Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۷ - مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانه پای برنه بر آسمان سرمست تیغ بهرامشاهی اندر دست مه چو پیش آیدت سرش بشکن تیر اگر دم زند زبانش بکن زخمه بستان ز پنجه ناهید تاج بر نه به تارک خورشید تیغ بیرون کن از کف بهرام تندی او به تیغ او کن رام تیر بگشای کوری ابلیس همچو برجاس کن رخ برجیس بر گرای این کبود ایوان را تا نماید نهیب کیوان را نحس کیوان به تیغ اعدا کش بستان سعد کنش چون زاوش هم به نیروی بخت خرد بسای سر کیوان سپر به زیر دو پای چون دوات تو دید بی تلبیس چون قلم سرنگون شود برجیس باز برجیس را بکن دندان ده به تاراج خانه کیوان نیزه یک دم به سوی بالا کن هفت سیاره را ثریا کن زره آسمان ز سر برکش اختران را به طاعت اندر کش میزبانی کن از درنگ اجل کرگس چرخ را به جدی و حمل بره و گاو را بدوز به تیر پس درانداز در تنور اثیر از فلک زان سنان کوه افکن پنج پای دو روی را بر کن قوت و قوت را شرف نو کن شیر را داغ و خوشه را خو کن چستیی کن بکن به قوت خویش از ترازو زبان ز گزدم نیش از شگرفی به تیر خوش ناله بر کمان دوز حلق بزغاله شست را جای تیر شاهی کن آنگه از دلو دام ماهی کن آنگهی چون به دستت آمد بخت بر فلک نه چهار پایه تخت تکیه بر مسند جلالی زن خیمه در ملک لایزالی زن ملک افلاک را قراری ده هریکی را تو اختیاری ده دانی این کی شود مسلم تو چون شود جبرییل آدم تو ای ز دولت همیشه میمون تو کیست اندر همه جهان چون تو چون ترا هست بر سپهر و زمین ملکی آراسته به دولت و دین هرچه خواهی بکن به دولت تو هست با دولت تو حشمت تو چون گرفتی تو ملک روی زمین رای کن بر شدن به علیین برکش از بهر عالم مطلق چرخ رازق را ز سر ارزق جامه سوکواریش بستان خلعت شادمانیش پوشان هردو عالم چو شد مسخر تو جمع شد جن و انس بر در تو سوی دین خوان پری و مردم را پست کن دیو و دیو مردم را خاصه آن را که نفس بد نیتش گوید ایطاست نقش قافیتش نه نداری ز ملک سرمایه نه نداری ز شرع پیرایه دین حق در حمایت تو شده ست شرع خوب از کفایت تو شده ست شحنه شرع مصطفی شده ای زان زنا کردنی جدا شده ای جان آن کز فنا نفرسوده از تو در تربت است آسوده چون رخ اندر نقاب خاک کشید ز امت خود ترا بدان بگزید تا دهی شرع را همی رونق دست باطل جدا کنی از حق سایه کردگار زان شده ای شرع را حق گزار زان شده ای دین و دولت عیال تیغ تواند کفر و الحاد در گریغ تواند شاد باش ای امین بار خدای یافته دین ز سیرت تو بهای تا ز پنج و چهار بر نپری از شش و هفت و هشت برنخوری تا هوا را به زیر پی ننهی بر سر دل کلاه کی ننهی چون هوا را به طبع کردی قمع این همه گرددت به یک دم جمع ملک دنیا همی نگویم من خال زنگی به خون نشویم من چون به ترک جهان طین گفتی در تقوی به شرط دین سفتی گوید آنگاه جان خیرالناس به زبان سرور و استیناس کی ز بیچون همیشه میمون تو کیست اندر همه جهان چون تو تا جهان باد شادمان بادی کز تو شد دین حق به آزادی جز ترا نیست بر سپهر و زمین ملکی آراسته به دولت و دین

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۷ - مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانه پای برنه بر آسمان سرمست تیغ بهرامشاهی اندر دست مه چو پیش آیدت سرش بشکن تیر اگر دم زند زبانش بکن زخمه بستان ز پنجه ناهید تاج بر نه به تارک خورشید تیغ بیرون کن از کف بهرام تندی او به تیغ او کن رام تیر بگشای کوری ابلیس همچو برجاس کن رخ برجیس بر گرای این کبود ایوان را تا نماید نهیب کیوان را نحس کیوان به تیغ اعدا کش بستان سعد کنش چون زاوش هم به نیروی بخت خرد بسای سر کیوان سپر به زیر دو پای چون دوات تو دید بی تلبیس چون قلم سرنگون شود برجیس باز برجیس را بکن دندان ده به تاراج خانه کیوان نیزه یک دم به سوی بالا کن هفت سیاره را ثریا کن زره آسمان ز سر برکش اختران را به طاعت اندر کش میزبانی کن از درنگ اجل کرگس چرخ را به جدی و حمل بره و گاو را بدوز به تیر پس درانداز در تنور اثیر از فلک زان سنان کوه افکن پنج پای دو روی را بر کن قوت و قوت را شرف نو کن شیر را داغ و خوشه را خو کن چستیی کن بکن به قوت خویش از ترازو زبان ز گزدم نیش از شگرفی به تیر خوش ناله بر کمان دوز حلق بزغاله شست را جای تیر شاهی کن آنگه از دلو دام ماهی کن آنگهی چون به دستت آمد بخت بر فلک نه چهار پایه تخت تکیه بر مسند جلالی زن خیمه در ملک لایزالی زن ملک افلاک را قراری ده هریکی را تو اختیاری ده دانی این کی شود مسلم تو چون شود جبرییل آدم تو ای ز دولت همیشه میمون تو کیست اندر همه جهان چون تو چون ترا هست بر سپهر و زمین ملکی آراسته به دولت و دین هرچه خواهی بکن به دولت تو هست با دولت تو حشمت تو چون گرفتی تو ملک روی زمین رای کن بر شدن به علیین برکش از بهر عالم مطلق چرخ رازق را ز سر ارزق جامه سوکواریش بستان خلعت شادمانیش پوشان هردو عالم چو شد مسخر تو جمع شد جن و انس بر در تو سوی دین خوان پری و مردم را پست کن دیو و دیو مردم را خاصه آن را که نفس بد نیتش گوید ایطاست نقش قافیتش نه نداری ز ملک سرمایه نه نداری ز شرع پیرایه دین حق در حمایت تو شده ست شرع خوب از کفایت تو شده ست شحنه شرع مصطفی شده ای زان زنا کردنی جدا شده ای جان آن کز فنا نفرسوده از تو در تربت است آسوده چون رخ اندر نقاب خاک کشید ز امت خود ترا بدان بگزید تا دهی شرع را همی رونق دست باطل جدا کنی از حق سایه کردگار زان شده ای شرع را حق گزار زان شده ای دین و دولت عیال تیغ تواند کفر و الحاد در گریغ تواند شاد باش ای امین بار خدای یافته دین ز سیرت تو بهای تا ز پنج و چهار بر نپری از شش و هفت و هشت برنخوری تا هوا را به زیر پی ننهی بر سر دل کلاه کی ننهی چون هوا را به طبع کردی قمع این همه گرددت به یک دم جمع ملک دنیا همی نگویم من خال زنگی به خون نشویم من چون به ترک جهان طین گفتی در تقوی به شرط دین سفتی گوید آنگاه جان خیرالناس به زبان سرور و استیناس کی ز بیچون همیشه میمون تو کیست اندر همه جهان چون تو تا جهان باد شادمان بادی کز تو شد دین حق به آزادی جز ترا نیست بر سپهر و زمین ملکی آراسته به دولت و دین

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۸ - فی صفة‌العلماء و امراء الدولة القاهرة و صفة غلمانه و جنده کثّرهم‌اللّٰه عالمانت چو تیغ چیره زبان عاملانت چو نیزه بسته میان وین کمر بستگان که بر در تو بگشادند جمله کشور تو گرچه همواره تند و کین دارند تندی خود ز بهر دین دارند گردن کس به خشم و کین نزنند چون علی جز به امر دین نزنند چون علی زین دو آلتند دلیر مصحف شرع و صفحه شمشیر نیست در غزو و در مقالتشان جز حدید و حدیث آلتشان چون سر ملک جاودان دارند زین جهان این دو را بدان دارند که ز شه سوی سجده گه پویند تنگری تنگری همی گویند نه همه بت پرست چون کفار نه همه حق پرست عابدوار نیستشان جز دو کار در همه گاه سجده کردگار و خدمت شاه دوستان را مبارکند به فال دشمنان را همیشه رنج و وبال از کف پای تا به تارک دل صدهزاران تنند با یک دل تیغداران چو نیزه و چو سنان همه برجسته و ببسته میان جام بر کف بسان ناهیدند تیغ در دست همچو خورشیدند به گه بزم همچو شمس و قمر به گه رزم شیر شرزه نر زنگیانی که پاسبان تواند وز تفاخر بر آسمان تواند گر سیاهند وگرچه کین دارند رای زی نظم ملک و دین دارند همه بر پر دلند همچو انار همه قد پر ز پنجه همچو چنار بر ولی سعد و بر عدو شومند خصم را سنگ و دوست را مومند لشکر از بهر ملک و دین باید خود چنین اند وین چنین باید از پی قهر دشمن و بدخواه گرد بستان ملک شاهنشاه خیمه ها در ممالک فلکند دیو بندان چو لشکر ملکند ملکی کو مسیح پی باشد جز ملک لشکریش کی باشد شاد باش ای گزیده شاهنشاه لشکرت چون ستاره اند و تو ماه گرزها را به تیغ ریزه کنند تیرها را به تیر نیزه کنند جان خصمان ز تیغشان به نفیر ملک را همچو تیر کرده به تیر چون تنوره بزیر این طارم همه آهن دهان و آتش دم برکشد عکس تیغشان به اثر دلق کیمخت کوه را از سر مرگ بازیچه پیش مردیشان گشته حیران ز هم نبردیشان کرگدن هیبت اند و پیل اندام یافته دین ز تیغشان آرام قدشان همچو سرو نورسته جسمشان جمله با غنور رسته همه چون حور و آدمی صورت همه چون شیر و اژدها صولت شست سیمین چو سوی تیر آرند اژدها را به تن اسیر آرند شده اعدای ملک ازیشان خو هم چو ریش کهن ز شانه تو تیغشان از برای جان و جهان تر چو سیحون و گرم چون سیحان چشم بد دور زین سپاه و حشم که نیند از قباد و رستم کم همه بر بادپای گشته سوار کوه آهن تنند و جان اوبار آن بشل پشه را کند پر لعل وین زند در هوا مگس را نعل صدف در آن روان ملک هدف تیرشان کمان فلک صفدرانی که محرم رازند سوی خصم تو ناوک اندازند کز پی تارم شرانگیزان ناوک از سر کنند شب خیزان حصن فغفور ترک خرگاهیست حصن تو دعوت سحرگاهیست تو چنانی که مادحت بستود ورنه ای آن چنانت باید بود گر چنینی برستی از آتش ورنه ای باد روزگارت خوش تا جهانست عز و جاه تو باد هفت اقلیم در پناه تو باد جود و فرهنگ و عقل دین تو باد نقش جاوید بر نگین تو باد من ستودم به طبع اینها را آسمان کردم این زمینها را زانکه پیش تو مدح دیگر کس هست چون پای پیل و پر مگس همچو خورشید باش روشن روی عالم آرای و پادشاهی جوی آفریننده باد یار ترا کافرید او بزرگوار ترا

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۸ - فی صفة‌العلماء و امراء الدولة القاهرة و صفة غلمانه و جنده کثّرهم‌اللّٰه عالمانت چو تیغ چیره زبان عاملانت چو نیزه بسته میان وین کمر بستگان که بر در تو بگشادند جمله کشور تو گرچه همواره تند و کین دارند تندی خود ز بهر دین دارند گردن کس به خشم و کین نزنند چون علی جز به امر دین نزنند چون علی زین دو آلتند دلیر مصحف شرع و صفحه شمشیر نیست در غزو و در مقالتشان جز حدید و حدیث آلتشان چون سر ملک جاودان دارند زین جهان این دو را بدان دارند که ز شه سوی سجده گه پویند تنگری تنگری همی گویند نه همه بت پرست چون کفار نه همه حق پرست عابدوار نیستشان جز دو کار در همه گاه سجده کردگار و خدمت شاه دوستان را مبارکند به فال دشمنان را همیشه رنج و وبال از کف پای تا به تارک دل صدهزاران تنند با یک دل تیغداران چو نیزه و چو سنان همه برجسته و ببسته میان جام بر کف بسان ناهیدند تیغ در دست همچو خورشیدند به گه بزم همچو شمس و قمر به گه رزم شیر شرزه نر زنگیانی که پاسبان تواند وز تفاخر بر آسمان تواند گر سیاهند وگرچه کین دارند رای زی نظم ملک و دین دارند همه بر پر دلند همچو انار همه قد پر ز پنجه همچو چنار بر ولی سعد و بر عدو شومند خصم را سنگ و دوست را مومند لشکر از بهر ملک و دین باید خود چنین اند وین چنین باید از پی قهر دشمن و بدخواه گرد بستان ملک شاهنشاه خیمه ها در ممالک فلکند دیو بندان چو لشکر ملکند ملکی کو مسیح پی باشد جز ملک لشکریش کی باشد شاد باش ای گزیده شاهنشاه لشکرت چون ستاره اند و تو ماه گرزها را به تیغ ریزه کنند تیرها را به تیر نیزه کنند جان خصمان ز تیغشان به نفیر ملک را همچو تیر کرده به تیر چون تنوره بزیر این طارم همه آهن دهان و آتش دم برکشد عکس تیغشان به اثر دلق کیمخت کوه را از سر مرگ بازیچه پیش مردیشان گشته حیران ز هم نبردیشان کرگدن هیبت اند و پیل اندام یافته دین ز تیغشان آرام قدشان همچو سرو نورسته جسمشان جمله با غنور رسته همه چون حور و آدمی صورت همه چون شیر و اژدها صولت شست سیمین چو سوی تیر آرند اژدها را به تن اسیر آرند شده اعدای ملک ازیشان خو هم چو ریش کهن ز شانه تو تیغشان از برای جان و جهان تر چو سیحون و گرم چون سیحان چشم بد دور زین سپاه و حشم که نیند از قباد و رستم کم همه بر بادپای گشته سوار کوه آهن تنند و جان اوبار آن بشل پشه را کند پر لعل وین زند در هوا مگس را نعل صدف در آن روان ملک هدف تیرشان کمان فلک صفدرانی که محرم رازند سوی خصم تو ناوک اندازند کز پی تارم شرانگیزان ناوک از سر کنند شب خیزان حصن فغفور ترک خرگاهیست حصن تو دعوت سحرگاهیست تو چنانی که مادحت بستود ورنه ای آن چنانت باید بود گر چنینی برستی از آتش ورنه ای باد روزگارت خوش تا جهانست عز و جاه تو باد هفت اقلیم در پناه تو باد جود و فرهنگ و عقل دین تو باد نقش جاوید بر نگین تو باد من ستودم به طبع اینها را آسمان کردم این زمینها را زانکه پیش تو مدح دیگر کس هست چون پای پیل و پر مگس همچو خورشید باش روشن روی عالم آرای و پادشاهی جوی آفریننده باد یار ترا کافرید او بزرگوار ترا

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۹ - ستایش امیرجلال‌الدولة ابوالفتح دولتشاه‌بن بهرامشاه ابن مسعود اناراللّٰه براهینهم تا دل و دولتست و بینایی جود و فرهنگ و هنگ و والایی باد بر دولت دو عالم شاه شاه و فرزند شاه دولتشاه آنکه در روی اوست فر ملوک از پی جوی اوست جر ملوک آن چو خورشید چرخ را در خورد وآن چو بدر فلک سفر پرورد از پی قهر خویش و بدخواهان بنده شاه و خواجه شاهان خامش و عادل و بهی چو ملک هشتم هفت پادشاه فلک رنج دیده چو یوسف از پس ناز در غریبی و پادشا شده باز چون سیاووش رفته زآفت نو وآمده باز همچو کیخسرو همچو یوسف به روز طفلی شاه قهر پرورده گشته از پی گاه گرچه از غش نبود آلوده بوته غربتش بپالوده بود شاه غریب همچون جم بود خرد و بزرگ چون خاتم خرد جرم و بزرگ فرمان بود راست چون خاتم سلیمان بود خرد بود و جهان فراوان دید مردم دیده بود از آن آن دید مردم دیده بی نهان بینی هم به خردی کند جهان بینی نقطه ای نه و این جهان در وی ذره ای نه و آسمان در وی عمر او اندک و خرد بسیار همچو چشم خرد شده بیدار گرچه بسیار سال و مه نشمرد نبود هیچ طفل بخرد خرد دیده از دیده پسندیده همه کشور چو مردم دیده جرم او خرد بود چون اکسیر باز معنی بزرگ و قدر خطیر فکرت او به خشندی و به خشم اندک و دوربین چو مردم چشم دولت از بهر میر دولتشاه جامه از مهر کرد و خانه ز ماه فلک از بهر خدمت در اوی گشته مانند تاج افسر اوی چون توانست بندگی کردن پس بدانست بنده پروردن چون پیمبر به یثرب افتاده آمده باز و مکه بگشاده بوده خوب و نسیب چون یوسف هم به طفلی غریب چون یوسف مایه روح صورت خوبش او چو یوسف پدر چو یعقوبش از درون هم چراغ و هم مونس وز برون هم شمامه هم مجلس بوده بحر کفایتش ز صفا بوده بر درایتش ز وفا آن یکی پر جواهر احسان وآن دگر پر بواهر برهان روی و خویش چنان ملک دل ساز خلق نیکوش منهی غماز از برون گرچه نعت خون دارد مشک غماز اندرون دارد در کفش چون سنان کمر بندد خون همی ریزد و همی خنند گر گریزد ز زشت و از نیکو بوی خلش بگوید اینک او خلق او گویی از پی دل و دین باد زد کاروان خلخ و چین خلق او را که گویی از پی دل بنده گل شد چو بردمید از گل دلش از باغ آن جهانی به خلقتش از آب زندگانی به عزم و حزمش ازل فریب چو صدق خلق و خلقتش ابد شکیب چو عشق آخر از برگ سوسن و گلزار بی نوا کی بود نسیم بهار تا چو خورشید بر دو عالم تافت هردو عالم به خدمتش بشتافت صفت شید در دو ابرو داشت قوت شیر در دو بازو داشت چشم دولت بدو شده است قریر شاهی او همی کند تقریر اوست اکنون سلاله شاهی دولت او را گزیده همراهی زور و زر بهر خلق دار نبیل گل نباشد به رنگ و بوی بخیل عقل او در سحرگه فضلا آفتابیست در شب عقلا عدل او در ولایت تیمار چون نسیم سحر به فصل بهار برگرفت از عطا و عدل و محل گفت و گو از میان عمر و اجل لطف او هفت خوان اسرافیل قهر او چار میخ عزراییل دست رادش به جود پیوستن فارغ است از گشادن و بستن پر گهر همچو گوش و گردن کان آب ظرفش ز روی و موی چکان چون نماید به روح صورت راز چون زند بر فلک به خشم آواز گرچه چشمست چرخ چون عبهر گوش گردد همه چو سیسنبر چشم گوشست بهر آوازش گوش چشم است از پی رازش گرچه با قامت کشیده رود عقل در راه او به دیده رود ور ببیند جمال او را حور از ریاض دل و حیاض حبور کند از بهر زینت جاهش پرده داری خاک درگاهش خرد و جان و طبع در فرمان این سه جوید همی ز عفوش امان تا چه فرماید آن سپهر سرور چو گشاید ز روی پرده نور باره بخت او چو رخش قدر هرگز او در نیاید اندر سر گردن گردنان به طوق سخاش خوش بود بسته بهر جود و عطاش فلکی گرد نیک و بد می گرد چون شدی قطب گرد خود می گرد پدری کو چنین پسر دارد جفت جان دیده ای به سر دارد هرکجا آفتاب و در باشد در و بام از نظاره پر باشد ای امیر بلند پایه چو مهر همره عمر تست دور سپهر نفخ صورست از تو جود و کرم دست بذل تو کور و مرده درم ای بهی طلعت بهان فشان وی قوی طالع قوی فرمان دست جود تو در شب دیجور پایدارست تا به روز نشور زانکه تا خلق را خبر باشد شام بر دشمنت سحر باشد منتهای بدی منی داند برتری در فروتنی داند نخوتش هرچه کم به نیروتر قدرتش هرچه بیش خوش خوتر همه رویش به عدل و دین باشد در امارت عمارت این باشد دارد از یاد کرد منت عار اینت نیکی کن فرامش کار بذل او بر بگیر مقصور است لفظ او از چنین کنم دور است بوسه جای سر و کله پایش مرجع آفتاب و مه رایش خانه اوست خانه شاهی خانه مشتری بود ماهی بندگانند شاه و یزدان را بنده تر پادشاه گیهان را شاه را چشم از او شده روشن رام او شد زمانه توسن این چنین ارج و این چنین تعظیم برسد حکم او به هفت اقلیم جود او شکر را کند زنده جاه او خلق را کند بنده باد هردم برای مقصودش شکر شکر بر سر جودش یارب او را برای خوش نفسان به قصارای آرزو برسان سخنی گفتم از ثنای امیر آمد اکنون گه دعای وزیر

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۹ - ستایش امیرجلال‌الدولة ابوالفتح دولتشاه‌بن بهرامشاه ابن مسعود اناراللّٰه براهینهم تا دل و دولتست و بینایی جود و فرهنگ و هنگ و والایی باد بر دولت دو عالم شاه شاه و فرزند شاه دولتشاه آنکه در روی اوست فر ملوک از پی جوی اوست جر ملوک آن چو خورشید چرخ را در خورد وآن چو بدر فلک سفر پرورد از پی قهر خویش و بدخواهان بنده شاه و خواجه شاهان خامش و عادل و بهی چو ملک هشتم هفت پادشاه فلک رنج دیده چو یوسف از پس ناز در غریبی و پادشا شده باز چون سیاووش رفته زآفت نو وآمده باز همچو کیخسرو همچو یوسف به روز طفلی شاه قهر پرورده گشته از پی گاه گرچه از غش نبود آلوده بوته غربتش بپالوده بود شاه غریب همچون جم بود خرد و بزرگ چون خاتم خرد جرم و بزرگ فرمان بود راست چون خاتم سلیمان بود خرد بود و جهان فراوان دید مردم دیده بود از آن آن دید مردم دیده بی نهان بینی هم به خردی کند جهان بینی نقطه ای نه و این جهان در وی ذره ای نه و آسمان در وی عمر او اندک و خرد بسیار همچو چشم خرد شده بیدار گرچه بسیار سال و مه نشمرد نبود هیچ طفل بخرد خرد دیده از دیده پسندیده همه کشور چو مردم دیده جرم او خرد بود چون اکسیر باز معنی بزرگ و قدر خطیر فکرت او به خشندی و به خشم اندک و دوربین چو مردم چشم دولت از بهر میر دولتشاه جامه از مهر کرد و خانه ز ماه فلک از بهر خدمت در اوی گشته مانند تاج افسر اوی چون توانست بندگی کردن پس بدانست بنده پروردن چون پیمبر به یثرب افتاده آمده باز و مکه بگشاده بوده خوب و نسیب چون یوسف هم به طفلی غریب چون یوسف مایه روح صورت خوبش او چو یوسف پدر چو یعقوبش از درون هم چراغ و هم مونس وز برون هم شمامه هم مجلس بوده بحر کفایتش ز صفا بوده بر درایتش ز وفا آن یکی پر جواهر احسان وآن دگر پر بواهر برهان روی و خویش چنان ملک دل ساز خلق نیکوش منهی غماز از برون گرچه نعت خون دارد مشک غماز اندرون دارد در کفش چون سنان کمر بندد خون همی ریزد و همی خنند گر گریزد ز زشت و از نیکو بوی خلش بگوید اینک او خلق او گویی از پی دل و دین باد زد کاروان خلخ و چین خلق او را که گویی از پی دل بنده گل شد چو بردمید از گل دلش از باغ آن جهانی به خلقتش از آب زندگانی به عزم و حزمش ازل فریب چو صدق خلق و خلقتش ابد شکیب چو عشق آخر از برگ سوسن و گلزار بی نوا کی بود نسیم بهار تا چو خورشید بر دو عالم تافت هردو عالم به خدمتش بشتافت صفت شید در دو ابرو داشت قوت شیر در دو بازو داشت چشم دولت بدو شده است قریر شاهی او همی کند تقریر اوست اکنون سلاله شاهی دولت او را گزیده همراهی زور و زر بهر خلق دار نبیل گل نباشد به رنگ و بوی بخیل عقل او در سحرگه فضلا آفتابیست در شب عقلا عدل او در ولایت تیمار چون نسیم سحر به فصل بهار برگرفت از عطا و عدل و محل گفت و گو از میان عمر و اجل لطف او هفت خوان اسرافیل قهر او چار میخ عزراییل دست رادش به جود پیوستن فارغ است از گشادن و بستن پر گهر همچو گوش و گردن کان آب ظرفش ز روی و موی چکان چون نماید به روح صورت راز چون زند بر فلک به خشم آواز گرچه چشمست چرخ چون عبهر گوش گردد همه چو سیسنبر چشم گوشست بهر آوازش گوش چشم است از پی رازش گرچه با قامت کشیده رود عقل در راه او به دیده رود ور ببیند جمال او را حور از ریاض دل و حیاض حبور کند از بهر زینت جاهش پرده داری خاک درگاهش خرد و جان و طبع در فرمان این سه جوید همی ز عفوش امان تا چه فرماید آن سپهر سرور چو گشاید ز روی پرده نور باره بخت او چو رخش قدر هرگز او در نیاید اندر سر گردن گردنان به طوق سخاش خوش بود بسته بهر جود و عطاش فلکی گرد نیک و بد می گرد چون شدی قطب گرد خود می گرد پدری کو چنین پسر دارد جفت جان دیده ای به سر دارد هرکجا آفتاب و در باشد در و بام از نظاره پر باشد ای امیر بلند پایه چو مهر همره عمر تست دور سپهر نفخ صورست از تو جود و کرم دست بذل تو کور و مرده درم ای بهی طلعت بهان فشان وی قوی طالع قوی فرمان دست جود تو در شب دیجور پایدارست تا به روز نشور زانکه تا خلق را خبر باشد شام بر دشمنت سحر باشد منتهای بدی منی داند برتری در فروتنی داند نخوتش هرچه کم به نیروتر قدرتش هرچه بیش خوش خوتر همه رویش به عدل و دین باشد در امارت عمارت این باشد دارد از یاد کرد منت عار اینت نیکی کن فرامش کار بذل او بر بگیر مقصور است لفظ او از چنین کنم دور است بوسه جای سر و کله پایش مرجع آفتاب و مه رایش خانه اوست خانه شاهی خانه مشتری بود ماهی بندگانند شاه و یزدان را بنده تر پادشاه گیهان را شاه را چشم از او شده روشن رام او شد زمانه توسن این چنین ارج و این چنین تعظیم برسد حکم او به هفت اقلیم جود او شکر را کند زنده جاه او خلق را کند بنده باد هردم برای مقصودش شکر شکر بر سر جودش یارب او را برای خوش نفسان به قصارای آرزو برسان سخنی گفتم از ثنای امیر آمد اکنون گه دعای وزیر

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۰ - فی وصف‌الحال و تمام مدایح السلطان والوزراء والقضاة چون از مدایح سلطان اعظم و شاهنشاه معظم اعزاللٰه انصاره طرفی گفته آمد نه در خور مناقب وی چه در خور طبع قاصر و رای رکیک من بنده عاجز و چون بهمگی مناقب و خصال ستوده وی پادشاه خلد اللٰه ملکه نتوانستیم رسیدن عجز پیش آوردیم و طریق اقتصار و اختصار سپردیم و همان گفتیم که مهتر عالم و سید کاینات و سرور موجودات صلی اللٰه علیه و آله و سلم در شب ملاقات در حضرت ربوبیت گفت لااحصی ثناء علیک انت کما اثنیت علی نفسک و بعد از آن به مناقب و فضایل وزراء و اصحاب قلم و شمایل قضاة و ایمه دین کثرهم اللٰه انجامیدیم و این کتاب را به پایان آوردیم و از هریکی طرفی و شمتی درخور رای قاصر و رکاکت طبع بلید خویش گفتیم و از ایزد جل ذکره درخواسته می آید تا مگر از جمله این ابیات یک بیت بر رای عالی اعلااللٰه پسندیده آید و محل قبول یابد که بدان یک بیت بنده ضعیف با حکمای اولین و آخرین مفاخرت کند چنانکه گویداز کبر من آسمان سای شود سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۱ - اندر مدح وزراء و صدور و قضاة گوید ای سنایی چو یافتی امکان بنمای اندرین سخن برهان چون شدی فارغ از مدایح شاه به سوی مدح خواجه آر پناه خواجه خواجگان و جماعت دیوان سروران و گزیدگان زمان بعد از آن مهتران و جمع قضاة شکرشان برتر از صیام و صلاة سرفرازان ملکت ایران نام داران خسرو توران خسرو شرق را به هر کاری روز و شب نونهاده بازاری خرم از رایشان جهان یکسر عیب پنهان و آشکار هنر چاکر ملک شاه شد مینو که نبیند کسی در او آهو گر ببینی تو ملکت غزنین باز نشناسی از بهشت برین چون بود شاه را نکو کردار مملکت را فزون شود مقدار شاه و دستور هردو نیکورای هرچه بایست جمله داد خدای شکر این نعمت بی اندازه که شد اندر ممالکش تازه که تواند گزارد برگو هین گشت جنت حوالی غزنین ای بزرگان غزنی و لوهور چشم بد زین زمانه بادا دور یافتید آنچه بود حاجتتان گشت پذرفته آن عبادتتان شه جوان و جهان جوان و زمان در امان همچو روضه های جنان چون بود کردگار بخشنده بدهد هرچه خواست زو بنده کام دلها میسر است اکنون باد یارب از آنچه هست فزون یارب این فضلهات بر بنده دار تا روز حشر پاینده

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۰ - فی وصف‌الحال و تمام مدایح السلطان والوزراء والقضاة چون از مدایح سلطان اعظم و شاهنشاه معظم اعزاللٰه انصاره طرفی گفته آمد نه در خور مناقب وی چه در خور طبع قاصر و رای رکیک من بنده عاجز و چون بهمگی مناقب و خصال ستوده وی پادشاه خلد اللٰه ملکه نتوانستیم رسیدن عجز پیش آوردیم و طریق اقتصار و اختصار سپردیم و همان گفتیم که مهتر عالم و سید کاینات و سرور موجودات صلی اللٰه علیه و آله و سلم در شب ملاقات در حضرت ربوبیت گفت لااحصی ثناء علیک انت کما اثنیت علی نفسک و بعد از آن به مناقب و فضایل وزراء و اصحاب قلم و شمایل قضاة و ایمه دین کثرهم اللٰه انجامیدیم و این کتاب را به پایان آوردیم و از هریکی طرفی و شمتی درخور رای قاصر و رکاکت طبع بلید خویش گفتیم و از ایزد جل ذکره درخواسته می آید تا مگر از جمله این ابیات یک بیت بر رای عالی اعلااللٰه پسندیده آید و محل قبول یابد که بدان یک بیت بنده ضعیف با حکمای اولین و آخرین مفاخرت کند چنانکه گویداز کبر من آسمان سای شود سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۱ - اندر مدح وزراء و صدور و قضاة گوید ای سنایی چو یافتی امکان بنمای اندرین سخن برهان چون شدی فارغ از مدایح شاه به سوی مدح خواجه آر پناه خواجه خواجگان و جماعت دیوان سروران و گزیدگان زمان بعد از آن مهتران و جمع قضاة شکرشان برتر از صیام و صلاة سرفرازان ملکت ایران نام داران خسرو توران خسرو شرق را به هر کاری روز و شب نونهاده بازاری خرم از رایشان جهان یکسر عیب پنهان و آشکار هنر چاکر ملک شاه شد مینو که نبیند کسی در او آهو گر ببینی تو ملکت غزنین باز نشناسی از بهشت برین چون بود شاه را نکو کردار مملکت را فزون شود مقدار شاه و دستور هردو نیکورای هرچه بایست جمله داد خدای شکر این نعمت بی اندازه که شد اندر ممالکش تازه که تواند گزارد برگو هین گشت جنت حوالی غزنین ای بزرگان غزنی و لوهور چشم بد زین زمانه بادا دور یافتید آنچه بود حاجتتان گشت پذرفته آن عبادتتان شه جوان و جهان جوان و زمان در امان همچو روضه های جنان چون بود کردگار بخشنده بدهد هرچه خواست زو بنده کام دلها میسر است اکنون باد یارب از آنچه هست فزون یارب این فضلهات بر بنده دار تا روز حشر پاینده

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۲ - اندر مدح صدرالامام تاج‌الوزراء ابی‌محمدبن الحسن‌بن منصور گوید سر احرار سیدالوزرا که ورا برگزید بار خدا در محل کفایت و امکان صاحب صاحب ری و کرمان راعی خاص و عام جمله عباد صاحب صاحب ری و کرمان راعی خاص و عام جمله عباد صاحبی به ز صاحب عباد نیست مانند او به هفت اقلیم از صدور جهان حدیث و قدیم بری از عیب و هرچه باشد عار در وزارت بسان صاحب غار پیشوای صدور در عالم ملک را رای او چو خاتم جم ملکت از وی مرفه و نازان هفت سیاره اش چو دم سازان روزی جن و انس در کلکش وحی منزل سرشته در سلکش ظلم و عدل از اشارتش حیران ظلم گریان و عدل ازو خندان درو درگاه عقل و جان سر اوست نردبان پایه فلک در اوست دیده از وی کمال خلق و ادب عقلش اکفی الکفاة کرده لقب خطبه کرده زمانه بر شرفش آسمان دست بوس کرده کفش دایه و مایه خرد قلمش قبله و قبله جای جان قدمش بر زمین آسمان امکانست بر فلک سایه بان رضوانست عقل مدح و خطاب وی گوید عقل خود جز صواب کی گوید آنکه حاتم اگر شود زنده شود از جان و دل ورا بنده فطنت و ذهن پای بر جایش برده تا عرش رایت رایش باشد اندر نظام هردو سرای مرد صاحب حدیث و صاحب رای اندر آن نیمه سنت آرایست وندر این نیمه ملک پیرایست بوده صاحب حدیث بهر خدای هست در شغل ملک صاحب رای صاحب رای شه رویت او ناصح دین شه طویت او مرد کز بهر دین خرد را باخت باخردتر ازو خرد نشناخت عالمی عاملست در ره دین کافی کاملست و با آیین شد ترازوی دین وزارت او زان بدو راست شد امارت او در وزارت قویست بازوی او زان سبب قلب خوان ترازوی او هست در مجلس خداوندی بی بدان را به نیک پیوندی مرد دین را شریعت آموزد شمع در پیش شمس نفروزد خردی را که پیش حق یازد آن خرد پیش شرع دربازد گر زند در صلاح ملک نفس نه ز خود کز خدای بیند بس عالم از بهر بندگی کردن از فلک طوق ساخت در گردن پس از این دهر پر امارت را نسخه زین در برد وزارت را طینتش بر وفای دین مجبول طیبتش در صفای دل مشغول بخشش او به وعده و به سؤال نه امل مال بل امل را مال آفتاب آب آسمان تصویر ماه دیدار و مشتری تأثیر صورت و صیتش آشکار و نهان چشمه چشم چرخ و گوش جهان دینش فارغ ز گوشمال زوال جاهش ایمن ز چشم زخم کمال خط ندانم سیاه تر یا موی دل ندانم ظریف تر یا روی چون دلت بود نافعی از تو شاد شد جان شافعی از تو زانکه در مذهبش قوی رایی دست بر کار و پای بر جایی در ره او خود از چو تو دلبند هیچ زن برنخاست از فرزند آز با جود او چو ممتلیان پست همچون سبال جنبلیان ظلم گریان ز عدل او شب و روز که نشد بعد از آن به خود پیروز آن وزیران که لاف عدل زدند پیش عدلش به ظلم نامزدند تا برانداخت ظلم را خانه نیست در ملک غزنه ویرانه ملک غزنین بهشت را ماند تا درو خواجه کار می راند ظالمان را ز مملکت برکند فتنه در خاندان ظلم افکند سال و مه در نظام دین کوشد کفر و بدعت ز بیم بخروشد در صلابت درین زمان عمریست بنمای ای تن ار چنو دگریست این مثابت بهرزه یافته نیست وین به بالای غیر بافته نیست در ورع همچو شبلی صوفی در نکت بوحنیفه کوفی در حفاظ وفا یگانه شدست اختیار همه زمانه شدست عیش عالم بدو شده تازه هنر او گذشت از اندازه شهر یاری تنی شد او جانست انس و جن مر ورا بفرمانست روز و شب در صلاح کار جهان سال و مه زو بود قرار جهان قبله دانش است و جان شریف کس چنو نیست بردبار و لطیف در زمانه به خط چنو کس نیست با خطش خط مقله جز خس نیست خواجه خواجگان هفت اقلیم کرده سلطان جهان بدو تسلیم پادشاهان ز وی کله یابند بی رهان از لقاش ره یابند همچو گردون همی کله بخشد عفو بستاند و گنه بخشد از هنر تاج گشته بر وزرا در او مأمن همه فضلا تا که بنشست خواجه در بالش بالش آمد ز نار در بالش شهر غزنین چه کرده بود از داد که ورا زین صفت وزیری داد زین سپس اهل غزنی از غم و رنج رسته گشت و نشست بر سر گنج آن کز اندوه فقر می بگریست غم فراموش کرد و شاد بزیست چون خدا راه حکم بگشاید حکمت خود به خلق بنماید زین صفت پیشکار بنشاند کار عالم به حکم او راند شاه بهرامشاه و خواجه وزیر برخی این چنین نکو تقدیر شاه با عدل و خواجه با انصاف نیست این امن و ایمنی ز گزاف هرکجا عدل و امن روی نمود خلق در رأفت و خوشی آسود طن چه داری که اینچنین بنیاد شاه بهرامشه بهرزه نهاد چشم بد دور باد از این سلطان که جهان را به عدل داد امان خواجه را بر ممالکش بگماشت که بدو دین و شرع سربفراشت بر خلایق شده مبارک پی خواجگان پیش وی شده لاشی در محاسن به کار دو جهانی چون محاسن سپید و نورانی تا جهانست شادمانه زیاد جان او جفت رنج و درد مباد تا جهانست باد دلشادان که جهانیست از وی آبادان برکه بر جان و خاندانش باد جان ما جمله در امانش باد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۲ - اندر مدح صدرالامام تاج‌الوزراء ابی‌محمدبن الحسن‌بن منصور گوید سر احرار سیدالوزرا که ورا برگزید بار خدا در محل کفایت و امکان صاحب صاحب ری و کرمان راعی خاص و عام جمله عباد صاحب صاحب ری و کرمان راعی خاص و عام جمله عباد صاحبی به ز صاحب عباد نیست مانند او به هفت اقلیم از صدور جهان حدیث و قدیم بری از عیب و هرچه باشد عار در وزارت بسان صاحب غار پیشوای صدور در عالم ملک را رای او چو خاتم جم ملکت از وی مرفه و نازان هفت سیاره اش چو دم سازان روزی جن و انس در کلکش وحی منزل سرشته در سلکش ظلم و عدل از اشارتش حیران ظلم گریان و عدل ازو خندان درو درگاه عقل و جان سر اوست نردبان پایه فلک در اوست دیده از وی کمال خلق و ادب عقلش اکفی الکفاة کرده لقب خطبه کرده زمانه بر شرفش آسمان دست بوس کرده کفش دایه و مایه خرد قلمش قبله و قبله جای جان قدمش بر زمین آسمان امکانست بر فلک سایه بان رضوانست عقل مدح و خطاب وی گوید عقل خود جز صواب کی گوید آنکه حاتم اگر شود زنده شود از جان و دل ورا بنده فطنت و ذهن پای بر جایش برده تا عرش رایت رایش باشد اندر نظام هردو سرای مرد صاحب حدیث و صاحب رای اندر آن نیمه سنت آرایست وندر این نیمه ملک پیرایست بوده صاحب حدیث بهر خدای هست در شغل ملک صاحب رای صاحب رای شه رویت او ناصح دین شه طویت او مرد کز بهر دین خرد را باخت باخردتر ازو خرد نشناخت عالمی عاملست در ره دین کافی کاملست و با آیین شد ترازوی دین وزارت او زان بدو راست شد امارت او در وزارت قویست بازوی او زان سبب قلب خوان ترازوی او هست در مجلس خداوندی بی بدان را به نیک پیوندی مرد دین را شریعت آموزد شمع در پیش شمس نفروزد خردی را که پیش حق یازد آن خرد پیش شرع دربازد گر زند در صلاح ملک نفس نه ز خود کز خدای بیند بس عالم از بهر بندگی کردن از فلک طوق ساخت در گردن پس از این دهر پر امارت را نسخه زین در برد وزارت را طینتش بر وفای دین مجبول طیبتش در صفای دل مشغول بخشش او به وعده و به سؤال نه امل مال بل امل را مال آفتاب آب آسمان تصویر ماه دیدار و مشتری تأثیر صورت و صیتش آشکار و نهان چشمه چشم چرخ و گوش جهان دینش فارغ ز گوشمال زوال جاهش ایمن ز چشم زخم کمال خط ندانم سیاه تر یا موی دل ندانم ظریف تر یا روی چون دلت بود نافعی از تو شاد شد جان شافعی از تو زانکه در مذهبش قوی رایی دست بر کار و پای بر جایی در ره او خود از چو تو دلبند هیچ زن برنخاست از فرزند آز با جود او چو ممتلیان پست همچون سبال جنبلیان ظلم گریان ز عدل او شب و روز که نشد بعد از آن به خود پیروز آن وزیران که لاف عدل زدند پیش عدلش به ظلم نامزدند تا برانداخت ظلم را خانه نیست در ملک غزنه ویرانه ملک غزنین بهشت را ماند تا درو خواجه کار می راند ظالمان را ز مملکت برکند فتنه در خاندان ظلم افکند سال و مه در نظام دین کوشد کفر و بدعت ز بیم بخروشد در صلابت درین زمان عمریست بنمای ای تن ار چنو دگریست این مثابت بهرزه یافته نیست وین به بالای غیر بافته نیست در ورع همچو شبلی صوفی در نکت بوحنیفه کوفی در حفاظ وفا یگانه شدست اختیار همه زمانه شدست عیش عالم بدو شده تازه هنر او گذشت از اندازه شهر یاری تنی شد او جانست انس و جن مر ورا بفرمانست روز و شب در صلاح کار جهان سال و مه زو بود قرار جهان قبله دانش است و جان شریف کس چنو نیست بردبار و لطیف در زمانه به خط چنو کس نیست با خطش خط مقله جز خس نیست خواجه خواجگان هفت اقلیم کرده سلطان جهان بدو تسلیم پادشاهان ز وی کله یابند بی رهان از لقاش ره یابند همچو گردون همی کله بخشد عفو بستاند و گنه بخشد از هنر تاج گشته بر وزرا در او مأمن همه فضلا تا که بنشست خواجه در بالش بالش آمد ز نار در بالش شهر غزنین چه کرده بود از داد که ورا زین صفت وزیری داد زین سپس اهل غزنی از غم و رنج رسته گشت و نشست بر سر گنج آن کز اندوه فقر می بگریست غم فراموش کرد و شاد بزیست چون خدا راه حکم بگشاید حکمت خود به خلق بنماید زین صفت پیشکار بنشاند کار عالم به حکم او راند شاه بهرامشاه و خواجه وزیر برخی این چنین نکو تقدیر شاه با عدل و خواجه با انصاف نیست این امن و ایمنی ز گزاف هرکجا عدل و امن روی نمود خلق در رأفت و خوشی آسود طن چه داری که اینچنین بنیاد شاه بهرامشه بهرزه نهاد چشم بد دور باد از این سلطان که جهان را به عدل داد امان خواجه را بر ممالکش بگماشت که بدو دین و شرع سربفراشت بر خلایق شده مبارک پی خواجگان پیش وی شده لاشی در محاسن به کار دو جهانی چون محاسن سپید و نورانی تا جهانست شادمانه زیاد جان او جفت رنج و درد مباد تا جهانست باد دلشادان که جهانیست از وی آبادان برکه بر جان و خاندانش باد جان ما جمله در امانش باد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۳ - در مدح نظام‌الملک ابونصر محمّدبن عبدالحمیدالمستوفی خواجه بونصر نایب دستور چشم بد زان جمال و دانش دور خلق او هست بی ریا و نفاق خلق او هست بی خلاف و شقاق هم نکو خلق و هم نکو گفتار هم نکو خط و هم نکو دیدار آنچه گوش از کمال خواجه شنید چشم از او صد هزار چندان دید جان و دل را حدیقه و مونس عقل و گل را شمامه و مجلس کانچه دارد ز خلق او اطراف آهوی چین ندارد اندر ناف روح دیدار و عقل گفتارست دولت ایثار و ملت آثارست فضل او در زمان چنان فاشست که ادب بر درش چو فراشست از پی جاه و خدمت سلطان نه برای فلانک و بهمان قبله فاضلان ستانه اوست سرمه عقل گرد خانه اوست مال خود چون خیال بگذارد وآن سلطان چو جان نگه دارد صورتش ابتدای قوت روح سیرتش انتهای سوره نوح کرده از بهر حق بکرد و بگفت عادتش عدت وفا را جفت در ره شاکری فریشته وش راست محنت کن است و محنت کش پیش او از برای سود و زیان صدهزاران دلست و یک فرمان همچو عقل از کی و که و چه و چون فکرتش پی برد درون و برون از پی آفتاب دهرآرای زو برد مشتری اصابت رای رای او قطب دولت مردان ملک و دین گرد رای او گردان همچو عقل از ورای چرخ کبود دیده نابوده هرچه خواهد بود پیش رایش نماند پوشیده بر فلک هیچ روی پوشیده فهمش از جام جم نیاید کم که همه بودنی بدید چو جم دل او از برای به دانی هست مشکات نور ربانی اثر لطف او چو آب زلال خاک روب درش اثیر جلال نیست در کارگاه صنع خدای کار بندی چو خواجه کارگشای چون سرانگشت او قلم گیرد چار طبع عدو الم گیرد عقدی از در کشد ز نوک قلم چون ز سر بر بیاض ساخت قدم پست بالاست پیش عزش عرش تنگ پهناست پیش فرش فرش ابر گریان ز دست و دست گهش صبح خندان ز خاک بوس رهش هست در رشک آن کف و گفتار آب دریا و لؤلؤ شهوار برده آب بهار و آوازه ش لب خندان و چهره تازه ش پیش سر خدایگان از هوش هر زمان حلقه ای کند در گوش گر فلک نیست کلک او هرگاه از گریبان چرا برآرد ماه در یکی فضل او تأمل کن عقل را مال و روح را مل کن تا نبینی به چشم عقل و یقین در دو خط صد نگارخانه چین درج کرده چو سایه و خورشید در شب و روز نام بیم و امید از خط او که دنیی و دینست دیده گل بین و عقل گل چینست همتش آسمان و خلق ملک خاطرش آفتاب و کلک فلک خط او در هوای گلبن راز پشت طاوس دان و سینه باز زاده از روح کلک و نور یقین شب و روز جهان دولت و دین زرده عقل زردی خامه ش ادهم دین سیاهی نامه ش هرکرا نیست چون قلم رایش قلم او قلم کند پایش خط او خط جان اسرافیل کلک او کیل رزق میکاییل صورت خط او که در نامه ست چون نسیم بهارخوش جامه ست کلک او همچو نوک دیده کشان خط او همچو غمزه های خوشان شحنه راه دین صلابت او روح قدسی کمین مثابت او نیست پوشیده زو قلیل و کثیر نز نقیر ایچ چیز و نز قطمیر جاه او همچو ماه ملک نگار کلک او همچو تیغ کارگذار به امان و به خلق حور و پری در تباشیر بشر او بشری برده بیخ سخاش تا عیوق میوه و برگ و شاخ و نرد و عروق طیب ذکرش غذای روح ملک طول عمرش مدار دور فلک باد امرش چو امر روح ملک باد عمرش چو عمر نوح و لمک عقل با وی نشسته در مکتب علم از وی گرفته علم و ادب روح بر مرکب عنایت اوست عقل در مکتب هدایت اوست به گه ضبط مال و عقد حسیب ساحران را زند به علم آسیب کرده از بر به قدرت خلاق حاجت آید مطالعت به کتاب او ز حالی که شاه از او جوید همه از بر به جمله برگوید ملک عالم برش معاینه شد دل او بر مثال آینه شد حبذا رای روشن و پاکش که فلک گشت تخته خاکش خامه اندر بنان او گه سیر بگشاید به خلق بر در خیر بر سر انگشت وی چو گشت سوار آن لطیف نحیف زرد و نزار دوستان را کند دو رخ چون لعل دشمنان را کند سیاه چو نعل انده دشمن است و شادی دوست خیر و شر بسته در زبانه اوست شب آبستنست خامه او گشت مضمر ز فتح نامه او زان زبان سیاه و شخص سپید گشته دشمن ز جان خود نومید تن سپید و سیاه منقارش همه ساله غذا شده قارش در شود هر زمان به بحر سیاه برکشد در ز بهر تاج و کلاه هست همواره با دل بیدار در همه کار عاقل و هشیار مال دنیا اگر ورا باشد همه بر زایرانش بر پاشد چیز را در دلش نماند محل زان ورا نیست در زمانه بدل گرچه رنگش گناه را ماند به گه سیر ماه را ماند ساعتی با دلش چو رهبر شد سایه بان زمانه جانور شد خیمه عمر او هزار طناب ماه خیمه ش برابر مهتاب تا ورا شاه شرق تمکین داد ملک را صدهزار تزیین داد کار ملکت به کاردان فرمود لاجرم رونق دول بفزود چیست بهتر در این جهان جهان مرد را کار و کار را مردان این هم از بخت شاه مشرق بود که بدو رونق عمل بفزود لاجرم عالمی برآسودند به حیات و به مال بر سودند که کسی را گماشت شه به جهان که نخواهد به هیچ خلق زیان به قلم قسم کرد هفت اقلیم هیچ ناکرده ظلم دانگی سیم حاکم مملکت چنین باید تا ز عدلش جهان برآساید تا جهانست عمر خسرو باد که مر او را چنین مثابت داد باد تا باد ملک را بازار شاه از او او ز شاه برخوردار باد تا باد شکل خط همه طول به خدای و خدایگان مشغول شاه را باد عمر تا جاوید خواجگانش چو ماه و چون خورشید صاحب عادل آن صفی وفی صدر دیوان و خواجه مستوفی چشم بد دور ازین چنین دو وزیر که ندارند در زمانه نظیر

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۳ - در مدح نظام‌الملک ابونصر محمّدبن عبدالحمیدالمستوفی خواجه بونصر نایب دستور چشم بد زان جمال و دانش دور خلق او هست بی ریا و نفاق خلق او هست بی خلاف و شقاق هم نکو خلق و هم نکو گفتار هم نکو خط و هم نکو دیدار آنچه گوش از کمال خواجه شنید چشم از او صد هزار چندان دید جان و دل را حدیقه و مونس عقل و گل را شمامه و مجلس کانچه دارد ز خلق او اطراف آهوی چین ندارد اندر ناف روح دیدار و عقل گفتارست دولت ایثار و ملت آثارست فضل او در زمان چنان فاشست که ادب بر درش چو فراشست از پی جاه و خدمت سلطان نه برای فلانک و بهمان قبله فاضلان ستانه اوست سرمه عقل گرد خانه اوست مال خود چون خیال بگذارد وآن سلطان چو جان نگه دارد صورتش ابتدای قوت روح سیرتش انتهای سوره نوح کرده از بهر حق بکرد و بگفت عادتش عدت وفا را جفت در ره شاکری فریشته وش راست محنت کن است و محنت کش پیش او از برای سود و زیان صدهزاران دلست و یک فرمان همچو عقل از کی و که و چه و چون فکرتش پی برد درون و برون از پی آفتاب دهرآرای زو برد مشتری اصابت رای رای او قطب دولت مردان ملک و دین گرد رای او گردان همچو عقل از ورای چرخ کبود دیده نابوده هرچه خواهد بود پیش رایش نماند پوشیده بر فلک هیچ روی پوشیده فهمش از جام جم نیاید کم که همه بودنی بدید چو جم دل او از برای به دانی هست مشکات نور ربانی اثر لطف او چو آب زلال خاک روب درش اثیر جلال نیست در کارگاه صنع خدای کار بندی چو خواجه کارگشای چون سرانگشت او قلم گیرد چار طبع عدو الم گیرد عقدی از در کشد ز نوک قلم چون ز سر بر بیاض ساخت قدم پست بالاست پیش عزش عرش تنگ پهناست پیش فرش فرش ابر گریان ز دست و دست گهش صبح خندان ز خاک بوس رهش هست در رشک آن کف و گفتار آب دریا و لؤلؤ شهوار برده آب بهار و آوازه ش لب خندان و چهره تازه ش پیش سر خدایگان از هوش هر زمان حلقه ای کند در گوش گر فلک نیست کلک او هرگاه از گریبان چرا برآرد ماه در یکی فضل او تأمل کن عقل را مال و روح را مل کن تا نبینی به چشم عقل و یقین در دو خط صد نگارخانه چین درج کرده چو سایه و خورشید در شب و روز نام بیم و امید از خط او که دنیی و دینست دیده گل بین و عقل گل چینست همتش آسمان و خلق ملک خاطرش آفتاب و کلک فلک خط او در هوای گلبن راز پشت طاوس دان و سینه باز زاده از روح کلک و نور یقین شب و روز جهان دولت و دین زرده عقل زردی خامه ش ادهم دین سیاهی نامه ش هرکرا نیست چون قلم رایش قلم او قلم کند پایش خط او خط جان اسرافیل کلک او کیل رزق میکاییل صورت خط او که در نامه ست چون نسیم بهارخوش جامه ست کلک او همچو نوک دیده کشان خط او همچو غمزه های خوشان شحنه راه دین صلابت او روح قدسی کمین مثابت او نیست پوشیده زو قلیل و کثیر نز نقیر ایچ چیز و نز قطمیر جاه او همچو ماه ملک نگار کلک او همچو تیغ کارگذار به امان و به خلق حور و پری در تباشیر بشر او بشری برده بیخ سخاش تا عیوق میوه و برگ و شاخ و نرد و عروق طیب ذکرش غذای روح ملک طول عمرش مدار دور فلک باد امرش چو امر روح ملک باد عمرش چو عمر نوح و لمک عقل با وی نشسته در مکتب علم از وی گرفته علم و ادب روح بر مرکب عنایت اوست عقل در مکتب هدایت اوست به گه ضبط مال و عقد حسیب ساحران را زند به علم آسیب کرده از بر به قدرت خلاق حاجت آید مطالعت به کتاب او ز حالی که شاه از او جوید همه از بر به جمله برگوید ملک عالم برش معاینه شد دل او بر مثال آینه شد حبذا رای روشن و پاکش که فلک گشت تخته خاکش خامه اندر بنان او گه سیر بگشاید به خلق بر در خیر بر سر انگشت وی چو گشت سوار آن لطیف نحیف زرد و نزار دوستان را کند دو رخ چون لعل دشمنان را کند سیاه چو نعل انده دشمن است و شادی دوست خیر و شر بسته در زبانه اوست شب آبستنست خامه او گشت مضمر ز فتح نامه او زان زبان سیاه و شخص سپید گشته دشمن ز جان خود نومید تن سپید و سیاه منقارش همه ساله غذا شده قارش در شود هر زمان به بحر سیاه برکشد در ز بهر تاج و کلاه هست همواره با دل بیدار در همه کار عاقل و هشیار مال دنیا اگر ورا باشد همه بر زایرانش بر پاشد چیز را در دلش نماند محل زان ورا نیست در زمانه بدل گرچه رنگش گناه را ماند به گه سیر ماه را ماند ساعتی با دلش چو رهبر شد سایه بان زمانه جانور شد خیمه عمر او هزار طناب ماه خیمه ش برابر مهتاب تا ورا شاه شرق تمکین داد ملک را صدهزار تزیین داد کار ملکت به کاردان فرمود لاجرم رونق دول بفزود چیست بهتر در این جهان جهان مرد را کار و کار را مردان این هم از بخت شاه مشرق بود که بدو رونق عمل بفزود لاجرم عالمی برآسودند به حیات و به مال بر سودند که کسی را گماشت شه به جهان که نخواهد به هیچ خلق زیان به قلم قسم کرد هفت اقلیم هیچ ناکرده ظلم دانگی سیم حاکم مملکت چنین باید تا ز عدلش جهان برآساید تا جهانست عمر خسرو باد که مر او را چنین مثابت داد باد تا باد ملک را بازار شاه از او او ز شاه برخوردار باد تا باد شکل خط همه طول به خدای و خدایگان مشغول شاه را باد عمر تا جاوید خواجگانش چو ماه و چون خورشید صاحب عادل آن صفی وفی صدر دیوان و خواجه مستوفی چشم بد دور ازین چنین دو وزیر که ندارند در زمانه نظیر

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۴ - مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانه آنکه بر مملکت ظهیرست او خلق را در بهی بشیر است او عالم بر و آسمان آمان مایه و مادر نتیجه جان خلق را بر بهی بشیر شده بر همه مملکت ظهیر شده بر عمیدان مملکت سالار شاه را بر گزیده بر هر کار معتمدگاه دخل و خرج جهان کرده از بر به جمله درج جهان لذت روح دان خط خوبش نکند کس به حرف منسوبش گشته از درج یک به یک پیدا همچو برج دوپیکر جوزا عقل گمره ز شکلهای رفیع روح واله ز نقشهای بدیع گر نه ار تنگ مانی است آن خط از چه خطهای مقله گشت سقط با خطش خط خازن و بواب همچو با آب صافیست سراب انس روحست نقطه های خطش چون گشاد از رخ درر سقطش چشم بد دور سخت با معنی ست همچو ار تنگ خامه مانیست لفظ و معنی به یکدگر جفتست زان خرد بر خطش برآشفتست شود آنگه که او گرفت قلم تارک عرش پیش او چو قدم کاغذ نامه همچو روضه نور صورت حرف زلف بر رخ حور در بلاغت ز سرعت قلمش آب آتش فروز گشت دمش باد بی بد نتیجه دل اوست داد بی دد دریچه دل اوست دین ودنیی مسلم دم اوست زانکه دل کعبه معظم اوست صادر و وارد عطاجویان گشته از هر سویی بدو پویان عالمی از عطاش آسوده یافته هرچه در دلش بوده حرمش همچو کعبه محترمست خانه او ز کعبه خود چه کم است صدف در عالم یزدانی دلش اندر ره مسلمانی در میان حریم حرمت او از برای فزود حشمت او دست او با قلم چو یار شود بر معانی سخن سوار شود آب و لؤلؤ و جان صفاوت اوست ابر و دریا و کان سخاوت اوست شاه را گاه سر معتمد اوست در همه کارها ورا مدد اوست صاحب سر خسرو و شاهست زان ز اسرار ملکش آگاهست هر سخن کز زبان شاه آمد در دل خواجه اش پناه آمد گشته اسرار ملک معلومش سر سلطان به جمله مفهومش جود او را کرانه پیدا نیست چون سخایش سحاب و دریا نیست باد لطفش بزیده بر کشور نار عنفش بحار کرده شرر کف او بر سحاب رجحان کرد بحر زا صدهزار تاوان کرد چرخ را نسبت ویست قدیم دهر را هیبت ویست عظیم نیست در مملکت چنو یک تن گاه تدبیر و رای و گاه سخن واقف راز شهریار به دل در دلش راز مملکت حاصل سال و ماه از شد آمد زوار چون حرم گشته بر صغار و کبار همه با کام دل قرین گشته همه با ساز و اسب و زین گشته حزم او همچو خط او ز جلال سحر او همچو مال اوست حلال گر به کار افکند نهان را او مایه بخشد همه جهان را او علم ظاهر چو خنده کرده عیان سر باطن چو غمزه گفته نهان خط او شکل زلف حور بود هرچه عیبست ازو نفور بود نور رویش حدیقه حذقست خط خطش حظیره صدقست خط او خطه معانی بکر نام او نامه مبانی ذکر قلمش چون معانی انگیزد نقشبند معالی آمیزد خط و معنی وی ز ظلمت و نور هست چون زلف حور بر رخ حور هر سوادی ازو بباض ملک هر بیاضی ازو سواد فلک از سواد و بیاضش از پی مزد گشته عقل همه امینان دزد هم نکودار اصل و فضل و کرم هم نگهدار راز دین و حرم چون سر خویش سر نگهدارد ماره چون مار گرزه بگذارد گنج را همچو رنج بگذارد راز را همچو دین نگهدارد زانکه داند که با کمال وجود جز به موضع نکو نیاید جود زانکه دریا و ابر و کان به عطا بکنند از طریق جود خطا لعل کی دید هرکه کانی کند زر کجا یافت هرکه جانی کند اندر آن دم که خوش زبان باشد گوش را لفظ او چو جان باشد فطنت او برآید از پی ساز مور وار از میان خانه راز فلک از جود او عطا جویست راز بارای او سخن گویست راز دارست عزتش زانست خازن راز و حارس جانست ماجرای زمانه دیده دلش هرچه زو خوبتر گزیده دلش وهم او چون نم هوا از گل آن برآرد که باشد اندر دل هر دم آرد پدید زمزم و نیل دست او همچو پای اسماعیل دور دوران عقل جامه او ره مردان چو برق خامه او عملش هست نامه یحیی قلمش هست چون دم عیسی عزم و حزمش ز رای نیکوتر گشته در کارها ورا یاور شده در کار ملک و دین بیدار دین و دولت فزوده زو مقدار شاه را عون در تصرف ملک کرده از رای او تعرف ملک زان نکو اعتقاد و رای رزین شده چون خلد ملکت غزنین به گه دور و سیر خامه او کرده چون روی حور نامه او حور را حرز و هیکلست آن خط که نیابی برآن نهاد و نمط چون سر کلک در زند به دوات بنویسد بصر به سمع برات که من این نوع تا که بودستم نه تو دیده نه من شنیدستم راست گویی که نامه یحیست یا به گاه شفا دم عیسیست پرده معجزات تا بدرید معجزی زان صفت کسی نشنید قلم او سخی تر از کوثر منظر او بهی تر از مخبر قلمش در تجارت عالم بحر و کشتی و باد کرده به هم مأمن و مأخذش نتیجه جان منظر و مخبرش دریچه جان جان پاکش سرشته با سخنش بنده نو زمانه کهنش تا جهانست و هست لیل و نهار از خط و علم باد برخوردار که جهان را ز علم او شب و روز هست دی ماه خوشتر از نوروز دین و دنیا ورا مسخر باد صدر دنیا ورا برادر باد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۴ - مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانه آنکه بر مملکت ظهیرست او خلق را در بهی بشیر است او عالم بر و آسمان آمان مایه و مادر نتیجه جان خلق را بر بهی بشیر شده بر همه مملکت ظهیر شده بر عمیدان مملکت سالار شاه را بر گزیده بر هر کار معتمدگاه دخل و خرج جهان کرده از بر به جمله درج جهان لذت روح دان خط خوبش نکند کس به حرف منسوبش گشته از درج یک به یک پیدا همچو برج دوپیکر جوزا عقل گمره ز شکلهای رفیع روح واله ز نقشهای بدیع گر نه ار تنگ مانی است آن خط از چه خطهای مقله گشت سقط با خطش خط خازن و بواب همچو با آب صافیست سراب انس روحست نقطه های خطش چون گشاد از رخ درر سقطش چشم بد دور سخت با معنی ست همچو ار تنگ خامه مانیست لفظ و معنی به یکدگر جفتست زان خرد بر خطش برآشفتست شود آنگه که او گرفت قلم تارک عرش پیش او چو قدم کاغذ نامه همچو روضه نور صورت حرف زلف بر رخ حور در بلاغت ز سرعت قلمش آب آتش فروز گشت دمش باد بی بد نتیجه دل اوست داد بی دد دریچه دل اوست دین ودنیی مسلم دم اوست زانکه دل کعبه معظم اوست صادر و وارد عطاجویان گشته از هر سویی بدو پویان عالمی از عطاش آسوده یافته هرچه در دلش بوده حرمش همچو کعبه محترمست خانه او ز کعبه خود چه کم است صدف در عالم یزدانی دلش اندر ره مسلمانی در میان حریم حرمت او از برای فزود حشمت او دست او با قلم چو یار شود بر معانی سخن سوار شود آب و لؤلؤ و جان صفاوت اوست ابر و دریا و کان سخاوت اوست شاه را گاه سر معتمد اوست در همه کارها ورا مدد اوست صاحب سر خسرو و شاهست زان ز اسرار ملکش آگاهست هر سخن کز زبان شاه آمد در دل خواجه اش پناه آمد گشته اسرار ملک معلومش سر سلطان به جمله مفهومش جود او را کرانه پیدا نیست چون سخایش سحاب و دریا نیست باد لطفش بزیده بر کشور نار عنفش بحار کرده شرر کف او بر سحاب رجحان کرد بحر زا صدهزار تاوان کرد چرخ را نسبت ویست قدیم دهر را هیبت ویست عظیم نیست در مملکت چنو یک تن گاه تدبیر و رای و گاه سخن واقف راز شهریار به دل در دلش راز مملکت حاصل سال و ماه از شد آمد زوار چون حرم گشته بر صغار و کبار همه با کام دل قرین گشته همه با ساز و اسب و زین گشته حزم او همچو خط او ز جلال سحر او همچو مال اوست حلال گر به کار افکند نهان را او مایه بخشد همه جهان را او علم ظاهر چو خنده کرده عیان سر باطن چو غمزه گفته نهان خط او شکل زلف حور بود هرچه عیبست ازو نفور بود نور رویش حدیقه حذقست خط خطش حظیره صدقست خط او خطه معانی بکر نام او نامه مبانی ذکر قلمش چون معانی انگیزد نقشبند معالی آمیزد خط و معنی وی ز ظلمت و نور هست چون زلف حور بر رخ حور هر سوادی ازو بباض ملک هر بیاضی ازو سواد فلک از سواد و بیاضش از پی مزد گشته عقل همه امینان دزد هم نکودار اصل و فضل و کرم هم نگهدار راز دین و حرم چون سر خویش سر نگهدارد ماره چون مار گرزه بگذارد گنج را همچو رنج بگذارد راز را همچو دین نگهدارد زانکه داند که با کمال وجود جز به موضع نکو نیاید جود زانکه دریا و ابر و کان به عطا بکنند از طریق جود خطا لعل کی دید هرکه کانی کند زر کجا یافت هرکه جانی کند اندر آن دم که خوش زبان باشد گوش را لفظ او چو جان باشد فطنت او برآید از پی ساز مور وار از میان خانه راز فلک از جود او عطا جویست راز بارای او سخن گویست راز دارست عزتش زانست خازن راز و حارس جانست ماجرای زمانه دیده دلش هرچه زو خوبتر گزیده دلش وهم او چون نم هوا از گل آن برآرد که باشد اندر دل هر دم آرد پدید زمزم و نیل دست او همچو پای اسماعیل دور دوران عقل جامه او ره مردان چو برق خامه او عملش هست نامه یحیی قلمش هست چون دم عیسی عزم و حزمش ز رای نیکوتر گشته در کارها ورا یاور شده در کار ملک و دین بیدار دین و دولت فزوده زو مقدار شاه را عون در تصرف ملک کرده از رای او تعرف ملک زان نکو اعتقاد و رای رزین شده چون خلد ملکت غزنین به گه دور و سیر خامه او کرده چون روی حور نامه او حور را حرز و هیکلست آن خط که نیابی برآن نهاد و نمط چون سر کلک در زند به دوات بنویسد بصر به سمع برات که من این نوع تا که بودستم نه تو دیده نه من شنیدستم راست گویی که نامه یحیست یا به گاه شفا دم عیسیست پرده معجزات تا بدرید معجزی زان صفت کسی نشنید قلم او سخی تر از کوثر منظر او بهی تر از مخبر قلمش در تجارت عالم بحر و کشتی و باد کرده به هم مأمن و مأخذش نتیجه جان منظر و مخبرش دریچه جان جان پاکش سرشته با سخنش بنده نو زمانه کهنش تا جهانست و هست لیل و نهار از خط و علم باد برخوردار که جهان را ز علم او شب و روز هست دی ماه خوشتر از نوروز دین و دنیا ورا مسخر باد صدر دنیا ورا برادر باد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۵ - اندر مدح اصحاب دیوان و ارباب قلم و مشایخ کثّرهم‌اللّٰه پس از این خواجه خواجگان دگر زین دیوان و شمسه لشکر خواجگانی به علم و دانش چیر کلکشان با مثابت شمشیر همه نقاش معنی از خامه در و زر درج کرده در نامه از رخ و خامه نگار نگار صدر دیوان ز هریک چو بهار درجشان همچو درجشان دربار کلکشان همچو ملکشان زردار رویشان مرگ را کند پس دست بویشان عقل را کند سرمست جانشان همچو جای دین پر حر نفسشان چون صدف شکم پر در از پی سرو جویبار صواب دیده ها کرده همچو ابر پر آب همچو عیسی ز خاطر و خامه نقش با جان نموده در نامه حرص را کرده در جهان نوی کلکشان همچو علک معده قوی چون براهیم قابل سعدند چون سماعیل صادق الوعدند روز کارند اهل عقل و بصر سینه شان چرخ و فکرشان اختر عقلشان آسمان آتش گیر تنشان عنکبوت کرگس گیر خصم را تا کنند آبی وار همه بر پردلند همچو انار مال ایشان به نزد ایشان خاک قال ایشان چو حال ایشان پاک هرچه کان داد گوهر و زر و سیم حصر آن گشته پیششان چو سلیم ناز و نعمت ز کلکشان باران دست اعدا قرین شده با ران عالم عقل واله از دلشان صورت نفس کاره از گلشان رونق صدر و زینت دیوان برمیده ز کلکشان دیوان در بناشان نگر تو کلک روان که عطا می دهد به خلق روان مهر و ماه از لقایشان خیره نور و نار از بهایشان تیره مهتران سخن سوار دلیر کلکشان یار گشته با شمشیر همه اندر حساب و خط ماهر همه اندر بیان حق قاهر عالم از نور رایشان انور عقلشان با بیانشان در خور از خطا کلکشان همیشه مصون کس نگوید که این چه یا آن چون در جهان معاملت هریک چون بتازند خامه را پر تگ صفت هریکی ازین اعیان از دو صد جزو یک ورق نتوان زانکه هریک ز راه علم و عمل یار عقلند و حق گزار امل وجنت آن یکی خزینه نور روی و رای یکی هزینه حور کلک این علک وار می خاید هر حوادث که چرخ بنماید روی آن همچو برق می خندد دست این پای فتنه می بندد ملک این حاکی ید موسی کلک آن معجز دم عیسی سازد آنگه که دست شد به نگار کلک هریک ز آبنوس حصار سفته هریکی سفینه نوح نکته هریکی دفینه روح گردد آنگه که چرخ گردد فرش باشد آنگه که فرش جوید عرش شاه و دستور شاه و لشکر شاه گشته از وهم رایشان آگاه کز خیانت بجملگی دورند هم امینند و هم نه مغرورند جز به فرمان یکی نفس نزنند مرد کارند جملگی نه زنند پاک و خالی همه از خیانت دل علم دو جهان بجملگی حاصل از شهنشاه راد نیکو نام مستحق گشته با هزار انعام همه را از خدایگان تشریف نام و نان یافته وضیع و شریف هم به اسب و ستام و زر و درم هیچ را هیچ چیز نبود کم شاه از این خواجگان مرفه و شاد ملک از این خواجگان شده آباد دست ظالم ز مملکت کوتاه شیر اعداش سخره روباه گرگ با میش در بیابان جفت عدل بیدار گشت و فتنه بخفت شاد باش ای به عدل شاهنشاه زین همه خواجگان نیکوخواه چون بود شاه عادل و دستور خواجگان زین صفت همه منظور عالم آسوده از فریب و فتن غزنه مر عدل را شده مسکن تا جهان باد عمر خسرو باد باغ عدلش همیشه بی خو باد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۵ - اندر مدح اصحاب دیوان و ارباب قلم و مشایخ کثّرهم‌اللّٰه پس از این خواجه خواجگان دگر زین دیوان و شمسه لشکر خواجگانی به علم و دانش چیر کلکشان با مثابت شمشیر همه نقاش معنی از خامه در و زر درج کرده در نامه از رخ و خامه نگار نگار صدر دیوان ز هریک چو بهار درجشان همچو درجشان دربار کلکشان همچو ملکشان زردار رویشان مرگ را کند پس دست بویشان عقل را کند سرمست جانشان همچو جای دین پر حر نفسشان چون صدف شکم پر در از پی سرو جویبار صواب دیده ها کرده همچو ابر پر آب همچو عیسی ز خاطر و خامه نقش با جان نموده در نامه حرص را کرده در جهان نوی کلکشان همچو علک معده قوی چون براهیم قابل سعدند چون سماعیل صادق الوعدند روز کارند اهل عقل و بصر سینه شان چرخ و فکرشان اختر عقلشان آسمان آتش گیر تنشان عنکبوت کرگس گیر خصم را تا کنند آبی وار همه بر پردلند همچو انار مال ایشان به نزد ایشان خاک قال ایشان چو حال ایشان پاک هرچه کان داد گوهر و زر و سیم حصر آن گشته پیششان چو سلیم ناز و نعمت ز کلکشان باران دست اعدا قرین شده با ران عالم عقل واله از دلشان صورت نفس کاره از گلشان رونق صدر و زینت دیوان برمیده ز کلکشان دیوان در بناشان نگر تو کلک روان که عطا می دهد به خلق روان مهر و ماه از لقایشان خیره نور و نار از بهایشان تیره مهتران سخن سوار دلیر کلکشان یار گشته با شمشیر همه اندر حساب و خط ماهر همه اندر بیان حق قاهر عالم از نور رایشان انور عقلشان با بیانشان در خور از خطا کلکشان همیشه مصون کس نگوید که این چه یا آن چون در جهان معاملت هریک چون بتازند خامه را پر تگ صفت هریکی ازین اعیان از دو صد جزو یک ورق نتوان زانکه هریک ز راه علم و عمل یار عقلند و حق گزار امل وجنت آن یکی خزینه نور روی و رای یکی هزینه حور کلک این علک وار می خاید هر حوادث که چرخ بنماید روی آن همچو برق می خندد دست این پای فتنه می بندد ملک این حاکی ید موسی کلک آن معجز دم عیسی سازد آنگه که دست شد به نگار کلک هریک ز آبنوس حصار سفته هریکی سفینه نوح نکته هریکی دفینه روح گردد آنگه که چرخ گردد فرش باشد آنگه که فرش جوید عرش شاه و دستور شاه و لشکر شاه گشته از وهم رایشان آگاه کز خیانت بجملگی دورند هم امینند و هم نه مغرورند جز به فرمان یکی نفس نزنند مرد کارند جملگی نه زنند پاک و خالی همه از خیانت دل علم دو جهان بجملگی حاصل از شهنشاه راد نیکو نام مستحق گشته با هزار انعام همه را از خدایگان تشریف نام و نان یافته وضیع و شریف هم به اسب و ستام و زر و درم هیچ را هیچ چیز نبود کم شاه از این خواجگان مرفه و شاد ملک از این خواجگان شده آباد دست ظالم ز مملکت کوتاه شیر اعداش سخره روباه گرگ با میش در بیابان جفت عدل بیدار گشت و فتنه بخفت شاد باش ای به عدل شاهنشاه زین همه خواجگان نیکوخواه چون بود شاه عادل و دستور خواجگان زین صفت همه منظور عالم آسوده از فریب و فتن غزنه مر عدل را شده مسکن تا جهان باد عمر خسرو باد باغ عدلش همیشه بی خو باد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۶ - در مدح اقضی‌القضاة جمال‌الدیّن ابوالقاسم محمودبن محمّدِالاثیری چون از این طایفه گذر کردی به دگر طایفه نظر کردی عالم عدل بینی و انصاف همه معنی محض و دور از لاف پیشوای امم مرفه جمع نور اقضی القضاة تابان شمع مفتی اصل و فرع و وارث جود شمع شرع محمدی محمود آنکه در صدر شرع تا بنشست پای فتنه دو دست ظلم ببست گشته در راه دین ز بهر ثبات خاک درگاه او چو آب حیات از غبار غرور عالم خاک دامن و جیب او چو ایمان پاک قفل احکام را ستوده کلید پره و حلقه بی عمود که دید چون ستونی که هست بی افسون خیمه شرع را طناب و ستون دیده بی زحمت خیال و غرور علم نزدیک او به عالم دور از فرازش نبرده سوی نشیب مگر این گنده پیر غرچه فریب دل او سال و ماه مسکن شرع گوش او شاهراه مکمن شرع دین ایزد ز بود او شادان خانه شرع ازوست آبادان دل پاکش چو قبله ایمان عزم و حزمش همه دلیل و بیان روز حکمش بری ز جبر و قدر میل بر وی ندیده هیچ ظفر میل هرگز نکرده در احکام کرده در دین به شرط خویش قیام ظاهر و باطنش ز رشوت پاک میل در طبع او نه در افلاک گر بدی زنده یوسف القاضی به نیابت ازو شدی راضی روز حشر و تغابن و زلزال او دهد زین قضا جواب سؤال نامه او به روز حشر و قضا نامه یحیی است پاک و خلا گر ز حشر است هرکسی را بیم وز مکافات و از عذاب الیم او بود ایمن از همه نکبات نبود در فریق حشر قضات مهتر خلق و سید سادات گفت باشند از سه نوع قضات دو بود هالک و یکی ناجی مژده کاندر بهشت با تاجی آنکه نارد چنو صنایع دهر نیز در هیچ شهر قاضی شهر علم دین تا بدو سپرد قضا جهل رحلت گزید سوی فنا پیشش آن سر که در خزینه بود چون چراغ اندر آبگینه بود اندرین حضرت بزرگ چو جان معنی او پدید و او پنهان جان او را برای عالم غیب کرده خالی ز رسم و سیرت عیب کرده پاک از میان جمع امم صفوت او کدورت از عالم تازه کرده ز بهر یزدان را جان بی عقل و عقل بی جان را نظرش همچو جان پاک مسیح بوده در شرح علم و شرع فصیح کرده دست عنایت دینش متحلی به عقد تمکینش شمع دین صورت و بصیرت او عقل جان سیرت و سریرت او گاه فتوی چو کلک بردارد چتر حق بر فراز سر دارد بی حقیقت قلم نگیرد هیچ تو ز باد هوا ناله مپیچ نه به کس میل و نه ز کسب ملول چون پیمبر به علم دین مشغول زان به بیهوده می نپردازد که همی شغل آخرت سازد بینی از هیچ چشم جان و خرد بگشایی که تا بدو نگرد گر شناسی مقدم از تالی نیست این جا ز حیلتی خالی فحل بودست در همه احوال چه به افعال دین چه در اقوال در رضا دین به نفس نسپارد خشم را در نهاد نگذارد هست چون حوض کوثر از انعام مشرب عذب او ز زحمت عام اهل دین را معین و دلسوز اوست مفتی شرق و غرب امروز اوست زین جهان از پی سرای معاد شده مشغول در کشیدن زاد تا عنان چون بدان جهان تابد عاقبت را چو نام خود یابد متناسب نهاد او با حلم متشابه سواد او با علم چون قدر در سخا ریا نکند چون قضا در عطا خطا نکند هرچه اندر نقاب قوت بود خاطرش را خرد به فعل نمود رای بیدارش از طرسق صواب یک جهان خصم را کند در خواب فضل را بحر بود و عز را کان شرع را دایه بود و دین را جان روی او چون ز رای او بفروخت آفتابی به آفتاب آموخت همچو اقبالش از دو عالم جای لاجرم هست پیر ملک خدای دل او همچو موی اوست سپید باد در باغ شرع تا جاوید

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۶ - در مدح اقضی‌القضاة جمال‌الدیّن ابوالقاسم محمودبن محمّدِالاثیری چون از این طایفه گذر کردی به دگر طایفه نظر کردی عالم عدل بینی و انصاف همه معنی محض و دور از لاف پیشوای امم مرفه جمع نور اقضی القضاة تابان شمع مفتی اصل و فرع و وارث جود شمع شرع محمدی محمود آنکه در صدر شرع تا بنشست پای فتنه دو دست ظلم ببست گشته در راه دین ز بهر ثبات خاک درگاه او چو آب حیات از غبار غرور عالم خاک دامن و جیب او چو ایمان پاک قفل احکام را ستوده کلید پره و حلقه بی عمود که دید چون ستونی که هست بی افسون خیمه شرع را طناب و ستون دیده بی زحمت خیال و غرور علم نزدیک او به عالم دور از فرازش نبرده سوی نشیب مگر این گنده پیر غرچه فریب دل او سال و ماه مسکن شرع گوش او شاهراه مکمن شرع دین ایزد ز بود او شادان خانه شرع ازوست آبادان دل پاکش چو قبله ایمان عزم و حزمش همه دلیل و بیان روز حکمش بری ز جبر و قدر میل بر وی ندیده هیچ ظفر میل هرگز نکرده در احکام کرده در دین به شرط خویش قیام ظاهر و باطنش ز رشوت پاک میل در طبع او نه در افلاک گر بدی زنده یوسف القاضی به نیابت ازو شدی راضی روز حشر و تغابن و زلزال او دهد زین قضا جواب سؤال نامه او به روز حشر و قضا نامه یحیی است پاک و خلا گر ز حشر است هرکسی را بیم وز مکافات و از عذاب الیم او بود ایمن از همه نکبات نبود در فریق حشر قضات مهتر خلق و سید سادات گفت باشند از سه نوع قضات دو بود هالک و یکی ناجی مژده کاندر بهشت با تاجی آنکه نارد چنو صنایع دهر نیز در هیچ شهر قاضی شهر علم دین تا بدو سپرد قضا جهل رحلت گزید سوی فنا پیشش آن سر که در خزینه بود چون چراغ اندر آبگینه بود اندرین حضرت بزرگ چو جان معنی او پدید و او پنهان جان او را برای عالم غیب کرده خالی ز رسم و سیرت عیب کرده پاک از میان جمع امم صفوت او کدورت از عالم تازه کرده ز بهر یزدان را جان بی عقل و عقل بی جان را نظرش همچو جان پاک مسیح بوده در شرح علم و شرع فصیح کرده دست عنایت دینش متحلی به عقد تمکینش شمع دین صورت و بصیرت او عقل جان سیرت و سریرت او گاه فتوی چو کلک بردارد چتر حق بر فراز سر دارد بی حقیقت قلم نگیرد هیچ تو ز باد هوا ناله مپیچ نه به کس میل و نه ز کسب ملول چون پیمبر به علم دین مشغول زان به بیهوده می نپردازد که همی شغل آخرت سازد بینی از هیچ چشم جان و خرد بگشایی که تا بدو نگرد گر شناسی مقدم از تالی نیست این جا ز حیلتی خالی فحل بودست در همه احوال چه به افعال دین چه در اقوال در رضا دین به نفس نسپارد خشم را در نهاد نگذارد هست چون حوض کوثر از انعام مشرب عذب او ز زحمت عام اهل دین را معین و دلسوز اوست مفتی شرق و غرب امروز اوست زین جهان از پی سرای معاد شده مشغول در کشیدن زاد تا عنان چون بدان جهان تابد عاقبت را چو نام خود یابد متناسب نهاد او با حلم متشابه سواد او با علم چون قدر در سخا ریا نکند چون قضا در عطا خطا نکند هرچه اندر نقاب قوت بود خاطرش را خرد به فعل نمود رای بیدارش از طرسق صواب یک جهان خصم را کند در خواب فضل را بحر بود و عز را کان شرع را دایه بود و دین را جان روی او چون ز رای او بفروخت آفتابی به آفتاب آموخت همچو اقبالش از دو عالم جای لاجرم هست پیر ملک خدای دل او همچو موی اوست سپید باد در باغ شرع تا جاوید

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۷ - در مدح اقضی‌القضاة نجم‌الدّین ابوالمعالی‌بن یوسف‌بن احمد الحدّادی نام او در عمل صحیح الجهد لقبش در وفا کریم العهد همت او ورای جزو و کلست که همه آبها به زیر پلست گر بخواهی تو جانش از معنی کرم و خلق او نگوید نی سایل آز را چو قاورن کرد پنبه از گوش بخل بیرون کرد خواجه ابلیس کز پی دم غیر لیف او لاف زد چو گفت انا خیر کردی ار دیدی این مکارم و جود در سرای وجود رای سجود بیند آنکس که هست بینا دل وانکه از گل دل آورد حاصل سمع آنکو به مجلسش بنشست شمع دارد تو گویی اندر دست جامه عزمش از صیانت پاک عرصه جانش از خیانت پاک دم او همچو عیسی آدم جان عهد او همچو خضر محکم جان عهد او چون پیمبر اندر عهد شخص او همچو عیسی اندر مهد چون ز خورشید قابل قوتست لاجرم عهد او چو یاقوتست نکته او بر صلاح و وفاق گوش ساره ست و مژده اسحق چون تنور زمانه آتش یافت گردن چرخ سیلی خوش یافت خود نراندست در شفا و الم جز به املای شرع و عقل قلم لفظ و نطقش ز عقل و جان مملیست کو ز امر خدای مستملیست جود او چون بهار خوش سلبست بود او چون حیات حق طلبست مایه فرش رسم تحفه اوست سایه عرش طاق صفه اوست هست از روی رتبت و اجلال پشت اسلام و شرع را ز کمال در نظر چون عبارت آراید جبرییلش به طبع بستاند کلک او کز ره جفا دورست همچو انگشت حور پر نورست در کف نقشبند سر ازل در خلاء جلال او چه خلل هست در بادیه در آز و نیاز گرچه راهست دور و زشت و دراز زین سبب نیست در نشیمن جود لاجرم هست در سرای وجود آسمان سخا و احسان اوست ابر انعام و غیث انسان اوست چاکر گفت اوست گفتارم شاکر دست اوست دستارم به دو لفظ نکو که بشنودم یک در اندر فلک بیفزودم مر مرا آب شد ز حیرانی آتش دیگ روح حیوانی گرچه با ما هم از قرونست او از قرون و قران برونست او زاغ را چون همای فر دادست پشه را همچو باشه پر دادست قلم او ز سهوهاست مصون بر علمش علوم گشته زبون زو امیر ولایتی گشتم وز قبول وی آیتی گشتم علم او دستگیر دینداران قلمش چون ربیع با باران عالم از فتویش بر آسوده وز ضلالت جهان بیزدوده کرده برهانش بر جهان آسان متشابه که هست در قرآن گر تبجح کند روا باشد این چنین علمها کرا باشد نیست مانند او به علم اندر متواضع به علم و حلم اندر او تواند نمود مرجان را بی نقاب حروف قرآن را زانکه در تربه سید آسوده ست تا نیابت به شیخ فرموده ست مرد چون کار را بود در خورد هرچه وی گفت شیخ چونان کرد هر خبر کز رسول نقل افتاد شیخ در شرح آن بدادش داد معنی هریکی برون آورد جمله زیبا و نیکو و در خورد مشکلات کلام ایزد بار متشابه که هست در اخبار همه را کرده حل به شکل و بیان لفظهایی که هست در قرآن ابن عباس روزگارست او با معانی بی شمارست او هست با دانش معاذ جبل ایزدش برگزیده عزوجل سخنش همچو روضه نورست نیک نزدیک لیک بس دورست همچو عقل اندک فراوان شو صلح افکن ولیک پنهان شو هم گران هم سبک لقاست چو کان هم سبک هم گران بهاست چو جان گر دواند مرا به پیش الم پیش حکمش به سر دوم چو قلم ور مرا گوید ای سنایی رو بندم از دیده با شمال گرو ور بخواند مرا ز بهر عتاب همه تن دل شوم بسان حباب قدر او بام آسمان برین خوی او دام جبرییل امین کام چون بر بساط نطق آرد گنگ را در نشاط نطق آرد گر کند ز الکن التماس سخن در حدیث آید از نشاط الکن سنگ بر وی به مدح جود کند فلک از نطق او سجود کند سخنش عذب چون نتیجه صبر با بطر چون سرشک دیده ابر خلق و خلقش لطیف چون حورا لفظ و معنی دو مغزه چون جوزا نفس او نقش زندگانی بود که دو مغز و یک استخوانی بود خوی او جان تشنه را مشرب سحر او مر پیاده را مرکب کرده از نکته های عقل انگیز طبع یاران و چشم خاطر تیز در تصفح چو حلم به بردار در تخلص چو علم برخوردار در خرد صفو را مبانی اوست در سخن روح را معانی اوست سیرت پاک او حکیم اوصاف صورت علم او کریم انصاف همه ابرام و ناز بتوان کرد شعر چون هست بکر و معطی مرد باد پیوسته چیره در هر کار وز همه علم خویش برخوردار باد باقی بقای روح و ملک تا بود در مدار چرخ و فلک تا جهانست عز و جاهش باد حکمت و شرع در پناهش باد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۷ - در مدح اقضی‌القضاة نجم‌الدّین ابوالمعالی‌بن یوسف‌بن احمد الحدّادی نام او در عمل صحیح الجهد لقبش در وفا کریم العهد همت او ورای جزو و کلست که همه آبها به زیر پلست گر بخواهی تو جانش از معنی کرم و خلق او نگوید نی سایل آز را چو قاورن کرد پنبه از گوش بخل بیرون کرد خواجه ابلیس کز پی دم غیر لیف او لاف زد چو گفت انا خیر کردی ار دیدی این مکارم و جود در سرای وجود رای سجود بیند آنکس که هست بینا دل وانکه از گل دل آورد حاصل سمع آنکو به مجلسش بنشست شمع دارد تو گویی اندر دست جامه عزمش از صیانت پاک عرصه جانش از خیانت پاک دم او همچو عیسی آدم جان عهد او همچو خضر محکم جان عهد او چون پیمبر اندر عهد شخص او همچو عیسی اندر مهد چون ز خورشید قابل قوتست لاجرم عهد او چو یاقوتست نکته او بر صلاح و وفاق گوش ساره ست و مژده اسحق چون تنور زمانه آتش یافت گردن چرخ سیلی خوش یافت خود نراندست در شفا و الم جز به املای شرع و عقل قلم لفظ و نطقش ز عقل و جان مملیست کو ز امر خدای مستملیست جود او چون بهار خوش سلبست بود او چون حیات حق طلبست مایه فرش رسم تحفه اوست سایه عرش طاق صفه اوست هست از روی رتبت و اجلال پشت اسلام و شرع را ز کمال در نظر چون عبارت آراید جبرییلش به طبع بستاند کلک او کز ره جفا دورست همچو انگشت حور پر نورست در کف نقشبند سر ازل در خلاء جلال او چه خلل هست در بادیه در آز و نیاز گرچه راهست دور و زشت و دراز زین سبب نیست در نشیمن جود لاجرم هست در سرای وجود آسمان سخا و احسان اوست ابر انعام و غیث انسان اوست چاکر گفت اوست گفتارم شاکر دست اوست دستارم به دو لفظ نکو که بشنودم یک در اندر فلک بیفزودم مر مرا آب شد ز حیرانی آتش دیگ روح حیوانی گرچه با ما هم از قرونست او از قرون و قران برونست او زاغ را چون همای فر دادست پشه را همچو باشه پر دادست قلم او ز سهوهاست مصون بر علمش علوم گشته زبون زو امیر ولایتی گشتم وز قبول وی آیتی گشتم علم او دستگیر دینداران قلمش چون ربیع با باران عالم از فتویش بر آسوده وز ضلالت جهان بیزدوده کرده برهانش بر جهان آسان متشابه که هست در قرآن گر تبجح کند روا باشد این چنین علمها کرا باشد نیست مانند او به علم اندر متواضع به علم و حلم اندر او تواند نمود مرجان را بی نقاب حروف قرآن را زانکه در تربه سید آسوده ست تا نیابت به شیخ فرموده ست مرد چون کار را بود در خورد هرچه وی گفت شیخ چونان کرد هر خبر کز رسول نقل افتاد شیخ در شرح آن بدادش داد معنی هریکی برون آورد جمله زیبا و نیکو و در خورد مشکلات کلام ایزد بار متشابه که هست در اخبار همه را کرده حل به شکل و بیان لفظهایی که هست در قرآن ابن عباس روزگارست او با معانی بی شمارست او هست با دانش معاذ جبل ایزدش برگزیده عزوجل سخنش همچو روضه نورست نیک نزدیک لیک بس دورست همچو عقل اندک فراوان شو صلح افکن ولیک پنهان شو هم گران هم سبک لقاست چو کان هم سبک هم گران بهاست چو جان گر دواند مرا به پیش الم پیش حکمش به سر دوم چو قلم ور مرا گوید ای سنایی رو بندم از دیده با شمال گرو ور بخواند مرا ز بهر عتاب همه تن دل شوم بسان حباب قدر او بام آسمان برین خوی او دام جبرییل امین کام چون بر بساط نطق آرد گنگ را در نشاط نطق آرد گر کند ز الکن التماس سخن در حدیث آید از نشاط الکن سنگ بر وی به مدح جود کند فلک از نطق او سجود کند سخنش عذب چون نتیجه صبر با بطر چون سرشک دیده ابر خلق و خلقش لطیف چون حورا لفظ و معنی دو مغزه چون جوزا نفس او نقش زندگانی بود که دو مغز و یک استخوانی بود خوی او جان تشنه را مشرب سحر او مر پیاده را مرکب کرده از نکته های عقل انگیز طبع یاران و چشم خاطر تیز در تصفح چو حلم به بردار در تخلص چو علم برخوردار در خرد صفو را مبانی اوست در سخن روح را معانی اوست سیرت پاک او حکیم اوصاف صورت علم او کریم انصاف همه ابرام و ناز بتوان کرد شعر چون هست بکر و معطی مرد باد پیوسته چیره در هر کار وز همه علم خویش برخوردار باد باقی بقای روح و ملک تا بود در مدار چرخ و فلک تا جهانست عز و جاهش باد حکمت و شرع در پناهش باد

%0
10 Bölüm