Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۳ - صفت قتل حسین‌بن علی علیه‌السّلام به اشارهٔ یزید علیه اللعنة دشمنان قصد جان او کردند تا دمار از تنش برآوردند عمروعاص از فساد رایی زد شرع را خیره پشت پایی زد بر یزید پلید بیعت کرد تا که از خاندان برآرد گرد شرم و آزرم جملگی بگذاشت جمعی از دشمنان بر او بگماشت تامر او را به نامه و به حیل از مدینه کشند در منهل کربلا چون مقام و منزل ساخت ناگه آل زیاد بر وی تاخت راه آب فرات بربستند دل او زان عنا و غم خستند عمروعاص و یزید بد اختر به سر آب بر فکنده سپر شمر و عبداللٰه زیاد لعین روحشان جفت باد با نفرین برکشیدند تیغ بی آزرم نز خدا ترس و نه ز مردم شرم سرش از تیغ به تیغ ببریدند واندر آن فعل سود می دیدند تنش از تیغ خصم پاره شده آل مروان برو نظاره شده به دمشق اندرون یزید پلید منتظر بود تا سرش برسید پیش بنهاد و شادمانی کرد تکیه بر دنیی و امانی کرد بتی از قول خویش املا کرد کین دیرینه جسن و انها کرد دست شومش بر آن لب و دندان زد قضیب از نشاط و لب خندان کینه خزرج و حدیث اسل وآن مکافات زشت و دست عمل کین آبا بتوخته ز حسین خواسته کینه های بدر و حنین شهربانو و زینب گریان مانده در فعل ناکسان حیران سربرهنه بر اشتر و پالان پیش ایشان ز درد دل نالان علی الاصغر ایستاده به پای وان سگان ظلم را بداده رضا عمروعاص و یزید و ابن زیاد همچو قوم ثمود و صالح و عاد بر جفا کرده آن سگان اصرار رفته از حقد بر ره انکار هیچ ناورده در ره بیداد مصطفی را و مرتضی را یاد یکسو انداخته مجامله را زشت کرده ره معامله را کرده دوزخ برای خویش معد بوالحکم را گزیده بر احمد راه آزرم و شرم بربسته عهد و پیمان شرع بشکسته سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۴ - در صفت کربلا و نسیم مشهد معظّم حبذا کربلا و آن تعظیم کز بهشت آورد به خلق نسیم و آن تن سر بریده در گل و خاک وآن عزیزان به تیغ دلها چاک وان تن سر به خاک غلطیده تن بی سر بسی بد افتیده وآن گزین همه جهان کشته در گل و خون تنش بیاغشته وآن چنان ظالمان بد کردار کرده بر ظلم خویشتن اصرار حرمت دین و خاندان رسول جمله برداشته ز جهل و فضول تیغها لعل گون ز خون حسین چه بود در جهان بتر زین شین تاج بر سر نهاده بدکردار که از آن تاج خوبتر منشار زخم شمشیر و نیزه و پیکان بر سر نیزه سر به جای سنان آل یاسین بداده یکسر جان عاجز و خوار و بی کس و عطشان کرده آل زیاد و شمر لعین ابتدای چنین تبه در دین مصطفی جامه جمله بدریده علی از دیده خون بباریده فاطمه روی را خراشیده خون بباریده بی حد از دیده حسن از زخم کرده سینه کبود زینب از دیده ها برانده دو روی شهربانوی پیر گشته حزین علی اصغر آن دو رخ پر چین عالمی بر جفا دلیر شده روبه مرده شرزه شیر شده کافرانی در اول پیگار شده از زخم ذوالفقار فگار همه را بر دل از علی صد داغ شده یکسر قرین طاغی و باغ کین دل بازخواسته ز حسین شده قانع بدین شماتت و شین هرکه بدگوی آن سگان باشد دان که او شاه این جهان باشد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۳ - صفت قتل حسین‌بن علی علیه‌السّلام به اشارهٔ یزید علیه اللعنة دشمنان قصد جان او کردند تا دمار از تنش برآوردند عمروعاص از فساد رایی زد شرع را خیره پشت پایی زد بر یزید پلید بیعت کرد تا که از خاندان برآرد گرد شرم و آزرم جملگی بگذاشت جمعی از دشمنان بر او بگماشت تامر او را به نامه و به حیل از مدینه کشند در منهل کربلا چون مقام و منزل ساخت ناگه آل زیاد بر وی تاخت راه آب فرات بربستند دل او زان عنا و غم خستند عمروعاص و یزید بد اختر به سر آب بر فکنده سپر شمر و عبداللٰه زیاد لعین روحشان جفت باد با نفرین برکشیدند تیغ بی آزرم نز خدا ترس و نه ز مردم شرم سرش از تیغ به تیغ ببریدند واندر آن فعل سود می دیدند تنش از تیغ خصم پاره شده آل مروان برو نظاره شده به دمشق اندرون یزید پلید منتظر بود تا سرش برسید پیش بنهاد و شادمانی کرد تکیه بر دنیی و امانی کرد بتی از قول خویش املا کرد کین دیرینه جسن و انها کرد دست شومش بر آن لب و دندان زد قضیب از نشاط و لب خندان کینه خزرج و حدیث اسل وآن مکافات زشت و دست عمل کین آبا بتوخته ز حسین خواسته کینه های بدر و حنین شهربانو و زینب گریان مانده در فعل ناکسان حیران سربرهنه بر اشتر و پالان پیش ایشان ز درد دل نالان علی الاصغر ایستاده به پای وان سگان ظلم را بداده رضا عمروعاص و یزید و ابن زیاد همچو قوم ثمود و صالح و عاد بر جفا کرده آن سگان اصرار رفته از حقد بر ره انکار هیچ ناورده در ره بیداد مصطفی را و مرتضی را یاد یکسو انداخته مجامله را زشت کرده ره معامله را کرده دوزخ برای خویش معد بوالحکم را گزیده بر احمد راه آزرم و شرم بربسته عهد و پیمان شرع بشکسته سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۴ - در صفت کربلا و نسیم مشهد معظّم حبذا کربلا و آن تعظیم کز بهشت آورد به خلق نسیم و آن تن سر بریده در گل و خاک وآن عزیزان به تیغ دلها چاک وان تن سر به خاک غلطیده تن بی سر بسی بد افتیده وآن گزین همه جهان کشته در گل و خون تنش بیاغشته وآن چنان ظالمان بد کردار کرده بر ظلم خویشتن اصرار حرمت دین و خاندان رسول جمله برداشته ز جهل و فضول تیغها لعل گون ز خون حسین چه بود در جهان بتر زین شین تاج بر سر نهاده بدکردار که از آن تاج خوبتر منشار زخم شمشیر و نیزه و پیکان بر سر نیزه سر به جای سنان آل یاسین بداده یکسر جان عاجز و خوار و بی کس و عطشان کرده آل زیاد و شمر لعین ابتدای چنین تبه در دین مصطفی جامه جمله بدریده علی از دیده خون بباریده فاطمه روی را خراشیده خون بباریده بی حد از دیده حسن از زخم کرده سینه کبود زینب از دیده ها برانده دو روی شهربانوی پیر گشته حزین علی اصغر آن دو رخ پر چین عالمی بر جفا دلیر شده روبه مرده شرزه شیر شده کافرانی در اول پیگار شده از زخم ذوالفقار فگار همه را بر دل از علی صد داغ شده یکسر قرین طاغی و باغ کین دل بازخواسته ز حسین شده قانع بدین شماتت و شین هرکه بدگوی آن سگان باشد دان که او شاه این جهان باشد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۵ - التّمثّل فی الاشتیاق الی المشهد المعظّم؛ المرأة الصّالحة خیرٌ من الف رجلٍ سوءٍ بود در شهر کوفه پیرزنی سالخورده ضعیف و ممتحنی بود از اولاد مصطفی و علی ممتحن مانده بی حبیب و ولی کودکی چند زیر دست و یتیم شده قانع ز کربلا به نسیم زال هر روز بامداد پگاه کودکان را فگندی اندر راه آمدی از میان شهر برون دیده از ظلم ظالمان پر خون بر ره کربلا باستادی برکشیدی ز درد دل بادی گفتی اطفال را همی بویید وین نکو باد را بینبویید پیشتر زانکه در شود در شهر بر گرید از نسیم مشهد بهر شود از هر دماغی آلوده باد چون گشت شهر پیموده حظ از این باد جمله بردارید سوی نااهل و خصم مگذارید من غلام زنی که از صد مرد بگذرد روز بار و بردابرد قدر میر حسین بشناسد از جفاهای خصم نهراسد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۶ - صفة اصرار الاعداء والباغین لعنهم‌اللّٰه آدمی چون بداشت دست از صیت هرچه خواهی بکن که فاصنع شیت هرکه راضی شود به کرده زشت نزد آنکس چه دوزخ و چه بهشت مرد عاقل برآن کسی خندد کز پی خویش نار بپسندد دین به دنیا بخیره بفروشد نکند نیک و در بدی کوشد خیره راضی شود به خون حسین که فزون بود وقعش از ثقلین آنکه را این خبیث خال بود مؤمنان را کی ابن خال بود من از این ابن خال بیزارم کز پدر نیز هم دل آزارم پس تو گویی یزید میر منست عمروعاص پلید پیر منست آنکه را عمروعاص باشد پیر با یزید پلید باشد میر مستحق عذاب و نفرین است بد ره و بد فعال و بد دین است لعنت دادگر برآنکس باد که مر او را کند به نیکی یاد من نیم دوستدار شمر و یزید زان قبیله منم به عهد بعید هرکه راضی شود به بد کردن لعنتش طوق گشت در گردن از سنایی به جان میر حسین صد هزاران ثناست دایم دین

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۵ - التّمثّل فی الاشتیاق الی المشهد المعظّم؛ المرأة الصّالحة خیرٌ من الف رجلٍ سوءٍ بود در شهر کوفه پیرزنی سالخورده ضعیف و ممتحنی بود از اولاد مصطفی و علی ممتحن مانده بی حبیب و ولی کودکی چند زیر دست و یتیم شده قانع ز کربلا به نسیم زال هر روز بامداد پگاه کودکان را فگندی اندر راه آمدی از میان شهر برون دیده از ظلم ظالمان پر خون بر ره کربلا باستادی برکشیدی ز درد دل بادی گفتی اطفال را همی بویید وین نکو باد را بینبویید پیشتر زانکه در شود در شهر بر گرید از نسیم مشهد بهر شود از هر دماغی آلوده باد چون گشت شهر پیموده حظ از این باد جمله بردارید سوی نااهل و خصم مگذارید من غلام زنی که از صد مرد بگذرد روز بار و بردابرد قدر میر حسین بشناسد از جفاهای خصم نهراسد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۶ - صفة اصرار الاعداء والباغین لعنهم‌اللّٰه آدمی چون بداشت دست از صیت هرچه خواهی بکن که فاصنع شیت هرکه راضی شود به کرده زشت نزد آنکس چه دوزخ و چه بهشت مرد عاقل برآن کسی خندد کز پی خویش نار بپسندد دین به دنیا بخیره بفروشد نکند نیک و در بدی کوشد خیره راضی شود به خون حسین که فزون بود وقعش از ثقلین آنکه را این خبیث خال بود مؤمنان را کی ابن خال بود من از این ابن خال بیزارم کز پدر نیز هم دل آزارم پس تو گویی یزید میر منست عمروعاص پلید پیر منست آنکه را عمروعاص باشد پیر با یزید پلید باشد میر مستحق عذاب و نفرین است بد ره و بد فعال و بد دین است لعنت دادگر برآنکس باد که مر او را کند به نیکی یاد من نیم دوستدار شمر و یزید زان قبیله منم به عهد بعید هرکه راضی شود به بد کردن لعنتش طوق گشت در گردن از سنایی به جان میر حسین صد هزاران ثناست دایم دین

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۷ - ستایش امام ابوحنیفه رضی‌اللّٰه عنه ذکر الامامین الهادیین ابی حنیفة نعمان بن ثابت الکوفی و محمدبن ادریس الشافعی رحمة اللٰه علیهما فی مناقب الامام الاعظم الزاهد مفتاح الشریعة کنوز الذریعة نظام الدین قوام الاسلام ابی حنیفة نعمان بن ثابت الکوفی رحمة اللٰه علیه ذکرالنعمان صون عن الحرمان قال الشافعی رضی اللٰه عنه الفقهاء کلهم عیال ابی حنیفة رحمة اللٰه دین چو بگذشت از این جوانمردان خلق در دین شدند سرگردان همه را باز رای نعمانی آشتی داد با مسلمانی آفتاب سپهر معروفی بدر دین بوحنیفه کوفی همه را از پی صلاح جهان مغز سنت نهاده اندر جان بوده در زیر گنبد ارزق حجت صدق در محجت حق دل او چون سر خرد هشیار تن او چون دل قضا بیدار کرسی دین ز راه او حد بود لوح محفوظ شرع احمد بود پیشوای ایمه دین بود علم و حلم سخاش آیین بود کرده توفیق پادشاه خودش شاه شاهان رعیت خردش از پی فطنت و هدایت او پادشاهان به زیر رایت او دیده بی واسطه حکایت و نقل چهره سنت از دریچه عقل حجت اصل و فرع ایمان بود نعمت خوان شرع نعمان بود چون پدر در اصول ثابت بود چون نبی کار کرد و راه نمود روزگارش به علم مستغرق جمله آسوده از جدال فرق شحنه راه دین صلابت او روح عشق نبی مثابت او آسمان رای و مشتری دیدار متقی خلق و منتجب کردار کرده در شاهراه فتح و ظفر شاخ و بیخ هدی چو نام پدر می کند روز و شب دعا افلاک از دل آفتاب روشن و پاک باد در راه جان بد عملان دست او چاره گاه تنگدلان دل همی گوید از طریق دعا به تضرع چو مادر شهدا که روان ابوحنیفه ز ما شادمان باد تا به روز جزا چون درآمد به باغ دین نبی کرد روشن چراغ دین نبی راه دین بر خلایق آسان کرد همه را در اصول یکسان کرد هرکس از خود گرفته راهی پیش این ره دین گرفته وان ره کیش برگرفت از فلک پلنگی را دور کرد از جهان دورنگی را علم او کرد جمله را یکرنگ گشت ناچیز زرق و حیلت و رنگ تاج بر فرق هر خطیب او بود تخت در زیر هر ادیب او بود زان عنان سوی آسمان برتافت تا چو خورشید بر جهان برتافت تیغ از روی خشم برنکشید سپر از هیچ خصم در نکشید قابل تابش نبوت بود لوح محفوظ شرع و سنت بود بود مفتاح گنج خانه خود بود مصباح آسمان وجود صورتش دیو را پریوش کرد سیرتش مغز نافه را خوش کرد در طریقت دواج امت بود در شریعت سراج امت بود کرم و جودش از شتاب نوال از جهان برگرفت رسم سؤال در ره بوحنیفه کوفی پایتان همچو خرقه صوفی باز بهر کمال و کسب یسار دستتان چون قبای روز بهار باز پای جهان به وقت صبوح در ره او چو دست و دل مفتوح صدق او در فضای قدوسی بازگشته چو بال طاوسی خلق پیش وی از طریق صواب مانده حیران چو گوی در طبطاب همه خود را گرفته اندر چنگ همه با دین و سنت اندر جنگ داده او را برای دولت و دین دل و جانش به فضل و علم یقین چون نشد آز و کبر از املت پس مه علم تو باد و مه عملت نقش معنی ز خط او در صدر بود روز نهفته در شب قدر بخت او چون بهار امیر جهان خردش چون شکوفه پیر و جوان خرم از علم او روان رسول کو بر امت نگاه داشت اصول بر روانش ز ما درود و سلام با ویم حشر کن بدار سلام هر امامی که گفت خواهد قال تا قیامت ورا بوند عیال

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۷ - ستایش امام ابوحنیفه رضی‌اللّٰه عنه ذکر الامامین الهادیین ابی حنیفة نعمان بن ثابت الکوفی و محمدبن ادریس الشافعی رحمة اللٰه علیهما فی مناقب الامام الاعظم الزاهد مفتاح الشریعة کنوز الذریعة نظام الدین قوام الاسلام ابی حنیفة نعمان بن ثابت الکوفی رحمة اللٰه علیه ذکرالنعمان صون عن الحرمان قال الشافعی رضی اللٰه عنه الفقهاء کلهم عیال ابی حنیفة رحمة اللٰه دین چو بگذشت از این جوانمردان خلق در دین شدند سرگردان همه را باز رای نعمانی آشتی داد با مسلمانی آفتاب سپهر معروفی بدر دین بوحنیفه کوفی همه را از پی صلاح جهان مغز سنت نهاده اندر جان بوده در زیر گنبد ارزق حجت صدق در محجت حق دل او چون سر خرد هشیار تن او چون دل قضا بیدار کرسی دین ز راه او حد بود لوح محفوظ شرع احمد بود پیشوای ایمه دین بود علم و حلم سخاش آیین بود کرده توفیق پادشاه خودش شاه شاهان رعیت خردش از پی فطنت و هدایت او پادشاهان به زیر رایت او دیده بی واسطه حکایت و نقل چهره سنت از دریچه عقل حجت اصل و فرع ایمان بود نعمت خوان شرع نعمان بود چون پدر در اصول ثابت بود چون نبی کار کرد و راه نمود روزگارش به علم مستغرق جمله آسوده از جدال فرق شحنه راه دین صلابت او روح عشق نبی مثابت او آسمان رای و مشتری دیدار متقی خلق و منتجب کردار کرده در شاهراه فتح و ظفر شاخ و بیخ هدی چو نام پدر می کند روز و شب دعا افلاک از دل آفتاب روشن و پاک باد در راه جان بد عملان دست او چاره گاه تنگدلان دل همی گوید از طریق دعا به تضرع چو مادر شهدا که روان ابوحنیفه ز ما شادمان باد تا به روز جزا چون درآمد به باغ دین نبی کرد روشن چراغ دین نبی راه دین بر خلایق آسان کرد همه را در اصول یکسان کرد هرکس از خود گرفته راهی پیش این ره دین گرفته وان ره کیش برگرفت از فلک پلنگی را دور کرد از جهان دورنگی را علم او کرد جمله را یکرنگ گشت ناچیز زرق و حیلت و رنگ تاج بر فرق هر خطیب او بود تخت در زیر هر ادیب او بود زان عنان سوی آسمان برتافت تا چو خورشید بر جهان برتافت تیغ از روی خشم برنکشید سپر از هیچ خصم در نکشید قابل تابش نبوت بود لوح محفوظ شرع و سنت بود بود مفتاح گنج خانه خود بود مصباح آسمان وجود صورتش دیو را پریوش کرد سیرتش مغز نافه را خوش کرد در طریقت دواج امت بود در شریعت سراج امت بود کرم و جودش از شتاب نوال از جهان برگرفت رسم سؤال در ره بوحنیفه کوفی پایتان همچو خرقه صوفی باز بهر کمال و کسب یسار دستتان چون قبای روز بهار باز پای جهان به وقت صبوح در ره او چو دست و دل مفتوح صدق او در فضای قدوسی بازگشته چو بال طاوسی خلق پیش وی از طریق صواب مانده حیران چو گوی در طبطاب همه خود را گرفته اندر چنگ همه با دین و سنت اندر جنگ داده او را برای دولت و دین دل و جانش به فضل و علم یقین چون نشد آز و کبر از املت پس مه علم تو باد و مه عملت نقش معنی ز خط او در صدر بود روز نهفته در شب قدر بخت او چون بهار امیر جهان خردش چون شکوفه پیر و جوان خرم از علم او روان رسول کو بر امت نگاه داشت اصول بر روانش ز ما درود و سلام با ویم حشر کن بدار سلام هر امامی که گفت خواهد قال تا قیامت ورا بوند عیال

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۸ - ستایش امام شافعی رضی‌اللّٰه عنه ذکر الامام العالم العارف جمال الدین کمال الاسلام مفتی الشرق والغرب سیدالعلماء والفقهاء مفتاح الشریعة سراج السنه کنوز الاحادیث ابی عبداللٰه محمدبن ادریس شافعی رحمة اللٰه علیه چون فروشد چراغ دین نبی روی بنمود ماه مطلبی از پس بدر دین نه دیر چه زود آفتاب زمانه چهره نمود رو بجو ار ز دیده در طلبی راه شرع از امام مطلبی اصل او در قواعد و بنیان فرع نسل معد بن عدنان نسبش با رسول پیوسته ادبش از فضول بگسسته درس دین ساخت از پی تقدیس صدر سنت محمد ادریس از پی طالبان نور یقین خویشتن وقف کرده بر در دین بر خود از عقل خویش هیچ نساخت در ره شرع خویشتن درباخت مصطفی گفته او شنیده به جان زان نموده به شرع او برهان تا حدیث پیمبر او خوانده بر خودش اعتماد نامانده آنکه نارد چنو صنایع دهر کرده خصمان دین حق را قهر بوده در راه دین امام به حق که امامت ورا سزد مطلق همتش دین فروز و عرش گذار فطنتش فتنه سوز و شغل گزار کرده شاگردی حدیث نبی غاشیه بر کتف ز پیش وصی راکبان درش اثیر فرس همرهان دمش عبیر نفس جود او همچو کعبه انبه جوی خلق او چون بهار خندان روی شرع تا کدخدای این خانه است عقلها را قبا غلامانه است در تراجع ز خلق و خلقش جین در ترفع ز علم و حلمش دین دین مرفه به خوب گفتارش همه عالم رسیده آثارش بخشش از حق بهانه بر سعدست جود از ابرولاف بر رعدست گر پراگنده زو شدند اوباش سنت مصطفی از او شد فاش هر حدیثی که مصطفی برگفت شرحش او داد و علم آن ننهفت کلک او شد خزانه اسرار درس او را فرشته شد نظار گاه تدریس و گاه شرح علوم حاکم او بود و عالمی محکوم گام و کامش چو مرکبان شکار نور و نورش چو روزگار بهار ظاهر طاهرش مدبر بر خاطر عاطرش مفسر سر واعظ عقل و حافظ تنزیل محرم عشق و محرم تأویل خیل طالوت را سکینه حلم امت نوح را سفینه علم صورتش عین علم و دانش بود زانکه بس پاک خاندانش بود خاندانی که از قریش بود بیشکی سرفراز جیش بود هست کوته ز بهر شرع و شعار دست او همچو زیر پوش بهار سخنش بکر و لفظ دوشیزه مذهب او درست و پاکیزه یافته حله صفا و صفات دست و کلکش به کار شرع ثبات از غرور سپهر مؤمن ظن وز مرور زمانه ایمن تن گرچه کژ سیرتم بگویم راست که سخا و مروت ایشان راست دین از او یافت زینت و رونق در تبع متفق شدند فرق بنده او شده وضیع و شریف عالم و عارف و وجیه و عفیف علم دین تا بدو سپرد قضا جهل ز اسلام برگرفت فنا زندقه از علم او هزیمت گشت طالب علم با غنیمت گشت

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۸ - ستایش امام شافعی رضی‌اللّٰه عنه ذکر الامام العالم العارف جمال الدین کمال الاسلام مفتی الشرق والغرب سیدالعلماء والفقهاء مفتاح الشریعة سراج السنه کنوز الاحادیث ابی عبداللٰه محمدبن ادریس شافعی رحمة اللٰه علیه چون فروشد چراغ دین نبی روی بنمود ماه مطلبی از پس بدر دین نه دیر چه زود آفتاب زمانه چهره نمود رو بجو ار ز دیده در طلبی راه شرع از امام مطلبی اصل او در قواعد و بنیان فرع نسل معد بن عدنان نسبش با رسول پیوسته ادبش از فضول بگسسته درس دین ساخت از پی تقدیس صدر سنت محمد ادریس از پی طالبان نور یقین خویشتن وقف کرده بر در دین بر خود از عقل خویش هیچ نساخت در ره شرع خویشتن درباخت مصطفی گفته او شنیده به جان زان نموده به شرع او برهان تا حدیث پیمبر او خوانده بر خودش اعتماد نامانده آنکه نارد چنو صنایع دهر کرده خصمان دین حق را قهر بوده در راه دین امام به حق که امامت ورا سزد مطلق همتش دین فروز و عرش گذار فطنتش فتنه سوز و شغل گزار کرده شاگردی حدیث نبی غاشیه بر کتف ز پیش وصی راکبان درش اثیر فرس همرهان دمش عبیر نفس جود او همچو کعبه انبه جوی خلق او چون بهار خندان روی شرع تا کدخدای این خانه است عقلها را قبا غلامانه است در تراجع ز خلق و خلقش جین در ترفع ز علم و حلمش دین دین مرفه به خوب گفتارش همه عالم رسیده آثارش بخشش از حق بهانه بر سعدست جود از ابرولاف بر رعدست گر پراگنده زو شدند اوباش سنت مصطفی از او شد فاش هر حدیثی که مصطفی برگفت شرحش او داد و علم آن ننهفت کلک او شد خزانه اسرار درس او را فرشته شد نظار گاه تدریس و گاه شرح علوم حاکم او بود و عالمی محکوم گام و کامش چو مرکبان شکار نور و نورش چو روزگار بهار ظاهر طاهرش مدبر بر خاطر عاطرش مفسر سر واعظ عقل و حافظ تنزیل محرم عشق و محرم تأویل خیل طالوت را سکینه حلم امت نوح را سفینه علم صورتش عین علم و دانش بود زانکه بس پاک خاندانش بود خاندانی که از قریش بود بیشکی سرفراز جیش بود هست کوته ز بهر شرع و شعار دست او همچو زیر پوش بهار سخنش بکر و لفظ دوشیزه مذهب او درست و پاکیزه یافته حله صفا و صفات دست و کلکش به کار شرع ثبات از غرور سپهر مؤمن ظن وز مرور زمانه ایمن تن گرچه کژ سیرتم بگویم راست که سخا و مروت ایشان راست دین از او یافت زینت و رونق در تبع متفق شدند فرق بنده او شده وضیع و شریف عالم و عارف و وجیه و عفیف علم دین تا بدو سپرد قضا جهل ز اسلام برگرفت فنا زندقه از علم او هزیمت گشت طالب علم با غنیمت گشت

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۹ - فی مناقبهما رحمة‌اللّٰه علیهما هر دو همراه راه دین بودند هر دو همکاسه یقین بودند آن به فرقد نهاده مرقد خویش وین ز اسناد کرده مسند خویش وان به حجت گرفته سرمایه وین ز سنت ببسته پیرایه مبتدی اوست دیده جان را مقتدی اوست عقل و ایمان را آن یکی پیشوای راه صواب وآن دگر مقتدی به گاه جواب آن یکی زیب و زینت محفل وآن دگر یافته ز علم محل آن یکی آفتاب نورافزای وآن دگر رهنمای دین خدای آن یکی آفتاب محفل و صدر وین دگر بدر لیل در شب قدر آن ز اسرار قاتل اشرار وین ز اخبار قابل اخبار آن گج آگور کرده خانه دین وین بیاراسته به نقش یقین این قریشی به اصل و آن کوفی وین به همت فقیه و آن صوفی آن امام و مدرس و زاهد وین دگر با دیانت و عابد بدعت از قهر تیغ آن به هرب صفوت از جام لطف این به طرب هر دو بودند وارثان رسول علمشان کرده بد رسول قبول هردو اندر سرای ملت حق کرده پیدا ز علم و علت حق هر دو بودند از اجتهاد قوی آسمان ستاره نبوی مرد را آن به قهر شه کرده طفل را این به لطف پرورده آن به حجت چراغ دین رسول وین به نسبت جمال آل بتول آن شده حکم شرع را حاکم وین شده علم محض را عالم کوفی اندر طریق دین کافی شافعی درد جهل را شافی نسبت اوست دیده جان را سنت اوست عقل و ایمان را لطف او داده بیخ دین را آب قهر او کرده قصر کفر خراب تو که اندر خلاف هر دو بوی از بد و نیک هر دو تن چه دوی تو که دین را به کین بدل کردی پس چه دانی حدیث یک دردی همه نیکند بد تویی تو مکن نیست در دین دویی دویی تو مکن هردو در راه دین دلیل و گواه هردو بر چرخ شرع زهره و ماه هردو در راه دین چو شمع و چراغ هردو در راغ دین چو گلشن و باغ ماه جاه ابوحنیفة بتافت میوه شرع رنگ سنت یافت زهره شافعی چو طالع شد خرد او را ز دل متابع شد هردو مهتر یکی به ذوق و مزاج کاژی ای خواجه با هوا و لجاج گوش کر را سخن شناس که دید دیده کاژ راست بین که شنید هر دوان همچو جان و دل به مثل جان به دل دل به جان که کرد بدل هردو را دل به شرع حاذق بود هردو را شرع صبح صادق بود آن به دل تیغ حجة الوسطی است وین چراغ محجة الوثقی است مسلک این غذا دهد جان را مذهب او ثبات ایمان را حجت اوست واضح و واثق نکته اوست لایح و لایق تو چه دانی که بوحنیفه که بود چه شناسی که شافعی چه شنود هردو نیکند بی حکومت تو بد تویی وان سگ خصومت تو کاشف شبهت تو قرآنست واضح حجت تو فرقانست تو که باشی بگو مر ایشان را چه شناسی تو بر در ایشان را کم کن این گفتگو ز بهر خدای گنگ شو ساعتی و ژاژ مخای تو به بیهوده گشته ای مشغول پیش ما ور به جای فضل فضول گر کسی جسمی آمد و بدخواه شافعی را در این میان چه گناه ور خری اعتزال می ورزد او بر بوحنیفه جو نرزد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۹ - فی مناقبهما رحمة‌اللّٰه علیهما هر دو همراه راه دین بودند هر دو همکاسه یقین بودند آن به فرقد نهاده مرقد خویش وین ز اسناد کرده مسند خویش وان به حجت گرفته سرمایه وین ز سنت ببسته پیرایه مبتدی اوست دیده جان را مقتدی اوست عقل و ایمان را آن یکی پیشوای راه صواب وآن دگر مقتدی به گاه جواب آن یکی زیب و زینت محفل وآن دگر یافته ز علم محل آن یکی آفتاب نورافزای وآن دگر رهنمای دین خدای آن یکی آفتاب محفل و صدر وین دگر بدر لیل در شب قدر آن ز اسرار قاتل اشرار وین ز اخبار قابل اخبار آن گج آگور کرده خانه دین وین بیاراسته به نقش یقین این قریشی به اصل و آن کوفی وین به همت فقیه و آن صوفی آن امام و مدرس و زاهد وین دگر با دیانت و عابد بدعت از قهر تیغ آن به هرب صفوت از جام لطف این به طرب هر دو بودند وارثان رسول علمشان کرده بد رسول قبول هردو اندر سرای ملت حق کرده پیدا ز علم و علت حق هر دو بودند از اجتهاد قوی آسمان ستاره نبوی مرد را آن به قهر شه کرده طفل را این به لطف پرورده آن به حجت چراغ دین رسول وین به نسبت جمال آل بتول آن شده حکم شرع را حاکم وین شده علم محض را عالم کوفی اندر طریق دین کافی شافعی درد جهل را شافی نسبت اوست دیده جان را سنت اوست عقل و ایمان را لطف او داده بیخ دین را آب قهر او کرده قصر کفر خراب تو که اندر خلاف هر دو بوی از بد و نیک هر دو تن چه دوی تو که دین را به کین بدل کردی پس چه دانی حدیث یک دردی همه نیکند بد تویی تو مکن نیست در دین دویی دویی تو مکن هردو در راه دین دلیل و گواه هردو بر چرخ شرع زهره و ماه هردو در راه دین چو شمع و چراغ هردو در راغ دین چو گلشن و باغ ماه جاه ابوحنیفة بتافت میوه شرع رنگ سنت یافت زهره شافعی چو طالع شد خرد او را ز دل متابع شد هردو مهتر یکی به ذوق و مزاج کاژی ای خواجه با هوا و لجاج گوش کر را سخن شناس که دید دیده کاژ راست بین که شنید هر دوان همچو جان و دل به مثل جان به دل دل به جان که کرد بدل هردو را دل به شرع حاذق بود هردو را شرع صبح صادق بود آن به دل تیغ حجة الوسطی است وین چراغ محجة الوثقی است مسلک این غذا دهد جان را مذهب او ثبات ایمان را حجت اوست واضح و واثق نکته اوست لایح و لایق تو چه دانی که بوحنیفه که بود چه شناسی که شافعی چه شنود هردو نیکند بی حکومت تو بد تویی وان سگ خصومت تو کاشف شبهت تو قرآنست واضح حجت تو فرقانست تو که باشی بگو مر ایشان را چه شناسی تو بر در ایشان را کم کن این گفتگو ز بهر خدای گنگ شو ساعتی و ژاژ مخای تو به بیهوده گشته ای مشغول پیش ما ور به جای فضل فضول گر کسی جسمی آمد و بدخواه شافعی را در این میان چه گناه ور خری اعتزال می ورزد او بر بوحنیفه جو نرزد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۰ - فی مذمّة اهل التّعصّب و نصیحة الفریقین وفّقهما اللّٰه تعالی هیچ را در جهان ز علم و ز ظن بیخردوار پشت پای مزن از برای قبول عامه مناز بیخبر وار خیره مهره مباز بهر مشتی خر آب شرع مبر بی که و پنبه دانه گاو مخر از پی شاخ بیخ شرع مکن وز پی جاه راه خلق مزن سگ کین از بغل برون انداز سگ بزیر بغل میا به نماز قامتت شد دوتا ز بد خویی که چرا قامت تو یک تویی تو دوتا کرده باز قامت راست که چرا قامت فلان یکتاست تو نشایی به ناقدی ایشان خیمه زن رو به نزد درویشان با سلاطین گدای بی نیرو شاید ار کم زند به کین پهلو خیره با جهل تا کی آویزی رنگ ادبار تا کی آمیزی عمرت از کوی عقل رفت برون در غم آنکه این چه یا آن چون چون و چه آلت عداوت تست سنگ بر شیشه از شقاوت تست سخن از کوی عقل باید گفت در معنی به عقل شاید سفت دیو مردم ز پند من دورست خر نبیند فرشته معذورست تو برآورده دست بر مهمان که چرا دست می برآرد آن حسد و حقد کرده آلت جنگ دیو حقدت گرفته اندر چنگ به خدای ار رسی به دین خدای تو بدین خوی زشت و شهوت و رای کی کند جلوه عز اللهی قدس لاهوت بر دل لاهی دور دور است ساهی از شاهی همچو راز الهی از لاهی تو هوس دانی و هوا و جدل وز پی عامه کار کرد و عمل جز هوا و هوس نخیزد و کین شافعی آن و بوحنیفه این گر ترا بوحنیفه دیو نمود او سوی دین به جز فرشته نبود شافعی گر بر تو بولهبست بسوی من امین حق نسبست هر دو حقند باطل از من و توست باطل از خبث این دل من و تست ورنه در باغ دین به نور یقین سنبل سنت اند و سوسن دین من ز روی نصیحت این گفتم آمدم پند دادم و رفتم ور تو پندم دهی ز بد روزی عیسیی را طبیبی آموزی صورت عقل پند بنیوشد جامه جهل بیخرد پوشد آتش خوی تو چو خاک سیاست آبروی تو زان چو باد هواست گر نه ای بد مگر بر من کین ور چنینی چنین مکن در دین مده از دست پس به شهوت و کین از پی بانگ عامیان دل و دین از پی عامه کس مری نکند خر عامه به جو کری نکند من بگفتم نصیحتی در دین گر بهی ور بدی تو دورم ازین ای هوا کرده زیر بار ترا با چنین یاوه ها چکار ترا از برای سگان و گرگان را این چنینها مگو بزرگان را من نمودم ترا طریق نجات گر نخواهی تو دانی و ترهات گر نخوانی نصیحتی دینی به فضیحت سزای خود بینی گر ز من نیستی تو پند پذیر تو و دیو تو می زن و می گیر چون ترا چشمهای بینا نیست این غرامت بر اهل دنیا نیست همه از آب این دو روزه نهاد تازه و تر چو روده پر باد از هوس گفت و هیچ معنی نه چون جرس بانگ و جز که دعوی نه هرکرا چشم عقل کور بود نبود آدمی ستور بود مرد باید که عیب خود بیند بر ره زور و غیبه ننشیند تو اگر عیب خود همی دانی نه ای از عامه بل جهانبانی زین چنین ترهات دست بدار کار کن کار بگذر از گفتار گر ترا از نهاد خود خبرست درد باید که درد راهبرست دین طلب کن گرت غم دین است که کلید در دلت این است هرکرا درد دل رسیل بود مرحبا گوی جبرییل بود آن ترش روی کرده بر مهمان که زدونی چو جان شمارد نان ناصحم قول من نکو بشنو ورنه کم کن سخن به دوزخ رو بنده ام بنده مر امامان را نشنوم قول خام خامان را پای در پایم از خجالت رب دست بر دست چون زنم به طرب گرچه پیرم به زندگانی من تو ببخشای بر جوانی من شهره ام تا رسد پیام و سلام خواجه ام تا بوم غلام غلام بوحنیفه ترا چو نیست پسند خویشتن را بسوز همچو سپند شافعی گر بر تو بولهب است بسوی من امین حق طلب است بر من آن هردو مهترند و امام بر روانشان ز من درود و سلام آن به معنی امام قرآن است وین به دعوی دلیل و برهانست آن بکردار قلزم اخضر وین به گفتار حیدر صفدر این به معنی مثال بحر محیط وآن به فتوی جهان علم بسیط آن بسان ستاره کیوان وین چو زاوش به نور خود رخشان شرع از این یافتست رونق و زیب زندقه یافته از آن آسیب آن یکی شرع را چو ارکانست وین مر اسلام را تن و جانست هردو را اجتهاد بوده درست این به آخر رسیده و آن بنخست شاد از ایشان روان پیغمبر سعی ایشان به شرع کرده اثر یافته دین ز سعیشان رونق نزد عاقل امام بوده به حق جان من هردو را فدا بادا روح را قولشان غذا بادا باد یزدان ز هردوان خشنود که بسی خلق یافت زیشان سود خایب و خاسر آن کسی را دان که ز گفتارشان نیافت امان تا نگردد شتر پراگنده ندود گرد لوره و کنده تا نگردد تباه کار سفیه ندرد پوستین مرد فقیه تو که یک مسأله ندانی حل با سخندان چرا کنی تو جدل مرد جولاهه چون سوار شود به کم از ساعتی فگار شود مرد نادان چو قصد دانا کرد از تن خویشتن برآرد گرد هرکه او از دلیل ماند باز مانده بیچاره در چه صد یاز بیشکی آن کسی که بدکارست به جهنم درون سزاوارست دستگیر خلایقی یارب بنده را روز ده ز ظلمت شب من نکو گویم از کمال یقین در حق جمله ایمه دین ورچه خشکم ببین به حس بصر از ثنای همه زبانم تر گر همه خلق دشمنم دارند دوستی را نبهره پندارند من ز نقد خلیفتی در حال بدهم جمله را جواب سؤال گر مرا عمر سام و نوح بود ور بقایم چو نفس و روح بود از بنای ثنای ایشانست که بنانم چو شمع رخشانست من اگر جمع اگر پریشانم هرچه هستم از آن ایشانم شهره ام چون به نام ایشانم خواجه ام چون غلام ایشانم من به منزل درم چه ره جویم نیستم من جنب چه سر شویم تو شده حیض و من به گرمابه ماهی او من طپیده بر تابه

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۰ - فی مذمّة اهل التّعصّب و نصیحة الفریقین وفّقهما اللّٰه تعالی هیچ را در جهان ز علم و ز ظن بیخردوار پشت پای مزن از برای قبول عامه مناز بیخبر وار خیره مهره مباز بهر مشتی خر آب شرع مبر بی که و پنبه دانه گاو مخر از پی شاخ بیخ شرع مکن وز پی جاه راه خلق مزن سگ کین از بغل برون انداز سگ بزیر بغل میا به نماز قامتت شد دوتا ز بد خویی که چرا قامت تو یک تویی تو دوتا کرده باز قامت راست که چرا قامت فلان یکتاست تو نشایی به ناقدی ایشان خیمه زن رو به نزد درویشان با سلاطین گدای بی نیرو شاید ار کم زند به کین پهلو خیره با جهل تا کی آویزی رنگ ادبار تا کی آمیزی عمرت از کوی عقل رفت برون در غم آنکه این چه یا آن چون چون و چه آلت عداوت تست سنگ بر شیشه از شقاوت تست سخن از کوی عقل باید گفت در معنی به عقل شاید سفت دیو مردم ز پند من دورست خر نبیند فرشته معذورست تو برآورده دست بر مهمان که چرا دست می برآرد آن حسد و حقد کرده آلت جنگ دیو حقدت گرفته اندر چنگ به خدای ار رسی به دین خدای تو بدین خوی زشت و شهوت و رای کی کند جلوه عز اللهی قدس لاهوت بر دل لاهی دور دور است ساهی از شاهی همچو راز الهی از لاهی تو هوس دانی و هوا و جدل وز پی عامه کار کرد و عمل جز هوا و هوس نخیزد و کین شافعی آن و بوحنیفه این گر ترا بوحنیفه دیو نمود او سوی دین به جز فرشته نبود شافعی گر بر تو بولهبست بسوی من امین حق نسبست هر دو حقند باطل از من و توست باطل از خبث این دل من و تست ورنه در باغ دین به نور یقین سنبل سنت اند و سوسن دین من ز روی نصیحت این گفتم آمدم پند دادم و رفتم ور تو پندم دهی ز بد روزی عیسیی را طبیبی آموزی صورت عقل پند بنیوشد جامه جهل بیخرد پوشد آتش خوی تو چو خاک سیاست آبروی تو زان چو باد هواست گر نه ای بد مگر بر من کین ور چنینی چنین مکن در دین مده از دست پس به شهوت و کین از پی بانگ عامیان دل و دین از پی عامه کس مری نکند خر عامه به جو کری نکند من بگفتم نصیحتی در دین گر بهی ور بدی تو دورم ازین ای هوا کرده زیر بار ترا با چنین یاوه ها چکار ترا از برای سگان و گرگان را این چنینها مگو بزرگان را من نمودم ترا طریق نجات گر نخواهی تو دانی و ترهات گر نخوانی نصیحتی دینی به فضیحت سزای خود بینی گر ز من نیستی تو پند پذیر تو و دیو تو می زن و می گیر چون ترا چشمهای بینا نیست این غرامت بر اهل دنیا نیست همه از آب این دو روزه نهاد تازه و تر چو روده پر باد از هوس گفت و هیچ معنی نه چون جرس بانگ و جز که دعوی نه هرکرا چشم عقل کور بود نبود آدمی ستور بود مرد باید که عیب خود بیند بر ره زور و غیبه ننشیند تو اگر عیب خود همی دانی نه ای از عامه بل جهانبانی زین چنین ترهات دست بدار کار کن کار بگذر از گفتار گر ترا از نهاد خود خبرست درد باید که درد راهبرست دین طلب کن گرت غم دین است که کلید در دلت این است هرکرا درد دل رسیل بود مرحبا گوی جبرییل بود آن ترش روی کرده بر مهمان که زدونی چو جان شمارد نان ناصحم قول من نکو بشنو ورنه کم کن سخن به دوزخ رو بنده ام بنده مر امامان را نشنوم قول خام خامان را پای در پایم از خجالت رب دست بر دست چون زنم به طرب گرچه پیرم به زندگانی من تو ببخشای بر جوانی من شهره ام تا رسد پیام و سلام خواجه ام تا بوم غلام غلام بوحنیفه ترا چو نیست پسند خویشتن را بسوز همچو سپند شافعی گر بر تو بولهب است بسوی من امین حق طلب است بر من آن هردو مهترند و امام بر روانشان ز من درود و سلام آن به معنی امام قرآن است وین به دعوی دلیل و برهانست آن بکردار قلزم اخضر وین به گفتار حیدر صفدر این به معنی مثال بحر محیط وآن به فتوی جهان علم بسیط آن بسان ستاره کیوان وین چو زاوش به نور خود رخشان شرع از این یافتست رونق و زیب زندقه یافته از آن آسیب آن یکی شرع را چو ارکانست وین مر اسلام را تن و جانست هردو را اجتهاد بوده درست این به آخر رسیده و آن بنخست شاد از ایشان روان پیغمبر سعی ایشان به شرع کرده اثر یافته دین ز سعیشان رونق نزد عاقل امام بوده به حق جان من هردو را فدا بادا روح را قولشان غذا بادا باد یزدان ز هردوان خشنود که بسی خلق یافت زیشان سود خایب و خاسر آن کسی را دان که ز گفتارشان نیافت امان تا نگردد شتر پراگنده ندود گرد لوره و کنده تا نگردد تباه کار سفیه ندرد پوستین مرد فقیه تو که یک مسأله ندانی حل با سخندان چرا کنی تو جدل مرد جولاهه چون سوار شود به کم از ساعتی فگار شود مرد نادان چو قصد دانا کرد از تن خویشتن برآرد گرد هرکه او از دلیل ماند باز مانده بیچاره در چه صد یاز بیشکی آن کسی که بدکارست به جهنم درون سزاوارست دستگیر خلایقی یارب بنده را روز ده ز ظلمت شب من نکو گویم از کمال یقین در حق جمله ایمه دین ورچه خشکم ببین به حس بصر از ثنای همه زبانم تر گر همه خلق دشمنم دارند دوستی را نبهره پندارند من ز نقد خلیفتی در حال بدهم جمله را جواب سؤال گر مرا عمر سام و نوح بود ور بقایم چو نفس و روح بود از بنای ثنای ایشانست که بنانم چو شمع رخشانست من اگر جمع اگر پریشانم هرچه هستم از آن ایشانم شهره ام چون به نام ایشانم خواجه ام چون غلام ایشانم من به منزل درم چه ره جویم نیستم من جنب چه سر شویم تو شده حیض و من به گرمابه ماهی او من طپیده بر تابه

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۱ - فصل فی‌الزّهد والحکمة والموعظة والنصیحة عزمت از حضرت نبی و علیست در لحاف خلاف خفتن چیست کودکان راست فرش و بستر خواب مرد را ذوالفقار همچون آب وقت نامد که از ره آزرم دارد از مهل دوست جهل تو شرم مهر برکن ز ملک و ملک جهان زاد راه از جلال حق بستان زاد راه تو دان که تجریدست زانکه تجرید جفت توحیدست تو به توحید کی رسی چو مرید نازده گام در ره تجرید شو تبرا ده آفرینش را تا ببینی عروس بینش را تو چه دانی عروس بینش کیست سر صانع در آفرینش چیست آتشی بر فروز عاشق وار خانه را در بسوز و دود برآر تا ز دود تو سود چرخ کبود ترزبان زردروی گردد زود چار تکبیر کن چو خیرالناس بر که بر چار طبع و پنج حواس شاخ دندانه محال بزن بیخ بتخانه خیال بکن در ره حق بلای هستی روب هرچه جز هستی خدای بروب در جهانی که طبع بر کارست دیو لاحول گوی بسیارست چون ز لاحول تو نترسد دیو نیست مسموع لابه نزد خدیو دیو دین را ز اعتماد به قول منهزم کن به سیلی لاحول دیو دین آنگهی ز تو برمد که ز تو گند معصیت ندمد لیک هستی تو در همه کردار گنده و بی طهاره چون مردار یک جهانند زیر این افلاک کام پر زهر و خانه پر تریاک چون زمین پر بزه شود فلکند چون جهان بی مزه شود نمکند این همه داعیان اللٰه اند باز آنها که داعی جاه اند نه نمک بلکه شوره خاکند زان همه بی برند و بی باکند همه از آب این دو روزه نهاد تازه و تر چو روده پر باد همه چون نطق گنگ و بی معنی همه چون بانگ نای پر دعوی سوی جان همچو نیش زنبورند سوی دل همچو عطسه مورند زان همه دست و پای آشوبند که سر و سینه خرد کوبند بهر نانی هزار بانگ کنند تا دو تسو مگر دو دانگ کنند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۲ - فی‌الرائحة الکریهة علی غیبة اخ المسلم گفت روزی مرید خود را پیر که ز غیبت مکن تو چهره چو قیر کاجکی معصیت بدادی گند تا که مغتاب را شدی چون بند هیچ جمعی به غیبه ننشستی هرکسی مهر غیبه نشکستی ور نشستی ز رایحات کریه گنده گشتی میان جمع و سفیه زان خجالت دگر به غیبت کس نزدی نزد خلق هیچ نفس هست غیبت بسان لحم اخیه نخورد لحم اخ مرد وجیه به جز از ابله و ضریر و سفیه ننماید شره به لحم اخیه ای برادر حذر کن از غیبت از یقین ساز توشه نز ریبت نخورد لحم اخ گه گفتار جز که مردار خوار چون کفتار گفت کم کن سبک به کار درآی چون درایست خیره یافه سرای نه ز لاتامنوا سپر بفگن نه ز لاتقنطوا قفص بشکن همچو مردان درآی در تگ و پوی تخته گفت زاب روی بشوی علم لشکر جفا بفگن قلم نقشبند تن بشکن نکند صبر نفس تو ناپاک کاب او آتش است و بادش خاک که سپید و سیاه دفتر جاه دیده دارد سپید و نامه سیاه در گفتار بیهده در بند به قضای خدای شو خرسند چون نگویی سپیدنامه شوی رستی از رنج و خویش کامه شوی ور بگویی بمانی اندر رنج بشنو این پند و خیره باد مسنج شیر گردن سطبر از آن دارد که رسولی به خرس نگذارد رهیی در ره رهایی باش از خودی دور شو خدایی باش چه شوی چون ستور و دیو و دده چار میخ اندرین گدای کده نیست در وی ز معنی آلت و ساز همه خامست و گندگی چو پیاز گرنه ای چرخ بر گذشتن چیست گرد این خاک توده گشتن چیست در هوس عالمی نبینی سود از هوا زنده ای بمیری زود کار کن کار بگذر از گفتار کاندرین راه کار دارد کار گفت کم کن که من چه خواهم کرد گوی کردم مگو که خواهم کرد

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۱ - فصل فی‌الزّهد والحکمة والموعظة والنصیحة عزمت از حضرت نبی و علیست در لحاف خلاف خفتن چیست کودکان راست فرش و بستر خواب مرد را ذوالفقار همچون آب وقت نامد که از ره آزرم دارد از مهل دوست جهل تو شرم مهر برکن ز ملک و ملک جهان زاد راه از جلال حق بستان زاد راه تو دان که تجریدست زانکه تجرید جفت توحیدست تو به توحید کی رسی چو مرید نازده گام در ره تجرید شو تبرا ده آفرینش را تا ببینی عروس بینش را تو چه دانی عروس بینش کیست سر صانع در آفرینش چیست آتشی بر فروز عاشق وار خانه را در بسوز و دود برآر تا ز دود تو سود چرخ کبود ترزبان زردروی گردد زود چار تکبیر کن چو خیرالناس بر که بر چار طبع و پنج حواس شاخ دندانه محال بزن بیخ بتخانه خیال بکن در ره حق بلای هستی روب هرچه جز هستی خدای بروب در جهانی که طبع بر کارست دیو لاحول گوی بسیارست چون ز لاحول تو نترسد دیو نیست مسموع لابه نزد خدیو دیو دین را ز اعتماد به قول منهزم کن به سیلی لاحول دیو دین آنگهی ز تو برمد که ز تو گند معصیت ندمد لیک هستی تو در همه کردار گنده و بی طهاره چون مردار یک جهانند زیر این افلاک کام پر زهر و خانه پر تریاک چون زمین پر بزه شود فلکند چون جهان بی مزه شود نمکند این همه داعیان اللٰه اند باز آنها که داعی جاه اند نه نمک بلکه شوره خاکند زان همه بی برند و بی باکند همه از آب این دو روزه نهاد تازه و تر چو روده پر باد همه چون نطق گنگ و بی معنی همه چون بانگ نای پر دعوی سوی جان همچو نیش زنبورند سوی دل همچو عطسه مورند زان همه دست و پای آشوبند که سر و سینه خرد کوبند بهر نانی هزار بانگ کنند تا دو تسو مگر دو دانگ کنند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۲ - فی‌الرائحة الکریهة علی غیبة اخ المسلم گفت روزی مرید خود را پیر که ز غیبت مکن تو چهره چو قیر کاجکی معصیت بدادی گند تا که مغتاب را شدی چون بند هیچ جمعی به غیبه ننشستی هرکسی مهر غیبه نشکستی ور نشستی ز رایحات کریه گنده گشتی میان جمع و سفیه زان خجالت دگر به غیبت کس نزدی نزد خلق هیچ نفس هست غیبت بسان لحم اخیه نخورد لحم اخ مرد وجیه به جز از ابله و ضریر و سفیه ننماید شره به لحم اخیه ای برادر حذر کن از غیبت از یقین ساز توشه نز ریبت نخورد لحم اخ گه گفتار جز که مردار خوار چون کفتار گفت کم کن سبک به کار درآی چون درایست خیره یافه سرای نه ز لاتامنوا سپر بفگن نه ز لاتقنطوا قفص بشکن همچو مردان درآی در تگ و پوی تخته گفت زاب روی بشوی علم لشکر جفا بفگن قلم نقشبند تن بشکن نکند صبر نفس تو ناپاک کاب او آتش است و بادش خاک که سپید و سیاه دفتر جاه دیده دارد سپید و نامه سیاه در گفتار بیهده در بند به قضای خدای شو خرسند چون نگویی سپیدنامه شوی رستی از رنج و خویش کامه شوی ور بگویی بمانی اندر رنج بشنو این پند و خیره باد مسنج شیر گردن سطبر از آن دارد که رسولی به خرس نگذارد رهیی در ره رهایی باش از خودی دور شو خدایی باش چه شوی چون ستور و دیو و دده چار میخ اندرین گدای کده نیست در وی ز معنی آلت و ساز همه خامست و گندگی چو پیاز گرنه ای چرخ بر گذشتن چیست گرد این خاک توده گشتن چیست در هوس عالمی نبینی سود از هوا زنده ای بمیری زود کار کن کار بگذر از گفتار کاندرین راه کار دارد کار گفت کم کن که من چه خواهم کرد گوی کردم مگو که خواهم کرد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۳ - التمثیل فی‌المجاهدة گفت روزی مرید با پیری که در این راه چیست تدبیری کار این راه بر معامله نیست در ره جهد خود مجادله نیست کار توفیق دارد اندر راه نرسد کس به جهد سوی اله پیر گفتا مجاهدت کردی شرط شرعش به جای آوردی جملگی بندگی به سر بردی پای در شرط شرع بفشردی شد یقینم که ناجوانمردی در رهش بد زنی نه بد مردی آنچه بر تست رو به جا آور وز سخنهای جاهلان بگذر بندگی کن تو جهد خود می کن راه رو راه و پیش مار سخن جهد بر تست و بر خدا توفیق زانکه توفیق جهد راست رفیق سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۴ - فی‌الاجتهاد و طلب‌التقوی عبداللٰه رواحه یار رسول کرده بودی ورا رسول قبول بود یار گزیده در همه کار اختیار محمد مختار بر سید حقوق صحبت داشت یک زمان خدمتش فرو نگذاشت آن زمانی که جبرییل امین آیت آورد بر رسول گزین که بود امت ترا ناچار بر جهنم به جمله راهگذار نیک و بد واردند بر آتش خواه خوش دل نشین و خواه ناخوش چون شنید این حدیث عبداللٰه گفت درمانده گیر واغوثاه رفت در خانه و برون نامد عوش از آب چشم خون آمد زن ورا گفت خیز و بیرون رو تخمهایی که کشته ای بدرو عیب باشد به خانه اندر مرد مرد را کار و شغل باید کرد مرد گفتا چو این شنیدم من طمع از خویشتن بریدم من جهد آن کرد بایدم لابد که کنم حاجزی چو کوه احد که ضعیف است مر مرا ترکیب هست درد نهیب و نار مهیب مگر از شرع چاره ای سازم تا در آتش چو روی نگدازم آیت آمد دگر که یافت فرج آنکه را حیلتست ثم ننج الذین اتقوا وراست نجات زنده دانش وگرچه از اموات گفت بی تقوی ار گران باریم راه تقوی مگر به دست آریم راه تقوی رویم و نندیشیم که ز یاران به منزل پیشیم کانکه بی تقویست در ره دین آدمی نیست هست دیو لعین سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۵ - التمثیل فی‌التّقوی، سؤال موسی علیه‌السّلام عنّ‌اللّٰه عزّ وجل قال ای شیء خلقت افضل من‌الاشیاء در مناجات با خدا موسی گفت ایا کردگار و یا مولی از هر آنچ آفریدی از هر لون چیست بهتر ز خلقها در کون گفت کز خلقها ایا موسی نیست بهتر به عالم از تقوی سر هر طاعتی یقین تقویست متقی شاه جنة المأویست

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۳ - التمثیل فی‌المجاهدة گفت روزی مرید با پیری که در این راه چیست تدبیری کار این راه بر معامله نیست در ره جهد خود مجادله نیست کار توفیق دارد اندر راه نرسد کس به جهد سوی اله پیر گفتا مجاهدت کردی شرط شرعش به جای آوردی جملگی بندگی به سر بردی پای در شرط شرع بفشردی شد یقینم که ناجوانمردی در رهش بد زنی نه بد مردی آنچه بر تست رو به جا آور وز سخنهای جاهلان بگذر بندگی کن تو جهد خود می کن راه رو راه و پیش مار سخن جهد بر تست و بر خدا توفیق زانکه توفیق جهد راست رفیق سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۴ - فی‌الاجتهاد و طلب‌التقوی عبداللٰه رواحه یار رسول کرده بودی ورا رسول قبول بود یار گزیده در همه کار اختیار محمد مختار بر سید حقوق صحبت داشت یک زمان خدمتش فرو نگذاشت آن زمانی که جبرییل امین آیت آورد بر رسول گزین که بود امت ترا ناچار بر جهنم به جمله راهگذار نیک و بد واردند بر آتش خواه خوش دل نشین و خواه ناخوش چون شنید این حدیث عبداللٰه گفت درمانده گیر واغوثاه رفت در خانه و برون نامد عوش از آب چشم خون آمد زن ورا گفت خیز و بیرون رو تخمهایی که کشته ای بدرو عیب باشد به خانه اندر مرد مرد را کار و شغل باید کرد مرد گفتا چو این شنیدم من طمع از خویشتن بریدم من جهد آن کرد بایدم لابد که کنم حاجزی چو کوه احد که ضعیف است مر مرا ترکیب هست درد نهیب و نار مهیب مگر از شرع چاره ای سازم تا در آتش چو روی نگدازم آیت آمد دگر که یافت فرج آنکه را حیلتست ثم ننج الذین اتقوا وراست نجات زنده دانش وگرچه از اموات گفت بی تقوی ار گران باریم راه تقوی مگر به دست آریم راه تقوی رویم و نندیشیم که ز یاران به منزل پیشیم کانکه بی تقویست در ره دین آدمی نیست هست دیو لعین سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۵ - التمثیل فی‌التّقوی، سؤال موسی علیه‌السّلام عنّ‌اللّٰه عزّ وجل قال ای شیء خلقت افضل من‌الاشیاء در مناجات با خدا موسی گفت ایا کردگار و یا مولی از هر آنچ آفریدی از هر لون چیست بهتر ز خلقها در کون گفت کز خلقها ایا موسی نیست بهتر به عالم از تقوی سر هر طاعتی یقین تقویست متقی شاه جنة المأویست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۶ - الجهل داءٌ بلا دواءٍ والحمقُ حفرةٌ بلا عُمقٍ داعیانی که زاده زمنند بیشتر در هوای خویشتنند از خودی خویش زین جهان برتر وز بدی از اجل گلو برتر همه چون از کتاب فهرستند جز ترا سوی خویش نفرستند رویشان چون پیاز لعل نکوست چون نکو بنگری بود همه پوست چون پیاز از لباس تو بر تو لیک چون سیر گنده و بدبو از یتیمان و بیوگان دیار کرده دایم بطونشان پر نار تا زبان در جدل قوی کردند عقل را عاشق غوی کردند زین کدو گردنان بی پر و بال چون کدو زود بال و زود زوال پست بالا چو نقطه جاه همه تنگ میدان چو قطب راه همه گشته ماهر ولی به جلد زدن مستحق سیاط و جلد زدن هوششان در سرای بی فریاد باز چون گوش کر مادرزاد کرده از بهر جاه و مال و مدد سر ز شر دل ز ذل جسد ز حسد از پی کسب صدره و صره صدق اللٰه گوی بومره شاکر از فعلشان شده ضحاک پیش هاروت در نشسته به خاک از پی شرط شرع برگشته تشنه خون یکدگر گشته قصد کرده به خون ساده دلان اینچنین ناکسان مستحلان از پی صید عامی و خامی ساخته شرع و صدق را دامی همه اندر بدی بهی دیده همه از باد فربهی دیده گرچه با یکدگر چو اصحابند سفها بر مثال سیمابند همچو سیماب بر کف مفلوج از پی مال خلق و حرص فروج به کرم کاهل و به زر مایل جهلشان پیش علمشان حایل پیش مردان دین چه لاف زنند که عیال یتیم و بیوه زنند چون حریص و حسود و دو رویند به گرانی به یکدگر پویند هرکه از خود زد از فضولی رای دست ازو شست شرع بار خدای همه از مال و جاه در شوو آی همه یوسف فروش نابینای همه بی مغز دشمن عنبر همه بیمار و عیب جوی هنر همه زشتان آینه دشمن همه خفاش چشمه روشن سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۷ - التمثیل فی اَصحابِ الغَفلةِ والجُهّال یافت آیینه زنگیی در راه واندرو روی خویش کرد نگاه بینی پخج دید و دو لب زشت چشمی از آتش و رخی ز انگشت چون برو عیبش آینه ننهفت بر زمینش زد آن زمان و بگفت کانکه این زشت را خداوندست بهر زشتیش را بیفگندست گر چو من پر نگار بودی این کی در این راه خوار بودی این بی کسی او ز زشتخویی اوست ذل او از سیاه رویی اوست این چنین جاهلی سوی دانا اینت رعنا و اینت نابینا نیست اینجا چو مر خرد را برگ مرگ به با چنین حریفان مرگ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۸ - التّمثیل فی نظرالسّوء واحوال الدّنیا مثلت همچو مرد در کشتی است زان ترا فعل سال و مه زشتی است آنکه در کشتی است و در دریا نظرش کژ بود چو نابینا ظن چنان آیدش بخیره چنان ساکن اویست و ساحلست روان می نداند که اوست در رفتن ساحل آسوده است از آشفتن مرد دنیاپرست از این سانست همچو کودک ضعیف و نادانست تو به گفتار غره ای شب و روز لیک معلوم تو نگشت هنوز بیش مشنو ز نیک و بد گفتار آنچه بشنیده ای به کار درآر ای ندیده ز زحمت خور تو روح عیسی به خواب جز خر تو عز علمست نخوت و بودیت کبر و عجبست خشم و خشنودیت

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۶ - الجهل داءٌ بلا دواءٍ والحمقُ حفرةٌ بلا عُمقٍ داعیانی که زاده زمنند بیشتر در هوای خویشتنند از خودی خویش زین جهان برتر وز بدی از اجل گلو برتر همه چون از کتاب فهرستند جز ترا سوی خویش نفرستند رویشان چون پیاز لعل نکوست چون نکو بنگری بود همه پوست چون پیاز از لباس تو بر تو لیک چون سیر گنده و بدبو از یتیمان و بیوگان دیار کرده دایم بطونشان پر نار تا زبان در جدل قوی کردند عقل را عاشق غوی کردند زین کدو گردنان بی پر و بال چون کدو زود بال و زود زوال پست بالا چو نقطه جاه همه تنگ میدان چو قطب راه همه گشته ماهر ولی به جلد زدن مستحق سیاط و جلد زدن هوششان در سرای بی فریاد باز چون گوش کر مادرزاد کرده از بهر جاه و مال و مدد سر ز شر دل ز ذل جسد ز حسد از پی کسب صدره و صره صدق اللٰه گوی بومره شاکر از فعلشان شده ضحاک پیش هاروت در نشسته به خاک از پی شرط شرع برگشته تشنه خون یکدگر گشته قصد کرده به خون ساده دلان اینچنین ناکسان مستحلان از پی صید عامی و خامی ساخته شرع و صدق را دامی همه اندر بدی بهی دیده همه از باد فربهی دیده گرچه با یکدگر چو اصحابند سفها بر مثال سیمابند همچو سیماب بر کف مفلوج از پی مال خلق و حرص فروج به کرم کاهل و به زر مایل جهلشان پیش علمشان حایل پیش مردان دین چه لاف زنند که عیال یتیم و بیوه زنند چون حریص و حسود و دو رویند به گرانی به یکدگر پویند هرکه از خود زد از فضولی رای دست ازو شست شرع بار خدای همه از مال و جاه در شوو آی همه یوسف فروش نابینای همه بی مغز دشمن عنبر همه بیمار و عیب جوی هنر همه زشتان آینه دشمن همه خفاش چشمه روشن سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۷ - التمثیل فی اَصحابِ الغَفلةِ والجُهّال یافت آیینه زنگیی در راه واندرو روی خویش کرد نگاه بینی پخج دید و دو لب زشت چشمی از آتش و رخی ز انگشت چون برو عیبش آینه ننهفت بر زمینش زد آن زمان و بگفت کانکه این زشت را خداوندست بهر زشتیش را بیفگندست گر چو من پر نگار بودی این کی در این راه خوار بودی این بی کسی او ز زشتخویی اوست ذل او از سیاه رویی اوست این چنین جاهلی سوی دانا اینت رعنا و اینت نابینا نیست اینجا چو مر خرد را برگ مرگ به با چنین حریفان مرگ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۸ - التّمثیل فی نظرالسّوء واحوال الدّنیا مثلت همچو مرد در کشتی است زان ترا فعل سال و مه زشتی است آنکه در کشتی است و در دریا نظرش کژ بود چو نابینا ظن چنان آیدش بخیره چنان ساکن اویست و ساحلست روان می نداند که اوست در رفتن ساحل آسوده است از آشفتن مرد دنیاپرست از این سانست همچو کودک ضعیف و نادانست تو به گفتار غره ای شب و روز لیک معلوم تو نگشت هنوز بیش مشنو ز نیک و بد گفتار آنچه بشنیده ای به کار درآر ای ندیده ز زحمت خور تو روح عیسی به خواب جز خر تو عز علمست نخوت و بودیت کبر و عجبست خشم و خشنودیت

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۹ - اندر مذمّت علما علم داری عمل نه دان که خری بار گوهر بری و کاه خوری استر ار هست بدرگ و ظالم خر به ای خواجه از چنین عالم دانشت هست کار بستن کو خنجرت هست صف شکستن کو بوی از آن کوی خود نیابی از آن کاین فلان مذهبست و آن بهمان تو روان کرده از بطر قرقر کان فلان ملحد آن فلان کافر در نگر خواجه در گریبانت تا به جا مانده است ایمانت غم خود خور ز دیگران مندیش توبره خویشتن بنه در پیش این همه مظلمت چه باید برد گر یقینی که می بباید مرد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۵۰ - ستایش علم و عالم و طلب علم علم با کار سودمند بود علم بی کار پای بند بود علم داری ولی به سود و ربا مولعی لیک بر فساد و زنا علم مخلص درون جان باشد علم دوروی بر زبان باشد چون قلم دار گفت جفت قدم ور نداری تو نون بوی نه قلم تازگی دانش از صواب آمد فرهی ماه ز آفتاب آمد ماه بی آفتاب تاریکست ورچه آنجا مسافه نزدیکست هرکه او آتشیست آب نگار دانکه او هست روز در کردار زانکه اقبال عامه نهمت اوست قیمت او به قدر همت اوست حق فرامش مکن به دولت نو زانکه در دست گازرست گرو علم با تو نگوید ایچ سخن زانکه گه مرد باشی و گه زن ریخته آب روزگار تو حق جامه زرق خلق کرده خلق بخل و جودت برای مردم کوی روز و شب دوست خواه و دشمن جوی دل او جان مرد غمگین است هیچ عیبش مکن که بی دینست جز به قول تو و تو در عالم خور و خفاش را که دید بهم بر سر من مزن که برپایم زانکه من عالمم چنین پایم ور تو بنشسته ای مکن فرهی زانکه تو فتنه ای نشسته بهی هرکجا دولتست و برنایی تو بدانکس مچخ که برنایی صبح کی پیش آفتابستی گر درو تندی و شتابستی خم رویین چراست بر کرسی چون ازو مشکلی نمی پرسی نه هرآنکس که کرسیی دارد مشکل سایلی برون آرد سخن بیهده ز افراطست هرکه دارد خمی نه سقراطست فضل یزدانت به که منت حیز دم عیسیت به که کحل عزیز به یکی بام گوش چون داری به دو خانه خروش چون داری به یکی خانه خود نداری تاب وز وجود تو خانه گشته خراب خصم او گر خطا کند تدبیر روزگارش عطا کند توفیر قاف کوهست و بس گران باشد هرکه احمق بود چنان باشد بر دل خلف کاف کبر و گزاف نبود هیچ کمتر از که قاف خصم خود را تو چون حبیب مدان مرد مصروع را طبیب مدان مشکلی کابلهی جواب دهد زرهی دان که باد زآب دهد خود ندارد به هیچ تدبیری زره آب طاقت تیری کی ستاند حکیم فرزانه داروی صرع را ز دیوانه چون نباشد به راه پیچاپیچ عاقل از چشم بد نترسد هیچ خضری از غول چشم چون دارد آنکه او خضری از درون دارد گر ترا نیست حایلی در راه گام در نه حدیث کن کوتاه هست بر لوح مادت و مدت باو تا عقل و جان الف وحدت تا فرود آمد از ره فرمان عقل بر نفس و نفس بر انسان عالم مظلم از نزولش نور یافت و رخشنده شد چو طلعت حور نعت و فضل رسول شد گفته در عقل فعال کن سفته

اردو Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۹ - اندر مذمّت علما علم داری عمل نه دان که خری بار گوهر بری و کاه خوری استر ار هست بدرگ و ظالم خر به ای خواجه از چنین عالم دانشت هست کار بستن کو خنجرت هست صف شکستن کو بوی از آن کوی خود نیابی از آن کاین فلان مذهبست و آن بهمان تو روان کرده از بطر قرقر کان فلان ملحد آن فلان کافر در نگر خواجه در گریبانت تا به جا مانده است ایمانت غم خود خور ز دیگران مندیش توبره خویشتن بنه در پیش این همه مظلمت چه باید برد گر یقینی که می بباید مرد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۵۰ - ستایش علم و عالم و طلب علم علم با کار سودمند بود علم بی کار پای بند بود علم داری ولی به سود و ربا مولعی لیک بر فساد و زنا علم مخلص درون جان باشد علم دوروی بر زبان باشد چون قلم دار گفت جفت قدم ور نداری تو نون بوی نه قلم تازگی دانش از صواب آمد فرهی ماه ز آفتاب آمد ماه بی آفتاب تاریکست ورچه آنجا مسافه نزدیکست هرکه او آتشیست آب نگار دانکه او هست روز در کردار زانکه اقبال عامه نهمت اوست قیمت او به قدر همت اوست حق فرامش مکن به دولت نو زانکه در دست گازرست گرو علم با تو نگوید ایچ سخن زانکه گه مرد باشی و گه زن ریخته آب روزگار تو حق جامه زرق خلق کرده خلق بخل و جودت برای مردم کوی روز و شب دوست خواه و دشمن جوی دل او جان مرد غمگین است هیچ عیبش مکن که بی دینست جز به قول تو و تو در عالم خور و خفاش را که دید بهم بر سر من مزن که برپایم زانکه من عالمم چنین پایم ور تو بنشسته ای مکن فرهی زانکه تو فتنه ای نشسته بهی هرکجا دولتست و برنایی تو بدانکس مچخ که برنایی صبح کی پیش آفتابستی گر درو تندی و شتابستی خم رویین چراست بر کرسی چون ازو مشکلی نمی پرسی نه هرآنکس که کرسیی دارد مشکل سایلی برون آرد سخن بیهده ز افراطست هرکه دارد خمی نه سقراطست فضل یزدانت به که منت حیز دم عیسیت به که کحل عزیز به یکی بام گوش چون داری به دو خانه خروش چون داری به یکی خانه خود نداری تاب وز وجود تو خانه گشته خراب خصم او گر خطا کند تدبیر روزگارش عطا کند توفیر قاف کوهست و بس گران باشد هرکه احمق بود چنان باشد بر دل خلف کاف کبر و گزاف نبود هیچ کمتر از که قاف خصم خود را تو چون حبیب مدان مرد مصروع را طبیب مدان مشکلی کابلهی جواب دهد زرهی دان که باد زآب دهد خود ندارد به هیچ تدبیری زره آب طاقت تیری کی ستاند حکیم فرزانه داروی صرع را ز دیوانه چون نباشد به راه پیچاپیچ عاقل از چشم بد نترسد هیچ خضری از غول چشم چون دارد آنکه او خضری از درون دارد گر ترا نیست حایلی در راه گام در نه حدیث کن کوتاه هست بر لوح مادت و مدت باو تا عقل و جان الف وحدت تا فرود آمد از ره فرمان عقل بر نفس و نفس بر انسان عالم مظلم از نزولش نور یافت و رخشنده شد چو طلعت حور نعت و فضل رسول شد گفته در عقل فعال کن سفته

%0
10 Bölüm