Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۴ - اندر نقص دنیا گوید دنیی ارچه ز حرص دلبر تست دست زی او مبر که مادر تست گر نه ای گبر پس به خوش سخنیش مادر تست چون کنی به زنیش همچو قرعه برای فالش دار گه بیندازش و گهی بردار گرچه گزدم ز نیش بگزاید دارویی را همت به کار آید مار اگرچه به خاصیت بدخوست پاسبان درخت صندل اوست چون ز بانگ سگان شوی دلتنگ سنگ برگیر و ده سگان را سنگ وآن سگی را که کرد پای افگار نان بی سوزنش مده زنهار مورکی را اگر بیازاری چیره گردی به ظلم و خون خواری از پی رستن از سرای خسان حیله کن لیک بد به کس مرسان با خسان خود نشست و خاست مکن قطع کردن ز خس رواست مکن پس اگر ناگهی درافتادی سازگاری بهست و دل شادی باش بر دست راست همچو بهشت دوزخ از دست چپ شناس و کنشت باز بر دست راست رو چونان بافر و دست دست دستان مان راست بر دست راست رو رستی ورنه کج رو چو عهد بشکستی من ندیدم سلامتی ز خسان گر تو دیدی سلام من برسان چون ترا گشت نوش وحدت بیش بده آن نوش را به حدت نیش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۵ - اندر ترک دنیا و ریاضت نفس گوید ای بلندان به عقل و جان شریف مکنید آن بلندی را تصحیف در کفایت بلند رای شدید آن بلندی چرا پلید کنید خویشتن را ندیده اید همه آدم نورسیده اید همه همه را در ولایت یزدان راستی قالبست و معنی جان زین زمین جز کسان آدم را نردبان نیست بام عالم را مایه کفر و پایه دین است نردبان پایه خرد این است این هم از فعل تست کاندر تاب از سر آب رفته ای به سراب سر آبت سراب شد چکنی عقل و دینت خراب شد چکنی میوه این و آن مچین پیوست چون درختان میوه دارت هست نور خواهی به دست موسی وار دست در گرد جیب خویش برآر راه مدین نرفته پیش شعیب چند گردی به گرد پرده غیب تا بده ساعتی شبان رمه چون برآری عصا به روی همه دل بدان نه که باشد از خانه پشک تو به ز مشت بیگانه همه نعمت ترا شده حاصل تو ز اسباب و خان و مان غافل خوانت از هرچه نعمت است پرست لیک در دست موش سفره برست نبود چون تو ابله هیچ بخیل کاب لیسی همی تو بر لب نیل زهد اصلی رساندت در وصل زاهد مشتری ندارد اصل هرچه از سعی طبعی و فلکیست نیست ملک تو ملکت ملکیست چرخ را فرش او نوردیدست همچنو کارهاش گردیدست هیزم بیهده مخواه از کس آتش دل بس است با همه خس دارد از بهر پختگی درویش هیزم خشک ز آتش دل خویش آتش جان تو بدست صواب شسته اند اختران به هفتاد آب جنبش جبر خلق عالم راست جنبش اختیار آدم راست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۶ - اندر بیان نسب آدمی من عرف نفسه فقد عرف ربه تو به قوت خلیفه ای به گهر قوت خویش را به فعل آور آدمی را میان عقل و هوا اختیارست شرح کرمنا آدمی را مدار خوار که غیب جوهری شد میان رشته عیب از عبیدان ورای پرده چرا اختیار اختیار کرده ترا تا تو از راه خشم و قلاشی یا ددی یا بهیمه ای باشی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۴ - اندر نقص دنیا گوید دنیی ارچه ز حرص دلبر تست دست زی او مبر که مادر تست گر نه ای گبر پس به خوش سخنیش مادر تست چون کنی به زنیش همچو قرعه برای فالش دار گه بیندازش و گهی بردار گرچه گزدم ز نیش بگزاید دارویی را همت به کار آید مار اگرچه به خاصیت بدخوست پاسبان درخت صندل اوست چون ز بانگ سگان شوی دلتنگ سنگ برگیر و ده سگان را سنگ وآن سگی را که کرد پای افگار نان بی سوزنش مده زنهار مورکی را اگر بیازاری چیره گردی به ظلم و خون خواری از پی رستن از سرای خسان حیله کن لیک بد به کس مرسان با خسان خود نشست و خاست مکن قطع کردن ز خس رواست مکن پس اگر ناگهی درافتادی سازگاری بهست و دل شادی باش بر دست راست همچو بهشت دوزخ از دست چپ شناس و کنشت باز بر دست راست رو چونان بافر و دست دست دستان مان راست بر دست راست رو رستی ورنه کج رو چو عهد بشکستی من ندیدم سلامتی ز خسان گر تو دیدی سلام من برسان چون ترا گشت نوش وحدت بیش بده آن نوش را به حدت نیش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۵ - اندر ترک دنیا و ریاضت نفس گوید ای بلندان به عقل و جان شریف مکنید آن بلندی را تصحیف در کفایت بلند رای شدید آن بلندی چرا پلید کنید خویشتن را ندیده اید همه آدم نورسیده اید همه همه را در ولایت یزدان راستی قالبست و معنی جان زین زمین جز کسان آدم را نردبان نیست بام عالم را مایه کفر و پایه دین است نردبان پایه خرد این است این هم از فعل تست کاندر تاب از سر آب رفته ای به سراب سر آبت سراب شد چکنی عقل و دینت خراب شد چکنی میوه این و آن مچین پیوست چون درختان میوه دارت هست نور خواهی به دست موسی وار دست در گرد جیب خویش برآر راه مدین نرفته پیش شعیب چند گردی به گرد پرده غیب تا بده ساعتی شبان رمه چون برآری عصا به روی همه دل بدان نه که باشد از خانه پشک تو به ز مشت بیگانه همه نعمت ترا شده حاصل تو ز اسباب و خان و مان غافل خوانت از هرچه نعمت است پرست لیک در دست موش سفره برست نبود چون تو ابله هیچ بخیل کاب لیسی همی تو بر لب نیل زهد اصلی رساندت در وصل زاهد مشتری ندارد اصل هرچه از سعی طبعی و فلکیست نیست ملک تو ملکت ملکیست چرخ را فرش او نوردیدست همچنو کارهاش گردیدست هیزم بیهده مخواه از کس آتش دل بس است با همه خس دارد از بهر پختگی درویش هیزم خشک ز آتش دل خویش آتش جان تو بدست صواب شسته اند اختران به هفتاد آب جنبش جبر خلق عالم راست جنبش اختیار آدم راست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۶ - اندر بیان نسب آدمی من عرف نفسه فقد عرف ربه تو به قوت خلیفه ای به گهر قوت خویش را به فعل آور آدمی را میان عقل و هوا اختیارست شرح کرمنا آدمی را مدار خوار که غیب جوهری شد میان رشته عیب از عبیدان ورای پرده چرا اختیار اختیار کرده ترا تا تو از راه خشم و قلاشی یا ددی یا بهیمه ای باشی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۷ - در حرص و شهوت و خشم گوید بر سه نوع از ستور و دیو و ددست سر و گردن یکی دو پا و دو دست سگ و اسبست با تو در مسکن آن گزنده ست و این دگر توسن آن مروض کن این معلم کن پس درآی و حدیث آدم کن عمر دادی به مکر و شهوت و زور چه تو مردم چه دیو و دد چه ستور با همه حسرت و فغان و غریو پای عقلت ببسته اند سه دیو با سه دیو ار ز آدمی یک دم تو همان کن که دیو با آدم آنکه بی رنگ زد ترا نیرنگ در تو بنهاد حرص و شهوت و جنگ داعی خیر و شر درون تواند هر دو در نیک و بد زبون تواند در ره خلق خوب و سیرت زشت هفت دوزخ تویی و هشت بهشت همه مقصود آفرینش کون تویی ای غافل از معونت و عون وز درون تو هست از پی دین صدهزار آسمان فزون و زمین جز بهی جانت را بها ندهد جز بدی تنت را ندا ندهد خشم و شهوت به هرکجا خردست سبب نفع نیک و دفع بدست شهوت اسبست و خشم سگ در تن معتدل دار هر دو را در فن مه بیفزای هردو را مه بکاه دار بر حد اعتدال نگاه زانکه داند کسی که رایض خوست کانچه در سگ نکو در اسب نکوست از پی نفع و دفع و قوت و جاه با تو شخم است و آرزو همراه آنکه را خشم و آرزو نبود در کیاست چنان نکو نبود نرود جز که ابله و بدخوی در سفر بی سلاح و بی نیروی آدمی شد به میز عقل عزیز نبود پای میز را تمییز عقل و جان تو کدخدای تواند چار طبع تو چارپای تواند کدخدا را چو نیست یک مرکوب گرچه رادست باشد او معیوب چارپا را اگر نکو داری عقبات مهیب بگذاری ور نداری نکو فتاده شوی زود زود از دو خر پیاده شوی پس تو مانند کدخدای مخسب خیره بر پشت چارپای مخسب چون تو با آفتاب و مه خویشی سایه بر تو چرا کند پیشی ور ترا هست ماه یاری ده توزی از ماه دور داری به سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۸ - در معنی آنکه عاقلان بی‌غم نباشند معرفت را شرف پناه شماست مغفرت را علف گناه شماست آدمی بهر بی غمی را نیست پای در گل جز آدمی را نیست همه مقصود آفرینش اوست اهل تکلیف و عقل و بینش اوست عرش و فرش و زمان برای ویست وین تبه خاکدان نه جای ویست او در این خاک توده بیگانه است زانکه با عقل یار و همخانه است خنده و گریه آدمی داند زانکه او رنج و بی غمی داند شادی از اهل عقل بیگانه است آدمی را خود انده از خانه است غم در آنست کز تن آسانی بی غمی را تو غم همی خوانی غم تو را می خورد ز بی خطری تو چنان کس نه ای که غم نخوری چون ترا خورد و گشت فربه غم غم تو شد فزون و مردی کم علف غم تویی در این عالم چون تو رفتی علف نیابد غم

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۷ - در حرص و شهوت و خشم گوید بر سه نوع از ستور و دیو و ددست سر و گردن یکی دو پا و دو دست سگ و اسبست با تو در مسکن آن گزنده ست و این دگر توسن آن مروض کن این معلم کن پس درآی و حدیث آدم کن عمر دادی به مکر و شهوت و زور چه تو مردم چه دیو و دد چه ستور با همه حسرت و فغان و غریو پای عقلت ببسته اند سه دیو با سه دیو ار ز آدمی یک دم تو همان کن که دیو با آدم آنکه بی رنگ زد ترا نیرنگ در تو بنهاد حرص و شهوت و جنگ داعی خیر و شر درون تواند هر دو در نیک و بد زبون تواند در ره خلق خوب و سیرت زشت هفت دوزخ تویی و هشت بهشت همه مقصود آفرینش کون تویی ای غافل از معونت و عون وز درون تو هست از پی دین صدهزار آسمان فزون و زمین جز بهی جانت را بها ندهد جز بدی تنت را ندا ندهد خشم و شهوت به هرکجا خردست سبب نفع نیک و دفع بدست شهوت اسبست و خشم سگ در تن معتدل دار هر دو را در فن مه بیفزای هردو را مه بکاه دار بر حد اعتدال نگاه زانکه داند کسی که رایض خوست کانچه در سگ نکو در اسب نکوست از پی نفع و دفع و قوت و جاه با تو شخم است و آرزو همراه آنکه را خشم و آرزو نبود در کیاست چنان نکو نبود نرود جز که ابله و بدخوی در سفر بی سلاح و بی نیروی آدمی شد به میز عقل عزیز نبود پای میز را تمییز عقل و جان تو کدخدای تواند چار طبع تو چارپای تواند کدخدا را چو نیست یک مرکوب گرچه رادست باشد او معیوب چارپا را اگر نکو داری عقبات مهیب بگذاری ور نداری نکو فتاده شوی زود زود از دو خر پیاده شوی پس تو مانند کدخدای مخسب خیره بر پشت چارپای مخسب چون تو با آفتاب و مه خویشی سایه بر تو چرا کند پیشی ور ترا هست ماه یاری ده توزی از ماه دور داری به سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۸ - در معنی آنکه عاقلان بی‌غم نباشند معرفت را شرف پناه شماست مغفرت را علف گناه شماست آدمی بهر بی غمی را نیست پای در گل جز آدمی را نیست همه مقصود آفرینش اوست اهل تکلیف و عقل و بینش اوست عرش و فرش و زمان برای ویست وین تبه خاکدان نه جای ویست او در این خاک توده بیگانه است زانکه با عقل یار و همخانه است خنده و گریه آدمی داند زانکه او رنج و بی غمی داند شادی از اهل عقل بیگانه است آدمی را خود انده از خانه است غم در آنست کز تن آسانی بی غمی را تو غم همی خوانی غم تو را می خورد ز بی خطری تو چنان کس نه ای که غم نخوری چون ترا خورد و گشت فربه غم غم تو شد فزون و مردی کم علف غم تویی در این عالم چون تو رفتی علف نیابد غم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۹ - در متابعت نفس و هواناکردن گوید ای همه ساله هم به مایه دیو بوده از بهر طبع دایه دیو ایزدت خواجه خرد کرده پس تو خود را غلام دد کرده آنکه زو عقل کل بود کالیو چه کند نقش نفس و مایه دیو با دد و دیو عقل نامیزد کز دد و دیو عقل بگریزد شو بپرداز خانه از خاین در ببند و ز دزد باش ایمن از در بسته دیو بگریزد عقل خود با بهیمه نامیزد نفس حسیت پنج در دارد روح عقلی یکی گذر دارد خانه پنج در منافق راست خانه یک دری موافق راست پنج حس پنج روزه دام تواند عقل و جان تا ابد غلام تواند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۰ - در رنج و زیان جان از تن فاقه منمای بیش از این جان را خوب دار این دو روزه مهمان را عیسی جانت گرسنه ست چو زاغ خر او می کند ز کنجد کاغ جانت لاغر ز گفت بی معنی تنت فربه ز کرد با دعوی چون جرس پر خروش و معنی نه چون دهل بانگ سخت و دعوی نه تن ز جان یافت رنگ و بوی و خطر تن بی جان چو نی بود بی بر مردم از نور جان شود جاوید گل شود زر ز تابش خورشید جسم بی جان بسان خاک انگار ورچه عالیست چون مغاک انگار بی روانی شریف و جانی پاک چه بود جسم جز که مشتی خاک خاک را مرتبت ز روح بود ورنه بی روح خاک نوح بود خوان جان ذروه فلک باشد مگس خوان او ملک باشد جان تن هست و جان دین هر دو زنده این از هوا و آن از هو غذی جان تن ز جنبش باد غذی جان دین ز دانش و داد جان پاکان غذای پاک خورد مار باشد که باد و خاک خورد آب جسم تو باد و خاک دهد آب جان تو دین پاک دهد جان نادان ز تن غذا سازد چون نیابد غذی بنگدازد جان ز دین گشته فربه و باقی عقل و دین تا شده است چون ساقی حدثان را چکار با قدم است تارک او فروتر از قدم است حدثان خود پریر پیدا شد تا قدم عقل مست و شیدا شد جان ز ترکیب داد و دانش خاست هرکجا این دو هست جان آنجاست هرچه آن باعث عبث باشد نز قدم دان که از حدث باشد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۱ - در معنی آن گوید که آنچه خاکی است به خاک باز شود تنت از چرخ و طبع دارد ساز این و آن ساز خویش خواهد باز جان حق داد جاودان ماند زانکه حق داده باز نستاند معرفت در دلت نهاده اوست باز کی گیرد آنچه داده اوست کانکه او خود سرشت خاک نکرد وانکه او خود نگاشت پاک نکرد زانکه حکمت بد اقتضا نکند هرچه حکمت کند هبا نکند

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۹ - در متابعت نفس و هواناکردن گوید ای همه ساله هم به مایه دیو بوده از بهر طبع دایه دیو ایزدت خواجه خرد کرده پس تو خود را غلام دد کرده آنکه زو عقل کل بود کالیو چه کند نقش نفس و مایه دیو با دد و دیو عقل نامیزد کز دد و دیو عقل بگریزد شو بپرداز خانه از خاین در ببند و ز دزد باش ایمن از در بسته دیو بگریزد عقل خود با بهیمه نامیزد نفس حسیت پنج در دارد روح عقلی یکی گذر دارد خانه پنج در منافق راست خانه یک دری موافق راست پنج حس پنج روزه دام تواند عقل و جان تا ابد غلام تواند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۰ - در رنج و زیان جان از تن فاقه منمای بیش از این جان را خوب دار این دو روزه مهمان را عیسی جانت گرسنه ست چو زاغ خر او می کند ز کنجد کاغ جانت لاغر ز گفت بی معنی تنت فربه ز کرد با دعوی چون جرس پر خروش و معنی نه چون دهل بانگ سخت و دعوی نه تن ز جان یافت رنگ و بوی و خطر تن بی جان چو نی بود بی بر مردم از نور جان شود جاوید گل شود زر ز تابش خورشید جسم بی جان بسان خاک انگار ورچه عالیست چون مغاک انگار بی روانی شریف و جانی پاک چه بود جسم جز که مشتی خاک خاک را مرتبت ز روح بود ورنه بی روح خاک نوح بود خوان جان ذروه فلک باشد مگس خوان او ملک باشد جان تن هست و جان دین هر دو زنده این از هوا و آن از هو غذی جان تن ز جنبش باد غذی جان دین ز دانش و داد جان پاکان غذای پاک خورد مار باشد که باد و خاک خورد آب جسم تو باد و خاک دهد آب جان تو دین پاک دهد جان نادان ز تن غذا سازد چون نیابد غذی بنگدازد جان ز دین گشته فربه و باقی عقل و دین تا شده است چون ساقی حدثان را چکار با قدم است تارک او فروتر از قدم است حدثان خود پریر پیدا شد تا قدم عقل مست و شیدا شد جان ز ترکیب داد و دانش خاست هرکجا این دو هست جان آنجاست هرچه آن باعث عبث باشد نز قدم دان که از حدث باشد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۱ - در معنی آن گوید که آنچه خاکی است به خاک باز شود تنت از چرخ و طبع دارد ساز این و آن ساز خویش خواهد باز جان حق داد جاودان ماند زانکه حق داده باز نستاند معرفت در دلت نهاده اوست باز کی گیرد آنچه داده اوست کانکه او خود سرشت خاک نکرد وانکه او خود نگاشت پاک نکرد زانکه حکمت بد اقتضا نکند هرچه حکمت کند هبا نکند

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۲ - اندر صفت نفس بهیمی و انواع شهوات سبب خشم و شهوت از لقمه ست آفت ذهن و فطنت از لقمه ست مرد شهوت پرست را در خیم بتر از بت پرست خواند حکیم بنده بطن و لذت و شهوات بتر از بنده عزی و منات کین ز خوف از بدی نسازد ساز و آن ز شهوت به بد گراید باز خشم و شهوت خصال حیوانست علم و حکمت کمال انسانست تو به گوهر خلیفه ای ز خدای بر خری و سگی فرود میای تا تو از خشم و آرزو مستی به خدای ار تو آدمی هستی کرده ای با دل و جگر درهم خشم ابلیس و شهوت آدم زین دو قوت به گاه کام و نبرد به سباع و بهیمه ماند مرد عفت و حلم آلت خردند شهوت و خشم آفت خردند نوم و یقظت که دید در یک مرد زانکه اضداد جمع نتوان کرد یا بود خفته یا بود بیدار هر دو در یک سویعه چشم مدار سر به حکم خدای خویش درآر تا مگر آدمی شوی یک بار ای ز شهوت طغار آلوده زیردست چهار زن بوده خشم و شهوت به زیر پای درآر آرزو را در آرزو بگذار ای مقیم از دو دیو دیوانه شهوت حیز و خشم مردانه همچو اره دو سر دو ناخوش خوی آنت زین سو کشد و این زان سوی این کند لطف لیک با تلبیس وآن کند کبر لیک چون ابلیس پسر خواجه همه حیوان زشت باشد غلام جامه و نان چون ترا نیست بر خوای وثوق نیست جانت به رزق او مرزوق مر ترا این نیاز نیست کند دل و جان تو آز نیست کند غافل از کردگار و از کارش کرده ای اختیار آزارش آنچه گفته مکن بکرده همه وآنچه گفته مخور بخورده همه ناشنیده ز منهی گردون آیت الرجال قوامون مرد خوی بد زنان چه کند پنبه و دوک و دوکدان چکند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۳ - اندر حشر و نشر الناس کما یعیشون یموتون و کما یموتون یحشرون تا تو زین منزل آدمی نروی دان که اندر گو سقر گروی باش تا خلق را برانگیزند تا کیند از درون چنان خیزند گرچه اینجا قباد و پرویزی چون عوانی ز گل سگی خیزی ورچه اینجا امیری از زر و زور با تکبر ز خاک خیزی مور ورچه اینجا ز عز شهنشاهی یابی از ظلم دست کوتاهی ور فقیهی ولیک شورانگیز دیو خیزی به روز رستاخیز ور بوی زهدورز لیکن خر هیزم دوزخی ولیکن تر وی بوی قاضی و ستمکاره روز محشر شوی تو بیچاره ور بوی عالم و نه عامل تو دو زبانی بوی نه کامل تو چون تو با سیرت بدی ریزی دانکه با صورت ددی خیزی بد و نیک تو بر تو باشد به وز بد و نیک تو کسی را چه معنی از خانه چون به کوی آید نقش دلها به سوی روی آید کند از بهر جلوه مبدع چون قوت اندرون و فعل برون نیکی افزود آب بازپسان از بدی خاک بر سر مگسان گر تو نیکی مرا چه فایده زان ور بدم من ترا از آن چه زیان آن قدر بس ترا در این کلبه هوس موش و دانش گربه

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۲ - اندر صفت نفس بهیمی و انواع شهوات سبب خشم و شهوت از لقمه ست آفت ذهن و فطنت از لقمه ست مرد شهوت پرست را در خیم بتر از بت پرست خواند حکیم بنده بطن و لذت و شهوات بتر از بنده عزی و منات کین ز خوف از بدی نسازد ساز و آن ز شهوت به بد گراید باز خشم و شهوت خصال حیوانست علم و حکمت کمال انسانست تو به گوهر خلیفه ای ز خدای بر خری و سگی فرود میای تا تو از خشم و آرزو مستی به خدای ار تو آدمی هستی کرده ای با دل و جگر درهم خشم ابلیس و شهوت آدم زین دو قوت به گاه کام و نبرد به سباع و بهیمه ماند مرد عفت و حلم آلت خردند شهوت و خشم آفت خردند نوم و یقظت که دید در یک مرد زانکه اضداد جمع نتوان کرد یا بود خفته یا بود بیدار هر دو در یک سویعه چشم مدار سر به حکم خدای خویش درآر تا مگر آدمی شوی یک بار ای ز شهوت طغار آلوده زیردست چهار زن بوده خشم و شهوت به زیر پای درآر آرزو را در آرزو بگذار ای مقیم از دو دیو دیوانه شهوت حیز و خشم مردانه همچو اره دو سر دو ناخوش خوی آنت زین سو کشد و این زان سوی این کند لطف لیک با تلبیس وآن کند کبر لیک چون ابلیس پسر خواجه همه حیوان زشت باشد غلام جامه و نان چون ترا نیست بر خوای وثوق نیست جانت به رزق او مرزوق مر ترا این نیاز نیست کند دل و جان تو آز نیست کند غافل از کردگار و از کارش کرده ای اختیار آزارش آنچه گفته مکن بکرده همه وآنچه گفته مخور بخورده همه ناشنیده ز منهی گردون آیت الرجال قوامون مرد خوی بد زنان چه کند پنبه و دوک و دوکدان چکند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۳ - اندر حشر و نشر الناس کما یعیشون یموتون و کما یموتون یحشرون تا تو زین منزل آدمی نروی دان که اندر گو سقر گروی باش تا خلق را برانگیزند تا کیند از درون چنان خیزند گرچه اینجا قباد و پرویزی چون عوانی ز گل سگی خیزی ورچه اینجا امیری از زر و زور با تکبر ز خاک خیزی مور ورچه اینجا ز عز شهنشاهی یابی از ظلم دست کوتاهی ور فقیهی ولیک شورانگیز دیو خیزی به روز رستاخیز ور بوی زهدورز لیکن خر هیزم دوزخی ولیکن تر وی بوی قاضی و ستمکاره روز محشر شوی تو بیچاره ور بوی عالم و نه عامل تو دو زبانی بوی نه کامل تو چون تو با سیرت بدی ریزی دانکه با صورت ددی خیزی بد و نیک تو بر تو باشد به وز بد و نیک تو کسی را چه معنی از خانه چون به کوی آید نقش دلها به سوی روی آید کند از بهر جلوه مبدع چون قوت اندرون و فعل برون نیکی افزود آب بازپسان از بدی خاک بر سر مگسان گر تو نیکی مرا چه فایده زان ور بدم من ترا از آن چه زیان آن قدر بس ترا در این کلبه هوس موش و دانش گربه

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۴ - فی التّمثّل در طمع زین سگان مزبله پوی ای کم از گربه دست و روی بشوی گربه هم روی شوی و هم دزدست لاجرم زان سرای بی مزدست موش را موی هست چون سنجاب لیک پاکی نیاید از دریاب نپذیرد دباغت ار چه نکوست نشود پاک همچو دیگر پوست نای و چنگی که گربکان دارند موش را خود به رقص نگذارند بی رسن دزد خانه کن باشد مور هم دزد و هم رسن باشد تا تن تست چون دل کفتار لت و لوتش یکیست در گفتار مانده در پیش این و آن به فسوس خایه کن نه و خانه کن چو خروس چون به شهر آن کسان که خرسندند کمر از بهر خواجگی بندند تو نصیحت مدار خوار که غمر کرد ضایع به طمع عمان عمر هان قناعت گزین که طامع دون در دو گیتی است با عذاب الهون طالع آنکه دین به حرص فروخت در وبالش به احتراق بسوخت دست بردی نیافت از پی بند پای حرص تو از قناعت بند گر بهی خود روانت نهراسد ور بدی زاهدت بنشناسد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۵ - ذکر اظهار حال آن سرای فی یوم‌القیامة فلا انساب بینهم یومئذ ولایتسائلون روز دین دست دست رس نبود نسب کس شفیع کس نبود نقد تو چون ترا برانگیزد همه در گردن تو آویزد بوته خود گویدت چو پالودی که زری یا مس زراندودی گر بدی آتشت بپالاید ور بدی صافی از تو آساید چون رسیدی به آتش موعود خود بگوید که چندنی یا عود سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۶ - فی ذکر انساب البشر من ارکان البشر آدمی گرچه بر زمانه مهست ز آدمی خام دیو پخته بهست نیست خامی مگر کم اندر کم چون ره رومیان خم اندر خم کآدمی زاده تا نشد مردم گه پری گه ددست گه گزدم در زمانه ز هرچه جانورست تا نشد پخته آدمی بترست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۷ - در انسانی و حیوانی گوید هست ترکیب نفس انسانی نفسی و عقلی و هیولانی از دل و جان و نیروی فایت حد او حی ناطق مایت گل و دل دان سرشته آدم این برآن آن برین شده درهم هرچه جز مردمند یک رنگند یا همه صلح یا همه جنگند روح انسان عجایبیست عظیم آدم از روح یافت این تعظیم بلعجب روح روح انسانیست که در این دیوخانه زندانیست گاه با امر سوی حق یازد گاه با خلق خالکی بازد فلکی زیر دست او پیوست او خود از دست خویش هفت بدست پایی اندر تن و یکی در جان متحیر بمانده چون مرجان گل و دل آدمی چو نخچیر است هم زبونست و هم زبون گیرست گاه عاجز ضعیف تن ز تبی گاه همچون سبع پر از شغبی تن ضعیف و قوی دل آدمی است آفریده تن از گل آدمی است لیک دارد میان گل گوهر نیست از خلق مر ورا همسر اعتقاد ترا به خیر و به شر جز قیامت مباد قیمت گر نیست از بهر طامع و خایف هیچ قیمت گری چنو منصف نفخه صور سور مردانست هرکه زان سور خورد مرد آنست راز اگر چون زمین نگهداری آسمان وار بهره برداری روی دل را خرد روان آمد بهره چار طبع جان آمد روح چون رفت خانه پاک بماند کالبد در مغاک خاک بماند هرکه زین جرعه طافح و ثملست عقل او شب چراغ روز دلست در شب وصل پرده گر باشد راز در روز پرده در باشد روز باشد قوی دل و غماز با ضعیفان به شب به آید راز زانکه مقلوب روز زور بود مرغ عیسی به روز کور بود

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۴ - فی التّمثّل در طمع زین سگان مزبله پوی ای کم از گربه دست و روی بشوی گربه هم روی شوی و هم دزدست لاجرم زان سرای بی مزدست موش را موی هست چون سنجاب لیک پاکی نیاید از دریاب نپذیرد دباغت ار چه نکوست نشود پاک همچو دیگر پوست نای و چنگی که گربکان دارند موش را خود به رقص نگذارند بی رسن دزد خانه کن باشد مور هم دزد و هم رسن باشد تا تن تست چون دل کفتار لت و لوتش یکیست در گفتار مانده در پیش این و آن به فسوس خایه کن نه و خانه کن چو خروس چون به شهر آن کسان که خرسندند کمر از بهر خواجگی بندند تو نصیحت مدار خوار که غمر کرد ضایع به طمع عمان عمر هان قناعت گزین که طامع دون در دو گیتی است با عذاب الهون طالع آنکه دین به حرص فروخت در وبالش به احتراق بسوخت دست بردی نیافت از پی بند پای حرص تو از قناعت بند گر بهی خود روانت نهراسد ور بدی زاهدت بنشناسد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۵ - ذکر اظهار حال آن سرای فی یوم‌القیامة فلا انساب بینهم یومئذ ولایتسائلون روز دین دست دست رس نبود نسب کس شفیع کس نبود نقد تو چون ترا برانگیزد همه در گردن تو آویزد بوته خود گویدت چو پالودی که زری یا مس زراندودی گر بدی آتشت بپالاید ور بدی صافی از تو آساید چون رسیدی به آتش موعود خود بگوید که چندنی یا عود سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۶ - فی ذکر انساب البشر من ارکان البشر آدمی گرچه بر زمانه مهست ز آدمی خام دیو پخته بهست نیست خامی مگر کم اندر کم چون ره رومیان خم اندر خم کآدمی زاده تا نشد مردم گه پری گه ددست گه گزدم در زمانه ز هرچه جانورست تا نشد پخته آدمی بترست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۷ - در انسانی و حیوانی گوید هست ترکیب نفس انسانی نفسی و عقلی و هیولانی از دل و جان و نیروی فایت حد او حی ناطق مایت گل و دل دان سرشته آدم این برآن آن برین شده درهم هرچه جز مردمند یک رنگند یا همه صلح یا همه جنگند روح انسان عجایبیست عظیم آدم از روح یافت این تعظیم بلعجب روح روح انسانیست که در این دیوخانه زندانیست گاه با امر سوی حق یازد گاه با خلق خالکی بازد فلکی زیر دست او پیوست او خود از دست خویش هفت بدست پایی اندر تن و یکی در جان متحیر بمانده چون مرجان گل و دل آدمی چو نخچیر است هم زبونست و هم زبون گیرست گاه عاجز ضعیف تن ز تبی گاه همچون سبع پر از شغبی تن ضعیف و قوی دل آدمی است آفریده تن از گل آدمی است لیک دارد میان گل گوهر نیست از خلق مر ورا همسر اعتقاد ترا به خیر و به شر جز قیامت مباد قیمت گر نیست از بهر طامع و خایف هیچ قیمت گری چنو منصف نفخه صور سور مردانست هرکه زان سور خورد مرد آنست راز اگر چون زمین نگهداری آسمان وار بهره برداری روی دل را خرد روان آمد بهره چار طبع جان آمد روح چون رفت خانه پاک بماند کالبد در مغاک خاک بماند هرکه زین جرعه طافح و ثملست عقل او شب چراغ روز دلست در شب وصل پرده گر باشد راز در روز پرده در باشد روز باشد قوی دل و غماز با ضعیفان به شب به آید راز زانکه مقلوب روز زور بود مرغ عیسی به روز کور بود

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۸ - حکایت در این معنی پیش از آدم ز دست کوتاهی دوستی داشت مرغ با ماهی هریکی در مقام خود ساکن آن ز فخ فارغ این ز شست ایمن آدمی در زمین چو بپراکند ماهی از مهر مرغ دل برکند گفت بدرود باش و رو بفراز زانکه من زیر آب رفتم باز که به عالم نهاد نسلی ره کز سر حیلت وز شر و شره هم مرا زیر آب نگذارند هم ترا از هوا به پست آرند همه را جمله نیست گردانند بر سباع و ددان شهی رانند کادمی را به وهم دوراندیش جرمش از ما کمست و جرمش بیش حالشان از برای حیله ماست عقلشان از پی عقیله ماست کز دنایت ز راه آهن و نی گردد انبار حق بادنی شیء آدمی زاده نازنین باشد قهر و لطفش برای این باشد گه به بانگی ضعیف کام شود گه به دانگی خدای نام شود به خسی سخت سر شود به مجاز به غمی سست پای گردد باز گاه تن برگذارد از کیوان گاه گردد ز خارکی حیران سابقت زو نهفته در اول خاتمت زو به مهر حکم ازل گاه ایوان برد به چرخ چهار گاه گردد ز نیم کرم افگار گاه مسند نهد بر فرقد وز حریر و قصب کند مرقد گاه گردد به خون و خاک دفین بستر از خاک وز خسک بالین سابقت زو نهفته در راندن خاتمت زو به مهر در خواندن آنکه ماندست سهمش از تقدیر وانکه رفتست بیمش از تیسیر این همه چیست صنعت تقدیر وان همه چیست حاصل تیسیر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۹ - اندر آنکه آدمی پس از اشیاء و جهات پیدا آمد از هوا و ز طبع در انسان دعوت عقل پستر از همه دان گر پس از جسم و جان درآید دین در مراتب عجب چه داری این دختر طفل را پی پیوند اولش لعبتست و پس فرزند نه درآید به وقت جنبش گل گربه در بانگ وانگهی بلبل داند آنکش دلی خردمندست که از این بانگ تا بدان چندست فرق دانند مردم هشیار بانگ خر ز ارغنون و موسیقار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۰ - اندر بیان ظلومی و جهولی انسان کما قال‌اللّٰه تعالی: وحملها الانسان انّه کان ظلوما جهولا هیچ بدنامی آدمی را پیش از ظلومی و از جهولی خویش چه حدیثست هرچه پیش آید همه از ظلم و جهل خویش آید حق پسندست عالم و عادل بنده گه ظالمست و گه جاهل آدمی با گنه شکسته ترست پای طاوس چشم زخم پرست کانکه گوید منم شده معصوم اوست بر نفس خویشتن میشوم کانکه خود را شکسته دل بیند خویشتن را به دل خجل بیند اوست شایسته خدای کریم ایمن است از عذاب نار جحیم گفت داود را خدای جهان که منم یاور شکسته دلان جان پاکان خزانه فلکست جسم نیکان نشیمن ملکست جسم تو گرچه ناپسندیده است شوخ چشمست لیک خوش دیده است آدمی سر به سر همه آهوست ظن چنان آیدش که بس نیکوست عیب دارد دو صد هزاران بیش هنرش آنکه از بهایم پیش گر بود زینتش ز عقل و ادب ورنه هم با بهایم است نسب

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۸ - حکایت در این معنی پیش از آدم ز دست کوتاهی دوستی داشت مرغ با ماهی هریکی در مقام خود ساکن آن ز فخ فارغ این ز شست ایمن آدمی در زمین چو بپراکند ماهی از مهر مرغ دل برکند گفت بدرود باش و رو بفراز زانکه من زیر آب رفتم باز که به عالم نهاد نسلی ره کز سر حیلت وز شر و شره هم مرا زیر آب نگذارند هم ترا از هوا به پست آرند همه را جمله نیست گردانند بر سباع و ددان شهی رانند کادمی را به وهم دوراندیش جرمش از ما کمست و جرمش بیش حالشان از برای حیله ماست عقلشان از پی عقیله ماست کز دنایت ز راه آهن و نی گردد انبار حق بادنی شیء آدمی زاده نازنین باشد قهر و لطفش برای این باشد گه به بانگی ضعیف کام شود گه به دانگی خدای نام شود به خسی سخت سر شود به مجاز به غمی سست پای گردد باز گاه تن برگذارد از کیوان گاه گردد ز خارکی حیران سابقت زو نهفته در اول خاتمت زو به مهر حکم ازل گاه ایوان برد به چرخ چهار گاه گردد ز نیم کرم افگار گاه مسند نهد بر فرقد وز حریر و قصب کند مرقد گاه گردد به خون و خاک دفین بستر از خاک وز خسک بالین سابقت زو نهفته در راندن خاتمت زو به مهر در خواندن آنکه ماندست سهمش از تقدیر وانکه رفتست بیمش از تیسیر این همه چیست صنعت تقدیر وان همه چیست حاصل تیسیر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۹ - اندر آنکه آدمی پس از اشیاء و جهات پیدا آمد از هوا و ز طبع در انسان دعوت عقل پستر از همه دان گر پس از جسم و جان درآید دین در مراتب عجب چه داری این دختر طفل را پی پیوند اولش لعبتست و پس فرزند نه درآید به وقت جنبش گل گربه در بانگ وانگهی بلبل داند آنکش دلی خردمندست که از این بانگ تا بدان چندست فرق دانند مردم هشیار بانگ خر ز ارغنون و موسیقار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۰ - اندر بیان ظلومی و جهولی انسان کما قال‌اللّٰه تعالی: وحملها الانسان انّه کان ظلوما جهولا هیچ بدنامی آدمی را پیش از ظلومی و از جهولی خویش چه حدیثست هرچه پیش آید همه از ظلم و جهل خویش آید حق پسندست عالم و عادل بنده گه ظالمست و گه جاهل آدمی با گنه شکسته ترست پای طاوس چشم زخم پرست کانکه گوید منم شده معصوم اوست بر نفس خویشتن میشوم کانکه خود را شکسته دل بیند خویشتن را به دل خجل بیند اوست شایسته خدای کریم ایمن است از عذاب نار جحیم گفت داود را خدای جهان که منم یاور شکسته دلان جان پاکان خزانه فلکست جسم نیکان نشیمن ملکست جسم تو گرچه ناپسندیده است شوخ چشمست لیک خوش دیده است آدمی سر به سر همه آهوست ظن چنان آیدش که بس نیکوست عیب دارد دو صد هزاران بیش هنرش آنکه از بهایم پیش گر بود زینتش ز عقل و ادب ورنه هم با بهایم است نسب

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۱ - فی مذمّة الدنیا واهانته و ترکه، من ترح فرح مرد کو عاشق دوگانه بود مرگ با وی درون خانه بود پشه باشد به وقت جنگ ذلیل باشه باشد به وقت خوردن پیل چون شترمرغ نه چو مردم حر بار را مرغ و خایه را اشتر مرد پر دل ز حیز نهراسد سست را اسب نیک بشناسد کار دل جنگ و کار جان حذرست کار شه زور و کار زن سمرست هرکه در پیش خصم ملک و خرد دل ز خود برد جان ازو نبرد سر و پا ار ز بیم برگردد زود چون لاله سرخ سر گردد مرد مردانه کم ضرر باشد دود تیره ز چوب تر باشد مرد بد دل خیانت اندیشد راز خود پیش خلق بپریشد مردکی را که جان عزیز بود یک زبان فصیح تیز بود تیز را باز دار در دهلیز زانکه غماز روده باشد تیز سکر داری شکر خور از پی نی صبر داری صبر خور از پی قی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۲ - حکایت و مثل فی لذّة الدنیا مع شدّة العقبی آن بنشنیده ای که در راهی آن مخنث چه گفت با داهی که همی شد پی گشاد گره بهر بی بی به سوی زاهد ده تا برو میوه سست شاخ شود راه زادن برو فراخ شود چون مخنث بدید هندو را زو بپرسید و او بگفت او را گفت بگذار ترهات خسان شو به بی بی سلام من برسان پس به بی بی بگوی کز ره درد با چنین کون هلیله نتوان خورد چون چشیدی حلاوت گادن بکش اکنون مشقت زادن تو ندانسته ای که خوردن کیر ننگ و نامی ندارد اندر زیر سگ اگر جلد بودی و فربه بی شکاری نگرددی در ده غافلند از نهاد خود مردم هیچ ندهند داد خود مردم سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۳ - اندر مذمّت بددلی و بددل مثلست این که در عذابکده حد زده به بود که بیم زده مرد را بیم جان ز زخم بتر وز دگر زخم تیر و تیغ و تبر مرد را ار اجل کند تاسه مرگ با بددلست هم کاسه چون به حکم اجل نگرویدند درزخ نقد بددلان دیدند اندر آن صف که زور دارد سود مرد را مرغ دل نباید بود غم ناآمده خورد بددل زان به جز غم نیایدش حاصل لقمه با بیم دل زند آهو زان ندارد نه دنبه نه پهلو مرد کو روز رزم بی مایه ست دامن خیمه بهترین دایه ست هر جوان را که شد به جنگ فراز بهترین عدتیست عمر دراز مرد بی دست و پای جوشن دار همچو ماهی بود به خشک و به غار تیغ با مرد مایه و برگست دل ده رای سایه مرگست هرکه در جنگ بد دل و غمرست سپر و جوشنش دوم عمرست درقه جز باجبان مسلم نیست تیغ را جز شجاع محرم نیست تیغ در خورد مرد مردانه است وز جبان تیغ تیز بیگانه است مرد را آهنین زره گره است اجل نامده قوی زره است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۴ - حکایت در شجاعت و غیرت از زره بود پشت حیدر فرد کرد خصمش سؤال گفتا مرد تا بود روی به زره باشد چون دهد پشت کشته به باشد آب باشد نه مرد چون پولاد کو زره پوش گردد از هر باد مرد مردانه همچو که باشد که ازو بادها سته باشد تا تف دل ز کینه نفروزد کی تن از دل شجاعت آموزد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۱ - فی مذمّة الدنیا واهانته و ترکه، من ترح فرح مرد کو عاشق دوگانه بود مرگ با وی درون خانه بود پشه باشد به وقت جنگ ذلیل باشه باشد به وقت خوردن پیل چون شترمرغ نه چو مردم حر بار را مرغ و خایه را اشتر مرد پر دل ز حیز نهراسد سست را اسب نیک بشناسد کار دل جنگ و کار جان حذرست کار شه زور و کار زن سمرست هرکه در پیش خصم ملک و خرد دل ز خود برد جان ازو نبرد سر و پا ار ز بیم برگردد زود چون لاله سرخ سر گردد مرد مردانه کم ضرر باشد دود تیره ز چوب تر باشد مرد بد دل خیانت اندیشد راز خود پیش خلق بپریشد مردکی را که جان عزیز بود یک زبان فصیح تیز بود تیز را باز دار در دهلیز زانکه غماز روده باشد تیز سکر داری شکر خور از پی نی صبر داری صبر خور از پی قی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۲ - حکایت و مثل فی لذّة الدنیا مع شدّة العقبی آن بنشنیده ای که در راهی آن مخنث چه گفت با داهی که همی شد پی گشاد گره بهر بی بی به سوی زاهد ده تا برو میوه سست شاخ شود راه زادن برو فراخ شود چون مخنث بدید هندو را زو بپرسید و او بگفت او را گفت بگذار ترهات خسان شو به بی بی سلام من برسان پس به بی بی بگوی کز ره درد با چنین کون هلیله نتوان خورد چون چشیدی حلاوت گادن بکش اکنون مشقت زادن تو ندانسته ای که خوردن کیر ننگ و نامی ندارد اندر زیر سگ اگر جلد بودی و فربه بی شکاری نگرددی در ده غافلند از نهاد خود مردم هیچ ندهند داد خود مردم سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۳ - اندر مذمّت بددلی و بددل مثلست این که در عذابکده حد زده به بود که بیم زده مرد را بیم جان ز زخم بتر وز دگر زخم تیر و تیغ و تبر مرد را ار اجل کند تاسه مرگ با بددلست هم کاسه چون به حکم اجل نگرویدند درزخ نقد بددلان دیدند اندر آن صف که زور دارد سود مرد را مرغ دل نباید بود غم ناآمده خورد بددل زان به جز غم نیایدش حاصل لقمه با بیم دل زند آهو زان ندارد نه دنبه نه پهلو مرد کو روز رزم بی مایه ست دامن خیمه بهترین دایه ست هر جوان را که شد به جنگ فراز بهترین عدتیست عمر دراز مرد بی دست و پای جوشن دار همچو ماهی بود به خشک و به غار تیغ با مرد مایه و برگست دل ده رای سایه مرگست هرکه در جنگ بد دل و غمرست سپر و جوشنش دوم عمرست درقه جز باجبان مسلم نیست تیغ را جز شجاع محرم نیست تیغ در خورد مرد مردانه است وز جبان تیغ تیز بیگانه است مرد را آهنین زره گره است اجل نامده قوی زره است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۴ - حکایت در شجاعت و غیرت از زره بود پشت حیدر فرد کرد خصمش سؤال گفتا مرد تا بود روی به زره باشد چون دهد پشت کشته به باشد آب باشد نه مرد چون پولاد کو زره پوش گردد از هر باد مرد مردانه همچو که باشد که ازو بادها سته باشد تا تف دل ز کینه نفروزد کی تن از دل شجاعت آموزد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۵ - حکایت در این معنی نه بپرسید از جحی حیزی کز علی و عمر بگو چیزی گفت با وی جحی که انده چاشت در دلم مهر و بغض کس نگذاشت شره لقمه آن چنانم کرد کز تعصب شدم به یک ره فرد مر مرا کار خورد و خفت آمد با دلم اکل و شرب جفت آمد هرکه او بیش خورد بیش رید نه چو لقمان ز لقمه بیش زید مرد با مال بی یقین باشد سیر خورده گرسنه دین باشد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۶ - اندر نکوهش شکم خواری و بسیار خوردن اولین بند در ره آدم بود نای گلو و طبل شکم مهترین بند هست نای گلو کندت طبل بطن شش پهلو طبل و نایست اصل فتنه و شر هردو بگذار خور و خود بگذر هرکش امروز قبله مطبخ شد دانکه فرداش جای دوزخ شد کادمی را درین کهن برزخ هم ز مطبخ دریست در دوزخ گر همی نام معده خم نکنی کم طرق تا طریق گم نکنی شره جانور چو کار آمد تا نیاید مراد نار آمد چون سگ و گربه آب شرم برد تا ز خلق آب و نان گرم برد کم خورش تخم شر و بطنت نیست هرکجا بطنت است فطنت نیست کم خورش مرد کردنی باشد مرگ دونان ز خوردنی باشد بهر کم خوردنست و بی آبی ذهن هندو و نطق اعرابی این بود زیرک آن نباشد غمر این نه بیمار و آن نه کوته عمر چون خوری بیش پیل باشی تو کم خوری جبرییل باشی تو کم خوری ذهن و فطنت و تمییز پرخوری تخم خواب و آلت تیز خفت زاد راهب اندر دیر داردش در صفای خاطر خیر هرکه بسیار خوار باشد او دانکه بسیار خوار باشد او باز هر عاقلی که کم خوارست بحقیقت بدان که کم خوارست منتجب کی شود به علم قریب جز به بطن خفیف و قلب رقیب فخ شده شهوت و دل تو بر او خانه پر دزد و کور مانده در او خور اندک فزون کند حلمت خور بسیار کم کند علمت غذی عقل عالمان حلمست جامه جان زیرکان علمست هرکرا علم و حلم نبود یار مر ورا در جهان به مرد مدار که نبافند خود خردمندان جامه تن ز رشته دندان گوشت بر گاو ورزه نیکوتر زینت مرد دانشست و هنر باش کم خوار تا بمانی دیر که اجل گرسنه است و قوتش سیر باش کم خوار تا شوی با برگ بگرفتی شکم ببینی مرگ اصل دانش بود ز کم خوردن مرد پرخوار اصل آزردن جانت از لقمه ای گرد راحت چون دو لقمه خوری بود آفت خورده بسیار مردم کم دان به یکی قی بمرده چون حمدان گنده گردد سرای و خانه ازو معده کون گردد و بهانه ازو گر نبایدت چهره چون گل زرد گرد افراط اکل بیش مگرد گر بخوردن شوی ز روح بعید کشته دوزخی بوی نه شهید روی بسیارخوار بی نورست کر گلوبنده خواجگی دورست مکن از دود شمع بی خردان کاسه سر بسان سوخته دان آب و نان خواستن ز سفله زشت چون دمیده بود به خاک انگشت لقمه ای گر کنی ز خوردن بیش هیضه آرد کلید گلخن پیش هاضمه چون بدو نپردازد از گلو گلخنی دگر سازد باده چون باد در جهان افگند هیضه بیکار بر دهان افگند مرد و زن را که حرص و کون و گلوست نامشان کدخدا و کدبانوست صحت تن بودت در پرهیز از سر امتلا سبک برخیز همچو ماه دو پیکر از تک و پوی دربه در هر دوان و روی به روی

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۵ - حکایت در این معنی نه بپرسید از جحی حیزی کز علی و عمر بگو چیزی گفت با وی جحی که انده چاشت در دلم مهر و بغض کس نگذاشت شره لقمه آن چنانم کرد کز تعصب شدم به یک ره فرد مر مرا کار خورد و خفت آمد با دلم اکل و شرب جفت آمد هرکه او بیش خورد بیش رید نه چو لقمان ز لقمه بیش زید مرد با مال بی یقین باشد سیر خورده گرسنه دین باشد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۶ - اندر نکوهش شکم خواری و بسیار خوردن اولین بند در ره آدم بود نای گلو و طبل شکم مهترین بند هست نای گلو کندت طبل بطن شش پهلو طبل و نایست اصل فتنه و شر هردو بگذار خور و خود بگذر هرکش امروز قبله مطبخ شد دانکه فرداش جای دوزخ شد کادمی را درین کهن برزخ هم ز مطبخ دریست در دوزخ گر همی نام معده خم نکنی کم طرق تا طریق گم نکنی شره جانور چو کار آمد تا نیاید مراد نار آمد چون سگ و گربه آب شرم برد تا ز خلق آب و نان گرم برد کم خورش تخم شر و بطنت نیست هرکجا بطنت است فطنت نیست کم خورش مرد کردنی باشد مرگ دونان ز خوردنی باشد بهر کم خوردنست و بی آبی ذهن هندو و نطق اعرابی این بود زیرک آن نباشد غمر این نه بیمار و آن نه کوته عمر چون خوری بیش پیل باشی تو کم خوری جبرییل باشی تو کم خوری ذهن و فطنت و تمییز پرخوری تخم خواب و آلت تیز خفت زاد راهب اندر دیر داردش در صفای خاطر خیر هرکه بسیار خوار باشد او دانکه بسیار خوار باشد او باز هر عاقلی که کم خوارست بحقیقت بدان که کم خوارست منتجب کی شود به علم قریب جز به بطن خفیف و قلب رقیب فخ شده شهوت و دل تو بر او خانه پر دزد و کور مانده در او خور اندک فزون کند حلمت خور بسیار کم کند علمت غذی عقل عالمان حلمست جامه جان زیرکان علمست هرکرا علم و حلم نبود یار مر ورا در جهان به مرد مدار که نبافند خود خردمندان جامه تن ز رشته دندان گوشت بر گاو ورزه نیکوتر زینت مرد دانشست و هنر باش کم خوار تا بمانی دیر که اجل گرسنه است و قوتش سیر باش کم خوار تا شوی با برگ بگرفتی شکم ببینی مرگ اصل دانش بود ز کم خوردن مرد پرخوار اصل آزردن جانت از لقمه ای گرد راحت چون دو لقمه خوری بود آفت خورده بسیار مردم کم دان به یکی قی بمرده چون حمدان گنده گردد سرای و خانه ازو معده کون گردد و بهانه ازو گر نبایدت چهره چون گل زرد گرد افراط اکل بیش مگرد گر بخوردن شوی ز روح بعید کشته دوزخی بوی نه شهید روی بسیارخوار بی نورست کر گلوبنده خواجگی دورست مکن از دود شمع بی خردان کاسه سر بسان سوخته دان آب و نان خواستن ز سفله زشت چون دمیده بود به خاک انگشت لقمه ای گر کنی ز خوردن بیش هیضه آرد کلید گلخن پیش هاضمه چون بدو نپردازد از گلو گلخنی دگر سازد باده چون باد در جهان افگند هیضه بیکار بر دهان افگند مرد و زن را که حرص و کون و گلوست نامشان کدخدا و کدبانوست صحت تن بودت در پرهیز از سر امتلا سبک برخیز همچو ماه دو پیکر از تک و پوی دربه در هر دوان و روی به روی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۷ - التمثّل فی ترک الدّنیا و قصّة روح‌اللّٰه و تجریده روح را چون ببرد روح امین چرخ چارم فزود ازو تزیین داد مر جبرییل را فرمان خالق و کردگار هر دو جهان که بجویید مر ورا همه جای تا چه دارد ز نعمت دنیای چون بجستند سوزنی دیدند بر زه دلق او بپرسیدند کز پی چیست با تو این سوزن گفت کز بهر ستر عورت من که به خلقان ز زینت خلقان قانعم ورچه نیستم خاقان تا بود زنده ژنده پیراهن هست محتاج رشته و سوزن جمله گفتند خالق مایی بر همه حالها تو دانایی بر زه دلق سوزنی است ورا نیست زین بیش چیزی از دنیا ندی آمد بدو ز رب ریوف که کنیدش در آن مکان موقوف بوی دنیی همی دمد زین تن چرخ چارم بود ورا مسکن گرنه این سوزنش بدی همراه برسیدی به زیر عرش اله سوزنی روح را چو مانع گشت به مکانی شریف قانع گشت باز ماند از مکان قرب و جلال سوزنی گشت روح را به وبال ای جوانمرد پند من بپذیر دل ز دنیا و زینتش برگیر تا مرفه بدان سرای رسی به سرور و عز و بهای رسی ورنه با خاک راه گردی راست راه عقبی ز راه هزل جداست زهر قاتل شناس دنیی را رو تو پازهر ساز عقبی را زانکه دنیی پرست بر خیره هست چون بت پرست دل تیره سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۸ - حکایت روح‌اللّٰه علیه‌السّلام و ترک دنیا و مکالمهٔ او با ابلیس در اثر خوانده ام که روح اللٰه شد به صحرا برون شبی ناگاه ساعتی چون برفت خواب گرفت به سوی خوابگه شتاب گرفت سنگی افگنده دید بالش ساخت خواب را جفت گشت و بیش نتاخت ساعتی خفت و زود شد بیدار دید ابلیس را در آن هنجار گفت ای رانده ای سگ ملعون به چه کار آمدی برم به فسون جایگاهی که عصمت عیسی است مر ترا کی در آن مکان مأوی است گفت بر من تو زحمت آوردی در سرایم تصرفی کردی با من آخر تکلف از چه کنی در سرایم تصرف از چه کنی ملک دنیا همه سرای منست جای تو نیست ملک و جای منست ملک من به غصب چون گیری تو به عصمت مرا زبون گیری گفت بر تو چه زحمت آوردم قصد ملکت بگو که کی کردم گفت کین سنگ را که بالش تست نه ز دنیاست چون گرفتی سست عیسی آن سنگ را سبک انداخت شخص ابلیس زان سبب بگداخت گفت خود رستی و مرا راندی هر دوان را ز بند برهاندی با تو زین پس مرا نباشد کار ملکت من تو رو به من بگذار تا چنین طالبی تو دنیی را کی توانی بدید عقبی را رو ز دنیا طمع ببر یکسر گهر و زر او تو خاک شمر خاک بر سر هر آنکه دنیا خواست مرد دنیاپرست باد هواست هست بسیار خوار همچون گاو معده چون آسیا گلو چون ناو گردد از رای ناصواب و سخیف خیره بسیار خوار گرد کنیف نه فلک را فروختی به دو نان لقمه ده سیر کم مزن بر خوان تا ترا روزگار چون گوید لقمه در معده ات برآشوبد روزگار تو از پی پنداشت شادی شام برد و انده چاشت زان همی رایگان بمیری تو کز پی لقمه در زحیری تو هرکه چون عیسی از شره بجهد از غم باد و بود خود برهد هم نشین زمره ملک بیند بام خود پنجمین فلک بیند اندرین حال پند من بپذیر تاج و تخت عدو ز ره برگیر عدوی تست دنیی ملعون عقل خود را ز دام کن بیرون با که گویم که غافلند از کار این شیاطین به فعل و مردم سار چند گویم که نیست یاری نیک در تو مسموع نیست قول ولیک

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۷ - التمثّل فی ترک الدّنیا و قصّة روح‌اللّٰه و تجریده روح را چون ببرد روح امین چرخ چارم فزود ازو تزیین داد مر جبرییل را فرمان خالق و کردگار هر دو جهان که بجویید مر ورا همه جای تا چه دارد ز نعمت دنیای چون بجستند سوزنی دیدند بر زه دلق او بپرسیدند کز پی چیست با تو این سوزن گفت کز بهر ستر عورت من که به خلقان ز زینت خلقان قانعم ورچه نیستم خاقان تا بود زنده ژنده پیراهن هست محتاج رشته و سوزن جمله گفتند خالق مایی بر همه حالها تو دانایی بر زه دلق سوزنی است ورا نیست زین بیش چیزی از دنیا ندی آمد بدو ز رب ریوف که کنیدش در آن مکان موقوف بوی دنیی همی دمد زین تن چرخ چارم بود ورا مسکن گرنه این سوزنش بدی همراه برسیدی به زیر عرش اله سوزنی روح را چو مانع گشت به مکانی شریف قانع گشت باز ماند از مکان قرب و جلال سوزنی گشت روح را به وبال ای جوانمرد پند من بپذیر دل ز دنیا و زینتش برگیر تا مرفه بدان سرای رسی به سرور و عز و بهای رسی ورنه با خاک راه گردی راست راه عقبی ز راه هزل جداست زهر قاتل شناس دنیی را رو تو پازهر ساز عقبی را زانکه دنیی پرست بر خیره هست چون بت پرست دل تیره سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۸ - حکایت روح‌اللّٰه علیه‌السّلام و ترک دنیا و مکالمهٔ او با ابلیس در اثر خوانده ام که روح اللٰه شد به صحرا برون شبی ناگاه ساعتی چون برفت خواب گرفت به سوی خوابگه شتاب گرفت سنگی افگنده دید بالش ساخت خواب را جفت گشت و بیش نتاخت ساعتی خفت و زود شد بیدار دید ابلیس را در آن هنجار گفت ای رانده ای سگ ملعون به چه کار آمدی برم به فسون جایگاهی که عصمت عیسی است مر ترا کی در آن مکان مأوی است گفت بر من تو زحمت آوردی در سرایم تصرفی کردی با من آخر تکلف از چه کنی در سرایم تصرف از چه کنی ملک دنیا همه سرای منست جای تو نیست ملک و جای منست ملک من به غصب چون گیری تو به عصمت مرا زبون گیری گفت بر تو چه زحمت آوردم قصد ملکت بگو که کی کردم گفت کین سنگ را که بالش تست نه ز دنیاست چون گرفتی سست عیسی آن سنگ را سبک انداخت شخص ابلیس زان سبب بگداخت گفت خود رستی و مرا راندی هر دوان را ز بند برهاندی با تو زین پس مرا نباشد کار ملکت من تو رو به من بگذار تا چنین طالبی تو دنیی را کی توانی بدید عقبی را رو ز دنیا طمع ببر یکسر گهر و زر او تو خاک شمر خاک بر سر هر آنکه دنیا خواست مرد دنیاپرست باد هواست هست بسیار خوار همچون گاو معده چون آسیا گلو چون ناو گردد از رای ناصواب و سخیف خیره بسیار خوار گرد کنیف نه فلک را فروختی به دو نان لقمه ده سیر کم مزن بر خوان تا ترا روزگار چون گوید لقمه در معده ات برآشوبد روزگار تو از پی پنداشت شادی شام برد و انده چاشت زان همی رایگان بمیری تو کز پی لقمه در زحیری تو هرکه چون عیسی از شره بجهد از غم باد و بود خود برهد هم نشین زمره ملک بیند بام خود پنجمین فلک بیند اندرین حال پند من بپذیر تاج و تخت عدو ز ره برگیر عدوی تست دنیی ملعون عقل خود را ز دام کن بیرون با که گویم که غافلند از کار این شیاطین به فعل و مردم سار چند گویم که نیست یاری نیک در تو مسموع نیست قول ولیک

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۹ - فی ذمِ حبّ الدّنیا و منع شرب الخمر می همی خور کنون به بوی بهار باش تا بردمد ز گور تو خار ای چو فرعون شوم گردنکش از ره آب رفته در آتش چکنی در میان رنج خمار کار آبی که آتش آرد بار زان چنان خون که از لگد ریزند پس ز تابوت خم برانگیزند نه که زنده شوی گزنده شوی از لگد مرده ای چه زنده شوی چون چو شیران به کرد خود نچری همچو روباه خون رز چه خوری عشق بیرون برد ترا ز خودی بی خودی را بدان ز بیخردی با خرد میل سوی مل چکنی سپر خار برگ گل چکنی آنکه دارد خرد نخواهد مل وانکه باشد حزین نبوید گل از پی هوش برمگردان میل خاصه مستی و خانه بر ره سیل چون براتی ندارد اندر ره لاشه خر را به دست دزد مده به بود خواجه را در این بازار وندرین گلشن و درین گلزار کیسه خالی و شهر پر ماتم شرع خصم و ندیم نامحرم کوی پر دزد و زو بعست و پری تو همی کوک و کو کنار خوری حزم خود کن که دزدت از خانه است خازنت خاینست و بیگانه است تا کی از خویشتن کمی بودن دلت نگرفت ز آدمی بودن اندرین سور پر ز شور و شغب دل پر از غم نشین و مهر به لب باده خوردی ولیک باهی نه دوغ خوردی ولیک با کینه چون شدی مست هستی ای ساده خیک باده چو خاک افتاده چکنی باده کاندرین فرسنگ بار شیشه است و ره یخ و خر لنگ خر لنگ ضعیف و بار گران منزلت سنگلاخ و تو حیران راه تاری چراغ بی روغن باد صرصر تو بادخانه شکن سر بی مغز و پای محکم نی مال همدست و یار محرم نی خوابگه ساخته ز شاخ درخت تا نهاده قدم به جایی سخت تا ترا اندرین سفر ز گزاف باشد اندر خیال خانه لاف شب سر خواب و روز عزم شراب چه کند جز که دین و ملک خراب تو به می شاد و آدم اندر بند اینت بد مهر و ناخلف فرزند گرچه شادی نمای اول اوست کیسه گم شده معول اوست کو بدین خاکدان و ویران ده کیسه لاغر کنست و تن فربه داند آن کو گشاده رگ باشد که میان بسته تیزتگ باشد مرد فربه چو پنج گام برفت هفت عضوش ز چار طبع نهفت تو به چستی حساب از او برگیر چون بپوشند جامه شبگیر که گریبان چو دامن و تیریز عطسه و خوی گرفت و سرفه و تیز او سرت را گرفته زیر دو پای تو ز جان ساخته تنش را جای تو بدو دین و بخردی داده او به تو دیوی و ددی داده تو ازو آن خوری که پستی تست و او ز تو آن برد که هستی تست عمر دادی به باد از پی می غافلی زین شمار عز علی به نشاط و سماع مشغولی وز سرای بقا تو معزولی فارغ از مرگ و ایمن از گوری من چه گویم ترا به دل کوری چنگ در دنیی زبون زده ای دل پاکیزه را به خون زده ای حبه ای نزد تست کوه احد سیم باید که باشدت لابد ور نباشد خدا و دین باشد دیو دنیی چنینت فرماید هیچ خصمت بتر ز دنیا نیست با که گویم که چشم بینا نیست گل به نزد تو زان فراز آمد که گلو را به گل نیاز آمد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۹ - فی ذمِ حبّ الدّنیا و منع شرب الخمر می همی خور کنون به بوی بهار باش تا بردمد ز گور تو خار ای چو فرعون شوم گردنکش از ره آب رفته در آتش چکنی در میان رنج خمار کار آبی که آتش آرد بار زان چنان خون که از لگد ریزند پس ز تابوت خم برانگیزند نه که زنده شوی گزنده شوی از لگد مرده ای چه زنده شوی چون چو شیران به کرد خود نچری همچو روباه خون رز چه خوری عشق بیرون برد ترا ز خودی بی خودی را بدان ز بیخردی با خرد میل سوی مل چکنی سپر خار برگ گل چکنی آنکه دارد خرد نخواهد مل وانکه باشد حزین نبوید گل از پی هوش برمگردان میل خاصه مستی و خانه بر ره سیل چون براتی ندارد اندر ره لاشه خر را به دست دزد مده به بود خواجه را در این بازار وندرین گلشن و درین گلزار کیسه خالی و شهر پر ماتم شرع خصم و ندیم نامحرم کوی پر دزد و زو بعست و پری تو همی کوک و کو کنار خوری حزم خود کن که دزدت از خانه است خازنت خاینست و بیگانه است تا کی از خویشتن کمی بودن دلت نگرفت ز آدمی بودن اندرین سور پر ز شور و شغب دل پر از غم نشین و مهر به لب باده خوردی ولیک باهی نه دوغ خوردی ولیک با کینه چون شدی مست هستی ای ساده خیک باده چو خاک افتاده چکنی باده کاندرین فرسنگ بار شیشه است و ره یخ و خر لنگ خر لنگ ضعیف و بار گران منزلت سنگلاخ و تو حیران راه تاری چراغ بی روغن باد صرصر تو بادخانه شکن سر بی مغز و پای محکم نی مال همدست و یار محرم نی خوابگه ساخته ز شاخ درخت تا نهاده قدم به جایی سخت تا ترا اندرین سفر ز گزاف باشد اندر خیال خانه لاف شب سر خواب و روز عزم شراب چه کند جز که دین و ملک خراب تو به می شاد و آدم اندر بند اینت بد مهر و ناخلف فرزند گرچه شادی نمای اول اوست کیسه گم شده معول اوست کو بدین خاکدان و ویران ده کیسه لاغر کنست و تن فربه داند آن کو گشاده رگ باشد که میان بسته تیزتگ باشد مرد فربه چو پنج گام برفت هفت عضوش ز چار طبع نهفت تو به چستی حساب از او برگیر چون بپوشند جامه شبگیر که گریبان چو دامن و تیریز عطسه و خوی گرفت و سرفه و تیز او سرت را گرفته زیر دو پای تو ز جان ساخته تنش را جای تو بدو دین و بخردی داده او به تو دیوی و ددی داده تو ازو آن خوری که پستی تست و او ز تو آن برد که هستی تست عمر دادی به باد از پی می غافلی زین شمار عز علی به نشاط و سماع مشغولی وز سرای بقا تو معزولی فارغ از مرگ و ایمن از گوری من چه گویم ترا به دل کوری چنگ در دنیی زبون زده ای دل پاکیزه را به خون زده ای حبه ای نزد تست کوه احد سیم باید که باشدت لابد ور نباشد خدا و دین باشد دیو دنیی چنینت فرماید هیچ خصمت بتر ز دنیا نیست با که گویم که چشم بینا نیست گل به نزد تو زان فراز آمد که گلو را به گل نیاز آمد

%0
10 Bölüm