عشق دعوی عشق و عقل گفتارست معنی عقل و عشق کردارست عشق را بیخودی صفت باشد عشق را خون دل صلت باشد هرکه را عشق چهره بنماید دل و جانش به جمله برباید کس نیاید به عشق بر پیروز عشق عنقای مغربست امروز عشق را کیستی نگویی تو بر در عاشقی چه پویی تو عاشقی کار شیرمردانست نه به دعویست بل به برهانست هرکه را سر به از کلاه بود بر سر او کله گناه بود کانکه در عشق شمع ره باشد همچو شمع آتشین کله باشد کودکی رو ز دیو چشم بپوش طفل راهی تو شو ز خود خاموش دست چپ را ز دست راست بدان تا ز تقلید نشمری ایمان عشق مردان بود به راه نیاز عشق تو هست سوی نان و پیاز در ره بی نیازی ای درویش رو تو بیگانه وار از پی خویش کوشش از تن طلب کشش از جان جوشش از عشق دان چشش ز ایمان بهر جان سعادت اندیشت هشت خوانست هفت خوان پیشت عشق چون شمع زنده خواهد مرد دیده و دل سپید و طلعت زرد هرکجا حسن و دلکشی باشد غمزه با شوخی و خوشی باشد آنچنانی ز عشق و طبع و مزیج که نسنجی به چشم عاقل هیچ کی درآیی به چشم اهل خرد تو فروشی نفاق و نفس خرد تا تو او را فروشی این سلعت او به هر دم نوت دهد خلعت سلعتش ساعتیست با تو و بس خلعتش دام و درد و بند و قفس گر از این دام و بند او برهی کفش بیرون کنی کله بنهی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۵ - در عشق مجازی در بهشت از نه اکل و شربستی کی ترا زی نماز قربستی منبلی گفت بر درش قایم زان شدستم که اکلها دایم دوستداران درگهش سمرند لقمه خواران خلد او دگرند بره شیر مست و مرغ سمین چشم داری ز وی بیوم الدین دوستان زو همه لقا خواهند در دعا زو همه رضا خواهند تو ز وی روز عرض نان خواهی می و شیر و عسل روان خواهی میل تو هست جمله سوی طعام نه به دارالخلود و دارلسلام حظ دنیای جفت رنج و تعب هست ملبوس و مطعم و مشرب منکح و مسکن و سماع و لقا وعده داده ست مر ترا فردا تو چو در بند و قید هر هفتی به درش زان سبب همی رفتی گر ندادیت وعده این هر هفت زود پیدا شدی ترا آکفت نه ورا بنده ای نه در بندی از در گریه ای چرا خندی خویشتن بین بوی چو دیو مدام تا بوی زیر چرخ آینه فام تا به زیر زمانه کهنست نفس در آرزو مراغه زنست مرغ دولت چو خانگی نبود زاغ هرجای بودنی برود نفس در پیش عشق سگداریست نفس در راه عشق بیکاریست هم بدین پای بند و لطف غریب تاج سر گشت و گوشمال ادیب هست گفتارت از چه بیم آری درد پهلو و رنج بیماری نه چه پهلوی عایشه بشکست گفت پیغمبرش که بردی دست خارکی را که می خلد در پای دستگاهی بساختست خدای زانکه داند کرم که محض کرم بکند ضایع آن عنا و الم تو دعا گویی و اجابت نه زانکه داری دل و انابت نه زانکه داند خدای انابت را حکمتش مانع است اجابت را

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۴ - ذکر معنی و برهان عشق دعوی عشق و عقل گفتارست معنی عقل و عشق کردارست عشق را بیخودی صفت باشد عشق را خون دل صلت باشد هرکه را عشق چهره بنماید دل و جانش به جمله برباید کس نیاید به عشق بر پیروز عشق عنقای مغربست امروز عشق را کیستی نگویی تو بر در عاشقی چه پویی تو عاشقی کار شیرمردانست نه به دعویست بل به برهانست هرکه را سر به از کلاه بود بر سر او کله گناه بود کانکه در عشق شمع ره باشد همچو شمع آتشین کله باشد کودکی رو ز دیو چشم بپوش طفل راهی تو شو ز خود خاموش دست چپ را ز دست راست بدان تا ز تقلید نشمری ایمان عشق مردان بود به راه نیاز عشق تو هست سوی نان و پیاز در ره بی نیازی ای درویش رو تو بیگانه وار از پی خویش کوشش از تن طلب کشش از جان جوشش از عشق دان چشش ز ایمان بهر جان سعادت اندیشت هشت خوانست هفت خوان پیشت عشق چون شمع زنده خواهد مرد دیده و دل سپید و طلعت زرد هرکجا حسن و دلکشی باشد غمزه با شوخی و خوشی باشد آنچنانی ز عشق و طبع و مزیج که نسنجی به چشم عاقل هیچ کی درآیی به چشم اهل خرد تو فروشی نفاق و نفس خرد تا تو او را فروشی این سلعت او به هر دم نوت دهد خلعت سلعتش ساعتیست با تو و بس خلعتش دام و درد و بند و قفس گر از این دام و بند او برهی کفش بیرون کنی کله بنهی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۵ - در عشق مجازی در بهشت از نه اکل و شربستی کی ترا زی نماز قربستی منبلی گفت بر درش قایم زان شدستم که اکلها دایم دوستداران درگهش سمرند لقمه خواران خلد او دگرند بره شیر مست و مرغ سمین چشم داری ز وی بیوم الدین دوستان زو همه لقا خواهند در دعا زو همه رضا خواهند تو ز وی روز عرض نان خواهی می و شیر و عسل روان خواهی میل تو هست جمله سوی طعام نه به دارالخلود و دارلسلام حظ دنیای جفت رنج و تعب هست ملبوس و مطعم و مشرب منکح و مسکن و سماع و لقا وعده داده ست مر ترا فردا تو چو در بند و قید هر هفتی به درش زان سبب همی رفتی گر ندادیت وعده این هر هفت زود پیدا شدی ترا آکفت نه ورا بنده ای نه در بندی از در گریه ای چرا خندی خویشتن بین بوی چو دیو مدام تا بوی زیر چرخ آینه فام تا به زیر زمانه کهنست نفس در آرزو مراغه زنست مرغ دولت چو خانگی نبود زاغ هرجای بودنی برود نفس در پیش عشق سگداریست نفس در راه عشق بیکاریست هم بدین پای بند و لطف غریب تاج سر گشت و گوشمال ادیب هست گفتارت از چه بیم آری درد پهلو و رنج بیماری نه چه پهلوی عایشه بشکست گفت پیغمبرش که بردی دست خارکی را که می خلد در پای دستگاهی بساختست خدای زانکه داند کرم که محض کرم بکند ضایع آن عنا و الم تو دعا گویی و اجابت نه زانکه داری دل و انابت نه زانکه داند خدای انابت را حکمتش مانع است اجابت را

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۶ - اندر معنی دل و جان و درجات آن ذکرالقلب انفع لان شأنه رافع جد زند بوسه بر ستانه دل هزل نبود کلید خانه دل دل به رشوت پذیرد از جان نور کی بود زیردست رضوان حور وزن سر همچو وزن سر سبکست برگ دل همچو برگ گل تنکست بر در اهل دل به وقت طعام گندمی گزدمی بود ز حرام چون نشویی همی دل از باطل رقم گازران منه بر دل دل که باشد سیاه چون پر زاغ صید طاووس کی کند در باغ دل آنکس که هست بر تن شاه جانش را هست جامه درگاه باز چشم تو در ره اسباب هست سوی شراب و جامه خواب چند باشی به غفلت ای بد رگ دل تو در گل و تو خفته چو سگ چو سگ آبستنی تو ای جاهل سگ دیوانه داری اندر دل خوی و طبع بد سگان داری همچو سگ توشه استخوان داری سگ دیوانه را بکش به عذاب زانکه اندر ره درنگ و شتاب هرکه را او گزید هم برجای شود از بیم گربه سگ بچه زای ذره ای نور اگر به دست آری بی تعب جسر نار بگذاری ور نداری تو نور نار شوی پیش پروردگار خوار شوی از در تن ترا به منزل دل نیست جز درد دل دگر حاصل راه جسم تو سوی منزل جان حایلی دان تو زین چهار ارکان پر و بال خرد ز جان زاید از تن تیره جان و دل ناید باطن تو دل تو دان بدرست هرچه جز باطن تو باطل تست موضع دین دلست و مغز و دماغ همچو بزر و فتیله نور چراغ دل بود همچو شمس انجم سوز که تواند نمود چهره به روز دل که بر نفس مهتری یابد بر همه سروران سری یابد نه چنان دل که از پی دنیی بفروشد به اندکی عقبی اصل حرص و نیاز دل نبود مایه دل ز آب گل نبود دل که باشد چنین امانی دوست نه دلست آنکه هست پاره گوشت دل که باشد ز تو امانی خواه نبود از حال ایزدی آگاه پاره ای گوشت گنده باشد و بس که مر آنرا به کس ندارد کس بد شود تن چو دل تباه بود ظلم لشکر ز ضعف شاه بود چون سر ظلم و جور دارد شاه برگشاید به ظلم دست سپاه ستم اندر جهان نه ز آب و گلست این همه ظلمها ز کبر دلست گر دلت نیستی به صورت زاغ همه طاوس گیردی به چراغ کوش تا دلت چون قلم گردد پیش از آن کت امل الم گردد عاشقان را برای جستن نام نز برای حصول لذت و کام یک عتاب و به رفق فرقد خاک یک حدیث و دو جامه در بر چاک زان همه کارهات بی نورست کز تو تا نور راه بس دورست با چنین دل سفر سقر باشد سفله از گرگ و سگ بتر باشد سگ بیوسنده گرگ درنده ست سفله سالوس و لوس خر بنده ست پس درین راه توشه از جان ساز نه ز دلق و عصا و انبان ساز خویشتن در فکن به زورق دین که از این ره رسی به علیین

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۶ - اندر معنی دل و جان و درجات آن ذکرالقلب انفع لان شأنه رافع جد زند بوسه بر ستانه دل هزل نبود کلید خانه دل دل به رشوت پذیرد از جان نور کی بود زیردست رضوان حور وزن سر همچو وزن سر سبکست برگ دل همچو برگ گل تنکست بر در اهل دل به وقت طعام گندمی گزدمی بود ز حرام چون نشویی همی دل از باطل رقم گازران منه بر دل دل که باشد سیاه چون پر زاغ صید طاووس کی کند در باغ دل آنکس که هست بر تن شاه جانش را هست جامه درگاه باز چشم تو در ره اسباب هست سوی شراب و جامه خواب چند باشی به غفلت ای بد رگ دل تو در گل و تو خفته چو سگ چو سگ آبستنی تو ای جاهل سگ دیوانه داری اندر دل خوی و طبع بد سگان داری همچو سگ توشه استخوان داری سگ دیوانه را بکش به عذاب زانکه اندر ره درنگ و شتاب هرکه را او گزید هم برجای شود از بیم گربه سگ بچه زای ذره ای نور اگر به دست آری بی تعب جسر نار بگذاری ور نداری تو نور نار شوی پیش پروردگار خوار شوی از در تن ترا به منزل دل نیست جز درد دل دگر حاصل راه جسم تو سوی منزل جان حایلی دان تو زین چهار ارکان پر و بال خرد ز جان زاید از تن تیره جان و دل ناید باطن تو دل تو دان بدرست هرچه جز باطن تو باطل تست موضع دین دلست و مغز و دماغ همچو بزر و فتیله نور چراغ دل بود همچو شمس انجم سوز که تواند نمود چهره به روز دل که بر نفس مهتری یابد بر همه سروران سری یابد نه چنان دل که از پی دنیی بفروشد به اندکی عقبی اصل حرص و نیاز دل نبود مایه دل ز آب گل نبود دل که باشد چنین امانی دوست نه دلست آنکه هست پاره گوشت دل که باشد ز تو امانی خواه نبود از حال ایزدی آگاه پاره ای گوشت گنده باشد و بس که مر آنرا به کس ندارد کس بد شود تن چو دل تباه بود ظلم لشکر ز ضعف شاه بود چون سر ظلم و جور دارد شاه برگشاید به ظلم دست سپاه ستم اندر جهان نه ز آب و گلست این همه ظلمها ز کبر دلست گر دلت نیستی به صورت زاغ همه طاوس گیردی به چراغ کوش تا دلت چون قلم گردد پیش از آن کت امل الم گردد عاشقان را برای جستن نام نز برای حصول لذت و کام یک عتاب و به رفق فرقد خاک یک حدیث و دو جامه در بر چاک زان همه کارهات بی نورست کز تو تا نور راه بس دورست با چنین دل سفر سقر باشد سفله از گرگ و سگ بتر باشد سگ بیوسنده گرگ درنده ست سفله سالوس و لوس خر بنده ست پس درین راه توشه از جان ساز نه ز دلق و عصا و انبان ساز خویشتن در فکن به زورق دین که از این ره رسی به علیین

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۷ - اندر جان و دل و تن گوید از در تن که صاحب کلهست تا به دل صدهزار ساله رهست هست بر سالکان به وقت رحیل همچو موسی و خصم و منزل نیل لیک بر وی چو بسته گردد کار نار گردد به عاقبت دینار تا خدای آن رهی که در بندست همچو زنجیر در هم افگندست پاره ای راه نیک داری پیش از در نفس تا در دل خویش راه دل مر ترا نه این راهست عقل از آن قاصرست و کوتاهست راه جسم تو سوی دل بمثل هست چون حیز و منزل اول که همی هردمی ز رنجوری گفتی ای مکه وه که بس دوری نقش مکه سه حرف دل تنگست جز به رفتن هزار فرسنگست هست بر سالکان به وقت بسیچ راه دل را چو زلف زنگی پیچ لیک بر وی چو گرم گشت آتش راه گردد چو طبع زنگی خوش آنکه ره را به جد نگیرد پیش همچو زنگی بماند او درویش وانکه رفت از سر طرب در ره همچو زنگی بود به دل ابله دین ندارد کسی که اندر دل مر ورا نیست مغز دل حاصل این چنین پر خلل دلی که تراست دد و دامند با تو زین دل راست پاره ای گوشت نام دل کردی دل تحقیق را بحل کردی تو ز دل غافلی و بی خبری دگرست آن دل و تو خود دگری دل بود راه آن جهانی تو لیک دل را ز ده ندانی تو پر و بال خرد ز دل باشد تن بی دل جوال گل باشد خشک و بی بر بمانده اندر گل چون برند از درخت خرما دل باطن تو حقیقت دل تست هرچه جز باطن تو باطل تست دین ز دل خیزد و خرد ز دماغ دین چو روز آمد و خرد چو چراغ آفتابی بباید انجم سوز به چراغ تو شب نگردد روز آن چنان دل که وقت پیچاپیچ جز خدای اندرو نباشد هیچ نه چنان دل که از پی تلبیس هست مردار گلخن ابلیس دل یکی منظریست ربانی اندرو طرح و فرش نورانی از سر جهل و روی نادانی حجره دیو را چه دل خوانی هست معراج دل به وقت فراغ قاب قوسین عقل و شرع دماغ از در چشم تا به کعبه دل عاشقان را هزار و یک منزل خاص خواند هزار و یک نامش عام داند هزار و یک دامش آنکه بودند خواجه صاحب دل پیش رفتند از تو صد منزل بنشستد بر بساط سماط تو بمانده پیاده هم به رباط اصل هزل و مجاز دل نبود دوزخ خشم و آز دل نبود دل که او را سر بدست و بهست دل مخوانش که آن نه دل که دهست دل که با چیز این جهان شد خویش دان که زان دل دلی نیاید بیش اینت غبنی که یک رمه جاهل خوانده شکل صنوبری را دل این که دل نام کرده ای به مجاز رو به پیش سگان کوی انداز دل که بر عقل مهتری دارد نه به شکل صنوبری دارد دل که با مال و جاه دارد کار این سگی دان و آن دو را مردار

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۷ - اندر جان و دل و تن گوید از در تن که صاحب کلهست تا به دل صدهزار ساله رهست هست بر سالکان به وقت رحیل همچو موسی و خصم و منزل نیل لیک بر وی چو بسته گردد کار نار گردد به عاقبت دینار تا خدای آن رهی که در بندست همچو زنجیر در هم افگندست پاره ای راه نیک داری پیش از در نفس تا در دل خویش راه دل مر ترا نه این راهست عقل از آن قاصرست و کوتاهست راه جسم تو سوی دل بمثل هست چون حیز و منزل اول که همی هردمی ز رنجوری گفتی ای مکه وه که بس دوری نقش مکه سه حرف دل تنگست جز به رفتن هزار فرسنگست هست بر سالکان به وقت بسیچ راه دل را چو زلف زنگی پیچ لیک بر وی چو گرم گشت آتش راه گردد چو طبع زنگی خوش آنکه ره را به جد نگیرد پیش همچو زنگی بماند او درویش وانکه رفت از سر طرب در ره همچو زنگی بود به دل ابله دین ندارد کسی که اندر دل مر ورا نیست مغز دل حاصل این چنین پر خلل دلی که تراست دد و دامند با تو زین دل راست پاره ای گوشت نام دل کردی دل تحقیق را بحل کردی تو ز دل غافلی و بی خبری دگرست آن دل و تو خود دگری دل بود راه آن جهانی تو لیک دل را ز ده ندانی تو پر و بال خرد ز دل باشد تن بی دل جوال گل باشد خشک و بی بر بمانده اندر گل چون برند از درخت خرما دل باطن تو حقیقت دل تست هرچه جز باطن تو باطل تست دین ز دل خیزد و خرد ز دماغ دین چو روز آمد و خرد چو چراغ آفتابی بباید انجم سوز به چراغ تو شب نگردد روز آن چنان دل که وقت پیچاپیچ جز خدای اندرو نباشد هیچ نه چنان دل که از پی تلبیس هست مردار گلخن ابلیس دل یکی منظریست ربانی اندرو طرح و فرش نورانی از سر جهل و روی نادانی حجره دیو را چه دل خوانی هست معراج دل به وقت فراغ قاب قوسین عقل و شرع دماغ از در چشم تا به کعبه دل عاشقان را هزار و یک منزل خاص خواند هزار و یک نامش عام داند هزار و یک دامش آنکه بودند خواجه صاحب دل پیش رفتند از تو صد منزل بنشستد بر بساط سماط تو بمانده پیاده هم به رباط اصل هزل و مجاز دل نبود دوزخ خشم و آز دل نبود دل که او را سر بدست و بهست دل مخوانش که آن نه دل که دهست دل که با چیز این جهان شد خویش دان که زان دل دلی نیاید بیش اینت غبنی که یک رمه جاهل خوانده شکل صنوبری را دل این که دل نام کرده ای به مجاز رو به پیش سگان کوی انداز دل که بر عقل مهتری دارد نه به شکل صنوبری دارد دل که با مال و جاه دارد کار این سگی دان و آن دو را مردار

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۸ - اندر صفت پرورش دل گوید دل قوی کند ز زحمت و بیم جز شراب مفرح تسلیم ایمن آنگه شوی ز محنت و تاب که خوری شربتی ز باده ناب تا نخوردی شراب دین مستی چون بخوردی ز هر بلا رستی وان مفرح که اولیا سازند در شفاخانه رضا سازند خور اینجا گلست ازو برگرد کانکه گل خورد روش باشد زرد تا بدینجا ز گل نپرهیزی کی ز گل سرخ روی برخیزی مرد گل خواره را چو یاد دهد آخرالامر جان به باد دهد نان و جامه سپید این منزل نفزاید مگر سیاهی دل دل کند سخت جامه نرمت خورش خوش برد ز سر شرمت تو مشو غره بر نکویی پوست که خلق پوش مرد خلق نکوست ناخوشی خوب و نغز و زیبا نیست خوی خوش با کلاه و دیبا نیست نفس حسی به خوردن ارزانیست غذی جان ز خوان بی نانیست غافلان فربه از بطر زانند که غم جان و جامه کم دانند هر دلی را که غم بود مسکون نه دلست آنکه هست خانه خون مرد نبود که گرد خود پوید مرد راه نجات خود جوید تا کی از کنج خانه بیرون آی از چنین خانه ای سوی صحرا من غلام گزیده مردانم باد دایم فدایشان جانم سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۹ - اندر صفت شب گوید چون نهان شد ز بهر سود زمین آتش آسمان ز دود زمین دهر چون در سرای قیر اندود توده دوده با تلاطم دود ظلمهای سپهر در یادم گشته در طبع دهر مستحکم پیش دیوان درون دمگه زشت زنگیان پای کوب بر انگشت گشته پر دوده توده هامون کرده عالم غلامه غالیه گون شب بسان سیاه گون دریا من چو گوهر صدف نهاد سرا خفته اندر کنار اهریمن زنگیی کش ز مشک پیراهن زنگیانی به قیر بسرشته شبه با ساج کرده در رشته دیو از دوده کرده خود را دلق شش جهت را یکی نموده به خلق می دمید از دهان دوده سرشت دیو در روی نوبیان انگشت گشته انقاس گوهر مردم کرده انفاس راه منفذ گم یا تو گفتی که از جوال سیاه زنگیی کور سرمه ریخت به چاه نور بسیار اندکی کرده تیرگی شش جهت یکی کرده سایه آفتاب رفته چو تیر قیروان را گرفته اندر قیر شد چو شد زیر خاک چشمه خور نسترن را ز حوض نیلوفر چشم نرگس به باغها در باز لیک بیگانه از نشیب و فراز زحل از اوج خویش رخ بنمود همچو گویی ز نقره زر اندود مشتری گشته از فلک پنهان هیچ ننمود روی خویش عیان شکل مریخ برفراخته تیغ گاه پیدا و گه نهان در میغ شمس رخ در حجاب پوشیده وز سیاهی نقاب پوشیده زهره اندر حضیض ناپیدا گشته از نور خویش جمله جدا با عطارد نمانده هیچ رمق هم بسان دویت خود مطلق خسرو شرق در شبستان خوش خفته بر روی نیلگون مفرش چرخ پیروزه و ستاره بر آن چون زر سرخ و دست نیلگران شهب اندر اثیر میدان تاز دم عقرب ز زهره چوگان باز بوده پیش بنات نعش مهین ماه چون نیم حلقه ای زرین در ثریا بمانده چشم سهیل خیره چون مرد مانده اندر سیل قطب در قطر چرخ پیوسته متمکن چو پیر آهسته ناله بیوه و خروش یتیم دل برجیس را نهاده دو نیم بهر تعویذ عقد حورالعین فرقدان چون هلیله ای زرین انجم اندر مجره راست چنان که صدف ریزه ها بر آب روان شده شکل مجره زو پیدا همچو موسی و بحر و زخم عصا شکل پروین چو هفت مهره یشم بر یکی جام می نموده به چشم همچو شخصم ضعیف شکل سها گاه پیدا و گاه ناپیدا گردش انجم از ورای اثیر خیل رومی به گرد زنگی پیر کوکب از راه کهکشان پیدا راست چون اشک و چشم نابینا چرخ را کرده چون شکوفه به باغ گاو گردون ز شش پلیته چراغ مانده ساکن چو گوهر اندر درج هفت سیاره و دوازده برج اختر و آسمان ز کینه من گشته مانند اشک و سینه من چون ز سرمای صبح زنگی زشت دم دمید اندر آتش و انگشت صبحدم دم برون همی زد خیل گفتیی جان همی کند بواللیل تا برون کرد همچو زرین درق شاه گردون سر از دریچه شرق همچو من زرد روی شد عالم چون برون تاخت سرخ علم شد جهان تازه چون دل دانا شب شد از بیم صبح روز ناپیدا انجم از بیم صبح ریزان شد زنگی از رومیان گریزان شد صبح چون شد ز نور شاد روان گسترید او ز نور شادروان بامدادان پگاه از در من ناگه آمد پدید دلبر من دلبری کو دل و روان بربود چون به کافور مشک می اندود

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۸ - اندر صفت پرورش دل گوید دل قوی کند ز زحمت و بیم جز شراب مفرح تسلیم ایمن آنگه شوی ز محنت و تاب که خوری شربتی ز باده ناب تا نخوردی شراب دین مستی چون بخوردی ز هر بلا رستی وان مفرح که اولیا سازند در شفاخانه رضا سازند خور اینجا گلست ازو برگرد کانکه گل خورد روش باشد زرد تا بدینجا ز گل نپرهیزی کی ز گل سرخ روی برخیزی مرد گل خواره را چو یاد دهد آخرالامر جان به باد دهد نان و جامه سپید این منزل نفزاید مگر سیاهی دل دل کند سخت جامه نرمت خورش خوش برد ز سر شرمت تو مشو غره بر نکویی پوست که خلق پوش مرد خلق نکوست ناخوشی خوب و نغز و زیبا نیست خوی خوش با کلاه و دیبا نیست نفس حسی به خوردن ارزانیست غذی جان ز خوان بی نانیست غافلان فربه از بطر زانند که غم جان و جامه کم دانند هر دلی را که غم بود مسکون نه دلست آنکه هست خانه خون مرد نبود که گرد خود پوید مرد راه نجات خود جوید تا کی از کنج خانه بیرون آی از چنین خانه ای سوی صحرا من غلام گزیده مردانم باد دایم فدایشان جانم سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۹ - اندر صفت شب گوید چون نهان شد ز بهر سود زمین آتش آسمان ز دود زمین دهر چون در سرای قیر اندود توده دوده با تلاطم دود ظلمهای سپهر در یادم گشته در طبع دهر مستحکم پیش دیوان درون دمگه زشت زنگیان پای کوب بر انگشت گشته پر دوده توده هامون کرده عالم غلامه غالیه گون شب بسان سیاه گون دریا من چو گوهر صدف نهاد سرا خفته اندر کنار اهریمن زنگیی کش ز مشک پیراهن زنگیانی به قیر بسرشته شبه با ساج کرده در رشته دیو از دوده کرده خود را دلق شش جهت را یکی نموده به خلق می دمید از دهان دوده سرشت دیو در روی نوبیان انگشت گشته انقاس گوهر مردم کرده انفاس راه منفذ گم یا تو گفتی که از جوال سیاه زنگیی کور سرمه ریخت به چاه نور بسیار اندکی کرده تیرگی شش جهت یکی کرده سایه آفتاب رفته چو تیر قیروان را گرفته اندر قیر شد چو شد زیر خاک چشمه خور نسترن را ز حوض نیلوفر چشم نرگس به باغها در باز لیک بیگانه از نشیب و فراز زحل از اوج خویش رخ بنمود همچو گویی ز نقره زر اندود مشتری گشته از فلک پنهان هیچ ننمود روی خویش عیان شکل مریخ برفراخته تیغ گاه پیدا و گه نهان در میغ شمس رخ در حجاب پوشیده وز سیاهی نقاب پوشیده زهره اندر حضیض ناپیدا گشته از نور خویش جمله جدا با عطارد نمانده هیچ رمق هم بسان دویت خود مطلق خسرو شرق در شبستان خوش خفته بر روی نیلگون مفرش چرخ پیروزه و ستاره بر آن چون زر سرخ و دست نیلگران شهب اندر اثیر میدان تاز دم عقرب ز زهره چوگان باز بوده پیش بنات نعش مهین ماه چون نیم حلقه ای زرین در ثریا بمانده چشم سهیل خیره چون مرد مانده اندر سیل قطب در قطر چرخ پیوسته متمکن چو پیر آهسته ناله بیوه و خروش یتیم دل برجیس را نهاده دو نیم بهر تعویذ عقد حورالعین فرقدان چون هلیله ای زرین انجم اندر مجره راست چنان که صدف ریزه ها بر آب روان شده شکل مجره زو پیدا همچو موسی و بحر و زخم عصا شکل پروین چو هفت مهره یشم بر یکی جام می نموده به چشم همچو شخصم ضعیف شکل سها گاه پیدا و گاه ناپیدا گردش انجم از ورای اثیر خیل رومی به گرد زنگی پیر کوکب از راه کهکشان پیدا راست چون اشک و چشم نابینا چرخ را کرده چون شکوفه به باغ گاو گردون ز شش پلیته چراغ مانده ساکن چو گوهر اندر درج هفت سیاره و دوازده برج اختر و آسمان ز کینه من گشته مانند اشک و سینه من چون ز سرمای صبح زنگی زشت دم دمید اندر آتش و انگشت صبحدم دم برون همی زد خیل گفتیی جان همی کند بواللیل تا برون کرد همچو زرین درق شاه گردون سر از دریچه شرق همچو من زرد روی شد عالم چون برون تاخت سرخ علم شد جهان تازه چون دل دانا شب شد از بیم صبح روز ناپیدا انجم از بیم صبح ریزان شد زنگی از رومیان گریزان شد صبح چون شد ز نور شاد روان گسترید او ز نور شادروان بامدادان پگاه از در من ناگه آمد پدید دلبر من دلبری کو دل و روان بربود چون به کافور مشک می اندود

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۱ - ذکر نفس الکلی نذیر ناصح و اهماله غرور فاضح اندر آمد چو ماه در شبگیر انعم اللٰه صباح گویان پیر کندجسمی و ساکن ارکانی تیزچشمی و ره فرادانی روی چون آفتاب نور اندود جامه چون جامه سپهر کبود ناگهانی تو گفتی آمد بر آفتابی ز حوض نیلوفر یا مگر باغبان طینت من ناگهان گشت بر بنفشه سمن دیده چون از نهاد من پر کرد تا به سر درج جزع پر در کرد گفت چون نطق پر شکر بگشاد کله خواجگی ز سر بنهاد کیف اصبحت ای پسر خوانده ای به زندان نفس درمانده ای به چاه غرور مانده اسیر بر تو نفس هواپرست امیر خیز کاین خاکدان سرای تو نیست این هوس خانه است جای تو نیست چه افگنی بیهده بساط نشاط اندرین صد هزار ساله رباط گر قبای بقا نخواهی سوخت برکش از تن قبای آدم دوخت خویشتن را ازین قفس برهان بنما از خلیفتی برهان باش گنجور در نشیمن خاک ورنه بگذر از انجم و افلاک سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲ - صفت کلماتی که با نفس کلّی رود و جوابها که او گوید گفتم ای ایزد سرشته ز نور وی ز عکس رخ تو دیو چو حور ای زمان از تو عید و آدینه وی زمین از رخ تو آیینه صفتت برتر از نفس باشد وصف کردن ترا هوس باشد پس بدیعی به صورت و پیکر نیست در کل کون چون تو دگر از صفت صورت معاینه ای زانکه هم رویی و هم آینه ای اندر اقلیم دین تویی هموار از پی راه عذر و شکر شکار طوبی مایه بخش باغ ارم کعبه پادشاه خاک حرم بس بهی نفس و بس قوی نفسی عقل و جانی سری دلی چه کسی حبذا صورتت که بس خوبی خرما شوکتت نه معیوبی برتر از جوهری و از عرضی جمله کاینات را غرضی گوهری کز تو قابل قوتست برج خورشید و درج یاقوتست خورده ای شربها ز دست ملک همچو پیغمبران هنییا لک چه کنی پیش مدبری پر درد در چنین کنج گنج بادآورد کلبه ای همچو دیو درگه دود کردی از عکس روی نور اندود من سهایی ندیده ام در چاه با دو خورشیدم این زمان و دو ماه بلی اندر سرای جسمانی تو ز من این حدیث به دانی این بود خلق و فعل پیران را که امیران کنند اسیران را این چه جای چو تو جهان بین است گفت خود جایم از جهان این است که عمارت سرای رنج بود در خرابی مقام گنج بود جای گنج است موضع ویران سگ بود سگ به جای آبادان عرش و فرشت سرای و بارگه است آفرینش ترا چه کارگه است تیرگی با عمارتست انباز نور گرد خراب گردد باز نبود زین سرای رنج و تعب ماه و خورشید جز خراب طلب که به خانه درست درنایند رخنه یابند و روی بنمایند زیرک از زخم دهر خسته بهست پوست پر مغز خود شکسته بهست دل زیرک میان لوز بود دل نادان چو پوست گوز بود مغز تا نازکست پوست نکوست چون قوی شد حجاب گردد پوست سنگ باید چو مرد کاهل شد مغز نغزت ز سنگ حاصل شد گفتم ای جان پر از نکویی تو از کجایی مرا نگویی تو

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۱ - ذکر نفس الکلی نذیر ناصح و اهماله غرور فاضح اندر آمد چو ماه در شبگیر انعم اللٰه صباح گویان پیر کندجسمی و ساکن ارکانی تیزچشمی و ره فرادانی روی چون آفتاب نور اندود جامه چون جامه سپهر کبود ناگهانی تو گفتی آمد بر آفتابی ز حوض نیلوفر یا مگر باغبان طینت من ناگهان گشت بر بنفشه سمن دیده چون از نهاد من پر کرد تا به سر درج جزع پر در کرد گفت چون نطق پر شکر بگشاد کله خواجگی ز سر بنهاد کیف اصبحت ای پسر خوانده ای به زندان نفس درمانده ای به چاه غرور مانده اسیر بر تو نفس هواپرست امیر خیز کاین خاکدان سرای تو نیست این هوس خانه است جای تو نیست چه افگنی بیهده بساط نشاط اندرین صد هزار ساله رباط گر قبای بقا نخواهی سوخت برکش از تن قبای آدم دوخت خویشتن را ازین قفس برهان بنما از خلیفتی برهان باش گنجور در نشیمن خاک ورنه بگذر از انجم و افلاک سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲ - صفت کلماتی که با نفس کلّی رود و جوابها که او گوید گفتم ای ایزد سرشته ز نور وی ز عکس رخ تو دیو چو حور ای زمان از تو عید و آدینه وی زمین از رخ تو آیینه صفتت برتر از نفس باشد وصف کردن ترا هوس باشد پس بدیعی به صورت و پیکر نیست در کل کون چون تو دگر از صفت صورت معاینه ای زانکه هم رویی و هم آینه ای اندر اقلیم دین تویی هموار از پی راه عذر و شکر شکار طوبی مایه بخش باغ ارم کعبه پادشاه خاک حرم بس بهی نفس و بس قوی نفسی عقل و جانی سری دلی چه کسی حبذا صورتت که بس خوبی خرما شوکتت نه معیوبی برتر از جوهری و از عرضی جمله کاینات را غرضی گوهری کز تو قابل قوتست برج خورشید و درج یاقوتست خورده ای شربها ز دست ملک همچو پیغمبران هنییا لک چه کنی پیش مدبری پر درد در چنین کنج گنج بادآورد کلبه ای همچو دیو درگه دود کردی از عکس روی نور اندود من سهایی ندیده ام در چاه با دو خورشیدم این زمان و دو ماه بلی اندر سرای جسمانی تو ز من این حدیث به دانی این بود خلق و فعل پیران را که امیران کنند اسیران را این چه جای چو تو جهان بین است گفت خود جایم از جهان این است که عمارت سرای رنج بود در خرابی مقام گنج بود جای گنج است موضع ویران سگ بود سگ به جای آبادان عرش و فرشت سرای و بارگه است آفرینش ترا چه کارگه است تیرگی با عمارتست انباز نور گرد خراب گردد باز نبود زین سرای رنج و تعب ماه و خورشید جز خراب طلب که به خانه درست درنایند رخنه یابند و روی بنمایند زیرک از زخم دهر خسته بهست پوست پر مغز خود شکسته بهست دل زیرک میان لوز بود دل نادان چو پوست گوز بود مغز تا نازکست پوست نکوست چون قوی شد حجاب گردد پوست سنگ باید چو مرد کاهل شد مغز نغزت ز سنگ حاصل شد گفتم ای جان پر از نکویی تو از کجایی مرا نگویی تو

%0
10 Bölüm